تیتر خبرها

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(12)

آيا ما را تيرباران خواهند كرد؟

خبرگزاري فارس: حدود ساعت 11 صبح بود كه ايرانيها به سراغمان آمدند تا ما را با خود ببرند.تصور «شارر» اين بود كه آنها قصد دارند در محوطه سفارتخانه تيربارانش كنند.همگي را محكم به صندلي بسته بودند و برايم امكان كوچكترين حركتي جهت جلوگيري از اقدام ايرانيها وجود نداشت.

ماه اول گروگان گيري

*1 – روز 5 نوامبر 1979 (14 آبان 1358)

مردم در تهران با برگزاري تظاهرات عظيم از اشغالگران سفارت آمريكا استقبال كردند. ضمن آنكه جمعيتي انبوه در مقابل سفارتخانه گرد آمدند تا طرفداري خود را از اين اقدام به همه اعلام كنند، چند تن از رهبران مذهبي نيز بلافاصله اشاغال سفارت آمريكا را مورد تاييد قرار دادند.
پلاكاردهايي با شعارهاي انقلابي به همراه پوسترهاي تصوير (امام) خميني بر در و ديوار سفارتخانه نصب شد و در جلوي در ورودي نيز سكويي درست كردند تا براي سخنراني مورد استفاده قرار گيرد.
دانشجوياني كه اقدام به اشغال سفارت امريكا كرده بودند، ضمن شركت در يك كنفرانس مطبوعاتي و معرفي خود به عنوان «دانشجويان مسلمان پيرو خط امام» خواستار بازگرداندن شاه به ايران براي محاكمه در دادگاه انقلاب شدند. و علاوه بر آن به دولت امريكا هم هشدار دادند كه چنانچه دست به اقدامي براي رهايي گروگانها بزند، نتيجه‌اش به بهاي جان گروگانها تمام خواهد شد.
چون سيل اعتراض و محكوم كردن اقدامات دولت امريكا تمامي نداشت، مقامات امريكايي مكررا به طور رسمي از دولت موقت ايران خواستند تا در قضيه دخالت كند و براي نجات گروگانها وارد عمل شود.
در داخل سفارت امريكا، گروگانها را در اقامتگاه سفير و چهار ساختمان درون محوطه كه اختصاص به سكونت كارمندان سفارتخانه داشت، پخش كرده بودند. در وزارت‌خارجه ايران نيز «بروس لينگن» و «ويكتور تامست» كماكان به مذاكره با مقامات دولت موقت ادامه مي‌دادند تا راهي براي رفع اشغال سفارتخانه پيدا كنند. ولي كاملا آشكار بود كه به دليل ضعف دولت موقت و جناح‌بنديهاي موجود بين مقامات سياسي كشور، نتيجه چنداني از اقدامات دولت موقت به دست نخواهد آمد.
9 آمريكايي ديگر هم بودند كه در 4 نقطه تهران، شامل: دو آپارتمان مسكوني، انجمن ايران و آمريكا، و دفتر وابسته كشاورزي آمريكا در ايران، به حال اختفا به سر مي‌بردند.
در ميان آنها «لي شاتس» (وابسته كشاورزي) از وضعيتي استثنايي برخوردار بود. زيرا از خفاگاه خود واقع در محل دفتر وابستگي كشاورزي كه تقريبا روبروي سفارت آمريكا (در سمت ديگر خيابان) قرار داست، به خوبي مي‌توانست تمام رويدادهاي درون سفارتخانه را مشاهده كند. و از اين نظر او تنها عضو سفارت امريكا محسوب مي‌شد كه به صورت شاهد عيني بهترين امكانات را براي گزارش ما وقع، در اختيار داشت.

*«گروگان»لي شاتس (وابسته كشاورزي):

موقعي كه داشتم جريان اشغال سفارتخانه را تماشا مي‌كردم، اصلا به اين فكر نبودم كه احتمال دارد يكي از مهاجمين خود را به دفتر كارم برساند و مرا هم مثل بقيه به اسارت در‌آورد.
بعدا تلفني به من شد كه تاكيد مي‌كرد بهتر است هر چه زودتر دفتر كارم را ترك كنم. ولي متعاقب آن چون از واشينگتن تماس گرفتند و دستوراتي دادند، من عينا همان دستورالعملها را به كار بستم، يعني بابتدا به كليه كارمندان ايراني اداره گفتم: «اگر كسي وارد شد و سراغ مرا گفت، به او بگوييد: فلاني تا موقع اشغال سفارتخانه در دفتر كارش بود، ولي پس از آگاهي به ماجراي اشغال اينجا را ترك كرد. و ما هم اصلا نمي‌دانيم به كدام طرف رفت». سپس به راننده ايراني خود دستور دادم اتومبيل سفارتخانه را كه مختص من بود – به منزلش ببرد. آنگاه شماره تلفن چند تن از كارمندان ايراني را گرفتم تا اگر لازم شد با آنها تماس برقرار كنم. و در پايان نيز بعد از آرزوي موفقيت براي كارمندان اداره، آنها را ترك كردم.ولي به جاي خروج از اداره به يكي از اتاقهاي اداره كه مشرف به محوطه سفارتخانه بودم رفتم و در آنجا پنهان شدم.
از آغاز اشغال سفارتخانه، در خيابان جلوي آن جمعيت موج زد. اين وضع كه در تمام طول بعد از ظهر و شب همچنان ادامه داشت به گونه‌اي بود كه در نظر اول تصور مي‌شد مردم براي تفريح به خيابان آمده‌اند و همگي در انتظارند تا يك نمايش شبانه خياباني را تماشا كنند.
نزديك طلوع آفتاب به مرور خيابان خلوت شد. و در اوايل صبح، چون ديگر نه تحركي در محوطه سفارتخانه به چشم مي‌خورد و نه جمعيتي در خيابان وجود داشت، همه جا را سكوت و آرامش فرا گرفته بود.
چندي نگذشت ك يك كاميون بزرگ همراه چند اتومبيل وارد محوطه سفارتخانه شد. اتومبيلها به گونه‌اي در پشت كاميون پارك كردند كه كسي نتواند از داخل سفارتخانه به كيفيت كالايي كه از كاميون تخليه مي‌شود پي ببرد.
نزديك طلوع آفتاب به مرور خيابان خلوت شد. و در اوايل صبح، چون ديگر نه تحركي در محوطه سفارتخانه به چشم مي‌خورد و نه جمعيتي در خيابان وجود داشت، همه جا را سكوت و آرامش فرا گرفته بود.
چندي نگذشت كه يك كاميون بزرگ همراه چند اتومبيل وارد محوطه سفارتخانه شد. اتومبيلها به گونه‌اي در پشت كاميون پارك كردند كه كسي نتواند از داخل سفارتخانه به كيفيت كالايي كه از كاميون تخليه مي‌شد پي ببرد. ولي من چون از بالا ناظر صحنه بودم به خوبي مي‌ديدم كه ابتدا چند ديگ بزرگ و مقادير زيادي نان از درون كاميون خارج كردند و به دنبال آن نيز چندين قبضه تفنگ اتوماتيك – احتمالا ژ-3بيرون آوردند ك تعدادي از آنها هنوز در لفاف قرار داشت.
كساني كه مشغول تخليه تفنگها بودند طوري عمل مي‌كردند كه گويي مايل نيستند همه اشغالگران از آوردن آن همه اسلحه به سفارتخانه آگاه شوند. و اين جالت نشان مي‌داد كه در بين دانشجويان مهاجم در بعضي موارد اختلاف سليقه وجود دارد.
آن روز صبح ايرانيهايي كه دست به اشغال سفارت امريكا زده بودند، از مردم دعوت كردند تا بعد از ظهر همان روز براي تظاهرات به مقابل سفارتخانه بيايند، و فكر مي‌كنم كه اعلاميه آنها از راديو هم پخش شد.
سپس يك روحاني وارد سفارتخانه شد و دانشجويان به استقبالش آمدند. آنها درست شبيه ديدار رسمي يك مقام بلند پايه او را اسكورت كردند و ضمن نشان دادن نقاط مختلف سفارتخانه، در همه جا توضيحات لازم را نيز به وي ارائه دادند. آنگاه همگي به جلوي سفارتخانه بازگشتند و در مقابل محوطه خودروگاه دستجمعي به نماز ايستادند.
جالب اينجاست كه روحاني مزبور در اين مراسم بدون آنكه روي سكوي بايستد و يا از وسيله ديگري استفاده كند، همراه بقيه روي زمين خشك و خالي به نماز خواندن پرداخت، و بعد هم كه در پايان نماز كمي براي دانشجويان صحبت كرد، سخنانش با شعارهاي خشمگينانه مستمعين مورد تاييد قرار گرفت.
در همان حال، انبوه كثيري نيز در مقابل سفارتخانه تمام عرض خيابان و پياده‌روها را به طول چند صد متر پركرده بودند و پشت سر هم شعار مي‌دادند.

*«گروگان«گارلي لي» (كارمند خدمات عمومي):

صبح كه از خوب برخاستم اوضاع و احوال با روز گذشته تفاوتي نكرده بود و همان حالتي را داشت كه گروهي از دانشجويان با دست زدن به تظاهراتي وسيع احساس پيروزي كرده باشند و بعد هم ندادند كه چه بايد بكنند.
كاري كه دانشجويان ايراني انجام داده بودند به نظر من بيشتر به يك شوخي شباهت داشت تا واقعيت. و با توجه به همين مساله نيز انتظار داشتيم وضع موجود هر چه زودتر خاتمه يابد.
هيچ فراموش نمي‌كنم كه آن روز صبح پس از بيدر شدن از خواب، با خودم فكر مي‌كردم: «بسيار خوب!‌آنها كاري كه در نظر داشتند انجام دادند و به هدفي كه مي‌خواستند رسيدند. ما را اسير كردند و دولت ايران هم نتوانست مانعشان شود. ولي از اين به بعد چه؟ آيا دولت ايران مي‌خواهد همينطور دست روي دست بگذارد و تماشاگر باشد؟ … نه! مسلما اينطور نيست. دولت حتما با توجه به مقررات ديپلماتيك وارد عمل خواهد شد تا وظيفه‌اي را كه در اين باب به عهده دارد اجرا كند. چون همه ما ديپلمات هستيم، اگر هم خلافي كرده‌ايم دولت مي‌تواند عذر همگي را بخواهد و ا زايران اخراجمان كند، ولي البته بايد نتيجه نهايي اين اقدام را نيز كه چيزي جز قطع رابطه دو كشور نيست پذيرا شود….»

*«گروگان»جوهال (افسريار):

صبح كه از خواب برخاستم، ايرانيها برايم چاي و نان و مربا آوردند. صرف چنين صبحانه‌اي بقدري لذت بخش بود كه هنوز هم خاطره‌اش را فراموش نكرده‌ام.
پس از آن مرا به سالن ناهار خوري اقامتگاه سفير بردند و به يك صندلي بستند. 12 يا 14 آمريكايي هم در آن موقع مثل من پشت ميز بزرگ ناهار خوردي نشسته بودند. ولي چون هيچ‌كدام اجازه صحبت كردن نداشتيم، فقط يكديگر را نگاه مي‌كرديم.

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

موقعي كه از خواب برخاستم در خارج از اتاقم ايرانيها را ديدم كه به صف ايستاده‌ بودند تا به نوبت از توالت ايراني استفاده كنند.
تقريبا تمام توالتهاي موجود در سفارتخانه از نوع فرنگي بود و چون فقط در يكي دو جا توالت ايراني وجود داشت، دانشجويان ايراني هم كه از توالت فرنگي خوششان نمي‌آمد ناچار شده بودند هنگام استفاده از دستشويي نوبت را رعايت كنند.
در چنين موقعيتي، چون در آن نقطه توالت فرنگي وجود نداشت، من هم ناگزير به استفاده از توالت ايراني شدم، و دانشجويان بدون آنكه جلويم را بگيرند اجازه دادند تا بي‌نوبت وارد صفشان شوم.
بعد از آن موقعي كه ديدم عده‌اي از ايرانيها مشغول تهيه چاي هستند، به سراغشان رفتم و يك ليوان چاي دست و پا كردم. چون من واقعا به چاي معتاد هستم و اگر صحبتها چاي ننوشم چندان دل و دماغ ندارم.

*گروگان«گروهبان راكي سيك من» (تفنگدار دريايي):

بعد از آنكه صبحانه‌اي به من دادند، مرا به طبقه پايين اقامتگاه سفير بردند و در سالن ناهار خوري به يك صندلي بستند. نگهباناني كه در آنجا بودند به هيچوجه نمي‌گذاشتند با بقيه آمريكاييها حرفي بزنم. آنها حتي به كساني كه كنار هم نشسته بودند نيز اجازه نمي‌داد با يكديگر آهسته صحبت كنند. يادم نمي‌رود كه با مشاهده اين وضع به خود گفتم: «مسلما ايرانيها نمي‌توانند براي مدتي طولاني كارشان را به همين منوال ادامه بدهند. زيرا ناگزيرند همواره براي هر يك از ما حداقل دو سه نگهبان بگمارند، گروهي را مامور حفاظت از محوطه سفارتخانه كنند، و زنها را هم در آشپزخانه به پخت و پز وا دارند. به اين ترتيب چون آنها به هر حال كدامشان شغلي دارند و يا بايد به درسهايشان در دانشكده برسند، دير يا زود ناچار دست از ادامه اشغال سفارتخانه برمي‌دارند و ما را به حال خود مي‌گذارند.»
موقعي كه پشت ميز ناهارخوري نشسته بودم و اطراف را نگاه مي‌كردم، متوجه شدم ايرانيها هر چه در سالن وجود داشته همه را به هم ريخته‌آند و به گمان اين كه منزل سفير «مركز جاسوسي» بوده تمام وسايل را از روي ديوار برداشته و زير و روي همه چيز را براي يافتن ابزار و آلات جاسوسي كاويده‌اند.
البته آنها در جريان جستجوهاي خود بعضي وسايل حساس الكترونيك هم يافته بودند كه براي كنترل امنيتي اقامتگاه سفير مورد استفاده قرار مي‌گرفت و بايد بگويم تمام اين وسايل نيز به دستور دولت امريكا بعد از ماجراي حمله 14 فوريه (25 بهمن 1357) نصب شده بود تا اگر امنيت منزل سفير به هر علتي در معرض خطر قرار گرفت، تفنگنداران دريايي مستقر در سفارتخانه فورا از ماجرا با خبر شوند و به كمك بيايند.
ايرانيها پس از يافتن وسايل مذكور، به تصور آنكه با ميكروفونهاي استراق سمع برخورد كرده‌اند، همه را از ديوار كدند و بعد هم تمام ساعتهاي مچي ما را به اين گمان كه از آنها به عنوان فرستنده‌هاي «واكي تا كي» ميتناتوري استفاده مي‌كنيم، از دستمام گرفتند.

*گروگان«گروهبان پال لوئيس» (تفنگندار دريايي):

چون مرا به دليل همراه نداشتن كارت شناسايي از ديگران جدا كرده و تنها به اتاقي انداخته بودند، تمام شب را در همانجا همراه دو نگهبان ايراني گذراندم تا صبح شد.
موقعي كه از خوب برخاستم دو تن ديگر از ايرانيها به سراغم آمدند، و يكي از آنها كه انگليسي را خيلي خوب صحبت مي‌كرد با من به بحث سياسي مشغول شد. من هم با او تا مدتي به بحث ادامه دادم و راجع به مسايل گوناگون از قبيل: حكومت مصدق، جنگ ويتنام، و اوضاع امريكاي مركزي گفتگو كردم. ولي چون ديدم بيشتر تمايل دارد پيرامون مطالبي مثل: جنگ افروزي امپرياليسم، بهره‌كشي از توده‌ها، و استثمار ملل جهان سوم بحث كند، به نظرم آمد افكارش بايد از ماركسيستها متاثر شده باشد. و موقعي هم كه عقيده‌ام را در مورد امكان ماركسيست بودنش با وي در ميان نهادم، احساس كردم خيلي از اين عنوان ناراحت شده است.
بعد از آن دو نفر اتاق را ترك كردند، از نگهبانانم خواستم اگر امكان دارد دستهايم را باز كنند تا بتوانم كمي نرمش كنم. دو نگهبان با شنيدن درخواست من ابتدا كمي با يكديگر مشورت كردند و بعد اجازه دادند. ولي ضمنا چند نگهبان ديگر را به اتاق فرا خواندند تا كنترل بيشتري بر كارهايم داشته باشند. و من نفهميدم واقعا نرمش كردن من چقدر مهم بود كه آنها ضروري ديدند بر تعداد نگهبانانم بيافزايند.

*گروگان«جوهال» (افسريار):

آن روز صبح چون براي اولين بار همه نگهبانان را مسلح ديدم، معلوم شد كه ايرانيها توانسته‌اند گاو صندوق‌هاي حاوي اسلحه تفنگدران دريايي را بگشايند و به سلاحهاي موجود در آنها دست پيدا كنند.
درست به خاطر مي‌آيد كه وقتي همراه ديگر گروگانها پشت ميز ناهارخوري منزل سفير نشسته بودم، با نگاهي به پشت سرم يكي از ايرانيها را ديدم كه تفنگ مخصوص تفنگداران دريايي ما را به دست دارد، و در حالي كه لوله آن را درست به طرف سر من گرفته، انگشتش هم روي ماشه تفنگ قرار دارد. البته او با اين كار به هيچوجه قصد تهديد مرا نداشت و تشخيص مي‌دادم تفنگ را عمدا به طرفم نگرفته است. چرا كه مي‌ديدم او با يكي ديگر از ايرانيها سرگرم گفتگوست و اصلا هم توجهي به من ندارد. ولي چون از اين وضع خيلي دلواپس بودم و فكر مي‌كردم كه اگر انگشتش بي‌دليل تكان بخورد سرم را به باد مي‌دهد، به همين جهت آهسته يكي از ايرانيهايي را كه نزديك ايستاده بود صدا زدم و به او گفتم: اگر مي‌تواند، به دوستش بگويد لوله تفنگش را به طرف ديگري بگيرد.
بلافاصله كه او خواسته مرا با دوستش در ميان نهاد، نگهبان تفنگدار هم نيشخندي به من زد و لوله تفنگ را به طرف سقف سالن گرفت.

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

حدود ساعت 11 صبح بود كه چند تن از ايرانيها به اتاقم آمدند و مرا با خود به سالن ناهار خوري اقامتگاه سفير بردند. تا وارد سالن شدم با مشاهده امريكاييهايي كه با چشم بسته دور ميز ناهار خوري به صندلي بسته شده بودند، به خودم گفتم: «مثل اين كه اوضاع دارد رو به خرابي مي‌رود».
بعد هم كه از سالن عبور كرديم و به يكي از اتاقهاي نشيمن رفتيم، در آنجا ابتدا مرا روي صندلي نشاندند و محكم بستند، و سپس با بستن چشمهايم به من تذكر دادند كه ديگر حق ندارم حرف بزنم.
صندلي من كنار پنجره‌اي قرار داشت كه چون درش باز بود، به خوبي صداي فرياد و شعارهاي جمعيت را در خارج سفارتخانه مي‌شنيدم. و در همان حال نيز توجه داشتم كه دانشجويان د راتاق دايم به تفنگهايشان ور مي‌روند.
تا آن موقع هنوز نفهميده بودم اين دانشجويان از چه تيپ افرادي هستند و از كاري كه انجام داده‌اند چه هدفي دارند. ولي از وضعي كه بوجود آورده بودند خيلي نگران بودم و احساس مي‌كرد: هيچ بعيد نيست قصد كشتن همه ما در سر داشته باشند.
اصولا وقتي كه چشم انسان بسته است و نمي‌تواند اطرافش را ببيند، ناچار بايد همه چيز را حدس بزند. و به طور معمول هم تصورات آدم در چنين مواقعي آنقدر اوج مي‌گيرد كه تبديل به خيالبافي مي‌شود. با اين وضع بود كه وقتي صداي خش خش كاغذي را در كنارم شنيدم، ابتدا فكر كردم: كسي دارد چيزي روي كاغذ مي‌نويسد. ولي بلافاصله پس از آن، تصوير اعداميها در ذهنم نقش بست؛ كه چون معمولا هويت و نوع اتهام آنها را بر كاغذي مي‌نويسند و روي جنازه‌شان قرار مي‌دهند، با شنيدن صداي خش خش كاغذ و تبسم منظره كاغذي روي جناز‌ه‌ام تا سر حد مرگ ترسيدم. و تنها موقعي از اين وحشت بي‌پايه نجات يافتم كه سرم را كمي عقب بردم و توانستم از زير نوار چشم بند، دانشجويي را كنارم نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند ببينم.
ولي با اين حال هرگز نتوانستم فكرم را از امكان كشته شدنمان به دست ايرانيها منحرف كنم. چون تصورم اين بود كه اگر هم دانشجويان ما را تيرباران كنند، مسلما وقتي جمعيت انبوه جلوي سفارتخانه به داخل يورش بياورند حتي يك نفرمان را زنده نخواهند گذاشت.
با آگاهي به تاريخ، موارد متعددي را مي‌شناختم كه جماعت شورشي بر اثر تحريك شدن و هيجان فوق‌العاده دست به اعمال بسيار خشونت آميز زده بودند. به همين جهت اطمينان داشتم كه اگر مردم تظاهر كننده در مقابل سفارتخانه نيز به حد كافي تحريك شوند، مسلمان به داخل سفارتخانه حمله مي‌كنند. و در آن حال، از ما كه دست بسته و بي‌دفاع روي صندلي نشسته‌ايم هيچ كاري براي نجاتمان برنمي‌آيد.

*گروگان«بيل بلك» (ماموريت مخابرات):

تمام روز در حالي كه دستهايم به صندلي بسته بود فرياد جمعيت را مي‌شنيدم كه در بيرون سفارتخانه جمع شده و پشت سر هم شعار مي‌دادند.
اوج صداي مردم چنان بود كه گوي ميليونها نفر قصد دارند به سراغمان بيايند تا خونمان را بريزند[!] دامنه فريادهايشان بقدري وسعت داشت كه احساس مي‌كردم تمام ساختمان را تكان مي‌دهد و ديوارهاي سالن هماهنگ با شعارهاي «مرگ بر آمريكا» و «الله اكبر» جمعيت مي‌لرزد.

*گروگان«سروان پال نيدهام» (افسر تداركات نيروي هوايي):

حدود ساعت 11 صبح بود كه ايرانيها به سراغمان آمدند تا ما را با خود ببرند. «دون شارر» كه اول از همه او را براي بردن از جا بلند كردند، بلافاصله خطاب به ما گفت: «اگر كسي بين شما توانست از اينجا زنده بيرون برود، به زن و دخترم بگويد كه آنها را دوست داشتم».
تصور «شارر» اين بود كه آنها قصد دارند در محوطه سفارتخانه تيربارانش كنند. و گرچه من هم فكري غير از آن نداشتم، ولي چون همگي را محكم به صندلي بسته بودند و برايم امكان كوچكترين حركتي جهت جلوگيري از اقدام ايرانيها وجود نداشت، ناچار همانطور ساكت ماندم و به خود گفت: «اين هم عاقبت كار ما!»
ايرانيها چون ما را دايره وار دور يكي از اتاقهاي اقامتگاه سفير رو به ديوار روي صندلي نشانده بودند، به نظر مي‌رسيد بايد دست به ترفند جانانه‌اي زده باشند. و با خودم فكر مي‌كردم: «با اين وضع اگر كسي بخواهد براي نجاتمان اقدام كند، ايرانيها به راحتي مي‌توانند همه ما را در يك آن بكشند. زيرا آنها با قرار دادن فقط دو نگهبان مسلح در مركز دايره به راحتي مي‌توانند بر تمام گروگانهاي داخل اتاق مسلط باشند» و در اثر چنين تصوراتي بود كه هر دم انتظار داشتم با شنيدن صداي شليك تير همگي كشته شويم.

*گروگان«سرهنگ ليلاند هلند» (وابسته نظامي):

متعاقب رهايي از گرفتاري در جريان حمله به سفارتخانه در ماه فوريه (25 بهمن 57) خيلي خوشحال بودم كه زنده مانده‌ام. ولي پس از گذشت چند ماه چون بار ديگر خود را در حالتي مي‌يافتم كه چشم و دست بسته به مخمصه‌اي بدتر از اولي دچار شده‌ام، با خود مي‌گفتم: «واقعا بي‌شعوري كه عقلت نرسيد و دوباره خودت را گرفتار كردي».

*گروگان«بيل بلك» (مامور مخابرات):‌

با اينكه جمعيت تظاهر كننده در خارج سفارتخانه پشت سر هم فرياد مي‌كشيدند و شعار مي‌دادند، ولي ايرانيهايي كه در داخل سفارتخانه‌ ما را به گروگان گرفته بودند رفتاري كاملا آرام و ملايم داشتند و اثري از هيجان زدگي نشان نمي‌دادند.
آنها دانشجو بودند و خيلي رغبت داشتند با ما صحبت كنند. بخصوص يكي او را «سيد» صدا مي‌كردند و در كنارم نشسته بود و مسائل مربوط به ايمان و اعتقادات مسلمانان را برايم شرح مي‌داد. مضمون حرفهاي «سيد» را بيشتر تعاليم (امام) خميني و درسهاي علي شريعتي تشكيل مي‌داد. و با توجه به گفته‌هايش حس مي‌كردم قصد دارد مرا متقاعد كند كه در مورد تصرف سفارتخانه و درخواست از آمريكا براي بازگرداندن شاه، دانشجويان اقدام به حقي انجام داده‌اند.
صحبتهاي طولاني كه با «سيد» روحيه‌ام را خيلي بهتر كرد، و حداقل برايم ثابت شد كه دانشجويان قصد ندارند مرا تيرباران كنند. ولي راجع به جمعيت مقابل سفارتخانه كماكان نگراني داشتم، واقعا نمي‌دانستم در صورت حمله آنها بايد در انتظار چه عواقبي باشيم.

*2 – در وزارت خارجه ايران

بروس لينگن (كاردار)، ويكتور تام ست (افسر ارشد سياسي) و مايكل هاولند (افسر امنيتي) شب چهارم نوامبر را در اتاق ويژه پذيرش ديپلماتها در وزارت خارجه ايران گذراندند.
البته آنها هيچ اجباري براي ماندن در وزارت خارجه نداشتند و هر لحظه كه مي‌خواستند مي‌توانستند آنجا را ترك كنند. ولي لينگن و همراهانش ترجيح دادند در وزارت خارجه بمانند تا به كوشش خود در وارد آوردن فشار به مقامات دولت ايران براي رفع اشغال سفارت آمريكا ادامه دهند، و ضمن آن نيز از طريق تماسهاي تلفني راه دور با واشينگتن، جريان وقايع را با مقدمات وزارت خارجه امريكا در ميان بگذارند.
به اين ترتيب، لينگن در عين حال كه گزارش اقدامات خود را به مسئولان دولت آمريكا ارائه مي‌داد، دستورات و توصيه‌هاي لازم را نيز از واشينگتن براي انتخاب بهترين راه مقابله با بحران دريافت مي‌داشت.

*گروگان«بروس لينگن »(كاردار):

قضيه‌اي كه ما را عميقا نگران مي‌كرد، افزايش رو به تزايد احساسات ضد امريكايي در تظاهرات خياباني بود. و چون مي‌بايست اين مساله را در تمام محاسبات خود منظور كنيم، ناگزير لازم مي‌آمد همواره با حوصله و احتياط فراوان قدم برداريم.
در تماسهاي خود با واشينگتن، از نظر دريافت توصيه و دستورالعملهاي بسيار حساس از مقامات خارجه امريكا محدوديتهايي داشتيم و نمي‌توانستيم از آنها بخواهيم كه آشكارا همه مسائل را با تلفن در اختيارمان قرار دهند. ولي در عوض، ما در گزارشهاي خود هيچ محدوديتي قايل نبوديم و هر چه به نظرمان مي‌رسيد. به عنوان توصيه براي حل مشكل با واشينگتن در ميان مي‌نهاديم. با اين حال، من پيوسته سعي داشتم مساله رعايت شكيبايي و احتياط را نيز – كه به نظرم در طرح‌ريزي هر برنامه‌اي از اهميت فوق‌العاده برخوردار بود – به آنها گوشزد كنم.
از همان ابتداي كار اطمينان داشتم كه بحران را مي‌توان به آرامي فرو نشاند و راه حلي صلح‌آميز براي آن يافت. در حالي كه اگر آن روز مي‌دانستم بعدا چه به سر ما خواهد آمد اطمينان خاطر نسبت به عاقبت كار جاي خود را به نگراني مي‌داد. ولي البته هيچگاه در اينكه ايرانيها عمدا در صدد كشتن و يا آسيب رساندن به ما برنمي‌آيند، شك نداشتم. و مطمئن بودم آنها نيز به خوبي مي‌دانند كه دست زدن به چنين اقدامي هيچ كمكي به پيشبرد اهدافشان نخواهد كرد.

*گروگان«ويكتورتام ست» (افسر ارشد سياسي):

كوشش ما در وزارت خارجه ايران براي رفع بحران، عمدتا از دو طريق صورت مي‌گرفت. يكي ايفاي نقش واسطه بين واشينگتن و مقاومت تصميم‌گيرنده در تهران، كه شامل: اعضاي شوراي انقلاب، دولت موقت و بعضي مسئولان وزارت خارجه مي‌شد. و ديگري، سماجت و پافشاري براي جلب نظر و تحريك احساسات آن دسته از مقامات ايراني كه امكان داشت از نظر اخلاقي و قانوني خود را مقيد بدانند كاري برايمان انجام دهند. براي تماس با افراد مورد نظر هم، غير از اعضاي ارشد وزارت خارجه كه مستقيما در دسترسمان بودند، با بقيه مي‌توانستيم فقط از طريق تلفن تماس بگيريم.
در طول 48 ساعت اول ماجرا تمام سعي من يافتن راهي از طريق مذاكره براي خاتمه دادن به ماجراي اشغال سفارتخانه بود. در حالي كه راجع به اين قضيه هم مث برخوردهايم با ساير مسائل گيج كننده رايج در تهران، به اشتباه تصور مي‌كردم اگر با مقامات ارشد دولتي به توافق برسم، قضيه خاتمه خواهد يافت. ولي البته از يك جنبه هم نظرمان اين بود كه اگر ما سه نفر از ترك ساختمان وزارت خارجه خودداري كنيم، ظاهرا كارمندان وزارتخانه را به صورت گروگانهاي خود در مي‌آوريم، و به اين وسيله خواهيم توانست اعضاي ارشد وزارت خارجه را براي تامين خواسته‌هاي خود تحت فشار قرار دهيم

3* – در سفارتخانه

*گروگان«لي شاتس» (وابسته كشاورزي):

آنطور كه از ظواهر امر برمي‌آمد، ايرانيهاي داخل سفارتخانه به خوبي مي‌دانستند چگونه بايد مردم تظاهر كننده را تا سر حد آشوبگيري به هيجان آورند، و در عين حال نيز اعمالشان را پيوسته تحت كنترل داشته باشند.
با مطالعه بعضي مطالب راجع به روحيات مردم ايران، معتقد بودم كه: ايرانيها گرچه در شار دادن، مشت گره كردن، و جنگ لفظي، اغلب رفتاري بسيار خشونت بار از خود نشان مي‌دهند، ولي موقعي كه پاي عمل به ميان مي‌آيد معمولا چندان هم خشن رفتار نمي‌كنند و در كتابي هم خوانده بودم كه: حاجي باباي اصفهاني همه چيز جنگ را ستايش مي‌كرد، مگر گشته شدن آدمها را.
تظاهرات آن روز جلوي سفارتخانه نيز گرچه نشان مي‌داد كه مردم از هر نظر براي اجراي يك برنامه بسيار خشونت آميز آمادگي دارند، ولي هيچكدامشان افزون بر شعار دادن و مشت گره كردن قدمي بر نمي‌داشتند. در حالي كه اگر اين وضع در امريكا اتفاق مي‌افتاد، محال بود مردم آن گونه در تظارهات عليه چيزي هيجان زده شوند و حتي لحظه‌اي در يورش براي از هم پاشيدنش ترديد به خود راه دهند.
چنين وضعي در ايران بيشتر مرهون ملاهاست، كه به سبب آگاهي كامل از چم و خم روحيات حاكم بر اجتماع به خوبي مي‌دانند چه بايد بكنند و مردم را چگونه در مسير هدايت كنند كه اقدامتشان كار سازد باشد.

*گروگان«سرهنگ توماس شفر» (نماينده وزارت دفاع) :

ايرانيها اول كه مرا گرفتند، در اتاقي جنب آشپزخانه اقامتگاه سفير نگهداشتند. ولي بعدا مرا به اتاق خواب سفير بردند، و در حالي كه چشمم بسته بود، دستهايم را نيز به صندلي بستند.
رفتار شبه نظاميان ايراني به گونه‌اي بود كه نشان مي‌داد خودشان هم دقيقا نمي‌دانند با ما چه بايد بكنند، و به جز مواظبت دقيق از ما، بقيه كارهايشان خبر از اين حقيقت مي‌داد كه اصلا مشخص نيست بعدا چه قدمي بايد بردارند. تا جايي هم كه من شاهد بودم، در يكي دو روز اول مركز تصميم‌گيري و رهبري چندان سازمان يافته‌اي بين آنها به چشم نمي‌خورد، و يا حداقل من چنين مي‌پنداشتم.
در مورد خودم بايد بگويم به جهت اينكه در اتاق خواب سفير 6 يا 8 امريكايي ديگر همراهم بودند، احساس امنيت و آرامش خاطر مي‌كردم. زيرا در بدترين شرايط وقتي انسان تنها نباشد تشويق و اضطراب به مراتب كمتر از وقتي است كه به تنهايي در همان شرايط قرار مي‌گيرد و اصولا مشاهده افراد ديگري كه ناچارند همان ناراحتي‌ را تحمل كنند تا حد زيادي شخص را تسكين مي‌دهد.
موقعي كه چشم و دست بسته نشسته بودم، افكار مختلفي به ذهنم مي‌آمد. و از جمله سعي مي‌كردم جوابي براي اين سوالات پيدا كنم كه: اين وضع چقدر طول خواهد كشيد؟ آيا ايرانيها بعضي از ما را جدا مي‌كنند تا نسبت به آنها رفتار ديگري در پيش بگيرند؟ اگر خواستند ما را كتك بزنند چه خواهم كرد؟
سپس با ياد آوري واقعه ماه فوريه كه در آن هم به چنين مخمصه‌اي گرفتار شدم و بعد نجات يافتم، به اين فكر فرو رفتم كه: واقعا چرا توصيه‌هاي ما با واشينگتن در مورد راه ندادن شاه به امريكا، مورد توجه قرار نگرفت؟ و در همان حال نيز چون پرزيدنت كارتر را مقصر اصلي مي‌دانستم، در ذهن خود خطاب به او گفتم:«مرده شورت ببرد جيمي! آخر اين چه تصميمي بود كه گرفتي؟»
البته در چنين مواقعي به دليل آنكه واقعا هيچ كاري از آدم ساخته نيست، شخص ناچار مي‌شود وضع موجود را به هر صورتي كه هست بپذيرد. و گرچه قبول هر وضعيتي هم چندان آسان نخواهد بود، ولي حداقلش اين است كه به خود بگويد: «خوب ! اتفاقي است كه افتاده. اگر هم برايم خوشايند نيست حالا كه پيش آمده پس بايد تحملش كرد…»

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

ساعت 3 يا 4 بعد از ظهر بود كه نشانه اي اميد بخش ظاهر شد و دانشجويان پس از باز كردن دستهايمان ما را دو به دو با خود به آشپزخانه بردند تا ناهرا بخوريم. ولي البته در همان حال نيز تعدادي از دانشجويان در كنارمان ايستادند تا ضمن صرف غذا نتوانيم با يكديگر صحبت كنيم.
درست به ياد مي‌آورم كه در آن لحظات با خود فكر مي‌كردم: اگر دانشجويان قصد كشتنمان را داشتند، مسلمان خود را براي غذا دادن به ما اين طور به درد سر نمي‌انداختند.

*گروگان«گروهبان پال لوئيس» (تفنگدار دريايي):

حوالي غروب همان دانشجويي كه قبلا با من درباره جنگ افروزي هاي امپرياليسم صحبت كرده بود، چند تن از دوستانشرا به خود با اتاقم آورد و گفت: اينها از اعضاي شوراي مركزي هستند و مي‌خواهند از من سوالاتي بكنند.
دوستان آن دانشجو – كه البته زياد هم مثل او مهربان نبودند – ضمن صحبت مسائل مختلفي را مطرح كردند، و از جمله خواستند بدانند رمز قفل گاز صندوقها چيست؟ قفل در بعضي اتاقهاي سفارتخانه چگونه باز مي‌شود؟ و هر يك از گروگانها در سفارتخانه چه شغلي داشته اند؟
طبيعي است كه من اصلا نمي‌توانستم به هيچيك از سوالاتشان جوابي بدهم، زيرا دقيقا 14 ساعت قبل از اشغال سفارتخانه وارد تهران شده بودم، و چون طول دوره اسارتم از دوره اقامتم در سفارتخانه بيشتر بود، به همين جهت نيز نه اطلاعي از شغل و مقام كارمندان سفارتخانه داشتم، و نه اصولا حتي راه و رسم ورود به سفارتخانه و اتاقهايشان را مي‌دانستم.
دانشجويان هم چون حرفاهيم را باور نمي‌كردند، دايم تذكر مي‌دادند و با تهديدم مي‌كردند كه: «اگر رمز قفل‌ها را نگويي رفتاري خشن با تو خواهيم داشت» يا: اگر با ما همكاري نكني، ناچاري مدتها همين جا بماني» . و من هم گرچه پشت سر هم تكرار مي‌كردم كه : واقعا هيچ چيز نمي دانم ولي آنها دست بردار نبودند و كماكان با اصرار و تهديد جواب سوالاتشان را مي‌خواستند.
پس از مدتي يكي از دانشجويان به من گفت: ما مي‌دانيم تو عضو سازمان سيا هستي و جاسوسي مي‌كردي، چون پرونده ات را در سفارتخانه پيدا كرده‌ايم. ضمنا اطلاع داريم كه در اينجا اتاق شكنجه دارد و تو در گذشته با سواك براي شكنجه دادن ايراني ها بيگانه همكاري داشته اي.
البته من به درستي نمي‌دانم كه آنها واقعا به آنچه مي‌گفتند اعتقاد داشتند يا فقط مي‌خواستند مرا به حرف بياورند؟ ولي چون مطمئن بودم كه در سفارتخانه اتاقي براي شكنجه‌گري وجود ندارد، حدس زدم ايرانيها احتمالاً پس از مشاهده اتاق «حباب» آن را محل شكنجه‌گري تصور كرده‌اند.
اتاق «حباب» محلي بود كه چون هيچ صدايي از آن به خارج درز نمي‌كرد، معمولاً مورد استفاده براي جلسات محرمانه و گفت‌وگوهاي بسيار حساس قرار مي‌گرفت. زيرا بنه امكان داشت از امواج الكترونيك و ميكروفونهاي حساس براي استراق سمع از صحبتهاي درون «حباب» بهره گرفت، و نه اگر كسي حتي در آن فرياد مي‌كشيد صدايش در خارج قابل شنيدن بود. شايد هم علت اينكه ايرانيها تصور مي‌كردند از اتاق حباب به عنوان محل شكنجه استفاده مي‌شود همين بود كه مي‌ديدند صداي فرياد از درون آن به هيچ وجه در راهرو قابل شنيدن نيست.

*گروگان«سرجوخه ويليام گالگوس» (تفنگدار دريايي):

بعدازظهر كه شد، چند تن از ايرانيها آمدند و مرا با خود به محل دفتر تفنگداران دريايي در ساختمان دبيرخانه بردند.
در آنجا از من خواستند تا گاو صندوقها را برايشان باز كنم، ولي مواجه با سكوت و بي‌اعتنايي من شدند. بعد اسمم را پرسيدند، كه بازهم جوابي ندادم. و چون هرچه سؤالشان را تكرار كردند، پاسخي نشنيدند، ابتدا چشمانم را بستند و بعد هم يك نفر كه زبان انگليسي را خيلي خوب مي‌دانست وارد اتاق شد و مطالبي از قبيل اينكه: چطور گاوصندوقها باز مي‌شود؟ و يا رمز قفل آنها چيست؟ از من سؤال كرد.
طرز صحبت اين شخص و تسلطي كه به زبان انگليسي داشت مرا به شك انداخت كه: چون از نوع دانشجويان معمولي نيست، به همين دليل قبل از ورود به اتاق چشم‌هاي مرا بستند تا نتوانم او را بشناسم.
بعد از مدتي كه ديدند از من نمي‌توانند حرف بشنوند، شروع به تهديد كردند. ولي چون خاطرم جمع بود كه قصدشان چيزي جز ترساندنم نيست و هرگز آسيبي به من نخواهند رساند، كماكان سكوت خود را حفظ كردم و جوابشان را ندادم.
به دنبال آن مضمون سؤالات را عوض كردند: چه كسي مأمور «سيا» در سفارتخانه بود؟ فلاني و فلاني چه كاره‌اند؟ از فلان دستگاه چه استفاده‌اي مي‌شده؟ و چيزهايي در همين ريف… ولي چون باز هم جوابي از من نشنيدند، اين دفعه لوله طپانچه‌اي را روي سرم گذاردند و تهديدكنان پرسيدند: «بگو در گاو صندوقها چه چيزي مخفي كرده‌ايد؟».
احتمالاً ما در گاو صندوقها: تعدادي اسلحه، چند دستگاه بي‌سيم، يكي دو جليقه ضد گلوله، و چيزهايي شبيه آن گذارده بوديم، كه به طور كلي هم فكر نمي‌كردم آنچه در گاو صندوقها وجود دارد اهميت چنداني داشته باشد. ولي مسئله اينجا بود كه از دست من براي گشودن گاو صندوقها كاري برنمي‌آيد.
بعد از آن مرا چشم‌ بسته به اقامتگاه سفير بردند و در يكي از اتاقهاي آن، كه اختصاص به سالن رقص داشت، به صندلي بستند. موقعي كه نشستم، چون از زير نوار چشم‌بند مي‌توانستم تا حدودي اطرافم را ببينم، گروهي از آمريكاييها را مشاهده كردم كه دايره‌وار دور اتاق روبه‌ ديوار نشسته بودند و مثل من انتظار مي‌كشيدند تا چند نفر بيايند و آنها را با خود براي بازجويي ببرند.

*گروگان «بيل بلك» (مأمور مخابرات):

براي شما واقعاً غيرقابل تصور است كه دست بسته روي يك صندلي بنشينيد و مجبور باشيد ساعتهاي متمادي به فريادهاي جمعيتي خشمگين كه پشت سر هم شعار مي‌دهند گوش بدهيد.
صداي فرياد مردم حتي يك لحظه قطع نمي‌شد. و در حالي كه نزديك بود سرسام بگيرم، آرزو مي‌كردم وضعي پيش بيايد كه براي مدتي جمعيت دست از شعار دادن بردارند. ولي كار آنها چنان تدوام داشت كه گويي هرگز تمام شدني نيست.
در طول اين مدت «سيد» مدتي كنارم نشسته بود و با صميميت فراوان راجع به مسائل مذهبي برايم صحبت مي‌كرد. بحث آن روزش بيشتر پيرامون امام اول «علي» بود، و قول داد كه بعداً در مورد پيغمبر مسلمانان هم مطالبي در اختيارم بگذارد.
موقع گفت‌وگو با «سيد»، دانشجويان ديگر مرتب مي‌آمدند و مي‌رفتند. و بعضي‌هايشان هم حالتي داشتند كه كاملاً نشان مي‌داد دستپاچه هستند. ولي مسئله‌اي كه همچنان يكنواخت ادامه داشت و هرگز قطع نمي‌شد، شعارهاي جمعيت در خيابان جلوي سفارتخانه بود.

*گروگان «گروهبان پال لوئيس» (تفنگدار دريايي):

تظاهرات و شعار دادن مردم در مقابل سفارتخانه تمام بعدازظهر تا اواسط شب ادامه يافت. سروصداي جمعيت چنان بود كه گويي صدها هزار نفر در خيابان فرياد مي‌زنند. و طنين شعار «مرگ بر آمريكا» كه پشت سرهم بدون حتي لحظه‌اي درنگ تكرار مي‌شد، به قدري وسعت داشت كه واقعاً مرا به لرزه مي‌انداخت. ترس من هم بيشتر از اين بود كه مبادا جمعيت خشمگين از كنترل خارج شود و مردم با بالا آمدن از ديوار يكباره خود را به محوطه سفارتخانه برسانند.
من چون فارسي نمي‌دانستم، از مفهوم شعارهاي جمعيت هم چيزي نمي‌فهميدم. ولي براي آنكه بدانم مردم چه شعاري عليه آمريكا مي‌دهند، ناچار متوسل به يكي از نگهبانانم شدم و از او خواستم تا لغت «مرگ بر» را كه جمعيت به آمريكا نسبت مي‌داد برايم معني كند.

*گروگان «جان ليمبرت» (افسر سياسي):

ساعت حدود 10 يا 11 شب بود كه ما را از صندلي باز كردند و براي خوابيدن دستور دادند همانجا روي زمين دراز بكشيم.
آن شب را در حالي روي فرش كف سالن خوابيدم كه گرچه از نظر رفاهي به‌هيچ وجه در وضيت مطلوبي قرار نداشتم، ولي حداقل خوشحال بودم كه هنوز زنده هستم.

*گروگان «رابرت اود» (كارمند كنسولگري):

موقع شب زير ميز ناهار‌خوري اقامتگاه سفير خوابيدم و به جاي پتو نيز قسمتي از پرده سالن را به من دادند تا به عنوان روانداز استفاده كنم. تجسم وضع من در حالي كه زير ميز ناهارخوري خوابيده‌ام و پرده‌اي در عوض پتو روي خودم كشيده‌ام، بايد جالب باشد.

*گروگان «جوهال» (افسريار):

درست به خاطر مي‌آورم كه چند نفر از ما آن شب تا صبح زير ميز ناهارخوري خوابيدم. وگرچه شانس آورديم كه ايرانيها موقع خواب دستهايمان را از جلو بستند. ولي من چون سالها گرفتار ورم مفصل شانه بودم، از اين وضع خيلي رنج مي‌بردم.
كمي بعد وقتي احساس كردم كه ديگر طاقت تحمل بسته بودن دستهايم را ندارم، آنقدر با طناب كلنجار رفتم تا عاقبت توانستم يك دستم را از داخل حلقه طناب آزاد كنم كه چون اين كار را در زير پتو انجام داده بودم، هيچيك از ايرانيها متوجه باز شدن دستم نشد. ولي اگر هم به سراغم مي‌آمدند، به راحتي مي‌توانستم دستم را دوباره وارد حلقه طناب كنم و به اين ترتيب نشان دهم كه دستهايم هنوز بسته است.

*گروگان «بروس جرمن» (كارمند بودجه):

شب را با چشمان بسته و در حالي كه دستم را نيز از جلو به هم بسته بودند روي زمين خوابيدم.
حدود ساعت 3 صبح يكي از ايرانيها مرا از خواب بيدار كرد و پرسيد «اسمت چيست؟». تا جواب دادم :«برس جرمن» فورا گفت:« بلند شو همراه من بيا».
در محوطه سفارتخانه مرا همراه با دو سه آمريكايي ديگر سوار يك استيشن كردند، و بعد از آنكه علي‌رغم بسته بودن چشمهايمان كيسه‌اي هم روي سرمان كشيدند، ما را از سفارتخانه بيرون بردند. به اين ترتيب مرا در شب دوم اسارت از سفارتخانه خارج كردند و به يك منزل مسكوني در نقطه‌اي ديگر از شهر تهران بردند؛ كه گرچه هيچگاه نتوانستم به محل آن پي ببرم، ولي بعدها متوجه شدم كه اين منزل در شمال تهران قرار دارد.

*گروگان «سروان رابرت انگلمن» (افسر تداركات نيروي هوايي):

شب دوم من و دو نفر ديگر را نيمه‌شب از خواب بيدار كردند. و بعد از آنكه پتويي روي سرمان انداختند، ما را با اتومبيل از سفارتخانه به منزلي واقع در شمال تهران بردند.

*گروگان «سر هنگ چارلز اسكات» (وابسته نظامي):

شب دوم هم جريان بازجويي از من كماكان ادامه يافت. ايرانيها تمام روز تا پاسي از شب همچنان مشغول بازجويي از من بودند، و گويي كه خستگي را نمي‌شناسند پشت سرهم مرا تحت فشار مي‌گذاشتند و تهديد مي‌كردند، و يا با رفتاري ملايم و آرام از من مي‌خواستند تا اعتراف كنم كه وظيفه سرپرستي پايگاه «سيا» را در ايران به عهده داشته‌ام.
نظر ايرانيها اين بود كه بنشينم و هرچه اتهام به من وارد كرده‌اند همه را بنويسم و تأييد كنم تا از دستشان خلاص شوم. و در مقابل نيز تهديدم مي‌كردند كه اگر اعتراف نكنم، هرگز از آنجا زنده بيرون نخواهم رفت.
فكر من هم اين بود كه: «اگر به آنچه مي‌گويند اعتراف كنم طبعاً مرا زنده نخواهند گذاشت. و چون در صورت عدم متابعت از خواسته آنها نيز امكان دارد به گفته خود عمل كنند و مرا بكشند، بنابراين حالا كه در هر دو صورت اميدي به زنده ماندنم نيست، پس بهتر است اصلاً به حرفهايشان گوش ندهم و بگذارم هرچه مي‌خواهند بكنند».

*4- در خارج سفارتخانه

در طول 24 ساعت اول اشغال سفارت آمريكا، 12 تن از كارمندان آمريكايي سفارتخانه به گروگان دانشجويان ايراني در نيامدند، كه از بين آنها سه نفرشان در وزارت خارجه ايران حضور داشتند (بروس لينگن، ويكتور تام‌ست، مايك‌ هاولند)، 5 نفر از ساختمان كنسولگري گريخته بودند (كتي و جواستافورد، كورا و مارك ليجك، رابرت آندرس). يكي توانسته بود خود را در ساختمان دفتر وابسته كشاورزي پنهان كند (لي شاتس). ديگري «ليليان جانسون» (منشي دفتري سفارتخانه) بود كه علي‌رغم حضورش در ساختمان «بيژن» خود را از چشم مهاجمين دور نگهداشت و همانجا مخفي شد. و دو نفر آخر هم «كاترين كوب» و «ويليام روير» بودند كه چون در انجمن ايران و آمريكا (با حدود 2 مايل فاصله از سفارت آمريكا) كار مي‌كردند، در بدو امر به چنگ دانشجويان نيافتادند.
اين دو تن پس از آگاهي به ماجراي اشغال سفارتخانه، در طول شب اول گروگانگيري (4 نوامبر) مرتب به وسيله تلفن كتابخانه انجمن ايران و آمريكا از يكسو با وزارت خارجه آمريكا و از سوي ديگر با بروس لينگن و ويكتور تام‌ست در وزارت خارجه ايران تماس داشتند.
اواخر شب نيز دو زوج «ليجك» و «استافورد» پس از ترك منزل «رابرت آندرس» به انجمن ايران و آمريكا آمدند و ضمن پيوستن به «كوب» و «روير» به آنها در برقراري تماسهاي تلفني كمك كردند.

*گروگان «ويليام روير»(سرپرست دوره‌‌هاي آموزشي در انجمن ايران و آمريكا):

شب چهارم نوامبر را به اتفاق چند آمريكايي ديگر در كتابخانه انجمن ايران و آمريكا به سر بردم، و طي آن علاوه بر تماسهاي متعدد تلفني با داخل و خارج، يكي دو ساعت هم توانستم بخوابم.
حدود ساعت پنج و نيم صبح روز 5 نوامبر «ليجك» و «استافورد» مرا از خواب بيدار كردند كه بگويند قصد دارند از آنجا بروند. و بعد از رفتن آنها، من و «كاترين كوب» دوباره برنامه مكالمات تلفني را از سر گرفتيم.
آن روز صبح به قدري اوضاع عادي و آرام به نظر مي‌آمد كه صحبتهايم با مقامات وزارت خارجه آمريكا اغلب از حالت جدي خارج مي‌شد و به مسائل متفرقه از قبيل وضع هوا و امتياز تيمهاي فوتبال ارتباط پيدا مي‌كرد.
سپس چند نفر تلفني با ما تماس گرفتند كه از جمله آنها يكي هم «لي شاتس» بود، و او آنچه را كه از محل خفاگاهش در مقابل سفارتخانه مي‌ديد به اطلاعمان رساند.
دو تن از كارمندان ايراني سفارتخانه نيز به ما تلفن كردند تا خبر بدهند كه وقتي براي مشاهده اوضاع و احوال سفارت آمريكا همراه مردم به آنجا رفته بودند چه ديدند… و ما هم البته تمام اين مطالب را بي‌كم‌وكاست در اختيار وزارت خارجه آمريكا قرار مي‌داديم.

*گروگان «مارك ليجك» (كارمند كنسولگري):

صبح روز 5 نوامبر من و همسرم «كورا» در حالي كه از انجمن ايران و آمريكا خارج شديم كه اصلاً‌ تصميم نداشتيم به آپارتمان محل مسكوني خود برويم. زيرا زني را كه صاحبخانه ما بود آدم چندان عاقلي نمي‌دانستيم و به هيچ وجه به او اطمينان نداشتيم. چرا كه از مدتي قبل آشكارا از بابت سكونت ما در منزلش اظهار نگراني مي‌كرد و ضمناً هم اجازه نمي داد اتومبيلم را در حياط كوچك منزل پارك كنم، به اين دليل كه وحشت داشت مبادا به خاطر نمره سياسي اتومبيل من كسي بخواهد در آن بمب كار بگذارد؛ و لذا حدس مي‌زديم كه اگر آن روز به منزل خودمان برويم، او حتماً ما را لو خواهد داد. در عوض، چون استافوردها صاحبخانه منطقيتري داشتند، تصميم گرفتيم همراه جو و كتي به منزلشان برويم، و همين كار را هم كرديم.
در آپارتمان استافورد ابتدا كمي خوابيديم و بعد كه صبحانه خورديم، هر كدام به پدر و مادرمان در آمريكا تلفن كرديم، تا به آنها بگوييم كه حالمان خوب است و نگران وضعيت ما نباشند.
تماسهاي تلفني با آمريكا را خيلي سريع و بي‌دردسر انجام داديم. و اصولاً هم بايد بگويم كه سيستم تلفن ايران نسبتاً خوب كار مي‌كرد. زيرا در بسياري اوقات با آمريكا به مراتب راحت‌تر مي‌شد تماس گرفت، تا با نقطه‌اي در داخل شهر تهران!
بعد از پايان صحبتهاي تلفني نيز هر يك در گوشه‌اي نشستيم و منتظر مانديم تا ببنيم نتيجه كار به كجا مي‌انجامد.

*گروگان «ويكتور تام‌ست» (افسر ارشد سياسي):

موقعي كه ايرانيها به ساختمان «بيژن» حمله كردند، «ليليان جانسون» هم آنجا بود. ولي چون او توانست خود را در آپارتمان متعلق به «گاري لي» مخفي كند، به اسارت ايرانيها درنيامد.
ليليان شب اول را با ناراحتي و نگراني تك و تنها در همان آپارتمان گذارند. و در اين فاصله نيز چون ما به مخفي بودنش در ساختمان بيژن پي برديم، از وزارت خارجه با او تلفني تماس گرفتيم.
صبح روز دوم ليليان با حالتي مشوش تلفن كرد كه: چون ديگر تحمل تنها ماندن در آن آپارتمان را ندارد، مي‌خواهد از ساختمان بيژن خارج شود. و ما در جوابش گفتيم: اگر كمي تأمل كند چند تن از دوستان ايراني «مايك هاولند» به سراغش مي‌آيند تا او را با خود به پناهگاه جديد و امن‌تري ببرند. ولي ليليان ترجيح داد به جاي قبول پيشنهاد ما خود را به انجمن ايران و آمريكا برساند، و در آنجا به كاترين كوب و ويليام روير ملحق شود.

* «ويليام روير» (سرپرست دوره‌هاي آموزشي در انجمن ايران و آمريكا):

آن روز صبح بعد از رفتن ليجك و استافورد، تلفني با آشپزم در منزل كه اهل تايلند بود تماس گرفتم تا برايم مقداري لباس زير بياورد. بعد هم از او خواستم تا سري به منزل «جان گريوز» بزند و از آشپز تايلندي او مقداري لباس زنانه براي كاترين كوب بگيرد.
موقعي كه آنها لباسها را برايمان آوردند، هر دو گفتند كه تصميم گرفته‌اند به سفارت تايلند بروند و ماوقع را گزارش كنند تا اگر برايشان اتفاقي افتاد مقامات تايلندي در جريان امر باشند. من هم براي كمك به آنها از راننده كاترين خواستم تا با اتومبيل سيتروئن متعلق به انجمن، دو آشپز تايلندي را به محل مورد نظرشان برساند و بعد بازگردد تا ما را از آنجا ببرد. زيرا اتومبيل خودم نمره سياسي داشت و در آن موقعيت اصلاً صلاح نبود با اتومبيلي در خيابانهاي تهران حركت كنيم كه هويت سرنشينانش را مشخص مي‌كند.
موقعي كه راننده و دو آشپز رفتند، متوجه ورود سه دانشجوي ايراني به محل پذيرش كتابخانه انجمن شديم. و چون بلافاصله احساس خطر كرديم، علي‌رغم اينكه وسيله نقليه‌اي در اختيارمان نبود، فكر كرديم بهتر است هرچه زودتر از آنجا برويم. به خصوص كه كم‌وبيش هم احساس مي‌كرديم اگر كساني مكالمات تلفني راه دور شب گذشته ما را با آمريكا گوش داده باشند، عنقريب به سراغمان خواهند آمد. و به اين ترتيب عاقلانه‌ترين راه برايمان جز اين نبود كه قبل از وقوع هر حادثه‌اي محل انجمن را فوراً‌ ترك كنيم.
پس از اين تصميم، يكي از كتابداران ايراني انجمن را به سراغ سه دانشجوي ايراني فرستاديم تا سرگرمشان كند،‌ و با استفاده از فرصت به دست آمده، من و كاترين بلافاصله از در پشت خارج شديم و به سرعت خودمان را به «انستيتو گوته» (مركز فرهنگي آلمان) كه فقط چندصد متري با انجمن ايران و آمريكا فاصله داشت، رسانديم.
رئيس و معاونان انستيتو گوته با مهرباني و صميمت ما را پذيرفتند و از هيچ كمكي دريغ نكردند. آنها يك ساعت بعد دو تن از كارمندانشان را راهي انجمن ايران و آمريكا كردند تا سروگوشي آب بدهند و از كم و كيف اوضاع برايمان خبر بياورند، كه اين دو نفر هم پس از مراجعت چون به ما اطمينان دادند هيچ خبري نيست و دانشجويان از كتابخانه رفته‌اند، لذا تمصيم گرفتيم دوباره به انجمن برگرديم تا از آنجا با اتومبيل عازم منزلمان شويم. موقعي كه به جلوي انجمن رسيديم، چون ديديم هنوز راننده بازنگشته، كاترين به داخل ساختمان رفت و من همانجا كنار خيابان منتظر راننده ايستادم.
بعد از 15 يا 20 دقيقه‌اي كه كنار خيابان ايستاده بودم، چون ناگهان احساس كردم گروهي از دانشجويان در گوشه و كنار مواظبم هستند، ترجيح دادم از در پشت انجمن وارد ساختمان شوم و همانجا به انتظار راننده بمانم.
دربان تا مرا ديد اول از همه در را باز كرد و نگاهي به درون انداخت. و بعد هم با اشاره گفت: «بيا!هيچ خبري نيست». موقعي كه وارد شدم و پارتيشن وسط اتاق را دور زدم تا از پله‌هاي پايين بروم، ناگهان نگاهم به حدود 15 دانشجوي ايراني افتاد كه در پايين پله‌ها ايستاده بودند و خيره مرا مي‌نگريستند. همانجا فوراً پي بردم كه دربان چون نمي‌توانسته پشت پارتيشن را ببيند توصر كرده بود خطري مرا تهديد نمي‌كند. و بعد هم كه با دانشجويان مواجه شدم وقتي به عقب برگشتم و خواستم از همان در پشتي بيرون بروم تازه فهميدم كه دربان براي حفظ امنيت من در را از خارج قفل كرده است.
در همان حال كه كيف دستي و بي‌سيم در دست داشتم و ساك پلاستيكي حاوي لباسهايم را زير بغل زده بودم، فكر كردم: بهتر است همه چيز را همانجا رها كنم تا كسي به من شك نبرد. ولي چون بلافاصله متوجه تصورات ابلهانه خود شدم تصميم گرفتم خود را به نفهمي بزنم و با اين حيله راهم را ادامه بدهم.
موقعي كه از پله‌ها سرازير شدم، دهانم را كج كردم و قيافه‌اي مسخره گرفتيم، تا چنين وانمود كنم كه اصلاً از هيچ چيز خبر ندارم. ولي به محض اينكه جلوي دانشجويان رسيدم، چند تن از آنها راهم را سد كردند و خواستند كارت شناسايي مرا ببينند. ولي من دستورشان را ناديده گرفتم، و بدون آنكه جوابي بدهم، همانطور بي‌تفاوت ايستادم.
دانشجويان ابتدا كيف‌دستي و بي‌سيم را از دستم گرفتند و سپس دو نفر از آنها مرا همراه خود به داخل اتومبيلي كه كنار خيابان ايستاده بود بردند. چند دقيقه بعد هم دانشجويان كاترين كوب و ليليان جانسون را با خود آوردند و آنها را نيز كنار من در صندلي عقب اتومبيل نشاندند. آنگاه سه‌ نفر از دانشجويان، كه يكي از آنها تفنگي به دست داشت، در صندلي جلو نشستند و در ترافيك شلوغ تهران ما را به سرعت روبه سوي سفارت آمريكا بردند.

*گروگان «لي‌شاتس» (وابسته كشاورزي):

با تلفن مشغول صحبت با «كاترين كوب» بودم، و آنچه را از خفاگاه خود در ساختمان روبروي سفارت آمريكا مي‌ديدم برايش تشريح مي‌كردم. كاترين نيز در همان حال توسط تلفن ديگري با واشينگتن ارتباط داشت و گفته‌هاي مرا كلمه به كلمه تحويل وزارت خارجه آمريكا مي‌داد.
درست به خاطر مي‌آورم كه كاترين مي‌گفت: آن روز صبح چند دانشجوي ايراني در كتابخانه انجمن ايران و آمريكا ديده شده بودند. و من با خود فكر مي‌كردم: «اين بايد خيلي احمقانه باشد كه او با وجود چنين وضعي بازهم در آنجا مانده است»… ذهنم متوجه اين مسئله بود كه ناگهان كاترين خبر داد:‌ عده‌اي دانشجو به سراغش آمده‌اند و قصد دارند او را با خود ببرند.

*گروگان «ويكتور تام‌ست» (افسر ارشد سياسي):

موقعي كه فهميدم زنگ خطر در انجمن ايران و آمريكا هم به صدا درآمده، تصميم گرفتم تلفني به «كاترين كوب» خبر بدهم كه بلافاصله پس از رسيدن «ليليان جانسون» همگي از آنجا بروند تا بتوانند خود را در محل امن‌تري مخفي كنند. ولي به محض برقراري تماس، كاترين اطلاع داد كه هم‌اكنون دانشجويان آمده‌اند و مي‌خواهند آنها را با خود ببرند.
موقعي كه فهميدم كاترين و ليليان و ويليام هم به جمع گروگانها افزوده شده‌اند، خيلي از وضعي كه پيش‌ آمده بود احساس ناراحتي كردم.

*«ويليام روير» (سرپرست دوره‌هاي آموزشي در انجمن ايران و آمريكا):

موقعي كه اتومبيل حامل من و كاترين و ليليان به مقابل سفارت آمريكا رسيد، جمعيت انبوهي را در آنجا ديدم كه پشت سرهم فرياد مي‌كشيدند و شعار مي‌دادند.
جلوي در سفارتخانه ابتدا بين دانشجويان مدتي بحث در گرفت. آنهايي كه ما را با خود آورده‌ بودند مي‌خواستند با همان اتومبيل ما را به داخل ببرند، ولي ديگران معتقد بودند كه ورود اتومبيل به سفارتخانه صلاح نيست. سرانجام نيز چون دانشجويان درون اتومبيل حرف دوستانشان را پذيرفتند، ما را پياده كردند و در حالي كه هر كدامشان مواظب يكي از ما بود تا از سوي جمعيت خروشان آسيبي نبينيم وارد سفارتخانه شديم.
من و كاترين را در پشت محوطه خودروگاه به يكي از منازل مسكوني داخل سفارتخانه بردند، و موقعي كه ما را وارد اتاق نشمين كردند متوجه چند آمريكايي شدم كه در آنجا نشسته‌ بودند. يكي دو نفر از آنها را مي‌شناختم، ولي بقيه اكثراً برايم ناآشنا بودند.
چون همه آمريكاييها در آن اتاق با چهره‌اي بي‌تفاوت به ما نگاه مي‌كردند و كوچكترين حركتي به عنوان خوشامدگويي يا اظهار آشنايي انجام نمي‌دادند، ابتدا مسئله خيلي به نظرم عجيب آمد. ولي بلافاصله فهميدم كه رفتارشان دليلي جز دستور دانشجويان نداشته، و به هيچوجه به آنها اجازه نداده بودند تا با ما سخني بگويند و ارتباط برقرار كنند.
ابتدا مرا به يكي از اتاق هاي خواب ساختمان بردند و جستجوي بدني را آغاز كردند. ابتدا تمام محتويات جيبهايم را بيرون ريختند،و آنگاه كه همه
چيز را خوب كاويدند، وسايل شخصي مرا درون يك كيسه پلاستيكي ريختند و گفتند: بعد آنهار ا به من پس خواهند داد.
عمده كوشش دانشجويان اين بود كه به من بفهمانند رفتارشان علتي جز حفظ امانت و صداقت اسلامي ندارد و مرتبا هم تاكيد مي‌كردند كه در زمان مناسب تمام وسايل را دوباره به من باز خواهند گرداند. ولي در عين حال نيز كار جستجوگري را چنان با كنجكاوري و دقت انجام مي‌دادند كه از هيچ چيز به سادگي نمي‌گذشتند و هر ابزار و وسيله‌اي را با نظر شك و ترديد مي‌نگريستند.
آنها دستگاه بي‌سيم مرا- كه قبلا از دستم گرفته بودند- دليل بازي بر عضويتم در «سيا» مي‌دانستند و موقع جستجو در كيف دستي من نيز هنگامي كه به يك بسته قلم طلا برخوردند، چنان با دقت و وسواس يكي يكي را وارسي كردند كه گويي نوعي ابزار جاسوسي « جيمز باند» را يافته‌اند.
در جريان جستجو حتي از كفشهايم نيز نگذشتند، و به تصور آنكه زير كف آن نوعي فرستنده مينياتوري مخفي كرده‌ام، همه جاي كفش را با حوصله كاويدند. در پايان كار هم مايوس از اينكه بالاخره از من حتي يك وسيله جاسوسي كشف نشد، دست از سرم برداشتند.

*گروگان«ويكتور تام ست»( افسر ارشد سياسي):

موقعي كه فهميديم كاترين و ليليان و ويليام گرفتار شده‌اند تصميم گرفتيم هر طور شده كاري كنيم تا اقلا امكان گرفتاري رابرت آندرس و دو زوج ليجك و استافورد را از بين ببريم.
چون آپارتمان آنها را خفاگاه مطمئني نمي‌دانستيم، من از وزارت خارجه تلفني با كاردار سفارت انگليس تماس گرفتم تا از او بخواهم براي پناه دادن اين 5 نفر اقدامي صورت دهد، و كاردار انگليس هم با اكره فراوان تقاضايم را پذيرفت.

*گروگان«كوراليجك» ( كارمند كنسولگري):

ويكتورتام ست- كه در وزارت خارجه ايران بود- ضمن تماس تلفني اطلاع داد كه به زودي عده‌اي از سفارت انگليس به سراغمان مي‌آيند تا ما را به محل مسكوني كارمندان سفارت انگليس در شمال تهران منتقل كنند.
بنا به گفته تام ست، اين عده قرار بود راس ساعت پنج و نيم بعد از ظهر بيايند. ولي چون مدتي از زمان موعود گذشت و خبري از آنها نشد، جواستافورد به سفارت انگليس تلفن كرد و در گفتگو با كاردار علت تاخير را از او پرسيد؛‌ كه اگر فراموش نكرده باشم، كاردار انگليس به او جواب داد:« ايرانيها همين الان دارند از ديوار سفارتخانه ما هم بالا مي‌آيند» و بلافاصله نيز تلفن را قطع كرد.

*گروگان«مارك ليجك» ( كارمند كنسولگري):

دو نفري كه قرار بود از سفارت انگليس براي بردن ما بيايند، چون راه را گم كردند و مدتي براي يافتن نشاني آپارتمان «استافورد» سرگردان شده بودند،‌ 45 دقيقه ديرتر از موعد توانستند خود را به ما برسانند.
آنها بلافاصله ما را سوار اتومبيل كردند و در جهت شمال تهران به سوي محل مسكوني كارمندان سفارت انگليس به راه افتادند. ولي اين اقدامشان به نظر من چندان صحيح نيامد و اصولا هم عاقلانه نبود كه ما 5 نفر آمريكايي در يك اتومبيل بنشينيم، و در جريان راه‌بندانهاي طولاني دايم زير نظر مردم قرار داشته باشيم. بخصوص كه من هم پيراهني زردرنگ ( از پيرانهاي قرضي رابرت )‌به تن داشتم و چنان خود را انگشت‌نما مي ديدم كه احساس مي‌كردم عينا مثل يك درخت كريسمس شده‌ام و هر كس از خيابان عبور مي‌كند حتما متوجه من مي‌شود.
خوشبختانه در طول راه هيچكس توجهي به ما نكرد و توانستيم بدون مواجهه با خطر به محل مسكوني سفارت انگليس برسيم، كه در آنجا ضمن آسودگي خاطر از يافتن يك محل نسبتا امن، شام بسيار لذيذي هم در انتظارمان بود.

* 5- اوضاع داخل سفارتخانه از 6 تا 8 نوامبر 1979 ( 15 تا 17 آبان 1358)

دولت ايالات متحده آمريكا پس از رد خواسته دانشجويان مبني بر بازگردانيدن شاه به ايران، كماكان به تماس خود با دولت موقت ايران ادامه داد و مرتب هم تاكيد مي‌كرد كه مسئوليت حفظ امنيت و حراست از سفارت آمريكا در تهران به عهده مقامات دولت ايران است.
«هادينگ كارتر» سخنگوي وزارت خارجه آمريكا نيز طي يك كنفرانس مطبوع اتي با اشاره به لزوم برقراري امنيت در سفارتخانه‌هاي خارجي توسط دولت ميزبان، و مردود دانستن امكان توسل به نيروي نظامي براي رفع اشغال سفارت آمريكا، موضع رسمي وزارت خارجه را به اين ترتيب اعلام كرد:« ما از دولت ايران انتظار داريم هر چه زودتر براي رهايي آمريكاييهاي دربند اقدام كند و سفارت آمريكا را به مقامات ‌آمريكايي تحويل دهد…»
دولت موقت ايران هم گرچه مكرر اطمينان مي‌داد كه كوششهايي را براي خاتمه دادن به بحران آغاز كرده است، ولي مقامات واشينگتن به دليل عدم صراحت در گفته‌هاي دولت ايران به هيچوجه نمي‌توانستند به روند اقداماتي كه از سوي تهران براي ختم بحران انجام مي‌گرفت واقف شوند.
مهدي بازرگان ( نخست‌وزير)‌كه در مواجهه با مساله اشغال سفارت آمريكا پريشان خاطر شده بود و دايم تلاش مي‌كرد تا به هر نحو شده قضيه را فيصله دهد، عصر روز دوشنبه 5 نوامبر به ديدار آيت الله خميني شتافت تا حمايت او را از اقداماتي كه براي حل مساله ضرورت داشت كسب كند.
ولي آيت الله پس از شنيدن سخنان بازرگان از قبول خواسته‌هايش استنكاف كرد.
صبح روز سه شنبه 6 نوامبر در حالي كه 58 آمريكايي در داخل سفارتخانه گرفتار بودند و حتي حق گفتگو با يكديگر را هم نداشتند، گروهي از دانشجويان مهاجم در جلوي محوطه سفارتخانه رو به مكه روي زمين نشستند و به عبادت و نماز خواندن مشغول شدند. اما آنها در همان حال كه توجه تمام دنيا به سفارت آمريكا در تهران معطوف بود، هنوز نمي‌دانستند دولتشان نسبت به كاري كه انجام داده‌اند چه واكنشي از خود نشان خواهد داد.

*گروگان«جوهال» ( افسريار):

صبح روز سه شنبه از خواب برخاستم و صبحانه‌ام را كه شامل نان و مربا بود خوردم. در آن موقع چون حدود 48ساعت بدون تعويض لباس؛ شستشو، و مسواك گذرانده بودم، احساس مي‌كردم فوق‌العاده كثيف هستم و از اين بابت بقدري ناراحت بودم كه هم شب قبل خواب آسوده‌اي نداشتم و هم صبح به شدت احساس خستگي و كوفتگي مي‌كردم.
ايرانيها مثل دو روز گذشته مرتب در حال رفت و آمد به اتاقها بودندو مشاهده حركات آنها كه حتي يك لحظه آرام و قرار نداشتند بقدري نگرانم مي‌كرد كه دايم از خودم مي‌پرسيدم:معلوم نيست اينجا چه مي‌گذرد؟ و اين وضع بالاخره چه موقع تمام مي‌شود؟
بعد از صرف صبحانه، مرا دوباره به يكي از صندليهاي ميز ناهار خوري اقامتگاه سفير بستند. و درست مثل روز قبل در حالي كه عده‌اي از ما را دور ميز نشانده بودند، حق نداشتيم حتي يك كلمه با هم صحبت كنيم.
چندي كه گذشت دو تن از ايرانيها به سراغ تفنگدار دريايي «گرك پرسينگر» رفتند و او را با خود از سالن بيرون بردند.بعد از مدتي كه «گرك» را باز گرداندند و دوباره روي صندلي نشاندند، درصدد برآمدم علت بردن و آوردنش را جويا شوم. زيرا در آن حال همگي وضعيتي داشتيم كه هر رفتاري با ما مي‌شد طبعا برايمان كنجاوي برانگيز بود. و لذا به محض اينكه نگاه «گرك» به من افتاد، خيلي آرام و فقط با حركت لب از او پرسيدم:«‌خوب، چه شد؟» ولي همين يك اشاره مختصر من از چشم نگهبانم دور نماند، و او بلافاصله پس از آنكه با كف دست محكم روي ميز كوبيد، فرياد زد:«‌ساكت باشيد! هيچكس حق صحبت ندارد». بعد از آن هم او با سرعت خودش را به من رساند، با پارچه‌اي چشمم را بست، از جا بلندم كرد، و از سالن بيرون برد.
با وضعي كه پيش آمده بودف به خود گفتم:« حتما همين الان مرا به خارج ساختمان مي‌برند و تيرباران مي‌كنند، زيرا آنها به هر حال قصد دارند يكي از ما را به عنوان نمونه تيرباران كنند، و حالا هم من همان نمونه مورد نظرشان هستم».
دانشجويان مدتي مرا در راهرو معصل نگهداشتند و در عرض اين مدت هم كه چند دقيقه‌اي بيشتر طول نكشيدف بقدري دچار دلهره بودم كه مرتب از خودم مي‌پرسيدم:«‌آيا واقعا ممكن است قصد كشتن مرا داشته باشند؟«. ولي بعد كه دو نفر از آنها زير بازيوم را گرفتند و به خارج بردند، به جاي كشتنم مرا به ساختمان دبيرخانه منتقل كردند و نزديك در ورودي سرسرا روي صندولي نشاندند.
در همان حال كه دست و چشمم بسته بود، سر و صداهاي مختلفي را از هر گوشه مي شنيدم: عده‌اي داشتند به راديو گوش مي‌دادند، تلفنهاپشت سر هم زنگ مي‌زد، فرياد جمعيت تظاهركننده در جلوي سفارتخانه حتي يك لحظه قطع نمي‌شد، دانشجويان مرتب در حال رفت و آمد بودند، و نگهبانان هم چون دم به دم با اسلحه خود ور مي‌رفتند هر لحظه در انتظار بودم يكي از آنها تيري به سويم شليك كند.
دو سه ساعتي كه از اين ماجرا گذشت، چون ديدم هيچ اتفاقي نيافتاد،‌با خودم فكر كردم:« حتما آنها اين برنامه را اختصاصا برايم تدارك ديده‌اند تا از من زهر چشم بگيرند.»
بعدها كه سر فرصت توانستم با « گرك پرسينگر» صحبت كنم، و از او قضيه آن روز و علت بردن و آوردنش توسط دانشجويان را سوال كردم، جواب داد:« ايرانيها به من يك روزنامه انگليسي دادند تا بخوانم و بدانم كه كارشان چقدر مهم و خبر ساز بوده است.»

*گروگان«گاري لي»(‌كارمند خدمات عمومي):

در همان دو سه روز اول بود كه ايرانيها با دوربين تلويزيون به سراغمان آمدند تا ضمن مصاحبه از ما فيلم بگيرند.
هيچ فراموش نمي‌كنم كه وقتي نوبت مصاحبه من رسيد،‌مضمون يكي از سوالات اين بود كه:« درباره شاه چه نظري داريد؟» و من هم جواب دادم: «تقريبا چيز زيادي درباره شاه نمي‌دانم».
جوان مصاحبه‌گر كه انگليسي را خيلي روان صحبت مي‌كرد بعد از من پرسيد:« چون شما به زودي آزاد مي‌شويد، مي‌خواستم نظرتان را در مورد رفتار دانشجويان بدانم»،‌كه در پاسخ به اين سوال او گفتم:«‌بيعتا آنها با من مثل يك ديپلمات رفتار نكردند ، ولي از نظر خورد و خوراك،‌ اين چند روزه مي‌كوشيدند تا به ما بد نگذرد.» و بعد هم اضافه كردم:« البته اگر اين ماجرا تمام شود،‌ من خيلي بيشتر خوشحال خواهم شد.»

*گروگان«جان ليمبرت» ( افسر سياسي):

تمام مدت روز 6 نوامبر به صندلي بسته شده بودم و سعي مي‌:ردم براي اين سوال خود پاسخي بيابم كه :«آيا (امام) خميني در مورد قضيه اشغال سفارتخانه از موضع دولت موقت حمايت خواهد كرد يا نه؟»
چون (امام) خميني تا آن زمان – ولو به صورت لفظي هم كه شده حمايت خود را از دولت بازرگان اعلام داشته بود، به همين جهت انتظار داشتم اين حمايت ادامه پيدا كند و ( امام) خميني با پشتيباني از فعاليتهاي بازرگان براي حل و فصل قضيه، به اين بحران خاتمه دهد.

*گروگان«كورت بارنس» ( مامور مخابرات):

موقعي كه مرا در اقامتگاه سفير با طناب به صندولي بسته بودند، شخصي با عبا و عمامه مشكي، در حالي كه دو مامور محافظ مسلح همراهش بودند، وارد اتاق ما شد.
ابتدا او را نشناختم ولي بعد كه از يكي شنيدم: او «احمد خميني»فرزند آيت الله خميني است، احساس كردم اولين نشانه تاييد آيت الله خميني از اشغال سفارتخانه ظاهر شده است.
وجود مسلسلهاي يوزي در دست محافظين ، اين واقعيت را اثبات مي‌كرد كه قواي نظامي يا پاسداران انقلاب هم به نحوي در ماجراي اشغال سفارتخانه دخالت دارند. زيرا تا آنجا كه اطلاع داشتم، مسلسل يوزي جزء سلاحهاي سازماني ارتش ايران بود و ما هرگز در سفارتخانه از اين نوع سلاح نداشتيم تا به دست آنها افتاده باشد.

*گروگان«گروهبان ويليام كوارلز»( تفنگدار دريايي ):

همانطور كه با دستهاي بسته روي مبل نشسته بودم، حركات دانشجويان را نظاره مي‌كردم ، كه يك راديوي ترانزيستوري كوچك در دست داشتند و 7 يا 8 نفرشان دايم گوش خود را به راديو چسبانده بودند تا برنامه‌هايش را بشنوند.
آنها هرگاه به نظرشان مي‌رسيد مطلب جالب توجهي از راديو پخش مي‌شود، بقيه را هم اتاق ديگر صدا مي‌زدند، و بخصوص موقعي كه آيت الله خميني از راديو حرف مي‌زد همگي دور آن مي‌نشستند و به صحبتهايش گوش مي‌دادند.

*گروگان«بيل بلك» ( مامور مخابرات):

دانشجويان يك راديو داشتند كه دايم روشن بودو چنان مرتب به برنامه‌هايش گوش مي‌دادند كه گويي موظفند حتما اين كار را انجام دهند.
هيچ فراموش نمي‌كنم كه روز 6 نوامبر ( 15 آبان 1358)‌ در اتاق نشيمن يكي از ساختمانهاي مسكوني سفارتخانه، من و گروهبان« كوارلز» روي دو صندلي كنار هم نشسته بوديم و داشتيم به حركات دانشجويان نگاه مي‌كرديم،‌كه چند نفرشان در گوشه اتاق روي زمين دور يك طشت جمخع شده و همگي مشغول خوردن غذايي به شكل مخلوط برنج و لوبيان پخته بودند.
سر و صداي جمعيت تظاهركننده در مقابل سفارتخانه كماكان ادامه داشت و فريادهايشان ساختمان را به لرزه مي‌انداخت. در چنين شرايطي كه واقعا هيچكس نمي‌دانست تا لحظه‌اي ديگر چه پيش خواهد آمد،‌و دانشجويان نيز ضمن صرف غذا كاملا گوش به برنامه‌هاي راديويي داشتند، ناگهان نفهميدم از راديو چه شنيدند كه فريادشان به آسمان رفت و در ميان آنها نيز «سيد» طوري به هيجان آمد كه روي زمين غلطيد و چند بار پشتك زد.
من كه مات و مبهوت نگاهشان مي كردم و نمي دانستم واقعا چه پيش آمده، از يكي پرسيدم:« ماجرا چيست؟»‌و او بلافاصله جواب داد:« امام همين الآن از راديو اعلام كرد كه از اقدام دانشجويان در اشغال سفارتخانه حمايت مي كند».

*گروگان«سرجوخه استيون كرتلي» ( تفنگدار دريايي):

يكمرتبه ديدم دانشجويان از خوشحالي فرياد مي‌كند و بالا و پايين مي‌پرند. از يكي پرسيدم: چه اتفاقي افتاده؟ در جوابم گفت:«‌امام همين الان از راديو اعلام كرد كه اقدام ما را در اشغال لانه جاسوسي تاييد مي‌كند. اين نشان مي‌دهد كه دست به كار خيلي مهمي زده‌ايم و مورد تاييد خداوند هستيم.» كه من هم البته زير لب فحشي نثارش كردم.زيرا تا آن موقع انتظار داشتم اوضاع عوض شود و ما به زودي از وضعيتي كه گرفتارش بوديم نجات پيدا كنيم ولي وقتي او گفت:«‌امام» كارش را تاييد كرده، فورا به عاقبت كار پي بردم و احساس كردم زندگيم واقعا در معرض خطر قرار گرفته است.

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(14)

گروگان آمريكايي:دانشجويان براي دعاوي خود دليل قانع‌كننده‌اي داشتند خبرگزاري فارس: اعتقاد دانشجويان جز اين نبود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *