تیتر خبرها

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(11)

عملكرد يزدي نشان داد كه دولت موقت ديگر اعتبار چنداني ندارد

خبرگزاري فارس: به نظر ما، يزدي هم چون اين مساله را تشخيص داده بود كه دولت موقت برخلاف اوايل كارش ديگر اعتبار چنداني ندارد، لذا سعي داشت به هر نحو شده از دخالت در قضيه طفره برود.

*گروگان«گاري لي» (كارمند خدمات عمومي):

پس از آنكه همه كارمندان ايراني را از كنسولگري خارج و راهي كوچه پشت سفارتخانه كرديم، ما 11 نفر آمريكايي هم دو دسته شديم و هر دسته به يك طرف رفيتم، دسته اول شامل 5 نفر: ليجك‌ها (مارك و كورا)، استافوردها (جو و كتي)، و رابرت آندرس بودند، كه وارد كوچه شمالي سفارتخانه شده و رفتند. دسته دوم هم شامل 6 نفر: ريچارد كوئين، دان كوك، جميز لوپز، ديك مورفيلد، رابرت اود، و من بوديم، كه ابتدا من و سركنسول «مورفيلد» و گروهبان «لوپز» به اتفاق در كنسولگري را قفل كرديم و بعد همراه سه نفر ديگر به راه افتاديم.
در آن موقع دانشجويان مهاجم دوباره از محوطه سفارتخانه رو به كنسولگري يورش آورده بودند، و ما هم چون مطمئن بوديم كه رخنه آنها از طريق همان دستشوئي طبقه دوم كاملا امكان‌پذير است، به اين جهت من قبل از ترك كنسولگري به سرعت رفتم نگاهي به گوشه و كنار بيندازم تا اگر چيز قابل استفاده‌اي وجود داشت از جلوي چشم مهاجمين دور كنم.
هنوز به همه جا سركشي نكرده بودم كه «لوپز» يا «مورفيلد» و يا شايد كس ديگري فرياد زد: «زودباش! آنها دارند دوباره از پنجره دستشويي وارد مي‌شوند»، من هم ناچار كارم را ناتمام گذاشتم و با گفتن: «بسيار خوب، برويم» آماده ترك ساختمان شدم. ولي قبل از آن، ابتدا با كمك «لوپز» در تمام اتاق‌ها را قفل كرديم تا به هر حال سرعت حركت دانشجويان را كند كنيم. و سپس از ساختمان كنسولگري خارج شديم.
چند دقيقه بعد كه 6 نفره قدم زنان به خيابان ايرانشهر رسيديم، درست مثل يك دسته توريست سرگردان مدتي در يك گوشه ايستاديم و با هم بحث كرديم تا تصميم بگيريم كه به كجا برويم. چون واقعا هم نمي‌دانستيم در چه محلي كمتر خطر تهديدمان مي‌كند.
سركنسول «مورفيلد» پيشنهاد كرد: به منزلش برويم. ولي من جواب دادم: «بهتر است به سفارتخانه‌اي كه همين نزديكي‌هاست پناه ببريم.» در حالي كه دقيقا نمي‌دانستم سفارتخانه مورد نظرم مربوط به كشور سوئيس است يا جاي ديگر و ضمنا برايم مشخص نبود كه اصولا اين سفارتخانه روز يكشنبه باز است يا تعطيل؟
مورفيلد گفت:‌ من در منزل يك دستگاه بي‌سيم دارم كه مي‌توانم با گوش دادن به آن از حوادث سفارتخانه باخبر شويم. و من چون از محل منزل سركنسول اطلاع داشتم و مي‌دانستم كه براي رسيدن به آنجا بايد خيلي راه برويم، خواستم دوباره مخالفت كنم. ولي يك مرتبه تغيير عقيده دادم و گفتم: بسيار خوب، به همان خراب شده مي‌رويم.
اين بار به صورت متفرق، درحالي كه من آخر از همه حركت مي‌كرديم، رو به سمت شمال خيابان ايرانشهر به راه افتاديم.
چند قدمي كه رفتيم نگاهم به منيژه منشي مخصوصم افتاد كه از سمت ديگر خيابان عازم منزلش بود. با ديدن او فكر كردم: اگر دنبال منيژه به آپارتمانش بروم خيلي بهتر است، چون همراهي با اينها مرا بجايي نمي‌رساند. ولي بلافاصله باز هم تغيير عقيده دادم و به خود گفتم: نه! آپارتمان منيژه به درد نمي‌خورد. منزل مورفيلد بهتر است. چون تا چند ساعت ديگر اوضاع به حال اول در مي‌آيد. و ما هم در منزل او آبجويي مي‌نوشيم و شطرنجي بازي مي‌كنيم تا مثل ماجراي ماه فوريه مهاجمين پس از چندي دست از سفارتخانه بردارند و بروند.
غرق اين نوع افكار بودم كه با شنيدن صديا شليك تير هوايي ناگهان به خود آمدم و بلافاصله هم مورفيلد را ديدم كه يك عده ايراني با لباس استتار نظامي مقابلش ايستاده‌اند و دارند او را با تفنگي كه نمي‌دانم «ژ3» بود يا «آك 47» يا چيز ديگري، تهديد مي‌كنند.
پس از آن هم مردان مسلح همه ما 6 نفر را جمع كردند و با تهديد اسلحه رو به سوي سفارتخانه حركت دادند. ولي عجيب اينجا بود كه در خيابان مملو از آدم و اتومبيل حتي يك نفر توجهي به آنچه بر ما مي‌گذشت نشان نمي‌داد، و مردم به قدري بي‌تفاوت ما را نگاه مي‌كردند كه گوئي مشاهده چنين صحنه‌هايي برايشان خيلي عادي است.
موقعي كه از در جنبي سفارتخانه وارد محوطه شديم ما را به كنار ساختمان كنسولگري و درست همانجايي بردند كه چند دقيقه قبل تركش كرده بوديم و در بدو ورود نيز گروه‌هاي شبه نظامي را در همه جا پراكنده ديديم كه بعضي‌هايشان به خاطر استشمام گاز اشك‌آور ناراحت بودند. اين عده چون گمان مي‌كردند بمب‌هاي اشك‌آور را ما قبل از خروجمان عليه آنها به كار گرفته بوديم با حالتي خشم‌آلود نگاهمان مي‌كردند و تفنگ‌ها و چوبدستي‌هايشان را به صورتي تهديدكننده نشانمان مي‌دادند.

*گروگان «رابرت اود» (كارمند كنسولگري):

موقع خروج از ساختمان كنسولگري، يكي از كارمندان كيفي به دستم داد و خواهش كرد آن را همراه داشته باشم. من هم بدون آنكه درباره محتويات كيف كنجكاوي نشان بدهم تقاضايش را پذيرفتم و كيف به دست از كنسولگري خارج شدم. اين كيف بعدا كه گرفتار مهاجمين شديم و دوباره به سفارتخانه بازگشتيم همچنان در دستم بود.
آنها در بدو ورود ما را به محوطه جنب فروشگاه تعاوني سفارتخانه بردند و دستور دادند دستهايمان را روي سر بگذاريم. ولي من چون نمي‌خواستم كيف را رها كنم، ناچار دستهايم را همراه با كيف روي سرم قرار دادم.
يكي از ايراني‌ها جلو آمد تا كيف را از روي سرم بردارد. ولي جون با مقاومت من روبرو شد، به زور آن را از دستم گرفت و بازش كرد. مشاهده محتويات كيف كه چيزي جز چند نسخه بولتن خبري مربوط به «سازمان بين‌المللي تعاون» نبود، چنان مرا به حيرت انداخت كه نتوانستم درك كنم چرا همكارم با سپردن كيف حاوي چند بولتن خبري مرا به زحمت انداخته است؟ و تا امروز هم هنوز اين مساله برايم حل نشده كه وقتي در آن كيف هيچ وسيله يا مدرك مهمي وجود نداشت، اصولا به چه جهت مي‌بايست در بحبوحه ماجرا به دست من داده مي‌شد تا حفظش كنم.

*گروگان«گروهبان جيمز لوپز» (تفنگدار دريايي):

پس از آنكه ما را در خيابان گرفتند و به سفارتخانه بازگرداندند، گروهي از ايارنيها كه جلوي در ورودي ايستاده بودند مرا مامور «سيا» خطاب كردند. و من بقدري عصباني شدم كه به آنها گفتم: «شما دروغگو هستيد». بعد از آن هم ما را به طرف محل اقامتگاه سفير بردند و همراه ديگر امريكائي‌ها كه گرفته بودند در آنجا نگهداشتند.

*گروگان«مارك ليجك» (كارمند كنسولگري):

قبل از ترك كنسولگري، گروهبان «لوپز» به ما گفت: بهتر است امريكايي‌ها به دو دسته 5 يا 6 نفره تقسيم شوند و در هر دسته هم يك نفر باشند كه نشاني سفارت انگليس را بداند. چون هدفمان اين بود كه پس از خروج از كنسولگري پياده از نزديكترين راه خدمان را به سفارت انگليس برسانيم.
هوا باراني بود و ما هم بلافاصله بعد از ترك كنسولگري دو دسته شديم، كه من و همسرم «كورا» با «جو استافورد» و همسرش «كتي»، به اتفاق «رابرت آندرس» و يك زن امريكايي (كه آن روز به كنسولگري آمده بود تا براي شوهر ايرانيش ويزاي مهاجرت بگيرد) در يك دسته با راهنمايي زني از كارمندان ايارني كنسولگري- كه نشاني سفارت انگليس را مي‌دانست- به راه افتاديم.
اگر مي‌خواستيم مسير نزديكتري به سفارت انگليس انتخاب كنيم، مي‌بايست بلافاصله پس از خروج از كنسولگري به سمت چپ بپيچيم. ولي چون از اين راه مستقيما به خيابان مقابل سفارتخانه و مركز تجمع تظاهركنندگان برمي‌خورديم، لذا ترجيح داديم در جهت مستقيم كمي بيشتر جلو برويم، تا آنگاه پس از پيمودن طول يك خيابان فرعي- كه موازي با خيابان مقابل سفارتخانه بود- در مسير اصلي خود قرار گيريم.
موقعي كه به انتهاي خيابان فرعي رسيديم، چون تقريبا از حول و حوش سفارت امريكا دور شده بوديم، با گردش به چپ قدم به خياباني گذارديم كه مستقيما تا محل سفارت انگليس ادامه داشت. و در همانجا پس از جدا شدن عده‌اي از كارمندان ايراني كنسولگري- كه از ابتدا همراهان ما بودند- ما هم به دنبال همان زن ايراني كارمند كنسولگري كه وظيفه راهنمايي را به عهده داشت، رو به سوي سفارت انگليس حركت كرديم. در آن هنگام باران مي‌باريد و من با لباس سبك، بدون باراني و چتر، چنان خيس شده بودم كه از سر و وضع ظاهر خودم خجالت مي‌كشيدم.
چند صد متري كه جلو رفتيم ناگهان زن راهنما ما را به كوچه فرعي كشاند و گفت: چون عده‌اي تظاهركننده دارند از ميدان فردوسي بالا مي‌ايند بهتر است مسير ديگري را انتخاب كنيم. و ما هم با مشاهده اين وضع احساس كرديم كه اصولا حركت در آن مسر طولاني به سوي سفارت انگليس نبايد زياد عاقلانه باشد.
راهنما وقتي پي برد كه چندان رغبتي به ادامه مسر در ما وجود ندارد، پيشنهاد كرد همگي را به منزل خودش ببرد. ولي ما چون مي‌ترسيديم براي او و خانواده‌اش سبب گرفتار يشويم از قبول اين پيشنهاد سرباز زديم.
از همان اول كه كنسولگري را ترك كرديم، «رابرت آندرس» هرچند دقيقه يكبار مي‌گفت: بهتر است همگي به منزلش برويم. و چون در آنجا هم باز پيشنهادش را تكرار كرد، ما كه ديگر تمايلي به ادامه مسر تا سفارت انگليس نداشتيم، تصميم گرفتيم دعوت «رابرت» را قبول كنيم و به اتفاق عازم منزلش شويم.

*«كورا ليجك» (كارمند كنسولگري و همسر مارك ليجك):

موقعي كه ما 5 نفر امريكايي كنار كوچه فرعي به صحبت ايستاده بوديم، كم كم احساس كرديم كه انگشت‌نما شده ايم و مردم با كنجكاوي ما را نگاه مي‌كنند. بنابراين ضرورت داشت حتما به طرفي راه مي‌افتاديم تا ديگر مردم آنطور به ما خيره نشوند، و اصلا هم مهم نبود كه به كدام جهت حركت مي‌كرديم.

*«مارك ليجك» (كارمند كنسولگري»:

چون آپارتمان محل سكونت «رابرت آندرس» در حوالي سفارت امريكا قرار داشت، ناچار مي‌بايست دوباره قسمتي از راهي را كه آمده بوديم برمي‌گشتيم تا به آن برسيم. ولي موقع بازگشت ترجيح داديم راهي غير مستقيم و طولاني‌تر را انتخاب كنيم تا از حركت در همان مسير قبلي پرهيز كرده باشيم.
بين راه هنگام عبور از يك تقاطع چون لازم بود از جلوي يك «كميته» بگذريم، ناگهان احساس كرديم در موقعيت وخيمي قرار گرفته‌ايم. زيرا اصلا نمي‌دانستيم اعضاي اين كميته با حوادث آن روز سفارت امريكا چه ارتباطي دارند و با مشاهده 5 امريكايي عضو سفارتخانه چه عكس‌العملي از خود نشان مي‌دهند.
چون چاره‌اي نبود، جز آنكه نگذاريم توجه كسي به ما جلب شود، لذا تصميم گرفتيم تك تك و با فاصله از تقاطع عبور كنيم و براي اين منظور ابتدا در گوشه‌اي ايستاديم تا هرگاه كه ديديم نگهبانان كميته متوجه خيابان نيستند، يكي يكي به سرعت خود را به آن سوي خيابان برسانيم.
خوشبختانه خيابان ترافيك سبكي داشت و ما هم توانستيم بدون برخورد با هيچگونه خطر و دردسري از تقاطع گذشته، سرانجام به مقصد برسيم.
در آپارتمام «رابرت»، خودمان را خشك كرديم و خوشحال از اينكه جاي نسبتا آرام و بي‌خطري يافته‌ايم. منتظر مانديم تا اوضاع سفارخانه به حال عادي برگردد. در اين فاصله «رابرت» هم ظرف «كاري» مرغ را از يخچال بيرون آورد و برايمان مشغول تدارك ناهار شد.

*«كورا ليجك» (كارمند كنسولگري):

در‌ آپارتمان «رابرت»‌يك دستگاه بي‌سيم وجود دارد كه مي‌توانست پيام‌هاي تفنگداران دريايي نگهبان سفارتخانه را دريافت كند و ما ضمن گوش دادن به آن بود كه فهميديم: «مايك هاولند» در وزارت خارجه ايران است، و گروهي ديگر نيز در اتاق گنبدي شكل دبيرخانه هستند كه هنوز خود را تسليم نكرده‌اند.
حدود ساعت چهار و نيم بعدازظهر براي آخرين بار صداي «چارلز جونز» از بي‌سيم به گوشمان رسيد كه مي‌گفت: دود از زير در به داخل اتاق گنبدي شكل نفوذ كرده و همگي قصد دارند خود را تسليم كنند.
بعد از اين خبر هم كه دريافتش برايمان خيلي ناراحت‌كننده بود، ديگر از بي‌سيم جز صداي گفت‌وگوي ايراني‌ها چيز ديگري نشنيديم.

**6- در وزارت خارجه ايران:

*گروگان«بروس لينگن‌» (كاردار):
بلافاصله پس از آگاهي به جريان اشغال سفارتخانه مساله را با رئيس تشريفات وزارت خارجه ايران در ميان نهادم. او گرچه اختيار تصميم‌گيري براي حل و فصل قضيه را نداشت. ولي حداقل مي‌توانست كمك كند تا براي حل مشكل به مقامات تصميم گيرنده دسترسي پيدا كنم.
رئيس تشريفات قبلا در طول تابستان خيلي به ما كمك كرده بود، و در آن لحظات نيز انتظار داشتم ترتيبي بدهد تا بتوانم فورا با قائم مقام وزير نتيجه‌اي به دست نياورد، و در حالي كه مشخص شده بود از مقامات مسئول وزارتخانه هيچيك در دسترسي قرار ندارند، به هر كسي مراجعه مي‌كرديم فقط شفاها به ما اطمينان مي‌داد. كه : قواي كمكي در راه است. ولي چون فهم نبود كه اظهار نظرشان متكي به اطلاعات واقعي است، يا فقط چنين تصور كرده‌اند؟

*گروگان«ويكتور نام ست» (عضو ارشد سياسي):

انتظار مي‌رفت يزدي (وزيرخاجه) و بازرگان (نخست‌وزير) كه براي شركت در مراسمي به الجزاير رفته بودند،‌تا آن موقع به ايران بازگشته باشند. به نظر من هم چنين مي‌رسيد كه هر دو نفر در تهران هستند،‌ ولي موقعي كه من و «بروس» دوباره از نيمه‌راه وزارت‌ خانه برگشتيم، يزدي و بازرگان در دفتر كارشان حضور نداشتند.
ابتدا به رئيس تشريفات وزارت خارجه مراجعه كرديم، كه شخصي اجازه نمي‌داد گرهي از مشكل ما باز كند، جريان امر را به يكي از معاونان يزدي حواله داد.
معاون كمي از مرحله پرت بود و به اقدام مثبتي دست نزد. ولي سر آخر به «بروس» كه تقاضاي كمك مي‌كرد و از وي پرسيد: «چگونه مي‌توانم با نخست‌وزير وجود ندارد، ولي اگر بخواهيد مي‌توانيد با برادر نخست‌وزير صحبت كنيد‌!».

*گروگان«بروس لينگن» (كاردار):

با اينكه واقعا نمي‌دانم ابراهيم يزدي چه موقعي وارد وزارتخانه شد، ولي با مرور خاطرات گذشته چنين به نظرم مي‌رسد كه او قبل از موعدي كه تصور مي‌كرديم در دفتر كارش حضور داشته است. و حتي مي‌توانم بگويم احتمالا يزدي آن روز صبح هم كه اولين بار به وزارت خارجه قدم نهاديم در دفترش بوده است.
تصورم اين است كه يزدي چون واقعا نسبت به آنچه در سفارت امريكا مي‌گذشت احساس نگراني مي‌كرد، احتمالا مي‌كوشيد تا ابتدا اقداماتي براي كاهش بحران انجام دهد و سپس با منملاقات كند. ولي اينكه چرا به ما گفت يزدي در وزارتخانه نيست، علتش را نفهميدم و شايد هم هرگز نفهمم.
بعدا البته اين مساله برايم روشنتر شد كه هيچيك از مقامات وزارت خارجه – كه با آنها بر سر مساله اشغال سفارت امريكا گفتگو كردم- عملا قدرتي براي فيصله دادن به ماجرا نداشتند، و به مرور با گذشت چند ساعت از آغاز حمله به سفارتخانه نيز كه التهاب سياسي ناشي از آن به اطراف سفارتخانه و حتي خيابان‌هاي تهران گسترش يافت، بيشتر پي بردم كه سير حوادث توان يزدي را هم مثل ديگر اعضاي وزارت خارجه براي تاثيرگذاري بر روند ماجرا به سرعت كاهش داده است.

*گروگان«ويكتور تام ست» (عضو ارشد سياسي):

موقعي كه يزدي حضور خود را در وزارتخانه آشكار كرد، و ما براي ملاقات با وي قدم به دفترش نهاديم، همه اميدمان اين بود كه او عينا مثل آنچه در ماه فوريه [25 بهمن 1357] انجام داد،‌به سرعت همراه با گروهي مسلح عازم سفارتخانه شود و مهاجمين را از آنجا دور كند. ولي وقتي ديديم يزدي چندان رغبتي به اين كار نشان نمي‌دهد، احساس كرديم بايد اين وضع را نشانه آشكاري بر افول قدرت دولت موقت انقلاب- پس از 8 ماهي كه از زمامداريش گذشته- به حساب آوريم.
به نظر ما، يزدي هم چون اين مساله را تشخيص داده بود كه دولت موقت برخلاف اوايل كارش ديگر اعتبار چنداني ندارد، لذا سعي داشت به هر نحو شده از دخالت در قضيه طفره برود.

*گروگان«بروس لينگن» (كاردار):

نزديك غروب كه شد،‌يزدي پيشنهاد كرد وزارت خارجه را ترك كنيم. ولي من هيچ تمايلي به اين كار نشان ندادم. چون اصلا نمي خواستم دست از پا درازتر، بدون آنكه اقدام مثبتي انجام داده و كمكي براي رفع اشغال سفارتخانه گرفته باشم، وزارت خارجه را ترك كنم و به سفارتخانه باز گردم.
ابتدا چنين به نظرم رسيد كه بهتر است از همانجا به يك سفارتخانه ديگر پناهنده شوم. ولي بعد كه فكر كردم با اين عمل مسئوليت خودم را به دوش ديگران خواهم انداخت، از دست زدن به آن منصرف شدم و قاطعانه تصميم گرفتم همانجا بمانم تا هركاري از دستم برمي‌آيد انجام دهم.
سپس تصميم خود را با يزدي هم در ميان نهادم و به او گفتم: اگر نتواند امنيت مرا در خارج وزارتخانه تضمين كند، به هيچوجه قادر به ترك وزارت خارجه نيستم، و چون تا لحظه‌اي كه در حريم وزارت خارجه به سر مي‌برم حداقل نسبت به حفظ امنيت خود اطمينان دارم، لذا ترجيح مي‌دهم همين جا كه هستم بمانم.
متعاقب اين گفتگو، يزدي ما را با خود به اتاق مخصوص پذيرش ديپلمات‌ها برد تا موقتا در آنجا بمانيم، و آنگاه با بيان اين مطلب كه بايد در جلسه هيئت دولت شركت كند، به ما اطمينان داد كه: «همين امشب و يا حداكثر تا فردا صبح مساله حل خواهد شد.»
البته من نمي دانم كه يزدي واقعا به آنچه مي‌گفت اعتقاد داشت، يا فقط مي‌خواست ما را دلخوش كند. ولي به‌هرحال ترديد ندارم كه او خودش هم خوب مي‌دانست كه وعده‌هايش چندان باوركردني نيست.

**7- گروگان‌ها

*گروگان«گرهبان جيمز لوپز» (تفنگدار دريايي):

موقعي كه ما را به ساختمان اقامتگاه سفير بردند، همگي را كنار پنجره‌ها روي صندلي نشاندند و بعد از بستن چشم، دستمان را نيز از پشت به صندلي بستند.
به نظر من كار آنها تاكتيكي حساب شده بود. چون اگر كسي مي‌خواست ما را نجات بدهد، لازم مي‌آمد از بيرون ساختمان به طرف پنجره‌ها تيراندازي كند. و با اين كار نيز طبيعي بود كه اول از همه گروگان‌ها را هدف قرار مي‌داد.

*گروگان«بروس جرمن» (كارمند بودجه):

در محلي كه نمي دانستم كجاست مرا با چشم بسته روي يك صندلي كنار ديوار نشاندند و دستهايم را از پشت به صندلي بستند.
چون دستهايم بسته بود، نه مي‌توانستم چيزي را لمس كنم و نه با كنار زدن چشم‌بندم جايي را ببينم، تا بدانم مرا به كجا آورده‌اند. ولي تنها به خاطر اينكه وقتي پاهايم را جلو مي‌بردم به ديوار برمي‌خورد، فهميدم صندلي مرا كنار ديوار قرار داده‌اند.
بعد از مدتي كشف كردم كه اگر سرم را عقب ببرم مي‌توانم از زير نوار جشم‌بند تا حدودي آنچه را در اطرافم روز زمين قرار دارد ببينم. البته چون عينكم را قبلا برداشته بودم، ديد چندان واضحي نداشتم، ولي با اين حال پس از مشاهده پايه‌ مبل‌هاي اتاق بلافاصله پي بردم كه مرا به اقامتگاه سفير آورده‌اند. و همين امر تا حد زيادي از اضطرابم كاست، زيرا هم زنده بودم و هم مي دانستم در كجا هستم. آنچه نيز كه بيش از همه باعث آرامشم شد، حضور در اقامتگاه سفير بود، كه نشان مي‌داد اگر مي‌خواستند صدمه‌اي به من برسانند هيچوقت مرا به آنجا نمي‌آوردند.
در همان حال كه مي‌شنيدم عده‌اي در اتاق از اين سو به آن سو مي‌روند و با صداي بلند به زبان فارسي صحبت مي‌كنند، يك نفر به سراغم آمد و به زبان انگليسي شكسته بسته‌اي پرسيد: «گرسنه هستي؟ چيزي مي‌خوري؟». در جوابش گفتم: «بله، ميل دارم چيزي بخورم.» او هم بسته‌اي را باز كرد و تكه‌اي شيريني به دهانم گذاشت، كه گرچه بيات بود ولي به‌هرحال مي‌توانست تا حدي جاي ناهار را بگيرد.
بعد هم كه عين همين سوال را از ديگران پرسيدند، با دقت گوش كردم تا بفهمم چند گروگان ديگر در آن اتاق هستند، و چون به نظرم رسيد كه حداقل 8 تا 10 نفر آمريكايي عينا در وضعيت من به سر مي‌برند، با توجه به اينكه تنها نيستم احساس امنيت بيشري كردم.

*گروگان«رابرت اود» (كارمند كنسولگري):

رفتار مهاجمين با ما شباهت به كودكاني داشت كه جانوري به دستشان داده باشند و ندانند با آن چه بايد كرد. چون در عين حال كه با بستن چشم و دست آزارمان مي‌دادند، دلشان مي‌خواست با ما مهربان هم باشند.
مثلا چند نفر از آنها كه فكر كردند من گرسنه هستم خواستند چند دانه خرما به من بخورانند، بدون آنكه متوجه باشند چشمهايم جايي را نمي‌بيند و دستهايم از پشت به صندلي بسته شده خرما را روي لبهايم گذاشتند و فشار دادند تا دهانم را باز كنم، ولي من كه به هيچوجه راضي نبودم در آن شرايط چيزي بخورم. به آنها گفتم: «تا موقعي كه چشمانم بسته است چيزي نمي‌خورم.» و بعد هم دهانم را محكم بستم تا نتوانند خرماها را به من بخورانند.
پس از مدتي يكي از ايراني‌ها در جيبم به جستجو پرداخت تا كارت شناسايي مرا پيدا كند. به او گفتم: فورا دستت را كنار بكش! من يك ديپلمات هستم و تو اصلا حق نداري به من دست بزني»، البته او بدون اعتنا به گفته من كارش را ادامه داد. ولي چون انگليسي را درست نمي‌فهميده از من پرسيد: «زبان فرانسه مي‌داني؟»، كه من هم با وجود آشنايي به زبان فرانسه در جوابش گفتم: «نه، نمي‌دانم».
ملكم كالپ (كارمند بخش اقتصادي):
به محض اينكه تروريست‌ها [!] ما را به اقامتگاه سفير آوردند، روي هرچه كه دستشان رسيد شعار نوشتند: روي ديوار، سقف، حباب چراغ و حتي داخل كشوهاي كمد، خلاصه تقريبا جاي باقي نماند كه آنها رويش شعارهايي مثل: «مرگ بر شاه»، «مرگ بر كارتر» و … ننوشته باشند.
با ديدن چنين وضعي پيش خود فكر مي‌كردم: دولت آمريكا بايد بودجه كلاني صرف كند تا بتواند آثار اين همه شعارنويسي را از بين ببرد.

*گروگان«ريچارد كوئين» (كارمند كنسولگري):

آنها من و «گاري لي» را به يكي از اتاق‌هاي خواب طبقه دوم اقامتگاه سفير آوردند، كه از آنجا كوهستان شمال تهران از دور به خوبي ديده مي‌شد و چون آثار اولين برف زمستاني روي آن به چشم مي‌خورد،‌منظره‌اش بقدري زيبا بود كه هرگز فراموش نمي‌كنم.
با مشاهده رفتار شبه نظاميان ايراني كه ما را گرفته و به آن اتاق آورده بودند، چنين به نظر مي‌رسيد كه زنداني گروهي از بچه‌ها شديه‌ايم. چون حركات آنها بيشتر به كارهاي كودكان شباهت داشت كه دايم بي‌جهت از اين سو به آن سو مي‌جهند و ضوابط و مقررات را ناديده مي‌گيرند. به همين جهت نيز هرلحظه بيشتر مطمئن مي‌شدم كه ماجرا به زودي خاتمه مي‌يابد و اميدوار بودم با دخالت قريب‌الوقوع ماموران دولت، آنها هرچه زودتر از سفارتخانه بيرون رانده شوند.
با چنين تصوراتي بود كه با خود فكر مي‌كردم: شاهد ماجراي جالبي هستم و بعدا مي‌توانم موقع نامه‌نگاري با دوستان و خانواده‌ام برايشان بنويسم: «جايتان خالي! ما امروز اسير شده بوديم…».
درست به خاطرم مي‌آيد كه «گاري لي» هم مي‌گفت: «مطمئن هستم همين الان يك هواپيماي آمريكايي در راه است و به محض اينكه در فرودگاه تهران بنشيند، ما را سوار مي‌كند و از ايران مي‌برد». با نظرش موافق بودم. و دو تايي بدون هيچ دغدغه خاطر در اتاق خواب سفير، راحت و آرام به اميد راهايي از آن وضع به صحبتمان ادامه مي‌داديم.
از بين ايراني‌هاي شبه نظامي كه در اتاقمان بودند، يك نفرشان تعدادي سيگار برايمان آورد و بعد هم خودش يكي را آتش زد و مشغول لطيفه‌گويي شد. سپس دو نفر از آنها كوشيدند تا با من راجع به مسائل سياسي بحث كنند.
صحبت من با آنها به زبان فارسي بود. ولي چون مهارتي در مكالمه به فارسي نداشتم، زياد هم مطمئن نبودم كه تمام حرف‌هايشان را مي‌فهمم.
آنها ضمن بحث، هرنوع خرابكاري را كه در كشورشان انجام شده بود به گردن امريكائي‌ها مي‌انداختند، و مرتب به اين نكته اشاره مي‌كردند كه: چون شاه مملكتشان را به فساد كشانده و امريكائي‌ها حافظ شاه بوده‌اند، پس مسئول تمام مفاسد و خرابي‌هاي ايران امريكايي‌ها هستند. نظرشان هم اين بود كه بايد هرطور شده شاه را از آمريكا به ايران بازگردانند و در رسيدن به هدف خود نيز هيچ ترديدي نداشتند.
گاهي هم در زمينه مقصر بودن امريكائي‌ها مسائل ساده‌لوحانه‌اي عنوان مي‌كردند.
موقعي كه بحث ما خاتمه يافت، حوالي غروب بود. و به ياد مي‌آورم كه وقتي از پنجره اتاق به كوهستان چشم دوختم منظره بسيار زيبايي از غروب خورشيد در كوهستان را مشاهده كردم.

*گروگان«جوهال» (افسريار):

آنها مرا به طبقه پائين اقامتگاه كاردار سفارتخانه بردند و در اتاق تلويزيون روي يك صندلي نشاندند و دستهايم را از پشت بستند.
درحالي كه جشمانم نيز بسته بود، حدود يك ساعت به همان وضع باقي ماندم و در طول اين مدت، چون كنار دري قرار داشتم كه به انبار زيرزمين منتهي مي‌شد، دائم صداي مهاجمين را مي‌شنيديم كه در رفت و آمد بودند و به انبار زيرزمين كه انواع و اقسام خوراكي و لوازم مختلف براي ميهماني‌هاي سفير در آن وجود داشت سر مي‌زدند.
موقعي كه بعد از يك ساعت نوار چشم‌بندم را باز كردند، علاوه بر شش هفت نفر ايراني كه در اتاق ايستاده بودند، گروهي ديگر از آنها را ديدم كه مرتب به داخل اتاق مي‌آمدند و مي‌رفتند. و چون در بينشان چند زن هم وجود داشت، با خود فكر كردم: «وقتي زنها در اين كار دخالت دارند، پس معلوم است قضيه نمي‌تواند چندان هم جدي باشد.»
تقريبا تمام ايراني‌هايي كه مي‌ديدم خوشحال و خندان بودند، و در حالي كه دايم مي‌گفتند و مي‌خنديدند، بين خودشان آب نبات و شيريني تقسيم مي‌كردند. يكي از آنها نيز به سراغم آمد تا آب نباتي به دهانم بگذارد. و من هم همانطور كه دستهايم از پشت به صندلي بسته بود، دهانم را براي گرفتن آب نبات باز كردم و سپس مشغول جويدن شدم.
چندي بعد جوانك كوتاه قدي جلو آمد، كابل برق تلويزيون را برداشت و در حاليكه آنرا به پاهايم مي‌زد گفت: «شاه ايراني‌هاي بيگانه را با اين وسيله شكنجه مي‌داد…»
روز اول و دوم اسارتمان به دست ايراني‌ها، آنها از اينك مي‌ديدند گروهي امريكايي را دست بسته در اختيار دارند لذت مي‌بردند و به هر نحو شده سعي داشتند ما را به مضحكه بگيرند و تحقير كنند.

*گروگان«باري روزن»‌ (وابسته مطبوعاتي):

مرا در اتاق آشپز مخصوص سفير محبوس كرده بودند، كه يكمرتبه ديدم زني در را بار كرد و براي بازجوئي از من وارد شد.
با اينكه اين زن چادر نداشت، ولي چون پوشش او را لباس زن‌هاي انقلابي به صورت مانتوي بلند، شلوار قهوه‌اي، و روسري تشكيل مي‌داد، من فقط مي‌توانستم چشم‌ها و قسمتي از صورتش را ببينم.
برخورد او با من چنان بود كه گويي مرا مظهر فساد و تبهكاري مي‌داند و از همان اول كار نيز پس از آنكه انواع و اقصام اتهامات را به ايالات متحده امريكا نسبت داد، از من پرسيد: شغلت چيست؟». موقعي كه جواب دادم: «وابسته مطبوعاتي سفارتخانه هستم.» بلافاصله گفت: «نه! دروغ مي‌گويي. تو مامور سيا هستي» و بعد درباره اينكه چطور «سيا» ايران را نابود كرد و من چگونه در نابود كردن ايران شركت داشته‌ام، بقدري حرف زد كه سر آخر معلوم شد: شخص من به تنهايي مسئول تمام اقدامات شرارت آميز در دنيا هستم.
موقعي كه ديدم دست‌بردار نيست و پشت سر هم مرا متهم ب انواع خلافكاري‌ها مي‌كند،‌ بدون آنكه بفهمم دست به چه كاري مي‌زنم. يك بطر ويسكي اسكاج را از روي قفسه برداشتم و به طرفش گرفتم و گفتم: «چون خيلي به هيجان آمده‌اي يك جرعه از اين ويسكي بنوش تا آرام شوي». با اين حركت كه توهين بزرگي به يك مسلمان معتقد محسوب مي‌شد، او فوق‌العاده به خشم آمد. و درست در همين لحظه ناگهان در اتاق هم باز شد و عده‌اي از مردان به داخل هجوم آوردند. كه يكي از آنها مرا گرفت و كنار ديوار نگهداشت، و ديگران با خشونت هرچه تمامتر به خاطر عمل توهين‌آميز نسبت به يك زن مسلمان ايراني به شدت سرزنشم كردند.

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

مرا به يكي از اتاق‌هاي اقامتگاه سفير – كه فكر مي‌كنم محل زندگي مستخدمين بود- بردند، و در آنجا كنار گروهي از دانشجويان ايراني نشستم و مشغول صحبت با آنها شدم. بعد از مدتي يك راديو هم آوردند و ضمن صحبت به برنامه‌هاي راديو هم گوش داديم.
آنها چون به هيچوجه مرا از صحبت كردن و با گوش دادن به راديو منع نمي‌كردند،‌ به وضوح نشان مي‌دادند كه خودشان هم به درستي نمي‌داند چه بايد بكنند. و اصولا اينطور به نظرم مي‌رسيد كه دانشجويان ايراني حتما با خود فكر مي‌كنند: «بسيار خوب، حالا كه اين كار را انجام داده‌ايم، بعد چه خواهد شد؟» در مقابل، من هم در ذهن خود با مشاهده رفتار و حالاتشان، از آنها مي‌پرسيدم: «بسيار خوب! حالا كه ما را گرفته‌ايد، بعد چه مي‌شود؟ سفارتخانه را اشغال كرده‌ايد، تمام اعضايش را به اسارت درآورده‌ايد، از اين به بعد چه مي‌خواهيد بكنيد؟».
شخصا فكر نمي‌كردم از ميان دانشجويان كسي بتواند جوابي به اين سوال من بدهد. چرا كه معتقد بودم آنها به هيچ وجه از قبل آمادگي چنين وضعي را نداشتند. و اصولا هم چون اشغال سفارتخانه را جز پس از يك جنگ تمام عيار و تيراندازي و خونرزيزي بسيار، امكان‌پذير نمي‌دانستند، لذا وقتي ديدند آنطور راحت و بي‌دردسر به مقصودشان رسيده‌اند واقعا حيران مانده بودند كه چه بايد بكنند.
بيشتر آنها افرادي بسيار كنجكاو بودند و بخصوص راجع به من ميل داشتند از همه چيز سردر بياورند. كنجكاوي من هم نسبت به دانشجويان دست كمي از خودشان نداشت، و وقتي آنها مي‌خواستند بدانند من فارسي را كجا ياد گرفته‌ام،‌ طبعا لازم بود سوالات مرا نيز پاسخگو باشند و مثلا از دانشگاه و رشته تحصيلي‌ خود برايم صحبت كنند.
با دانشجويان مدتي هم راجع به اسلام و مسيحيت و ادبيات ايران گفتكو كردم و بخصوص آنها را فوق‌العاده مشتاق كسب اطلاعات بيشتر راجع به اين رهنمود انجيل يافتم كه مي‌گويد: «اگر كسي به گونه راست تو سيلي زد، گونه ديگر خود را به طرف او بگردان…»
دانشجوياني كه دست به اشغال سفارت امريكا زده بودند، حدودا بيش از 20 سال نداشتند. و احساس مي‌كردم شبيه بيشتر دانشجوياني كه قبلا در شيراز درسشان مي‌دادم، بايد در شهرهاي كوچك با روش‌هاي تربيتي بسيار سخت‌گيرانه پرورش يافته باشند.
تصورم اين بود كه چون اكثر آنها احتمالا در عمرشان حتي يك امريكايي هم نديده‌اند، وقتي مشاهده كردند امريكايي‌ها شاخ ندارند حتما متحير ماندند [!]. و اصولا چنين به نظر مي‌رسيد كه بيشترشان قبلا نه مي‌توانستند ريخت و قيافه يك امريكايي را مجسم كنند،‌و نه به احتمال قريب به يقين مي‌دانستند كه امريكا در كجاي دنيا قرار دارد‌ [!].
آنها چون انتظار داشتند ما را به صورت غول شاخدار ببينند، طبعا برايشان مواجهه با يك امريكايي مثل من كه به زبان خودشان صحبت مي‌كرد، خيلي مي‌توانست حيرت‌انگيز باشد.

*گروگان«جوهال» (افسريار):

اواخر بعدازظهر آنها مرا به سالني در طبقه بالاي اقامتگاه سفير بردند، كه چند روز قبل در آنجا مراسم جشن «هالوين» برپا بود.
بقاياي اين جشن كه مسووليت برگزاري آن را گروهبان «جوزف سوبيك» (كارمند دفتر نمايندگي وزارت دفاع) به عهده داشت، هنوز در سالن به چشم مي‌خورد. و خرده‌ريزهاي مصرف شده براي تزيين سالن از قبيل: اسكلت، كدو تنبل، تصاوير عجوزه جادوگر و ديو و جن و پري سراسر ديوارها را پوشانده بود.
درست به خاطر مي‌آورم كه يكي از ايراني‌ها با ديدن آن همه وسايل عجيب و غريب روي در و ديوار سالن، با لهجه غليظ ايراني به زبان انگليسي از من پرسيد: «اينها چيه؟ به چه درد مي‌خوره؟» وقتي جوابش دادم: «اينها براي جشن بچه‌هاست»، با تعجب به اسكلتي كه روي ديوار آويزان بود خيره شد و گفت: «شما اين چيزها را براي جشن بچه‌ها به ديوار آويزان مي‌كنيد؟».
– «بله! اين جشن از مراسم كهن آلماني است كه امريكائي‌ها هم برگزارش مي‌كنند. و در آن انواع و اقسام شيريني و تنقلات به بچه‌ها مي‌دهند.»
– «ولي اين همه بچه كه شما برايشان جشن گرفته‌ايد، حالا كجا هستند؟».
– «خوب! شما همه آنها را گرفته‌ايد و در همين ساختمان به صندلي بسته‌ايد!».

*گروگان «گروهبان پال لوئيس» (تفنگدار دريايي):

مرا به اتفاق گروهبان «ويليام كوارلز» با چشمان بسته به يكي از ساختمانهاي پشت دبيرخانه بردند و در اتاقي روي صندلي نشاندند و دستهايمان را از پشت به صندلي بستند.
من چون شب قبل وارد تهران شده بودم، نه با «ويليام» و نه با هيچكس ديگر آشنايي نداشتم. شناخت من نسبت به ويليام هم منحصر به همان نيم‌ساعتي بود كه به اتفاق، او در اتاق نگهباني ساختمان «بيژن» داشتيم جريان حمله ايراني‌ها به سفارتخانه را تماشا مي‌كرديم. و بعد طي مدتي كه همراه ويليام به اسارت در آمدم چون به خاطر شنيدن سخنان آرام بخش او خيلي از اضطرابم كاسته شد، موقعي هم كه فهميدم در آن اتاق ما را چشم و دست بسته كنار يكديگر نشانده‌اند، مجاورت با ويليام را باعث خاطرجمعي دانستم.
ايراني‌ها بلافاصله مساله سياهپوست بودن ويليام را به ميان كشيدند و ضمن صحبت با او درباره نژادپرستي در امريكا، تاكيد مي‌كردند كه: ملت ايران خيلي بيشتر از امريكائي‌ها خود را طرفدار سياهپوستان مي‌داند. ولي ويليام كه معلوم بود نمي‌داند من هنوز در كنارش نشسته‌ام، پشت سر هم مي‌پرسيد: «دوستم كجاست؟ لوئيس كجاست؟»
او با چنين پرسش‌هايي نشان مي‌داد واقعا به خاطر من نگران است و مي‌خواهد بداند به سر من چه بلايي آورده‌اند. زيرا وقتي ايراني‌ها از نژادپرستي و شقاوت سفيدپوستان امريكايي صحبت مي‌كردند، طبيعتا اين مساله سبب دلواپسي ويليام مي‌شد، كه مبادا آنها مرا از بابت سفيد پوست بودنم اذيت كرده باشند. و البته من هم از اينكه مي‌شنيدم او دايم سراغ دوستش «لوئيس» را مي‌گيرد و نگران حال اوست خيلي خوشم مي‌آمد.

*گروگان«چالز جونز» (مامور مخابرات):

موقعي كه در اقامتگاه سفير مرا پشت ميز دراز سالن ناهارخوري نشاندند و چشمانم را باز كردند، اول از همه متوجه گروهبان «واكر» (يكي از تفنگداران دريايي سياهپوست) شدم، كه گروهي از ايراني‌ها مشغول بازجويي از او بودند و در عين حال نيز با استفاده از پروژكتور و دوبين تلويزيوني عين گفتگوها را ضبط مي‌كردند.
ايراني‌ها بعد از «واكر» متوجه من شدند و با منتقل كردن بساط خود به طرفي كه نشسته بودم مرا به سوال گرفتند:
– «چرا اسنادي كه در اتاق گنبدي شكل بود از بين بردي؟ اين اسناد به مردم تعلق داشت.»
– «كدام مردم؟ اسنادي كه ما از بين برديم متعلق به دولت ايالات متحده امريكا بود.»
ولي آنها دست بردار نبودند و پشت سر هم مي‌پرسيدند: چه نوع اسنادي از بين رفته؟ و چرا ما اين اسناد را از بين برديم؟ … البته من هم آنچه را گفته بودم دايم تكرار مي‌كردم، و بخصوص سعي داشتم به آنها بفهمانم كه مساله اصلا ارتباطي به ايراني‌ها ندارد.
اين وضع تامدتي ادامه يافت، تا آنگاه كه ديدند من به هيچ وجه تمايلي به توضيح پيرامون اسناد نابود شده ندارم، سئوال ديگري را مطرح كردند:
– «رمز قفل گاوصندوق‌ها چيست؟»
– «من نمي‌دانم»
– «سرپرست امور مركز مخابرات تنها كسي است كه از رمز قفل گاوصندوق‌ها اطلاع دارد».
– «اسمش چيست؟ كجاست؟»
– «فعلا در سفارتخانه نيست، چون براي گذراندن تعطيلات به امريكا رفته».
– «به جاي او در غيابش چه كسي مسئول كارهاست؟»
– «من».
– «پس حتما تو رمز قفل گاوصندوقها را مي‌داني»
– «نه! نمي‌دانم. فقط سرپرست مركز مخابرات مي‌داند، و او هم الان اينجا نيست».
پس از اين گفتگوي ما در مورد رمز قفل گاوصندوق‌ها تا مدتي بي‌نتيجه ادامه يافت، با توجه به روش بازجويي آنها فهميدم كه خودشان هم نمي‌دانند بايد دنبال چه چيزي بگردند. ولي نكته كاملا محسوس، طرز تفكرشان نسبت به ما اين بود كه همگي را بدون استثناء «جاسوس» مي‌پنداشتند و گمان مي‌كردند حتي ساعت مچي من ممكن است يك فرستنده راديويي باشد. آنها در اين رهگذر بقدري اتهامات مضحك [!] به ما مي‌بستند و پيش داوري‌ مي‌كردند، كه گويي دلشان مي‌خواست هر يك از ما در جريان بازجويي فورا اعتراف كنيم: «بله! منم جيمزباند مامور 007 و استاد جاسوسان!».
مدتي هم كوشيدم مقداري از مسائل مربوط به امور ديپلماتيك و و ظايف سفارتخانه‌ها را برايشان تشريح كنم. ولي اين كار را كلا بي‌فايده ديدم. زيرا آنها مطلقا از باور خود دست برنمي‌داشتند و بطور جدي معتقد بودند كه: همه اعضاي سفارت آمريكا جاسوس هستند.

*گروگان«بيل بلك» (مامور مخابرات):

مرا چشم بسته به يكي از خانه‌هايي كه اختصاص به اقامت اعضاي سفارتخانه داشت آوردند و در آنجا دستهايم را نيز از پشت به يك صندلي بستند.
نشستن در چنين وضعي گرچه خيلي ناراحت‌كننده بود، ولي ايراني‌ها بدون آنكه دست و چشمم را باز كنند، مرا تا پايان روز به همان حالت نگهداشتند، و من هم دايم نگران بودم كه بالاخره چه خواهد شد و آنا چه هدفي در سر دارند؟
مرا چنان محكم به صندلي بسته بودند كه دستم در اثر فشار طناب نايلوني درد گرفته بود.
چند ساعت بعد موقعي كه به هوس سيگار كشيدن افتادم، چون نمي‌توانستم از پاكت سيگاري كه در جيب پيراهنم داشتم استفاده كنم، خطاب به يكي از ايراني‌ها كه مي‌دانستم در تمام مدت كنارم ايستاده است گفتم: «لطفا يك سيگار به من بده». مدتي نگذشت كه احساس كردم دستش را به درون جيب پيراهنم برد، سيگاري در آورد، به لبم گذاشت و آتش زد.
با وجودي كه عادت نداشتم به آن صورت سيگار بكشم و دود سيگار نزديك بود خفه‌ام كند، مع‌ هذا چند پكي زدم. ولي تا كمي ارضاء شدم بقيه سيگار را روي زمين تف كردم.
تا اواخر شب و موقعي كه فكر مي‌كردم بايد حدود ساعت 11 باشد هيچكس چيزي براي خوردن به من نداده بود. اما در همين موقع يك نفر چيز سردي را به لبهايم ماليد كه فورا فهميدم بستني است و بلافاصله كه دهانم را باز كردم يك قاشق بستني به من خوراند.
چون حوادث و لحظات پرهيجان به تشنگي و خشكي دهان مي‌افزايد، با وجودي كه حدس مي‌زدم از همان قاشق براي خوراندن بستني به ديگران هم استفاده مي‌شود، مع‌هذا مساله را ناديده گرفتم و بستني را با لذت فرو دادم.
ولي جريان بستني خوردن به همان يك قاشق ختم شد. و چون هيچ چيز ديگري به من نداند، شام آن شب را فقط با يك قاشق بستني برگزار كردم.

*گروگان«ريچارد كوئين» (كارمند كنسولگري):

شبه نظاميان پس از مدتي ما را در طبقه پائين اقامتگاه سفير به آشپزخانه بردند، و در آنجا به دو زن ايراني كه چادر پوشيده بودند، گفتند: برايمان شام تدارك ببينند.
زنها هم بلافاصله از فريزر آشپزخانه تكه‌هاي گوشت استيك يخ زده را بيرون آوردند‌ و بدون آنكه از حالت انجماد خارج كنند،‌ بلافاصله روي اجاق گذاردند و مشغول سرخ كردن شدند.
طبيعتا استيك منجمدي كه به اين ترتيب سرخ شود، دو طرفش حالت برشته خواهد داشت، ولي درونش همچنان يخ زده باقي مي‌ماند، مگر آنكه مدت درازي به سرخ كردنش ادامه دهند.
وقتي غذا حاضر شد، دستهايمان را باز كردند تا استيك را بخوريم و چون براي اين كار به ما فقط چنگال دادند، به نظرم رسيد موقعي كه بدون كارد و تنها با يك چنگال به جان استيك يخزده افتاده‌ايم، حالت غذا خوردن بربرها را به خود گرفته‌ايم.

*گروگان«گاري لي» (كارمند خدمات عمومي):

آن روز بعدازظهر در سفارتخانه اوضاعي كاملا در هم ريخته حكمفرمايي داشت. ايراني‌هايي كه ما را به اسارت گرفته بودند، چون اصلا نمي‌دانستند پي آمد كارشان چيست و چه مسائلي رخ خواهد داد، آشكارا مي‌ترسيدند. من هم بقدري از عاقبت كار هراس داشتم كه تصور مي‌كردم هرچه پيش بيايد به هرحال از معركه جان سالم بدر نخواهم برد. زيرا اگر گروهي براي نجاتمان به سفارتخانه حمله مي‌كردند، به خاطر درگرفتن تير و تيراندازي حتما كشته مي‌شديم. و در غير اين صورت هم، دانشجويان اشغال‌كننده سفارتخانه ما را به‌هرحال زنده نمي‌گذاشتند.
دست بسته در يكي از اتاق‌هاي اقامتگاه سفير به اين افكار مشغول بودم، كه دانشجويان يك دستگاه تلويزيون به داخل اتاق آوردند تا صحنه‌هايي از اشغال سفارتخانه را كه از تلويزيون پخش مي‌شد تماشا كنند. مشاده عملياتي كه انجام داده بودند آنها را قدري خوشحال و سرمست كرد كه مي‌گفتند:‌اين كار تمام مسائل بين‌المللي را تحت تاثير قرار خواهد داد.
بعضي از دانشجويان با اسلحه رفت و آمد مي‌كردند. آنها بيشتر سلاح‌هايي در دست داشتند كه تفنگداران دريايي ما قبل از تسليم خود در گاوصندوق‌هاي ساختمان دبيرخانه مخفي كرده بودند. و چون بعدا دانشجويان با گشودن قفل گاوصندوق‌ها بدانها دست يافتند، سلاح‌هايي را كه تعلق به ما داشت عليه خودمان به كار گرفته بودند.

*گروگان«بروس جرمن» (كارمند بودجه):

چند ساعت بعد كه آنها براي مدت كوتاهي چشمانمان را باز كردند، به سرعت مشغول نگاه كردن به اطراف خود شديم.
در نظر اول ديدم كه حدود 8 يا 10 امريكايي در آن اتاق هستيم و در مقابل هركدام از ما نيز يك ايراني نشسته است. فردي كه روبروي من قرار داشت و به انگليسي دست و پا شكسته حرف مي‌زد، ادعا داشت حفاظت از مرا به عهده دارد. ولي موقعي كه از پرسيدم: از من در مقابل چه چيز و چه كسي محاظفت مي‌كند؟‌جواب درستي نداد و فقط تكرار كرد كه: حفاظت از مرا به عهده دارد.

*گروگان«گروهبان پال لوئيس» (تفنگدار دريايي):

اواخر شب بود كه ايراني‌ها شروع به جمع‌آوري كارت‌هاي شناسايي ما كردند. ولي من چون در آغاز حمله به سفارتخانه با عجله لاس استتار نظامي خود را پوشيده بودم، هيچ چيز، اعم از گذرنامه، كارت شناسايي، و يا هر مدرك ديگري، براي ارائه به آنها همراه نداشتم. به همين جهت نيز ابتدا مرا از بقيه جدا كردند و به يكي از اتاق‌هاي خواب ساختمان بردند، و در آنجا هم پس از اين كه دست و پايم را بستند، روي تختخواب انداختند و دو ايراني مسلح به نگهباني از من پرداختند.

*گروگان«سرهنگ چالز اسكات» (مسئول دفتر ارتباطات وزارت دفاع):

به لطف گروهبان «جوزف سوييك» (كارمند دفتر نمايندگي وزارت دفاع) بازجويي از من همان شب چهارم نوامبر [13 آبان] توسط ايراني‌ها آغاز شد.
«سوبيك» آن روز بعدازظهر فهرست كاملي شامل مشخصات و شغل همه ما را در اختيار ما قرار داده بود. و موقعي هم كه مرا در اقامتگاه سفير چشم‌بسته روي صندلي نشانده بودند، توانستم صحبت‌هاي «سوبيك» را با ايراني‌ها بشنوم كه به آنها مي‌گفت: «او سرهنگ چارلز اسكات است. قبلا چندين بار در ايران بوده، فارسي را خيلي روان صحبت مي‌كند، و طي دهه 19960 مدني وابسته نظامي امريكا در ايران بوده است…»
نتيجه عمل «سوبيك»، كه هرگز نتوانستم علتش را دريابم، باعث شد كه ايراني‌ها همواره به من برچسب عامل «سيا» بزنند. و آن شب هم وقتي مرا براي بازجويي به ساختمان دبيرخانه بردند و پشت ميزي نشاندند، يكي از ايراني‌ها كه بقيه او را «حسين» صدا مي‌زدند بلافاصله پس از آغاز بازجويي مرا متهم كرد كه سرپرست پايگاه «سيا» در ايران هستم. ولي موقعي كه ضمن تكذيب ادعايش، خودم را «سرهنگ چارلز اسكات، افسر ارتش ايالات متحده امريكا» معرفي كردم، او بلافاصله در جوابم گفت:‌«اسم تو چارلز اسكات نيست. تو جرج لامبريكيس نام داريد. در يونان متولد شده‌اي و سال‌هاي طولاني از طريق ساواك به رژيم شاه كمك مي‌كرده‌اي… بله آقاي لامبريكيس ما همه چيز را درباره‌ات مي‌دانيم. تو سرهنگ ارتش امريكا نيستي، بلكه سرپرستي پايگاه سيا را در ايران به عهده داشت‌اي، حالا هم اگر هرچه زودتر به كارهايي كه كرده‌اي اعتراف كني، دردسر كمتري خواهي داشت…». (جرج لامبريكيس كه آنها مرا به جاي او گرفته بودند، قبلا در مقام افسر سياسي سفارتخانه خدمت مي‌كرد و متعاقب حادثه حمله روز 14 فوريه 1979 به سفارتخانه از ايران رفته بود).
موقعي كه مضمون گفتگوي ما حالت تكراري به خود گرفت، و در مقابل وارد كردن اتهام سرپرستي پايگاه «سيا» من هم مرتب آن را تكذيب مي‌كردم، يكي از تروريست‌ها [!] كه چهره بدمنظري داشت و مي‌ديد من اصلا حاضر نيستم اتهاماتي از قبيل: سرپرستي پايگاه «سيا»، ماموريت براي براندازي رژيم [امام] خميني، و بازگرداندن شاه به ايران را بپذيرم، بقدري عصباني شد كه فرياد زد: «اين جاسوس دارد دروغ مي‌گويد،‌بايد تنبيه شود»، ولي «حسين» با نرمي فراوان او را آرام كرد و سپس خطاب به من گفت:‌ «اگر از ذكر حقايق طفره نروي و هرجه زودتر به اعمال گذشته‌‌ات اعتراف كني، كمتر به دردسر خواهي افتاد…».

*گروگان«گروهبان ويليام كوارلز» (تفنگدار دريايي):

همان شب مرا به يكي ديگر از ساختمان‌هاي مسكوني كارمندان در محوطه سفارتخانه منتقل كردند. موقعي كه داشتم با چشم بسته راه مي‌رفتم، يكي از ايراني‌هاي همراهم براي كاستن از اضطرابم و دادن اطمينان خاطر كه مبادا گمان كنم قصد تيرباران كردن مرا در خارج ساختمان دارند، خطاب به من گفت: «نگران نباش، ما نمي‌خواهيم صدمه‌اي به تو بزنيم. اصلا نترس و ما را دوست خود بدان». بعد هم كه مرا به محل جديد بردند، چشمانم را باز كردند و پشت يك ميز نشاندند. ولي اين بار دستم را از جلو بستند.
چهار پنج ايراني در اتاق دايم از اين سو به آن سو مي‌رفتند و همه مي‌خواستند در آن واحد با من صحبت كنند. آنها كه اكثرشان انگليسي را خيلي خوب مي‌دانستند و بعضي‌هايشان در امريكا تحصيل كرده بودند، مسائل گوناگوني را از من مي‌پرسيدند، و از جمله مي‌خواستند بدانند راجع به شاه، بختيار، و بعضي كسان ديگر چه فكر مي‌كنم. ولي جواب‌هاي من اكثرا در حول اين محور بود كه: «چون مدت زمان زيادي نيست وارد ايران شده‌ام، به درستي از آنچه اتاق افتاده خبر ندارم».
بعد از مدتي يك بطري كوكاكولا آوردند كه محتوياتش يخ زده بود، و ناچار آن را مدتي تكان دادند تا به حالت مايع درآيد. ولي اين كار چنان كه بايد نتيجه اي نداشت، و من هم چون از صبح تا آن وقت چيزي نخورده بودم اجبارا بطري را به دهان گذاردم و مشغول مكيدن نوشابه منجمد شدم.
آن شب تا ديروقت گفتگوي ايراني‌ها با من طول كشيد. سرجوخه «كرتلي» كه همراهم در اتاق بود، روي كاناپه دراز كشيده و نشان مي‌داد كه به خواب رفته است. ولي احساس مي‌كردم كه او بايد ظاهرا خود را به خواب زده باشد، زيرا يك بار كه صحبت نجات ما به ميان آمد، او يك مرتبه از جايش برخاست و گفت:‌ «بايد صبر كرد تا تفنگداران دريايي براي نجات ما به اينجا حمله كنند». او با آگاهي به حضور يكي از ناوهاي هواپيمابر ما در خليج فارس چنين گمان مي‌كرد كه عنقريب تفنگداران دريايي مستقر در ناو به سفارتخانه خواهند رسيد.
ضمن آنكه من هم البته انتظاري جز اين نداشتم، بايد بگويم: در آن موقع تقريبا همه ما در خيال خود تصور مي‌كرديم به زودي يك هليكوپتر بزرگ در وسط محوطه سفارتخانه به زمين مي‌نشيند و تفنگداران دريايي كه از آن بيرون مي‌پرند در يك لحظه به اين هرج و مرج خاتمه خواهند داد.

*گروگان«بيل بلك» (مامور مخابرات):

اواخر شب كه احساس كردم احتياج به دستشويي دارم و مساله را با نگهبانانم در ميان نهادم، دو نفرشان مرا در حالي كه چشمان و دستانم بسته بود با خود به طرف دستشويي بردند.
يكي از آنان با من وارد كابين شد و دست‌هايم را باز كرد. ولي چون نوار چشم‌بندم را برنداشت، ناچار با راهنمايي او كه مي‌گفت: «توالت درست مقابلت قرار دارد» جلو رفتم و تيري در تاريكي انداختم. بعد هم او بلافاصله دستهايم را بست به اتاق باز گرداند. و در آنجا دوباره مرا روي صندلي نشاند.
ما چند نفر آمريكايي كه در آن اتاق بوديم، تمام طول شب را به مان وضع روي صندلي سپري كرديم، و در اين مدت هم گهگاه چرتي زديم.

*گروگان«جو هال» (افسريار):

حوالي نيمه شب بود كه با خود فكر كردم: واقعا چقدر دارد به من خوش مي‌گذرد! چون در عين حال كه حسرت يك خواب راحت داشتم، دندانم را مسواك نزده بودم، و با بدني عرق كرده و كثيف نيز واقعا احساس ناراحتي مي‌كردم. اما با تمام اين اوصاف، بعضي از امريكايي‌ها را مي‌ديدم كه عينا وضع مرا داشتند ولي با چشم و دست بسته روي صندلي به خواب رفته بودند.
سرانجام چند تن از ايراني‌ها به سراغم آمدند،‌ و بعد از آنكه دستم را باز كردند و مرا به دستشويي بردند، در اتاق ناهارخوري پتويي به من دادند و با اشاره به كف اتاق گفتند: «همين جا بگير بخواب»
خوشبختانه چون در كف اتاق فرش گسترده بود، آن را به مثابه بالش فرض كردم. و بعد از آنه روي زمين دراز كشيدم، سرم را زير پتو بردم. اما چون بسته بودن دستها خيلي برايم ناراحت‌كننده بود، آنقدر زير پتو با گره طناب كلنجار رفتم تا عاقبت توانستم دستم را باز كنم.
حدود ساعت 5 صبح بود كه از خواب بيدار شدم و بلافاصله پس از نگاهي به اطرافم، با خود گفتم: «اوه خداي من! ما هنوز اينجا هستيم. مرا باش كه فكر مي‌كردم اينها همه را در خواب ديده‌ام و دچار كابوس شده‌ام».

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ»در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(14)

گروگان آمريكايي:دانشجويان براي دعاوي خود دليل قانع‌كننده‌اي داشتند خبرگزاري فارس: اعتقاد دانشجويان جز اين نبود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *