تیتر خبرها

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(13)

دانشجوياني كه سفارت را گرفتند تفكر [امام] خميني را مي شناختند

خبرگزاري فارس:به اعتقاد من دانشجوياني كه برنامه اشغال سفارت آمريكا را تدارك ديده بودند، ضمن آشنايي با طرز فكر [امام] خميني از اين امر نيز دقيقا آگاهي داشتند كه اگر بخواهند از حمايت مردم برخوردار شوند، لاجرم بايستي در راهي قدم بزنند كه باخواسته‌هاي [امام] خميني مطابقت كند.

*گروگان«گروهبان ويليام كوارلز»( تفنگدار دريايي):

يكي از دانشجويان به سراغم آمد و اطلاع داد كه:«‌امام» كارشان را صحيح دانسته و بعد هم برايم شرح داد كه (امام)‌خميني چه دستوراتي به آنها داده است. از جمله اينكه: گروگانها بايد در رختخواب بخوابند و دانشجويان روي زمين. موقع صرف غذا هم اول لازم است گروگانها را سير كنند و بعد خودشان غذا بخورند.
از ديگر حرفهاي او يكي هم اين بود كه:«‌ما نمي‌خواهيم با شما شبيه رفتار شاه با زندانيان را داشته باشيم. چون ما مسلمانيم و بايد از آن قبيل كارها پرهيز كنيم…»

*گروگان«جان ليمبرت» ( افسر سياسي):

هيچيك از دانشجويان مرا مطلع نكرد كه (امام)‌خميني بر اقدامشان صحه گذارده است. خبر آن را من به طور تصادفي از بلندگويي شنيدم كه در محوطه سفارتخانه براي پخش اخبار راديو كار گذاشته شده بود.
ساعت 2 بعداز ظهر روز سه شنبه 6نوامبر ( 15 آبان 1358) به محض اينكه برنامه اخبار راديو شروع شد، يكي از دانشجويان به دوستش گفت:« برو بگو اين بلندگو را خاموش كنند.» و من اينطور استنباط كردم كه آنها با توجه به فارسي دانستن بعضي از آمريكاييها، بهتر ديده‌اند ديگر از آن بلندگو براي پخش برنامه‌هاي راديو استفاده نكنند، تا ما نتوانيم با شنيدن اخبار راديو از مسائل مربوط به جريان گروگانگيري در سفارتخانه آگاه شويم.
ولي چون حدود يك دقيقه و نيم طول كشيد تا دستور آن دانشجو به اجرا درآيد و بلند گو خاموش شود، در طول همين مدت كوتاه من توانستم خبر مربوط به استعفاي بازرگاني و يزدي را از راديو بشنوم.
استعفاي آن دو چون رهايي ما را از آن وضع احتمالا مشكلتر مي‌كرد، به طور كلي نمي‌توانست خبر خوشايندي برايمان باشد. زيرا وقتي بازرگاني و يزدي نتوانسته بودند حمايت (امام) خميني را جلب كنند،‌ طبعا معنايي جز اين نداشت كه : جريان اشغال سفارت آمريكا قدرت دولت موقت را محك زده ، و (امام) خميني با قول استعفاي دولت في‌الواقع حمايت خود را از مردمي كه صبح تا شب در مقابل سافرتخانه دست به تظاهرات مي‌زدند،‌ اعلام كرده است. به عبارت بهتر، رهايي ما ديگر در اختيار دولت موقت قرار نداشتف و اين تنها( امام) خميني بود كه سخنانش مي‌توانست ما را از آن وضع نجات دهد.
در آن زمان جريانهاي سياسي متعددي در ايران فعاليت داشت كه اكثر هم براي كسب قدرت و نفوذ در كشور با يكديگر رقابت مي‌كردند. جرياني كه دانشجويان اشغال كننده سفارتخانه شاخص آن بودند نيز گرچه به صورت يك حركت راديكال اسلامي از سوي جمعيتي كثير و بخصوص طبقه روحانيون حمايت مي‌شد،ولي مهم اينجاست كه بدانيم اين جريان هم به نوبه خود مخالفيني داشت، و محال بود بدون برخورداري از تاييد (امام) خميني بتواند كاري را كه آغاز كرده ادامه بدهد. يكي از اين دانشجويان به نام «اكبر» ، طي كنفرانس مطبوعاتي كه بعدا در سفارتخانه برپا شد، گفته بود:« … در آغاز كار چون به هر حال انتظار داشتيم كه دولت درصدد بيرون كردنمان برآيد و يا حداقل برايمان مشكلاتي ايجاد كند، تصميم گرفتيم فورا دست به كار شويم و تا وقت باقي است علت اقدام خود را تشريح كنيم. در اجراي اين هدف نيز ضمن برگزاري يك كنفرانس مطبوعاتي اعلام كرديم كه هدف از اشغال سفارت آمريكا چيزي جز اعتراض به دولت آمريكا براي دادن اجازه ورود به شاه نبوده است. ولي بعد چون به جاي عكس العمل مورد انتظارمان از سوي دولت، مواجه با سيل جمعيتي شديم كه به پشتيباني از اقدام ما دست به تظاهرات زدند و حمايت خود را چه از اين طريق و چه با پيام‌هاي كتبي و تلفني اعلام داشتند، بلافاصله پي برديم كه دست به اقدامي بسيار مهم زده و عمل انجام داده‌ايم كه قبلا هرگز تصور نمي‌كرديم ابعادي چنين گسترده پيدا كند و انعكاسي همچون انفجار بمب داشته باشد. پس از مشاهده اين وضع بود كه ما هم خود را ملزم دانستيم كار را ادامه دهيم…».
به نظر من تأخير 48ساعته [امام] خميني در تأييد اقدام دانشجويان نيز علتي جز اين نداشت كه مي‌خواست بداند عكس‌العمل مردم چيست و اصولا روش رهبري او همواره جز اين نبوده كه در پشت سر مردم حركت كند و دقيقا همان جرياني را مورد تأييد قرار دهد كه اكثر مردم خواهانش هستند.
[امام] خميني در برخورد با مسئله اشغال سفارت آمريكا به هيچ‌وجه عجولانه تصميم نگرفت. او حتي قبول استعفاي بازرگان را نيز (كه بعدازظهر دوشنبه 5 نوامبر تسليم شده بود) تا ظهر سه‌شنبه 6 نوامبر به تأخير انداخت تا در اين فاصله به خوبي از حمايت اكثريت قاطع مردم نسبت به اقدام دانشجويان در تصرف سفارتخانه مطمئن شود و البته طي اين مدت هم آشكارا به او ثابت شد كه بيشتر مردم از طبقات گوناگون اجتماع پشتيبان چنين اقدامي هستند.
با برگزاري تظاهرات پشت سر هم و ارسال پيام‌هاي تأييدآميز به صورت نامه و تلگرام و اعلاميه و آشكال ديگر چون مردم كلا نشان دادند كه عمل دانشجويان را يك «حركت مردمي» به حساب مي‌آورند به همين جهت [امام] خميني نيز تصميم گرفت ميان «دولت» و «دانشجويان» همان را تأييد كند كه حمايت مردم را در پشت سر خود دارد.
به اعتقاد من دانشجوياني كه برنامه اشغال سفارت آمريكا را تدارك ديده بودند، ضمن آشنايي با طرز فكر [امام] خميني از اين امر نيز دقيقا آگاهي داشتند كه اگر بخواهند از حمايت مردم برخوردار شوند، لاجرم بايستي در راهي قدم بزنند كه باخواسته‌هاي [امام] خميني مطابقت كند.
به همين دليل آنطور كه به ياد مي‌آورم در شب گروگانگيري كه شنيدن راديو برايمان آزاد بود موقع پخش «اطلاعيه شماره 1» دانشجويان از راديو، ابتدا جمله‌اي را از [امام] خميني به اين مضمون كه : «تمام گرفتاري هاي ما از آمريكاست» نقل كردند و پس از قرائت متن اطلاعيه نيز خود را «دانشجويان مسلمان پيرو خط امام» ناميدند.
دانشجويان كه از همان آغاز كار براي كسب پشتيباني [امام] خميني خود را به عنوان پيروان راه او معرفي كردند به خوبي مي‌دانستند كه در غير اين صورت از هيچ طريق ديگري در كارشان موفق نخواهند بود و هرگز نمي‌توانند آن همه تظاهرات پشت سر هم را در تأييد اقدام خود شاهد باشند. البته بايد اعتراف كنم كه من هم بعدا به چنين مسائلي توجه پيدا كردم، وگرنه آنچه در روز 6 نوامبر دريافتم فقط درك اين واقعيت بود كه: استعفاي بازرگان و يزدي نشانه مطلوبي نيست و كنار رفتن آنها از صحنه، آينده خوبي را به ما نويد نمي‌دهد.

*گروگان«رابرت اود» (كارمند كنسولگري):

در فضاي نيمه تاريك سالن ناهارخوري اقامتگاه سفير، كه پرده‌هايش را كشيده و حدود 15 نفر از ما را به صندلي هاي دور ميز بسته بودند، چند تن از تروريستها[!] به سراغمان آمدند و گفتند: به خاطر رعايت مسائل ايمني همه بايد هرچه وسيله شخصي و حتي ساعت و انگشتر با خود دارند، تسليم كنند و به دنبال آن نيز جمع آوري اين وسايل را آغاز كردند.
من علاوه بر حلقه ازدواج، يك انگشتر مرصع نيز (كه يادگار پدر و مادرم به مناسبت جشن 21 سالگيم بود) با خود داشتم و به همين جهت دست هايم را طوري زير بدنم قرار دادم كه كسي نتواند انگشتانم را ببيند. ولي از اين كار نتيجه‌اي نگرفتم چون آنها فورا متوجه ماجرا شدند و دستم را بيرون كشيدند تا حلقه و انگشترم را بردارند.
در اين موقع يكي از تفنگداران دريايي به نام «راكي سيك من» كه او هم به صندلي ديگري در پشت ميز ناهارخوري بسته شده بود با مشاهده وضعيت من به زبان آمد و خطاب به ايرانيها گفت: دست از سر اين پيرمرد بردارد! و من گرچه با 66 سال سن در آن زمان از همه گروگانها مسن‌تر بودم ولي از اين حرف گروهبان خيلي رنجيدم و هيچ خوشم نيامد كه او مرا يك «پيرمرد» ناميد. مع هذا چون احساس كرم از اين كار قصدي جز كمك و برانگيختن ترحم نسبت به مرا نداشته ترجيح دادم جوابش را ندهم.
اقدام تروريستها[!] مرا فوق‌العاده عصباني كرد و در حالي كه داشتم به آنها تذكر مي دادم: حق ندارند انگشترم را بگيرند، آنها بدون اعتنا به من، دست‌هايم را باز كردند و علاوه بر گرفتن انگشترها، به جستجو در جيب‌هايم پرداختند و ساعت و خودكاري را كه در جيب داشتم نيز برداشتند.
با مشاهده اين وضع چنان عصباني شدم كه ناگهان از جا برخاستم و سرشان فرياد كشيدم: شما هيچكس نيستيد مگر يك مشت دزد! بقيه گروگانها كه شايد تصور كرده بودند اين كار من ناشي از تهور بي‌جاست، با ادا و اشاره خواستند مرا ساكت كنند. ولي من به قدري عصباني بودم كه مسئله ترس برايم مفهومي نداشت.
در مقابل رفتار من، تروريستها[!] بدون آنكه عكس‌العملي نشان دهند، صرفا كوشيدند تا مرا قانع كنند كه هرچه از ما گرفته‌اند بعدا پس از خواهند داد، و به همين جهت نيز پاكت‌هايي را كه وسايل هريك در آن ريخته شده بود، نشانم دادند. ولي من چون ديدم كه اسمم را روي پاكت مربوطه غلط و ناخوانا نوشته‌اند، بار ديگر فرياد كشيدم: «شما كه حتي نمي‌توانيد اسم مرا درست بنويسيد، چطور مطمئن هستيد كه هرچه از من گرفته‌ايد به خودم پس مي‌دهيد»؟ بعد هم بلافاصله با عصبانيت قلمي از آنها گرفتم و اسمم را درست و خوانا روي پاكت نوشتم تا اگر قصد پس دادن در ميان باشد، حداقل بتوانند آن را به صاحب اصليش بازگردانند.

*گروگان«دان هوهمن »(افسربهداري):

روزهاي اول همه به نحوي نگران و دستپاچه بودند. ايرانيها هم كه مرتب از اين سو به آن سو مي‌رفتند، گويي نشان مي‌دادند كه درست نمي‌دانند چه بايد بكنند. آنها گروگانها را دايم جابه‌جا مي‌كردند و هركدام را ضمن بردن از اين اتاق به آن اتاق، دربين اين دسته يا آن دسته برمي‌زدند.
گاه در جريان جابه جايي به آمريكايي‌هايي برمي‌خوردم كه اصلا آنها را نمي‌شناختم و نمي‌دانستم چكاره‌اند. يكي از آنها را نيز كه «جري پلوتكين» نام داشت و يك بار ما دو نفر را در اتاقي پهلوي هم گذاشتند، چون به جا نياوردم، خودش گفت كه اتفاقا در روز اشغل به سفارتخانه مراجعه كرده بود.
وضع من بي‌شباهت به توپ لاستيكي نبود. چون مثلا ايرانيها مرا به يكي از ساختمان‌هاي سفارتخانه مي‌بردند و دريك اتاق مي‌نشاندند. ولي هنوز مدتي نگذشته چند نفر ديگر مي‌آمدند و مرا به ساختمان ديگري منتقل مي‌كردند. در آنجا هم پس از چندي باز مرا از اتاق جلو به اتاق عقب مي‌بردند و يا دوباره به جاي اول بازمي‌گرداندند.
مسئله ديگر وضع غذاخوردن ما بود كه ايرانيها اصلا نمي‌دانستند به ما بايد چه نوع غذاهايي بدهند. گاهي برنج يا خرما! مي‌خورديم، و اكثرا هم چيزهايي تحت عنوان «غذاي ايراني» به خوردمان مي‌دادند.. خلاصه اينكه آنها به هيچ وجه از راه و رسم تر و خشك كردن ما اطلاع نداشتند.
يك بار ايرانيها براي آگاهي به وضع و حال يكي از گروگان‌هاي آمريكايي كه به دليل بيماري مالاريا دچار تشنج شده بود مرا به بالينش بردند تا نگاهي به او بيندازم و من پس از آنكه فشار خونش را گرفتم، چون توانستم چند دقيقه‌اي آزادانه با او صحبت كنم به من گفت: دارويي نياز دارد كه ايرانيها آن را از دستش گرفته‌اند. از او نام دارو را سوال كردم و بعد به ايرانيها گفتم: «اگر دارويي كه مي‌گويد به او برگردانيد حتما حالش خوب مي‌شود».
آنگاه در اتاق ديگري مرا به سر وقت يك تاجر اهل كره جنوبي بردند، كه او را هم همراه ما به گروگان گرفته بودند. اين شخص نيز كه فشار خون بالايي داشت مي‌گفت: ايرانيها داوري مورد نيازش را گرفته‌اند. ولي چون نام دارو را به خاطر نمي آورد و ضمنا از نام مشابه آمريكايي داروي خود بي‌اطلاع بود من هم كه نمي‌دانستم چه نوع دارويي مصرف مي‌كرده طبعا نمي‌توانستم سر خود از داروهاي موجود در بهداري سفارتخانه برايش تجويز كنم. ولي با اين حال به ايرانيها گفتم: هرطور شده بگرديد و در ميان وسايلي كه از ما گرفته‌ايد داروي او را پيدا كنيد و به دستش بدهيد تا از اين وضع نجات پيدا كند.
در بين ايرانيها گرچه ظاهرا نوعي سازماندهي به چشم مي‌خورد ولي در عين حال كاملا مشخص بود كه آنها از تشكيلات چندان سازمان يافته و منجسمي برخوردار نيستند زيرا به عقيده من آنها در ابتداي كار هرگز تصور نمي‌كردند اشغال سفارتخانه را براي مدتي طولاني ادامه خواهند داد و اصولا چنين به نظرم مي‌رسيد كه قصد بعضي از ايرانيها بيشتر اجراي نوعي عمليات به سبك «كامي كازه» بود تا اشغال سفارتخانه… چرا كه شايد گمان مي‌كردند وقتي از ديوار سفارتخانه بالا بيايند، مسلما با آتش تفنگداران دريايي مواجه خواهند شد و در موقعيتي كه تظاهرات مفصلي در مقابل سفارتخانه برپاست مي‌توانند به مردم نشان دهند كه تفنگداران دريايي آمريكا دست به كشتار دانشجويان ايراني مي‌زنند.
در اين مورد دو تن از دانشجويان كه انگليسي مي‌دانستند بعدا به من گفتند كه چون احتمال مي‌دادند موقع بالارفتن از ديوار سفارتخانه كشته شوند شب قبل از حمله حتي وصيتنامه خود را هم نوشته بودند.

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

دانشجويان ضمن آنكه عمدا ما را از جريان اخبار و رويدادها دور نگه مي داشتند، تشكيلات خودشان را هم از نظر سلسله مراتب به گونه‌اي سازمان داده بودند كه هسته رهبري آن به كلي دور از دسترس ما قرار داشت. و گروگانها به جز آن دسته از دانشجويان مسئول امور خود خيلي به ندرت مي‌توانستند تصميم گيرندگان اصلي را ببينند.

*گروگان«گروهبان پال لوئيس»(تفنگدار دريايي):

مراسه روز تمام به طور انفرادي و دست بسته دريك اتاق نگهداشتند و هر روز از دانشجويان مربوط به شوراي مركزي آنها به سراغم مي‌آمدند تا راجع به رمز قفلها يا شغل كارمندان سفارتخانه از من سوال كنند؛ كه معمولا هم وقتي به آنها مي‌گفتم: چون فقط 14 ساعت قبل از اشغال سفارتخانه وارد تهران شده‌ام، لذا هيچ چيز نمي‌دانم». باز دست از سرم برنمي‌داشتند و تهديدم مي‌كردند.
سرانجام موقعي كه ديدم به هيچ وجه حرفم را نمي پذيرندو دايم مرا متهم به عضويت در «سيا» مي‌كنند به يكي از آنها گفتم:‌براي اينكه بدانيد راست مي‌گويم و فقط يك تفنگدار دريايي هستم كه 14 ساعت قبل از اشغال سفارتخانه وارد تهران شده ام،‌ به آپارتمانم در ساختمان بيژن برويد و كارت شناسايي و گذرنامه‌ام را نگاه كنيد تا بفهميد كه حقيقت را گفته‌ام».

*گروگان«سرهنگ ليلاند هلند» (وابسته نظامي):

چون هيچ خبري از دنيا به ما نمي‌رسيد، همگي در يك حالت تعليق و بي ثباتي به سر مي‌برديم. در ابتداي كار پس از آگاهي به ماجراي اشغال سفارتخانه و متهم شدن كارتر به بعضي اقدامات ديگر نفهميديم راجع به ما چه مسائلي جريان دارد و به طور كلي تمام مجاري خبري برويمان بسته شد.
بي اطلاعي از اخبار براي من آزاردهنده و اعصاب خردكن بود و واقعا خود را از هر جهت محروم و درمانده احساس مي‌كردم. آرزويي جز اين نداشتم كه يك نفر حداقل به من بگويد در دنيا چه مي‌گذرد ولي هيچ يك از ايرانيها بنا نداشتند از اين نظر كمكي در اختيارم قرار دهند.
روي هم رفته در اوضاع درهم و آشفته‌اي گرفتار شده بوديم. هرچند ساعت يك بار عده‌اي به سراغم مي‌آمدند از من بازجويي كنند و تمام حرفشان هم اين بود كه مثلا: نماينده وزارت دفاع چه كسي است؟ و يا چه كساني در «سيا» عضويت داشته‌اند؟
پس از مدتي چند نفرشان يك سري اوراق پرسشنامه در اختيارمان گذاردند تا پر كنيم و در آن جمع به سوابق و فعاليت‌هاي گذشته خود اطلاعايت بدهيم. آنها به خصوصص مي‌خواستند بدانند «اسم رمز» هريك از ما چيست و در مكالمات بي‌سيم هر كداممان را با چه نامي مخاطب قرار مي‌دادند؟
من موقع پر كردن ورقه پرسشنامه صرفا به نوشتن اسم و درجه و شماره پرسنلي خود اكتفا كردم نه تنها به بقيه سوالات هيچ جوابي ندادم، بلكه حتي محل جوابها را خط كشيدم تا آنها نتوانند بعدا به ميل خود چيزي به جاي جواب بنويسند و به حساب من بگذارند. موقعي هم كه ورقه رابه آن صورت پس دادم گرچه خيلي از كار من عصباني شدند ولي كاري انجام ندادند.

*گروگان«دان هوهمن»(افسربهداري):

روزهاي اول ايرانيها سعي مي‌كردند در حالي كه دست‌هايمان بسته است به ما غذا بدهند و في‌المثل خرما يا چيزهاي ديگر را به دهانمان مي‌گذاشتند تا بخوريم.
آنها چون توجه نداشتند كه ما به غذاهاي ايراني عادت نداريم و بايستي برايمان غذاي آمريكايي تهيه كنند به همين جهت نيز سرانجام چند نفر از ما به زبان آمدند و گفتند: چرا سري به ساختمان تداركات سفارتخانه نمي‌زنيد كه پر از مواد خوراكي است تا از آنجا برايمان غذاي آمريكايي بياوريد؟!»
ولي ايرانيها از اين كار طفره رفتند و جواب دادند: «نه! اين كار نوعي دزدي است و ما هرگز حاضر به دزديدن اموال شما نيستيم».
هر بار كه آنها براي غذادادن به سراغم مي‌آمدند از خوردن سرباز مي‌زدم مي‌گفتم: اينها را از جلويم برداريد! من به اين شكل اصلا غذا نمي‌خورم مگر آنكه دست‌هايم را باز كنيد تا بتوانم با دست خوم چيزي بخورم…» و چون تهديد من مؤثر واقع شد بعد از مدتي ايرانيها تصميم گرفتند موقع غذاخوردن دست‌هاي همه را باز كنند.

*گروگان«بيل بلك» (مأمور مخابرات):

«دان هوهمن» بين ما سركش‌ترين ورام‌نشدني ترين گروگاني بود كه دانشجويان ايراني در اختيار داشتند. رفتارش به گونه‌اي بود كه نشان مي‌داد از هيچ طريقي نمي‌توان رضايتش را جلب كرد. موقع غذاخوردن كه مي‌شد، هرچه به او مي‌دادند پس مي‌زد و مي گفت: من اين آشغالها رانمي‌خورم». آب كه برايش مي‌آوردند اصلا به آن لب نمي‌زد وكارش هم اين بود كه مرتب به دانشجويان ناسزا بگويد.
ترس من بيشتر اين بود كه اگر «دان» به رويه‌اش ادامه بدهد سرانجام يك روز كاري خواهد كرد كه دانشجويان او را به محوطه سفارتخانه ببرند و خود را از دستش خلاص كنند.

*گروگان«دان هوهمن» (افسربهداري):

گروهي از جمعيت «شير و خورشيد سرخ» كه شبيه «صليب سرخ» ماست با دوربين و ضبط صوت به سراغمان آمدند تا از ماعكس و نوار بگيرند و مي‌گفتند: اگر پيامي براي خانواده خود داريم بگوييم كه ضبط كنند تا بعدا همراه عكسمان برايشان بفرستند.
«خواهر مريم» كه يكي از مهاجمين به سفارتخانه بود و براي اولين بار مي‌ديدمش با اين گروه به عنوان مترجم همراهي مي كرد، تا ضمنا مواظب ما نيز باشد. او كه بعدا فهميدم يكي از اعضاي اصلي هسته رهبري دانشجويان اشغال كننده سفارت آمريكا نيز هست پس از چهارسال تحصيل در آمريكا از دانشگاه پنسيلوانيا دانشنامه گرفته بود و در اكثر برنامه‌هاي بازجويي از گروگانها و كنفرانس‌هاي مطبوعاتي دانشجويان نقش مترجم را به عهده داشت.
«درباره اقدام دانشجويان چه فكر مي‌كنيد»؟ يكي از سوالات گروه اعزامي جمعيت «شير و خورشيد سرخ» از من بود كه باشنيدن آن ابتدا با عصبانيت فرياد زدم: «اقدام آنها جز آشوبگري توسط يك مشت دزد چيز ديگري نيست» و بعد هم ادامه دادم: در حالي كه آنها هميشه درباره نقض حقوق بشر توسط شاه و رژيمش صحبت كرده‌اند آيا اين واقعا مراعات حقوق بشر است كه ما را بگيرند و مثل يك زنداني نگهدارند. آخر مگر من چه صدمه‌اي به ايرانيها زده‌ام كه مرا اين طور به بند كشيده و همراه با گروهي آمريكايي ديگر زنداني كرده اند؟ ضمن آنكه هرچه داشته‌ام نيز از من دزديده‌اند…».
ايرانيها چون هميشه از اينكه به آنها لقب «دزد» مي‌دادم، عصباني مي‌شدند، آن روز هم پس از شنيدن سخنانم بلافاصله جواب دادند: «نه! اشتباه مي‌كني! ما دزد نيستيم، ما هرگز چيزي از تو ندزديده‌ايم». ولي من بار ديگر حرفم را تكرار كردم و گفتم: «با چشم خودم ديدم كه هرچه در آپارتمانم داشتم برداشتيد و برديد. دو چمداني كه در اتاقم بود حالا كجاست؟ مگر شما آن را سرقت نكرديد»؟ وقتي اين حرف را زدم يكي از آنها در جوابم گفت:« مطمئن باش همه را به تو پس خواهيم داد. حتي بي ارزش‌ترين وسايلت را هم دوباره به دست خواهي آورد. زياد نگران نباش». بعد از آن هم هر زمان كه صحبت سرقت وسايلم را پيش مي‌كشيدم هميشه همين جواب را به من مي‌دادند.
درگفتگوي آن روز چون حتي يك لحظه مسئله برداشتن وسايلم را رها نكردم و پشت سر هم راجع به آن حرف زدم .گروه «شير و خورشيد سرخ» نيز از ادامه صحبت با من دست كشيدند و وسايلشان را برداشتند تا به سراغ يكي ديگر از گروگان ها بروند.

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(14)

گروگان آمريكايي:دانشجويان براي دعاوي خود دليل قانع‌كننده‌اي داشتند خبرگزاري فارس: اعتقاد دانشجويان جز اين نبود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *