تیتر خبرها

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(15)

روش بازجويي دانشجويان از ما خيلي عجيب بود

خبرگزاري فارس: رفتار ايران‌ها از جنبه‌هاي ديگر هم برايم خيلي عجيب بود مثلا يكي از آنها كه قد كوتاهي داشت يك بار كه موقع بازجويي شكايت كردم، با دستش به پشتم زد وگفت: غصه نخور، ناراحت نباش، همه چيز درست مي شود “. مشاهده چنين رفتاري از جانب او سبب شد كه روحيه‌ام تغيير كند و خيلي بهتر شود.

*گروگان«سرهنگ چارلز اسكات» (مسئول دفتر ارتباطات وزارت دفاع):

هر سفارتخانه‌اي در هر جاي دنيا به جمع‌آوري اطلاعات مي‌پردازد. و اصولاً يك دليل وجودي سفارتخانه‌ها هم جز اين نيست كه در كشور ميزبان دست به گردآوري اطلاعات بزند تا از آنها در تصميم‌گيريها استفاده شود.
آنچه هم ما در ايران انجام مي‌داديم جز اين نبود كه نتايج گشت‌وگذار و گفت‌وگوهاي خود را با مردم به صورت گزارش در مي‌آورديم تا به دست مقامات تصميم گيرنده برسد. و طبعاً اين فكر هرگز به ذهنمان خطور نمي‌كرد كه مشغول كارهاي خلاف هستيم [!] ولي ايرانيها به قدري شكاك بودند كه اعتقاد داشتند تمام آنچه ما در سفارتخانه به صورت گزارشهاي محرمانه در مي‌آوريم، برايشان مضر است. و دليل مي‌آوردند كه وقتي گزارشي حالت محرمانه به خود گفت، حتماً مطلي خلاف مصالح كشورشان در آن گنجانده شده است. به همين جهت نيز براي هر ايراني كه نامش در گزارشهاي محرمانه ما آمده بود، بلافاصله دردسر بوجود مي‌آمد.
شبه نظامياني كه سفارتخانه را به اشغال خود درآورده بودند، اصولاً به معنا و مفهوم سيستم حفاظت از اسناد آگاهي نداشتند. و اين مسئله را نيز درك نمي‌كردند كهدر هر سازمان اداري مسئله طبقه‌بندي اسناد حتي با دلايل پيش‌پا افتاده قابل توجيه است. آنها چون به طور كلي هر نوع سند محرمانه را بي‌هيچ عذر و بهانه حاوي مطالب مغاير منافع كشورشان تلقي مي‌كردند، براي ما هم واقعاً راهي وجود نداشت تا بتوانيم در مقابل چنين طرز فكري از اقدامات خود دفاع كنيم.
آنها براي توجيه عمل خود در اشغال سفارتخانه، به هر حال چاره ديگري نداشتند جز آنكه بگويند: همه اعضاي سفارت آمريكا جاسوس هستند.

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

چند روز بعد از اولين بازجويي، دانشجويان بار ديگر در ساختمان كنسولگري به سراغم آمدند تا مرا براي دومين مرحله بازجويي با خود ببرند. ولي اين مرتبه وضع با دفعه گذشته سه تفاوت اساسي داشت: بجاي بعدازظهر، نيمه شب از خواب بيدارم كردند؛ بجاي محل قبلي – كه همان دفتر كارم بود – مرا به زيرزمين ساختمان دبيرخانه بردند؛ و براي مخفي نگهداشتن هويت بازجو نيز بجاي آنكه او كيسه‌اي روي سرش بكشد، چشمان مرا بستند.
عليرغم بسته بودن چشمانم، چون از زير چشم‌بند به خوبي مي‌توانستم شيشه روي ميز را – كه تصوير بازجو در آن ديده مي‌شد – مشاهده كنم، لذا ضمن توجه به تمام حركات و عكس‌العملهايش، موفق شدم قيافه او را نيز كاملاً ببينم.
تفاوت ديگر اين بازجويي با دفعه قبل اين بود كه بجاي لحن دوستانه و رفتار ملايم، بيشتر مواجه با تهديد و تشر مي‌شدم. و باز جوي جديد در مسائلي كه مطرح مي‌كرد رويهمرفته سعي داشت لحن خشن‌تري را بكار گيرد. سؤالات او ابتدا همان مضامين قبلي را در برمي‌گرفت. از جمله اينكه:
– «شما با عوامل خود در كردستان چگونه تماس مي‌گرفتيد؟»
– « من تماسي با كردستان نداشتم».
– «وسايل مخابراتي شما كجاست؟»
– «من وسيله‌اي در اختيار نداشتم».
سپس حادثه انفجار قطار جنوب را كه چند هفته پيش رخ داده بود، بصورت مستمسكي براي تهديد من درآورد و گفت:
– «به نظر ما سازمان سيا عامل انفجار قطار بوده، و فكر مي‌كنم شما بدانيد چه كساني در اجراي آن دست داشته‌اند».
– «شما مختاريد هر جور كه مي‌خواهيد فكر كنيد».
بعد از آنهم مرا متهم به داشتن رابطه با بعضي گروههاي سياسي كرد، كه اصلاً هيچ اطلاعاتي از فعاليتهايشان نداشتم. و در پي آن نيز با لحني تهديدآميز گفت:
– «حتماً خوب مي‌دانيد كه ما با جاسوسها چه خواهيم كرد؟»
– «شما مختاريد هر كاري كه مي‌خواهيد بكنيد».
واقعاً هم در آن موقعيت كه چشمانم بسته بود، احساس مي‌كردم زياد حوصله جروبحث ندارم؛ و ترجيح مي‌دادم درباره اتهامات وارده زياد حالت دفاعي نگيرم. زيرا مي‌دانستم اصولاً در چنين مواردي تظاهر به نفهمي تا حد زيادي مشكل‌ گشاست، و تكرار كلماتي مثل «نمي‌دانم»، «اينطور نيست»، «نمي‌فهمم درباره چه چيز صحبت مي‌كنيد»، و نظاير آن، شخص را كمتر گرفتار مي‌كند.
ضمناً در اين بازجويي، مسئله قبلي بار ديگر تكرار شد، و بازجو از من خواست تا نام و نشان ايرانيهايي را كه با آنها معاشرت داشتم و در طول دو ماهه گذشته ملاقاتشان كرده بودم، ارائه دهم. كه البته اين دفعه هم بجاي معرفي دوستان و معاشرين خود، فقط نام افراد شناخته شده را به زبان آوردم تا باعث گرفتاري و مزاحمت كسي نشده باشم.

*گروگان جان‌ گريوز (كارمند روابط عمومي):

طي دوراني كه در ويتنام خدمت مي‌كردم، اطلاعات فراواني در مورد چگونگي بازجويي از اسرا و زندانيها به دست آورده بودم.
يكي از برنامه‌‌هاي ما در ويتنام به بازجويي از زندانيها اختصاص داشت، و من هم به خطر وظيفه‌ام در امور فرمانداري موقت يكي از ايالات ويتنام جنوبي، ناگزير درباره روشهاي بازجويي – كه در اصطلاح محلي «چوهوي» Chu Hoi ناميده مي‌شد – مطالعاتي انجام دادم و تجاربي كسب كردم.
مهمترين نكته‌اي كه در اين زمينه دستگيرم شد، مسئله سهولت ضربه‌پذيري كساني بود كه سرسختانه مقاومت مي‌كردند و اعتقاداتي راسخ و پابرجا داشتند. چنين افرادي را در جريان بازجويي، خيلي آسان مي‌توانستيم خرد كنيم و شخصيتشان را بشكنيم. ولي در مورد آن دسته از زندانياني كه با هرچه مي‌گفتيم موافقت مي‌كردند و كلاً حالتي سازشكار از خود نشان مي‌دادند، واقعاً دچار گرفتاريهاي عديده بوديم. از اين دسته زندانيان هرگز نمي‌شد حرفي درآورد كه قابل استفاده باشد. زيرا آنها در حقيقت جريان بازجويي را به بازي مي‌گرفتند و به خاطر اينكه فقط حرفهايي مطابق ميل و سليقه مأمور بازجويي مي‌زدند، او را به هيچ نتيجه‌اي نمي‌رساندند. چنين افرادي را حتي از نظر رواني هم نمي شد تحت فشار قرار داد. به اين دليل كه: نه موضع مخالف داشتند؛ نه سرسختي مي‌دادند؛ و نه اصولاً از عقيده و آرمان ثابتي پيروي مي‌كردند. آنها همواره انعطاف‌پذير بودند، و با تعظيم و تكريم مكرر حالت تسليم محض در مقابلمان مي‌گرفتند.
موقعي كه ايرانيها در سفارتخانه بازجويي از مرا آغاز كردند. تصورم اين بود كه با تجارب فراوان گذشته و آگاهي به مشكلات بازجويي از افراد سازشكار و انعطاف‌پذير، مي‌توانم با به كار بستن اين ترفند نتايجش را به عيان مشاهده كنم. ولي ايرانيها در بازجوييهاي خود رفتاري پيش گرفتند كه هرگز نتوانستم به ميزان كارآيي ترفند خود آگاه شوم.
ايرانيها اصولاً در جريان بازجويي هيچ فشاري به من وارد نمي‌آوردند، و به قدري ناشيانه عمل مي‌كردند كه حيران مانده بودم. آنها مثلاً مي‌دانستند كه اگر زنداني را تمام شب بيدار نگهدارند، بر اثر فشار ناشي از بي‌‌خوابي ناچار اعترافاتي خواهد كرد. ولي موقعي كه بازجويي شبانه تمام مي‌شد، اجازه مي‌دادند تمام روز را بخوانم، و به اين ترتيب چون ديگر تحت فشار بي‌خوابي نبودم طبعا اعترافي هم نمي‌كردم.
يا به جاي آنكه مرا دايم با طرح سوالات گوناگون و پشت سرهم تحت فشار بگذارند. گاه مي‌شد خودشان حدود 15 الي 20 دقيقا صحبت مي‌كردند و باانتقادهاي تلخ و كوبنده عليه امريكا مي‌كوشيدند تا اقام خود را در اشغال سفارتخانه توجيه كنند.با چنين وضعي طبيعي است كه من هم موقعيت بسيار مناسبي به دست مي‌آوردم تا كاملا استراحت كنم و براي پاسخگويي به سوال بعدي آماده‌تر شوم.
رفتار ايران‌ها از جنبه‌هاي ديگر هم برايم خيلي عجيب بود مثلا يكي از آنها كه قد كوتاهي داشت يك بار كه موقع بازجويي شكايت كردم، با دستش به پشتم زد وگفت: غصه نخور، ناراحت نباش، همه چيز درست مي شود “. مشاهده چنين رفتاري از جانب او سبب شد كه روحيه‌ام تغيير كند و خيلي بهتر شود.

*گروگان سرهنگ چارلز اسكات (مسئول دفتر ارتباطات وزارت دفاع):

در اوايل بازجويي تمام كوشش‌ آنها در اين راه صرف مي‌شد كه ثابت كنند: من در سفارتخانه مقام سرپرستي پايگاه “سيا “‌ را به عهده داشته‌ام و اصلا هم حاضر نبودند از اين عقيده خود دست بردارند. ولي چند روز بعد كه تيم ديگري به بازجويي از من پرداخت آنها مساله را به صورت ديگري مطرح كردند و گفتند ما مي‌دانيم كه مامور بوده‌اي يك كودتاي نظامي عليه رژيم جديد ترتيب بدهي. كه گر چه اين ادعا از سوي من تكذيب شد، ولي هر بار همين مساله را پيش مي‌كشيدند و ساعت‌ها راجع به كودتايي كه بنا داشتم ترتيب بدهم از من بازجويي مي‌كردند.
در گاوصندوق من تعدادي نامه بدست آمده بود كه مضمون آنها را مكاتبات خصوصي با بعضي همكاران سابقم در مركز فرماندهي آتلانتا تشكيل مي‌داد. اين نامه‌ها با وجودي كه اصلا جنبه محرمانه نداشت، معهذا ساعت‌ها وقت ايراني‌ها صرف دقت در جزئيات مطالب موجود در آنها مي شد تا شايد بتوانند نكته‌اي عليه من پيدا كنند. و البته من هم با بهره‌برداري از اين وضع بنوبه خود مي‌كوشيدم تا هر قدر مي‌توانم وقت‌كشي كنم و مساله را كش بدهم.
وجود بعضي حروف اختصاري در نامه‌ها همواره كنجكاوي ايراني‌ها را بر مي‌انگيخت و براي پي‌بردن به مفهوم چنين حروفي گاه ساعت‌ها با من كلنجار مي‌رفتند. يك بار كه به كلمه MOBEX در نامه‌اي برخوردند و معناي آن را از من پرسيدند، چون ابتدا نفهميدم منظورشان چيست سوال كردم: در باره چه چيز صحبت مي‌كنيد؟ MOBEX چيست؟ درست نميدانم چه مي‌گوييد؟ و بعد كه توضيح دادند: در اين نامه نوشته شده،‌شما مدتي سرپرست امور MOBEX بوده‌ايد. تازه متوجه معناي آن كه مخفف “تمرين بسيج ” بود شدم، كه البته مساله محرمانه‌اي هم در آن وجود نداشت. زيرا بارها در مطبوعات راجع به عمليات تمريني قواي ذخيره ارتش و گارد ملي امريكا مطالبي انتشار يافته بود.
ولي من بلافاصله اين موضوع را مستمسك قرار دادم و چنان با شرح و تفصيل در باره مسائل به بسيج نيروها در آمريكا برايشان سخنراني كردم كه آنها به گمان كشف مطالبي بديع و محرمانه راجع به نوعي جديد از روش جنگي آمريكا، ساعت‌ها به حرفم گوش دادند ويادداشت برداشتند. من هم در عين حال كه چانه‌ام گرم شده بود و پشت سر هم سخن مي‌گفتم با خود فكر مي‌كردم هر قدر بتوانم آنها را سرگرم كنم و وقت بكشم برايم غنيمتي است تا از شر سوالاتشان راجع به اينكه چه كسي سرپرست پايگاه سيا در ايران بوده، راحت باشم.
سه روز تمام از وقت بازجويي من صرف بررسي سوابقم در ويتنام شد،‌ ايراني‌ها با دستيابي به پرونده اداري من چون فهميده بودند كه قبلا به خاطر خدمات خود در ويتنام مدال شجاعت گرفته‌ام، طبعا مرا به چشم يك جنايتكار جنگي مي‌نگريستند وسوال مي‌كردند: در ويتنام چند زن و مرد و كودك ويتنام را كشته‌اي؟ كه البته در مقابل چنين سوالي، توضيح مي‌دادم طي دوران خدمتم در ويتنام اصلا به امور جنگي كاري نداشتم، و بلكه بيشتر مسئول برنامه‌هايي در مناطق شهري براي تسكين و آرام كردن اوضاع بودم.
ضمن بحث پيرامون مسائل ويتنام هميشه مي‌كوشيدم نظر ايراني‌ها را به خدمات خود در امور غيرجنگي جلب كنم تا حقيقت رااز آنان پوشيده نگهدارم و نگذارم پي ببرند كه در ويتنام جز كادر رزمي بوده‌ام ودر جنگ‌هاي متعددي نيز شركت داشته‌ام.
ولي آنها هرگز دست از موضع‌ خود برنمي‌داشتند و در خلال گفتگوهاي مفصل راجع به مساله ويتنام، ضمن آنكه همواره مرا يك جنايتكار جنگي مي‌ناميدند گاه به صورتي مضحك نيز تهديدم مي‌كردند كه وقتي كارشان با من تمام شد قصد دارند مرا دست بسته تحويل ويتنام شمالي بدهند.
بعدها فهميدم كه هنگام بازجويي از سرهنگ دوم “ديويس رودر ” معاون وابسته هوايي آمريكا در ايران، نيز او را كه پروازهاي متعدد جنگي درخاك ويتنام داشته عينا به همين صورت تهديد كرده بودند.

*گروگان «جان ليمبرت» (افسر سياسي):

در موقع قضاوت راجع به جريان بازجويي‌هاي دانشجويان از ما و يا تفسيرهايشان از مدارك به دست آمده در سفارتخانه حتما بايد اين نكته بسيار مهم در نظر گرفته شود كه آنها كمترين ترديدي نسبت به فعاليت‌هاي امريكا در جهت براندازي رژيم (امام) خميني يا نابودي انقلاب نداشتند واصولا هم اعتقادشان جز اين نبود كه تمام گرفتاري‌هاي مملكلت واعمال نادرستي كه انجام شده فقط از آمريكا سرچشمه گرفته است.
با چنين طرز فكري،‌طبعا ديگر براي آنها مهم نبود كه چه نوع مدركي را براي اثبات مدعاي خود مورد استفاده قرار مي‌دهند چون يكدستگاه رشته كردن كاغذ يا حتي بي‌سيم اتومبيل و يا ورقه‌هاي رسيد مبلغي از صندوق سفارتخانه (هر دليلي هم كه داشته باشد) مي‌توانست يك مدرك به حساب آورده شود.
براي جمعيت انبوهي كه جلوي سفارتخانه جمع مي شدند و شعار مي‌دادند- و البته دانشجويان هم راه و رسم تحريك و اداره كردن آنها را به خوبي مي‌دانستند- اصلا مهم نبود كه چه دليل ومدركي براي اثبات اتهامات وارده به آمريكا عنوان مي شود. آنها معمولا از توده‌هاي ناآگاه تشكيل مي‌شدند، كه نه از ضوابط ديپلماسي خبر داشتند، و نه چيزي از اصول روابط بين‌الملل مي‌دانستند دانشجويان هم گرچه مدرك مهمي براي اثبات ادعاهاي خود نداشتند، ولي از چنان كارآيي در برانگيختن احساسات مردم و وارد آوردن اتهامات رسواكننده به امريكا برخوردار بودند، كه از تمام وسايل دسترسي خود به خوبي مي‌توانستند براي رسيدن به مقصود بهره‌برداري كنند در راه اين هدف وقتي هم اصولا كسي نسبت به توطئه‌گري امريكا براي نابودي انقلاب ترديد نداشته باشد، طبيعي است كه هر وسيله‌ بي‌مقدار را يك مدرك انكارناپذيري تصور مي‌كند.
جمعيت تظاهر كننده در مقابل سفارتخانه كه نمي‌دانستند از يك دستگاه رشته كننده كاغذ چه استفاده‌اي مي‌شودمسلما هرگز از اين واقعيت نيز مطلع نبودند، كه حتي بيمارستان‌ها و بانك‌ها هم چنين دستگاهي در اختيار دارند. به همين جهت دانشجويان با بهره‌گيري از ناآگاهي مردم مي‌توانستند رشته‌هاي كاغذ را نشانشان بدهند و فرياد بزنند كه اين مردم، ببينيد ما در اينجا چه چيزهايي پيدا كرده‌ايم. مداركي كه نشان مي‌دهد امريكا مي‌خواست حكومت اسلامي را ساقط كند و شاه را برگرداند. ما مداركي يافته‌ايم كه معلوم مي شود امريكايي‌ها در كردستان مشغول توطئه‌ بوده‌اند. و با ارائه چنين مداركي هم البته به اهداف خود برسند.

**10- از 17 تا 19 نوامبر 1979 (26 تا 28 آبان 1358)

روز 17 نوامبر آيت‌الله خميني به دانشجويان مستقر در سفارت آمريكا دستور داد تا گروگان‌هاي زن و سياهپوست را به شرطي كه عليه ايران دست به جاسوسي نزده باشند آزاد كنند.
آيت‌الله خميني با انتشار فرماني علت صدور دستور آزادي اين افراد را احترام اسلام به زنان، و نيز عمري زندگي سياهپوستان تحت فشار و ظلم امريكا ، اعلام كرد.
چنين دستوري ضمنا نشان مي‌داد كه نوعي همبستگي بين ايران و اقليت‌ موجود در امريكا – كه تصور مي‌شد همواره مورد ظلم وتعدي قرار داشته‌اند- وجوددارد.

*گروگان«چارلز جونز» (مامور مخابرات)

روزي مرا از كنسولگري به يكي از ساختمان‌هاي مسكوني در محوطه سفارتخانه آوردند كه در آنجا 4 يا 5نفر از گروگان‌ها به سر مي بردند و بينشان غير از يك تفنگدار دريايي سياهپوست يك زن و دو بازرگاني (يكي اهل كره جنوبي) ديده مي‌شدند كه آنها را نيز همراه ما به گروگان گرفته بودند.
تروريست‌ها، از اين ساختمان‌ به عنوان محل برگزاري جلسات خود نيز استفاده ميكردند و هر روز گروهي بين 20 الي 30 نفر در آنجا جمع مي‌شدندكه ابتدا در سالن نشيمن به صف مي‌ايستادند و نماز مي‌خواندند و سپس به بحث‌هاي سياسي مي‌پرداختند.
وضعيت جلسات آنها كه معمولا خيلي به دراز مي‌كشيد و تا حدود نيمه شب ادامه مي‌يافت- به يك پيك نيك دسته جمعي بيشتر شباهت داشت تامجلس مشورتي . چون در خلال آن علاوه بر گفتگو با يكديگر هم غذا و تنقلات مي‌خوردند و هم چاي مي‌نوشيدند در اكثر موارد نيز حتي از ما كه گروگانشان بوديم دعوت مي‌كردند تا به جمعشان بپيونديم و در بحث وصرف تنقلات با آنها همراهي كنيم.
براي ما صحبت كردن با گروگان‌هاي ديگر مطلقا ممنوع بود ولي گفتگو با ايراني‌ها هيچ اشكالي بوجود نميآوردند. به همين جهت موقع برگزاري جلسات كه كنارشان مي‌نشستيم ضمن تعارف خرما و تنقلات ديگر، برايمان اغلب از عل ضديت خود با آمريكا حرف مي‌زدند وبخصوص سعي داشتند مرا متقاعد كنند كه در مورد اشغال سفارتخانه وگروگانگيري اقدامي به حق انجام داده‌آند ولي من هم متقابلا مي‌كوشيدم تا مجابشان كنم كه اصلا كار درستي انجام نداده‌اند و چون ضمن صحبت‌هايم گاه به آنان مي‌تاختم احساس مي‌كردم كه با اين كار نفرتشان را عليه خود برمي‌آنگيزم.

*گروگانگروهبان« ويليام كوارلز» (تفنگدار دريايي):

چون خيلي كنجكاو بودم كه از كارهاي دانشجويان سر در بياورم و بدانم چه مي‌كنند و چه برنامه‌هايي دارند يكي از مشغوليات روزانه من اين بود كه دايم حركات و رفتار آنها را زير نظرم بگيرم.
يك روز كه با دست بسته نشسته بودم وايراني‌ها رانظاره مي‌كردم،شخصي وارد اتاق شد و چند كلمه با نگهبانم حرف زد، چون ديدم مرتب به طرف من اشاره مي‌كند، فهميدم مطلب هر چه هست به من ارتباط دارد. بعد هم كه او به طرف تعدادي ديگر از دانشجويان در گوشه اتاق رفت و چند كلمه اي با آنها صحبت كرد، باز ديدم نگاه همگي متوجه من شد. بخصوص يكي در ميانشان كه حالت رهبري داشت، چون بلافاصله به من تبسم كرد و چشمكي زد، ديگر شكي برايم باقي نماند كه به زودي قرار است ماجرايي برايم اتفاق بيافتد.
كمي بعد يكي از دانشجويان به سراغم آمد و گفت: احتمال دارد ترا به زودي آزاد كنيم . با خوشحالي پرسيدم. اوها عاليست خوب چه موقع و او جواب داد درست نمي دانم احتمالا بعد از يك هفته و يا شايد هم دو هفته.

*گروگان«چارلز جونز« مامور مخابرات:

يك شب با مشاهده وضع گفت و گوي ايراني ها احساس كردم بايد مساله اي غير عادي پيش آمده باشد. چون دو نفرشان ضمن صحبت با يكديگر دايم مرا نگاه مي‌كردند و بعد از مدتي هم يكي از آنها دستش را طوري تكان داد كه معلم بود راجع به من دارد به دوستش مي‌گويد: به او زياد اهميت نده، آدم زياد مهمي نيست. فراموشش كند.
در آن موقع نمي فهميدم منظورشان از اين حركات چيست. ولي بعدا متوجه شدم كه همان شب ايراني ها داشتند خود را آماده مي‌كردند تا 8 سياهپوست و 5 زن را از ميان گروگانها آزاد كنند.
ابتدا تصورم اين بود كه من هم چون سياهپوست بايد آزاد شوم. وي بعد پي بردم كه چون ايرانها زياد از من خوششان نمي آمد نامم را از ليست گروگانهاي قابل آزاد شدن خط زاده اند. به همين جهت نيز بلافاصله مرا از ديگران جدا كردند و به اتاقي مجزا در قسمت عقب ساختمان بردند.
در آن موقع كه البته هيچ متوجه قاضيا نبودم، فقط احساس مي‌كردم ايرانيها خيلي به جنب و جوش افتاده اند و در مقايسه با گذشته رفتاري كاملا غير عادي دارند.

*گروگان«گروهبان ويليام كوارلز» (تفنگدار دريايي) :

يك روز صبح بعد از صرف صبحانه، بر خلاف هر روز كه دستهايم را مي‌بستند، اين كار انجام نشد. و من چون واقعا عادت كرده بودم هميشه در طول روز دستهايم بسته باشد، به نگهبانم گفتم: هي! مگر بنا نيست؟ …. و در همان حال نيز دستهايم را جلو بردم. ولي او ضمن جواب منفي، طوري دستش را تكا داد كه مثلا: زياد از اين بابت نگران نباش». مشاهد چنين رفتاري مرا به حيرت واداشت كه: مقصود چيست و چه مي‌خواهند بكنند؟
چون شب قبل تمام گروگانهاي سفيد پوستي را كه همراهم در اتاق نشمين ساختمان بر سر مي‌بردند به جاي ديگري انتقال داده بودند، در آن موقع بجز من هيچ گروگان ديگري در آنجا وجود نداشت. ولي بعد مدتي به سراغ من هم آمدند و از اتاق نشمين به يكي از اتاق هاي خواب همان ساختمان منتقلم كردند.
هنگام عبور از راهرو چشمم در يكي از اتاق ها به گروهبان لادل ميپلز (تفنگدار دريايي سياهپوست) افتاد كه وسط اتاق نشسته بود. بعد هم چون كتي گروس (منشي بخش بازرگاني سفارتخانه) را در اتاق ديگري ديدم، يكمرتبه، به فكرم رسيد كه نكند جابجايي سريع گروگانها و نگهداشتن هر كدام در يك اتاق به سبب پيش آمدن بعضي مسائل غيرعادي بوده، و چون در همان حال تحرك و فعاليت زيادي را نيز در بين دانشجويان مشاهده مي‌كردم، با خود گفتم: «غلط نكنم قرار است اينجا حوادثي اتفاق بيافتد».
در آن موقع كه هيچ به فكرم نمي‌رسيد همه اين كارها مقدمه‌اي براي آزاد كردن ماست، با نگراني به اطرافم مي‌نگريستم و خيلي دلهره داشتم كه چه بلايي قرار است به سرمان بياورند؟
پس از مدتها تنها ماندن در اتاق خواب، يكي از دانشجويان به سراغم آمد و مدتي برايم از انقلاب و سياست حرف زد. بعد از رفتنش بلافاصله دانشجوي ديگري وارد اتاق شد و باز راجع به همان مسائل با من به گفتگو نشست. متعاقب او دانشجوي سومي و چهارمي و … همينطور پشت سر هم آمدند. و خلاصه تمام روز ناچار شدم بنشينم و هر چه مي‌گويند بشنوم
در بين آنها دختر دانشجويي به نام «مريم» از همه بيشتر برايم صحبت كرد. او مدتي طولاني آنقدر از انقلاب و آيت‌الله و سياست و شاه و ساواك گفت و گفت و گفت، كه پيش خود فكر كردم: «از قرار اينها تصميم گرفته‌اند مغزم را لبريز از ايدئولوژي كنند و چنان مرا شستشوي مغزي بدند كه طرز فكرم من بعد عينا مثل خودشان بشود…. ولي من بايد دايم اسم و درجه و شماره‌ام را در ذهن مرور كنم تا فكرم منحرف نشود و تحت تاثير حرفهايشان قرار نگيرم.»
به همين جهت نيز گرچه ساكت مي‌نشستم و ضمن شنيدن صحبتهايشان، گاهي هم مي‌گفتم: «بله! بله مي‌فهمم» ولي در حقيقت همه گفته‌هايشان را از يك گوش مي‌شنيدم و از گشو ديگر بيرون مي‌كردم. چنانكه اگر دو دقيقه بعد از هر سخنراني، موضوع مورد بحث را از من مي‌پرسيدند، واقعا نمي‌توانستم جوابشان را بدهم.
بعدازظهر امروز مرا به همان اتاقي كه گروهبان (ميلپز) در آن نشسته بود بردند. ما دو نفر گرچه از ديدن همديگر خيلي خوشحال شديم، ولي چون يك نگهبان ايراني در اتاق حضور داشت، نمي‌توانستيم با هم حرفي بزنيم. البته در اين ميان گهگاه فرصتهايي بسيار كوتاه به مدت سي الي چهل ثانيه برايمان پيش مي‌آمد كه موقع تعويض نگهبان يا سر كشيدن او به خارج اتاق، بتوانيم چند كلمه‌اي با يكديگر رد و بدل كنيم، ولي در چنين مواردي هم مضمون صحبتمان فقط در اين حد بود كه:
«هي لعنتي! چه فكر مي‌كني؟ به نظر تو ممكناست از اين وضع نجات پيدا كنيم؟»
«نمي‌دانم. البته شك ندارم كه به زودي آزاد مي‌شويم. ولي اصلا نمي‌دانم چطور كار را انجام مي‌دهند.»
«فكر مي‌كني علاوه بر ما كسي ديگري را هم آزاد كنند؟»
«نمي‌دانم، ولي اميدوارم».
در اتاق «ميپلز» هم دانشجويان دست از سرمان برنمي‌داشتند و دايم به سراغمان مي‌آمدند تا ا زشاه و آيت‌الله و سياست برايمان صحبت كنند. و من هم البته – همانطور كه گفتم – بي‌اعتا به حرفهايشان، اصلا به خودم زحمت نمي‌دادم تا بفهمم چه مي‌گويند و چه طرز فكري دارند ولي علي‌رغم اين وضع، صحبت يكي از دانشجويان بقدري توجهم را جلب كرد كه به شدت تحت تاثير گفته‌هايش قرار گرفتم.
اين دانشجو كه سن و سالش كمي بيشتر از بقيه به نظر مي آمد، موقع صحبت راجع به رژيم شاه و ستمگرهايش نسبت به مردم، آنچنان متاثر شد كه ناگهان گريه را سرداد. او مي‌گفت: بردر و خواهر و پدرش بعد از شكنجه فراوان توسط ساواك كشته شده‌اند و چون جريان مرگ و شكنجه آنها را با حالتي بغض‌آلود و گريان برايمان تعريف مي‌كرد، واقعا از شنيدن ماجراي غم‌انگيزش متاثر شدم.
موقع شام، دانشجويان ابتدا برايمان همبرگ يا سيب‌زميني سرخ كرده و خيارشور آوردند، و بعد هم من و «ميپلز» و «كتي گروس» را در حالي با خود براي شركت در يك مصاحبه مطبوعاتي بردند كه قبلا هيچ خبري درباره برگزاريش به ما نداده بودند.
بنا به گفته دانشجويان، تصور مي‌كرديم قصد دارند ما را در خارج ساختمان به ملاقات شخص ببرند كه براي ديدارمان به سفارتخانه آمده است.
ولي موقعي كه به محوطه محصور بين كنسولگري و ساختمان تداركات قدم نهاديم ناگهان متوجه شديم برنامه‌اي غير از ملاقات با يك نفر در پيش داريم. چون در آنجا گروهي از ايرانيهاي مسلح را ديديم كه در اطراف ايستاده‌اند و در گوشه و كنار نيز انواع پروژكتور و دوربين فيلمبداري مستقر شده است.
ما را مستقيما به محلي كه جنبه تريبون داشت راهنمايي كردند و در آنجا عكس بزرگي از آيت الله خميني را پشت سرما ديديم كه در زيرش چند شعار نوشته شده بود. در مقابلمان نيز عده كثيري بين 200 الي 250 خبرنگار از كشورهاي مختلف جهان حضور داشتند، كه چون به محض مشاهده ما با شتاب فراوان شروع به عكسبرداري كردند، صداي تق تق دوربين هاي و نور خيره كننده فلاشها مرا آنچنان شوكه كرد كه از شدت ترس نزديك بد سكته كنم.
درآن لحظات كه اصلا نمي‌دانستم چه بگويم و چه بكنم، يكمرتبه با ياد صحبت هاي مكرر دانشجويان در طول روز افتادم كه پشت سر هم به سراغمان مي آمدند و عقايد خود را درباره شاه و آيت الله برايمان تشريح مي‌كردند. به نظرم اينطور مي‌رسيد كه دانشجويان با آگاهي از برگزاري چنين برنامه اي پيشاپيش مسائلي را با ما در ميان گذاشته بودند كه تمايل داشتند از زبان ما براي خبرنگاران گفته شود.
روي صندلي كوچكي پشت تريبون نشسته بودم و به خاطر سرماي هوا به خود مي لرزيدم. غير از ما سه نفر، يك ايراني هم پشت تريبون حضور داشت كه به عنوان گرداننده جلسه عمل مي‌كرد تا از هرج و مرج بكاهد و پرسهاي مكرر و بي نوبت خبرنگاران را تحت نظم و قاعده در آورد. چون خبرنگاران دايم از سرو كله هم بالا مي‌رفتند و بدون رعايت نوبت، سوالات خود را به نحوي كه براي رسيدن به گوشش مخاطب مي‌بايست فرياد بكشند، مطرح مي‌كردند. ولي آن ايراني با كوشش فراوان سرانجام توانست خبرنگاران را مقيد به رعايت نظم كند و ترتيبي بدهد كه در نوبت خود بيش از يك سوال با ما در ميان نگذارند.
مسائلي كه بيشتر مورد توجه خبرنگاران قرار داشت و مي‌خواستند من و مپلز و گروس درباره آنها جوابگو باشيم، عمدتا به طرز فكر ما راجع به ژريم شاه و شرايط زندگي گروگانها ارتباط پيدا مي‌كرد. ولي از شما چه پنهان! آن شب بقدري از مشاهده ناگهباني صحنه مصاحبه مطبوعاتي يكه خوردم بودم، كه اصلا به ياد نمي‌آورم چه جوابهايي به سوالات خبرنگاران داده ام!
بخصوص كه چون در آن موقع هيچ تصوري هم از امكان آزاد شدن فوري خود نداشتم، احساس مي‌كردم قادر نيستم آنطور كه بايد جوابهاي دلخواهم را به خبرنگاران بدهم، و اينطور به ذهنم مي رسيد كه چون بعد از خاتمه مصاحبه به هر حال ناچارم دوباره با اتاقم برگردم و در كنار دانشجويان باشم، لذا نبايد هر چه در فكر مي‌گذرد براي خبرنگاران مطرح كنم.
البته ناگزير به اعتراف اين مساله هم هستم كه : دانشجويان واقعا هيچ فشاري براي بيان مطلب بخصوصي به من وارد نمي‌آوردند، و به طور كلي نه از قبل و نه در موقع مصاحبه، هرگز مرا راهنمايي نكرده بودند تا فلان حرف را بزنم يا نزنم. ولي مساله حضور دانشجويان درآن محل به حدي مرا معذب مي‌كرد كه چون واقعا نمي‌توانستم آنچه در دل دارم بگويم، ناچار مي‌كوشيدم فقط جملاتي سنجيده به زبان بياورم تا براي خود و ديگر گروگانها دردسري فراهم نكنم.
در جوابهاي كه به خبرنگاران مي‌دادم در حد امكان از جملات كوتاه و مختصر استفاده مي‌كردم تا هر چه زودتر مصاحبه تمام شود و از آن وضعيت نجات پيدا كنم. هر لحظه آرزو داشتم مساله اي پيش بيايد كه يكي از دانشجويان مرا بگيرد و از آن محل دور كند. ولي وضعيت طوري بود كه گويي اين مصاحبه مطبوعاتي قرار است تا ابتد ادامه داشته باشد.
سرانجام پس از خاتمه مصاحبه، موقعي كه ما را دوباره به محل اولمان باز گرداندند. در آنجا هم باز مواجه با دوربين و فلاش شديم. و دانشجويان در حالي كه مرتب در جنب و جوش بودند، ما را به اتاق نشيمن بودند تا با دختري كه خبرنگار تلويزيون ايران بود يك مصاحبه اختصاصي انجام دهيم.
هيچ فراموش نمي‌كنم كه در بحبوبه هيجان و دلهره ناشي از اين مصاحبه يكي از ايراني ها در بغل گوشم زمزمه كرد: راستي هيچ مي‌داني
وقتي به آمريكا برگشتي با اين همه عكس و فيلمي كه از تو گرفته اند آدم خيلي مهم و مشهوري خواهي شد؟ ولي من در آن لحظات اصلا به چنين مسائلي فكر نمي‌كردم، چون فقط آرزو داشتم هر چه سريعتر از وضعيتي كه دچارش بودم خلاص شود و از ايران بروم.

*گروگان«چارلز جونز» (مامور مخابرات):

صبح ساعت 7 كه از خواب برخاستم احساس كردم اوضاع به هم ريخته است و در اطرافم همه چيز حالت غير عادي دارد. به نظر مي‌رسيد غير از من هيچ گروگان ديگري در آن ساختمان باقي نمانده است. و از 25 الي 30 نگهبان ايراني كه دايم مواظب ما بودند، هيچ كس جز يك دختر دانشجو كه وظيفه نگهباني از مرا به عهده داشت – ديده نمي‌شد.
دختر نگهبان دايم از پنجره اتاقم به بيرون سر مي‌كشيد و من با وجودي كه از روي تختخواب نمي‌توانستم اوضاع خارج از ساختمان را بينيم، ولي با شنيدن سر و صداي ايراني ها كه مرتب از اين سو به آن سو مي‌رفتند و با صداي بلند به زبان فارس با هم صحبت مي‌كردند حدس مي‌زدم بايد مساله اي پيش آمده باشد كه آنها را به جنب و جوش انداخته است.
پس از مدتي با توجه به وضعيت نگهبانم كه لحظه به لحظه كنار پنجره مي آمد تا بيرون را نظاره كند. من هم از سر كنجكاوي كمي از روي تختخواب بلند شدم تا نگاهي از پنجره به بيرون بياندازم. ولي او با حركت دستش به من فهماند كه از اين كار هيچ خوشش نمي آيد و اجازه نمي دهد ناظر اوضاع خارج ساختمان باشم.
با مشاهد رفتار نگهبان در يك لحظه به نظر رسيد: راستي چرا از اين ، موقعيت براي فرار استفاده كنم.؟ نگهبانم چون فقط يك دختر است، خيلي راحت مي‌توانم مغلوبش كنم و خود را از اينجا نجات بدهم. ولي بعد كه فكر كردم چطور امكان دارد بتوانم از دست صدها نفري كه در محوطه سفارتخانه پرا كنده اند فرار كنم ؟ همانجا دنباله نقشه فرار را درز گرفتم.

*گروگان«گروهبان ويليام كوارلز »(تفنگدار دريايي):

دانشجويان صبح خيلي زود مرا به اتاق گروهبان لادل ميپلز و كتي گروس از ساختمان بيرون آوردند و در يك جيپ لندرور نشاندند. همانجا به ما گفتند كه آزاد شده ايم و قرار است به امريكا باز گرديم. يكي از دانشجويان هم ضمن خداحافظي گرم و صيمانه با ما، گفت: خوش بگذرد! اميدوارم سفر خوبي داشته باشيد.
دو ايراني مسلح همراهمان جيپ نشستند و حركت كرديم. و چون در حالي كه سفارتخانه خارج شديم كه هوا هنوز كاملا روشن نبود، به همين جهت نيز در خيابان مقابل سفارتخانه تظاهر كننده اي به چشم نيم‌خورد ولي گروهي فيلمبردار آلماني و فرانسوي و آمريكايي (از دو شبكه اي . بي. سي) (سي . بي. اس) جلوي در سفارتخانه انتظار مي‌كشيدند،‌كه تا ما را ديدند شروع به فيلمبرداري كردند، جالب اينجا بود كه بعد هم آنها بلافاصله با اتومبيلشان به تعقيب جيپ لندرور پرداختند، و در بين راه نيز هر زمان موقعيتي پيش مي آمد به موازات جيپ حركت مي‌كردند تا درهمان حال از ما فيلم بردارند.
آن روز خيابان كاملا آرام بود و تهران ظاهرا حالت يك شهر عادي در يك روز عادي را داشت. به اين دليل كه صبح زود بود و كمتر آدمي در شهر ديده مي‌شد ، طبعا كسي هم مزاحمتي برايمان فراهم نكرد.
به فرودگاه كه رسيديم ما را مستقيم با اتومبيل تا جلوي يك هواپيماي مسافربري كه عازم كپنهاگ بود بردند و بدون هيچگونه تشريفاتي سوارمان كردند.
هواپيما پر از مسافر بود. و من تا لحظهع اي كه سر جايم ننشستم هنوز باورم نمي شد كه آزدمان كرده اند و هر سه نفرمان با هواپيما آماده ترك ايران هستيم. خوشحالي من موقعي به اوج رسيد كه پس از پرواز هواپيما چند تن از مسافرين به سراغمان آمدند و با ما دست دادند و آزاديمان را تبريك گفتند.
من و ميپلز و گروس كه جزء اولين گروگانهاي آزاد شده بوديم واقعا از شدت خوشحالي سر از پا نمي‌شناختيم و دايم با مسافرين راجع به خودمان و ماجرايي كه بر ما گذشته بود صحبت مي‌كرديم.
در فرودگاه كپنهاگ به محض فرود آمدن هواپيما ما را به يك هواپيماي نظامي كه درونش حالت بيمارستان داشت منتقل كردند، تا از آنجا راهي آلمان شويم. و طي پرواز نيز توسط گروهي پزشك و پرستار تحت مراقبت قرار گرفتيم.

**11- اوضاع داخل سفارتخانه از 20 تا 30 نوامبر 1979 ، 29 آبان تا 9 آذر 1358

صبح روز 19 نوامبر كتي گروس (منشي بخش بازرگاني سفارت امريكا به اتقاق گروهبان «لادل ميپلز» و گروهبان «ويليام كوارلز» (دو تفنگداري دريايي سياهپوست ) آزاد شدند و تهران را ترك كردند.
عصر همان همان روز دانشجويان 10 تن ديگر از گروگانها را در حالي براي انجام مصاحبه مطبوعاتي در مقابل دوربينهاي تلويزيوني نشاندند، كه پشت سرشان روي پلاكارد بزرگي نوشته شده بود: اي سياهپوستان ستمديده! بدانيد كه دولت آمريكا دشمن مشترك ما و شماست.
صبح فرداي آن روز اين 10 نفر نيز آزاد شدند.
دانشجويان از كل زنان و سياهپوستان گروگان، فقط دو زن و يك سياهپوست را آزاد نكردند؛ چون اين سه نفر را متهم به جاسوسي مي‌دانستند. و در مورد بقيه گروگانها نيز هشدار دادند كه چنانچه دولت آمريكا شاه را به ايران بازنگرداند، همگي را براي محاكمه به دادگاه انقلابي خواهند فرستاد.
گروگانها در چنين وضعيت بدون آگاهي از اوضاع و جريان آزادي 13 تن از همكارانشان، بي آنكه واقعا اميدي به پايان سريع ماجرا داشته باشند، كما كان روند زندگي در اسارت را ادامه مي‌دادند.

*گروگان«چارلز جونز» (مامور مخابرات):

من تنها سياهپوستي بودم كه تروريستها ! آزادش نكردند، و فكري مي‌كنم علت آن هم سوء ظن نسبت به من بود كه به گمانشان جزء مامورين سيا محسوب مي شد.
از طرف ديگر، چون در روز اشغال سفارتخانه من هم همراه گروهي در اتاق گنبدي شكل دبير خانه پس از انهدام وسائل و مدارك دستگير شده بودم، دانشجويان تصور مي‌كردند كه هر كس آن روز در كار انهدام اسناد شركت داشته لاجرم بايد جاسوس باشد. ضمنا چون سمت سرپرستي بخش مخابرات به عهده ام بود، ايراني ها چنين شغلي را هم بي ترديد وابسته به سيا تلقي مي‌كردند. در حالي كه واقعا چنين نبود و كار من اصلا ارتباطي به سيا نداشت. ولي البته ايراني ها به هيچ وجه حرف مرا نمي‌پذيرفتند.
آنها مرا مستحق آزادي ندانستند، اما سياهپوستاني را آزاد كردند كه بعضي هايشان وظايفي به مراتب حساس تر و مهمتر از من به عهده داشتند.
نكته قابل توجه ديگر اين بود كه ايراني ها اصولا از من خوششان ني آمد. و چون من هم از آنها به هيچوچه خوشم نمي آمد. طبعا از موقع تصميم گيري براي آزادي سياهپوستان ترجيح دادند مرا از گروه سياهوستان جدا كنند و كماكان به صورت گروگان نگهدارند. البته همه اينها مسائلي بود كه بعدا مورد توجهم قرار گرفت، و گرنه در آن موقع اصلا خبر نداشتم كه عده اي از ما آزاد شده اند.

*گروگان«جوهال» (افسر يار):

اواسط نوامبر مرا دوباره از ساختمان كنسولگري به اقامتگاه سفير منتقل كردند و همراه گاري لي و تام اهرن در اتاق نشيمن طبقه بالاي اقامتگاه جا دادند.
در محل جدي، كه غير از موضع خواب هميشه با دستهاي بسته روي صندلي نشسته بودم ، خود را تنها با خواندن كتابهاي سرگرم مي‌كردم كه ايرانيها از ميان كتابخانه سفير «ساليوان» در اختيارم قرار مي‌دادند. ولي البته كتاب خواندن با دست بسته هم مصيبتي بود. چون اغلب موقعي كه قصد ورق زدن داشتم كتاب از دستم مي افتاد، و مي بايست از ايرانيها بخواهم تا كتاب را دوباره به دستم بدهند.

*گروگان«دان هموهمن» (افسر بهداري):

پس از مدتي مرا از ساختمان كوچك مسكوني واقع در محوطه سفارتخانه به اقامتگاه سفير انتقال دادند و به آپارتمان در طبقه دوم كه اختصاص به «بروس لينگن» (كاردار سفارتخانه) داشت بردند. در اين محل با سه نفر هر اتاق بود كه دو نفرشان (بيل بلك و كوين هرمنينگ) را مي‌شناختم، ولي نفر سوم باب بلاكر نام داشت اصلا به نظرم آشنا نمي آمد.
باب را كه ريش بزي داشت هرگز نديده بودم و خودش مي‌گفت كه به تازگي از آلمان شرقي به ايران منتقل شده است. ولي من او را كاملا غريبه مي‌دانستم و احساس مي‌كردم شايد عامل ايرانيها باشد.
وز اول ايرانيها تعدادي كتاب در اختيارمان گذاشتند، كه آنها را از قفسه كتابخانه لينگن برداشته بودن. كتابي كه نصيب من شد به زبان فرانسه بود، و چون حتي يك كلمه اش را نمي‌فهميدم ، مطلب را با يكي از نگهبانان در ميان گذاردم، ولي او اعتنايي نكرد و من ناچارم شدم به كلمات ناآشنايي كتاب چشم بدوزم و به هر حال خود را سرگم كنم.

*گروگان«سرهنگ توماس شفر» (نماينده وزارت دفاع):

در وضعيتي كه گرفتارش بوديم، مي‌بايست به هر نحوه شده سعي كنيم تا دچار ملامت و افسردگي نشويم. و براي اين كار هم راهي بهتر از ايجاد سرگرمي و اشتغال ذهني وجود نداشت.
درست به خاطر مي‌آورم كه ساعتها مي‌نشستم و در حالي كه آمارهاي گوناگون را در ذهنم مرور مي‌كردم، مي كوشيدم تا براي بعضي مسائل آماري راه حلي بيابم يا ضمن دقت در مطالب كتابي راجع به مسافرت در ايالات متحده كه ايرانيها براي مطالعه به من داده بودند، با توجه به نقشه هاي و فهرست نقاط ديدني موجود در كتاب برايم خودم نقشه مسافرت سراسري در آرميكا طرح مي‌كردم و در عالم خيال از اين ايالت به آن ايالت مي‌رفتم. گاهي هم آوازهايي كه به ياد داشتم زير لب مي‌خواندم و خلاصه در حالي كه ناچار بودم تمام طول روز به دست بسته روي صندلي بنشينم تمام سعيم اين بود كه نگذارم ملالت و افسردگي بر وجودم چيره شود.

*گروگان«گروهبان راكي سيك من» (تفنگداري دريايي):

موقعي كه مرا همراه گروهبان جيمز لوپز و همرديف گروهبان مايك مولر به يكي از اتاقهاي اقامتگاه سفير آوردند در تمام طول روز با دست بسته روي صندلي پشت به يكديگر و رو به ديوار مي‌نشستم و اصلا حق حرف زدن و يا نگاه كردن به هم را نداشتيم.
يك روز حال جيمز لوپز به علت ابتدا به بيماري آبله مرغان به هم خورد و شنيدم كه از ايرانيها كمك خواست. ايراني ها يك نفر را كه دس مي زدم پزشك باشد، به سر وقت جيمز آوردند. و چون طبق تشخيص پزشك قرار شد از جيمز درمحلي مجزا نگهداري شود، او را از اتاق ما بردند. و بعد از آن هم ديگر هرگز جيمز را نديدم.

*گروگان«گروهبان جيمز» لوپز تفنگدار دريايي:

بيماري آبله مرغان چنان مرا ضعيف و رنجبور كرد كه در طول يك ماه حدود 40 پاوند وزنم را از دست دادم و ديگر حتي توان راه رفتن هم برايم نماند.
مرا جدا از ديگر گروگانها در يكي از اتاقهاي خواب كوچك اقامتگاه سفير نگهداري مي‌كردند و يك حمام اختصاصي در دسترسم قرار داده بودند تا با شتشوي مرتب بتوانم از ناراحتي زخم هاي آّله بكاهم و من هم چون بدون اجازه مي‌توانستم از اين حمام استفاده كنم، حداقل وزي دو مرتبه دوش مي‌گرفتم.

*گروگان«بيل بلك» مامور مخابرات:

يك روز كه ديگر از نشستن دائم با دست بسته روي صندلي به ستوه آمده بودم؛ و در عين حال هم نمي‌خواستم حرفي بزنم كه نشانه ضعف اراده ام باشد و ايرانيها را بابت اينكه توانسته اند شخصيتم را بشكنند خوشحال كنم، رو به يكي از آنها كردم و پرسيدم « بلاخره نمي‌خواهي بگويي كه اوضاع از چه قرار است و چه پيش خواهد آمد؟
ابتدا در جواب گفت صبر كن تا بفهمي و بعد هم از اتاق خارج شد. پس از مدتي با يكي از دوستانش باز گشت و موقعي كه به پشت سرم نگاه كردم، با مشاهده او كه مرا با انگشت به دوستش نشان مي‌داد و نيز قيافه خشمگين ايراني تازه وارد، يك خوردم وب ه خود گفت: عجب گرفتار شدم. هيچ فكر نمي‌كردم يك سوال ساده اينقدر اسباب دردسرم شود.
البته بر خلاف انتظارم هيچ مساله اي در آن لحاظ پيش نيامد. ولي شب كه شد عكس العمل ايراني ها را به صورت آوردن خوشمزه ترين غذا به عنوان شام برايمان شاهد بودم.
شام آن شب – كه حتي تاريخش، يعني شب 21 نوامبر را هرگز فراموش نمي‌كنم – خوشمزه ترين غذايي بود كه تا آن زمان، و حتي قبل از ماجراي گروگانگيري، در تهران خورده بودم. غذايي داغ و بسيار خوشمزه كه يك فنجان چاي هم به دنبال داشت و باعث شد كه از خداي مهربان به خاطر شام عالي آن شب تشكر كنم!

**12 – شمال تهران: از 20 تا 30 نوامبر 1979 از 29 آبان تا 9 آذر 1358

روز 20 نوامبر به دستور پرزيدنت كارتريكي از ناوگانهاي آمريكايي مستقر در فيليپين كه ناو هواپيمابر كيتي هاوك را نيز شامل مي‌شود ، رو به سوي دريايي عمان در جنوب ايران به حركت در آمد.
دانشجويان ايراني كه گروگانها را در اختيار داشتند، با شنيدن اين خبر و توجه به احتمال حمله گروه نجات؛ براي جلوگيري از امكان دستيابي كماندو هاي آمريكايي به بعضي گروگانها كه از اهميت بيشتري برخورداري بودند، حداقل 15 نفرشان را از سفارتخانه خارج كردند و به چند منزل اشرفي در شمال تهران – كه صاحبنظرنشان در جريان در جريان انقلاب از ايران گريخته بودند – انتقال دادند. ولي البته اين عده جدا از آن 5 گروگاني به حساب مي‌آمدند كه قبلا در روز 5 نوامبر (24 ساعت پس از اشغال سفارتخانه) به يكي از منازل شمال شهر منتقل شده بودند.

*گروگان«جوهال» (افسريار)

شب 21 نوامبر كه ايرانيها تصميم گرفتند گروهي از ما را به خارج سفارتخانه منتقل كنند، حدود نيمه شب به سراغم آمدند و پس از بستن چشمها و دستهايم مرا به اتفاق 6 تا 8 نفر ديگر سوار يك اتومبيل استيشن كردند. قبلا آنها هميشه دستهايم را با پارچه مي‌بستند. ولي اين بار چون دستبند فلزي به كار بردند، به همين جهت خيلي مرا ترساندند.
بعد هم كه استيشن به راه افتاد، ما را مدتي طولاني در اطراف تهران گرداندند تا عاقبت پس از حدود يك ساعت و نيم به محل مورد نظر – كه
منزلي فوق‌العاده مجلل بود – رسيديم و پياده شديم. ولي اتاقهاي اين منزل سرد بود، و من هم به خاطر نداشتن لباس كلفت تا مدتي به خود مي‌لرزيدم.

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

براي انتقال از سفارتخانه به محل جديد به ما دستبند فلزي زدند. و چون براي اولين‌بار بود كه مي‌ديدم دستبند فلزي به دست دارم، حالتي بسيار ناگوار به من دست داد.
در طول عمرم از موقعي كه وارد كار شدم؛ يا در سطوح آموزش عالي خدمتمي‌كردم و يا در كادر سياسي خارج كشور اشتغال داشتم. به همين جهت نه تنها هرگز مستقيماً با حوادث خشونت‌بار درگير نبود، بلكه همواره مي‌كوشيدم تا از برخورد با چنين مسائلي بپرهيزم. در جريان گروگانگيري هم فقط موقعي خيلي ناراحت شدم كه آن شب در جريان انتقالم از سفارتخانه به من دستبند زدند.
با مشاهده دستبند، در حالي كه احساس مي‌كردم درست شبيه زندانيها شده‌ام، خود را آنچنان درمانده ديدم كه زير لب گفتم: «چطور ممكن است مستوجب چنين رفتاري باشم؟»… و البته بايد اعتراف كنم كه اين وضع فقط در همان موقع خيلي به نظرم ناخوشايند آمد؛ چون بعدها وقتي به صورت يك گروگان كهنه‌كار درآمدم و گهگاه ناچار به تحمل دستبند مي‌شدم، ديگر از اين بابت چندان احساس ناراحتي نمي‌كردم.

*گروگان«سرهنگ ليلاند هلند» (وابسته نظامي):

موقعي كه مرا از سفارتخانه به منزلي در شمال تهران آوردند، واقعاً افسرده و پكر شدم. چون اگر گروه نجاتي دست به عمليات مي‌زد تا ما را ا زاسارت ايرانيها برهاند، هيچ معلوم نبود كه اين گروه چطور امكان دارد بتواند رد پاي ما را در ميان 5 ميليون نفر جمعيت يك شهر پيدا كند.

*گروگان«باري روزن» (وابسته نظامي):

بعد از پياده شدن از استيشن، ما را به داخل اتاقي بردند كه در كف آن فرش قهوه‌اي رنگ كلفتي وجود داشت؛ و چون در عين حال نيز نوار چشم‌بند جابجا شده بود، از زير آن توانستم تزيينات داخلي اتاق را كه بي‌شباهت به دوران لويي چهاردم نبود مشاهده كنم.
اين منزل قاعدتاً مي‌بايست به يك «طاغوتي»، يعني ايراني ثروتمندي تعلق داشته باشد كه به خاطر وقوع انقلاب از كشور گريخته بود. ولي علي‌رغم ظاهر بسيار مجلل آن، درونش فوق‌العاده سرد بود و ما هم ناگزير با همان وضع چشم و دست بسته انتظار كشيديم تا صبح شد.

*گروگان«رابر انگلمن» (افسر تداركات نيروي دريايي):

روز دوم گروگانگيري (5 نوامبر) كه مرا به اتفاق چند تن ديگر از سفارتخانه به منزلي در شمال تهران انتقال دادند، همان موقع حدس زدم ايرانيها بايد چند منزل امن ديگر در نقاط مختلف تهران براي نگهداري گروگانها در اختيار داشته باشند، تا اگر گروه نجات حمله كرد نتواند به گروگانها دسترسي پيدا كند.
طي يك ماهي كه به اتفاق «دون شارر» و «مورهد كندي» در طبقه دوم اين منزل به سر مي‌بردم، تقريباً ميب‌توانم بگويم كه اكثر اوقات دست و پايمان بسته بود؛ و علاوه بر آنكه حركت نداشتيم، حتي اجازه صحبت كردن با يكديگر هم به ما نمي‌دادند.
ايرانيها اكثراً در طبقه پايين جمع مي‌شدند؛ به خصوص موقعي كه تلويزيون برنامه‌اي راجع به اشغال سفارتخانه و گروگانگيري پخش مي‌كرد، همه به تماشاي آن مي‌نشستند.
در اتاق ما هم گرچه هميشه نگهبان حضور داشت، ولي يكي از آنها بود كه تا مي شنيد در تلويزيون راجع به مسئله گروگانگيري صحبت مي‌شود، بلافاصله پست نگهباني را رها مي‌كرد و دوان‌دوان به طبقه پايين مي‌رفت تا از تماشاي برنامه عقب نماند. او به قدري براي تماشاي برنامه‌ها شتابزده بود كه گاهي اوقات حتي تفنگ يا كارد سنگري خود را روي صندولي اتقامان جا مي‌گذاشت، و ما ناچار مي‌شديم ايرانيها را خبر كنيم كه دوستشان فراموش كرده تفنگ يا كارد سنگري خود را بردارد.
البته گاهي هم با مشاهده تفنگ روي صندلي وسوه مي‌شديم و با خود نجوا مي‌كرديم كه: چطور است بختمان را براي فرار از آنجا بيازماييم. ولي در چنين مواردي، من اكثراً هيچ تمايلي براي فرار از خود نشان نمي‌دادم. چرا كه هواي سرد ماه نوامبر در دامنه كوهستان، و يك شهر 4 ميليوني كه نمي‌دانستيم در كجايش هستيم و با خيابانهايش هيچ آشنايي نداشتيم، نه تنها به ما اجازه نمي‌داد بدون لباس كافي دست به فرار بزنيم، بلكه اصولاً مقصدي هم در نظرمان نبود كه بدانيم بعد از فرار به آنجا پناه خواهيم برد.
البته اين امكان بود كه اگر محل مطمئني براي خفاگاه سراغ داشتيم، تا اندازه‌اي براي اقدام به فرار وسوسه شوم. ولي در آن شرايط كه هيچ مقصد معيني به نظرمان نمي‌رسيد، طبيعتاً من هم نمي‌توانستم تمايلي به شركت در فرار از خود نشان دهم.

*گروگان«سرهنگ ليلاند هلند» (وابسته نظامي):

موقعي كه از ايرانيها خواستم كتاب براي مطالعه در اختيارم بگذراند، اولين كتابي كه به دستم دادند راجع به درس هندسه بود.
من چون هرگز از رياضيات خوشم نمي‌آمد، طبعاً فهم هندسه را نيز خيلي دشوار مي‌دانستم و مطالعه آن برايم عيناً مثل اين بود كه بخواهم قرآن را بخوانم.

*گروگان«بروس جرمن» (كارمند بودجه):

طي دوراني كه همراه «ديك مورفيلد» (سركنسول) در منزل شما شهر تهران به‌سر مي‌بردم، هربار از نگهبانان كتابي براي مطالعه مي‌خواستم، معمولاً براي كتابهاي درسي مثل زيست‌شناسي يا هندسه مي‌آوردند، و من كه پس از مدتي ديگر نتوانستم اين وضع را تحمل كنم، يك روز از آنها خواستم حداقل كتاب انجيل در اختيار بگذارند. ولي چون پاسخ شنيدم كه: بايد ابتدا شوراي دانشجويان با درخواستم موافقت كنند، پافشاري كردم و در جوابشان گفتم: «انجيل كتاب مقدس من است. همانطور كه شما قرآن مي‌خوانيد، من هم انجيل مي‌خوانم، بنابراين خواسته‌ام از شما يك چيز غير عادي نيست.»
با اين تمهيد، ايرانيها مجاب شدند و يك دو روز بعد انجيلي به قطع جيبي برايم آوردند. ولي در عين حال وانمود كردند كه با قبول خواسته‌ام خيلي سرم منت گذاشته‌اند.
ممانعت ايرانيها از صحبت كردن ما مسئله‌اي بود كه خيلي سبب ناراحتيم مي‌شد. چون اصولاً «حرف زدن» از اميال آدميزاد است و همين‌قدر كه به يكي صبح‌بخير بگويد و از ديگري احوالپرسي كند، برايش ارضا كننده است. ولي وقتي شخص از سخن گفتن بازداشته شود، طبيعتاً حالت غيرقابل تحمل و ناگواري پيدا مي‌‌كند. اين حالتي بود كه در من وجود داشت، و هرچه از دوران اسارت ما بيشتر مي‌گذشت، شديدتر مي‌شد.
گاه كه هرچه فكر مي‌كردم، نمي‌فهميدم علت آنچه به سرمان آمد چه بود؟ چرا اين حوادث اتفاق افتاد؟ و اصولاً چرا ما را به گروگان گرفتند؟، ناگزير مي‌بايست براي رسيدن به پاسخ سؤالات خود، آنها را حداقل با يك نفر در ميان مي‌گذاشتم و با او صبحت مي‌‌كردم. ولي هر بار به محض اينكه دهان باز مي‌كردم تا چيزي از نگهبان بپرسم، مواجه با لحن عتاب‌آميزشان مي‌شدم كه: «حرف نزن! ساكت باش!». و گويي كه اصلاً حاضر نيستند حتي يك كلمه در هيچ زمينه‌اي از ما بشوند، عبارت «حرف نزن ساكت باش!» همواره ورد زبانشان بود.
ولي با اين حال علي‌رغم ممنوعيت حرف زدن، من و «مورفيلد» روشهايي براي برقراري ارتباط با يكديگر ابداع كرده بوديم؛ و تا مي‌ديديم نگهبان به ما پشت كرده يا به بيرون سركشيده، به اشكال مختلف از جمله چشمك‌زدن و حركات دست و سروصورت، تا حدي كه بتوانيم منظور خود را بفهمانيم، به هم علامت مي‌داديم.
چنين روشي بويژه در موقعيتي كه حتي مداد و كاغذ هم براي ردوبدل كردن يادداشت در اختيار نداشتيم، برايمان خيلي ارزنده بود و واقعاً از نظر تقويت روحيه كمكمان مي‌‌كرد.

*گروگان«جوهان» (افسريار):

پس از انتقال به منزل شمال شهر، مرا به اتفاق سرهنگ «هلند» در اتاقي جا دادند كه يك تختخاب بزرگ دو نفره داشت، و دو بالش و دوپتو همراه يك ملحفه عريض در اختيارمان گذاشتند.
چون هواي اتاق سرد بود، اغلب ناچار مي‌شديم ملحفه را دور خودمان بپيچيم و روي رختخواب بنشينيم. به اين ترتيب من و «ليلاند» حدود 12 روز از عمرمان را به اتفاق روي يك تختخواب گذرانديم. كه البته چون بر خلاف گذشته اجازه صحبت با يكديگر را داشتيم، تمام مدت آنقدر درد دل كرديم و از هر دري سخن گفتيم كه فكر مي‌كنم ديگر حرفي در دنيا نبود كه ما به هم نزده باشيم. و به همين جهت نيز در اثر مجاورت و هم‌صحبتي طولاني، به دوستان خوبي تبديل شديم.
چون غذايي كه به ما مي‌دادند بيشتر به صورت كنسرو بود، هر دو به علت كثرت مصرف غذاهاي كنسرو شده چنان از نظر گوارشي گرفتاري پيدا كرديم كه اغلب ناچار مي‌شديم سروصداي شكم يكديگر را تحمل كنيم. البته غير از اين هم چاره ديگري نداشتيم، زيرا تمام مدت اجباراً مي‌بايست كنار هم باشيم.

*گروگان«سروان پال نيدهام »(افسر تداركات نيروي هوايي):

مرا به اتفاق چهار گروگان ديگر در منزلي جا داده بودند كه اصلاً نمي‌دانستيم كجاي تهران قرار دارد.
يك بار كه نگهبان اتقامان از شدت خستگي همانجا به خواب رفت، سرهنگ «شفر» با استفاده از اين فرصت به كنار پنجره رفت تا شايد با مشاهده مناظر اطراف بتواند موقعيت منزل را مشخص كند. ولي او علي‌رغم چند سال اقامتش در تهران هرچه به جهات مختلف سركشيد سرانجام موفق نشد دقيقاً بفهمد كه ما در كدام نقطه تهران هستيم.
ضمن اين كار، البتهبا مشاهده نگهبان مسلحي در خارج ساختمان، فهميديم كه نبايد هوس پريدن از پنجره و فرار را به ذهن خود راه دهيم.

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

در اتاقي كه با سه نفر ديگر از گروگانها به سر مي‌بردم، گاهي اوقات نگهبان را مجاب مي‌كرديم كمي پنجره را باز كند تا هواي تازه تنفس كنيم. بعد هم كه پنجره باز مي‌شد فرصتي پيش مي آيد تا با شنيدن صداي حركت اتومبيلها همراه با آواز پرندگان و جارو جنجال مربوط به بازي بچه‌ها، بوي آزادي را نيز احساس كنيم.
گرچه اين صداها هر يك به نحوي نشان مي‌داد كه زندگي و آزادي درست لب پنجره اتاقمان قرار دارد، ولي در عين حال حداقل از اين نظر كه صداي تظاهركنندگان جلوي سفارتخانه ديگر به گوشمان نمي‌رسد فوق‌العاده احساس آرامش مي‌كرديم. و اين مسئله را كه فريادها و شعارهاي مردم عذابمان نمي‌دهد، نعمتي مي‌دانستيم كه متعاقب انتقال از سفارتخانه تصميبمان شده بود.
طي دوره‌اي كه در منزل شمال شهر تهران به سر مي‌برديم، فرصت پيدا كردم تا از دانشجويان كتابهايي به زبان فارسي براي مطالعه بگيرم. و از بين كتابهاي فارسي فراواني كه درباره مسائل مذهبي و سياسي در اختيارم گذاشتند، بعضي نوشته‌هاي «علي شريعتي» را به گونه‌اي يافتم كه مي‌توانست داراي بهترين مضمونها براي مباحثه با دانشجويان باشد. ضمن مطالعه كتابهاي شريعتي، اغلب معناي لغت يا عبارتي را از دانشجويان مي‌پرسيدم، يا مثلاً از آنها مي‌خواستم لغت «شهادت» را برايم تشريح كنند و بگويند: اصولاً شهادت چه خاصيتي دارد كه مردم اين همه خواهانش هستند؟
بيشتر دانشجوياني كه وظيفه نگهباني از ما را به عهده داشتند، گرچه هرگز در جوابم نمي‌گفتند: «خفه شو! به تو مربوط نيست!» ولي به دليل جواني و كم‌تجربگي نيز آنقدر معلومات وسيعي نداشتند كه بتوانند كاملاً پاسخگوي سؤالاتم باشند. و البته همين امر به نوبه خود بحث مي‌شد آنها را مدتهاي مديد به بحث و گفت‌وگو مشغول كنم، تا در نهايت به دو منظوري كه داشتم برسم.
يكي اينكه، از افسردگي و ملالت خود بكاهم، و دوراني را كه خيلي به كندي مي‌گذشت، بر اثر بحث و مناظره با دانشجويان به صورتي متنوع و سرگرم‌كننده درآوردم.
ديگر اينكه، با جلب توجه آنها به سوي خودم، حالتي بوجود آورم كه مرا فقط به چشم يك فرد واحد نگاه كنند نه به عنوان عضوي در مجموعه «يانكي‌هاي امپرياليست». چون من هم هر كداماز دانشجويان را به نظر يك فرد مي‌نگريستم، متقابلاً انتظار داشتم آنها نيز همينرفتار را با من پيش بگيرند.
قصدم اين بود كه دانشجويان درك كنند: من يك آدم هستم و براي خودم نام و نشان و شخصيت و عقيده دارم. فكر مي‌كردم اگر بتوانم اين مسئله را در ذهنشان جا بياندازم.، خيلي به نفعم تمام خواهد شد و احتمالاً حتي جانم را نجات داد‌ه‌‌ام. زيرا اگر گروه نجات حمله مي‌كرد و دانشجويان براي كشتن ما دست به كار مي‌شدند، مسلماً كسي را هدف تيراندازي خود قرار نمي‌دادند كه: نام و نشانش را مي‌دانستند، ساعتها با هم بحث و گفت‌وگو داشتند، و او را فردي جدا از مجموعه گروگانها به حساب مي‌آوردند. يا حداقل قضيه اين بود كه قبل از آتش گشودن به سوي چنين شخصي، درنگ كنند و دچار ترديد شوند.
و اصولاً جدا از مسئله حمله گروه نجات، اگر دچار ناراحتي و بيماري مي‌شدم، دانشجويان حتماً خيلي بيش از ديگران براي مداوا و مواظبت كسي كه با او سابقه بحث و گفت‌‌وگو داشتند، سعي مي‌كردند.

*گروگان«باري روزن» (وابسته مطبوعاتي):

يكي از نگهبانان با ورقه پرسشنامه وارد اتاقمان شد و دستور داد:‌نشاني منزل خود را در تهران با توضيح كافي راجع به مختصات آن روي ورقه بنويسيم.
ابتدا «جري ميل» بدون مقدمه شروع به صحبت كرد و درباره چگونگي نقل مكان به منزل جديدش توضيحاتي داد. سپس من هم مقررات را ناديده گرفتم و علي‌رغم اينكه هيچكدام اجازه نداشتيم ابتدا به ساكن و قبل از پرسش ايرانيها صحبتي بكنيم، خطاب به آنها گفتم: «شما به هيچوجه نمي‌توانيد ما را مجبور به پاسخگويي كنيد. همانطور كه مي‌دانيد، ما ديپلمات هستيم و براساس مقررات كنوانسيون ژنو اين حق برايمان محفوظ است كه از دادن هرگونه اطلاعات خصوصي خودداري كنيم. به علاوه وقتي شما حق نداريد ما را در اينجا نگهداريد، چطور ممكن است انتظار داشته باشيد كه ما به سؤالاتمان جواب بدهيم؟»
با اينكه مخاطبم ايرانيها بودند، ولي چون گهگاه ضمن صحبت به «جري ميل» هم نگاهي مي‌انداختم، گفته‌هايم در او اثر بخشيد و باعث شد جري هم از راهنمايي ايرانيها براي يافتن محل منزل جديدش دست بردارد.
نگهبان كه گمان مي‌كرد ما همگي مطيع هستيم و بلافاصله پرسشنامه را پر خواهيم كرد، بعد از شنيدن سخنان من و امتناع ما از ارائه نشاني منزلهايمان، مدتي بلاتكليف ماند. و آنگاه در حالي كه مي‌گفت: «بسيار خوب! ببينيم چه مي‌شود كرد»، از اتاق خارج شد.
ولي خوشحالي ما از كسب اين پيروزي مدت زيادي طول نكشيد. چون هنوز نيم‌ساعت نگذشته، دو ايراني ديگر به اتاقمان آمدند و در حالي كه به من اشاره مي‌كردند، گفتند: «تو! با ما بيا». و بعد هم كه چشمانم را بستند، مرا با خود به طبقه پايين منزل بردند.
بين راه به خود مي‌گفتم: «اصلاً چه زبان درازي كردم كه اينطور به دردسر بيافتم بهتر نبود آدرسم را مي‌دادم و مسئله را به اينجا نمي‌كشاندم؟ حالا مي‌خواهند چه بلايي سر بياورند؟».
در طبقه پايين پس از اينكه چشمانم را باز كردند، خود را در وسط سالن مجللي به سبك دروان لويي چهاردهم يافتم كه ديوارهايش پوشش مخمل داشت و چلچراغ بسيار بزرگي از سقفش آويزان بود. در گوشه سالن پشت يك ميز مدل فرانسوي جواني را نشسته ديدم، كه به خاطر قد كوتاهش، پاهاي او به زمين نمي‌رسيد. در دو طرف ميز هم چند ايراني مسلح چنان به حال خبردار ايستاده بودند كه گويي انتظار داشتند كسي از آنان سان ببيند.
جوان كوتاه‌قد پس از اينكه مدتي مرا ورانداز كرد، گفت: «تا ده مي‌شمارم، اگر در اين فاصله پرسشنامه را پر نكني و به سؤالاتي كه در آن نوشته شده دقيقاً جواب ندهي، همين‌جا ترا تيرباران مي‌كنيم». و آنگاه كه يك نفر تفنگش را به طرفم گرفت، شروع به شمارش كرد:‌ «ده،‌ نه، هشت، ….».
البته من اطمينان داشتم كه آنها هرگز به خاطر اين مسئله مرا نخواهند كشت، و كارشان را هم چيزي جز يك نمايش تهديد‌آميز به حساب نياوردم. ولي با اين حال چون به هيچ‌وجه نمي‌خواستم خود را آدم شجاعي نشان دهم، و اصولاً نيز عقلم حكم نمي‌:رد كه براي آزمايش صداقت آنها سرنوشتم را در گرو چكاندن ماشه يك تفنگ بگذارم، لذا وقتي شمارش به عدد 3 رسيد، بلافاصله گفتم:‌ «بسيار خوب، هرچه بخواهيد مي‌نويسم». و متعاقب آن نشاني منزل قبلي خود را – كه چندي پيش از آنجا به منزل جديد نقل مكان كرده بودم- در پرسشنامه نوشتم و به دست جوان كوتاه قد دادم.
او كه اصلاً تصور نمي‌‌كرد جواب نادرست به پرسشنامه‌اش داده‌ام، نگاهي رضايت‌آميز به من انداخت. و بعد هم كه دو نگهبان مرا به اتاقم بازگرداندند، در آنجا كه مثل روزهاي قبل، كار هميشگي خود يعني نشستن روي صندلي و كتاب خواندن را ادامه دادم. و البته كسي هم درپي آن به سراغم نيامد تا علت پاسخ غلط من به پرسشنامه را جويا شود.

**13- ديدار «جرج هانسن» از سفارتخانه

«جرج هانسن» نماينده كنگره از ايالت آيداهو بدون اعتنا به مخالفت حكومت كارتر با سفرش به ايران، صرفاً به اين دليل كه روابط سياسي دو كشور كماكان برقرار است، به خرج خود و با عنوان «سفير شخصي» به ايران آمد، تا همانگونه كه براي خبرنگاران در تهران تشريح كرد: به صورت يك پل عمل كند و دريچه‌هايي را بگشايد.
«هانسن» هيچ اختياراتي از سوي مقامات رسمي آمريكا براي انجام مذاكره با ايرانيها نداشت. ولي او در ملاقات خود با وزير خارجه جديد ايران (ابوالحسن بني‌صدر) پيشنهاد كرد: بهتر است كنفرانسي براي بررسي شكايات ايران عليه شاه ترتيب داده شود. و ضمناً توانست اجازه بگيرد كه روز 25 نوامبر [4 آذر 58] با آن دسته از گروگانهايي كه در سفارتخانه (ساختمان اقامتگاه سفير) نگهداري مي‌شدند، ديدار كند.
مقامات واشنگتن از سفر «هانسن» به ايران شديداً انتقاد كردند. «جودي پاول» (منشي مطبوعات كاخ سفيد) طي مصاحبه‌اي سفر هانسن را به عنوان يك اقدام «بي‌ثمر» توصيف كرد و گفت: «سخنان هانسن در ايران تصورات غلطي از ديدگاههاي كنگره و دولت آمريكا در ذهن ايرانيها ترسيم كرده است». رئيس مجلس نمايندگان آمريكا (توماس اونيل) نيز همراه با چند عضو مجلس، سفر هانسن را يك اقدام شخصي دانست و كوشش او براي مذاكره با ايرانيها را «كاملاً خارج از محدوده اختياراتش»‌ اعلام كرد.

*گروگان«دان هوهمن» (افسر بهداري):

چون از نشستن دايم روي صندلي به ستوه آمده بودم، فحشش را به ايرانيها – و بيش از آنها – به دولت آمريكا مي‌دادم؛ كه چرا براي مقابله با اقدام ايرانيها دست به كار نمي‌شود.
به خاطر عضويتم در ارتش، دولت آمريكا را مؤظف مي‌دانستم حتماً در مورد آنچه به سرمان آمده عكس‌العمل مناسبي نشان دهد، و به خصوص اميد داشتم از اين نظر پاسخ دندان‌شكني به ايرانيها داده شود.
غرق چنين افكاري بودم كه يك روز «جرج هانسن» نماينده ايالت آيداهو در كنگره بدون اطلاع قبلي به ديدارمان آمد. و با ديدن او احساس كردم اقداماتي در زمينه رهانيدن ما از آن وضع آغاز شده است.

*گروگان«بين بلك» (مأمور مخابرات):

همراه «دان هوهمن» و «ويليام روير» در يكي از اتاقهاي اقامتگاه سفير به سر مي‌بردم، كه دفعتاً گروهي از شبه نظاميان ايراني وارد اتاق شدند و اطلاع دادند: يكي از نمايندگان كنگره به ملاقاتمان آمده است.
نماينده كنگره مردي بود بسيار بلندبالا، كه تقريباً 6 فوت و 4 اينج [190 سانتيمتر] قد داشت و حداقل 50 ايراني مسلح نيز همراهيش مي‌كردند، كه چون در تمام عمرم هرگز اجتماع آن همه مرد مسلح را در يك اتاق نديده بودم، از اين وضع خيلي حيرت‌زده شدم.
نماينده كنگره ابتدا خودش را معرفي كرد،‌ و بعد كه نگاهش به دستهاي بسته‌ام افتاد، به سراغم آمد و گفت: «اگر براي عضوي از خانواده‌ات پيام داري، به من بگو و مطمئن باش كه در بازگشت به آمريكا با او تماس مي گيرم تا پيامت را بدهم».
در جواب گفتم: «بله، حتماً! خيلي مايلم با همسرم تماس بگيري و به او بگويي كه من در اينجا زنده و سالم هستم».
نماينده كنگره گفت: «حتماً اين كار را خواهم كرد».بعد هم بدون آنكه سؤال ديگري بكند و يا نام و نشانم را بپرسد، به طرف «ويليام روير» رفت و با او مشغول صحبت شد.
ويليام از ديدار نماينده كنگره خيلي ابراز خوشحالي كرد. ولي من با مشاهده رفتار او به خودم گفتم: «وقتي نمي‌داند نامم چيست، چطور مي‌خواهد كاري برايم انجام بدهد؟ و اصولاً او مرا كه نشناخته، چطور مي‌تواند خانواده‌ام را در آمريكا پيدا كند و از حال من به آنها خبر بدهد؟».
بعدها پي بردم كه او در بازگشت، نه با همسرم تماس گرفته و نه به سراغ بستگان ديگر گروگانها رفته است. و به اين ترتيب كاملاً مشخص شد كه قصد نماينده كنگره از سفر به ايران و ديدار با ما ، چيزي جز خودنمايي و تبليغات عوامفريبانه نبوده است.

*گروگان«گارلي لي» (كارمند خدمات عمومي):

اوضاع غريبي بود. دستهاي ما را كه گروهي ديپلمات به حساب مي‌آمديم بسته بودند، و در خارج سفارتخانه مردم هر روز عليه ما تظاهرات مي‌كردند و شعار مي‌دادند.
در چنين شرايطي، مواجه با «جرج هانسن» شديم كه يك روز همراه گروهي از ايرانيان و دوربينهاي تلويزيوني به سراغمان آمد تا جوياي حال و روزمان شود. ولي رفتارش به صورتي بود كه گويي انتخاب كنگره در پيش است و هدفي ندارد جز آنكه ژستهاي تبليغاتي بگيرد و به هر شكل شده نظر مردم را به سوي خود جلب كند.
او قدم‌زنان به طرفمان آمد و پس از بيان عبارتي شبيه اين كه: «هي! من جرج هانسن نماينده آيداهو هستم. مشتاقم بدانم شما اهل كجاييد و نام و نشانتان چيست؟»، ابتدا رو به من كرد و از نام و نشانم پرسيد و بعد هم حرفهايي زد كه مضمونش چنين بود: «بايد بداني ما همگي به فكر شما هستيم و از هيچ كاري براي خاتمه سريع اين وضع دريغ نداريم.»
براي من كه هيچ تصوري از آنچه در دنياي خارج راجع به مسئله ما مي‌گذشت نداشتم و واقعاً در پي خبري محض به سر مي‌بردم، مشاهده يك نماينده كنگره در مقابلم مي‌توانست خيلي اميدبخش باشد. ولي بعد از شنيدن صحبتهاي هانسن فقط اين را فهميدم كه واقعاً خيلي از مرحله پرت است. چون او فقط آمده بود سروگوشي آب بدهد و مطلبي دستگيرش شود. بعد هم در حالي ما را راها كرد و بدون كسب هيچ نتيجه‌اي از آنجا رفت، كه كماكان با دستهاي بسته در يك ساختمان لعنتي نشسته بوديم و حرص مي‌خورديم… رفتار اين نماينده كنگره حقيقتاً باور نكردني بود!

*گروگان«گروهبان پال لوئيس» (تفنگدار دريايي):

در خواب عميقي بودم كه يكي از ايرانيها بيدارم كرد، و بلافاصله چشمم به مرد بلندقي افتاد كه به نظرم رسيد بايد آمريكايي باشد.
تا از جا بلند شدم، او خودش را «جرج هانسن نماينده كنگره» معرفي كرد و خاطب به من گفت:‌ «به ايران آمده‌ام تا درباره وضع شما با ايرانيها صحبت كنم».
با شنيدن اين حرف آماده شدم تا سؤالات گوناگوني را كه به ذهنم مي‌رسيد با او در ميان بگذارم، و از جمله بپرسم:‌ تنهاست يا در رأس هيئتي براي مذاكره آمده؟ نظرش راجع به مسئله اشغال سفارتخانه چيست؟ و اصولاً اوضاع و احوال را چگونه مي‌بيند؟… ولي هنوز دهان باز نكرده بودم كه هانسن با من دست داد و از اتاق خارج شد.
آمدن و رفتن هانسن بقدري سريع اتفاق افتاد كه تا مدتي فكر مي‌ك ردم خواب ديده‌ام. و هرگز هم برايم روشن نشد كه چرا از بين آمريكاييها فقط ما گناهكار بوده‌ايم و مي‌بايست مثل زندانيها اسير باشيم.

***فصل چهارم

*دسامبر 1979

**1- بازجويي

با سقوط دولت موقت و ناكامي ماموريت «كلارك – ميلر» در اوايل ماه نوامبر، مساله مذاكره مستقيم بين امريكا و ايران كاملا منتفي شد، و به دنبال آن نيز پرزيدنت كارتر اعلام كرد كه قصد دارد يك سلسله تحريم‌هاي اقتصادي عليه ايران، منجمله:‌ تعليق ارسال لوازم يدكي مورد نياز ارتش، خوداري از خريد نفت ايران، و انسداد دارايي 12 ميليارد دلاري ايران در بانك‌هاي امريكا را به اجرا بگذارد. ضمنا اين نكته هم چند بار از سوي پرزيدنت كارتر مورد تاكيد قرار گرفت كه: به خاطر حفظ سلامت گروگانها، تا زماني كه به آنها آسيبي وارد نيامده، ايالات متحده از دست زدن به اقدامات نظامي براي نجاتشان خودداري خواهد كرد، تا به اين ترتيب از هرگونه خونريزي بيهوده پرهيز شده باشد [!].
طي هفته اول ماه دسامبر 1979 علايمي در تهران ديده شد كه به وضوح بر وجود اختلاف نظر مابين بعضي مقامات و دانشجويان اشغال‌كننده سفارتخانه دلالت مي‌كرد.
روز 7 دسامبر «صادق قطب‌زاده» (وزير خارجه جديد ايران) در يك كنفرانس مطبوعاتي ضمن بيان اين مطلب كه، طي 24 ساعت آينده دگرگوني‌هايي در مورد مساله گروگانها رخ خواهد داد، اعلام داشت: «آن دسته از گروگانهايي كه ثابت شود مستقيما و آگاهانه در امور جاسوسي دخالت نكرده‌اند، آزاد خواهند شد.»
ولي دانشجويان در سفارتخانه عليه ايران سخنان موضع گرفتند و گفتند: براي قطب‌زاده هيچ نوع اختياراتي در امور مربوطه به گروگانها قايل نيستند، چون خود را صرفا تابع دستورات آيت‌الله خميني مي‌دانند.
پس از آن هم دانشجويان با انتشار بيانيه‌اي اعلام كردند: «هيچيك از گروگانها را آزاد نخواهيم كرد… براي افشاي توطئه‌هاي خائنانه امريكا و تنبيه امريكاي جنايتكار نيز تمام جاسوسان امريكايي به محاكمه كشيده خواهند شد».
دانشجويان ضمنا در خلال هفته اول دسامبر، كليه گروگانهايي را كه از سفارتخانه خارج كرده و در نقاط مختلف جا داده بودند،‌ دوباره نيمه‌شب‌ها در دسته‌هاي چند نفري به سفارتخانه باز گرداندند.

*گروگان«سروان پال نيدهام» (افسر تداركات نيروي هوايي):

اوايل ماه دسامبر مرا از منزل شمال تهران به سفارتخانه برگرداندند و در ساختمان اقامتگاه سفير جا دادند.
دو شب اول روي زمين خوابيدم تا آنگاه كه مرا به طبقه دوم بردند و براي خوابيدن، تشك در اختيارم گذاردند. ولي همان شب حدود ساعت 2 صبح بيدارم كردند تا براي بازجويي به زيرزمين اقامتگاه سفير ببرند.
سه ايراني بازجويي از مرا به عهده داشتند كه يك نفرشان خيلي قوي هيكل بود و به نظر مي‌رسيد حدود 250 پاوند وزن داشته باشد. او كه لباس كار نظامي به تن داشت و چهره‌اش را با عينك اسكي پوشانده بود، نقش بازجوي اصلي را ايفا مي‌كرد. ولي چون زبان انگليسي را خوب نمي‌دانست اغلب ناچار به استفاده از مترجم مي‌شد. نفر سوم هم جواني كوتاه قد و لاغر اندام بود كه گهگاه مواردي را تذكر مي‌داد.
آنها در خلال بازجويي، مسائل گوناگوني را مطرح مي‌كردند و ضمن اشاره به فعاليت‌هاي سازمان «سيا» و اقدامات امريكا در شيلي و ويتنام، به بيان موارد خلافكاري‌هاي امريكا مي‌پرداختند. وقتي هم كه صحبت‌ از بديهاي امريكا به ميان مي‌آوردند، گرچه با بعضي گفته‌هايشان موافق و با بعضي ديگر مخالف بودم، ولي رويهمرفته با تداوم بحث راجع به اعمال نارواي امريكا خوشحال مي‌شدم. زيرا حداقل مزيتش اين بود كه آنها را از توجه به مسائل ديگر منحرف مي‌كرد و فرضتي پيش آورد تا از امور مربوطه به خودم كمتر سوال كنند.
طي گفتگوها نيز گاهي كه راجع به بعضي افراد سفارتخانه و وظايفشان از من مي‌پرسيدند، چون به هيچوجه ميل نداشتم در اين باب چيزي افشاء كنم، بلافاصله موضوع بحث را به مسائل ديگر مي‌كشاندم و طوري مطالب مورد علاقه آنها را عليه امريكا با شرح و بسط بيان مي‌كردم كه اصلا يادشان مي‌رفت جواب سوال را دنبال كنند.
پس از حدود سه ساعت كه جريان بازجويي به همين منوال ادامه داشت، جوان قوي‌ هيكل رو به من كرد و گفت: «با توجه به صحبت‌هاي مفيدي كه با هم داشتيم، حالا از تو مي‌خواهم كه بروي و مدتي فكر كني تا ببيني چه اطلاعاتي مي‌تواني در اختيارمان بگذاري. بخصوص بايد بداني كه هرچه به ما بگويي براي تصميم‌گيري در آينده كمك بزرگي خواهد كرد.» و من با شنيدن اين حرف، به خودم گفتم: «تصميم آينده آنها چون مسما جز آزاد كردن و يا كشتنم چيزي ديگري نخواهد بود، بنابراين نبايد زياد خود را سرگردان كنم».
سپس مرا به اتاقي بردند تا در آنجا تنها بمانم و فكر كنم. پس از مدتي همان جوان قوي هيكل به سراغم آمد و پرسيد: «خوب! بالاخره فكر كردي چه اطلاعاتي مي‌تواني به ما بدهي؟». جواب دادم: «بله! درباره چيزهايي كه مي‌توانم با شما در ميان بگذارم، فهرستي نوشته‌ام». و بعد هم مطالبي را كه نوشته بودم به دستش دادم.
آنچه مضمون اين فهرست را تشكيل مي‌داد به ليست فروش‌هاي تسليحاتي ما به ايران مربوط مي‌شد. كه البته چون آن را به كمك حافظه‌ام نوشته بودم، طبعا نمي‌توانست چندان كامل باشد. ولي رويهمرفته مي‌شد گفت كه مسائل محرمانه‌اي را افشا نمي‌كرد، زيرا اكثر نكات مندرج در ليست را همگان مي‌دانستند. به همين جهت نيز بازجو پس از ملاحظه نوشته‌هايم، آن را به كناري انداخت و گفت: «ولي اين چيزي نيست كه ميل داشتم درباره‌اش به ما اطلاعاتي بدهي». من هم جواب دادم: «غير از اين ديگر چيزي نمي‌دانم».
پس از آن مرا به «هتل قارچ» منتقل كردند و در آنجا هم بعضي شب‌ها به سراغم مي‌آمدند تا بازجوئيها را دنبال كنند. ولي همواره در خاتمه بازجويي، موقعي كه مرا نزد بقيه گروگانها برمي‌گرداندند،‌ دستهايم را نمي‌بستند،‌و درحالي كه دست همه گروگانها بسته بود،‌ مي‌خواستند به آنها چنين وانمود شود كه چون من هنگام بازجويي با ايرانيها كنار مي‌آيم و اطلاعات لازم را در اختيارشان مي‌گذارم، مشمول ارفاقشان شده‌ام، و با اين ترفند مي‌كوشيدند تا مرا از صف گروگان‌ها جدا كنند.
مهمترين نكته مورد توجه ايرانيها در بازجويي از من، شناخت عوامل رابط من در نيروي هوايي ايران بود، و چون قضيه جاسوسي مرا يك امر بديهي مي‌دانستند،‌ طبعا به دنبال يافتن ايراني‌هايي بودند كه در نيروي هوايي برايم اطلاعات جمع‌آوري مي‌كردند، و مي‌خواستند به هر نحو شده نام و مشخصات عوامل ايراني مرا در نيروي هوايي شناسايي كنند.
البته من در جوابشان مي‌گفتم: «چون شغلم در ايران حالت موقتي داشت، بنابراين نمي‌توانستم از كسب اطلاعات با عوامل ايراني تماس برقرار كنم،‌ و اين را شما هم خوب مي‌دانيد، چرا كه حتما به پرونده‌ام دسترسي داريد. ولي بايد بگويم آن كسي كه دنبالش هستيد قبلا در 22 اكتبر از ايران رفت و من شخصا او را تا موقع پرواز در فرودگاه همراهي كردم. نامش سرهنگ «رينكر» بود و تمام اسناد و پرونده‌هاي مربوط به عوامل ايراني را هم با خود برد تا آنها را به شخصي كه قرار بود به عنوان جانشين من عازم ايران شود تسليم كند. بنابراين اگر شما كمي ديرتر سفارتخانه را اشغال مي‌كرديد، حتما كسي را كه به دنبالش هستيد مي‌يافتيد. ولي آن شخص من نيستم چون هرگز با عوامل ايراني تماس نداشته‌ام.»
پس از مدتي نيز، موقعي كه 6 جلسه بيشتر از من بازجويي نشده بود، ايرانيها ضمن توجه به بي‌فايدگي ادامه بازجويي از من، دنباله كار را رها كردند و ديگر به سراغم نيامدند.

*گروگان«جوهال» (افسريار):

شب سوم دسامبر مرا از منزل شمال تهران به سفارتخانه انتقال دادند؛ و بعد از حدود 12 روز كه تمام لحظاتم با سرهنگ «ليلاند هلند» در يك اتاق گذشت، از او جدا شدم. همان شب نيز تقريبا ساعت 3 صبح بود كه مرا به «هتل قارچ» بردند و بلافاصله بازجويي را آغاز كردند.
در جريان بازجويي، كه در يكي از اتاق‌هاي زيرزمين هتل قارچ انجام گرفت، سه نفر حضور داشتند. يكي از آنها لباس كار نظامي پوشيده بود و نشان مي‌داد كه بر ديگران ارشديت دارد. دومي دختري بود به نام «مريم»، و سومي هم كه كت و شلوار معمولي به تن داشت، با يك پاكت كاغذي سر و صورتش را پوشانده بود.
آنها بيشتر راجع به سرهنگ هلند و سرهنگ شفر از من سوال مي‌كردند. و ضمنا هم مي‌خواستند بدانند راجع به مداركي كه از سفارتخانه به دست آورده‌اند چه نظري دارم. در خلال بازجويي نيز از من مي‌پرسيدند: چه كسي مامور «سيا» بوده؟ يا چه كسي اين كار يا آن كار را انجام مي‌داده؟
آنها امريكا را متهم به اقداماتي در ايران مي‌كردند، كه هرگز نشنيده بودم. و چون اغلب منكر ارتكاب چنين اعمالي توسط امريكا مي‌شدم، به من مي‌گفتند: تو دروغ مي‌گويي.
گاهي رفتارشان حالت تهاجمي داشت. ولي من رويه‌ام را چه با دروغ گفتن، چه با تكذيب كردن، و چه با خودداري از پاسخگويي، كماكان ادامه مي‌دادم.
چون به خاطر عجله در موقع آمدنم به محل بازجويي، فرصتي براي پوشيدن جوراب و لباس كلفت پيدا نكرده بودم، از سرماي اتاق نيز رنج مي‌بردم. ولي نمي‌دانم چرا در آن هواي سرد بدنم مرتب عرق مي‌كرد؟ شايد عتش ترس بود. و واقعا هم از شدت ترس اساس مي‌كردم خيلي از نفس افتاده‌ام. چرا كه دايم زير فشار سوالات گوناگون قرار داشتم تا از سرهنگ هلند و سرهنگ شفر بگويم. گاهي نيز خودم متهم مي‌شدم كه عضو «سيا» هستم و گاهي امريكا را متهم مي‌كردند كه كشاورزي و اقتصاد ايران را به نابودي كشيده است.
جوابگويي به سوالاتي كه در اين مقوله مطرح مي‌شد بقدري مشكل و طاقت فرسا بود، كه گاه خود را واقعا درمانده مي‌ديدم و احساس مي‌كردم تعادل مغزيم را از دست داده‌ام. چون اصولا وقتي يك نفر متوجه هدف و مقصود بازجوها نباشد و نداند چه زمينه‌اي را دنبال مي‌كنند، طبعا آمادگي كافي براي برخورد با مساله را ندارد و به صورتي در مي‌ماندكه حتي نمي‌تواند براي فرار از مهلكه، دروغي ببافد. چنانكه موقع طرح مسائلي از قبيل نقش امريكا در نابودي اقتصاد و كشاورزي ايران، قضيه بقدري برايم دور از ذهن بود كه به هيچ صورتي – ولو دروغ- نمي‌توانستم جوابي به سوالاتشان بدهم.
ولي آنها به هيچوجه دست بردار نبودند. بخصوص يك نفرشان كه مسلسل به دست داشت گهگاه تهديدم مي‌كرد كه اگر به سوالات جواب درست ندهم همانجا مغزم را نشانه خواهد گرفت. و من با مشاهده رفتار او حسرت مي‌خوردم كه چرا دستم بسته است و قدرت دفاع ندارم تا همانجا چنان به حسابش برسم و تكه‌تكه‌اش كنم [!] كه ديگر كسي جرأت نكند چنين رفتاري با من در پيش بگيرد.
اين جريان ادامه داشت تا موقعي كه سرانجام ديگر صبر و حوصله‌ام به انتها رسيد، چنان خشمي بر من مستولي شد كه ترس را فراموش كردم و ناگهان سرشان فرياد كشيدم: «چرا دست از سرم برنمي‌داريد؟!»
ايرانيها با مشاهده حالت من بلافاصله اتاق را ترك كردند و مرا همانجا تنها گذاشتند و رفتند. ولي 8 ساعت بعد دوباره همانها به سراغم آمدند و كارشان را از سر گرفتند. اين مرتبه چون به نظر مي‌رسيد توانسته‌اند مداركي عليه من پيدا كنند، راجع به گذرنامه‌ام سوالاتي مطرح كردند و از جمله پرسيدند:
– «چرا دو گذرنامه داري؟»
– «من فقط يك گذرنامه دارم.»
– «نه!‌ دروغ نگو! ما مي‌دانيم كه دو گذرنامه داري. علتش را بگو!»
– «اشتباه مي‌كنيد. من دو گذرنامه ندارم.»
– «يكي از گذرنامه‌هايت جلد قرمز دارد و ديگري جلد مشكي.»
– «نه! من فقط يك گذرنامه دارم.»
بعد از آنكه با گذرنامه خدمت به ايران آمدم، چون لازم بود به عنوان عضو سفارتخانه گذرنامه سياسي داشته باشم، از قسمت كنسولگري تقاضاي صدور گذرنامه سياسي كردم. يكي دو روز قبل از اشغال سفارتخانه نيز كه از «مارك ليجك» (كارمند كنسولگري) راجع به صدور گذرنامه جديد پرسيدم،‌ به من جواب داد: هنوز گذرنامه جديدم به دستشان نرسيده است. و بعد هم ديگر دنبال قضيه نرفتم تا سفارتخانه به اشغال ايرانيها درآمد. ولي غافل از اين بودم كه طي همان يكي دو روز،‌ گذرنامه جديدم به كنسولگري رسيده و ايرانيها هم بعد از اشغال توانسته‌اند آن را در ساخمان كنسولگري پيدا كنند.
گرچه وقتي هر دو گذرنامه يك نوع كس و مشخصات داشته باشد، اصولا مساله‌اي پديد نمي‌آورد كه باعث شود آن را كتمان كنم، لذا پافشاري من در مورد وجود فقط يك گذرنامه نمي‌توانست علتي جز بي‌خبري از رسيدن گذرنامه جديد داشته باشد. ولي ايرانيها، مساله وجود دو گذرنامه برايشان خيلي اهميت پيدا كرده بود، و به همين جهت موقع بازجويي وقتي ديدند من به هيچوجه زير بار داشتن دو گذرنامه نمي‌روم، هر دو گذرنامه را درست در لحظه‌اي كه كاملا منكر قضيه شده بودم نشانم داند. با اين كار چون فهميدم مچم را خوب گرفته‌‌اند، به فكر فرو رفتم تا شايد راهي براي تبرئه خود پيدا كنم. ولي يكي از ايرانيها امانم نداد و بلافاصله پرسيد:
– «خوب! حالا بگو چرا دو گذرنامه داشتي؟»
– «از مارك ليجك بپرسيد. او برايتان توضيح مي‌دهد.»
– «مارك ليجك كيست؟»
– «يكي از اعضاي سفارتخانه»
البته من تا آن موقع خبر نداشتم كه مارك ليجك در بين گروگانها نيست، و نمي‌دانستم ايرانيها هم به خاطر آنكه او در سفارت كانادا مخفي شده، از وجودش بي‌اطلاعند، ولي خوشبختانه چون آنها زياد به حرفم اهميت ندادند و در پي يافتن ليجك برنيامدند، خطري هم برايش ايجاد نكردند.
پس از آنكه ناچار شدم مدتها به سخنان بازجو در مورد قضيه دو گذرنامه گوش كنم، سرانجام ورقه‌اي جلويم گذاشتند و گفتند: «بايد به اين سوالها جواب بدهي، و تا زماني كه آنها را تكميل نكرده‌اي همين جا خواهي ماند».
ورقه‌اي كه به من دادند حاوي 8 سوال مختلف بود، و از جمله مي‌خواستند: هرچه در مورد سرهنگ هلند و سرهنگ شفر مي‌دانم بنويسم، راجع به هواپيمايي كه به دفتر نمايندگي وزارت دفاع تعلق داشت توضيح دهم، و بخصوص فعاليت‌هاي جاسوسي را كه توسط اين هواپيما صورت گرفته بود تشريح كنم.
به نوبه خود كوشيدم تا سوالات را تا حد امكان به صورتي پاسخ دهم كه ضرري به جايي نزند مثلا از همان ابتدا راجع به سرهنگ شفر چنين نوشتم: «… سرهنگ شفر از افسران نيروي هوايي است. در رسته خلباني خدمت مي‌كند. شخصي است مهربان و خوش سيما، ازدواج كرده و سه فرزند دارد…» و بهمين ترتيب چند صحفه‌اي در جواب هر يك از سوالات نوشتم، تا آنگاه كه بار ديگر ايرانيها به سراغم آمدند و بعد از گرفتن ورقه‌هاي جوابيه، مرا به اتاقم در هتل قارچ برگرداندند.
چون بازجويي از من رويهم رفته حدود 36 ساعت طول كشيده بود، به محض ورود به اتاق پتو را روي سرم كشيدم و به خوابي عميق فرو رفتم. در آن موقع گرچه بيش از هر چيز به استراحت نياز داشتم، ولي از اينكه طبق گفته ايرانيها، باز هم بنا داشتند به سراغم بيايند و بازجوئي‌ها را ادامه دهند،‌ خيلي نگران بودم. ولي خوشبختانه بازجويي از من تكرار نشد، و گويي كه همان يك جلسه برايشان كفايت مي‌كرد، ديگر هرگز برنامه سوال و جواب را ادامه ندادند.
اما با اين حال تا چند ماه بعد همواره وحشت بازجويي سراپايم را فرا گرفته بود. و بخصوص وقتي مي‌ديدم بقيه گروگانها را مكرر براي بازجوئي مي‌برند، دايم دلهره داشتم كه مبادا باز هم بخواهند سوالات ديگري را با من در ميان بگذارند.

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(14)

گروگان آمريكايي:دانشجويان براي دعاوي خود دليل قانع‌كننده‌اي داشتند خبرگزاري فارس: اعتقاد دانشجويان جز اين نبود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *