تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)6) طبس و حمله نظامی آمریکا / 2)6)5) مقالات پیرامون تسخیر لانه جاسوسی و حمله نظامی آمریکا در طبس / ناگفته هايي از اسناد لانه جاسوسي آمریکا در ایران به روايت حسين شيخ الاسلام از دانشجویان پیرو خط امام

ناگفته هايي از اسناد لانه جاسوسي آمریکا در ایران به روايت حسين شيخ الاسلام از دانشجویان پیرو خط امام

اسناد پودر شده

پس از تصرف لانه جاسوسي آمريكا،‌ شايد با قوت بتوان گفت يكي از مهمترين دغدغه هاي دانشجويان باز خواني اسناد بود. با اينكه خيلي از اسناد،‌مدارك، ميكروفيلم ها و … منهدم شده بود اما همان باقي مانده نيز پرده از چهره «شيطان بزرگ» برداشت. بازسازي و بازخواني اسناد كار بسيار دشواري بود كه دانشجويان اين امر مهم را انجام دادند. يكي از اين افراد «حسين شيخ الاسلام» است. او متولد1331 است و در سال 1350 براي تحصيل به آمريكا رفت. در زمان تحصيل عضو انجمن اسلامي دانشجويان اروپا و آمريكابود. او در سالهاي 58 و 59 را با «دانشجويان پيرو خط امام» به بازسازي، رمز گشايي وترجمه، تكميل وتحليل اسناد لانه جاسوسي پرداخت. در سال 59 در نخست وزيري كار دولتي خود را آغاز كرد. بعدها به عنوان معاون سياسي وزارت خارجه كار خود را ادامه داد. از سال 77 به مدت 5 سال سفير ايران در سوريه بود. او نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي دوره هفتم بود. همچنين در دولت نهم به عنوان قائم مقام وزارت خارجه فعاليت داشته است. او اكنون به عنوان مشاور رئيس مجلس و مديركل روابط بين الملل مجلس شوراي اسلامي مشغول به كار است.

* فارس: قبل از اينكه براي تحصيلات به خارج از كشور برود در چه شرايطي به سر مي برديد؟

* شيخ الاسلام: من در خانواده مذهبي بزرگ شدم و ساكن خيابان ايران بوديم. در مدرسه ناصرخسرو درس مي‌خواندم در كوچه روحي كه الان شهيد فياض بخش است. بزرگوران زيادي مانند: شهيدان فياض‌بخش، بهشتي، مطهري، دكتر وحيد دستجردي و… در اين محله بودند.

هر كدام از مبارزين مذهبي كه مي‌خواست خانه‌اي بگيرد در اين محله مي آمد. آن موقع خيابان ايران محله مسلمان‌نشين و مذهبي بود.

سال 42 كه قضيه 15 خرداد پيش آمد ما خيلي متاثر شديم. همه محله‌ بازاري بودند. صداي تير و تفنگ محله را پر كرده بود. يادم هست مدرسه ما را تعطيل كردند.

بعد از اين جريان صداي تير و تفنگ بر روحيه ام اثر گذاشته بود اما فعاليت سياسي نداشتم. من به قصد اينكه يك شخصيت علمي شوم و بتوانم به مملكتم خدمت كنم به آمريكا رفتم.

*فارس: با امام خميني(ره) هم آشنا بوديد؟

* شيخ الاسلام: من از سال 42 امام را شناختم. اين سوال برايمان پيش آمد كه اين سر و صداها براي چيست؟ اين حرف ها چييست؟بعد مشخص شد كه آقاي خميني‌اي هست كه ضد شاه است. تماس داشتن با ايشان و بردن نامش خطر است، پدر من هم خيلي محافظه كار بود و ما هم از بيرون رفتن مي‌ترسيديم. سيطره ساواك بر ذهنيت پدرم و خانواده حاكم بود. شايد يكي از دلايلي كه مي‌خواست من به خارج بروم اين بود كه از اين جو دور باشم.

*فارس: در كدام دانشگاه آمريكا تحصيل كرديد؟

* شيخ الاسلام: سال اول را در دانشگاه ديويس در رشته كامپيوتر مشغول به تحصيل شدم. همان سال اول عضو انجمن اسلامي شدم. من مسلمان بودم و طبيعتا دنبال گوشت حلال براي غذا بودم. به همين دليل زود جذب طيف بچه مسلمان ها شدم .در آنجا با شهيد قندي [وزير پست،تلگراف و تلفن دولت شهيد رجايي]آشنا شدم. ايشان در دانشگاه ديويس بود بعدها با آقاي زالي كه يك زماني وزير كشاورزي بودندآشنا شدم. ايشان هم ديويس بودند. با چند نفر از اين دوستان آشنا شدم آنها مرا به جلسات قرآن مي بردند. با آنها به دانشگاه بركلي مي رفتيم كه مركز منطقه‌اي انجمن اسلامي كاليفرنيا بود.

آقايان بهروز ماكويي، ‌آيت‌الهي كه بعدها در وين در انرژي اتمي سفير ايران شد، برادران وهاجي كه يكي در بانك بود و ديگري وزير بازرگاني شد، محسن نوربخش با من در ديويس بودند كه همان جا ماندند. من، محسن نوربخش، دكتر قندي و زالي با هم در يك ماشين به بركلي مي‌رفتيم.

وقتي مي‌خواستيم به جلسه بركلي برويم همه با يك ماشين مي‌رفتيم كه ارزانتر شود. از ديويس تا بركلي1.5 ساعت راه بود. در كل اين افراد مسئول انجمن بودند.

شهيد چمران پايه گذار اين انجمن بود. ايشان شخصيت‌هاي بارزي در اين انجمن بودند. از بركلي خيلي خوشم آمد. فهميدم اين دانشگاه، دانشگاه معتبري است و تلاش كردم نمرات خوبي بياورم كه بركلي مرا قبول كند. همان سال درخواست كردم و سال بعد پذيرفته شدم. مركز اصلي سياسي انجمن اسلامي در بركلي بود. در ديويس و دانشگاه هاي ديگر جلسات انجمن اسلامي برگزار مي شد اما مركزيت با دانشگاه بركلي بود.

*فارس: مسئول انجمن اسلامي چگون انتخاب مي شد؟

*شيخ الاسلام: بچه ها كانديدا مي شدند و انتخابات برگزار مي‌شد.

*فارس: شهيد چمران را در آنجا ديديد؟

*شيخ الاسلام: وقتي من وارد بركلي شدم شهيد چمران از آمريكا خارج شده بود وبه لبنان رفته بود. من به دانشگاهي رفتم كه شهيد چمران با عزت در آنجا تحصيل كرده بود و شايد جالب باشد كه بگويم در جايي مشغول به كار شدم كه ايشان قبلا كار مي كردند. جلوي دانشگاه بركلي خياباني بود به اسم خيابان “تلگراف اونيو ” كه در آمريكا خيابان معروفي است. چون محلي است كه دانشجويان از هر قشري در آنجا جمع مي شدند و سر و صدا مي‌كردند. بيشتر مغازه‌هاي اين خيابان هم كافه قهوه‌خوري بود. دراين خياباني است كه تظاهرات جنگ ويتنام از آن شروع شد و شيشه‌هاي تمام مغازه را شكستند و تظاهرات‌هاي معروف را شروع كردند. شهيد چمران در آن خيابان در يك مغازه زيراكس كار مي‌كرد. آن موقع زيراكس كار جديد و تازه‌اي بود و از همين شيشه‌‌هاي گرد بود. رسم بود كه ايراني‌ها وقتي ميخواستند از آن دانشگاه يا شهر بروند كار خود را به هم وطن خود مي‌دادند. ايشان رفت و من كارش را گرفتم اما شهيد چمران كجا و من كجا.

ايشان در دانشگاه فني تهران شاگرد اول بود. در بركلي هم شاگرد بسيار ممتازي بود. افرادي كه در رشته هاي الكترونيك و كامپيوتر درس مي‌خوانند، اشتياق زيادي دارند و درخواست مي‌كنند كه به لابراتواري به اسم “بل ” بروند و مشغول به تحقيق شوند.

لابراتوري بل، بدون شك مهمترين جايي است كه يك نفر مي‌تواند در اين رشته در آنجا تحقيق كند. مثلا آقاي جوان، ليزر را در آنجا كشف كرد.

شهيد چمران به بل دعوت شد اما نرفت. علتش را هم توضيح داد و آن اينكه ايشان مي گفت: وقتي من به آنجا مي‌روم و تحقيق مي‌كنم و در پايان هم نمي‌دانم چه كسي از آن تحقيق استفاده مي‌كند. ايشان ترجيح مي‌داد كارهاي ساده‌اي را انجام دهد و امور زندگي‌اش را از اين راه‌ها بگذراند.

يك خانم بسيار با شخصيت كه پدرش ثروتمند و كارخانه‌دارآمريكايي بود همسر شهيد چمران شد و مسلمان هم شد. شهيد چمران نمي خواست آمريكا بماند مي‌خواست به لبنان برود. اين خانم آنقدر شهيد چمران را دوست داشت كه با ايشان به لبنان رفت. 4 پسرداشتند، پسر بزرگش كمال و پسر كوچكشان جمال نام داشت.

با رفتن شهيد چمران به لبنان خانواده هم همراه ايشان مي رود اما با گذشت زمان همسرشان به دليل جنگ به همراه فرزندانش به آمريكا باز مي گردند. جالب اين است بچه‌اي(جمال) كه در جنگ لبنان زير توپ، تانك و مسلسل طاقت آورد و خدا او را سالم نگه داشت در استخر خانه آن خانم درآمريكا غرق شد.

نگه دارنده‌اش نيكو نگه داشت

وگرنه صد قدح نفتاده بشكست

شهيد چمران نسبت به جمال حالت خاصي داشت. مثلا كفش او را در لبنان نگه داشته بود و با آن صحبت مي‌كرد. زير متكا و رختخوابش مي‌گذاشت و با آن مي‌خوابيد.

*فارس: فضاي حاكم بر انجمن اسلامي چگونه بود؟

*شيخ الاسلام: در‌انجمن اسلامي خاطرات زيادي دارم. ما در كاليفرنيا بوديم و طبيعتا در آنجا روحيه چمراني‌ حاكم بود. آقاي دكتر محمد يزدي در تكزاس بود و در آنجا بيشتر روحيه نهضت آزادي حاكم شده بود. بين ما رقابتي بود، ما دوست نداشتيم انجمن به احزاب سياسي بچسبد. در نشست‌هاي سالانه انجمن رقابت بروز مي‌كرد. از افراد ديگر كه مي‌توانم نام ببرم آقاي محمد هاشمي رفسنجاني بودند كه چون سنش از همه ما بيشتر بود به او “پدر ” مي‌گفتيم. ثروتش هم از همه ما بيشتر بود! بايد سمت پدري را به جا مي‌آورد. ايشان باغ پسته داشت و ثروت خوبي داشت. از افراد ديگر كه مي‌شود نام برد آقاي سهراب‌پور رئيس دانشگاه صنعتي شريف بودند.

*فارس: انجمن اسلامي آمريكا و اروپا با تعامل داشتند؟

*شيخ الاسلام: با هم جلسات و تعاملاتي داشتيم. بعد از مدتي فهميديم بايد دبير انجمن را طوري انتخاب كنيم كه دبير آمريكا و اروپا هم باشد. يعني براي كل انجمن يك دبير انتخاب كنيم.

سال 55 به اين نتيجه رسيديم كه بايد اين گونه كار كنيم. قبلا اروپا تشكيلات خودش و آمريكا تشكيلات خودش را داشت، اما بعدا فهميديم بايد الحاق شود.

آن سال كه آقاي محمد هاشمي دبير تشكيلات بود. آقاي شهريار روحاني دبير فرهنگي، بنده دبير انتشارات بودم.

خيلي از شخصيت‌هايي كه اول انقلاب سر كار آمدند از بچه‌هاي سالم انجمن اسلامي بودند. آقاي جواد ظريف از بچه‌هايي بود كه بعدا انجمن عضوگيري كرد. ايشان جوان بود و در آنجا درس مي‌خواند، انجمن ايشان را عضوگيري كرد.

* فارس: چه سالي به ايران بازگشتيد؟

*شيخ الاسلام: من قبل از انقلاب نمي‌‌توانستيم به ايران بياييم. چون به عنوان چهره شناخته شده در انجمن اروپا- آمريكا بودم. فكر مي‌كردم اگر به ايران بيايم دچار مشكل خواهم شد و مي‌ترسيدم چون چهره علني شده بودم.

به همين دليل من جرات نداشتم به كنسولگري ايران بروم. مدت‌ها قاچاقي درآمريكا زندگي مي‌كردم، يعني تاريخ گذرنامه‌ام گذشته بود اما جرات نمي‌كردم آن را تمديد كنم. مي‌ترسيدم گذرنامه را به آنها بدهم و ديگر به من پس ندهند.

زماني كه انقلاب پيروز شد بچه هاي انجمن كنسولگري را گرفتند و ما شديم آقاي كنسولگري و خودمان گذرنامه خودمان را تمديد كرديم.

شهريار روحاني (داماد دكتر يزدي) به همراه برادرش شاهرخ و من در بركلي درس مي خوانديم – من، شهريار، آقاي محمد هاشمي وآقاي گنجي دوست در منزل دكتر يزدي جلسه دبيران انجمن را داشتيم. در آن جلسه آقاي محمد هاشمي دختر آقاي دكتر يزدي را براي شهريار روحاني خواستگاري كرد بعدها توجهات آقاي روحاني به سمت نهضت آزادي معطوف شد و رفت در كنار خانمش زندگي كرد و ما هم در كاليفرنيا مانديم- بعد از گرفتن كنسولگري، شوراي انقلاب حكم داد كه آقاي شهريار روحاني در واشنگتن سرپرست سفارت ايران در واشنگتن شود. او هم به بچه هاي انجمن حكم داد كه سرپرست كنسول‌گري‌ها در قسمت‌هاي مختلف بشويم. 6- 5 كنسول‌گري در آمريكا داشتيم. به اين ترتيب من اول سال 58 (اول عيد) به ايران آمدم.

*فارس: در بازگشت به ايران جو حاكم بر جامعه را چگونه ديديد؟

*شيخ الاسلام: فضاي جامعه كاملا انقلابي بود. من وقتي به آمريكا رفتم به خاطر خودم بود. رفتم كه خودم چيزي بشوم اما وقتي به ايران آمدم همه چيز به خاطر ايران و كسان ديگر بود. جو ايثار و از خودگذشتگي خاصي در زمان انقلاب ديده مي‌شد. به خصوص اينكه ما خود را مديون مردم و مبارزين مي‌دانستيم. چون در كشت و كشتارها حضور نداشتيم كه جانمان را كف دستمان بگذاريم و حس مي‌كرديم بدهكار انقلاب هستيم. اولين كاري كه در ايران شروع كردم در وزارت ارشاد بود، پاسخ دادن به مقالاتي كه در دنيا تهمت‌هايي به انقلاب زده بودند.

يكي از دوستان ما كه در آمريكا به اسم آقاي “رحيميان ” مدير كل آن قسمت بود. ايشان مرا مي‌شناخت با ايشان هم اتاقي بوديم و مرا دعوت كرد و من رفتم تا اينكه جريان تسخير لانه بوجود آمد و به آنجا رفتم.

*فارس: نحوه ورودتان به جريان تسخير لانه جاسوسي آمريكا چگونه بود؟

*شيخ الاسلام: دانشجويان داخل لانه دنبال كسي مي‌گشتند كه زبان انگليسي بداند، بتواند با گروگان‌ها حرف بزند و اسناد را بفهمد.

بنده قبلا زماني كه دانشجو بودم به طور علني فعاليت هايي در خارج كشور داشتم. در آمريكا دبير انجمن اسلامي امريكا، كانادا و اروپا بودم. بعد از آن هم فعاليت مي‌كردم. بعضي‌ مواقع لازم بود كه بچه هاي انجمن مصاحبه تلويزيوني كنند. جواب مردم را بدهند، به مدافعين شاه يا كساني كه از طرف شاه به انقلاب حمله مي‌كردند را جواب بدهند يا در تظاهرات مصاحبه‌اي انجام دهند. من به خاطر اين فعاليت ها شناخته شده و علني شده بودم.

به همين دليل شب، روز 13آبان آمدند دم درب منزل‌ ما و من همان شب به لانه رفتم و از آنجا ارتباطم با دوستان شروع شد.

*فارس: زماني كه خبر تسخير لانه جاسوسي را شنيد چه حسي داشتيد؟

*شيخ الاسلام: با اينكه من درآمريكا زندگي كرده بوديم اما انقلاب را خوب مي‌شناختيم. سياسي بوديم و جرياناتي را مانند قضيه 28 مرداد 1332 را مي‌دانستيم. كودتايي كه از داخل