تیتر خبرها

پاورقي فارس/انقلاب دوم به روايت گروگان ها(2)

حمله به سفارتخانه با «آر پي جي»

خبرگزاري فارس: ناگهان صداي دو انفجار مهيب شنيده شد. در بدو امر احساس كرديم كساني كه از خارج سفارتخانه را زير آتش گرفته‌‌اند؛ و بعد هم معلوم شد كه همان لحظه بر اثر اصابت دو «آر پي جي» به عمارت كنسولگري خساراتي به آن وارد آمده، ولي خوشبختانه به كسي آسيب نرسيده است.

*گروگان «ويكتور تام ست»( عضو ارشد سياسي):

در آوريل 1976 ( خرداد 1355)‌به ايران رفتم و به عنوان كنسول آمريكا در شيراز مشغول كار شدم. ابتدا بنا بود تا سه سال در همين شغل خدمت كنم، ولي در اواخر پاييز 1978 (1357) «ساليوان» سفير آمريكا از من خواست تا اگر مايل هستم به تهران بروم و در مدت باقيمانده از ماموريتم سرپرستي بخش سياسي سفارت آمريكا را تقبل كنم.
در آم موقع «ساليوان» تشخيص مي‌داد كه رژيم پهلوي ديگر قادر به ادامه حيات نيست. به نظر من هم او به اين نتيجه رسيده بود كه براي حفظ منافع آمريكا بايد تركيب جديدي در سفارتخانه بوجود آيد و عمدتا كساني به كار گرفته شوند كه به خاطر نظر ترديد آميز نسبت به ثبات و بقاي رژيم پهلوي بتوانند سفير را از جهت تشخيص ضرورتهاي ياري دهند … و من هم چون يكي از همين نوع كارمندان محسوب مي‌شدم، لذا
«ساليوان» تصميم گرفت مرا به كار در تهران دعوت كند.
شغلي كه در سفارتخانه به دست آوردم خيلي ارزنده بود، و از نظر شخص خودم مي‌توانست جنبه‌هاي هيجان‌انگيز فراوان در بر داشته باشد. زيرا اصولا براي اعضاي بخش سياسي يك سفارتخانه، ظهور دوره پرجوش و خروش سياسي در كشور محل خدمت آنان خيلي جاذبه دارد و من هم به همين جهت با قبول پيشنهاد سفير، از شيراز عازم تهران شدم تا سرپرستي بخش سياسي سفارت آمريكا را به عهده گيرم.
پس از ورود به تهران در اواسط فوريه 1979 (اواخر بهمن 57)، با سفارتخانه‌اي در هم ريخته مواجه شدم كه در محوطه‌اش هنوز بوي گاز اشك آور به مشام مي‌رسيد و به خاطر تخريب دستگاه‌هاي مخابراتي آن امكانات چنداني در اختيار نداشتيم. اكثر پرسنل آمريكايي بخش سياسي ايران را ترك كرده بودند و براي انجام كارها حتي يك منشي وجود نداشت.
با چنين وضعيتي، و در حالي كه فقط يك گروه معدود از كارمندان بخش سياسي طي ماههاي فوريه و مارس در سفارتخانه مشغول كار بودند، ناچار مي‌بايست به كارها سر و ساماني بدهم و بازسازي بخش سياسي را اولين وظيفه خود تلقي كنم؛‌ تا به دنبال آن بتوانم براي اجراي اهداف سياسي مورد نظر قدم پيش بگذارمو ولي قبل از همه لازم مي‌آمد تماسهايي با دولت موقت انقلاب – كه به رياست مهدي بازرگاني تشكل شده بود – برقرار شود، تا از اين طريق امكان گسترش روابط با حكومت جديد ايران را افزايش دهيم. در ماه مه ( 27 ارديبهشت 58 ) اقدام سناي آمريكا در تصويب قطعنامه پيشنهادي سناتور «جاكوب جاويتس » مشكلاتي براي ما پديد آورد.
در اين قطعنامه از كاردادگاه‌هاي انقلاب و اعدامهايي كه صورت مي‌گرفت انتقاد به عمل آمده بود و همين امر سبب شد تا تظاهرات عظيمي عليه آمريكا در خيابان جلوي سفارتخانه برگزار شود. متعاقب اين اقدام، معاون نخست وزير ايران ضمن تماس با من و «چارلز ناس» (معاون سفير) از ما خواست تا ورود سفير جديد آمريكا را به ايران مدتي به عقب بياندازيم. بعد هم در تماسي مجدد اطلاع داد كه فعلا مساله اعزام سفير را منتفي بدانيم.
در همان زمان «چارلز ناس» جلسه‌اي با شركت پنج شش نفر از اعضاي سفارتخانه – كه سوابقي طولاني‌تر از ديگران در ايران داشتند – تشكيل داد؛ تا در آن ضمن تبادل نظر در جزييات مسائل مربوط به روابط ايران و آمريكا، مشخص شود كه با توجه به شرايط و وضعيت موجود،آيا به موفقيت ما در پايه گذاري روابط جديد با ايران جديد مي‌توان اميدي داشت يا نه؟ … نتيجه گفتگوهاي اين جلسه – كه بسيار هم پرحرارت بود – سر آخر به آنجا رسيد كه فهميديم: احتمال پيروزي ما خيلي ضعيف است، ولي چون مي‌توانيم در صورت موفقيت به منافع كلاني دست يابيم، لذا علي‌رغم همه مشكلات موجود بايد به كوشش خود در اين راه ادامه دهيم.
البته ترديدي نبود كه در پيمودن مسير مورد نظرمان مي‌بايست لاجرم خطراتي را نيز تحمل كنيم. ولي ضمنا به اين نكته هم توجه داشتيم كه هيچكس مجبورمان نمي‌كرد هر چه در توان داريم به كار گيريم تا براي نيل به يك هدف دور از دسترس، خود را با خطرات فراوان مواجه سازيم.

*گروگان «ريچارد كوئين» ( كارمند كنسولگري):

روز 14 فوريه 1979 كه حادثه حمله به سفارت آمريكا در تهران اتفاق افتاد، من تازه در كلاس زبان فارسي « موسسه خدمات خارجي» وزارت خارجه در واشنگتن ثبت نام كرده بودم تا در ماه ژوئن هنگام آغاز ماموريتم در ايران،‌با زبان فارسي به اندازه رفع احتياج آشنا شده باشم.
دقيقا بخاطر مي‌آورم كه وقتي اولين بار خبر حمله به سفارت آمريكا از تهران را شنيدم، آنقدرها هم ناراحت نشدم. چون تصور كردم كه يك سفر ماجراجويانه در پيش دارم و قدم به شهري پرهيجان خواهم گذاشت.

*گروگان «سرهنگ چارلز اسكات» ( مسئول دفتر ارتباطات وزارت دفاع):

ايران از چند نظر براي ايالات متحده آمريكا فوق‌العاده اهميت دارد:1)‌به خاطر موقعيت جغرافيايي خود 2) به عنوان كشوري نفت خيز كه بر تنگه هرمز – يعني محل عبور قسمت اعظم نفت مورد نياز غرب- تسلط دارد 3) از جهت 1100 مايل مرز مشترك خود با كشور شوروي، كه ما در بعضي نقاط آن ايستگاه‌هاي استراق سمع داشتيم و از آنها براي كسب اطلاعات مستقيم از داخل شوروي بي‌نهايت استفاده مي‌كرديم.
به همين دلايل، مساله رابطه با دولت انقلابي ايران براي ايالات متحده اهميت داشت و حكومت كارتر درصدد بود تا به هر نحو شده مناسبات جديدي با ايران بر قرار كند.لذا ما در ماههاي اول پس از انقلاب به فعاليتهاي همه جانبه براي كنار آمدن با ايران دست زديم، و حكومت كارتر نيز در راه رسيدن به اين هدف حسن نيت فراواني از خود نشان داد. البته ما به سهم خود در موقعيتهاي گوناگون به ايرانيها يادآور مي‌شديم كه :« قصد نداريم در امور داخلي ايران دخالت كنيم، زيرا استقرار يك حكومت جديد را در كشورشان پذيرفته‌ايم…». و حقيقت هم اين بود كه ما در مورد ايران خواسته‌ها و اهدافي كاملا منطقي و واقع بينانه داشتيم (!)

*گروگان «باري روزن» (وابسته مطبوعاتي):

در فاصله بين حمله به سفارتخانه در ماه فوريه تا اشغال آن در ماه نوامبر، هدف ما جز برقراري رابطه با دولت جديد ايران و كارآمدن با انقلاب نبود.
ولي طي اين دوره همواره با واكنشهايي نامطلوب مواجه مي‌شديم.
مطبوعات ايران در مقالات خود لحني بسيار تند و گزنده عليه آمريكا به كار مي‌بردند و روي نبود كه مطلبي بنويسند و در آن آمريكا را به ارتكاب اعمال وحشيانه در جهان متهم نكنند. هر اتفاقي كه در ايران مي‌افتاد، اعم از: انفجار قطار، كشتار مردم در روستاها و كمك به شورشيان كرد؛ همه را در حالي به گردن آمريكا مي‌انداختند كه هيچ يك از اين اتهامات پايه و اساسي نداشت.
در يك مورد نيز سندي در مطبوعات انتشار يافتكه نشان مي‌داد آمريكاييها با همكاري فرماندهان نظامي رژيم گذشته در صدد اجراي كودتايي عليه انقلاب بوده‌اند. ولي اين مطلب مطلقا پايه و اساسي نداشت و سند مربوط به آن كاملا ساختگي بود. و داستانهايي شبيه اين، كه هر روز به نحوي در مطبوعات تكرار مي‌شد.
البته چون ايرانيها ملتي هستند كه افسانه قدرت مطلقه آمريكا جزء باورهايشان درآمده، لذا توده كثيري از مردم نيز براي پذيرش چنين جعلياتي به عنوان حقيقت آمادگي فراوان دارند و به خاطر وجود همين جو در جامعه بود كه كوشش همه جانبه ما در برقراري رابطه با دولت موقت و عده‌اي از روحانيون معتدل و ميانه‌روز هيچ‌گاه به نتيجه مطلوب نمي‌رسيد و كارمان بيشتر شباهت به شخصي داشت كه به يك رشته نخ نازك آويزان شده ولي اميدوار است خود را از خطر سقوط نجات دهد.

** ورود اعضاي جديد

در طول تابسان 1979 ايالات متحده آمريكا به كوشش براي عادي ساختن روابط خود با دولت موقت ايران ادامه داد و در اين راستا به تدريج آنقدر بر تعداد اعضاي سفارت آمريكا افزود كه در اواخر تابستان عده‌اي حدود 75 نفر آمريكايي در كادر سفارتخانه مشغول خدمت بودند ولي اين تعداد فقط بخش كوچكي از كارمندان سفارتخانه را كه قبل از حمله ماه فوريه به كار اشتغال داشتند، شامل مي‌شد. بويژه آنكه بسياري از كارمندان جديد نيز به صورت موقت خدمت مي‌كردند و فقط براي خالي نماندن پستهاي سفارتخانه اعزام شده بودند، تا بعد كه پرسنل اصلي آموزشهاي لازم را فرا گرفتند به ايران بيايند و جانشين آنها شوند.

*گروگان «جوهال» (افسريار)

در فوريه 1979 مامور خدمت در سفارت آمريكا در آتن پايتخت يونان بودم كه حادثه حمله به سفارت آمريكا در تهران اتفاق افتاد. و چون در آنجا همگي نسبت به رويدادهاي ايران كنجكاو بوديم، مسائل مربوط به اين واقعه را نيز با دقت فراوان تعقيب مي‌كرديم.
بعد از حمله «سنت والنتين» به سفارتخانه، تقريبا اكثر كارمندان آمريكايي ايران را ترك گفتند، و چون دفتر نمايندگي وزارت دفاع آمريكا در آتن – يعني همان محل خدمت من – ماموريت ضبط و ربط امور مربوط به پرسنل نظامي خارج شده از ايران را به عهده داشت، به همين جهت من هم موقعيتي به دست آوردم تا بتوانم با اين افراد به صحبت بنشينم و از احساسا آرامش فوق‌العاده‌اي كه در آنها به خاطر ترك ايران وجود داشت آگاه شوم.
در ميان آنها يك سروان نيروي دريايي بود كه در دفتر نمايندگي وزارت دفاع آمريكا در تهران كار مي‌كرد، و بعد كه به آتن آمد مامور شد تا خدمتش را در همان دفتر نمايندگي آتن – كه من هم در آنجا بودم – به مدت سه ماه ادامه دهد.
طي اين دوره يك بار صحبت‌هايي پيش آمد كه گويا قرار است اين افسر را دوباره به تهران اعزام كنند و متعاقب آن يك روز كه وي به اتفاق همسرش براي بررسي وضع خدمتي خود به سفارتخانه آمده بود، با شنيدن خبر مربوط به امكان بازگشتش به تهران خيلي ناراحت شد. فراموش نمي‌كنم كه همسر او با اعصابي متشنج و وضعيتي شبيه افراد هيستريك، در حالي كه وسط راهروي اداره اشك مي‌ريخت مرتب به شوهرش مي‌گفت: «تو حق نداري به تهران بروي»، و بيچاره سروان كه از ظاهرش معلوم بود در تهران خيلي زجر كشيده، با وضيعتي كه نشان از آشفتگي فراوان داشت، با رنگي پرسيده و چهره‌اي تكيده به همسر خود نگاه مي‌كرد.
موقعي كه آن دو دست به گردن همديگر انداخته، و از غصه بازگشت به تهران ماتم گرفته بودند، با خود گفتم: خداي من، مگر در تهران چه خبر است كه آنها از خبر اعزام مجدد به ماموريت در تهران اينقدر وحشت زده شده‌اند؟» ولي در آن موقع كه شاهد اين ماجرا بودم، هرگز فكر اينكه يك روز بايد خودم نيز به تهران حركت كنم به ذهنم نمي‌رسيد.
بعد از خاتمه مدت ماموريتم در يونان، وقتي خود را به اداره امور وابستگان وزارت دفاع در پنتاگون معرفي كردم، در آنجا به من گفتند كه چون يك نفر براي خدمت در ايران لازم دارند، مرا جهت اعزام به تهران برگزيده‌اند. ولي اين شغلي نبود كه بتواند مورد قبول من باشد. زيرا هنگام خدمت در آتن ضمن كمك به آمريكايي‌هايي كه ايران را ترك كرده بودند، بقدر كافي از اوضاع ايران باخبر شده، و به خوبي از مسائلي كه در آنجا مي‌گذشت اطلاع داشتم.
موقعي كه نسبت به انتخابم براي خدمت در تهران اعتراض كردم، به من جواب دادند: علت گزينش من يكي اين است كه فرزند ندارم، و ديگر اينكه چون همسرم كارمند دولت است، پس مي‌تواند خودش را ضبط و ربط كند و ديگر نيازي به همراهي با شوهرش نداشته باشد. بعد از آن هم عليرغم اعتراض مكرر، ابلاغ ماموريت يك ساله بدون همراه در تهران را به دستم دادند.
در حالي كه از ازدوج من هنوز مدت زماني نمي گذشت و جدايي از همسر براي هر دو نفرمان بسيار غم‌انگيز بود، ولي مساله مرا فقط نمي‌شد صرفا يك دلشكستگي دانست. در آن موقعيت اگر مي‌خواستم به جايي بروم، مطمئنا تهران آخرين محلي بود كه امكان داشت انتخاب كنم. زيرا احساس مي‌كردم زنگ خطر در گوشم نواخته مي‌شود و در تهران حتما برايم حادثه‌اي پيش خواهد آمد.
اوضاع ايران بقدري ناپايدار و درهم ريخته بود كه به نظرم مي‌رسيد هر لحظه ممكن است سفارت امريكا مورد هجوم واقع شود، و فراموش نمي‌كنم كه قبل از عزيمت به تهران همواره اين فكر در ذهنم وجود داشت كه: «ماموريتم در آنجا به يك سال نخواهد رسيد. زيرا مردم ايران بقدري از آمريكا منزجرند كه ما را آسوده نمي‌گذارند و حتما دست به كاري خواهند زد كه سفارتخانه تعطيل شود و همه ما دستجمعي ايران را ترك كنيم. …..»

*گروگان «گروهبان پال لوئيس» (تفنگدار دريايي):

چون سفارت آمريكا در تهران براي امور حفاظت نياز به تفنگدار دريايي داوطلب داشت، و من هم هميشه مشتاق سفر به مناطق پرجوش و خروش بودم، لذا داوطلبي خود را براي خدمت در تهران اعلام كردم. زيرا به سبب علاقه به مسائل سياسي و امور جهاني، همواره دلم مي‌خواست در يكي از كشورهاي جهان كه از وضعيت حساس سياسي برخوردار است حاضر و ناظر باشم، و فكر مي‌كردم كه سفر به تهران از اين نظر برايم يك فرصت استثنايي خواهد بود. چون در آنجا امكان مشاهده انقلابي ك هنوز در حال گسترش بود نيز برايم فراهم مي‌شد.
من هيچگاه توجهي به خدمت در مشاغل آرام و تشريفاتي و يكنواخت نداشته‌ام و برعكس هميشه دلم مي‌خواسته مرا به نقاطي اعزام كنند كه بتوانم شاهد شكل‌گيري حوادث جهاني باشم…. و به همين جهت بود كه شخصا داوطلب خدمت در تهران شدم.

*گروگان «بيل بلك» (مامور مخابرات):

موقعي كه در بروكسل پايتخت بلژيك خدمت مي‌كردم، وزارت خانه آمريكا طي نامه‌اي به اطلاعمان مرساند كه براي تصدي امور مخابرات سفارت آمريكا در تهران نياز به افراد داوطلب دارد.
در آن موقع كه تقريبا سه چهار ماه از حادثه حمله ماه فوريه به سفارت آمريكا مي‌گذشت چون مسائل، چون مسائل جاري ايران ديگر مثل گذشته در صدر اخبار جهان قرار نداشت، لذا اينطور به نظرم رسيد كه اوضاع سياسي در ايران به گونه‌اي تثبت شده است، و اين نظر مرا وزارت خارجه امريكا هم تاييد مي‌كرد. تا جايي كه حتي به من اطمينان دادند كه تهران به صورت شهري امن و امان درآمده و اشتغال به خدمت در آن هيچ خطري ندارد.
مقامات وزارت خارجه مي‌گفتند: چون اوضاع در ايران دارد به حالت عادي بازمي‌گردد، قرار است كادر سفارتخانه – كه بعد از خروج كارمندانش در ماه فوريه از هم پاشيده بود – دوباره بازسازي شود، و حتي به من وعده مي‌دادند كه اگر به تهران بروم، در فاصله‌اي نه چندان دور به خانواده‌ام نيز اجازه سفر به تهران خواهند داد.
ولي البته در كنار همه مسائل، هيچكس در وزارت خارجه راجع به شاه و سرنوشت او صحبتي به ميان نمي‌آورد و من هم در آن موقع كه شاه در تبعيد زندگي مي‌كرد، بقدري نسبت به محال اقامت و وضع و حالش بي‌‌تفاوت بودم كه اصولا درباره‌ش هيج فكري – ولو مبهم – در مخيله‌ام راه نداشت. ولي در عوض چون ديگر از آب و هواي بلژيك داشت حالم به هم مي‌خورد، بهتر ديدم از فرصت استفاده كنم و حال كه براي خدمت در تهران داوطلب لازم است با اعلام آمادگي خود جهت سفر به تهران، هم از شر هواي بلژيك آسوده شوم و هم با عزيمت به شهري كه اوصافش را به عنوان نگين خاورميانه شنيده بودم، در زندگي خود تنوعي بوجود آورم.
براي سفر به ايران، با هواپيماي پان آمريكن از طريق فرانكفورت راهي تهران شدم. زناني كه در اين هواپيما همسفرم بودند، موقع سوار شدن در فرودگاه فرانكفورت اكثر لباسهاي مدل غربي به تن داشتند ولي حدود نيم ساعت قبل از نشستن هواپيما در فرودگاه تهران، بيشتر آنها از جا برخاستند و به دستشويي رفتند و پس از مدتي همگي با رپوش تيره رنگ و روسري به ميان مسافران بازگشتند.
با توجه به تحولي كه در لباس زنان مسافر هواپيما پيدا شده بود، احساس كردم بيشترشان به خاطر نگراني از آنچه در فرودگاه پيش خواهد آمد به چنين كاري دست زده‌اند و خود را ناچار به تتبعيت از وضعي مي‌دانند كه در ايران پيش آمده است.
بلافاصله پس از خروج از هواپيما پي بردم كه قدم به كشوري نارآم و پرآشوب گذاردهام. سراسر فرودگاه پر بود از انقلابيون مسلح به تفنگهاي ژ3، و ام 16، كه همگي ريش داشتند و به جاي اونيفرم نظامي، شلوارهاي كهنه جين و كت‌هاي سبز مندرس به تن كرده بودند.
داخل سالن فرودگاه نيز وضعي كاملا در هم ريخته و مغشوش داشت. بعد از قسمت بازرسي گمركف 16 يا 17 نفر از اعضاي كميته ايستاده بودند كه «سربازان خدا» ناميده مي‌شدند و وظيفه داشتند اثاثيه مسافران را متعاقب عبور از گمرك دوباره بازرسي كنند تا مطمئن شوند كسي با خود روزنامه خارجي [!] و نوشابه الكي به داخل كشور نياورده است.
من چون گذرنامه سياسي داشتم، تصور مي‌كردم آنها حتما اثاثه‌ام را جستجو نخواهند كرد. ولي بعد فهميدم كه براي ماموران كميته اصلا مساله مصونيت سياسي مطرح نيست، و در مورد يك ديپلمات فرانسوي كه جلوي من در صف قرار داشت، شاهد بودم كه برعكس خيلي هم با خشونت رفتار كردند و هنگامي كه با زور دست به جسجوي اثاثه‌اش زدند، يك بطري كوچك 5/1 اونسي مشروب الكي – از همانها كه در هواپيما به مسافرين مي‌دهند – در كيف دستي وي يافتند. ولي من چون البته چيزي براي مخفي كردن نداشتم، بدون اعتناء در مقابلشان ايستادم و اجازه دادم هر چه مي‌خواهند درون اثاثه‌ام جستجو كنند.
موقعي كه از فرودگاه وارد شهر شدمف تمام خيابانها را پر از انقلابيون مسلح ديدم و تهران را نيز به طور كلي شهري يافتم كه در آن هيچ چيز وجود نداشت مگر تفنگ، تفنگ، و باز هم تفنگ.

*گروگان «دان هوهمن» (افسر بهداري):

چون من تنها مسافر آمريكايي در هواپيمايي بودم كه ما را به ايران مي‌برد، به اين جهت خيلي احساس غربت مي‌كردم. بعد هم در فرودگاه تهران، مشاهده زنهايي كه عموما چادر مشكي داشتند برايم خيلي عجب و غريب بود.
در ايران تقريبا كليه زنها به همين شكل، و ظاهري كه بيشتر به راهبه‌ها شباهت داشت، رفت و آمد مي‌كردند. ولي در فرودگاه قيافه خود من هم كه در وسط يك انقلاب، راكت تنيس به دست منتظر رسيدن راننده سفارتخانه بودم، خيلي تماشا داشت.

*گروگان «گروهبان كوين هرمنينگ» (تفنگدار دريايي):

وقتي كه ما به فرودگاه تهران رسيديم، هوا داشت رو به تاريكي مي‌رفت و چند تفنگدار دريايي از طرف سفارت آمريكا به فرودگاه آمده بودند تا ما را با اتومبيل مخصوص به سفارتخانه ببرند.
خيابانهاي تهران وضعيتي كاملا مغشوش داشت. مشاهده مردم در پياده‌روها كه با تنه زدن و هل دادن يكديگر راه مي‌رفتند واقعا براينم باور نكردني بود همه جا انقلابيون مسلح به چشم مي‌خوردند و رويهمرفته در برخورد اول، تهران را به گونه‌اي يافتم كه مي‌شد آن را وحشت انگيز توصيف كرد.
دلم مي‌خواست بدون آنكه چشمم به اين مناظر بيافتد هر چه زودتر به سفارتخانه برسيم. ولي اتومبيل استيشن مخصوص حمل تفنگداران هم به صورتي بود كه بيشتر به ناراحتي و نگراني من مي‌افزود. زيرا تمام سطح داخلي آن را با ورقهاي آهن و پنجره‌هايش را با شيشه ضد گلوله پوشانده بودند تا سرنشينانش از خطر تيراندازي يا حمله اشوبگران خياباني در امان باشند.
هيچ فراموش نمي‌كنم كه در آن لحظات، وقتي درون چنين اتومبيلي نشسته بودم و وضعيت خيابانها و مردم را خيره مي‌نگريستم، در همانحال مرتب به خود مي‌گفتم: «به تهران خوش آمدي!».

*گروگان «چارلز جونز» (مامور مخابرات):

من قبلا يك بار در ژانويه 1978 تهران را ديده بودم. ولي بعد كه در تابستان 1979 براي خدمت در سفارت آمريكا وارد تهران شدم، از مشاهده شهري تاريك كه خيبانهايش ديگر مثل گذشته روشن نبود، يكه خوردم و رويهمرفته به نظرم رسيد كه قدم به شهري ناآشنا گذارده‌ام.
ساعت حدود 9 شب بود كه از فرودگاه عازم شهر شدم. در آن موقع با وجودي كه ميليونها نفر در خيابانها ديده مي‌شدند، ولي بيشتر خيابانها تاريك بود و بدون آنكه نشاني از زندگي شبانه وجود داشته باشد، حتي تنه زدن و هل دادن معمول مردم هنگام حركت در پياده‌‌روها ديگر به چشم نمي‌خورد.
موقعي كه با اتومبيل از فرودگاه رو به سفارتخانه مي‌رفتم، با خود فكر مي‌كرد: «خداي من، چرا تهران اينطور عوض شده و همه چيزش به حال ركود و توقف درآمده؟»

*گروگان «بيل بلك» (مامور مخابرات):

اولين شب اقامتم در تهران به منزل برت مور (كارمند اداري سفارتخانه) رفتم و بنا شد همانجا اقامت داشته باشم تا اپارتماني كه برايم اختصاص يافته آماده شود.
صبح فرداي آن روز برت مرا با خود به سفارت آمريكا برد كه در محوطه وسيعي به وسعت تقريبي 26 جريب قرار داشت و دور تا دور آن را نيز ديوار بلندي محصور كرده بود
موقعي كه از در عقب وارد سفارتخانه شديم، متوجه يك استخر خالي در سمت چپ خود شدم كه اطرافش را انبوه وسائل گوناگون خانگي فرا گرفته بود و در بين آنها – كه انباشته شدنش در چنين نقطه‌اي به نظر خيلي عجيب مي‌آمد – بقدري تختخواب، كاناپه، آيينه، ميز، صندلي، مبل راحتي، كتابخانه، و ساير لوازم زندگي ديده مي‌َد كه مي‌توانست به راحتي مبلمان و وسايل حدود 200 خانه را تامين كند.
در گوشه ديگر، درون محوطه‌اي كه اختصاص به محل ورزش داشت حدود 150 اتومبيل پارك شده بود كه ظاهرشان نشان مي‌داد مدتهاست متروك مانده‌اند و در سمت راست نيز انبار بزرگي ديده مي‌شد كه با نگاهي به درون يكي از اطاقهايش صدها آلت موسيقي به چشم خورد كه روي قفسه‌ها چيده شده بود و خاك مي‌خورد. تعداد اين وسايل موسيقي نيز كه در بينشان همه چيز، از طبل و ترومپت گرفته تا ويلن و فلوت و ساكسفون وجود داشت، به حدي بود كه به خوبي مي‌شد از آنها براي تدارك يك اركستر سمفونيك بزرگ استفاده كرد.
پس از مشاهده آن همه وسايل زندگي و اتومبيل و آلت موسيقي، فهميدم كه خروج اعضاي سفارتخانه از ايران در ماه فوريه خيلي عجولانه صورت گرفته است، و چنين به نظرم رسيد كه متعاقب پيروزي انقلاب و حمله به سفارتخانه امريكاييها چنان با دستپاچگي آماده ترك تهران شدند كه بجز دو چمدان حاوي لوازم ضروري، بقيه وسايل زندگي خود را رها كردند و رفتند.
در آن موقع وضع كشور چنان وحشتزا و درهم ريخته بود كه براي هيچكس امكان بسته‌بندي و ارسال و سايل زندگي به خارج وجود نداشت، و چون تمام شركتهاي حمل و نقل كالا نيز به كلي تعطيل بود، لذا اثاثه زندگي امريكاييها را پس از ترك تهران، به مرور از آپارتمانها و خانه‌هايشان در سراسر تهران جمع كرده، كنار استخر سفارتخانه روي هم انباشتند، و نيز هر چه آلت موسيقي در «مدرسه آمريكايي تهران» وجود داشت كلا به انبار سفارت انتقال دادند تا بنا به گفته «برت»: پس از آنكه دولت آمريكا تمام اين وسايل را فروخت يا به حراج عمومي گذاشت، حساب آن را به آمريكاييهاي كه از ايران رفته‌اند تصفيه كند.
قبل از ورود به ايران تصورم اين بود كه انقلبا به پايان رسيده و اوضاع مملكت رو به عادي شدن مي‌رود. ولي مشاهده ما ترك امريكاييها و آثار حمله ماه فوريه وزارت به سفارتخانه، كه در همه جا كاملا محسوس بود، ناگهان مرا به اين حقيقت آشنا كرد كه آگاهانه قدم به نقطه‌اي خطرناك گذراده‌ام.
پس از ورو به ساختمان اصلي سفارتخانه و توجه به وضع دروني اتاقهاي دبيرخانه، باورم نشد كه آنچه مي‌بينم واقعيت داشته باشد. پنجره‌هاي ساختمان را با ميله آهني مدود كرده، و در جلوي آنها جعبه‌هاي فلزي حاوي شن گذاشته بودند تا كشي نتواند مثل جريان حمله ماه فوريه از بيرو به داخل اتاقهاي دبيرخانه تيراندازي كند.
روي ديوار اتاقها هنوز محل اصابت گلوله‌ها به چشم مي‌خورد و ساختمان دبيرخانه روي هم رفته حالتي داشت كه گويي در وسط ميدان جنگ قرار گرفته است.
هيچ فراموش نمي‌كنم كه با مشاهده وضعيت ساختمان دبيرخانه به خود گفتم:« خداي من، اينجا درست شبيه يك زندان است»،‌بعد هم كه از آنجا خارج شدم با خود عهد بستم كه ديگر قدم به درونش نگذارم.
طي هفته اول اقامتم در تهران فرصتي پيش آمد تا به اتفاق «فريدريك كوپكه» (مامور مخابرات سفارتخانه) سري به نقاط مختلف شهر بزنم. از مسائل شگفت‌‌انگيز اين گشت و گذار، مشاهخده يك «بار» بود كه در آن نه مشروب وجود داشت، و نه حتي يك آبجو به كسي مي‌دادند. در اين «بار» بدون الكل و بدون موزيك گرچه فقط مكي‌شد كوكاكولا نوشيد، ولي وقتي فهميدم نرخ آن سر به 5دلار مي‌زند، بلافاصله فرار را برقرار ترجيح دادم.
در تهران اين مساله مرا به حيرت وا مي‌داشت كه شبها علي‌رغم تردد عده كثيري از مردم در خيابان، كسي براي رفتن به «بار» از خود علاقه‌اي نشان نمي‌داد، و اصولا تفرريحات شبانه در اين شهر رونقي نداشت. در حالي كه قبل از انقلاب به خاطر حضور انبوه مستشاران نظامي و اعضاي سفارتخانه، زندگي شبانه بسيار فعالي در تهران به چشم مي‌خورد. ولي بعد از انقلاب مراكز مختص تفريحات شبانه فقط به چند مورد محدود شده بود.
به جهت اينكه در شهر محلي مناسب براي تفريح وخوشگذراني وجود نداشت، من هم چندان علاقه‌اي به بيرون رفتن نشان نمي‌دادم و سعي مي‌كردم بيشتر وقت خود را در ساختمانهاي مسكوني سفارتخانه با دوستان و كارمندان در بازي شطرنج و پوكر بگذرانم.

*گروگان «گروهبان جيمز لوپز» (تفنگدار دريايي):

من فقط دو بار در خيابان‌هاي تهران قدم زدم و رويهمرفته آن را شهري خرابه و متروك يافتم. چون هم در سطح خيابانها زباله ديده مي‌شد و هم تقريبا تمام مغازه‌هايش تعطيل بود. چند مغازه‌اي كه مي‌شد گفت به كسب و كار مشغولند؛ يا اختصاص به فروش نوارهاي موسيقي داشت كه قاچاقي تكثير كرده بودند و يا خواروبار مي‌فروختند؛‌كه تازه آنها هم اغلب در قفسه‌هايشان جنسي براي فروش ديده نمي‌شد و خلاصه اينكه در تهران نشانه‌اي از تحرك و فعاليت به چشم نمي‌خورد.

*گروگان «بروس جرمن» ( كارمند بودجه سفارتخانه):

شبها راه يافتن در خيابانهاي تهران نوعي ماجراجويي بود و مي‌بايست خيلي محتاطانه رفتار كرد. چون در هر گوشه به گروهي تنفگدار برخورد مي‌شد يا سنگيري از كيسه‌هاي شني وجود داشت كه روي آن مسلسلي قرار گرفته بود. به همين جهت هر موقع قصد پياده‌روي داشتم سعي مي‌كردم همراه با عده‌اي به صورت گروهي و در مسيري حركت كنيم كه به سنگرهاي خياباني برنخوريم.

*گروگان «جوهال» ( افسريار):

يك شب كه 6نفره در‌ آپارتمان من پوكر بازي مي‌كرديم ، ناگهان صداي دو انفجار وحشتناك پياپي را شنيديم كمه ما را از جا پراند و بي‌اغراق تمام مجموعه مسكوني را كه در شمال سفارتخانه جنب در خروجي پشت آن قرار داشت، لرزاند.
يكي از همبازيهاي پوكر كه حادثه حمله 14 فوريه را به چشم ديده بود و قصد داشت فرداي آن روز تهران را ترك كند، دائم مي‌گفت كه فكر مي‌كند هرگز نمي‌تواند زنده از ايران خارج شود؛ و چون خيلي از اين مساله مطمئن بود هميشه انتظار مي‌كشيد كه حادثه‌آي برايش اتفاق بيافتد. آن شب هم او داشت در همين مورد صحبت مي‌كرد كه ناگهان صداي دو انفجار مهيب شنيده شد. در بدو امر احساس كرديم كساني كه از خارج سفارتخانه را زير آتش گرفته‌‌اند؛ و بعد هم معلوم شد كه همان لحظه بر اثر اصابت دو «آر پي جي» به عمارت كنسولگري خساراتي به آن وارد آمده، ولي خوشبختانه به كسي آسيب نرسيده است.
اين مساله به خوبي نشان مي‌داد كه سفارت آمريكا تا چه حد ضربه‌پذير است و چنانچه فردي بخواهد با «آر پي جي» سفارتخانه را هدف قرار دهد، هيچ كس قادر به جلوگيري از كار او نيست.

** ورود شاه به آمريكا

شاه بعد از ترك ايران در ژانويه 1979 ( ابتدا به مصرف رفت و بعد)‌ دو ماه در مراكش به سر مي‌برد، تا آنكه از وي خ واسته شد مراكش را ترك كند.سپس شاه در جستجوي محلي براي اقامت دائم مدتي را در باهاما گذراند و آنگاه به شهر «كوئرناواكا» در مركزيك رفت.
در خلال اين مدت ديويد راكفلر و هنري كيسينجر كه دو تن از ياران قديمي شاه بودند، بارها از دولت كارتر خواستند تا به شاه اجازه ورود به آمريكا داده شود. ولي پرزيدنت كارتر همواره از اجابت درخواست آنان سرباز مي‌زد. زيرا احساس مي‌كرد كه اگر شاه مخلوع ايران را به آمريكا راه دهد، بي ترديد امنيت اعضاي سفارت آمريكا در تهران را به خطر خواهد انداخت.
ولي چون شاه سالها به سرطان مزمن لنفاوي مبتلا بود، بيماري او طي دوران اقامتش در تبعيد ناگهان رو به وخامت نهاد و همين امر سبب شد تا به توصيه ديويد راكفلر يك پزشك آمريكايي به نام دكتر «بنجامين كين» براي معاينه شاه به مكزيك پرواز كند و در دو نوبت آزمايشاتي از او به عمل آورد.
روز 18 اكتبر 1979 ( 26 مهر 58)‌ دكتر « كين» پس از آگاهي به سرطان لنفاوي شاه متوجه شد كه مساله ديگر ي به شكل يرقان ناشي از انسداد كيسه صفرا وضع او را پيچيده‌تر كرده است و تشخيص داد كه براي رفع اين عارضه بايستي حتما تحت عمل جراحي قرار گيرد.
همان روز عصر دكتر «كين» قضيه بيماري شاه را با طبيب معتمد وزارت خارجه آمريكا در ميان نهاد و سپس از طريق وزارت خارجه به پرزيدنت كارتر اطلاع داده شد كه وضعيت جسماني شاه خطرناك است و امكانات موجود در مكزيك نيز براي تامين نيازهاي طبي و مقابله با بيماري وخيم شاه كفايت نمي‌كند.
پرزيدنت كارتر پس از آگاهي به اين مساله با سايروس ونس (وزير خارجه) به مشورت پرداخت و متعاقب آن تصميم گرفت به شاه اجازه دهد تا براي معالجه عازم آمريكا شود.
همان روز از سوي وزارت خارجه آمريكا به «بروس لينگن» (كاردار سفارت آمريكا در تهران)‌ دستور داده شد تا به دولت موقت ايران اطلاع بدهد كه قرار است شاه براي معالجه به آمريكا برود؛ و فرداي آن روز يعني 22 اكتبر 1979 ( 30 مهر 1358)‌شاه با جت متعلق به شركت‌ «گلف استريم» به سوي آمر يكا پرواز كرد و شب هنگام بود كه در يكي از بيمارستانهاي نيويورك بستري شد.

*گروگان «ويكتورتام ست» ( عضو ارشد سياسي):‌

در اثناي تابستان وزارت خارجه آمريكا چند بار به وسيله ارتباطهاي خصوصي و محرمانه از «بروس لينگن» پرسيد كه نظرش راجع به پيامدهاي پذيرش شاه در آمريكا چيست؟ و مخصوصا به وي تاكيد مي شد كه به هيچوجه حق ندارد اين مساله را با كسي در ميان بگذارد. ولي به نظر «لينگن» بسيار غير عاقلانه بود كه درباره مساله‌اي چنين پراهميت فقط ارزيابي شخص خوندش مطرح باشد. زيرا او به تازگي وارد ايران شده بود و چندان اوضاع و احوال داخلي كشور آگاهي نداشت.
به همين جهت «لينگن» جريان را با من و ژنرال « فيليپ گست» (سرپرست كل اداره مستشاري و كمكهاي نظامي آمريكا)‌در ميان گذاشت، و ما هر دو نيز متفقا به او گفتيم :« تا زماني كه دولت ايران قدرت برقراري نظم و قانون را در كشور به دست نياورده، اين كمال حماقت خواهد بود اگر به شاه اجازه ورود به آمريكا داده شود».
لينگن با شنيدن حرف ما كاملا متقاعد شد. و چون آن را مطابق با دريافتهاي خود طي دوران كوتاه اقامتش در تهران مي‌ديد، بلافاصله عين همين نظر را به واشنگتن مخابره كرد.
در ماه سپتامبر 1979 ( شهريور 58 ) بار ديگر از «لينگن» خواسته شد تا چنانچه تغييري در اوضاع پديد آمده نظر خود را در مورد عزيمت شاه به آمريكا اعلام كند. ولي او مجددا جواب داد كه اوضاع تغييري نكرده است، و تا دولت ايران از قدرت و كارآيي مطلوب برخوردار نشود، ورود شاه به آمريكا مخاطرات فراواني در پي خواهد داشت.

*گروگان «بروس لينگن» ( كاردار سفارت آمريكا):

طبق دستور موظف بودم به مهدي بازرگان نخست وزير اطلاع دهم كه قرار است به شاه اجازه ورود به آمريكا داده شود و ضمنا دستور داشتم از بازرگان بخواهم تا امنيت سفارتخانه را در مقابل واكنشهاي احتمالي مردم حفظ كند.
پاسخ دولت ايران بسته به افراد مختلفي كه در اين مساله صاحب نظر بودند تفاوت داشت. ولي خود بازرگان به عنوان نخست وزير و شخصيت اصلي به من اطمينان داد كه دولت موقت ايران تمام سعي خود را به كار خواهد برد تا امنيت كافي براي سفارت آمريكا فراهم شود؛ و من هم عين همين اطمينان خاطر نخست وزير را به واشينگتن منعكس كردم.

*گروگان «باري روزن» ( وابسته مطبوعاتي):

يك روز كه در جلسه‌اي كنار «بروس لينگن» نشسته بودم و او خطاب به ما گفت: « قرار است به شاه اجازه ورود به آمريكا داده شود»،‌ابتدا باورم نشد كه آنچه از زبان كاردار شنيده‌ام واضعيت دارد. زيرا تصميم مقامات واشينگتن با تمام توصيه‌هايي كه ما چند بار از تهران برايشان فرستاده بوديم كاملا مغايرت داشت. احساس كردم كه اگر واقعا چنين تصميمي گرفته شده باشد، هم با كليه اهدافي كه در ايران تعقيب مي‌كرديم تضاد دارد، و هم اصولا با مصالح ملي ما ناسازگار خواهد بود.
به نظر من تصميم مقامات واشنگتن علاوه بر خطراتي كه براي امنيت شخصي ما در پي داشت، مي‌توانست علامتي هم براي ايرانيها باشد كه تصور كنند ما قصد براندازي رژيم جديد و بازگرداندن شاه را در سر داريم.
دقيقا به ياد مي‌آورم كه پس از پايان جلسه آن روز بلافاصله به سراغ اعضاي بخش تحت سرپرستيم رفتم و به آنها هشدار دادم كه مواظب باشند عنقريب حوادثي برايمان رخ خواهد داد. اين اقدام من هم دليلي نداشت جز آنكه مطمئن بودم پس از ورود شاه به آمريكا تظاهرات عظمي در تهران عليه ما به راه خواهد افتاد و در جريان آن احتمالا باز هم گروهي مثل روز 14 فوريه ( 25 بهم 57)‌ضمن بالا آمدن از ديوار سفارتخانه، به سويمان شليك خواهند كرد و چه بسا كه بعضي از ما را نيز بكشند.
حرف من خطاب به كارمندانم اين بود كه :« در عرض چند هفته آينده با اوضاع بسيار بسيار وخيمي روبر خواهيم شد، و اصلا هم نمي‌دانم كه آيا مي‌توانيم از عواقب آن جان سالم به در ببريم يا نه؟…»

*گروگان «بروس جرمن» (كارمند بودجه):

علي رغم ارسال تلگرامهاي بيشمار از سوي سفارتخانه براي مقامات آمريكايي مبني بر نامساعد بودن اوضاع در تهران، چون هيچكس در واشينگتن به آنها توجهي نشان نداده بود، احساس مي‌كردم حتما خيانتي صورت گرفته است.
بلافاصله پس از اعلام خبر ورود شاه به آمريكا، چند جلسه اضطراري در سفارتخانه تشكيل شد و طي آن ماموران امنيت كرارا به ما تاكيد كردند كه «خودتان را زياد آفتابي نكنيد تا شايد ابرهاي تيره پراكنده شود». ولي من خيلي مي‌ترسيدم هيچ خجالت هم نمي‌كشم كه بو حشت خود اعتراف كنم، زيرا در آن موقع واقعا اطمينان داشتم كه زندگي ما به تار مويي بسته است.
در موقعيت وخيم و خطرناكي كه گرفتارش بوديم ضرورت داشت ما در دسته‌هاي كوچك سه تا پنج نفري ايران را ترك كنيم و وزارتخارجه آمريكا نيز موظف بود حتما در مورد خارج كردن آن دسته از اعضاي سفارتخانه كه كارشان چندان جنبه حياتي نداشت فكري بكند. يعني تنها چند مقام اصلي سفارتخانه را در تهران نگهدارد و آنگاه كه اوضاع كاملا تثبيت شد، بقيه را مجددا به ايران بازگرداند.

*گروگان «چارلز جونز» ( مامور مخابرات):چ

نمي‌خواهم بگويم كه با پيش آمدن مساله پذيرش شاه در آمريكا هيچ دغدغه‌اي از نظر حفظ امنيت خود نداشتم، چون هرگز اينطور نبود. ولي تصورم نيز جز اين نبود كه دولت ايران در صورت وقوع هر حادثه‌اي تمام سعي خود را براي حفظ سفارتخانه بكار خواهد بست. ز يرا اصولا لزوم رعايت قوانين ديپلماسي ايجاب مي‌كرد كه حفظ امنيت هر سفارتخانه‌اي در هر جاي دنيا را كشور ميزبان برعهده بگيرد.
موقعي كه به شاه اجازه ورود به آمريكا داده شد، بلافاصله در نظر آمد كه وضعيت سفارت آمريكا در تهران شباهت به دوراني پيدا كرده كه هنگام وقوع جنگ شش روزه 1967 در سفارت آمريكا در قاهره خدمت مي‌كردم.
در آن زمان عبدالناصر رئيس جمهور مصر هر روز در راديو و تلويزيون فرياد مي زند:« آمريكا حامي اسرائيل است» ؛‌و همراه با آن به اشكال گوناگون آمريكا را متهم مي‌كرد كه در جريان حمله ناگهاني به مصر دست داشته است. او با نطقهاي خود – تا حد زيادي شبيه (امام) خميني درايران – توده مردم را عليه آمريكا برانگيخت و اين وضع را ادامه داد تا آنكه يك شب اعلام كرد از سمت خود كناره‌گرفته است.
متعاقب اين اقدام، ميليونها مصري براي حمايت از عبدالناصر به خيبانها ريختند و گروه كثيري از آنان نيز كه مشعل به دست در مقابل سفارت آمريكا گرد آمده بودند، فرياد مي‌زدند« ناصر، ناصر » . ولي همان موقع چون پليس مصر وارد عمل شد، توانست مردم را با زور از جلوي سفارتخانه دور كند. و به اين ترتيب دولت مصر علي‌رغم نارضايتي از آمريكا و اوج احساسا هيستريك مردم، به مسئوليت خود در قبال حفظ امنيت ما عمل كرد.
رژيم ايران هم چون مطمئنا به لزوم رعايت قوانين ديپلماسي توجه داشت، لازم بود بداند كه يك دولت قانوني هر چقدر هم با حكومت ديگري در تضاد باشد مي‌بايست حفاظت از دپلماتهاي مقيم در كشورش را جزء وظايف خويش بشمارد و اين اصل اوليه دنياي متمدن را محترم بدارد. ضمن آنكه اگر ناراحتيش از دولت ديگر به حد غير قابل تحمل رسيد، ‌البته اين حق برايش محفوظ است كه به ديپلماتهاي آن كشور بگويد وسائلشان را جمع كنند و از سرزمينش خارج شوند.
اين رويه‌اي است كه هم رژيم جديد ايران به سادگي قادر به انجامش بود و هم ما به نوبه خود از اجراي آن خوشحالم مي‌شديم. ولي رژيم ايران به جاي اين اقدام،‌از يك حركت تروريستي تمام عيار پشتيباني كرد و دست به كاري زد كه برايم بيشتر به يك كابوس شباهت داشت.

*گروگان «باري روزن» ( وابسته مطبوعاتي):

چون بر حسب وظيفه مي بايست دائم مشغول بررسي مطالب منتشره در مطبوعات ايران باشم، احساس مي‌كردم كه مساله پذيرفتن شاه در آمريكا مطبوعات ايران را نيز مثل هر كس ديگر واقعا تكان داده و به عكس‌العملهايي واداشته كه جز حيرت‌زدگي نمي‌توانست دليل ديگري داشته باشد.
تنها كاري كه از دست ما بر مي آمد انتشار بيانيه‌اي از سوي سفارتخانه بود كه فكر مي‌كرديم بتواند علت اقدام دولت آمريكا را به وضوح توجيه كند؛ و در ان نيز توضيح داديم:‌چون به شاه فقط به خاطر معالجه سرطان لنفاوي اجازه ورود به آمريكا داده شد، بنابراين مساله اقامت وي در آمريكا صرفا مربو به امور پزشكي است و طي مدت زماني كه در خاك آمريكا به سر مي‌برد به هيچوجه در فعاليتهاي سياسي شركت نخواهد داشت.
ولي به مرور و با گذشت چهار يا پنج روز، دامنه حمله مطبوعات ايران عليه آمريكا چنان بالا گرفت كه همچون توده بهمن ناگهان بر سرمان فرو ريخت و ما را بشدت هراسان و دستپاچه كرد.در حالي كه اگر اين بهمن عظيم همان روز اول جاري شده بود وضعيتي قابل تحمل‌تر برايمان بوجود مي آورد ، و حداقل مي‌دانستيم كه پس از چند روز كم كم فشارش رو به كاهش خواهد نهاد. اما درست برخلاف آنچه تصور مي‌شد، موارد گوناگون خشم و اعرتضا كم كم اوج گرفت و يك مرتبه به صورت ضربه‌اي كارساز فرود آمد.
در چنين مواقعي ارزيابي واكنشها بسيار مشكل است؛ و ما هم به تصور آنكه به هر حال طوفان رو به آرامش خواهد گذاشت، ناچار چند روزي به انتظار نشستيم . ولي خبر نداشتيم كه طوفان حقيقي در راه است و آنچه را ديده‌ايم مي‌بايست في‌الواقع آرامش قبل از طوفان بدانيم.
در اواخر اكتبر و دو سه روز اول ماه نوامبر، تظاهرات مردم در مقابل سفارت آمريكا به اشكال گوناگون برپا مي‌شد. و روزنامه‌ها نيز انتقادهايي سخت و گزنده عليه آمريكا و دولت موقت به چاپ مي‌رساندند.
رويهمرفته يك جواناباوري نسبت به حقيقي بودن مساله بيماري شاه در اذهان وجود داشت. فراموش نمي‌كنم كه حتي يكي از روزنامه‌ها با انتشار مقاله‌اي ادعا كرده بود: چون ايرانيها هرگز به سرطان لنفاوي مبتلا نمي‌شوند، پس شاه هم نمي‌تواند به اين بيماري مبتلا باشد؛ و در كنار آن نيز عكسي از شاه در مكزيك ديده مي‌شد كه قيافه‌اش را كاملا سالم و سرحال نشان مي‌داد.
اين گونه مطالب كلا مي خواست به مردم القا كند كه بيماري شاه را بايد يك دروغ آمريكايي دانست و مساله ديگري پس پرده وجود دارد كه به صورت يك كودتاي ديگر بروز خواهد كرد.

*گروگان «سرهنگ چارلز اسكات» (مسئول دفتر ارتباطات وزارت دفاع):

در تهران اوضاعي پديد آمده بود كه ديگر كسي به حقايق توجه نداشت.
گروه كثيري از مردم بدون آنكه قوه تشخيص خود را به كار گيرند باورشان شده بود كه آمريكا با تكان دادن چند رشته نخ قادر است شاه را دوباره به قدرت بازگرداند؛ و روي هم رفته تصور ايرانيها از توان ما در دگرگوني اوضاع داخلي كشورشان هزار برابر بيشتر از آن بود كه خودمان مي‌پنداشتيم.
در حالي كه آن زمان ما عملا هيچ نفوذي در ايران نداشتيم و تنها هدفمان را نيز ماندن در تهران و كوشش در راه برقراري رابطه با رژيم جديد تشكيل مي‌داد، ولي پس از ورود شاه به آمريكا، گويي كه جعبه جادويي خود را براي مقابله با انقلابيون سختگير گشوده‌ايم، درباره ما مي‌گفتند: «آمريكايي‌ها دوباره آماده مي‌شوند تا شبيه آنچه در 1953 انجام دادند بار ديگر كودتايي تدارك ببينند و شاه را به قدرت باز گردانند». ولي اين اتهام كه بيشتر ايرانيها آن را باور داشتند، براي اكثر آمريكايي‌ها قابل درك نبود و واقعا نمي‌توانستند.

*سرجوخه ويليام گالگوس _تفنگدار دريايي):

موقعي كه ايرانيها اقدام به برپايي تظاهرات وسيع در مقابل سفارت آمريكا كردند، ما هم از نظر تامين حفاظت داخلي سفارتخانه دست به يك سلسله عمليات گسترده زديم، و از جمله تعدادي تفنگدار دريايي به مدت دو شب در ساختمان دبيرخانه كشيك دادند تا اگر حادثه‌اي اتفاق افتاد آماده مقابله باشيم.
موقعي كه به تظاهرات مردم نگاه مي‌كردم، انبوه جمعيت را در خيابان مي‌ديدم كه هزاران نفر يك صدا فرياد مي‌زدند «مرگ بر آمريكا». ولي در عين حال نيز چون كار آنها فقط اختصاص به شعار دادن داشت، لذا نه دست به اقدامات خشونت‌آميز مي‌زدند، و نه براي بالا آمدن از ديوار سفارتخانه فعاليتي انجام مي‌دادند.
به اين ترتيب چند روزي كه از آغاز تظاهرات در مقابل سفارتخانه گذشت، به مرور از اوج آن كاسته شد و ما هم بي‌اعتنا به اوضاعي كه در خيابان جريان داشت كارهاي عادي خود را از سر گرفتيم.

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

انقلاب دوم به روايت گروگان ها(14)

گروگان آمريكايي:دانشجويان براي دعاوي خود دليل قانع‌كننده‌اي داشتند خبرگزاري فارس: اعتقاد دانشجويان جز اين نبود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *