یکشنبه , ۲ اردیبهشت ۱۳۹۷
قالب وردپرس درنا توس

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(8)

ايراني هايي مهاجم به سفارتخانه‌ از شهادت استقبال مي‌كردند

خبرگزاري فارس: من مطمئنم كه اگر در آن لحظات به سوي ايرانيها تيري شليك مي‌كرديم،‌بي‌ترديد همگي كشته مي‌شديم. چون ايرانيهايي كه به سفارتخانه‌ هجوم آورده بودند اصولا از شهادت استقبال مي‌كردند.

*گروگان«بيل بلك» ( مامور مخابرات):

ناگهان متوجه شدم كه 6 يا 8تن از تفنگداران پستهاي نگهباني خود را در طبقات پايين رها كرده‌اند و به سرعت از پله‌ها به سمت طبقه دوم مي آيند.با ديدن اين صحنه ابتدا فكر كردم اشتباهي رخ داده است. چون به عقيده من، نه تنها هرگز نمي‌بايست به تفنگداران دستور عقب‌نشيني و گريز داده مي‌شد، بلكه ضرورت داشت آنها تا آخرين لحظه در موضع خود بايستند و با گاز اشك‌آور در زيرزمين از پيشروي ايرانيها جلوگيري كنند. آن هم نه با پرتاب يكي دو بمب اشك‌آور، كه اشباع تمام فضاي زيرزمين از اين گاز .
تفنگداران چون از ماسكهاي ضد گاز استفاده مي‌كردند، به راحتي مي‌توانستند بدون آزردن خود هر دو دقيقه يك بار بمب جديدي پرتاب كنند؛و اين كار را هم تا جايي ادامه دهند كه ايرانيها به حال خفقان درآيند و ناچار زرزمين را ترك كنند.
ولي در كش و قوس اين خيالات ، در همان لحظات اول فهميدم كه به خاطر دستور كاردار سفارتخانه مبني بر پرهيز از ابراز خشونت، تفنگداران دريايي هم مواضع خود را رها كرده‌اند و به سرعت از پله‌ها بالا آمده‌اند تا در طبقه دوم ساختمان دبيرخانه به ديگران ملحق شوند.
به مرور كه مساله اشغال سفارتخانه جدي‌تر شد، گروهبان همرديف «مايك مولر» ( از مسئولين عملياتي تنفگداران دريايي) نيز حالتي آشفته‌تر پيدا مي‌كرد و از خود تمايل زيادي براي انجام اقداماتي قاطع عليه مهاجمين نشان مي‌داد.او كه درصدد بود تفنگداران را با خود همراه كند، مرتب با لحني تحريك‌آميز خطاب به آنها فرياد مي‌زد:« وقتي اجازه تير‌اندازي نداريد، پس اين تفنگي كه در دست شما است به چه درد مي‌خورد؟» و با اداي چنين كلماتي خشم خود را عليه دستور منع تيراندازي و پرتاب گاز اشك‌آور بيان مي‌كرد.زيرا وقتي كه مهاجمين فريادكنان مرگ ما را مي‌خواستند(!)، صدور چنين دستوري در حقيقت مثل دستبندزدن به «مولر» بود و به وي اجازه نمي‌داد تا آن‌گونه كه مي‌خواهد از خود واكنش نشان دهد.
در حالي كه هم ما در پناهگاه مطمئني به سر مي‌برديم و هم تفنگداران از نظر سلاح و مهمات هيچ كمبودي براي حفاظت از ما نداشتند، ولي كليه تفنگداران دريايي علي‌رغم تمام آموزشهاي قبلي خود براي مقابله با چنين اوضاعي، عملا احساس مي‌ كردند كه ناتوان مانده‌اند و كاري از دستشان بر نمي‌آيد.
من چون سابقا در رسته تفنگداران دريايي خدت مي‌كردم در آن لحظات به خود مي‌گفتم:اگر جاي آنها قرار داشتم، اول از همه چند تير از بالاي سر دانشجويان شليك مي‌كردم تا هم هشداري داده باشم و هم بقيه مهاجمين را از ورود به سفارتخانه بترسانم.
زيرا آنطور كه مشهود بود، نه دانشجويان اسلحه زيادي با خود داشتند، و نه وزارت خارجه ايران مي‌توانست پس از آغاز تيراندازي ما اجازه دهد كه دانشجويان به پيشروي خود ادامه دهند… و خلاصه، همين يك اقدام كوچك مي‌توانست به آنها بفهماند كه فكر نكنند تفنگهاي ما اسباب‌بازي‌است.

*گروگان«سرهنگ چارلز اسكات»( مسئول دفتر ارتباطات وزارت دفاع):

من مطمئنم كه اگر در آن لحظات به سوي ايرانيها تيري شليك مي‌كرديم،‌بي‌ترديد همگي كشته مي‌شديم. چون ايرانيهايي كه به سفارتخانه‌ هجوم آورده بودند اصولا از شهادت استقبال مي‌كردند و فلسفه چسباندن تصوير بزرگ (امام) خميني روي سينه‌هايشان نيز جز اين نبود كه: اطمينان داشند اگر كار به تيراندازي كشيد خواهند توانست عكسهاي بسيار هيجان‌انگيزي از يك ايراني تير خورده بگيرند كه خونش تصوير (امام) خميني را رنگين كرده است.
آنها استاد تبليغات بودند و ما نمي‌بايسيت كاري كنيم كه زمينه براي گرفتن عكس مورد نظرشان فراهم شود. به نظر من همه كساني كه از ديوار سفارتخانه بالا آمدند با آگاهي كامل نسبت به امكان كشته شدن خود دست به اين اقدام زدند، و هرگز هم از اينكه خود را به مهلكه خواهند انداخت احساس ناراحتي نكردند.
با توجه به همين مساله بود كه وقتي «لينگن» دستور داد از هر عمل منجر به افزايش خشونت پرهيز شود، احساس كردم كه واقعا بهتر از اين نمي‌شد در آن وضعيت تصميمي گرفت.

*گروگان«ملكم كالپ» (كارمند بخش اقتصادي):

موقعي كه همه وارد طبقه دوم شدند، من با كمك چند تن از تفنگداران دريايي يك ميز بزرگ و سنگين را پشت در فولادي مدخل طبقه دوم قرار داديم.سپس يخچالي را كشان كشان تا پشت در برديم و آن را روي ميز گذارديم. آنگاه يك نيمكت را به ميز تكيه داديم. و سر آخر هم موقعي كه فضاي بين پايه‌هاي ميز و در ورودي را با تعدادي كازيه پر كردم، به نظرم رسيد كه طبقه دوم ساختمان بيرخانه به كلي تسخير ناپذير شده وديگر هيچكس نمي‌تواند پس از بالا آمدن از پله‌ها، در ورودي به راهروي طبق دوم را بگشايد.
بعد هم كه بين افراد داوطلب اسلحه توزيع شد، من نيز تفنگي همراه با 25 تير فشنگ برداشتن و همنجا نشستم و منتظر حوادث چشم‌ به در دوختم.
در آن هنگام جز چند نفر معدود كه وحشتزده بودند، بقيه به طور كلي آراشم داشتند و گمان مي‌كردند كه دولت ايران به زودي براي نجات ما همان گونه كه قبلا در ماه فوريه انجام داده – وارد عمل خواهد شد.بخصوص كه مي‌دانستيم دولت در يك تماس تلفني نيز بر اين مساله تاكيد كرده است.
با يادآوري آنچه در ماه فوريه ( 25 بهمن 1357)‌ اتفاق افتاده بود، حيرت‌زده با خود فكر مي‌كردم كه : واقعا چطور شد در آن حادثه علي‌رغم حمله مسلحانه به سفارتخانه و تير‌اندازي فراوان،‌ هيچيك از آمريكاييها كشته نشدند؟ و حالا هم كه سفارتخانه دوباره مورد حمله قرار گرفته، آيا بهتر نيست براي جلوگيري از خونريزي، مثل دفعه قبل تسليم مهاجمين شويم؟
با توجه به اينكه ايالات متحده آمريكا مدتها بود ديگر در ايران قدت‌نمايي نمي‌كرد(!)، احتمال دادم اين مرتبه هم ناچار بايد خود را تسليم كنيم.ولي در عين حال نيز اصلا رغبتي به تسليم‌پذيري نداشتم و دلم مي‌خواست وضعي پيش بيايد كه درگير يك جنگ تمام عيار با مهاجمين شويم.
غرق اين گونه افكار بودم كه اطلاع دادند«لينگن» كاردار سفارتخانه پيامي به اين مضمون فرستاده است:
« اصلا سعي نكنيد دست به كاري بزنيد كه خشونت را افزايش دهد، حتي گاز اشك‌آور هم به كار نبريد…»

*گروگان«گروهبان كوين هرمينگ» (تفنگدار دريايي):

بعد از آنكه در فلزي طبقه دوم ساختمان دبيرخانه را محكم بستيم و ارتباط اين طبقه را با راه پله قطع كرديم، دانشجويان هم پس از خروج از زيرزمين خود را به طبقه دوم رساندند.
بعضي از آنها در حالي كه با مشت به در فلزي مي‌كوبيدند، فرياد مي‌زدند:‌«در را باز كنيد! در را باز كنيد!»‌و عده‌اي ديگر با صداي بلند مي‌گفتند:‌« ما قصد نداريم به شما صدمه‌اي بزنيم،‌ ما فقط مي‌خواهيم به عنوان يك حركت سياسي مدتي در اينجا متحصن شويم» ، و يا چيزي شبيه اين.

*گروگان«ملكم كالپ» (كارمند بخش اقتصادي):

موقعي كه ايرانيها به طبقه دوم رسيدند و با در فلزي بسته مواجه شدند، كوشيدند در را به آتش بكشند تا شايد از اين طريق موفق به گشودنش شوند. ولي اينكه چطور امكان داشت بتوان در فلزي را آتش زد، به عقل من كه چيزي نمي‌رسد!
دو تن از تفنگداران دريايي كه پس از آگاهي به قضيه آتش زدن در هيجان زده شده بودند، پشت سر هم با صداي بلند فرياد مي‌زدند:«‌آنها در فلزي را آتش زده‌اند! آتش زده‌اند!» و در عين حال كه با كف دست خود پشت در را لمس مي‌كردند، هر لحظه نيز با يك كپسول آتش‌نشاني مقداري مواد خاموش كننده به پشت در مي‌پاشيدند!
در چنين وضعيتي منهم جلو رفتم و دستم را پشت در ماليدم تا ببينم شدت گرماش آتش به چه حدي رسيده است.ولي با اينكه هيچ حرراتي احساس نكردم، حرفي هم نزدم. چون تفنگداران دلشان به استفاده از كپسول آتش نشاني خوش بود، ترجيح دادم سرگرمي آنها را زائل نكنم و بگذارم حداقل از اين طريق دلشان خوش باشد.بعد از آن هم زير ي ميز خزيدم و در حالي كه به ديوار تكيه داده بودم ، تفنگم را روي زانو گذاشتم و منتظر ماندم.

*گروگان«جان ليمبرت» ( افسر سياسي):

چون هنوز وعده دولت ايران در مورد اعزام قواي كمكي عملي نشده بود و دانشجويان هم داشتند به كارهايي دست مي‌زدند كه از مساله «قرائت اعلاميه و ترك سفارتخانه» فراتر مي‌رفت، لذا دوباره تلفني با منشي نخست وزير تماس گرفتم تا او را از اوضاع باخبر كنم.
خانم منشي ابتدا با تكرار همان مطالب قبلي اطمينان داد كه هيچ جاي نگراني نيست و دولت همه چيز را تحت كنترل دارد. ولي من با حالتي شتاب‌زده در جوابش گفتم :« خيلي متاسفم كه بايد اطلاع بدهم اوضاع به مراتب وخيم‌تر از حد تصور شماست. در اينجا هر آن امكان دارد خوني ريخته شود؛ و چون ما نمي‌خواهيم چنين وضعي پيش بيايد، لذا شما را مسئول عواقب كار مي‌دانيم.»
منشي نخست وزير پس از شنيدن حرفهايم ، جواب داد:« پس يك لحظه گوشي را نگهداريد تا راهي برايتان پيدا كنم.» سپس تماس مرا با چند
نفر، و سرآخر هم با معاون نخست وزير برقرار كرد.
در گفتگو با معاون نخست وزير يك بار ديگر قضايا را برايش تشريح كردم؛ و ضمن تاكيد بر وخامت اوضاع، بخصوص از وي خواستم توضيح دهد كه تاكنون چه اقدامي براي نجات ما انجام گرفته است.
معاون نست وزير در جواب باز همان كلماتي را كه بارها شنيده بودم تكرار كرد و گفت: «نبايد نگران باشيد، چون دولت همه چيز را تحت كنترل دارد». ولي من با اصرار از او خواستم حداقل بگويد: چه قدمي تاكنون برداشته‌اند و در حال حاضر چه برنامه‌اي در پيش دارند؟ پاسخ معاون نخست وزير اين بود: «آنچه الان قصد انجامش را داريم اين است كه بعدازظهر جلسه‌اي تشكيل بدهيم و براي حل مساله تصميماتي بگيريم. ….»
با شنيدن اين حرف فهميدم كه فعلا بايد روي پاي خودمان بايستيم و انتظار دريافت كمك فوري از دولت نداشته باشيم.
در آن موقعيت مي‌بايست هر چه در توان داشتيم به كار مي‌گرفتيم تا جان اعضاي سفارتخانه و حدود 75 نفر كارمندان ايراني خود را حفظ كنيم. زيرا به هر حال مسئوليت اين گروه از ايرانيها، كه در ميانشان تعداد زيادي زن هم اعم از منشي و تكنسين و تلفنچي – ديده مي‌شد به عهده ما بود. و همگي آنها نيز در موقعيتي آسيب‌پذير شبيه ما قرار داشتند.

*گروگان«گروهبان راكي سيك من» (تفنگدار دريايي):

با نگاهي به محوطه جلوي سفارتخانه، ايرانيها را ديدم كه اطراف ساختمان دبيرخانه را محاصره كرده بودند. بسياري از آنان كه فوق‌العاده هيجان زده به نظر مي‌آمدند، درست مثل كودكاني كه به پارك تفريحات قدم گذارده‌اند از اين سو به آن سو مي‌دويدند، و در عين حال نيز مشتهاي گره كرده خود را به ما نشان مي‌دادند.
من هم البته در مقابل مشتم را به آنها نشان مي‌دادم و گهگاه برايشان شيشكي مي‌بستم و فرياد مي‌زدم: «زود باشيد از اينجا گورتان را گم كنيد».

*گروگان«گروهبان كوين هرمنينگ» (تفنگدار دريايي):

از پنجره طبقه دوم مي‌ديدم كه شبه نظاميان مهاجم «آل گولاسينسكي» (افسر امنيتي سفارتخانه) را دست بسته دور ساختمان دبيرخانه مي‌گردانند؛‌و در همان حال كه گروهي دورش را گرفته‌اند، يكي هم طپانچه‌اي را به طرفش نشانه رفته است.
با مشاهده سر وضع به هم ريخته «آل» و از اينكه با او چنين معامله‌اي مي‌كنند، خيلي دلم به حالش سوخت. چون واقعا براي «آل» خيلي احترام قايل بودم، و بخصوص اطلاع داشتم كه او طي چند ماه گذشته بارها توانسته اغتشاشهاي ديگري را نيز صرفا به وسيله گفتگو با مزاحمين آرام كند.
آن روز هم مسلما «آل» فكر كرده بود كه با همين روش خواهد تواسنت مساله را خاتمه دهد. و من بالشخصه مطئنم كه چون او مي‌دانست با خارج شدن از ساختمان دبيرخانه براي مذاكره با دانشجويان، خطر بزرگي را به جان خواهد خريد، بنابراين هرگز نمي‌تواند به بي‌لياقتي متهم شود.

*گروگان«سرهنگ چالز اسكات» (مسئول دفتر ارتباطات وزارت دفاع):

از پنجره طبقه دوم «آل گولاسينسكي» را مي‌ديدم كه چند تن از شبه نظاميان او را دور ساختمان دبيرخانه مي‌گرداندند، و در همان حال نيز صداي «آل» را مي‌شنيدم كه گهگاه خطاب به ما فرياد مي‌زد: «آنها فقط مي‌خواهند در داخل ساختمان متحصن شوند. به نظر من از هيچ طريقي نمي‌شود از ورود به ساختمان منصرفشان كرد. آنها فقط مي‌خواهند در داخل ساختمان متحصن شوند…» به نظر من چون «آل» حالت گروگان داشت، پس حرفهايي هم كه مي‌زد حتما از روي اجبار و اكراه بود.

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان يزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *