تیتر خبرها

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(16)

گروگان آمريكايي كه مدال افتخار نگرفت كه بود؟

خبرگزاري فارس:بعضي از گروگانها در بازگشت به امريكا خواستار محاكمه وي در يك دادگاه نظامي شدند كه البته مقامات ارتش امريكا ترجيح دادند دست به چنين كاري نزنند. ولي بعد كه به همه گروگانها مدال افتخار داده شد، او تنها گروگاني بود كه از دستيابي به چنين مدالي محروم ماند.

*گروگان«سرهنگ ليلاند هلند» (وابسته نظامي):

موقعي كه از خانه شمال تهران به «هتل قارچ» منتقل شديم، ايرانيها يكي از كارمندان دفتر وابستگي نظامي را براي بازجويي به زيرزمين بردند و از وي راجع به مسائل مختلف سوال كردند. ولي او با تظاهر به بي‌اطلاعي، فقط اين جملات را تحويلشان داد كه: «من فقط يك ماه در دفتر وابسته نظامي مشغول كار بوده‌ام. و چون وظيفه‌اي جز امور اداري نداشته‌ام، هيچ اطلاعي از هيچ چيز ندارم». و با تكرار آن سرانجام توانست ايرانيها را چنان فريب دهد كه باورشان شد او واقعا هيچ چيز نمي‌داند.
بعد كه اين شخص را به اتاقش برگرداندند، جريان بازجويي را براي هم اتاقي خود «سام ژيلت»‌ تشريح كرد و به او گفت: «چون حتما از تو هم بازجويي خواهد شد، بهترين راه اين است كه نقش يك منشي دفتر نفهم را بازي كني تا فورا دست از سرت بردارند». و «ژيلت» نيز بعدا كه نوبت بازجوئيش رسيد، همين رويه را پيش گرفت و توانست چنان خود را بصورت يك منشي نفهم و بي‌اطلاع جلوه دهد كه ايرانيها ديگر هرگز به سراغش نيايند.

*گروگان«سرهنگ توماس شفر» (نماينده وزارت دفاع):

چون مي‌ديدم ايرانيها بازجويي از تك تك گروگانها را آغاز كرده‌اند،‌ با توجه به اينكه دير يا زود به هر حال سراغ من هم مي‌‌آمدند،‌ تصميم گرفتم خود را به نحول آماده كنم كه بتوانم قبل از بازجويي جواب‌هاي مناسبي را در ذهن حاضر داشته باشم. بخصوص بعضي سوالات را كه حدس مي‌زدم حتما- يا احتمالا- با من در ميان گذاشته خواهد شد از خود مي‌پرسيدم و براي هر يك نيز پاسخ‌هاي لازم را آماده مي‌كردم.
فكرم اين بود كه: چون ايرانيها احتمالا پرونده سوابق خدمتي مرا – كه در كشوي ميزم جا گذاشته بودم- يافته‌‌اند، حتما با استفاده از مطالب آن اطلاعات فراواني راجع به من كسب كرده‌اند، و به همين جهت بايستي پاسخهايم را نيز به گونه‌اي تنظيم كنم كه با محتويات پرونده‌ام تطابق داشته باشد.
ولي غير از اين، چون مطمئن بودم كه به هر حال با سوالاتي در مورد بعضي مسائل محرمانه مواجه خواهم شد، تصميم گرفتم موقع طرح چنين سوالاتي خود را كاملا به نفهمي بزنم و طوري وانمود كنم كه اصلا چيزي درباره موضوع مورد سوال نمي‌دانم. زيرا هيچ بنا نداشتم راجع به امور محرمانه، اطلاعاتي به ايرانيها بدهم و يا در جريان بازجويي اسامي رابط‌هاي ايراني خود را برملا كنم.

*گروگان«جوهال» (افسريار):

طي دوراني كه در هتل قارچ به سر مي‌بردم،‌شاهد بردن سرهنگ هلند و سرهنگ شفر براي بازجويي بودم.
ايرانيها ابتدا به سراغ سرهنگ هلند آمدند، و طي چند روزي كه بازجويي از او طول كشيد، به دفعات سرهنگ را بردند و آوردند. سپس نوبت سرهنگ شفر رسيد، كه او را ابتدا ساعت 4 صبح به اتاق بازجويي بردند و ساعت 8 شب براي استفاده از دستشويي بازگرداندند. هردوي آنها نيز با گذشت چند روز از آغاز بازجويي چهره‌هاي كاملا آشفته‌ و نگران داشتند.
يك بار كه پس از سرهنگ شفر به دستشويي رفتم، متوجه شدم با قالب صابون روي ديوار نوشته: «موقع بازجويي لباس گرم بپوشيد». و چون با ديدن آن فهميدم او هم مثل من از سرماي اتاق بازجويي ناراحتي كشيده، خيلي دلم به حالش سوخت. ولي وقتي يادم آمد كه او هر موقع عازم اتاق بازجويي بود چشمكي به من مي‌زد، احساس كردم با مرد بزرگي هم اتاق هستم كه بايد برايش احترام فراواني قائل باشم.
برنامه بازجويي از سرهنگ شفر حدود دو هفته طول كشيد. بعد از آن هم نفهميدم چه بلايي به سرش آمد كه به كلي ناپديد شد. و چون ديگر هرگز او را نديدم هميشه برايش خيلي نگران بودم.

*گروگان«سرهنگ توماس شفر» (نماينده وزارت دفاع):

اتاقي را كه در آن از من بازجويي مي‌شد «يخچال» نام داده بودم. به اين دليل كه هوايش فوق‌العاده سرد بود و تمام مدت مي‌توانستم بخار دهانم را ببينم.
البته ايراني‌ها هميشه با يك فنجان چاي داغ از من پذيرايي مي‌كردند،‌ ولي به خاط سرماي اتاق چند لحظه كه مي‌گذشت چاي فورا سرد مي شد. براي گرم ماندنم نيز گرچه پتويي مي‌داند تا آن را دور خود بپيچم، اما چون ناچار بودم هميشه روي يك صندلي فلزي تاشو بنشينم كاملا سرما را حس مي‌كردم. در خلال بازجويي هم چون در فواصل نامنظم برايم غذا مي‌آوردند، لذا نمي‌توانستم دقيقا حساب زمان را نگهدارم.
ايرانيها تنها موقعي اجازه مي‌دادند از اتاق بازجويي خارج شوم كه قصد رفتن به دستشويي داشتم. و من هم غالبا از اين فرصت براي دستيابي به كاغذ توالت استفاده مي‌كردم. به اين شكل كه يك حلقه كاغذ توالت را دور بدنم از پاشنه پا تا گردن مي‌پيچيدم، و بعد روي آن لباسم را مي‌پوشيدم تا كمتر سرما را احساس كنم.

*گروگان«سرهنگ ليلاند هلند» (وابسته نظامي):

ايرانيها مرا براي بازجويي به اتاقي در زيرزمين هتل قارچ كه هوايش فوق‌العاده سرد بود، مي‌بردند، و معمولا ناچار مي‌شدم چند ساعتي با پاي برهنه و بلوز آستين‌كوتاه، سرماي ماه دسامبر را در آن اتاق تحمل كنم. گرچه دايم سعي داشتم با نرمش‌هاي سريع و بالا پريدن خود را گرم نگهدارم، ولي هميشه مي‌ترسيدم مبادا در اير هواي سرد اتاق به ذات‌الريه يا مرض ديگري مبتلا شوم و ايرانيها هم به جاي آنكه در پي درمانم برآيند، مرا به حال خود بگذارند تا بميرم.
در خلال بازجويي احساس كردم يكي از گروگانها بايد قبل از من در بازجويي‌هاي خود مطالبي درباره‌ام فاش كرده باشد. چون مي‌ديدم ايرانيها اطلاعاتي راجع به من دارند كه قاعدتا نمي‌بايست بدانند و چيزهايي مي‌پرسند كه اصلا در پرونده‌ام نوشته نشده بود.
در حالي كه واقعا نمي‌توانستم ايرانيها اطلاعاتشان را چگونه به دست آورده‌اند، از خود پرسيدم: آيا به زور از كسي حرف كشيده‌اند، يا كسي داوطلبانه اين مطالب را در اختيارشان گذاشته است؟ … جواب مسئله را هرگز پيدا نكردم. ولي در جريان بازجويي‌ها همواره با اين حقيقت انكار‌ناپذير رو به رو بودم كه ايرانيها خيلي نكات محرمانه را راجع به من مي‌دانند، و خودشان هم به خوبي آگاهند كه اطلاعاتشان از صحت و دقت كافي برخوردار است.
با توجه به اينكه آنها علاوه بر محتويات پرونده خدمتي من، مسايل محرمانه زيادي درباره‌ام مي‌دانستند، برايم خيلي مشكل بود بتوانم خود را موقع پاسخگويي به نفهمي بزنم و يا رويه‌اي در پيش بگيرم كه سبب انحرافشان از توجه به واقعيت‌ها شود. به همين جهت جز آنكه ساكت بنشينم و حيرت‌زده حرفهايشان را بشنوم، كار ديگري از دستم بر نمي‌آمد.
در عين حال كه واقعا نمي‌توانستم حدس بزنم بعدا چه پيش مي‌آيد، نحوه سوال كردنشان به صورت پرسش‌هاي تكراري در مورد يك مسئله بخصوص نيز حالتي داشت كه گويي صريحا هشدار مي‌دادند: تا جواب درست به سوالاتشان ندهم ناچارم در همان اتاق سرد باقي بمانم. و البته من هم دليل تكرار سوالات مشابه را پيش خود چنين توجيه مي‌كردم كه: آنها قصد دارند طوري مرا بپيچانند تا ناچار به ضد و نقيض گويي شوم و بالاخره در جايي بتوانند مچم را بگيرند.
در بازجويي‌ها به بعضي مسايل اهميت بيشتري مي‌دادند و روي آنها خيلي تكيه مي‌كردند. از جمله اينكه اصرار داشتند بدانند ايرانيهاي طرف تماس با من چه كساني بودند؟ و به طور كلي كدام افراد ايراني جزء همدستان ما محسوب مي‌شدند.
به نظر مي‌رسيد قضيه از دو جنبه براي آنها مهم باشد. يكي اينكه فكر مي‌كردند: هر آمريكايي پس از مدتي كار كردن در ايران، خود به خود تبديل به جاسوس «سيا» مي‌شده، و ديگر اينكه: هر فرد ايراني به هر عنوان با آمريكاييها رابطه داشته، خود به خود به گناه «جاسوسي براي سيا» آلوده است.
شبه نظامياني كه سفارتخانه را اشغال كرده بودند، ارايه هر نوع كمك و رساندن اطلاعات به ما از سوي ايرانيها را عملي خلاف مي‌دانستند. و چون در صورت آگاهي به وجود چنين افرادي حتي يك لحظه براي تعقيبشان درنگ نمي‌كردند، طبيعتا اگر نام و مشخصات همدستان ايراني خود را فاش مي‌كردم، بي‌ترديد آنها را به عنوان شريك جرم آمريكاييها به دردسر مي‌انداختم. در حالي كه من به عنوان نماينده ارتش آمريكا در ايران همواره مي‌بايست با عده كثيري از ايرانيها ارتباط برقرار كنم، تا از مسايل مختلف ارتش ايران كه مورد نظرمان قرار داشت اطلاعاتي به دست آورم. و البته اين كار خود را نيز كاملا رسمي، قانون و مطابق مقررات مي‌دانستم.(!)
يكي از اين موارد، مربوط به خريد وسايل مختلف ساخت شوروي توسط ايران بود، كه ما واقعا به اين مسئله توجه وافر داشتيم و مي‌خواستيم به هر نحو شده از جزئيات تمام اقلام خريداري از شوروي_ حتي اگر تله‌موش هم باشد _ آگاه شويم. ولي شبه نظاميان اشغال كننده سفارتخانه اصلا چنين مسايلي را درك نمي‌كردند؛ و چون تصوري جز اين نداشتند كه ما هرچه كرده‌ايم صرفا با هدف تضعيف و تخريب انقلاب بوده است، لذا من هم سعي داشتم تا حد امكان از افشاي نام رابطهاي ايراني خود طفره بروم.
را كه مسلم مي‌دانستم اگر مشخصات آنها را ارايه دهم همگي به عنوان توطئه‌گر و شريك جرم ما تحت تعقيب قرار مي‌گيرند.

*گروگان«سرهنگ توماس شفر» (نماينده وزارت دفاع):

مهمترين نكته‌اي كه در بازجوئي‌ها مورد توجه آنها قرار داشت، كشف نام و نشان ايراني‌هايي بود كه به عنوان رابطهاي من عمل مي‌كردند. ولي در ان مورد هرچه از من مي‌پرسيدند سعي داشتم تجاهل كنم، و مثلا در جوابشان بگويم: «چون آنقدر حافظه‌ام ضعيف است كه حتي نام كارمندان آمريكايي را هم به ياد مي‌آورم، چطور از من انتظار داريد نام و نشان ايرانيها را بخاطر داشته باشم؟».
علت اصلي خودداري از افشار نام رابطهاي ايراني اين بود كه مي‌ترسيدم آنها بلافاصله تحت تعقيب اشغالگران قرار گيرند و بخاطر مناسباتي كه با دفتر نمايندگي وزارت دفاع آمريكا داشته‌اند، گرفتار شوند و به دردسر بيفتند.
در بازجوئي‌ها اغلب از ايرانيهايي صحبت به ميان مي‌آمد كه با من تماس داشتند. و در ين آنها گرچه بعضي‌هايشان را اصلا نمي‌شناختم، ولي در مورد عده‌اي كه برايم كاملا آشنا بودند حتي‌المقدور مي‌كوشيدم روابطشان را با خودم انكار كنم. در اين ميان البته نام چند تن از ايراني‌هاي سرشناس نيز مطرح بود، كه چون اطمينان داشتم اشغالگران با دستيابي به اسناد موجود در سفارتخانه از روابط آنها با من كاملا آگاهند، لذا واقعا احمقانه مي‌دانستم كه از قبول ارتباط ‌هاي خود مثلا با فرمانده نيروي دريايي يا رئيس اداره دوم ستاد ارتش طفره بروم.
مسئله روابط من با اين دسته از ايرانيهاي سرشناس، چون كاملا غير قابل انكار بود، به همين جهت تا در جريان بازجويي اسمي از آنها به ميان مي‌آمد سعي مي‌كردم تا حد امكان فقط مطالب بسيار جزئي و محدود را در موردشان به زبان بياورم. و بخصوص چنين وانمود كنم كه ملاقاتهاي ما صرفا در چارچوب روابط شغلي صورت مي‌گرفته، نه فراتر از آن. منجمله به سوالات مربوط به چگونگي تماسهايم با افراد مشخصي در نيروي هوايي ايران، معمولا جواب مي‌دادم: «تماسهايم با او فقط در محدوده وظايفم به عنوان نماينده وزارت دفاع آمريكا انجام مي‌گرفت. چون اگر بنا بود مثلا در مورد مسايل و مشكلات نيروي هوايي براي امور مربوط به نگهداري يك هواپيماي جديد بحث شود، به هر حال مي‌بايست با يك نفر بنشينم و صحبت كنم. وقتي هم ضرورت بحث و بررسي راجع به چنين مسايلي پيش مي‌آمد، به نظر شما لازم بود با چه كسي حرف بزنم؟»!
ايرانيها در جريان بازجويي، بيشتر خواهان اطلاعاتي بودند كه كاملا جنبه محرمانه داشت. و من هم چون نمي‌توانستم در اين موارد مطلبي را افشاء كنم، ناچار يا از جوابگويي خودداري مي‌كردم، يا خود را به ناداني مي‌زدم.
براي آنها كه بازجويي از مرا به عهده داشتند، پذيرفتني نبود كه من به خاطر انجام وظايفم بعضي از ايرانيها را در منزلم پذيرايي كرده باشم. و هرچه مي‌كوشيدم به بازجوها بفهمانم كه برقراري روابط اجتماعي با مقامات كشور ميزبان از ضروريات شغليم به حساب مي‌آمد، موفقيتي در اين كار بدست نمي‌آوردم. زيرا آنها اصولا معتقد بودند: هر ايراني كه با من مراوده داشته و به منزلم مي آمده كاري ناپسند و خلاف قاعده مرتكب شده است. به همين دليل نيز من هم حتي الامكان از افشاي نام ايراني‌هاي مرتبط با خودم طفره مي رفتم و به هر شكل ممكن مي كوشيدم تا هيچ يك از اتهامات وارده را به گردن نگيرم.
از نكات ديگري كه بايد در مورد بازجويي‌ها به آن اشاره كنم عدم توسل ايرانيها به رفتار خشونت آميز مثل كتك زدن يا شكنجه بود.ولي البته در عين حال نيز وضعي شبيه سرماي اتاق بازجويي به وجود مي آوردند تا با ايجاد شرايط نامطلوبي از اين نوع باعث فشار روحي بر من شوند؛ كه البته اقدامتشان هم تا حد زيادي مؤثر واقع شد. ولي چون پس از مدتي از اين وضع به ستوه آمدم، يك روز در حالي كه تقريبا دو هفته از آغاز بازجوييم گذشته بود سر ايرانيها فرياد زدم. آخر چرا دست از سرم برنمي‌داريد! چرا مرا از اينجا بيرون نمي بريد و تيرباران نمي كنيد تا از دستتان راحت شوم! هنوز 20 دقيقه از اين حرف نگذشته بود كه ايرانيها به بازجويي خاتمه دادند و فورا مرا به اتاق گرمي منتقل كردند. بعد از آن هم چون ديگر هرگز براي بازجويي به سراغم نيامدند چنان از نفوذ كلامم حيران ماندم كه با خود گفتم: «اي احمق! پس چرا دو هفته صبر كردي تا اين حرف را به آنها بزني؟»

*گروگان«سرهنگ ليلاند هلند» (وابسته نظامي):

دريكي از جلسات بازجويي كه خيلي هم طولاني بود و حدود 24 يا 32 ساعت طول كشيد ايرانيها موقع پرسش راجع به اقداماتم در ويتنام رفتاري خشن در پيش گرفتند و حتي با گرفتن لوله اسلحه به طرفم مرا تهديد كردند كه اگر به سوالاتشان پاسخ ندهم ماشه را خواهند كشيد.
آنها به مسئله جنگ آمريكا در ويتنام خيلي اهميتمي دادند و چون تصور مي كردند هر آمريكايي كه در ويتنام خدمت كرده در سلك جنايتكاران جنگي قرار دارد مي خواستند دقيقا از تمام آنچه در ويتنام انجام داده بودم مطلع شوند.
ايرانيها در جريان بازجويي هرگز مرا آنقدر ناراحت نكردندكه به فكر خودكشي بيافتم. ولي همواره اين مسئله را در نظر داشتم كه اگر بخواهند مرا شكنجه كنند حتما دست به خودكشي بزنم و البته شرايط در اتاق‌هايي كه مرا نگه مي‌داشتند نيز اكثرا به گونه اي بود كه خيلي راحت مي شد وسيله‌اي براي خودكشي پيدا كرد از قبيل سيم كلفتي كه به سقف آويزان بود تكه‌هاي شيشه براي بريدن رگ دست و وسايلي براي خفه كردن خود و من هميشه تعجب مي كردم كه چرا ايرانيها اين نوع وسايل را از دسترسمان دورنمي‌كنند تا از احتمال خودكشي ما بكاهند.

2**-اوضاع در هتل قارچ

*گروگان«گاري لي» (كارمند خدمات عمومي):

در فاصله‌اي كوتاه بعد از ديداري كه «جرج هانسن» نماينده كنگره از ما داشت ايرانيها پتويي روي سرم انداختند و مرا از اقامتگاه سفير بيرون بردند.
در خارج ساختمان ابتدا مرا سوار اتومبيلي كردند. بعد براي سردرگمي من اتومبيل را مدتي در اطراف محوطه سفارتخانه گرداندند تا آنگاه كه ايستادند و مرابا خود از تعداد زيادي پله پايين بردند.ولي من عليرغم آشنايي كافي به تمام نقاط سفارتخانه چون اصلا نفهميدم اين پله در كجا قرار دارد حيران مانده بودم كه چطور از جود چنين جاي عميقي در سفارتخانه خبر نداشتم.
در انتهاي پله‌ها نيز چندبار مرا دور گرداندند تا سرانجام به محلي بردند كه مي بايست چند ماه آينده رادر آنجا سر كنم و بعد پتو را از روي سرم برداشتند. ولي تا چشم به اطراف دوختم فورا محل را تشخيص دادم و فهميدم كه مرا به هتل قارچ آورده‌اند.

*گروگان«سرجوخه ويليام گالگوس» (تفنگدار دريايي):

ايرانيها موقع انتقالمان از اقامتگاه سفير به هتل قارچ رفتاري داشتند كه گويي مي‌خواهند كمي با ما بازي كنند. آنها من و «برت مور» را چشم بسته باهم به طرف مدخل زيرزمين انبار بردند. در آنجا ابتدا «برت» را به پايين پله ها هدايت كردند و بعد از مدتي كه به نظر خيلي طولاني آمد مرا نيز با خود از پله ها پايين بردند.
موقعي كه به كف زيرزمين رسيدم بوي باروت به مشامم خورد و چون بلافاصله هم مرا كنار ديوار نگه داشتند با خود گفتم ديگر كارم تمام است و همين الان همه ما را اينجا تيرباران مي كنند. در همان حال نيز با شنيدن صداي خشاب گذاري تفنگ، ديگر يقين كردم كه چيزي از عمرم باقي نمانده است. ولي چون هرچه انتظار كشيدم اتفاقي نيافتاد در عوض با شنيدن صداي قهقهه يكي از ايرانيها فهميدم كه قصد شوخي در بين بوده است. بعد هم متعاقب نجواي چند نفر به زبان فارسي مرا به داخل اتاقكي بردند و گفتند بايد همانجا بمانم.

*گروگان«بيل بلك» (مأمور مخابرات):

نيمه شب از خواب خوش بيدارم كردند و بعد از بستن چشمهايم پتويي روي سرم انداختند و مرا از اقامتگاه سفير با پاي پياده در حالي كه از سرما مي لرزيدم به هتل قارچ بردند.
هتل قارچ به زيرزمين انبار بزرگ سفارتخانه گفته مي شد كه محلي بود تاريك و سرد و مرطوب. در آنجا نه نور خورشيد مي تابيد ونه هواي تازه وجودداشت. دوراني كه در هتل قارچ گذرانديم واقعا ملال انگيز بود و روزها برايمان چنان به كندي مي گذشت كه گويي هر روزش به اندازه يك هفته دوام دارد.
غير از من حدود 20 امريكايي دگر در هتل قارچ به سر مي بردند و هر كداممان در اتاقكي جا داشتيم كه ايرانيها با استفاده از قفسه‌هاي كتاب يا وسايل ديگر در زيرزمين ايجاد كرده بودند. در اتاقك من يك صندلي هم وجود داشت كه البته غير از موقع غذا خوردن اجازه نمي دادند رويش بنشينم. به اين جهت كه اگر روي صندلي مي نشستم گروگان هاي ديگر را از بالاي قفسه‌ها مشاهده مي كردم و لذا غير از موقع غذا خوردن همواره مي بايست يا روي زمين بنشينم و يا روي تشك دراز بكشم.

*گروگان«گروهبان پال لوئيس» (تفنگدار دريايي):

بعد از انتقالمان به هتل قارچ وضع ما خيلي بهتر شد و ديگر مثل گذشته ناراحتي نداشتيم. در خلال دو سه هفته اول گروانگيري نگهبانان ايراني دايم مزاحممان بودندو ولي بعد كه به هتل قارچ آمديم تقريبا از مزاحمت آنها راحت شديم. چون نگهبانان كه در گوشه‌اي پشت ميزهاي خود مي نشستند و مارا زير نظر مي گرفتند زياد به ما كاري نداشتند.
ولي با اين حال چون بعد از خاتمه بازجوييها واقعا بي هدف و سرگردان بوديم روزها برايمان خيلي به كندي مي گذشت و رز به روز بيشتر ملول و افسرده مي شديم. تا جايي كه آرزو مي كرديم دوباره بازجويي ها تكرار شود تا حداقل به اين وسيله هم از يك نواختي نجات يابيم و هم به خاطر موضعگيري دفاعي در جريان بازجويي از سستي و بيحالي در آييم و مغزمان فعال شود.

*گروگان«سرجوخه ويليام گالگوس» (تفنگدار دريايي):

طي دوره اي كه در هتل قارچ به سر مي برديم زندگي برايم چنان آرام و يكنواخت و بي حادثه مي گذشت كه اوايل كار واقعا دلتنگ و افسرده شده بودم ولي به مرور كه توانستم خود رابا محيط وفق بدهم اين وضع هم كاهش يافت و به خصوص موقعي روحيه ام بهتر شد كه افكار گذشته را به كلي از مغزم بيرون راندم و فارغ از انديشه رهايي وبازگشت به وطن توجه خود را بيشتر به حوادث تاريخي يا حل مسائل رياضي و يامواردي شبيه آن معطوف كردم.

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

وضع زندگي ما در هتل قارچ با لنسبه بهتراز گذشته بود. در آنجا به كتاب‌هاي مختلف دسترسي داشتيم و دانشجويان هم برايمان صندلي راحتي آورده بودند تا بتوانيم در اتاقك‌هاي خود آسوده بنشينم و كتاب بخوانيم. ضمنا همچون در هتل قارچ براي اولين بار مقداري وسايل سرگرمي در اختيارمان قرار گرفته بود من و «گاري لي» با اينكه حق حرف زدن با يكديگر نداشتيم دو به دو مي نشستيم و بيشتر وقتمان را صرف بازي شطرنج مي‌كرديم.
يكي از مشكلاتمان در هتل قارچ وضع اسفناك دوش و توالت بود كه بهداشت و نظارت در آنها اصلا رعايت نمي شد و آنقدر وضعيت نامطلوب و غيرقابل تحمل پيدا كرده بود كه ناچار يك روز به دانشجويان گفتم حمام و دستشويي به قدري آلوده و كثيف است كه هر كس از آن استفاده كند حتما مريض مي شود و ابتلا به اينگونه امراض هم مسلما آدم را مي كشد. بنابراين چون شما نمي خواهيد حتي يك گروگان بميرد پس لازم است حتما براي تأمين نظافت حمام و دستشويي قدمي برداريد و بعد هم بلافاصله افزودم البته ماشخصا حاضريم اين كار را انجام دهيم واگر به ما كمي پودر صابون و كهنه زمين شويي بدهيد خودمان نظافت حمام و دستشويي را به عهده مي گيريم.
دانشجويان با شنيدن اين حرف متوجه سرزنش و عيب جويي من شدند و گويي كه احساس شرمندگي كرده باشند هنوز چندي نگذشته حمام و دستشويي تميز و مرتبي تحويلمان دادند.

*گروگان«گروهبان پال لوئيس» (تفنگدار دريايي):

زماني كه در هتل قارچ به سر مي برديم يك روز احساس كردم شكمم در جايي كه قبلا عمل آپانديس انجام گرفته بود متورم شده و از آن چرك بيرون مي آيد. چون واقعا نمي دانستم چه پيش آمده كه زخم محل عمل سرباز كرده مسئله را با يكي از ايرانيها در ميان گذاشتم و كمك خواستم او هم بلافاصله يكي از دوستانش را كه دانشجوي پزشكي بود به سروقتم آورد تا نگاهي به زخم بياندازد ولي تا اين دانشجوي پزشكي آمد چون با اعتراض من مواجه شد كه مي گفتم اگر يك دكتر حسابي برايم نياوريد ترجيح مي دهم زخم همين طور باقي بماند او هم فقط روي زخم را با يك نوار چسب بست و رفت.
بعد از آن ايرانيها يك دكتر مسن تر برايم آوردند تا علت ناراحتيم را تشخيص دهد و او نيز چون با معاينه محل عمل فورا فهميد كه علت تورم و عفونت باقي ماندن يكي از بخيه ها بوده است بدون معطلي بخيه به جا مانده را بيرون كشيد و دو سه روز بعد هم زخم كاملا خوب شد.
ولي عجيب اينجاست كه بهبودي از آن وضع به جاي خوشحالي من بر عكس سبب ناراحتيم شد. چرا كه اميد داشتم اين عارضه دنبال پيدا كند و چنان بيمار شوم كه ايرانيها ناگزير براي مدتي مرا از آن محل به بيمارستان انتقال دهند.

*گروگان«بيل بلك »(مأمور مخابرات):

يكي از گروگان‌هايي كه در اتاقك مجاور من به سر مي برد براي چند روزي غذا نخورد و كارش به جايي كشيد كه به نظر مي رسيد حدود 30 الي 40 پوند وزن خود را از دست داده باشد.
او كه گهگاه كمر شلوار خود را جلو مي كشيد تا به ايرانيها نشان دهد چقدر لاغر شده و شكمش عقب رفته به قدري سريع وزن كم كرده بود كه واقعا باورم نمي شد كسي فقط به خاطر چند روز غذا نخوردن بتواند آن همه ضعيف و لاغر شود. گرچه ترديدي نبود كه ما هم وضعي بهتر از او نداشتيم و بدون آنكه خود متوجه باشيم تا حد زيادي وزنمان را به دليل تحمل فشار روحي و شرايط اضطراب نگيز از دست داده بوديم.

*گروگان«ريچارد كوئين» (كارمند كنسولگري):

غذايي كه در هتل قارچ به ما مي‌دادند چندان هم بدنبود. موقع صبحانه معمولا برايمان نان ايراني همراه چاي مي‌آوردند و براي ناهار هم غذاهاي نوع غربي مي خورديم كه اكرا از لازانيا يا همبرگر تشكيل مي شد.
به طور معمول سه نوع نان ايراني به ما مي دادند كه يك نوع آن را «نان كاغذي» مي ناميديم و البته اگر گرم گرم خورده مي شد خوشمزه تر بود. ولي ضمنا يكي هم به خاطر نازكي اين نان مي شد غذاي خود را رويش بريزيم و بعد هم لوله كنيم و بخوريم.
در سفارتخانه يك آشپز پاكستاني بودكه قبلا براي كاردار كار مي كرد و بعد كه سفارتخانه اشغال شد به دانشجويان ايراني اطلاع داد كه اماده است داوطلبانه كار خود را ادامه دهد و براي گروگانها غذا تهيه كند.
اين پاكستاني كه در شرايطي بسيار دشوار خدمتمي كرد گره همواره سعي داشت تا آنجا كه از دستش بر مي‌آمد نيازهاي ما را تأمين مي كند ولي هيچگاه نمي توانست دست پختي بهتر از غذاهاي آبكي شبيه آنچه در خوابگاه هاي دانشجويي مصرف مي شود برايمان تدارك ببيند.

*گروگان«گروهبان پال لوئيس »(تفنگدار دريايي):

به نظر مي آمد ايرانيها بايد در انبار تداركات سفارتخانه به يك ميليون قوطي كنسرو سوپ مرغ دست يافته باشند كه هر شب برايمان يك قوطي از آن را مي آوردند. و من چون واقعا از مصرف دائمي اين نوع سوپ به ستوه آمده بودم هر زمان كه وقت شام خوردن مي رسيد و قوطي هاي سوپ كذايي را مي ديديم احساس مي كردم نزديك است حالم بهم بخورد.

*گروگان«بيل بلك» (مأمور مخابرات):

يك شب موقع شام خوردن به هركدام از گروگانها دو بطري نوشابه گازدار هم دادند. ولي نگهباني كه بشقاب غذاي مرا آورد به جاي نوشابه گاز دار دو بطري آبجو روي ميزم گذاشت و رفت.
موقعي كه چشمم به بطري هاي آبجو افتاد ابتدا باورم نشد برايم آبجو آورده باشند. و واقعا هم خيلي غيرمنتظره بود كه به همه نوشابه معمولي بدهند ولي از من با آبجو پذيرايي كنند. اما چون مي‌دانستم كه مسلمانان از نوشيدن الكل منع شده اند و رژيم امام خميني هم به طور كلي مصرف هر نوع مشروب الكلي را قدغن كرده بلافاصله پي بردم كه مسئله فقط ناشي از يك اشتباه بوده است. به اين شكل كه ايرانيها دو بطري آبجو را مخلوط با ديگر نوشباه ها از انبار تداركات برداشته اندو بدون توجه به محتوياتشان برايم آورده اند. كه البته من هم چون مي دانستم اگر حرفي بزنم مطمئنا ازخوردن آبجو محروم مي شوم هر دو بطري را تا ته سر كشيدم و حتي يك كلمه درباره اش به كسي چيزي نگفتم.

*گروگان«جوهال» (افسريار):

دانشجويان به اجراي وظايف مذهبي خود خيلي پايبند بودند و اكثرا هم مارا تحقير مي كردند كه چرا از ايمان و اعتقاد قوي برخوردار نيستيم. من در ايران فقط تعداد بسيار معدود آمريكايي را مي شناختم كه شبيه ايرانيها به امور مذهبي خود اهميت مي دادند و چون دانشجويان ايراني كه سفارتخانه را به اشغال خود درآورده بودند از هر فرصتي براي انجام عبادات خود در مقابل ما استفاده مي كردند چنين به نظرم مي آمد كه قصد دارند درجه بي اعتقادي مارا به رخمان بشند.
انها گاهي اوقات موقع بحث نيز ما را افرادي توصيف مي كردند كه ايمانمان به خدا هم پايه آنان نيست و هرگز نمي توانيم ادعا كنيم كه افرادي واقعا معتقد به دين و مذهب هستيم. ولي يك بار كه دانشجويي از من پرسيد: چراهيچ وقت ترا در حال عبادتخدا نديده‌ام؟ بلافاصله در جوابش گفتم: شايد من در خلوت عبادت مي كنم و دلم نمي خواهد عبادتم مثل شما طوري باشد كه همه آن را ببينند.
در بين گروگانها يكي دو آمريكايي بودند كه چون نشان مي دادند بيشتر از بقيه ايمان و اعتقاد مذهبي دارند به همين جهت دانشجويان ايراني نيز با آنهابه مراتب محترمانه تر از ديگران رفتار مي كردند.

*گروگان«بروس جرمن» (كارمند بودجه):

دانشجويان ايراني به حدي در امور مذهبي متعصب بودند كه حتي رفتار و گفتارشان هم تحت تأثير اعتقادات مذهبي آنها قرار داشت.
من هميشه خدا را يك خداي نيك انديش مي دانستم ولي دانشجويان ايراني به نظر نمي رسيد از صفات خدا تصور ديگري جز كينه جويي داشته باشند.
يك بار موقعي كه از ايرانيها خواستم برايم قرآني به زبان انگليسي بياورند تا مطالعه كنم آنها چنان با شوق و ذوق در پي اجراي تقاضايم رفتند كه گويي دگرگوني عقايدم را پس از خواندن قرآن محتمل مي دانستند. ولي من قران را فقط براي اين لازم داشتم كه بدانم با چه نوع آدم هايي طرف هستم و افكار و عقايدشان را بهتر بشناسم.
مطالعه قرآن مرا با اين حقيقت آشنا كرد كه مسلمانان بزرگترين موهبت را شهيد شدن مي دانند به همين جهت اصلا براي زندگي خود ارزشي قائل نيستند.
پس از‌ آگاهي به اين مسئله بود كه از خود پرسيدم: واقعا چطور مي توانيم از كساني كه جان خود را بي ارزش مي دانند انتظار داشته باشيم كه جان ما را حفظ كنند؟

*گروگان«سروان پال نيدهام» (افسر تداركات نيروي هوايي):

من هميشه تا حدودي مذهبي بوده‌ام و در زندگي خود اكثرا به خدا فكر كرده‌ام. البته هيچگاه انقدر معلومات مذهبي نداشته‌ام كه براي بحث و گفتگوكافي باشد ولي اعتقادم بر اين است كه مذهب انسان را ياري مي‌دهد و در گرفتاري ها كمك خدا و مسيح را موجب مي‌شود. چنانكه در مورد من نيز اين مسئله صدق مي كرد و يقين دارم كه اگر چنين نبود هرگز نمي توانستم دوره اسارت خود را به صورتي كه گذشت تحمل كنم.

*گروگان«جوهال» (افسريار):

در زندگي همواره فكر مي كردم منكر وجود خدا هستم ولي طي دوران اقامتم در هتل قارچ با مشاهده بعضي گروگانها كه رو به خدا مي آوردند و دست به عبادت مي زدند به قدري احساس نوميدي و سرگرداني كردم كه تصميم گرفتم رو به سوي مذهب بياورم و بكوشم تا به خدا معتقد شوم.
به همين منظور هر روز صبح دو سه فصل از كتاب انجيل را مي خواندم. ولي متأسفانه بهره چنداني از آن مي‌گرفتم و احساس مي كردم چون اين كار من عمق ندارد جنبه ظاهر بازي آن بيشتر است. اما در عين حال نيز با خود عهده مي بستم كه اگر قرائت انجيل مرا به خدا نزديك كرد و سبب نجاتم از آن وضع شد بعدا همچنان به اين كار ادامه دهم.
گاهي اوقات به تقليد از بعضي گروگانها زانو مي زدم و در خود فرو مي رفتم تا با خدا ارتباط برقرار كنم. ولي معمولا نمي توانستم از اين عمل نتيجه اي بگيرم. چرا كه جدا از اعتقاد به خدا هرگز تشريفات و آيين‌هاي مذهبي را باور نداشتم و سرانجام هم موقعي كه از دعا خواندن و عبات دست برداشتم يك شب فقط خطاب به خدا گفتم: خدايا اگر وجود داري لطفا از همسر و خانواده‌ام مراقبت كن. من براي خودم از تو چيزي نمي خواهم اگر فقط مراقب آنها باشي من از خودم مي توانم مراقبت كنم.

*گروگان«گروهبان پال لوئيس» (تفنگدار دريايي):

يك روز چند نگهبان به سراغم آمدند و پرسيدند: دلت مي خواهد فيلم تماشا كني؟ من كه از وضع يكنواخت زندگي در هتل قارچ به ستوه آمده بودم با خوشحالي پيشنهادشان را پذيرفتم و همراه دو نگهبان عازم تماشاي فيلم شدم.
ايرانيها يك قسمت از اتاق بزرگي را كه اختصاص به نگهداري كتاب هاي مدرسه امريكايي داشت خلوت كرده بودند تا براي عده اي از ما يك حلقه فيلم محصول تلويزيون بي بي سي كه حاوي قسمت‌هايي از جريان تظاهرات مردم و برخورد نيروهاي نظامي شاه با تظاهركنندگان بود نشان دهند. بعد از نمايش فيلم ايرانيها برايمان راجع به انقلاب صحبت كردند و چون روي يك ميز كنار دستشان نيز انواع كتاب هاي مربوط به جريان انقلاب ديده مي شد به نظرم رسيد قصد دارند به ما آموزش دهند تا حمايتمان را نسبت به اقدامات خود جلب كنند.
موقعي كه در اتاق نمايش فيلم بوديم تعدادي نامه جلويمان گذاشتند تا هركدام نامه مربوط به خود را برداريم و بخوانيم در آن موقعيت با مشاهده نامه هاي بستگانمان چنان ذوق زده شديم كه باور نكردني بود. من هم در ميان نامه‌ها يكي را كه پدر و مادرم نوشته بودند يافتم. ولي چون ايرانيها اجازه ندادند آن را براي خود نگهدارم ناگزير همانجا نامه را خواندم و به آنها پس دادم.
ارسال نامه‌ها به ايران گرچه نشان مي داد كه اعضاي خانواده گروگانها به ياد ما و نگران وضعمان هستند ولي مطالبي كه در نامه‌ها وجود داشت تقريبا همگي را افسرده و نااميد كرد. زيرا در تمامشان فقط جملات كوتاه به كار گرفته شده بود و به جز شرح مسائل عادي از قبيل اينكه مثلا خواهر يا برادرمان چه مي كند خبر ديگري در نامه ها وجود نداشت.
در حالي كه ما مشتاق كسب آگاهي بيشتر بوديم و مي خواستيم از اخبار مربوط به خود مطلع شويم احساس مي كرديم باخواندن نامه ها هيچ مسئله اي برايمان حل نمي شود. نه مي توانستيم بفهميم ايا مذاكراتي درباره ما جريان دارد؟ يا اگر مذاكره اي انجام شده نتيجه اش به كجا كشيده؟ و نه از موقعيت ناوگان ششم آمريكا خبري به دست آورديم.
البته من كاملا اين مسئله را درك مي كردم كه اعضاي خانواده ام محال است بتوانند خواسته ام را تأمين كنند و خبرهاي مورد نياز را در اختيار بگذارند. چون مي دانستم اگر هم چنين مطالبي را در نامه خود بياورند مسلما ايرانيها يا نامه را سانسور مي كنند و يا اصولا نامه را دور مي اندازند.

*گروگان«سرجوخه استيون كرتلي» (تفنگدار دريايي):

يك روز ايرانيها دو سه نفر از ما را به اتاقي بردند و برايمان فيلمي از حوادث دوران انقلاب را كه مربوط به مبارزات مردم ايران عليه شاه بود نمايش دادند. بعد از نمايش فيلم همچون برايمان چاي آوردند و مدتي راجع به رفتار ظالمانه شاه صحبت كردند بلافاصله پي بردم كه آنها با اين كار خود قصد دارند تشويقمان كنند تا موقع جواب دادن به نامه‌ها، مسائل مربوط به انقلاب و ستمگري هاي شاه را نيز منعكس كنيم. ولي بايد بگويم كه هيچ يك از ما چنين نكرديم.

*گروگان«سرجوخه ويليام گالكوس» (تفنگدار دريايي):

دانشجويان همواره سعي داشتند به ما آموزش بدهند و براي اين كار هم اكثرا ما را به اتاق كوچكي كه در آن دستگاه نمايش فيلم و اسلايد وجود داشت مي بردند تا برايمان عكس هايي از جنازه افراد كشته شده در تظاهرات دوران انقلاب و يا فيلم‌هاي مربوط به مبارزات مردم الجزاير را نشان دهند در خلال نمايش نيز مرتب تكرار مي كردند كه اين است آنچه شاه مرتكب شد اينست آنچه ساواك انجام داد اينست آنچه توسط سيا انجام گرفت.
ولي ما براي آنكه ايرانيها را ناراحت كنيم اغلب بعد از مشاهده اسلايد يك جنازه به آنها مي گفتيم: به به! چه منظره زيبايي! لطفا ممكن است دوباره نشانش بدهيد. خيلي جالب بود. دوست داريم باز هم آن را ببينيم. و در همان حال نيز قهقهه را سرمي داديم. بعد از مدتي ايرانيها طوري از رفتار ما به خشم امدند كه ناگزير به برنامه هاي آموزشي خود خاتمه دادند و ديگر ما را براي مشاهده عكس و فيلم به آن اتاق نبردند.

*گروگان«سروان پال نيدهام »(افسر تداركات نيروي هوايي):‌

ايرانيها گهگاه عكس‌هايي از كودكان قحطي زده بيافرانشانم مي دادند و ضمن آن هم مي كوشيدند تا آمريكا را به عنوان مقصر اصلي بروز قحطي در بيافرا معرفي كنند. چون اصولا آنها آمريكا را شيطان بزرگ مي‌دانستند به همين جهت تمام مصايب و اعمال خلافي را كه در دنيا اتفاق مي افتاد به گردن آمريكا مي‌انداختند.
گرچه من هم موقع تماشاي چنين عكس هايي به ابعاد وحشتناك قحطي و گرسنگي موجود در بيافرا اعتراف مي كردم ولي ضمنان به ايرانيها مي‌گفتم: شما كه در حال حاضر نفت را بشكه‌اي 40 دلار مي‌فروشيد و با پول آن مي‌توانيد تمام محصول غله دنيا را بخريد چرا تاكنون فكري براي اين قحطي‌زدگان نكرده‌ايد؟ اصولا شما براي حل مسئله گرسنگي در جهان چه قدمي برداشته‌ايد جز اينكه ما را به گروگان گرفته‌ايد؟ شايد احتمالا تصور مي‌كنيد كه گروگان بودن ما خيلي به نفع دنيا تمام مي‌شود و همه گرفتاري‌هاي جهاني را خاتمه مي‌دهيد؟
باتوجه به گفته‌هاي من آنها پس از مدتي ترجيح دادند وقتشان را بيهوده براي مجاب كردنم هدر ندهند.

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

چون طي دوران اقامت در هتل قارچ بانگهبانان ايراني ارتباط نزديكتري داشتم كوشيدم تا با پنج شش نفري كه هر بار مأمور حفاظت از ما بودند عليرغم تناقض و تضاد فراوان مناسبات حسنه‌اي برقرار سازم.
اغلب به گونه‌اي رفتار مي‌كردم كه اتاقك محل اتاقم حالت محدوده تحت اختيارم را داشته باشد و چنانچه دانشجويي بر من وارد مي شد برخوردم با او به صورتي بود كه گويي يك ميهمان براي ديدار از من به منزل يا محل كارم قدم نهاده است.
بسياري از ايرانيها چون در حال تحصيل بودند موقع نگهباني درس‌هايشان را مطالعه مي كردند و به خاطر فارسي دانستن من اگر اشكال درسي داشتند مايل بودم مسائل خود را از من بپرسند. حدسم اين بود كه بايد موعد امتحاناتشان خيلي نزديك باشد. چرا كه در چهره بعضي‌ها مي‌شد حالت نگراني يك دانشجوي قبل از فرا رسيدن امتحانات را كاملا تشخيص داد.
آنها مشكلاتي راكه در دروس انگليسي، فيزيك، تاريخ و … داشتند با من درميان مي‌گذاشتند و به خصوص چون براي فراگيري زبان انگليي خيلي جديت مي كردند طبعا براي كمك گرفتن به سراغم مي‌آمدند. تا جايي كه من به مرور برايشان تبديل به معلم سرخانه شده بودم.
كمك من در حل مشكلات درسي دانشجويان ايراني بيشتر به اين منظور بود كه هويت و شخصيت خود را تثبيت كرده باشم و پس از مدتي نيز
توانستم با ايفاي نقش يك معلم به نوعي بر آنان نفوذ پيدا كنم كه نظرم برايشان در مورد آنچه بايد يا نبايد بدانند ملاك بود، و به هر كس چيزي مي‌آموختم واقعا رهين منت من مي‌شد.
دانشجويان ايراني افكار و شخصيت‌هاي متفاوتي داشتند. بعضي‌هايشان كتاب‌هايي راجع به مذهب و بزرگان دين برايم مي‌آوردند و علاقه فراواني به بحث در زمينه‌هاي مذهبي از خود نشان مي‌دادند. ولي بعضي ديگر صرفا مسايل درسي خود را مطرح مي‌كردند. در خلال بحث نيز همواره با پيروي از يك نوع توافق ضمني بين خودمان، اصلا از شرايطي كه در آن به سر مي‌برديم صحبت به ميان نمي‌آورديم، و چنان از هر دري سخن مِ گفتيم كه گويي هرگز مسئله گروگان بودن من در بين نبوده است.
با چنين روشي موقعيتم به عنوان يك معلم نزد آنان تثبيت مي‌شد، و يا حداقل از اين نظر كه معلوماتم بيشتر بود و در ‌آموختن درسها ياريشان مي‌دادم به من احترام مي‌گذاشتند. ولي البته همه آنها چنين حالتي نداشتند، و فقط تعدادي بودند كه واقعا مرا به چشم يك معلم نگاه مي‌كردند.
در بين دانشجويان جواني كوتاه‌قد به نام «مهدي» وجود داشت كه واقعا در پر حرفي بي‌نظير بود و هر زمان به نحوي با يك نفر صحبت مي‌كرد. او اغلب شبها با عده‌اي از دانشجويان در گوشه‌اي مي‌نشستند و با هم مشغول بحث مي‌شدند. و چون گفتگو‌هايشان گاه به قدري طول مي‌كشيد كه تا پاسي از شب ادامه مي‌يافت، در نتيجه ما را هم از خواب مي‌انداختند.
يك شب مهدي ضمن گفتگو با دوستانش حرفي دزد كه خيلي برايم تازگي داشت و سبب شد با دقت بيشتري به سخنانش گوش دهم. او كه به طور معمول از همه چيز شكايت مي‌كرد، آن شب نيز مشغول شكايت از جريان گروگانگيري بود و دقيقا به خاطر مي‌آورم كه به دوستانش مي‌گفت: «شما مي‌دانيد كه من از همان اول مخالف گروگانگيري بودم، و حالا هم مي‌گويم كه نمي‌بايست از اول اين كار را مي‌كرديم»(!؟)
صحبت آنها به زبان فارسي بود. و من چون نمي‌خواستم كسي بفهمد كه مشغول استراق سمع هستم، اين طور وانمود مي‌كردم كه اصلا توجهي به گفته‌هايشان ندارم و به كار خود مشغولم. ولي شنيدن حرفهاي مهدي به قدري برايم جالب بود كه مي‌كوشيدم حتي يك كلمه‌اش ناشنيده نماند، تا بتوانم از مسئله‌اي كه براي اولين بار به گوشم مي‌رسيد _ و از اختلاف‌نظر بين دانشجويان خبر مي‌داد _ به خوبي آگاه شوم. ضمن استراق سمع نيز موقعي كه فهميدم دانشجويان حتي از نظر رفتار خود با ما و روش برخورد با گروگانها عقيده يكساني ندارند، بيشتر خوشحال شدم.

*گروگان«جوهال» (افسريار):

من حتي يك كلمه فارسي نمي دانستم. ولي «ريچارد كوئين» به مقدار جزيي با زبان فارسي آشنا بود و حداقل مي‌توانست معناي كلمات اصلي را درك كند. او گهگاه در هتل قارچ به گفتگوي ايرانها گوش مي‌داد، و چون آنچه برايش قابل فهم بود با من هم در ميان مي‌گذاشت، لذا از اين طريق مي‌توانستم تا حدودي در جريان اخبار قرار داشته باشم.
يك روز كه ريچارد مشغول استراق سمع بود، به نظرش رسيد مطلبي راجع به آزاد كردن ما از زبان ايراني‌ها شنيده است. و بعد ابرايم نقل كرد كه بين ايرانيها بر سر تصميم‌گيري در مورد سه مسئله: آزادي ما، ادامه گروگانگيري، و كشتن ما بحث در گرفته بود.

*گروگان«ريچارد كوئين» (كارمند كنسولگري):

اوايل ماه دسامبر بود كه يك روز شنيدم ايرانيها دارند راجع به آزاد كردن ما صحبت مي‌كنند.
اتاقك من در هتل قارچ كنار تلفن قرار داشت، و آن روز ضمن توجه به مكالمه تلفني يكي از ايرانيها، مطلبي راجع به ذخيره جا در هواپيما به گوشم خورد. بخصوص مطمئنم كه شنيدم او داشت راجع به شركت هواپيمايي آليتاليا حرف مي‌زد و با تاكيد بر آزادي ما در فرداي آن روز، حتي به طرف مكالمه يادآوري مي‌كرد كه بايستي براي تك تك گروگانها بليط هواپيما تهيه شود.
مسئله به قدري خوشحالم كرد كه از شدت هيجان بالا و پايين مي‌پريدم.
و بعد هم در طول شب به انتظار فرا رسيدن روز و رهايي از آن وضع خود را آماده عزيمت مي‌كردم، به طوري كه شبانه يكي دو پيراهنم را شستم و گذاشتم خشك شود تا فردايش پيراهن تميز بپوشم. و صبح زود نيز وقت دوش گرفتن و اصلاح كردن مرتب به خودم مي‌گفتم: «بالاخره تمام شد! روز نجاتمان فرا رسيد».
موقعي كه از حمام بيرون آمدم، بلافاصله كه به اولين نگهباني ايراني برخوردم از او پرسيدم:
_ «چه موقع قصد داريد ما را از اينجا ببريد؟»
_ «ببريم؟! كجا ببريم؟ منظورت چيست؟»
_ منظورم اين است كه چه موقع مي‌خواهيد ما را آزاد كنيد؟»
_ صحبت آزاد كردن شما در بين نيست. بايد همين جا بمانيد.»
اثر اين حرف چنان بود كه گويي آواري بر سرم ريخته است. به داخل اتاقكم خزيدم و با روحيه‌اي باخته، در وضعي كاملا نوميد روي تشك افتادم و گريه را سر دادم. اعصابم چنان متشنج و از هم پاشيده بود كه تنها راه نجات را در خودكشي مي‌ديدم، و فكر مي‌كردم: اگر در انبار قفل نبود از همانجا بيرون مي‌رفتم تا نگهبانان به طرفم تيراندازي كنند و مرا بكشند. به نظرم مي‌يسيد كه اين طرز خودكشي بايد به مراتب بر گرفتاري‌هاي ناشي از بريدن رگ دست رجحان داشته باشد.
در مدت زماني كه دچار افسردگي بودم، شنيدن خبر محاكمه بروس لينگن و سرهنگ شفر در دادگاه انقلابي نيز مزيد بر علت شد و ناراحتيم را بيشتر كرد. و چون در همان حال سر و صداي تيراندازي در محوطه سفارتخانه به گوش مي‌رسيد، كاملا مطمئن شدم كه ايرانيها به جاي آزاد كردنمان تصميم گرفته‌اند همگي را به محوطه سفارتخانه ببرند و همانجا تيرباران كنند.

*گروگان«گاري لي» (كارمند خدمات عمومي):

بين گروگانها شايع بود كه بروس لينگن، ويكتور تام ست، و مايك هاولند مرده‌اند. و درباه علت مرگشان همچون گفته مي‌شد كه: آنها بعد از خروج از وزارت خارجه ايران، درون اتومبيل مورد اصابت گلوله قرار گرفته‌اند، ما نيز تا ماهها واقعا گمان مي‌كرديم هر سه نفرشان در اثر تيراندازي كشته شده‌اند.

**3_ اقدام به فرار

*گروگان«بيل بلك» (مامور مخابرات):

اواسط ماه دسامبر 1979 مرا چشم بسته از هتل قارچ به طبقه دوم اقامتگاه سفير منتقل كردند و همراه با «ملك كالپ» (كارمند بخش اقتصادي سفارتخانه) در اتاق كوچكي به ابعاد 7 در 9 فوت _ كه قبلا اختصاص به خدمتكار سفير داشت_ جا دادند. مزيت بزرگ اين اتاق وجود حمام و دستوشيي اختصاصي در جواريش بود.
چون در اتاق حق صحبت با يكديگر را نداشتيم، ملك شروع به يادداشت نويسي كرد و براي اين كار هم هر بار به دستشويي مي‌رفت بامدادي كه به دست آورده بود برايم يادداشتي روي كاغذ توالت مي‌نوشت و آن را بالاي چارچوب در مي‌گذاشت. كه من هم با تقليد از كار او، هر آنچه مي‌خواستم روي كاغذ توالت مي‌نوشتم و بالاي همان چارچوب قرار مي‌دادم تا ملكم بخواند.
پس از مدتي ضمن يادداشت‌هاي متعددي كه با هم مبادله كرديم هر دو تصميم گرفتيم نقشه‌اي براي فرار طرح كنيم. و من در اين مورد نكاتي را كه به نظرم مي‌رسيد براي ملكم شرح دادم.
اگر مي‌توانستيم به هر نحو شده از اقامتگاه سفير خارج شويم و خود را به ديوار سفارتخانه برسانيم، پس از پريدن از روي ديوار با تصاحب يك وسيله نقليه راهي سفارتخانه يكي از كشورهاي دوست آمريكا مي‌شديم تا در پناه انها قرار گيريم. يا اينكه متعاقب فرار خود را در گوشه‌اي پنهان كنيم و بعد از تماس تلفني با سفارتخانه مورد نظر از آ»ها بخواهيم تا به كمكمان بيايند. منزل «برت مور» هم _ كه خودش جزء گروگان‌ها بود_ به دليل داشتن تلفن مي‌توانست براي چند ساعت محل مناسبي براي مخفي شدن ما باشد.
سفارتخانه‌هاي انگليس، سوئيس، و استراليا از محل‌هايي بودند كه فكر مي‌كردم بتوانيم از آنها كمك بگيريم. و بخصوص بيش از همه به سفارت استراليا اميد داشتم، كه چون چند تن از اعضايش با من دوست بودند، احتمال مي‌دادم برايمان پناهنگاهي مهيا كنند، و يا وسيله‌اي تدارك ببينند كه ما را از تهران به سواحل خليج فارس برسانند. تا در آنجا بتوانيم با كمك قاچاقچيان از مرز ايران خارج شويم.
گرچه دقيقا نمي‌دانستم كداميك از اين نقشه‌ها نتيجه بخش تر است، ولي احساس مي‌كردم چنانچه فقط خود را به بالاي ديوار سفارتخانه برسانيم و بعد هم اتومبيلي به دست آوريم، چون قسمت مشكل برنامه را پشت سر گذاشته‌ايم دنباله‌ آن را به هر حال مي‌توانستيم از طرق مختلف ادامه دهيم تا به هدف خود برسيم.
موقعي كه از هر نظر آماده فرار شديم، من توپي سيفون دستشويي را دزديدم تا از اين قطعه فلز كه به خوبي در مشتم جا مي‌گرفت در صورت لزوم براي ضربه زدن به اين و آن استفاده كنم، و ترديد هم نداشتم كه اگر آن را محكم به شقيقه كسي بزنم حتما از پا خواهد افتاد. ولي بعد كه خبر دزديدن توپي سيقون را با نوشتن يادداشت به اطلاع ملكم رساندم، او جواب داد: اصلا حاضر نيست موقع فرار به كسي صدمه بزند. و من چون با اين نظر ملكم نمي‌توانستم موافق باشم، نسبت به او شك بردم و با نگراني از خود پرسيدم:
واقعا «ملكم كالپ» كيست؟
ملكم را كه از اعضاي تازه‌وارد سفارتخانه بود، نه مي‌شناختم و نه از خصوصيات و تخصصش اطلاع داشتم. و لذا پس از خواندن يادداشت او با خود فكر كردم: «اين كار اصلا درست نيست كه ما دو نفر در حال فرار باشيم، ولي او اگر لازم شد كسي را بزنيم با من همراهي نكند. در چنين صورتي فرار دو نفره حتما خطرش به مراتب بيشتر از آن خواهد بود كه خودم به تنهايي در صدد فرار برآيم.» زيرا وقتي آمادگي داشتم در صورت لزوم به هر كس كه مانعم شد صدمه بزنم و يا حي او را بكشمف طبعا هرگز نمي‌توانستم با فردي در فرار همراه باشم كه حاضر نبود براي رسيدن به هدف خود كسي را از پاي در آورد. و به همين جهت نيز پس از بررسي تمام جوانب سرانجام تصميم گرفتم برنامه فرار را به تنهايي اجرا كنم.
در اتاق ما همواره در طول 24 ساعت به نوبت يك نگهبان حضور داشت، كه پاس ديروقت شب را معمولا شخص معيني به عهده مي‌گرفت. و او هم عادتش اين بو كه پس از تحويل پست نگهباني در گوشه‌اي مي نشست و چرت مي‌زد تا سرانجام بخوابد. با توجه به وع اين نگهبان مطمئن بودم كه وقتي خوابيد مي‌توانم در حال خزيدن از كارش بگذرم و از اتاق خارج شوم.
شب 23 دسامبر بعد از ورود همين نگهبان به اتاق، منتظر ماندم تا كاملا به خوب رفت، و انگاه كه پتويم را لوله كردم و روي تشك گذاشتم تا ظاهرا نشان دهد كسي در آنجا خوابيده، آهسته از اتاق بيرون رفتم.
سمت راست اتاق راه‌پله‌اي بود كه در طبقه زير به كنار آشپزخانه منتهي مي‌شد. و چون اصلا فكر نمي‌كردم در آن موقع شب كسي در آشپزخانه باشد، تصميم گرفتم آهسته از راه‌پله پايين بروم تا از در جنب آشپزخانه وارد محوطه شوم، و بعد هم خميده حركت كنم تا به ديوار سفارتخانه‌ برسم. ولي موقعي كه راه پله را طي مي‌كردم دفعتا پي بردم كه نقشه‌ام چندان عملي نيست. زيرا با شنيدن صداي گفتگوي عده‌اي در آشپزخانه فهميدم كه حركت به آن سو خلاف احتياط است و اگر بخواهم از كنار آشپزخانه عبور كنم مسلما افراد مسلح را در برابر خود خواهم يافت.
موقعي كه به عقب برگشتم با مشاهده پنجره كوچكي در بالاي راه‌پله كه مشرف بر سقف آشپزخانه بود، تصميم گرفتم از همانجا خود را به بالاي سقف آشپزخانه برسانم و براي اين منظور نيز ابتدا با يك تيغ صورت تراشي كه در كفشم پنهان كرده بودم، تور سيمي حافظ پنجره را بريدم، تا آنگاه كه آهسته بيرون خزيدم و بر پشت بام آشپزخانه قدم نهادم. ولي بلافاصله با مشاهده چراغهاي روشن محوطه سفارتخانه يكه خوردم و حيرت‌زده به جا ماندم. زيرا در طول دوران اشغال سفارتخانه هرگز نديده بودم چراغهاي محوطه شبها روشن باشد، و به همين جهت اصلا نمي‌توانستم بفهمم كه چرا ايراني ها در آن شب بخصوص همه چراغها را روشن كرده‌اند.
از فراز پشت‌بام آشپزخانه تعدادي از دانشجويان را مي‌ديدم كه در گوشه و كنار محوطه روشن سفارتخانه راه مي‌روند و به گشت‌زني مشغولند. و در همان حال چون متوجه شدم يك آلاچيق چوبي در پشت پنجره آشپزخانه قرار دارد، بلافاصله تصميم گرفتم به طور موقت و براي رهايي از سرماي شديد پشت بام به آنجا پناه ببرم تا بعدا راه فراري پيدا كنم.
از بالاي سقف آرام ارام به پايين خزيدم و بعد از پا گذاردن روي دستگاه كولر و گذشتن از روي تعدادي كپسول گاز وارد آلاچيق شدم. موقعي كه به بررسي اوضاع و احوال پرداختم تا بتوانم نزديكترين راه را براي رسيدن به پاي ديوار پيداكنم، چشمم به نگهبان مسلحي افتاد كه جلوي در حياط پشت اقامتگاه سفير كشيك مي‌داد. و با مشاهده او به فكر فرو رفتم كه: چطور مي‌توان بدون جلب نظر نگهبان از كنارش گذشت؟
حدود يك ساعتي در آلاچيق ماندم و اوضاع را كاملا زيرنظر گرفتم.
طي اين مدت بارها دانشجوياني را ديدم كه از طريق در حياط پشت ساختمان به اقامتگاه سفير وارد و يا از آن خارج مي‌شدند. و سرانجام چون به اين نتيجه رسيدم كه جز عبور از كنار نگهبان مسلح چاره ديگري ندارم، به خود گفتم: «براي خروج از اين حياط چون ناگزير بايد از كنار نگهبان رد شوم، پس بهترين راه اين است كه خود را در پشت سر دانشجويان قرار دهم و همراه آنان از در حياط بيرون بروم تا نگهبان مرا هم جزء دانشجويان بداند و نظرش به سويم جلب نشود.»
پس از مدتي يك گروه شامل حدود 6 دانشجو از ساختمان خارج شدند تا از طريق در حياط پشت بيرون بروند. و چون آنها را سخت مشغول صحبت با يكديگر ديدم، بلافاصله پولوور خود را تا روي سرم بالا كشيدم و در حالي كه وانمود مي‌كردم پس از خروج از ساختمان مشغول پوشيدن پولوور هستم، در پشت سر دانشجويان به راه افتادم. و تا نزديك در طوري با پولوور كلنجار رفتم كه هم چهره‌ام مخفي بماند و هم اگر كسي متوجه من شد گمان كند دارم پولوور مي‌پوشم.
واقعا باورنكردني بود كه با اين تمهيد توانستم بدون جلب توجه نگهبان از كنارش بگذرم. و در حالي از حياط پشت اقامتگاه سفير خارج شوم كه نگهبان داشت به تفنگ خود ور مي‌رفت و اصلا هم به من سوءظن نبرد. در فاصله‌اي بين اقامتگاه سفير و انبار بزرگ (معروف به هتل قارچ) حصاري از تور سيمي كلفت قرار داشت كه محوطه سفارتخانه را به دو بخش اداري و مسكوني تقسيم مي‌كرد. و من چون مي‌دانستم قسمتي از اين حصار به دليل زنگ زدگي پاره شده، مستقيما به همان طرف رفتم تا پس از عبور از محل پارگي حصار را هم به سوي ديوار ادامه دهم. ولي موقعي كه داشتم خميده از سوراخ حضار رد مي‌شدم ناگهان صدايي شنيدم كه فرياد مي‌زد: «ايست! ايست!». تا به طرف صدا برگشتم دختري را در مقابلم ديدم كه روي سكوي جلوي هتل قارچ نگهباني مي‌داد و تفنگش را به طرفم نشانه رفته بود.
با مشاهده دختر نگهبان به سرعت از حصار گذشتم و در حالي كه بيش از سه فوت با او فاصله نداشتم دفعتا پريدم و پاهايش را گرفتم. به دنبال آن نيز بلافاصله با ست چپ قنداق تفنگ را فشار دادم ت الوله‌اش به سمت بالا برود و نتواند مرا هدف بگيرد. سپس با دست راستم ضامن خشاب تفنگ را زدم تا خشاب را از محفظه‌اش بيرون بياورم. ولي چون او قبل از آنكه در كارم موفق شوم، ماشه را فشار داد، در نتيجه يك گلوله با صدايي مهيب شليك شد و بعد هم موقعي كه خشاب را خارج كردم با توجه به عملكرد تفنگ ژ_ 3، كه بعد از هر شليك بلافاصله يك فشنگ به طور اتوماتيك در محفظه آتش قرار مي‌گيرد، مواظب بودم تا لوله تفنگ را به طرفم نشانه نرود.
در همين حال دختر نگهبان كه ديد از عهده كشمكش‌ با من بر نمي‌آيد، فرياد‌كنان از ديگران كمك خواست و چون ضمن كلنجار با من آخرين فشنگ درون تفنگ هم شليك شد، بلافاصله با شنيدن صداي شليك و اطمينان از اينكه ديگر خطري از جانب او تهديدم نمي‌كند، پا به فرار گذاشتم.
سپس در حالي كه صداي ماشه چكاندن هاي بي‌حاصل او به گوشم مي‌رسيد، خشاب تفنگ را به گوشه‌اي پرتاب كردم و به دويدن ادامه دادم.
لحظه‌اي بعد به خاطر سر و صداي تيراندازي و فريادهاي دختر نگهبان، يكي از ايراني‌هايي كه در اطراف هتل قارچ كشيك مي‌داد به سمت محل حادثه دويد، و تا مرا د حال فرار ديد با سرعت به تعقيبم پرداخت.
من در آن موقع رو به سمت ديوار شمالي سفارتخانه مي‌رفتم و قصد داشتم بعد از گذر از محوطه زمين‌هاي تنيس و حل پارك اتومبيل هاي فرسوده، خود را به نقطه‌اي در كنار ديوار برسانم كه از قبل مي‌دانستم در آنجا شش هفت پله وجود دارد، مي‌شود با استفاده از اين پله‌ها به بالاي ديوار رفت و سپس به كوچه پشت سفارتخانه پريد.
كسي كه تعقيبم مي‌كرد احتمالا بيش از 100 يارد با من فاصله نداشت و شليك دو سه تير به طرفم نشان مي‌داد كه در ديدرس او قرار دارم. ولي بعد كه به محل پارك اتومبيل‌ها رسيدم و از لابلايشان عبور كردم، چون ديگر صداي تيراندازي به گوشم نرسيد معلوم شد نگهبان مرا گم كرده است.
در محل مورد نظر با استفاده از پله‌ها توانستم با راحتي از ديوار بالا بروم ولي بر فراز ديوار درست موقعي كه آماده پريدن بودم، دو افسر پليس را در كوچه ديدم كه دوان دوان به طرفم مي‌آيند، و آنها نيز تا چشمشان به من افتاد از همانجا شروع به تيراندازي كردند.
عبور يكي دو گلوله از كنار گوشم به من فهماند كه مسئله جدي است و چون در اثر اين تيراندازي دست و پايم را گم كردم، به يكباره چنان تعادلم به هم خورد كه از بالاي ديوار به داخل سفارتخانه افتادم، و در نتيجه سقوط از بلندي زانويم به قدري صدمه ديد كه احساس كردم ديگر قادر به راه رفتن نيستم. ولي در همان حال چون متوجه وجود بشكه‌اي در كنار ديوار شدم، بهتر ديدم خود را درونش مخفي كنم. زيرا با توجه به وضع تيراندازي ان دو افسر پليس ترديد نداشتم كه گرفتن من چه زنده و چه مرده برايشان هيچ تفاوتي ندارد.
موقعي كه وارد بشكه شدم آن را پر از آب يافتم. ولي به خاطر وحشت از كشته شدن، آب درون بشكه را كه به شدت سرد بود ناچار تحمل كردم و همانجا منتظر ماندم. بخصوص كه در آن لحظات با شنيدن سر و صداي ايرانيها در گوشه و كنار ترديد نداشتم عده زيادي نيز در محوطه سفارتخانه به جستجو براي يافتن مشغول شده‌اند.
ايراني‌ها به قدري هيجان زده بودند كه دايم با صداي بلند فرياد مي‌كشيدند تا نتيجه كاوش خود را به همديگر اطلاع دهند و من هم در حالي كه از شدت سرما درون بشكه اب يخ مي‌لرزيدم، به خود مي‌گفتم: «بخشكي شانس!.»

*گروگان«گروهبان پال لوئيس» (تفنگدار دريايي):

من و مك كيل و سيك من در يكي از اتاق‌هاي اقامتگاه سفير روي زمين خوابيده بوديم كه صداي شليك گلوله‌اي را شنيديم. ولي در آن موقع كه حوالي نيمه شب بود و همه جا در آرامش كامل به سر مي‌برد، چندان به اين صدا اعتناء نكرديم، زيرا مي‌دانستيم كه گهگاه ايراني‌ها به طور اتفاقي با تفنگ خود گلوله‌اي شليك مي‌كنند. ولي ماجراي آن شب فقط با شليك يك تير خاتمه نيافت. و چون متعاقبا صداي چند تير ديگر به گوشمان خورد، اساس كرديم بايد مسئله‌اي غيرعادي پيش آمده باشد. بخصوص كه در پي آن سر و صداي ايرانيها را در محوطه سفارتخانه نيز شنيديم كه با صداي بلند فرياد مي‌كشيدند و مرتب از اين سو به آن سو مي‌دويدند.
پس از مدتي چون دو ايراني به اتاقمان آمدند تا اضافه بر نگهبانان موجود مواظبت از ما را به عهده بگيرند، ديگر كاملا مطمئن شديم كه بايد حادثه‌اي اتفاق افتاده باشد. ولي با اين حال غير از شنيدن سرو صداي ناشي از هيجان و هياهو در موطه سفارتخانه، اصلا نمي‌فهميديم چه مسئله‌اي پيش آمده است.

*گروگان«بيل بلك» (مامور مخابرات):

موقعي كه ايراني ها با اسلحه و چراغ دستي به هر گوشه‌اي سر مي‌كشيدند تا مرا پيدا كنند، يك دسته از آنها مستقيما به محلي آمدند كه من درون بشكه آب يخ پنهان شده بودم.
از سوراخ كوچكي كه در لب بشكه وجود داشت، به حراكت ايراني‌ها _ در فاصله حدود 10 فوتي خود _ مي‌نگريستم. آنها تقريبا 15 الي 20 نفر بودند كه همگي هيجان‌زده به نظر مي‌آمدند و هر لحظه نيز با صداي بلند مطلبي مي‌گفتند تا به گوش ديگران در اطراف برسد. پس از چندي يكفنرشان به قدري جلو آمد كه حتي از كنار بشكه گذشت، ولي موفق به ديدن من نشد. چرا كه در آن لحظه خود را تا حد امكان درون بشكه فرو برده، و سعي مي‌كردم چنان خاموش و آرام بمانم كه نظرش به سويم جلب نشود.
مدتي كه گذشت، چون ايراني‌ها از جستجوي خود در آن محل نتيجه‌اي نگرفتند، به چند دسته تقسيم شدند تا هر يك براي ادامه كاوش به گوشه‌اي ديگر بروند. و من گرچه با مشاهده اين وضع نفس راحتي كشيدم، ولي آسودگي خيالم چند لحظه‌اي بيشتر ادامه نيافت.
از سوراخ بشكه ديدم همان شخصي كه قبلا از كنارم گذشته بود، دارد بار ديگر به طرفم مي‌آيد. و چون واقعا كاري از دستم بر نمي‌آمد باز هم داخل بشكه قوز كردم و ساكت ماندم تا شايد اين مرتبه هم موفق به يافتنم نشود.
اما چون او اين بار قصد بازرسي داخل بشكه را داشت، مستقيما جلو آمد، و تا در ميان آب، چشمش به من افتاد چنان يكه خورد كه دفعتا از جا پريد.
پس از آن هم در حالي كه واقعا بهت زده بود تفنگش را به سويم گرفت و چيزي به فارسي گفت كه نفهميدم.
موقعي كه از بشكه بيرون آمدم، لباسهايم غرق آب بود. و چون در همان لحظه گروهي شامل ده دوازده نفر مسلح را ديدم كه در اطرافم حلقه زده اند، بلافاصله دستهايم را به علامت تسليم روي سرم گذاردم.
يكي از ايرانيها دستهايم را گرفت و پشت گردنم قرار داد. سپس پولوور خيس آب را تا روي سرم بالا كشيد كه نتوانم چيزي ببينم. و بعد از چند مشت و لگد كه نثارم شد، مرا مقداري پياده بردند، تا آنگاه پس از طي مسافتي چشمانم را به وسيله پارچه‌اي بستند و با اتومبيل به ساختمان دبيرخانه انتقال دادند.
پس از چند دقيقه‌اي كه در يكي از اتاقهاي دبيرخانه تنها ماندم، چهار پنج نفر به سراغم آمدند و شروع به بازجويي كردند. آنها كه ضمنا خواهان اطلاعاتي راجع به هم اتاقيم «ملك كالپ» بودند، به من مي‌گفتند: «تو عضو سيا هستي و قصد داشتي پيامي را از ملك كالپ به خارج سفارتخانه برساني». در خلال بازجويي نيز دايم مي‌پرسيدند: پس از فرار به كجا مي‌خواستم بروم؟ چه كسي را ببينم؟ و پيام خود را به كي تحويل دهم؟…
در جوابشان گرچه دايم تكرار مي‌كردم كه: هدفي چز گذراندن ايام كريسمس در آمريكا نداشتم، ولي آنها به هيچ وجه حرفم را نمي‌پذيرفتند و دايم سرم فرياد مي‌كشيدند و تهديد مي‌كردند كه بايد حقيقت را بگويم.
بازجويي از من حدود دو ساعت ادامه يافت. سپس بدون آنكه نتيجه‌اي به دست آمده باشد، مرا با دستبند فلزي به اتاق ديگري بردند، و بعد از نشاندنم روي يك صندلي پاها و دستانم را با طناب نايلوني به صندلي بستند.
موقعي كه در اتاق تنها ماندم نگاهي به سر و وضعم انداختم و با خود گفتم: «اين هم از كريسمس امسال، كريسمس مبارك!»

**4 – مراسم كريسمس

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

اميدي مبهم به دلم راه يافته بود كه با فرا رسيدن ايام كريسمس احتمالا آزاد خواهيم شد. و در اين باره با خود فكر مي‌كردم: «واقعا چقدر خوب است اگر ايراني‌ها در ايام كريسمس ولو به صورت يك ژست مذهبي هم كه شده ما را آزاد كنند» ولي هر بار چنين مساله‌اي را تلويحا با دانشجويان در ميان مي‌گذاشتم، نشانه‌اي كه حاكي از تصميم آنها به آزاد كردنمان در ايام كريسمس باشد بدست نمي‌آوردم.
يك روز دانشجويان فتوكپي بريده روزنامه‌اي را نشانم دادند كه در آن نوشته بود: (امام) خميني تصويب كرده كه چند كشيش از امريكا – ترجيحا سياهپوست – به خاطر اجراي مراسم كريسمس براي گروگان‌ها به ايران بيايند. و من البته آن را هيچ خبر خوبي تلقي نكردم. چرا كه اگر مي‌خواستند ما را آزاد كنند، ديگر لزومي نداشت كشيشهاي امريكايي به ايران دعوت شوند.

*گروگان«گروهبان پال لوئيس» (تفنگدار دريايي):

ايراني‌ها به امور مذهبي خيلي بها مي‌دادند و همواره به گونه‌ اي رفتار مي‌كردند كه در نظرمان افرادي مذهبي جلوه كنند. به همين جهت نيز ضمن تاكيد بر محترم داشتن مذهب ما، تصميم گرفتند مراسم مذهبي كريسمس را برايمان تدارك ببينند.
آنها از مدتي قبل چندين بار به ما مراجعه كردند تا درباره اينكه چه نوع مراسمي را در كريسمس بيشتر مي‌پسنديديم تحقيق كنند. و ضمن يادداشت نكات پيشنهادي ما درباره چگونگي اجراي مراسم، قول تامين خواسته‌هايمان را مي‌دادند.
البته نظر ما نيز همواره اين بود كه: اگر مراسم كريسمس در محيطي آرام و با شركت همه گروگانهاي امريكايي انجام شود برايمان مطلوب‌تر است.

*گروگان«گروهبان راكي سيك من» (تفنگدار دريايي):

ايراني‌ها قول داده بودند كه در مراسم كريسمس برنامه عشاء رباني و اقرار به گناهان نيز برگزار خواهد شد. و من هم بويژه تصميم داشتم در جريان برنامه‌هاي كريسمس به تمام گناهان خود، از جمله احساس خصومت نسبت به ايرانيها، اعتراف كنم. زيرا گرچه مذهب ما اصوا دشمني و انتقامجويي را عملي مذموم مي‌داند، ولي من همواره به خاطر اعمال ايرانيها نسبت به خود و دوستان و كشورم، به قدرتي از آنها تنفر داشتم كه حاضر بودم در اولين فرصت يكي از ايرانيها را با دست خودم بكشم.
شب كريسمس قبل از بردنمان به محل برگزاري مراسم، ايرانيها چهار پنج نفر از ما را در زيرزمين اقامتگاه سفير جمع كردند و برايمان فيلم‌هايي از حوادث دوران انقلاب نمايش دادند، كه در آن صحنه‌هايي از تيراندازي ماموران نظامي شاه به مردم و جنازه‌هاي كشته شدگان ديده مي‌شد.
با توجه به اينكه قبلا هم فيلم‌هايي نظير آن به ما نشان داده بودند، دليل اقدام ايرانيها براي نمايش چنين فيلم‌هايي در شب كريسمس را به درستي نفهميدم. ولي با آگاهي به علاقه آنها در نماياندن جنايات رژيم گذشته، حدس زدم مي‌خواهند كاري كنند كه هر يك از ما در مقابل دوربين‌هاي تلويزيوني راجع به شاه و پرزيدنت كارتر سخنان رسوا كننده‌اي بر زبان بياوريم.

*گروگان«ويليام روير» (كارمند انجمن ايران و آمريكا):

موقعي كه ايرانيها به من و هم اتاقيم گفتند كه قرار است در مراسم شب كريسمس شركت داشته باشم، در همان حال صداي پيانو را از طبقه پايين مي‌شنيدم كه يك نفر داشت با آن نواختن سرودهاي ويژه عبادت كريسمس را تمرين مي‌كرد.
حدود ساعت 2 بعد از نيمه شب كه يك گروه از ما شامل 6 نفر را به طبقه پايين اقامتگاه سفير بردند در سالن بزرگ آن با مشاهده درخت كاخ و تزئينات و چراغاني معمول كريسمس، همراه با انواع ميوه و شيريني در روي ميز بزرگ غذاخوري، چنين به نظرمان رسيد كه واقعا در جشن كريسمس شركت كرده‌ايم. ولي در گوشه‌اي از سالن هم چشممان به عده‌اي از دانشجويان ايراني با قيافه‌هاي خسته و لباسهاي مندرس افتاد كه ايستاده بودند و كماكان به وظيفه نگهباني از ما ادامه مي‌دادند.
كشيش «اسلون كافين» براي ما 6 نفر مراسم عبادت شب كريسمس را بجا آورد. و چون در جريان آن – همراه با خواندن سرودهاي مذهبي – هر كدام نيز توانستيم چند كلمه‌اي با كشيش صحبت كنيم، از او شنيدم كه اطمينان مي‌داد: قدمهايي براي پايان دادن به قضيه گروگانگيري برداشته شده و همگي در آينده نزديك به كشورمان باز خواهيم گشت.

*گروگان«رابرت اود» (كارمند كنسولگري):

چون قرار بر اين بود كه گروگانها را در گروههاي چند نفر براي شركت در مراسم كريسمس به طبقه پايين اقامتگاه سفير ببرند، ابتدا يكي از ايرانيها به سراغ من و بروس جرمن و رابرت بلاك كر – كه در يك اتاق به سر مي‌برديم آمد و خبرداد تا خود را آماده شركت در مراسم كنيم.
رابرت بلاكر كه اعتقادي به مراسم مذهبي كريسمس نداشت از قبول اين دعوت سرباز زد و تنها من و بروس جرمن مهيا شديم تا در مراسم شركت كنيم. ولي ما هم هر چه انتظار كشيديم كسي به سراغمان نيامد، تا سرانجام پس از ساعتها معطلي موقعي كه ديگر اميد خود را از دست داده و حدود ساعت دو و نيم بعد از نصفه شب آماده خوابيدن شده بوديم چند ايراني وارد اتاقمان شدند و بعد از بستن چشمهاي من و بروس ما را با با خود به سالن پذيرايي طبقه پايين بردند.
در اين سالن پس از آنكه به اتفاق چند تن ديگر روي يك كاناپه نشستيم و شبيه ساندويچ بين هر كداممان يك تروريست ايراني(!) جا گرفت، «اسلون كافين» كشيش امريكايي وارد شد.
او ابتدا برايمان پيانو نواخت، كه ما هم با بي‌ميلي در خواندن سرودهاي مذهبي كريسمس همراهيش كرديم. سپس «كافين» مقداري دعا خواند. و در پايان نيز هر كدام بشقابي از خوراكيهاي روي ميز پركرديم و مشغول خوردن شديم.
به نظر من اين برنامه رويهمرفته چيزي جز يك اقدام بيهوده نبود كه با اهداف صرفا تبليغاتي صورت گرفت. و در جريان آن نيز گرچه كشيش «كافين» خيلي سعي كرد تا در ما آرامش خاطري به وجود آورد، ولي بايد بگويم چندان نتوانست در كار خود موفق باشد. زيرا رفتار و سخنانش او را بيشتر هوادار تروريست‌ها نشان مي‌داد تا گروگانها.

*گروگان«گروهبان پال لوئيس» (تفنگدار دريايي):

چون از كارهاي كشيش (كافين) زياد خوشم نيامد، به همين جهت در خواندن سرودهاي مذهبي همراهي نكردم و ساكت و آرام سرجايم نشستم. قبل از ترك سالن نيز موقعي كه كشيش داشت با ما خداحافظي مي‌كرد، آهسته به او گفتم «واقعا كه خيلي مسخره بود».

*گروگان«گروهبان راكس يك من» (تفنگداري دريايي):

به نظر من شيرني و ميوه‌اي كه در مراسم شب كريسمس روي ميز سالن چيده شده بود بيشنر جنبه نمايشي براي دوربين‌هاي تلويزيوني داشت، تا كلا اينطور وانمود شود كه ما لحظات خوشي را در جريان برگزاري كريسمس گذرانده‌ايم.
در اين مراسم برخلاف قول قبلي ايرانيها – كه برايمان برنامه عشاء رباني و قرار به گناهان ترتيب داده خواهد شد – جزو سرود خواندن و مقداري دعا كردن كشيش كار ديگري صورت نگرفت. و حتي موقعي كه كشيش «كافين» داشت زير لب به ما مي‌گفت: «استقامت داشته باشيد، همه در امريكا برايتان دعا مي‌كنند»، ايرانيها جلو آمدندو نگذاشتند كشيش حرفش را ادامه بدهد تا مبادا در خلال صحبت‌هاي او با ما پيامي رد و بدل شود. اما با اين حال شنيدن همان دو سه كلمه از دهان كشيش، چون نشان داد كه در امريكا مردم نگران وضع ما هستند، خيلي به بهبود روحيه‌ام كمك كرد.

*گروگان«سرواان پال نيدهام »(افسر تداركات نيروي هوايي):

موقعي كه در مراسم كريسمس به كشيش «هاوارد» برخوردم. از او نتيجه مسابقات فوتبال ايالت «نبراسكا» را سوال كردم. ولي ديدم كه كشيش هيچ چيز در اين باره نمي‌داند.
آخرين خبري كه از نتيجه مسبقات فوتبال نبراسكا و ميسوري داشتم، برتري 21 بر 20 تيم نبراسكا بود، كه تا روز 3 نوامبر 1979 (روز قبل از اشغال سفارتخانه) از آن مطلع شده بودم. و چون مي‌دانستم كه سفر كشيشها به ايران هيچ نتيجه‌اي براي آزادي ما به به بار نخواهد آورد به همين جهت ترجيح دادم حداقل از آنها راجع به مسابقات فوتبال اطلاعاتي بدست آورم. ولي البته چون كشيش «هاوارد» درباره مطلب مورد نظرم چيزي نمي‌دانست، منهم از برگزاري مراسم كريسمس چيزي عايدم نشد.

*گروگان«بروس جرمن» (كارمند بودجه):

از كشيش «كافين» خواستم تا پيامي از جانب من به همسر و خانواده‌ام برساند و به آنها اطلاع بدهد كه وضعم خوب است.
قبل از عزيمت «كافين» به ايران نيز همسرم توسط او پيامي برايم فرستاده بود، كه كشيش درباره آن اصلا حرفي به من نزد و بعدها فهميدم كه پس از بازگشت «كافين» به امريكا، وقتي همسرم با او تماس گرفت و پرسيد: وضع چطور بوده و آيا پيامي برايش داشته‌ام يا نه؟ از كشيش جواب شنيده بود كه: شوهرش را درست به خاطرنمي‌آورد، چون همه گروگان‌ها را شبيه يكديگر ديده است.

*گروگان«جوهال» (افسريار):

موقعي كه فهميدم قرار است برايمان مراسم كريسمس برگزار كنند خيلي خوشحال شدم، و با خود فكر كرديم: حتي اگر اين مراسم خيلي مختصر و ساده هم باشد، باز فرصت مناسبي خواهد بود تا به اتفاق بقيه گروگان‌ها از آن لذت ببرم.
وقتي وارد سالن شدم با مشاهده درخت كريسمس، همراه با كارت‌هاي تبريك و تزئيناتي كه در گوشه و كنار آويزان بود، احساس كردم واقعا در يك جشن كريسمس حضور دارم، و در همان حال به خود گفتم: «راستي باور نكردنيست كه كريسمس فرا رسيده ولي ما هنوز در اينجا گرفتاريم». ولي بعد كه متوجه دوربين‌هاي تلويزيوني شدم. بلافاصله پي بردم كه اقدام به برگزاري جنين مراسمي بيشتر به خاطر پخش خبر آن در رسانه‌ها بوده است.

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

كشيش «ويليام هاوارد» (سرپرست مجمع ملي كليساهاي مسيحي امريكا) به دليل تكرار برنامه‌براي گروه‌هاي مختلف به قدري از نفس افتاده بود كه وقتي نوبت گروه 4 نفري ما رسيد، مراسم را خيلي مختصر و تنها به شكل خواندن سرود كريسمس برگزار كرد. سپس موقعي كه كشيش جلو آمد تا نام و نشانمان را بپرسد و كمي با ما صحبت كند، دانشجويان ايراني هم بلافاصله نزديك شدند تا مطمئن شوند قصد نداريم اخبار و اطلاعاتي را با هاوارد مبادله كنيم. ولي كشيش در همان فرصت كوتاه توانست به ما بگويد كه: نه تنها خانواده گروگان‌ها، بلكه بقيه مردم امريكا هم نگران وضعيت ما هستند.
قبل از ترك سالن هر كداممان مقداري ميوه و شيرني خورديم، و تا جايي هم كه مي‌‌توانستيم جيب‌هاي خود را پر از ميوه و شيريني كرديم.
البته بعدا فهميدم كه شيريني‌هاي آن شب به وسيله چند تن از زنان امريكايي مقيم ايران تهيه و به سفارتخانه ارسال شده بود.

*گروگان«سرجوخه ويليايم گالكوس» (تفنگندار دريايي):

ايرانيها شب كريسمس مقدار زيادي خواركي و ميوه و شيريني روي ميز سالن چيده بودند، ولي به ما اصلا اجازه مصرف آنها را ندادند. گرچه ظاهرا مشخص بود كه عده‌اي قبل از ما به وصال خوراكيها رسيده‌اند، ولي نمي‌دانم چرا نگذاشتند ما چهار نفر تفنگندار دريايي از آنها استفاده كنيم.

*گروگان«سرهنگ ليلاند هلند» (وابسته نظامي):

جريان بازجويي از من تا 15 دقيقه بعد از نيمه شب كريسمس 1979 ادامه يافت، تا آنگاه كه به من گفتند: هم اكنون مراسم كريسمس برقرار است و كشيشي از آمريكا آمده كه مي‌خواهد مرا ببيند.
پس از روزهاي متوالي تحمل بازجوييهاي خسته كننده، در حالي بازجويي از مرا به خاطر فرا رسيدن كريسمس خاتمه دادند، كه تا آن زمان به ياد نمي‌اوردم در طول دوران زندگي خود هرگز در هيچ شب كريسمسي مثل كريسمس 1979 اينقدر خسته و افسرده و پكر باشم.
ابتدا مرا به هتل قارچ بردند تا لباس بپوشم. و بعد كه براي ديدار كشيش وارد سالن برگزاري مراسم كريسمس شدم، چون علاوه بر درخت كريسمس و ميز غذا، چشمم به دوربين‌هاي تلويزيوني هم افتاد، احساس كردم ايرانيها قصد دارند به دنيا نشان بدهند كه گروگان‌ها در وضعيت بسيار مطلوبي به سر مي‌برند.
ضمن شركت در مراسم، هر چه در ميان كارت‌هاي تبريك و نامه‌هاي رسيده جستجو كردم، چيزي را به عنوان خودم نيافتم ولي در عوض يكي از ايرانيها كارتي به دستم داد و گفت: «مي‌تواني چند كلمه‌اي براي خانواده‌ات بنويسي تا كشيش در بازگشت به آمريكا آنرا به خانواده‌ات برساند.»

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

روز اول كريسمس يكي از روحانيون طراز اول ايران بنام‌ آيت‌الله منتظري – كه در آن زمان امام جمعه تهران بود – براي ديدار از ما همراه با گروهي فيلمبردار تلويزيوني به هتل قارچ آمد.
وي چون زبان انگليسي نمي‌دانست به وسيله مترجم با ما صحبت كرد. و ضمن سخنانش نيز با اشاره به دوراني كه خود در زندان به سر مي‌برد، ما را دلداري داد كه زياد نگران نباشيم و سيعي كنيم اوقاتمام را به نحوي بگذرانيم كه دچار نگراني و افسردگي نشويم.
من بالشخصه ديدار آيت‌الله منتظري از سفارتخانه را به فال نيك گرفتم و آن را نشانه خوبي تلقي كردم. زيرا حداقل مي‌توانستم اميدوار باشيم كه وقتي يك آيت‌الله طراز اول در مقابل دوربين‌هاي تلويزيوني با گروگانها ديدار داشته است ديگر امكان ندارد تصميم به تيرباران ما گرفته شود. بويژه كه از سخنانش نيز چنين استنباط مي‌شد كه او واقعا علاقه دارد همه ما در شرايط مطلوبي به سر بريم.
آيت‌الله منتظري بعد از خاتمه سخنراني خود رو به سوي ما آمد تا با يك يك گروگانها دست بدهد. و موقعي كه نوبت به من رسيد خطاب به او گفتم: «به ياد مي‌آوريد كه قبلا با شما ملاقات داشتم؟» آيت‌الله فورا جواب داد: «بله، بله، يادم مي‌آيد» و دانشجويان ايراني كه ناظر گفتگو بودند از شنيدن اين مطلب چنان تعجب كردند كه گويي واقعا نمي‌توانستند ملاقات مرا با آيت‌الله منتظري باور كنند. ولي حقيقت اين بود كه من يك هفته قبل از جريان اشغال سفارتخانه، به عنوان مترجم همراه يكي از اعضاي وزارت خارجه به ديدار آيت‌الله منتظري رفته بودم تا صحبت‌هايشان را ترجمه كنم.

*گروگان«جوهال» (افسريار):

من و ريچاد كوئين به آيت الله منتظري – كه يك بار براي ديدار از گروگانها به هتل قارچ آمد – لقب «طوفان برانگيز» داده بوديم. زيرا با توجه به سخنراني‌هايش در مقام امام جمعه تهران مي‌دانستيم كه قادر است به صورتي ك ناطق با نفوذ مردم را به شور و هيجاني زائدالوصف در آورد. بعد از ورود آيت‌الله منتظري به هتل قارچ، گروهي از دانشجويان كه همراهش بودند به صورتي رفتار كردند كه نشان مي‌داد براي وي احترام فراواني قائلند و در عين حال چنين به نظر مي‌رسيد كه از ما هم انتظار دارند مثل خودشان به آيت‌الله احترام بگذاريم.
موقعي كه آيت‌الله منتظري به مقابلم رسيد و مترجم به عنوان معرفي او گفت: «ايشان آيت‌الله منتظري هستند» پيش خود فكر كردم: «چه بايد بكنم؟ اگر برخيزم و به او احترام بگذارم تا شان و منزلتم را حفظ كرده باشم، اين رفتار خود را با تنفري كه از ايرانيها دارم چطور مي‌توانم توجيه كنم؟» ولي با اينحال عليرغم فكري كه در سر داشتم از جا برخاستم و آيت‌الله نيز چند كلمه‌اي با من صحبت كردف كه پس از ترجمه فهميدم مي‌گويد: دوسال در زندان شاه بوده است.

*گروگان«كورت بارنس» (مامور مخابرات):

موقعي كه در هتل قارچ به سر مي‌بردم يك روز خلخالي به ديدارمان آمد. و به محض ورودش نيز سرهنگ ليلاند هلند از جا برخاست تا به او خوشامد بگويد. ولي من بي‌اعتنا سرجايم نشستم و تظاهر به كتاب خواندن كردم، در حالي كه چون تمام حواسم متوجه خلخالي بود شايد هر سطر كتاب را 15 بار مي‌خواندم و باز هم متوجه معنايش نمي‌شدم.
وقتي خلخالي در برابرم قرار گرفت و خواست با من دست بدهد، دستم را جلو نبردم. بعد او مطلبي را به فارس از من پرسيد، كه يكي از نگهبانها آنرا ترجمه كرد و گفت: «قاي خلخالي مي‌پرسد وضعت چطور است؟ آيا چيزي كم و كسر داري؟» كه منهم جواب دادم: «اينجا خيلي از بابت سرما ناراحتم» و بلافاصله كه نگهبان گفته‌ام را ترجمه كرد، به دستور خلخالي يك پتوي تازه و تميز برايم آوردند.

*گروگان«بيل بلك» (مامور مخابرات):

روز اول كريسمس كه هنوز با گذشت چند روز از فرار ناموفقم، در اتاقي تنها مرا با طناب به صندلي بسته بودند، يكي از نگهبانان با شاخه‌اي از درخت كاج وارد شد كه ظاهرا به عنوان درخت كريسمس حتي دو سه وسيلهي تزيني هم رويش ديده مي‌شد، و آنرا در گوشه اتاق گذاشت. سپس مقداري شيريني و يك فنجان چاي برايم آوردند و دستهايم را باز كردند تا بتوانم شيريني و چاي را بخورم. ولي بلافاصله كه كارم تمام شد دوباره مرا به صندلي بستند.
با مشده اين وضع خنده‌ام گرفته بود كه ايرانيها مرا به خاطر اقدام به فرار با بستن به صندلي تنبيه كرده‌اند، ولي در عين حال با وجودي كه جشن كريسمس ربطي به مسلمانان ندارد، برگزاري مراسم آنرا در مورد من از ياد نبرده‌اند.
حدود يك هفته بعد از ماجراي فرار، دوره تنبيه من به پايان رسيد و مرا از صندلي باز كردند متعاقب آنهم گرچه ديگر كسي مزاحمم نشد و حتي كتاب براي خواندن د راختيارم گذرادند ولي تا مدتها تك و تنها در يك اتاق به سر مي‌بردم.
طي اين مدت رفتار گروهبان «جوزف سوبيك» كه در اتاق مجاورم بود، برايم حالت سوال برانگيز داشت و واقعا نمي‌فهميدم چرا بايد او برخلاف ديگر گروگانها از آزادي عمل فراواني برخوردار باشد. چون اكثرا مي‌شنيدم كه سوبيك با نگهبانان ايراني راجع به دريافت كارت تبريك كريسمس از خانواده و دوستانش صحبت مي‌كند و حتي ترديد نداشتيم كه براي تايپ كردن نيز ماشين تحريري به او داده‌اند.
البته بعدها كه آزاد شديم توانستم اين معما را حل كنم و بفهمم كه چون سوبيك خود را كاملا در اختيار ايرانيها قرار داده بود تا از اطلاعاتش استفاده كنند، در مقابل نيز ايرانيها برايش مزايايي به مراتب بيشتر از ساير گروگانها قايل شده بودند.
سوبيك در ابتداي اشغال سفارتخانه هويت گروگانها را براي ايراني ها فاش كرد و در طول هفته‌هاي بعد نيز به آنها ياري رساند تا بتوانند تبليغات خود را در مورد فعاليت‌هايي كه به سفارت امريكا نسبت داده مي‌شد توسعه دهند. از جمله بارزترين اقدامات گروهبان سوبيك نيز فيلم مصاحبه 34 دقيقه اوست، كه در آن به عضويت خود در سازمان سيا اعتراف كرد و با نام بردن از بعضي امريكاييها مدعي شد كه آنها به عضو سيا بوده‌اند و يا به عنوان عامل جاسوسي عمل مي‌كرده‌اند.
البته سوبيك بعد از بازگشت به آمريكا به كلي منكر اعترافاتش در آن فيلم شد و طي مصاحبه‌اي با مجله رادفورت آبزرور نيز ادعا كرد كه «ايرانيها تكه‌هاي مختلف از فيلم‌هايي كه در فواصل مختلف از من گرفته بودند بهم چسباندند، و يكي از آنهان نيز با تقليد از صدايم به گونه‌اي در عوضم صحبت كرد كه همه گمان كنند من به عضويتم در سيا اشاره داشته‌ام»(!)
بعضي از گروگانها كه شاهد اقدامات گروهبان سوبيك در زمان اشغال سفارتخانه بودند، در بازگشت به امريكا خواستار محاكمه وي در يك دادگاه نظامي شدند. كه البته مقامات ارتش امريكا ترجيح دادند دست به چنين كاري نزنند. ولي بعد كه به همه گروگانها مدال افتخار داده شد، سوبيك تنها گروگاني بود كه از دستيابي به چنين مدالي محروم ماند.

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(13)

دانشجوياني كه سفارت را گرفتند تفكر [امام] خميني را مي شناختند خبرگزاري فارس:به اعتقاد من …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *