تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)4) زندگی نامه شهداي گرانقدر دانشجوي پیرو خط امام / 2)4)27)شهید محسن ماندگاری / گفتگو با مژده ماندگاري خواهر شهيد محسن ماندگار دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف و از دانشجويان مسلمان پيرو خط امام

گفتگو با مژده ماندگاري خواهر شهيد محسن ماندگار دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف و از دانشجويان مسلمان پيرو خط امام

راه شهيدان بهترين راه براي رسيدن به قرب الهي است

شهيد محسن ماندگاري دانشجوي پيرو خط امام كه جان خود را بر سر آرمانهاي الهي خود فدا نمود

 

 

فرحروز صداقت

به مناسبت آخرين روز از هفته دفاع مقدس که روز دانشجويان و استکبارستيزي نامگذاري شده بود سراغ خانواده دانشجوي شهيد

خاطرات مژده ماندگار خواهر شهيد محسن ماندگار از دانشجويان پيرو خط امام

مژده ماندگار خواهر کوچک شهيد که بسيار مورد علاقه شهيد بود در باره برادر شهيدش مي گويد: من 17 سال داشتم که محسن شهيد شد. هميشه روي نماز اول وقت و احسان به پدر ومادر مرا راهنمايي و نصيحت مي کرد که از مامان قدرداني کنم و دستشان را ببوسم و من چون نوجوان بودم وقتي با هم مي نشستيم و صحبت مي کرديم حرفش هميشه اين بود که در راه رضاي خدا قدم برداريم و راه کمک به ديگران را به من ياد مي داد.

چهره با نشاط و خندان محسن مانند تابلويي زيبا هميشه در ذهن من ماندگار است. احساس محبت و مسؤوليت و حس کمک به همنوعان، يادگار عزيزي است که دلم را لبريز از محبت به همه مي کند. وقتي مي خواست به جبهه برود خيلي ناراحت بودم و خيلي سعي کردم از ما دور نشود. حتي يادم هست او خيلي دوست داشت من چادر سرم کنم. من هم چادر را دوست نداشتم. وقتي رفت جبهه چادر سرم کردم و به محسن نامه نوشتم که من چادر سرم کردم، خوشحال باش دلم مي خواهد برگردي و ببيني که من چادر سر کرده ام دلم مي خواست او خيالش راحت باشد و خوشحال باشد و او هم در پاسخ نامه مي نوشت خوشحالم کردي انشاءا… بيايم و تورا ببينم.

وي در ادامه از چشم انتظاري اش مي گويد و مي افزايد: وقتي نامه اش مي رسيد خيلي خوشحال مي شدم چون مي فهميدم هنوز زنده است. نامه هايش پر از قدرداني بود. همه اش تشويق بود که آفرين، خيلي خوبي، مامان از تو خيلي راضي است من را ببخش اگر با تو تندي کردم يا عصباني شدم من را حلال کن و البته اينها را براي همه ما مي نوشت.

شهادتش را هيچ وقت باور نمي کردم دفعه آخر هم که زنگ زد گفت همه دوستهايم شهيد شده اند دعا کن شهيد شوم شهادت خيلي خوب است. من همه اش نگران بودم و گريه مي کردم. ما خيلي به هم وابسته و دلبسته بوديم. انس محسن به حسين برادر بزرگم مثال زدني بود، محسن به حسين علاقه عجيبي داشت طوري که هر وقت همديگر را مي ديدند رو بوسي مي کردند يک بار که دايي ام در خانه ما بود محسن از راه رسيد و با همه روبوسي کرد، دايي پرسيد شما مگر چند وقت است همديگر را نديديد! خنديد و گفت از صبح تا حالا! خيلي به هم وابسته بوديم.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *