تیتر خبرها

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(5)

دست هايت را روي سرت بگذار

خبرگزاري فارس: ناگهبان لوله اسلحه‌اش را به طرفم گرفت و با اشاره فهمانده كه بايد دستم را روي سرگذارم. و من با ديدن اين حركت به شدت نگران شدم. زيرا مي‌بايست باز هم دست روي سر بگذارم و همراه كساني بروم كه يكي از آنها را كتك زده بودم.

*گروگان«بيل بلك» (مامور مخابرات):

تبادل پيامهاي گوناگون توسط بي‌سيم از همه طرف جريان داشت، و من هم در موقعيتي بودم كه مي توانستم اكثر آنها را بشنوم.در آن موقع بي‌سيم با «بروس لينگن» و «ويكتور تام ست» نيز كه به وزارت خارجه ايران رفته بودند، ارتباط داشت، و از همان ابتداي كار، افسر امنيتي سفارتخانه طي تماسهايي با آنان وضعيت موجود در سفارتخانه را به اطلاعشان رسانده بود.
به نظر من لينگن و تام ست خيلي شانس داشتند كه قبل از وقوع حادثه، سفارتخانه را به عزم وزارت خارجه ترك كرده بودند. و آنطور كه من از گوش دادن به پيامهاي بي‌سيم فهميدم، درست در همان لحظات آغاز حمله ايرانيها به سفارتخانه، لينگن و تام ست هم كارشان را در وزارت خارجه خاتمه داده عازم بازگشت به سفارتخانه بودند، كه افسر امنيتي بلافاصله طي تماسي با آنها تذكر داد كه بهتر است دوباره به وزارت خارجه بازگردند و همانجا بمانند.
به عقيده من هم اين امر بديهي بود كه افسر امنيتي نگران وضع كاردار و ع ضو ارشد سياسي فارتخانه باشد. زيرا او مسلما نمي‌خواست اعضاي بلند پايه سفارتخانه هنگام بازگشت مواجه با تظاهركنندگاني بي‌اعتنا به قانون و مقررات شوند، ودر موقعيتي آسيب‌پذير قرا رگيرند.

*گروگان«ويكتورتام ست» (عضو ارشد سياسي):

پس از آنكه جلسه ما در وزارت خارجه به نتيجه مطلوب رسيد و خاتمه يافت، عازم بازگشت به سفارتخانه شديم. «مايك هاولند» (افسر امنيتي محافظ من ولينگن) كه در تمام اين مدت درون اتومبيل نشته بود، به مجرد سوار شدن ما اولين پيام بي‌سيم اتومبيل را، كه از بروز نوعي گرفتاري در سفارتخانه حكايت داشت، دريافت كرد، و هنوز چند قدم جلوتر نرفته، بار ديگر آل گولاسينسكي افسر امنيتي سفارتخانه شخصا از طريق بي‌سيم اتومبيل تماس گرفت و به ما تذكر داد كه: «چون هم اكنون صدها نفر در محوطه سفارتخانه جمع شده‌اند، بازگشت شما به سفارتخانه اصلا صلاح نيست».
با شنيدن اين خبر بلافاصله دور زديم و به وزارت خارجه بازگشتيم تا در آنجا با درخواست كمك از مقامات سياسي كشور، دولت را به اقداماتي كه در اين گونه موارد بايد انجام دهد وادار سازيم. و به عبارت ديگر از دولت ايران بخواهيم كه براي حفظ امنيت سفارت آمريكا و اعضايش وارد عمل شود.

2** – ساختمانهاي آسيب پذير

در زمان حمله، 48 آمريكايي در ساختمان دبيرخانه و 11 آمريكايي در ساختمان كنسولگري به سر مي‌بردند، كه چون اين دو ساختمان به وسايل ايمني من جمله درهاي فلزي محكم و پنجره‌هاي ميله‌دار مجهز بود و تحت حفاظت تفنگدران دريايي قرار داشت، لذا 59 آمريكايي موجود در كنسولگري و دبيرخانه خود را در محيطي امن احساس مي‌كردند. ولي در همان حال 15 آمريكايي ديگر نيز بودند كه موقعيتي آسيب پذير داشتند و اگر مورد حمله قرار مي‌گرفتند، نمي‌توانستند از حفاظ و پناهگاهي امن استفاده كنند. اين عده 6 نفرشان در ساختمان بيژن و بقيه در ساختمانهاي مختلف داخل محوطه سفارتخانه به سر مي‌بردند.

*گروگان«باري روزن» (وابسته مطبوعاتي):

دفتر مطبوعاتي سفارتخانه كه در ساختماني دو طبقه نزديك خودروگاه قرار داشت، نه مثل ساختمان دبيرخانه از تجهيزات ايمني برخوردار بود، و نه در آن از تفنگداران دريايي براي حفاظت استفاده مي‌شد. به همين جهت نيز بلافاصله پس از شروع حمله به سفارتخانه، از كارمندان دفتر مطبوعاتي خواستم تا پس از قفل كردن تمام درها، كركره پشت پنجره‌ها را كاملا ببندند، و منتظر بمانند تا ماجرا خاتمه پيدا كند.
پس از چندي كه دانشجويان با سر و صداي فراوان شروع به وارسي ساختمانهاي مختلف سفارتخانه كردند، به سراغ ما هم آمدند و ابتدا در ورودي دفتر مطبوعاتي را با مشت كوبيدند. در آن وضعيت چون كارمندان ايراني ما از همه بيشتر وحشتزاده بودند، دلداريشان دادم و گفتم: «آرام باشيد و سكوت را كاملا حفظ كنيد تا شايد آنها مايوس شوند و از اينجا بروند.».
وي منشي مخصوص من آنقدر ترسيده بود كه ناگهان را در باز كرد و باعث شد تا دسته اي از دانشجويان به داخل دفتر هجوم بياورند.
دقيقا به يادم مي‌آيد كه عده اي از اين دانشجويان دختر بودند و در ميانشان بعضي ها روسي و بعضي ديگر چادر به سر داشتند. در مواجهه با آنها وقتي گفتم شما حق ورود نداشتيد! اينجا ز مايملك ايالات متحده آمريكا محسوب مي‌شود و شما ضوابط مصونيت سياسي را نقض كرده‌ايد!
همگي حرفهاي مرا به مضحكه گرفتند، وي يكي از پسران دانشجو در جوابم گفت: اينجا لانه جاسوسي است و چون ما آنا را به كنتل خود در آورده ايم، همگي بايد فورا از اين ساختمان خارج شويد به دنبال آن نيز هر چه تكرار كردم: شما حق ورود به اينجا را نداريد كسي به حرفهايم گوش نكرد و در عوض شروع به جستجوي دفتر مطبوعاتي كردند.
آنها بقدري هيجان زده بودند كه ضمن جستجو همه چيز را به هم ريختند و هر چه روزنامه و تلكس و پرونده داشتيم در اطراف اتاق پراكندند. بعد هم همگي ما را به صف كردند و با خود به سالن كتابفروشي سفارتخانه بردند.
دانشجويان در آن محل گروه كثيري بالغ بر 50 تا 60 نفر را گرد آورده بودند، كه تقريبا اكثرشان را هم كارمندان ايراني سفارتخانه تشكيل مي‌دادند، و در بين آنها سه يا چهار آمريكايي بيشتر وجود نداشت.
چند تن از دانشجويان كه در كتابفروشي از ما محافظت مي‌كردند، اسلحه اتوماتيك در اختيار داشتند. و هيچ فراموش نمي‌كنم كه چون اكثر كارمندان ايراني سفارتخانه با مشاهده آنها دچار وحشت و اضطرابي باور نكردني شده بودن، براي دلداري و آرام كردنشان شروع به صحبت كردم، و ضمن قدم زدن خطاب به آنها گفتم: اصلا نگران نباشيد! اين مساله به زودي تمام خواهد شد، و وقتي همه چيز به صورت عادي در آمد همگي مي‌توانيد به خانه هايتان برويد…»

*گروگان«دان هوهمن» (افسر بهداري )

بعد از آنكه درمانگاه سفارتخانه را ترك كردم و به آپارتمان در ساختمان بيژن رفتم حمله شروع شد و ابعاد آن هم دم به دم افزايش يافت.
با دستگاه بي سيمي كه در اختيار داشتم مي‌توانستم پيامهاي مختلف را بشنوم و به حوادثي كه اتفاق مي‌افتاد پي ببرم. ولي در آن لحظات بقدري تعداد پيامها زياد بود و همه با هم در بي سيم صحبت مي‌كردند، كه اكثر كلمات بريده – و بعضا نامفهوم – به گوش مي‌رسيد. اما با اين حال وقتي حادثه به سراغ من هم آمد، فورا از آن آگاه شدم و فهميدم كه مهاجمين به ساختمان بيژن حمله كرده اند.
من و جوهال در آپارتمان مشتركي اقامت داشتيم و دو نفري صاحب يك سگ دو رگه به نام اولدتام بوديم كه اين سگ خيلي به ندرت پارس مي‌كرد. ولي آن روز كه اولدتام ناگهان مثل سگهاي ديوانه مشغول پارس كردن شد، در همان لحظه سر و صداي مهاجمين را شنيدم كه قدم به ساختمان مسكوني ما گذارده بودند.
در موقعيتي – كه تنهايي در آپارتمان به سر مي‌برد و نمي‌دانستم چه بايد كرد مهاجمين پس از آنكه خود را به طبقه سوم رساندند، يكراست به سراغ آپارتمانم آمدند و چند بار با مشت به در كوبيدند، ولي چون جواب ندادم و كاملا سكوت كردم، آنها هم در حالي كه فرياد زنان با يكديگر حرف مي‌زدند. با مشت در بقيه آپارتمان ها را يك به يك كوبيدند و سپس به طبقه بالا رفتند.
در آن لحظه به خود گفتم: اينها فقط جستجو مي‌كنند تا شايد چيزي در ساختمان پيدا كنند، و گرنه قصد ندارند به زور وارد اتاقهاي شون. ولي هنوز چندي نگذشته دوباره به طبقه سوم بازگشتند و اين دفعه شروع كردند به شكستن در آپارتمانها موقعي كه صداي لگدزدنشان براي شكستن درها به گوشم رسيد، بلافاصله به وسيله بي سيم با افسر امنيتي سفارتخانه آل گولاسينسكي تماس گرفتم و گفتم كه ايرانيها دارند به زور وارد آپارتمانها مي‌شوند. ولي او جوام داد هر طور شده فراركن و نگذار چشمشان به تو بيافتد. مسئوليت حفاظت از تو فقط به عهده خودت قرار دارد.
با شنيدن اين حرف بي درنگ با بالكن پشت آپارتمان رفتم، و از آنجا به خزيدن از روي نرده ها خود را به بالكن طبقه پايين رساندم. سپس همين عمل را تكرار كردم و سرانجام در حالي كه دستگاه بي سيم و بسته اي حاوي وسائل ضروري را به دست داشتم قدم به محوطه پشت ساختمان گذاردم.
در آنجا با مشاهده ديواري كه محوطه را فرا گرفته بود، با خود فكر كردم پس از بالا رفتن از اين ديوار به خيابان مي‌رسم و مي‌توانم به سفارتخانه يكي از كشورهاي دوست آمريكا يا هر جاي امن ديگري پناه ببرم. ولي موقعي كه توانستم خودم را به بالاي ديوار برسانم، مامور پليسي كه وظيفه حفاظت از اطراف سفارتخانه را به عهده داشت تا چشمش به من افتاد فورا مرا به عده اي از اعضاي گروه مهاجم – كه در كوچه پشت سفارتخانه مراقب بودند – نشان داد و در حالي كه فرياد كنان كلماتي به زبان فارسي مي‌گفت، دائما به من اشاره مي‌كرد.
عملي كه آز آن مامور پليس سر زد خيلي مرا به خشم آورد. چون اگر او پريدنم را روي ديوار ناديده مي‌گرفت، بدون آنكه افراد شبه نظامي قادر به ديدنم باشد، به آساني مي‌توانستم خود را به خيابان برسانم و از مهلكه جان بدر ببرم. ولي آنها چون بلافاصله پس از فرياد زدن مامور پليس متوجه من شدند به سراغم آمدند و مرا به محاصله در آوردند.
10 الي 12 نفر از افراد اين دسته كه دو نفرشان مسلح بودند و بقيه چوبدستي و يا لوله آهني به دست داشتند، مرا گرفتند و كشان كشان با خود به محوطه سفارتخانه بردند. آنها بي سيم مرا از دستم گرفتند و دائم سرم فرياد مي‌زدند كه شما آمريكاييها براي شيطان كار مي‌كنيد. شماها ميلياردها دلار از ايران دزديده‌ايد.
پس از ورود به محوطه سفارتخانه متوجه گروه كثيري از ايرانيهاي مهاجم شدم كه از اين طرف به آن طرف مي‌دويدند. و دسته اي از آنها كه دور ساختمان دبير خانه را گرفته بودند ضمن تكان دادن پلاكاردهايي عليه آمريكا شعار مي‌دادند.
آن موقع نمي‌دانستم در داخل ساختمان دبير خانه چه مي‌گذرد ولي رفتار ايراني‌هاي مهاجم به خوبي نشان مي داد كه خيال دارند تا حد امكان براي افراد درون دبير خانه دردسر ايجاد كند. و نيز مشاهده سلاحهايي كه در دست داشتند مشخص مي‌كرد كه اين عده حتما تعداد زيادي سلاح براي اشغال سفارتخانه با خود همراه آورده بودند.
سپس موقعي كه تروريستها ! مرا به خود به سالن كتابفروشي سفارتخانه بردند در بدو ورود متوجه باري روزن و جان گريوز شدم كه همراه با گروهي از كارمندان ايراني سفارتخانه قبل از من به آنجا آورده شده بودند، و به علت كثرت افراد موجود در سالن، همگي در هم مي‌لوليدند. ولي چون به من گفته بودند همانجا بمانم و با هيچكس صحبت نكنم، من هم بدون آنكه با كسي حرف بزنم به نظاره مشغول شدم.
مشاهده كساني كه لوله اسلحه را به طرفمان گرفته بودند و به اين وسيله ما را زير نظر داشتند، احساس عجيبي در من بوجود مي‌آورد. به نظرم مي‌رسيد كه من و روزن و گريوز جزء اولين آمريكاييهاي به گروگان در آمده هستيم. در همان حال نيز وقتي به ساختمان دبير خانه نگاه مي‌كردم و چشمم به ايرانياني مي‌افتاد كه آن را به محاصره در آورده بودند، به خود مي‌گفتم: نه اين نمي‌تواند واقعيت داشته باشد. من دارم خواب مي‌بينم و آنچه شاهدش هستم اصلا حقيقت ندارد…

*گروگان«گروهبان ويليام كوارلز» (تفنگدار دريايي):

ما چهار تفنگدار دريايي بوديم كه در طبقه فوقاني ساختمان بيژن از اتاق مخصوص نگهباني اوضاع سفارتخانه را زير نظر داشتيم.
در آن اتاق يك زن آمريكايي نيز همراه ما بود كه در كتابخانه سفارت آمريكا كار مي‌كرد و شوهر ايراني داشت. او كه 7 يا 8 ماهه حامله بود به خاطر وحشت ناشي از مشاهده حمله به سفارتخانه چشمانش داشت از حدقه در مي‌آمدم زيرا قبلا هم درجريان تهاجم 14 فوريه (25 بهمن 57) به سفارتخانه ناظر اوضاع بود و به ياد مي‌آورد كه چگونه گلوله ها در اطرافش پرواز مي‌كردند.
موقعي كه ايراني ها وارد ساختمان بيژن شدند، با شنيدن سر و صداي مشت كوبيدن آنها به در اتاقهاي فهميديم كه دارند دنبال آمريكاييها مي‌گردند. و بعد هم چون شخصا ديدم كه دو نفر را از آپارتمانها يشان بيرون كشيدند و به زور با خود بردند، رو به بقيه كردم و گفتم: غلط نكنم همين الان به سراغ ما هم مي‌آيند.
سپس با اين تصميم كه بايد در همان اتاق براي حفاظت از خودمان سنگر بگيريم هر وسيله اي كه به چشممان خورد – از مبل و قفسه كتاب و چيرهاي ديگر – به پشت در كشيديم تا مانع نفوذ مهاجمين به درون اتاق شويم، و منتظر مانديم.
در آن موقع كه همه چيز آماده بود و قصد داشتيم با مهاجمين مقابله كنيم نگاهي به اطراف انداختيم تا مطمئن شويم كه براي دفاع چيزي كم و كسر نداريم. ولي با توجه به حضور يك زن حامله در اتاق، دچار ترديد شديم كه آيا مقاومت به صلاحمان هست يا نه؟ و اصولا مي‌توانيم به خود اجازه عملي را بدهيم كه نتيجه اش يك زن حامله را در موقعيتي بر مخاطره قرار مي‌دهد؟
چون اطمينان داشتيم كه در صورت مقاومت به هر حال اين زن صدمه خواهد ديد، ناچار تصميم گرفتيم از مقابله با مهاجمين صرفنظر كنيم و تسليم شويم، و متعاقب آن هم تمام موانعي را كه پشت در اتاق جمع كرده بوديم به جاي اول باز گردانديم.

*گروهبان «پال لوويس» (تفنگدار دريايي):

در آن لحظات بقدري پيامهاي گوناگون توسط بي سيم رد و بدل مي‌شد كه واقعا امكان نداشت بتوان فرصتي براي مخابره پيام به دست آورد. ولي با اين حال موقعي كه سرانجام توانستيم در فرصتي استثنايي با يك نفر در طبقه دوم ساختمان دبير خانه تماس بگيريم و به او خبر بدهيم كه سر و صداي يورش افراد شبه نظامي را به درون آپارتمان ها مي‌شنويم و همين الان است كه مهاجمين به سراغ ما هم بيايند بلافاصله از آنجا به ما دستور داده شد كه روحيه خودتان را نبازيد و به هيچوقت دست به مقاومت و مقابله نزنند. چون بنا به اطلاع وزارت خارجه ايران، قواي كمي براي نجات ما حركت كرده اند و طولي نمي‌كشد كه اوضاع به حال اول در خواهد آمد.
با شنيدن اين پيام نگراني ما هم رفع شد و تصور كرديم كه قضيه صرفا نوعي تظاهرات بوده، و ايراني‌ها قصد داشته اند خواسته هايشان را به شكلي جديد مطرح كنند.

*گروگان «گروهبان ويليام كوارلز» (تفنگدار دريايي):

موقعي كه تصميم گرفتيم مقاومت نكنيم و تسليم شويم و به فكر مخفي كردن دستگاههاي بي سيم خودمان افتاديم تا از دسترس مهاجمين دور بماند. چون اطمينان داشتيم كه آنها حتما خيلي طالب بدست آوردن بي سيم هاي واكي تاكي ما هستند.
من و يكي ديگر از تفتگداران بي سيم هايمان را زير مبلي پنهان كرديم و بعد همگي دور ميزي در وسط اتاق نشستيم و چشم به در دوختيم تا آنكه چندي بعد دانشجويان به سراغمان آمدند و با مشت به در كوفتند.
رهبر آنها كه لباس مخصوص استتار نظامي پوشيده بود و ريش و عينك داشت، بلافاصله پس از گشودن در اتاق لوله طپانچه اش را به طرفمان گرفت و گفت همگي دستهايتان را روي سربگذاريد و يكي يكي جلو بيائيد. او سپس شروع به جستجو تك تك ما كرد و از اتاق بيرونمان فرستاد تا از آنجا به وسله ده دوازده تن از همراهانشان كه منتظر ايستاده بودند به محوطه سفارتخانه برده شويم.
او ابتدا سرجوخه كرتلي را جستجو بدني كرد و به طبقه پائين فرستاد، و بعد هم كيف زني را كه در اتاقمان بود از دستش گرفت تا محتويات آن را بازرسي كند. اين زن كه زبان فارسي را خوب مي‌دانست با حالتي اعتراض آميز شروع به داد و فرياد كرد و خواست كيفش را پس بگيرد. ولي چون رهبر شبه نظاميان بدون اعتناد به بازرسي كيف پرداخت، او هم آنقدر جيغ كشيد تا پس از خاتمه بازرسي كيف خود را تحويل گرفت، و بوسيله دانشجويان به طبقه پائين برده شد.
سپس نوبت من رسيد و رهبر دانشجويان در حالي كه دستهايم را روي سرم قرار داشت مشغول جستجوي لباسهايم شد. ضمن بازرسي موقعي كه چشم او به جليقه ضد گلوله افتاد، تلنگري به سينه ام زد و گفت: موضوع چيست، چرا جليقه ضد گلوله پوشيده اي؟ مگر از چوبدستي مي‌ترسي؟ چون سكوت كردم، دوباره پرسيد دستگاه بي سيم داري؟، كه جواب دادم: نه؟ ندارم و بعد هم مرا از اتاق بيرون فرستاد و تحويل همراهش داد.
يكي از دانشجويان كه در راهرو ايستاده بود و عكس بزرگي از امام خميني روي سينه اش داشت، دستم را گرفت و همراه خود به طرف راه پله برد تا به طبقه پائين برويم. در بين راه به چن مامور پليس ايراني برخورديم كه از پله ها بالا مي‌آمدند و رفتارشان هم نشان مي داد كه با اقدام دانشجويان موافق نيستند.
يكي از ماموران پليس كه افسر جواني بود مستقيما به طرفم آمد و گفت كه ديگر لازم نيست دستهايم را روي سربگذارم . بعد از آن هم چشمكي زد و مثلا علامت داد كه ناراحت نباش همه چيز به زودي روبراه مي‌شود. مشاهده لبخنده و رفتار ملايمش چندان برايم آرامش بخش بود كه فكر كردم قواي كمكي براي نجات ما از راه رسيده اند.
متعاقب آن، افسر مزبور با دانشجويان شروع به صحبت كرد، كه البته چون حرفهايشان به زبان فارسي بود حتي يك كلمه اش را نفهميدم. ولي پس از مدتي با حيرت فراوان ديدم كه او خيلي آرام، بدون كمترين توجهي به من، مثل اينكه هيچ اتفاقي نيافتاده سر را به زير انداخت و رفت… با رفتن او من هم دوباره مجبور شدم دستم را روي سرم بگذارم.

*گروگان«گروهبان پال لوئيس» (تفنگدار دريايي):

موقعي كه دانشجويان ما را با خود از پله ها پائين مي‌بردند، بين راه – حدود طبقه چهارم – به دسته اي از ماموران پليس برخورديم كه داشتند به سرعت از پله ها بالا مي‌آمدند. با مشاهده آنها چون فكر كردم بايد همان گروه نجات اعزامي از وزارت خارجه ايران باشند، بلافاصله دستم را روي سرم برداشتم و يك ديوار تكيه دادم. به دنبال من چون بقيه هم عينا همان كار را تكرار كردند، تا دانشجويان خواستند دوباره دستهايمان را روي سرمان بگذاريم در مقابلشان سينه سپر كرديم و نگذاشتيم جلو بيايند.
در آن موقع با مشاهد ماموران پليس كه سلاح اتوماتيك در دست داشتند بقدري سارت پيدا كردم كه دانشجويان را به مضحه گرفتم، و حتي يكي از آنها را كه زير بازويم زد و دستور داد دستم را بالا ببرم، چنان با كف دست محكم به سينه‌اش كوبيدم كه از خودم دورش كردم. در همان حال نيز چون به نظرم رسيد كه ديگر كار مهاجمين تمام است، از اينكه توانسته ام او را تحقير كنم واقعا خوشحال بودم.
ولي بلافاصله پس از يك گفت و گوي چند دقيقه اي بين پليس و دانشجويان،‌ناگهبان يكي از ماموران پليس لوله اسلحه‌اش را به طرفم گرفت و با اشاره فهمانده كه بايد دستم را روي سرگذارم. و من با ديدن اين حركت به شدت نگران شدم. زيرا مي‌بايست باز هم دست روي سر بگذارم و همراه كساني بروم كه يكي از آنها را كتك زده بودم.

*گروگان«گروهبان ويليام كوارلز» (تفتگدار دريايي):

پس از ترك ساختمان بيژن ما را به داخل محوطه سفارتخانه آوردند و در محل خودروگاه ، نزديك در ورودي اصلي، نگهداشتند از آنجا مي‌شد به خوبي جمعيت انبوهي را مشاهده كرد كه در خيابان جلوي سفارتخانه دست به تظاهرات زده بودند و پي در پي فرياد مي‌كشيدند مرگ بر آمريكا مرك بر آمريكا.
در اطراف ما هم گروهي از ايرانيهاي مهاج درست مثل اينكه هدف مشخصي نداشته باشند از اين سو به آن سو مي‌رفتند، و چون به نظر مي‌رسيد كه نمي‌دانند چه بايد بكنند، پشت سر هم شعار مگر بر آمريكا، مرگ بر كارتر، سر مي‌ دادند.
ضمن آنكه به تماشا ايستاده بودم و دستهايم روي سرم قرار داشت يكي از دانشجويان به سراغم آمد تا چشمهايم را ببندد. ولي از اين جهت كه قدم از او خيلي بلندتر بود – و اصولا هم ايرانيها نسبتا كوتاه قد هستند – نتوانست كاري صورت دهد و چون من با قدي به طول شش فوت و دو اينج 185 سانتيمتر در مقابل او مثل يك غول به نظر مي‌آمدم وادارم كرد در مقابلش زانو بزنم تا بتواند چشمانم را ببندد.
سپس موقعي كه دستانم را نيز از پشت سر با طناب نايلوني زرد و كلفتي بستند، نگاه يكي از آنها به جليه ضد گلوله ام افتاد و تصمي گرفت جليهقه را از تنم بيرون بياورد. كه براي اين كار هم ناچار شد دوباره دستم را باز كند و پيراهنم را بكند تا بتواند جليه ضد گلوله را در آورد. سر آخر هم موقعي كه درجه هاي نظامي مرا روي لباس كندند، با اين كار خود مرا واقعا به خشم آوردند.

*گروگان«گروهبان پال لوئيس »(تفنگدار دريايي):

موقعي كه ما را از محوطه سفارت عبور مي‌داند، چشمم به افسر امنيتي سفارتخانه آل گولاسنسكي افتاد كه داشت همراه چند ايراني قدم زنان رو به سوي ما مي‌آمد.
چون حركت آل بقدري عادي و طبيعي بود كه هرگز نمي‌شد تصور كرد دستهايش را از پشت بسته اند با مشاهده او يك بار ديگر به نظرم رسيد كه قضيه خاتمه يافته و حالا آل به همراه چند مامور امنيتي ايراين دارند مي‌روند تا اوضاع را تحت كنترل در آوردند ولي به محض اينكه او از كنارمان گذشت و متوجه شدم دستهايش را از پشت بسته اند دوباره همان حالت ياس و نگراني اوليه سراسر وجودم را فرا گرفت و فهميدم كه افسر امنيتي هم به اسارت مهاجمين در آمده است.

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(14)

گروگان آمريكايي:دانشجويان براي دعاوي خود دليل قانع‌كننده‌اي داشتند خبرگزاري فارس: اعتقاد دانشجويان جز اين نبود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *