تیتر خبرها

شهید ناصر فولادی خیلی مخلص بود

مهندس احمد آب بر

ناصر خیلی متواضع و فروتن بود، زمانی که بخشدار بود اصلاً فکر نمی کردی که او دارای این مقام است، هیچ برتری و وجه تمایز برای خودش قائل نمی شد، برای مشورت اهمیت خاصی قائل بود… در جلسات در مورد افرادی که سنی از آنها گذشته بود و هنوز ازدواج نکرده بودند، حساسیت زیادی از خود نشان می داد و می گفت: به هر صورت باید ازدواج کرد و این سنت پیامبر است، او خیلی مخلص بود و به همین خاطر حرفش به دل می نشست، فکر می کنم شهادت تنها چیزی بود که ناصر به آن علاقه داشت، دیدن امام یکی از آرزوهایش بود که در جریان تسخیر لانه جاسوسی در قم به دیدن امام رفتیم. او از دنیا چیز زیادی نمی خواست. آخرین دفعه ای که ناصر را دیدم که اجازه رفتن به جبهه را بگیرد و بالاخره رضایت مسئولین را کسب کرد. برای رفتن شوق خاصی داشت، می گفت: حت شهید ناصر فولادی خیلی مخلص بود مهندس احمد آب بر ناصر خیلی متواضع و فروتن بود، زمانی که بخشدار بود اصلاً فکر نمی کردی که او دارای این مقام است، هیچ برتری و وجه تمایز برای خودش قائل نمی شد، برای مشورت اهمیت خاصی قائل بود… در جلسات در مورد افرادی که سنی از آنها گذشته بود و هنوز ازدواج نکرده بودند، حساسیت زیادی از خود نشان می داد و می گفت: به هر صورت باید ازدواج کرد و این سنت پیامبر است، او خیلی مخلص بود و به همین خاطر حرفش به دل می نشست، فکر می کنم شهادت تنها چیزی بود که ناصر به آن علاقه داشت، دیدن امام یکی از آرزوهایش بود که در جریان تسخیر لانه جاسوسی در قم به دیدن امام رفتیم. او از دنیا چیز زیادی نمی خواست. آخرین دفعه ای که ناصر را دیدم که اجازه رفتن به جبهه را بگیرد شهید ناصر فولادی خیلی مخلص بود مهندس احمد آب بر ناصر خیلی متواضع و فروتن بود، زمانی که بخشدار بود اصلاً فکر نمی کردی که او دارای این مقام است، هیچ برتری و وجه تمایز برای خودش قائل نمی شد، برای مشورت اهمیت خاصی قائل بود… در جلسات در مورد افرادی که سنی از آنها گذشته بود و هنوز ازدواج نکرده بودند، حساسیت زیادی از خود نشان می داد و می گفت: به هر صورت باید ازدواج کرد و این سنت پیامبر است، او خیلی مخلص بود و به همین خاطر حرفش به دل می نشست، فکر می کنم شهادت تنها چیزی بود که ناصر به آن علاقه داشت، دیدن امام یکی از آرزوهایش بود که در جریان تسخیر لانه جاسوسی در قم به دیدن امام رفتیم. او از دنیا چیز زیادی نمی خواست. آخرین دفعه ای که ناصر را دیدم که اجازه رفتن به جبهه را ب شهید ناصر فولادی خیلی مخلص بود مهندس احمد آب بر ناصر خیلی متواضع و فروتن بود، زمانی که بخشدار بود اصلاً فکر نمی کردی که او دارای این مقام است، هیچ برتری و وجه تمایز برای خودش قائل نمی شد، برای مشورت اهمیت خاصی قائل بود… در جلسات در مورد افرادی که سنی از آنها گذشته بود و هنوز ازدواج نکرده بودند، حساسیت زیادی از خود نشان می داد و می گفت: به هر صورت باید ازدواج کرد و این سنت پیامبر است، او خیلی مخلص بود و به همین خاطر حرفش به دل می نشست، فکر می کنم شهادت تنها چیزی بود که ناصر به آن علاقه داشت، دیدن امام یکی از آرزوهایش بود که در جریان تسخیر لانه جاسوسی در قم به دیدن امام رفتیم. او از دنیا چیز زیادی نمی خواست. آخرین دفعه ای که ناصر را دیدم که اجازه رفتن به جبهه را بگیرد و بالاخره رضایت مسئولین را کسب کرد. برای رفتن شوق خاصی داشت، می گفت: حتماً باید بروم، فکر می کنم به او الهام شده بود که شهید می شود، در چشمهایش برق خاصی می درخشید التماسش یک التماس عادی نبود، خیلی ها برای رفتن اصرار داشتند چون می خواستند که با رفتنشان مخالفت می شود، اما ناصر واقعاً می خواست برود و می خواست که مسئولین حتماً راضی باشند. هنگام رفتن، در چشمهای او دیدم که دیگر او را نمی بینم، حتی خود من هم مانع رفتن او می شدم، اما در مقابل اصرارش کاری نتوانستیم انجام دهیم. و وقتی که خبر شهادتش را به من دادند حال خاصی به من دست داد که ناراحتی آن قابل وصف و بیان نیست. گیرد و بالاخره رضایت مسئولین را کسب کرد. برای رفتن شوق خاصی داشت، می گفت: حتماً باید بروم، فکر می کنم به او الهام شده بود که شهید می شود، در چشمهایش برق خاصی می درخشید التماسش یک التماس عادی نبود، خیلی ها برای رفتن اصرار داشتند چون می خواستند که با رفتنشان مخالفت می شود، اما ناصر واقعاً می خواست برود و می خواست که مسئولین حتماً راضی باشند. هنگام رفتن، در چشمهای او دیدم که دیگر او را نمی بینم، حتی خود من هم مانع رفتن او می شدم، اما در مقابل اصرارش کاری نتوانستیم انجام دهیم. و وقتی که خبر شهادتش را به من دادند حال خاصی به من دست داد که ناراحتی آن قابل وصف و بیان نیست. و بالاخره رضایت مسئولین را کسب کرد. برای رفتن شوق خاصی داشت، می گفت: حتماً باید بروم، فکر می کنم به او الهام شده بود که شهید می شود، در چشمهایش برق خاصی می درخشید التماسش یک التماس عادی نبود، خیلی ها برای رفتن اصرار داشتند چون می خواستند که با رفتنشان مخالفت می شود، اما ناصر واقعاً می خواست برود و می خواست که مسئولین حتماً راضی باشند. هنگام رفتن، در چشمهای او دیدم که دیگر او را نمی بینم، حتی خود من هم مانع رفتن او می شدم، اما در مقابل اصرارش کاری نتوانستیم انجام دهیم. و وقتی که خبر شهادتش را به من دادند حال خاصی به من دست داد که ناراحتی آن قابل وصف و بیان نیست. ماً باید بروم، فکر می کنم به او الهام شده بود که شهید می شود، در چشمهایش برق خاصی می درخشید التماسش یک التماس عادی نبود، خیلی ها برای رفتن اصرار داشتند چون می خواستند که با رفتنشان مخالفت می شود، اما ناصر واقعاً می خواست برود و می خواست که مسئولین حتماً راضی باشند. هنگام رفتن، در چشمهای او دیدم که دیگر او را نمی بینم، حتی خود من هم مانع رفتن او می شدم، اما در مقابل اصرارش کاری نتوانستیم انجام دهیم. و وقتی که خبر شهادتش را به من دادند حال خاصی به من دست داد که ناراحتی آن قابل وصف و بیان نیست.

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

شهيد ناصر فولادي از فاتحين لانه جاسوسي آمريكا

شهيد ناصر فولادي بخشدار جبال بارز در شهرستان جیرفت ،استان کرمان  ناصر، گل سفید رنگ …

یک دیدگاه

  1. خدا شهدای تسخیر کنندة لانه جاسوسی را بر درجاتشان بیفزاید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *