تیتر خبرها

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(4)

ناگهان جمعيت از بالاي ديوارهاي سفارتخانه به داخل سرازير شد

خبرگزاري فارس:گروه‌هاي ديگر نيز هماهنگ با آنها شروع به بالا آمدن از درهاي فرعي اطراف سفارتخانه كردند؛ و پس از مدتي آنقدر جمعيت از بالاي ديوارهاي سفارتخانه در جهات مختلف رو به داخل سرازير شد كه در ظرف چند دقيقه نزديك 1000 نفر در محوطه سفارتخانه گرد آمدند

*گروگان«سرهنگ چارلز اسكات» ( مسئول دفتر ارتباطات وزارت دفاع):

به نظر من حمله آن روز به سفارت آمريكا هرگز نمي‌توانست به خودي خود صورت گرفته باشد. زيرا درست موقعي كه اولين گروه تظاهر كننده به سوي در اصلي هجوم آوردند، گروه‌هاي ديگر نيز هماهنگ با آنها شروع به بالا آمدن از درهاي فرعي اطراف سفارتخانه كردند؛ و پس از مدتي آنقدر جمعيت از بالاي ديوارهاي سفارتخانه در جهات مختلف رو به داخل سرازير شد كه در ظرف چند دقيقه نزديك 1000 نفر در محوطه سفارتخانه گرد آمدند… چنين حركتي – به اعتقاد من- جز يك برنامه از پيش طراحي شده، كه بسيار هم خوب به اجرا درآمد، علت ديگري نمي‌توانست داشته باشد.
هنگامي كه حمله شروع شد، من بلافاصله خودم را از طبقه دوم ساختمان دبيرخانه به طبقه پايين نزد تفنگداران دريايي رساندم تا از طريق تلويزيون مدار بسته‌اي كه در پست نگهباني آنها وجود داشت اوضاع را زير نظر بگيرم. در آنجا تفنگداران با مشاهده تصوير دوربينهايي كه اطراف محوطه نصب شده بود به خوبي مي‌توانستند از آنچه در خارج ساختمان مي‌گذرد باخبر شوند. ولي اين وضع پس از آغاز حمله زياد دوام پيدا نكرد. زيرا مهاجمين به محض ورود به سفارتخانه دوربينهايي را كه روي ديوارها قرار داشت از جا كندند و با اين كار خود ما را از ديدن حوادثي كه در محوطه سفارتخانه مي‌گذشت محروم كردند.

*گروگان«گروهبان ويليام كوارلز» ( تفنگدار دريايي):

اگر حقيقت را مي‌خواهيد، من آن موقع خوابيده بودم. چون نزديك صبح بود كه تازه به بسرت رفتم و دستگاه بي‌سيم را هم به خاطر آنكه داشت شارژ مي‌شد خاموش كرده بودم. گرژه به طور معمول نيز در آپارتمانم هيچگاه بي‌سيم را روشن نمي‌گذاشتم، چرا كه تلفن داشتم و اگر مساله‌اي پيش مي‌آمد مي‌توانستند مرا با تلفن به پست شماره يك نگهباني احضار كنند (آپارتمان محل زندگي من در ساختمان «بيژن» قرار داشت كه فاصله‌اش با ديوار شمالي سفارتخانه يك كوچه بيشتر نبود)
موقعي كه از خواب برخاستم همه چيز حالت عادي داشت.به طبقه پايين رفتم تا صبحانه بخورم. ولي چون در آشپزخانه هيچكس نبود تصميم گرفتم خودم صبحانه را آماده كنم.داشتم تخم مرغ و بيكن را روي اجاق سرخ مي‌كردم كه بي‌سيم آشپزخانه به صدا درآمد و چند نفر خيلي سريع راجع به مساله‌اي صحبت كردند. اول چون نفهميدم قضيه چيست، به خود گفتم:چه اتفاقي افتاده كه اينطور با عجله با هم پيام مي‌دهند؟ ولي بعد كه شنيدم دو نفر از تفنگداران راجع به تظاهرات و وضعيت سفارتخانه گفتگو مي‌كنند، خيالم راحت شد و به سرخ كردن تخم مرغ و بيكن ادامه دادم. چون برگزاري تظاهرات قضيه‌اي بود كه تقريبا همه روزه اتفاق مي‌افتاد، و اگر هم وضعي پيش مي‌آمد كه ما را لازم داشتند حتما احضارمان مي‌كردند.
همان موقع از پنجره، نگاهم به كوچه پشت سفارتخانه افتاد و ديدم تفنگدار دريايي‌« مك كيل» در حالي كه فانسقه‌اش را دور گردن انداخته به سرعت رو به سوي سفارتخانه مي‌دود.با مشاهده او چون فكر كردم حتما اتفاقي افتاده كه اينطور عجولانه احضارش كرده‌اند، بلافاصله از آشپزخانه بيرون پريدم تا از ما وقع باخبر شوم.در راهرو به سرجوخه «كرتلي» برخوردم و او برايم توضيح داد كه: چون تظاهرات امروز دنبال پيدا كرده، قرار است به اتاق نگهباني تفنگداران در طبقه فوقاني برود و در آنجا گوش به زنگ پيامهايي باشد كه از طريق بي‌سيم به او ابلاغ مي‌شود.
در طبقه بالاي ساختمان «بيژن» آپارتماني اختصاص به محل نگهباني تفنگداران داشت، كه اگر اتفاقي مي‌افتاد مي‌بايست در آنجا جمع شويم و چون در آن لحظه من هم ناچار به تبعيت از دستور بودم، فورا به آپارتمانم رفتم و پس از پوشيدن لباس خدمات و جليقه ضد گلوله،‌ تجهيزاتم را برداشتم و بدون آنكه سراغي از تخم مرغ و بيكن روي اجاق آشپزخانه بگيرم، با عجله راهي طبقه فوقاني شدم.در بين راه چون به گروهبان « ميپلز» برخوردم،‌ به او خبر دادم كه عازم اتاق نگهباني هستم،‌« ميپلز» هم بلافاصله رو به آپارتمانش رفت تا تجهيزات خود را بردارد و به ما ملحق شود.
در طبقه بالا سرجوخه «كرتلي » پشت پنجره ايستاده بود و محوطه سفارتخانه را نظاره مي كرد.موقعي كه من هم در كنارش ايستادم و نگاهي به داخل سفارتخانه انداختم،‌گروهي ايراني را – كه عكس (‌امام)‌خميني روي سينه‌هايشان داشتند – ديدم كه از آن بالا مثل مورچه به نظرم مي‌رسيدند و داخل محوطه در همه سو حركت مي‌كردند.
از «كرتلي» پرسيدم:‌« چه اتفاقي افتاده، اينها چه غلطي مي‌كنند؟» و جواب شنيدم:« اينها در حالي از ديوار بالا آمدند كه نگهبانان ايراني سفارتخانه اصلا مانعشان نشدند و اجازه دادند همگي وارد شوند.»
سعي كردم خونسرد بمانم،‌و در جواب «كرتلي » گفتم: «باور نكردنيست‌! اصلا برايم قابل نيست كه يك عده بي‌مغز دست به اشغال سفارتخانه‌ بزنند» . و چون خيلي حرص مي‌خوردم،‌دوباره گفتم: « اينها فكر مي‌كنند كه كاري هم از دستشان بر مي‌آيد؟ با وجود اين همه تفنگدار دريايي بايد آروزي اشغال سفارت آمريكا را به دلشان گذاشت» و واقعا هم در آن لحظه دلم مي‌خواست وضعي پيش بيايد كه بتوانم چند لگدي
نثارشان كنم و حتي اگر شده مشتي به كله يكي دو نفرشان بكوبم.
در همان حال كه من و سه تفنگدار ديگر (ميپلز، لويس، كرتلي) در طبقه بالاي ساختمان «بيژن» منتظر بوديم تا از پست شماره يك به سفارتخانه احضار شويم، با خود حساب مي‌كرديم: بلافاصله كه بي‌سيم احضارمان كرد به سرعت از ساختمان پايين مي‌آئيم. در امتداد ديوار سفارتخانه مي‌دويم تا به در اضطراري برسيم، در آنجا حتما يك نفر منتظرمان ايستاده كه فورا در را برايمان باز كند و وارد سفارتخانه شويم.
ولي در همين موقع بي‌سيم به صدا درآمد و از پست شماره يك پيام دادند: «شما بايد همانجا كه هستيد بمانيد و به سفارتخانه نياييد. اينجا عده زيادي در محوطه جمع شده‌اند و ما اصلا نمي‌خواهيم شما وارد سفارتخانه شويد. هرجا هستيد همانجا بمانيد». و ما هم ناچار همانطور كه دستور داده شده بود در طبقه بالاي ساختمان «بيژن» مانديم.

*گروگان«جوهال» (افسريار):

ما چند نفر پرسنل ايراني مامور حفاظت در سفارتخانه داشتيم، كه در آن موقعيت نه تنها علاقه‌اي به حفاظت از ما نشان ندادند، بلكه درست برعكس، حتي از ورود مهاجمين به داخل سفارتخانه استقبال كردند؛ و ضمن در آغوش كشيدن و دست دادن با كساني كه وارد سفارتخانه مي‌شدند، به آنها خوشامد هم مي‌گفتند.
البته من شخصا به اين مسئله كه ماموران ايراني ما در قبال مهاجمين چه رفتاري در پيش گرفتند، زياد بها ندادم. زيرا اطمينان داشتم كه اگر هم في‌المثل آنها مي‌خواستند مانع حمله مهاجمين شوند، هرگز از عهده اين كار بر نمي‌آمدند، و اصولا وقتي كه هزاران ايراني از بالاي ديوار وارد محوطه سفارتخانه مي‌شدند، عده‌اي معدود مامور حفاظت در مقابل آن همه جمعيت چه مي‌توانستند بكنند؟
پس از مشاهده صحنه تهاجم، تمام فكرم متوجه اين مسئله شد كه دولت ايران به هر حال در قضيه دخالت خواهد كرد. و چون مسئوليت حفظ و حراست از سفارتخانه‌ها به عهده دولت ميزبان قرار دارد، پس دولت ايران ناچار است حتما دست به اقدامي بزند. به همين جهت نيز احتمال مي‌دادم كه به زودي شخصي همراه با گروه نجات _ شبيه گروه تحت سرپرستي «ابراهيم يزدي» در زمان حمله ماه فوريه به سفارتخان _ وارد ميدان خواهد شد تا اوضاع را تحت كنترل خود قرار دهد.
انتظار دست زدن به چنين اقدامي توسط دولت، نه تنها غيرعادي نبود، كه بر ضوابط و معيارها نيز كاملا انطباق داشت. چون اگر سفارتخانه‌اي مورد هجوم واقع شود، بديهي است كه اعضاي كه براي حفظ امنيت خود هرگز غير از دولت ميزبان نمي‌توانند به مرجع و مقام ديگري متكي باشند.
گرچه ضمن آن هم با آگاهي نسبت به وضع دولت موقت ايران، كاملا مي دانستم كه به خاطر عدم تمركز قدرت و اختيارات در اداره امور كشور، هرگز نمي‌شد دولت موقت را در آن موقعيت يك دولت كامل العيار به حساب آورد.
ولي علي‌رغم وضعيتي كه در دولت موقت جريان داشت، چون تصورمان جز اين نبود كه به هر حال در ميان اعضاي دولت يك نفر بايد بتواند دست به تشكيل گروه نجات بزند و اقداماتي را در جهت تامين امنيت ما آغاز كند، به همين جهت خود را موظف مي‌دانستيم كه تا حد امكان راه‌هاي دخول به ساختمان‌هاي سفارتخانه را ببنديم، و در عين حال نيز براي رسيدن گروه نجات انتظار بكشيم.

*گروگان«گاري لي» (كارمند خدمات عمومي):

گرچه دفتر كارم در قسمت عقب سفارتخانه قرار داشت و نمي‌توانستم آنچه را در جلوي سفارتخانه مي‌گذشت مشاهده كنم، ولي با شنيدن شعارها و سر و صدا متوجه برپايي تظاهراتي شدم كه به مرور اوج مي‌گرفت و خشن‌تر مي‌شد.
با شنيدن صداي شعاردادن تظاهركنندگان كه دائم رو به افزايش بود، ابتدا فكر كردم دامنه تظاهرات دم به دم گسترده‌تر مي‌شود. ولي بعد فهميدم كه برخلاف تصورم، تظاهرات آن روز وسعت چنداني نداشته، بلكه اين خود تظاهر كنندگان بودند كه هر لحظه به محل كارم نزديكتر مي‌شده‌اند.
پس از آن، يكي از همكاران ايرانيم كه از فراز انبار بزرگ سفارتخانه شاهد وقايع بود، تلفني خبر داد كه: «آقاي لي! بهتر است شما همين الان دفتر كارتان را ترك كنيد. دانشجويان از ديوار سفارتخانه بالا آمده‌اند و قصد دارند به ساختمان دبيرخانه حمله كنند». و من هم چون نظر اين همكار ايراني را پسنديدم، بدون معطلي دو پاكت سيگار به داخل كيف دستي انداختم و از دفتر كارم بيرون آمدم.
روز مه آلود و غمناكي بود، و من كه پس از خروج از دفتر كار رو به سمت محوطه جلوي سفارتخانه قدم مي‌زدم تا ببينم چه اتفاقي افتاده، در همان لحظه اول متوجه شدم گروهي از تظاهركنندگان توانسته‌اند پس از بالا رفتن از ديوار، خود را به داخل سفارتخانه برسانند. آنها جوانهايي بودند كه در محوطه سفارتخانه از اين سو به آن سو مي‌رفتند، و هر كدامشان به عنوان آرم مشخصه خود علاوه بر يك بازوبند، عكسي از [امام] خميني را نيز به جلوي پيراهنشان سنجاق كرده بودند.
پس از آن، گروهي كه دوان دوان رو به سمت عقب سفارتخانه مي‌آمدند، از كنار ساختمان دبيرخانه گذشتند. و بعد در حالي به مسير خود ادامه دادند كه من درست در وسطشان قرار گرفته بودم. زيرا در اين لحظه من هم قصد داشتم به طرف ساختمام كنسولگري بروم و هم جهت حركت مي‌كرديم.
ولي جالب اينجاست كه آنها كوچكترين توجهي به من نشان ندادند. دليلش را هم جز اين نمي‌شود توجيه كرد كه من ريش داشتم و موهايم بلند بود. و چون در بدو امر نتوانستند مليتم را تشخيص دهند كه آمريكايي هستم، يا ايراني، و يا از كشور ديگرف به همين جهت نيز ترجيح دادند مزاحمتي برايم ايجاد نكنند.
موقعي كه آنها از كنارم رد مي‌شدند، با مشاهده سر و وضعشان همگي را جواناني ديم كه در سنين تحصيلات دانشگاهي بودند. و گرچه هيچكدام در آن موقع اسلحه به دست نداشتند، ولي در بينشان چند زنجير دوچرخه [!] و تعداد زيادي چوبدستي به چشمم خورد.
بعد از آنكه قدم زنان به ساختمان كنسولگري رسيدم، در آن را بسته يافتم. ولي چون كنسولگري را از ديگر ساختمان‌هاي سفارتخانه امن‌تر مي‌دانستم، شروع به درزدن كردم. گروهبان «جيمز لوپز» تفنگدار مامور حفاظت از كنسولگري در را برايم گشود. و چون بلافاصله پس از ورود متوجه حضور حدود 60 نفر در آن محل شدم. – كه بيشترشان را هم ايرانيهاي مقتضاي ويزا و كارمندان محلي تشكيل مي‌دادند – با كمك لوپز آنها را فورا به اتاق مصاحبه در طبقه دوم ساختمان منتقل كرديم تا در جلوي چشم نباشند، و به همگي نيز تذكر داديم كه آرام بنشينيد و سر و صدا نكنند. زيرا در آن موقعيت بهترين كار اين بود كه تا حد امكان نگذاريم به حضور كسي در ساختمان كنسولگري پي برده شود.
در همين موقع چون سر و صدايي در پشت در ورودي به راه افتاده بود «لوپز» به طبقه پايين بازگشت تا از پشت شيشه به علت سر و صدا واقف شود. در آنجا متوجه دسته‌اي از دانشجويان شد كه چند نفرشان انگليسي را خوب مي‌دانستند و خطاب به «لوپز» فرياد مي‌زنند: «در راه باز كنيد! به شما صدمه‌اي نخواهيم زد. ما فقط مي‌خواهيم هدفمان را تشريح كنيم». ولي «لوپز» نشان مي‌داد كه هرگز قصد ندارد خواسته دانشجويان را بپذيرد و آن در لعنتي را به رويشان باز كند.

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(14)

گروگان آمريكايي:دانشجويان براي دعاوي خود دليل قانع‌كننده‌اي داشتند خبرگزاري فارس: اعتقاد دانشجويان جز اين نبود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *