تیتر خبرها

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(6)

بين ما كسي تصور نمي كرد بحران بيش از يكي-دو ساعت دوام بياورد

خبرگزاري فارس:خارج ساختمان دبيرخانه صدها نفر عليه آمريكا شعار مي‌دادند و گهگاه با مشت به درها مي‌كوبيدند .در طبقه دوم هيچ يك از ما نشان نمي‌داديم كه به وحشت و اضطرابي غيرعادي دچار شده باشيم. زيرا به نظر نمي‌رسيد بين ما كسي غير از اين تصور كند كه بحران موجود بتواند بيش از يكي دو ساعت دوام بياورد.

**در ساختمان دبير خانه

*گروگان»كورت بارنس مامور مخابرات:

كوشش ما در مركز مخابرات سفارتخانه اين بودكه هر چه زودتر راجع به سرنوشت اسناد محرمانه و وسائل ارتباطي تصميمي بگيريم.
البته ما براي نابود كردن آنها مشكلي نداشتيم و راه و روش كار را به خوبي مي‌دانستيم. ولي چون هنوز اين اقدام مورد تائيد كار قرار نگرفته بود، به همين جهت در بلا تكليفي به سر مي‌برديم و نمي‌دانستيم بالاخره چه بايد بكنيم.
در تماسهاي كه با بروس لينگن داشتيم يك بار از او پرسيديم، چه موقع برنامه تخريب را آغاز كنيم؟ ولي كاردار كه تشخيص مي‌داد بايد بيشتر صبر كرد، جواب داده بود فعلا دست نگهداريد.
در آن موقع مسئله مهم براي ما تخريب وسايل و لوازم موجود در مركز مخابرات بود، كه كاري سنگين و وقت‌گير به حساب مي‌آمد، وگرنه براي نابود كردن اسناد و مدارك محرمانه چندان به وقت و انرژي زياد نياز نداشتيم.

*گروگان«چارلز جونز» (مامور مخابرات):

موقعي كه احساس كردم همه سراسيمه‌اند و اوضاع درهمي پديد آمده، تصميم گرفتم كار نابودي اسناد و مدارك محرمانه را شروع كنم. زيرا تجربيات گذشته به من آموخته بود كه در مواقع بحراني به خاطر اضطراب و دستپاچگي هرگز نمي‌توان كارها را به صورت مطلوب به سامان رساند.
من چون قبلا طي وران جنگ شش روزه 1967 در قاهره و زمان سقوط ويتنام جنوبي در سايگون خدمت مي‌كردم، به همين جهت از حجم كاري كه براي نابود كرن تمام اسناد و وسايل مي‌بايست صورت بگيرد كاملا آگاه بودم. بخصوص در قاهره، كه چون فقط وقتي اوضاع خيلي به وخامت گراييد دست به كار شديم و با حالتي عجولانه و سراسيمه كار انهدام اسناد و وسايل را آغاز كرديم. بعد از آن به خود گفتم كه: «ديگر هرگز نبايد در چنين شرايطي دست به عمليات تخريبي بزنم.»
در سفارتخانه تهران انبوهي از اسناد و مدارك محرمانه وجود داشت، كه نگهداي اكثر آنها چندان برايمان ضروري نبود، و لذا قبل از اينكه دستور انهدام صادر شود، تصميم گرفتم شخصا كار را آغاز كنم تا تمام مدارك غيرضروري را قبل از بروز شرايط بحراني و سراسيمگي كارمندان نابود كرده باشم.
يكي از همكارانم وقتي ديد قبل از تصميم‌گيري مقامات مسئول سفارتخانه دست به كار شده‌ام، اقدام مرا ناشي از وحشتي بي‌اساس دانست و گفت: فكر نمي‌كند چنين عملي لازم باشد. ولي من در مقابل به او جواب دادم: «نه! مطمئن باش كه وحشت من بي‌اساس نيست. چون از تجربيات گذشته پند گرفته‌ام و مِ‌دانم كه اگر بحران به اوج برسد و بخواهيم با دستپاچگي كار كنيم چه پيش خواهد آمد. بنابراين از هم‌اكنون بايد مقدمات كار آغاز شود تا اگر شرايط وخيم شد دست و پايمان را گم نكنيم.»

*گروگان«بيل بلك» (مامور مخابرات):

با اينكه در خارج ساختمان دبيرخانه صدها نفر عليه آمريكا شعار مي‌دادند و گهگاه با مشت به درها مي‌كوبيدند تا شايد راهي براي نفوذ به درون ساختمان اصلي پيدا كنند،در طبقه دوم دبيرخانه همه ما آرام بوديم و هيچ يك نشان نمي‌داديم كه به وحشت و اضطرابي غيرعادي دچار شده باشيم. زيرا به نظر نمي‌رسيد بين ما كسي غير از اين تصور كند كه بحران موجود بتواند بيش از يكي دو ساعت دوام بياورد.
در آن موقع «آل گولاسينسكي» (افسر امنيتي سفارتخانه) با «ما يك هاولند» (افسر محافظ كاردار) كه اتومبيلش در جلوي وزارت خارجه ايران پارك شده بود، از طريق بي‌سيم ارتباط داشت. و ما با شنيدن گفتگوي آن دو مي‌دانستيم كه «بروس لينگن» (كاردار) به اتفاق «ويكتور تام‌ست» (عضو ارشد سياسي) در وزارت خارجه مشغول فعاليت هستند تا بتوانند مقدمات اعزام يك نيروي كمكي را براي نجات سفارتخانه از محاصره دانشجويان فراهم كنند.
به نظر ما چنين امري حتمي بود و فقط مي‌بايست كمي انتظار بكشيم زيرا دولت ايران چاره‌اي جز حمايت از ما نداشت و در سفارتخانه نيز همگي مطمئن بوديم كه دولت به هر حال وظيفه‌اش را انجام خواهد داد. بخصوص كه پس از چندي ضمن گوش دادن به پيامهاي بي‌سيم، از «مايك هاولند» نيز شنيديم كه خطاب به «گولاسينسكي» مي‌گفت: «هم‌اكنون گروه نجات در راه است.»

*گروگان«جان ليمبرت» (افسر سياسي):

پس از ارسال پيامي به واشنگتن مبني بر درخواست حق اولويت اضطراري براي مكالمه با وزارت خارجه آمريكا، حدود ساعت 2 يا 3 بعد از نيمه شب به وقت واشنگتن بود كه مامور كشيك وزارت خارجه پس از دريافت پيام ما تلفني تماس گرفت و من كمي با او صحبت كردم تا «اليزابت سويفت» (كارمند بخش سياسي سفارتخانه) بتواند خود را به ميز منشي كاردار برساند و جريان وقايع را گزارش دهد.
اتاق منشي كاردار 4 يا 5 خط تلفن داشت كه «سويفت» از طريق يكي با واشنگتن صحبت مي‌كرد و من با تلفن‌هاي ديگر سعي داشتم ضمن تماس با اعضاي دولت ايران نتيجه مذاكراتم را در اختيار «سويفت» بگذارم تا او مطلب را به «هارولد ساندرس» (معاون وزارت خارجه آمريكا در امور خاورميانه)، كه در آ» لحظه پشت خط بود، برساند.
از اين كار نيز دو هدف داشتم: اول اينكه قضيه حمله به سفارتخانه را به اعضاي دولت ايران اطلاع دهم، و بعد هم مطمئن شوم كه دولت به كمكمان خواهد شتافت.
در تماس اول، به دفتر وزير خارجه زنگ زدم. ولي چون او در محل كارش نبود، با دفتر نخست‌وزيري تماس گرفتم. موقعي كه يكي از خانم‌هاي منشي نخست‌وزير تلفن را برداشت، ابتدا خودم را معرفي كردم و گفتم كه از كجا تلفن مي‌كنم. ولي بعد كه داشتم جريان حادثه را برايش شرح مي‌دادم، دفعتا صحبتم را بريد و گفت: «اوه آقاي مترينكو! خيلي خوشحالم كه صدايتان را مي‌شنوم. راستي مي‌توانيد بگوييد ويزاي گذرنامه‌هايي كه به سفارتخانه فرستاده بوديم حاضر شده يا نه؟«. چاره‌اي نداشتم جز آنكه به او بگويم اشتباهي گرفته و من «مايكل مترينكو» نيستم و اگر هم دولت نتواند كاري برايمان انجام دهد، احتمالا هرگز ويزايي براي گذرنامه‌هاي ارسالي خود دريافت نخواهد كرد.
بعد از آن، موقعي كه گرفتاريهاي پديد آمده در سفارتخانه را برايش تشريح كردم، خانم منشي گفت: «زياد از اين بابت نگران نباشيد. چون همين الان گروه نجات اعزامي ما متشكل از نيروهاي انقلابي و ماموران پليس در راه هستند و عنقريب در ظرف 20 دقيقه يا كمي بيشتر خود را به سفارتخانه خواهند رساند. شما هم كاملا خاطرتان جمع باشد و بدانيد كه اصلا جاي نگراني نيست.»
در جوابش گفتم: «از شنيدن اين مطلب خيلي خوشحالم. اميدوارم آنچه گفتيد واقعيت داشته باشد.» و بعد هم كه منشي نخست وزير تاكيد كرد: «تنها خواسته دانشجويان قرائت اعلاميه‌اي در سفارت آمريكا و سپس ترك آنجا است»، به وي پاسخ دادم: «اگر اينطور است و آنها مي‌خواهند فقط اعلاميه‌اي قرائت كنند و بعد هم بروند، از نظر ما اشكالي ندارد. عامل عمده نگراني ما فقط اين است كه خوني ريخته شود و به كسي آسيب برسد. حالا هم گروه نجات در راه است، خيلي خوشحالم و اميدواريم بتواند هرچه زودتر اينها را از سفارتخانه بيرون كنند. چون به نظر ما هر مسئله ناگواري كه اتفاق بيفتد، شما مسئول آن خواهيد بود.»
در پايان نيز ماحصل گفتگوهايم با منشي نخست‌وزير را نوشتم و به «اليزابت سويفت» كه مشغول مكالمه با واشنگتن بود دادم، تا او هم عينا مطالب مرا با «هارولد ساندرس» در ميان بگذارد.

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(14)

گروگان آمريكايي:دانشجويان براي دعاوي خود دليل قانع‌كننده‌اي داشتند خبرگزاري فارس: اعتقاد دانشجويان جز اين نبود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *