تیتر خبرها

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(10)

«لوپز» گفت:متاسفانه دير شده است

خبرگزاري فارس: افسر امنيتي سفارتخانه با عصبانيت در بي سيم فرياد زد «نه !نه! اين كار را نكنيد! هيچ عملي كه حالت مبارزه با مهاجمين داشته باشد انجام ندهيد.» و بعد هم صداي لوپز را شنيدم كه مي‌گفت: متاسفانه دير شده است.

***5- در ساختمان كنسولگري

*گروگان«مارك ليجك» (كارمند كنسولگري):

يك بار كه نگاهي از پنجره ساختمان كنسولگري به بيرون انداختم گروهي از تظاهر كنندگان را ديدم كه به طرف ساختمان تداركات (در جنوب كنسولگري) يورش بردند؛ و پس از اينكه توانستند به كمك ميله‌هاي آهني درهايش را باز كنند وارد آن شدند و شروع به شعار دادن كردند.

*گروگان«گروهبان جيمز لويز» (تفنگدار دريايي):

من زياد به آنچه كه بعدا ممكن بود پيش بيايد فكر نمي‌كردم و تنها سعي داشتم ضمن ساكت نگهداشتن افراد درون كنسولگري مراقب حفظ امنيت ساختمان باشم تا كسي نتواند به درونش رخته كند.
با اينكه پنجره هاي ساختمان به خاطر داشتن ميله هاي آهني غير قابل نفوذ بود، ولي ايراني ها در ابتداي كار توانستند شيشه تعدادي از پنجره هاي طبقه همكف را بشكنند و از اين طريق با دستيابي به كمدهاي بايگاني و ميزهاي كنار پنجره تعدادي از وسائل و پرونده هاي را به هم بريزند. البته چون من بلافاصله در صدد مقابله بر آمدم و با چوبدستي ضربات محكمي به دست و بال چند نفرشان زدم آنها به زودي از اين كار دست كشيدند. و پنجره هاي شيشه شكسته را رها كردند. و رفتند.
پس از چندي يكي از ايراني‌ها توانست از طريق پنجره دستشويي طبقه دوم وارد ساختمان شود، كه چون در آن لحظه من وسط راه پله ايستاده بودم و داشتم به پيام هاي بي سيم گوش مي‌دادم، متوجه ماجرا نشدم. ولي تا به من خبر دادند كه صداي شكستن شيشه را در طبقه دوم شنيده اند، بلافاصله خودم را به دستشويي رساندم و در آنجا ديدم كه ين نفر داخل دستشويي ايستاده و چند نفر هم دارند خودشان را بالا مي‌كشند تا از پنجره وارد دستشويي شوند.
با مشاهد اين صحنه به گاري لي گفتم با تفنگش مواظب من باشد، و آنگاه ضامن بمب اشك آور را كشيدم و وارد شدم. ولي چون ايراني با ديدن من به سرعت دستشويي را ترك كردند و از پنجره بيرون رفتند، براي آنكه از دردسر گاز اشك آور خلاص شوم ناچار آن را از پنجره بيرون انداختم و بعد هم در دستشويي را محكم بستم.

*گروگان«سرجوخه استيون كرتلي» (تفنگدار دريايي):

در ساختمان بيژن داشتم به پيام هاي بي سيم گوش مي‌دادم كه شنيدم گروهبان لوپز در يكي از دستشويي هاي ساختمان كنسولگري از گاز اشك آور استفاده كرده است. ولي بلافاصله پس از اعلام اين خبر توسط لوپز، افسر امنيتي سفارتخانه با عصبانيت در بي سيم فرياد زد «نه !نه! اين كار را نكنيد! هيچ عملي كه حالت مبارزه با مهاجمين داشته باشد انجام ندهيد.» و بعد هم صداي لوپز را شنيدم كه مي‌گفت: متاسفانه دير شده است.

*گروگان«ريچارد كوئين» (كارمند كنسولگري):

ابتدا ايراني‌ها سعي كردند درهاي كنسولگري را كه به محوطه سفارتخانه باز مي‌شد بشكنند. ولي چون جنس اين درها از فلز قطور بود و حفاظت از آنها نيز توسط وسائل الكترونيك انجام مي‌گرفت موفقيتي به دست نياوردند.
بعد صداي پاي آنها را بالاي سرمان روي سقف ساختمان شنيديم و فهميديم كه قصد دارند ساختمان را به آتش بكشند! ولي به خاطر ريزش باران نتوانستند به هدف خود برسند[!!].
پس از مدتي برق ساختمان قط شد. و به خاطر مي‌آورم كه درست در همان لحظه دو نفر از كارمندان ايراني كنسولگري جيغ كشيدند و گروهي از آن نيز به زير ميزها پناه بردند.
آنگاه صداي شكستن شيشه به گوشمان خورد و معلم شد يكي از ايراني‌ها كه توانسته خود را به پنجره دستشويي طبقه دوم برساند، با شكستن شيشه آن قدم به داخل دستشويي گذارده است.
از بين پنجره هاي ساختمان كنسولگري آنهايي كه رو به طرف خيابان قرار داشت قبلا با آجر مسدود شده بود و پنجره هاي سمت محوطه سفارتخانه نيز به خاطر نصب ميله هاي آهني نمي‌توانست مورد استفاده مهاجمين براي ورود به ساختمان قرار گيرد، مگر همان يك پنجره مربوط به دستشويي طبقه دوم كه استثنائا ميله آهني نداشت و يكي ازمهاجمين توانست با عبور از آن وارد ساختمان شود.
موقعي كه گروهبان لوپز موفق شد با استفاده از گاز اشك آور مهاجم را فراري دهد، سعي كرديم در دستشويي را طوري ببنديم كه ديگر كسي نتواند از آنجا به داخل ساختمان نفوذ كند. و البته چون در دستشويي ها معمولا از خارج قابل قابل قفل كردن نيست، لذا ما و مراك ليجك با استفاده از تعدادي مفتول جالباسي كوشيديم تا حد امكان آنر محكوم ببنديم. ولي با اين حال باور نمي‌شد كه فشار چند نفر از داخل دستشويي نتواند قدرت باز كردن در آن را نداشته باشد.

گروگان«گاري لي» (كارمند خدمات عمومي):

بعضي از كارمندان ايراني كنسولگري دچار چنان وحشت بي پايه اي شده بودند كه وقتي صداي راه رفتن مهاجمين را روي سقف ساختمان شنيدند فرياد زدند «آنها به پشت بام رفته اند تا ساختمان را آتش بزنند.».
البته در اينكه عده اي از مهاجمين روي بام كنسولگري راه مي‌رفتند، كسي ترديد نداشت. ولي كارمندان ايراني بدون توجه به اينكه محال است بتوان يك ساختمان مستحكم بتوني را به سادگي آتش زد، شديدا در اضطراب به سر مي‌بردند. و شايد هم نمي‌دانستند كه شدت گرما و هواي دم كرده درون ساختمان آنان را دچار اين توهم كرده است. زيرا وقتي سيستم حفاظت كنسولگري به كار مي‌افتاد، تمام مجاري تهويه نيز بسته مي‌شد و هواي داخل ساختمان به صورتي خفقان آور در مي‌آمد.
شنيدن صداي پا از سقف بقدري كارمندان ايراني را ناراحت كرده بود كه بعضي هايشان مثل شبستري رنگشان مثل گچ سفيد شده و از شدت ترس نزديك بود سكته كنند. بخصوص او كه از جريان حمله ماه فوريه به سفارتخانه نيز خاطرات بدي در ذهن داشت، و حالا هم مي‌رفت تا شاهد حمله دومي به سفارتخانه باشد.
پس از آن هم موقعي كه گروهبان «لوپز» با پرتاب گاز اشك آور توانست مهاجمين را از دستشويي طبقه دوم بيرون كند، حدود 15 الي 20 دقيقه طول كشيد كه تقريبا همه آنها اطراف كنسولگري را تخليه كردند و رفتند تا خود را براي تصرف ساختمان دبيرخانه آماده كنند.
به اين ترتيب گويي كه مهاجمين اصولا از تسخير كنسولگري منصرف شده باشند، به كلي دست از سرمان برداشتند و ما را مدتي طولاني به فراموشي سپردند.

*گروگان«ريچارد كوئين» (كارمند كنسولگري):

ما يازده آمريكايي بوديم كه به اتفاق گروهي از كارمندان ايران حدود دو ساعت در ساختمان كنسولگري سنگر گرفته بوديم، و امنيت ما هم به جز يك بار كه مهاجمين به تلاشي ناموفق براي رخنه از طريق پنچره دستشويي طبقه دوم دست زدند، به خطر نيافتاده بود.
طي اين مدت چون دايم از طريق پيامهاي بي‌سيم به آنچه در نقاط ديگري سفارتخانه رخ ي‌داد واقف مي‌شديم. موقعي كه شنيديم ساختمان دبيرخانه به تصرف ايرانيها درآمده است، سركنسول «ديك مورفيلد» تصميم گرفت مسافران كشتي را تخليه كند، و بنا به دستور او همگي آماده ترك كنسولگري شديم.
ما گرچه از ساختمان كنسولگري مستقيما به كوچه پشت سفارتخانه راه داشتيم، ولي چون پس از وقوع حادثه شليك «آرپي جي» به كنسولگري، تمام پنجره‌هاي ور به خارج آن را با آجر مسدود كرده بودند، لذا نمي‌توانستيم از اوضاع و احوال كوچه پشت سفارتخانه مطلع شويم. ضمن آنكه از طريق دو پنجره كوچك روشنايي هم ديد بسيار محدودي داشتيم و واقعا نمي‌دانستيم كه اگر از در عقب بيرون برويم چه مسايلي برايمان پيش خواهد آمد.
در اين ميان چون راهي براي آگاهي از وضعيت كوچه پشتي جز بازكردن در كشويي كنسولگري – كه براي ورود و خروج مراجعين صدور ويزا مورد استفاده قرار مي‌گرفت – وجود نداشت، لذا من به اتفاق يكي از نگهبانان ايراني كنسولگري به طبق پايين رفتيم و در حالي كه آشكارا مضطراب بودم (چون واقعا نمي‌دانستم پشت در چه خواهم ديد)‌آهسته در كشويي را باز كردم.
به محض اينكه در باز شد، چشمم به دو سه مامور پليس افتاد. ابتدا فكر كردم بايد از پاسداران انقلاب باشند كه براي رد گم كردن اونيفورم پليس پوشيده‌اند. ولي چون آنها مرا شناختند و فهميدم كه از ماموران دولتي ويژه حفاظت از سفارتخانه هستند، با چند كلمه فارسي دست و پا شكسته برايشان توضيح دادم كه قصد داريم همگي از كنسولگري خارج شويم. و بعد هم به سركنسول گفتم كه اوضاع براي ترك كنسولگري مناسب است.
ابتدا به دستور سركنسول قرار شد تمام افراد درون ساختمان به گروههاي ده نفري تقسيم شوند و به مرور ساختمان را ترك كنند. ولي موقعي كه حركت براي خروج آغاز شد، هجوم جمعيت مساله گروه‌بندي را به هم ريخت و ماموران پليس هم چون اطلاع چنداني از قضيه نداشتند، فقط به بازرسي كارت شناسايي افرادي كه خارج مي‌شدند اكتفا كردند.
بعد از آنكه همه كنسولگري را ترك گفتند، سركنسول «مورفيلد» در كشويي را قفل كرد و من و او به اتفاق چهارتن ديگر قدم زنان به راه افتاديم.
در آن لحظات فكر مي‌كنم همه ما تصوري جز اين در ذهن خود نداشتيم كه سري به منزل «مورفليد» مي‌زنيم، آبجويي مي‌نوشيم، يك دست بريج بازي مي‌كنيم، و منتظر مي‌مانيم تا اوضاع به حال عادي برگردد. فردا صبح هم دوباره به سر كارمان برمي‌گرديم و بعد از يك روز كه در واقع مي‌بايست جزء تعطيلاتمام بدانيم، باز روز از نو و روزي از نو.
بقدري آسوده خاطر و فارغ‌البال طول كوچه را مي‌پيموديم كه فراموش نمي‌كنم حتي وقتي يكي از ايرانيهاي مراجع به كنسولگري اتومبيلي را نگهداشت و خواست ما را سوار كند، چون ديديم هر شش نفرمان در آنجا نمي‌گيريم، دعوتش را قبول نكرديم و ترجيح داديم همچنان پياده به راه خود ادامه دهيم.
هنوز چند صد متري بيشتر جلو نرفته بوديم كه با شنيدن صداي شليك تير هوايي ناچار به توقف شديم، و موقعي كه به پشت سرمان نگاه كرديم، يكي از همان پليس‌هاي مامور حفاظت كنسولگري را ديديم كه در تعقيبمان دست به تيراندازي هوايي زده بود.
از قرار معلوم، اين مامور پليس پس از خروج ما از كنسولگري ضمن تماس با شبه نظاميان مهاجم به سفارتخانه، از ماجرا آگاه شده و با پيوستن به آنان در صدد برآمده بود از فرارمان جلوگيري كند.
چند لحظه بعد هم خود را ناگهان در محاصره گروهي از شبه نظاميان ديديم كه خطاب به ما پشت سر هم فرياد مي‌زدند: «مامور سيا، مامور ساواك»

گروگان«رابرت اود» (كارمند كنسولگري):

موقعي كه تماس ما از طريق بي‌سيم با دبيرخانه قطع شد، سركنسول «مورفيلد» تصميم گرفت همگي را از ساختمان كنسولگري خارج كند.
محل خروج ما در پشت ساختمان كنسولگري كه به كوچه‌اي باز مي‌شد و معمولا مورد استفاده مراجعين صدور ويزا قرار مي‌گرفت. موقع ترك ساختمان هم معلوم نيست به چه علت مرا در اول صف قرار دادند و بقيه پشت سر من آماده خروج از كنسولگري شدند.
بين ايرانيهاي كه همراه ما طي آن چند ساعت در كنسولگري محبوس ماندند، پيرمردي ديده مي‌شد كه البته از كارمندان سفارتخانه نبود، ولي به خاطر بعضي ملاحظات – علي رغم نپذيرفتن مراجعين ايراني در آن روز به كنسولگري راهش داده بوديم تا برايش ويزا صادر كنيم.
پيرمرد بيچاره كه چشمان بسيار ضعيفي داشت و مي‌شد گفت تقريبا كور بود، بقدري از آن اوضاع ترسيده بود كه نمي‌توانست درست راه برود و به همين جهت وقتي بنا شد كنسولگري را ترك كنيم از من خواست تا كمكش كنم. موقعي هم كه داشتم او را از پلكان پايين مي‌بردم، محكم بازوانم را چسبيده بود و پشت سر هم مي‌گفت: «خدا خيرت بدهد پسرم! خدا خيرت بدهد»….. ولي البته بعد معلوم شد كه خداوند در آن روز بخصوص هرگزر تصميم نداشت خيري به من بدهد!
بعد از ترك ساختمان كنسولگري چون ديدم كوچه كاملا آرام و بي‌سرو صداست، پيرمرد را آهسته به سمت اتومبيلي كه يكي از بستگان او در آن منتظرش بود بردم و كمك كردم تا بنشيند.
البته اگر در آن موقع تشخيص مي‌دادم كه بعدا چه پيش خواهد آمد، حتما همراه پيرمرد وارد اتومبيل مي‌شدم و ا زراننده مي‌خواستم كه هر چه زودتر مرا از آن محل دور كند و به منزلم يا حداقل به سفارتخانه يكي از كشورهيا دوست آمريكا برساند. ولي چون اوضاع در كوچه كاملا آرام بود و علتي براي نگراني وجود نداشت، من هم بدون توجه به اينكه لحظاتي به صورت يك گروگان درخواهم آمد، تمام آنچه گذشته بود را در يك تظاهرات معمولي كه سرانجام پس از نوعي تحصن و يا اقدامي مشابه خاتمه مي‌يابد – تلقي كردم، و بدون تشويش خاطر پس از كمك به پيرمرد، به چند تن ا زهمكارانم: سركنسول مورفيلد، ريچارد كوئين، گاري لي، دان كوك، و گروهبان لوپز پيوستم و همراه آنان قدم زنان به راه افتادم.
در حالي كه باران ملايمي مي‌باريد به انتهاي كوچه رسيديم و آنجا لحظه‌اي ايستاديم تا مسيرمان را تعيين كنيم. يك نفر پيشنهاد كرد: «بهتر است به سفارت سوئد برويم». ولي ديگري جواب داد: «چون امروز يكشبنه است، سفارت سوئد قاعدتا بايد تعطيل باشد.» و من نفهميدم كه او به چه دليل فكر مي‌كرد سفارت سوئد يكشنبه‌ها تعطيل است؟ چرا كه در تهران هيچوقت يكشنبه‌ها روز تعطيل به حساب نمي‌آمد و همه مشغول كار بودند.
بعد سركنسول مورفيلد پيشنهاد كرد: همگي به منزل او برويم و منتظر بمانيم تا اوضاع به حال اول برگردد؛ كه چون نظر او را پذيرفتيم، به سمت راست برگشتيم تا به حركتمان در جهت منزل او ادامه دهيم. ولي چند قدم جلوتر ناگهان در محاصره عده‌اي ايراني مسلح قرار گرفتيم، كه نمي‌دانم از چه گروهي بودند: شبه نظاميان، افراد كميته، پاسداران؟ يا گروههاي متفرقه ديگر.
بلافاصله آنها دور ما را گرفتند، به زبان انگليسي فرياد زدند: «برگرديد! برگرديد! » ولي ما بدون توجه به دستورشان تا خواستيم راهمان را ادامه بدهيم، ناگهان مواجه با شكليك تيرهوايي شديم. و چون فهميديم كه مساله شوخي‌بردار نيست فورا عقب گرد كرديم.
مردان مسلح، كه از كميته بودند يا از هر جاي ديگر، لباس استتار نظامي به تن داشتند، و ما را در جهت عكس ترافيك خياباني كه مملو از اتومبيل بود به جلو مي‌راندند تا دوباره به سفارت آمريكا برگردانند.
هيچ فراموش نمي‌كنم كه در آن لحظات گروه كثيري از مردم ما را نگاه مي‌كردند و شاهد وضعيت ما بودند، ولي حتي يك نفرشان جلو نيامد تا از ما حمايت كند. و واقعا هم تا امروز هرگز نتوانسته‌ام بفهمم كه چرا مردم آن روز نخواستند قدم پيش بگذارند و در ماجرا دخال كنند؟ مي‌ترسيدند، يا مثل خود ما گيج و دستپاچه شده بودند، و يا علت ديگري داشت كه من نمي‌دانم؟

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(14)

گروگان آمريكايي:دانشجويان براي دعاوي خود دليل قانع‌كننده‌اي داشتند خبرگزاري فارس: اعتقاد دانشجويان جز اين نبود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *