تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)4) زندگی نامه شهداي گرانقدر دانشجوي پیرو خط امام / 2)4)27)شهید محسن ماندگاری / گفتگو با مادر شهيد محسن ماندگار دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف و از دانشجويان مسلمان پيرو خط امام

گفتگو با مادر شهيد محسن ماندگار دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف و از دانشجويان مسلمان پيرو خط امام

راه شهيدان بهترين راه براي رسيدن به قرب الهي است

شهيد محسن ماندگاري دانشجوي خط اماميكه بر سر پيمان خود با امام و شهيدان ماند و جان خود را در اين راه فدا نمود

گفتگو: فرحروز صداقت

به مناسبت آخرين روز از هفته دفاع مقدس که روز دانشجويان و استکبارستيزي نامگذاري شده بود سراغ خانواده دانشجوي شهيد

 

 

 

محسن ماندگار رفتيم تا به بهانه او ياد و خاطره همه شهداي دانشجو را گرامي داريم. دانشجوياني که سهم بسزايي در هدايت عملياتها و پيروزيها در 8 سال دفاع مقدس داشتند.مادر شهيد ماندگار، ساده است و بي ريا. با اينکه همه بچه هايش از نخبگان کشور هستند از جمله دکتر ماندگار جراح و متخصص قلب که در جهان نامدار است، اين مادر شهيد هميشه بي ريا در خدمتگزاري به مردم بر ديگران پيشي مي گيرد. فرزندان خود را هم طوري تربيت کرده است که دغدغه اصلي آنان در زندگيشان خدمت به مردم باشد.

وي در معرفي خود مي گويد:«خديجه نديمي» مادر شهيد محسن ماندگار هستم. هروقت به عکس محسن نگاه مي کنم چهره اي متواضع و مهربان و مظلومي از او به يادم مي آيد. هر وقت هم به خانه مي آمد مي خواست پاي مرا ببوسد.مکث مي کند و ادامه مي دهد: اهل تهران هستم و 4 فرزند دارم دو دختر و دو پسر.محسن متولد 1336 بود. خيلي مظلوم و اهل صبر بود کار ديگران را با ميل و رغبت انجام مي داد ودر کارها هميشه به فکر من بود.

 

 

 

 

وي با اشاره به تواضع و خلق و خوي خوب محسن در باره هوش وذکاوت او مي گويد : سه تا از بچه هايم تقريباً همسن بودند حسين وسرور خوب درس مي خواندند، ولي محسن مثل آنها درسخوان نبود و در درسهايش مداومت نداشت. برادرش از محسن مي پرسيد تو چطوري درس مي خواني، محسن مي گفت من سر کلاس ياد مي گيرم ديگر به درس خواندن نيازي نيست و وقتي در دانشگاه شريف قبول شد اينها باورشان نمي شد. برادرش مي گفت بابا اين که اصلا درس نخواند چطوري قبول شد و او جواب نمي داد و سرش را پايين مي انداخت.

او ياور محرومان بود

 

 

 

 

مادر شهيد ماندگار ويژگي هاي شهيد، را اين طور بيان مي کند: همزمان با انقلاب اولين نفري که در محله ما از بالاي پشت بام فرياد ا… اکبر سر داد محسن و خواهرش بودند. روزها هم با برادرش به راهپيمايي مي رفتند وقتي انقلاب پيروز شد و دانشگاهها باز شد محسن به دانشگاه رفت تا ادامه تحصيل بدهد او عضو جهادگران جهاد دانشگاهي دانشگاه شريف بود به شهرهاي مختلف براي کمک به مردم مستضعف مي رفت. وقتي هم خانه مي آمد بيشتر از همه به من کمک مي کرد.

دوستانش مي گفتند محسن به ساختمانهايي که در حال ساخت بوده مي رفته و به کارگران ساختماني که پير و ناتوانتر بودند کمک مي کرده و حتي کار آنها را انجام مي داده تا کمتر آسيب ببينند و محسن در باره کارهايي که انجام مي داد اصلاً در خانه تعريف نمي کرد، براي همين هم ما زياد حرفي براي گفتن از زندگي محسن نداريم. يادم هست يک بار غذايش را که کشيدم گفت، اين را بدهيد به خانم وکيلي، گفتم مادر خانم وکيلي که نادار نيست ما به او غذا بدهيم. گفت نيست، اما تنها و پير است و توانايي پختن غذا را ندارد، گفتم تو الان از دانشگاه خسته آمدي غذايت را بخور، اما سرانجام هم غذايش را برد براي خانم وکيلي.

مادر اجازه بدهيد من بروم

وقتي مي خواست به جبهه برود آمد و گفت: «مادر شما اجازه بدهيد من بروم بالاخره امام دستور دادند، ما وظيفه داريم که برويم».من هم رضايت دادم. يک روز مانده از ماه رمضان با زبان روزه صبح زود آماده شد و رفت همان زمان حسين هم هنوز دوره تخصصي را تمام نکرده بود او هم با اينکه خانواده داشت دائم در راه جبهه و تهران بود و براي درمان رزمندگان سر از پا نمي شناخت، گاهي وقتها که صبح از خواب بيدار مي شدم از خانم حسين آقا مي پرسيدم حسين کجاست ؟ مي گفتند رفت جبهه !

او لايق شهادت بود

همرزمانش مي گفتند محسن آر پي جي زن قابلي بود و صدامي ها را نابود کرد. مي گفتند، محسن بي دريغ براي همه کار مي کرد. در جبهه دستگير همه بود زخمي ها را عقب مي آورد آخرين غذا و بدترين وکمترين را مي خورد و ساعت 4 هم يک پتو دم چادر مي انداخت و مي خوابيد هيچ وقت نديديم محسن يک لحظه به فکر خودش باشد يا تا دم صبح پاس مي داد و بعد چند دقيقه مي خوابيد و بيدار مي شد.

و در باره شهادتش مي گويد: وقتي در سال 62 شهيد شد و خبر شهادتش را آوردند هنوز 5 ماه هم نبود که در جبهه بود، گفتند مفقودالجسد است عمليات والفجر 4 که در کاني مانگا در خاک عراق بودن وقتي بالاي تپه آر پي جي مي زده شهيد شده است. وقتي پرسيديم چرا نتوانستند او را به عقب بياورند گفتند همرزمانش سخت درگير جنگ بودند او را که گلوله خورده بود از تپه پايين مي آورند و چون امکان انتقالش به پشت جبهه نبوده همان پايين مي ماند.

همرزمانش مي گفتند ساعتها در خلوت خويش با خدايش راز و نياز مي کرده و خون زيادي از بدنش رفته و سرانجام با گفتن يا حسين شهيد شده و به آرزويش رسيد. از طرفي حسين که در همان منطقه به مداواي همرزمان محسن مشغول بوده همه اش منتظر محسن بوده که بعد هم فهميده که او را نتوانستند به پشت جبهه منتقل کنند و در واقع ايشان جزو شهداي مفقود الجسد بود.

پيکر محسن پيدا شد

مادر دانشجوي شهيد در باره پيدا شدن محسن مي گويد: بعد از 11 سال از دانشگاه به ما خبر دادند که شهيد ماندگار را آوردند. داماد ما شهيدمان را شناسايي کرد و گفت محسن است. البته ديگر چيزي از جسدش باقي نمانده بود. من که نديدم، آنهايي که ديده بودند گفتند: وقتي پلاکش را ديديم خودمان را قانع کرديم که بايد باور کنيم همين جسد محسن است. چند بار به شوخي در جمع گفت اگر من شهيد شدم مرا در يک قبر دو بر خاک کنيد! و عجيب اين بود که وقتي رفتيم خاکش کنيم ديديم خودشان يک قبر دو بر برايش آماده کرده اند.

اين مادر صبور در پايان مي گويد: محسن به نماز اول وقت و نماز جمعه خيلي علاقه داشت. قرآن زياد مي خواند، در عين حال بي سر و صدا درسش را هم خوب مي خواند و از دانشجويان خوب دانشگاه بود.

محسن با نشاط و خندان بود

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *