تیتر خبرها

شهید ناصر فولادی دانشجوي پيرو خط امام

 حاضر نبود مس مسئول تبلیغات شود.

مهندس مصطفی مؤذن زاده

ناصر در عملیاتی که دو ماه بعد از آغاز جنگ علیه بعثی ها در سومار سازمان دهی شده بود با رشادت شرکت کرد و در آن عملیات به صورت جنگ تن به تن در مقابل دشمن ایستاده بود و آنها مجبور شده بودند عقب نشینی کنند. در درگیریهای مهاباد نیز حضور داشت و زمانی به آنجا آمد که کار سخت شده بود و امکان کار کردن از بچه ها گرفته شده بود. در همان زمان دموکراتها مانند سیل رخنه کرده بودند و درگیریهای زیادی به وجود آمده بود ما هم امکانات زیادی نداشتیم، زیرا فرماندهی کل قوا با بنی صدر بود و از طرفی تلفات زیادی در شهر روی دستمان مانده بود و با این حال امکانات در اختیار سپاه نمی گذاشتند، واقعاً احساس می شد که کاری نمی توان از پیش ببریم بنابراین بایستی با ستون نظامی از درون شهر بیرون می رفتیم، نیروها را به خط کردیم تا از شهر بیرون بزنیم. در آن روز چند تن از برادران شهید و اسیر شدند. از شهر که بیرون آمدیم توی راه نیز درگیر شدیم تا به ارومیه رسیدیم و بعد تصمیم گرفتیم به تهران بیاییم با ناصر همراه بودیم. شب از تبریز با ماشین پژو بیرون آمدیم، ماشین در بین راه پنچر شد هوا به قدری سرد بود که هر نفر می بایست یک دور آچار چرخ را بچرخاند و بعد در ماشین قرار گیرد، اما به هر صورت که بود آن اتفاقات خاتمه یافت.

 

و همچنان با او در ارتباط بودم تا مسائل جبهه پیش آمد که در آن زمان من رئیس ستاد تیپ ثارالله بودم. ناصر تازه ازدواج کرده بود و دارای روحیه عجیبی بود. او برای شهادت آمده بود و هیچ کس جلو دارش نبود، برای این که سرش را گرم کنم، و نگذارم خیلی وارد معرکه شود به او گفتم: «باید مسئول تبیلغات بشوی، او راضی نمی شد و مقاومت می کرد» گفتم:«به هر حال این هم وظیفه است.» خیلی توضیح دادم تا بالاخره قبول کرد خیلی اصرار داشت که حتماً به او اجازه داده شود به خط مقدم برود، تعبیرش این بود که اگر وارد تبیلغات شوم نمی توانم بروم بجنگم ولی به علت دوستی و لطفی که داشت پذیرفت و مسئولیت تبلیغات را قبول کرد. در شب آزاد سازی خرمشهر قرار بود که نیروها در خرمشهر عمل کنند، ما هم قرار بود که عملیات تک فریب بر علیه عراقیها انجام بدهیم و این تک فریب در منطقه کوشک انجام می شد برای انجام این مهم تیپ ثارالله و ۵۸ذوالفقار با هم ادغام شدند. قرارگاه ما در ضلع غربی جادۀ اهواز- خرمشهر بود. قبل از ظهر حوالی ساعت ۱۱-۱۰ بود که ناصر با یک چهره ای بر افروخته پیش من آمد و گفت: قرارگاه گفته است: «بیائید بروید خرمشهر تبلیغ کنید تا عراقیها اسیر شوند» به او گفتم: «ناصر پس فقط اگر می روی باید کارت را انجام دهی و از او اصرار و از من انکار» گفتم: «تیراندازی نکنی فقط کاری که قرارگاه گفته انجام دهی».

 

گفت :«باشد فراموش نمی کنم»، لب سنگر ایستاده بود، ملتهم و برافروخته و حاضر نبود بایستد و تحمل کند با این شرط قبول کرد و رفت و در روز تولد امام حسین (ع) خرمشهر آزاد گشت. در آن موقع وضعیت عجیب و غریبی بود. فردا صبح به اهواز برگشتم بایستی به مسائل رسیدگی می کردم، برادرمان بنی اسدی لیست شهدا را آورد دیدم بالای لیست اسم ناصر فولادی خودنمایی می کند فکر کردم اسیر شده است، ولی دیدم نوشته شده است شهید ناصر فولادی، اصلاً فکرش را نمی کردم به ایشان خیلی تذکر داده بودم ولی او کارش را انجام داده بود، او روحیه شهادت طلبی داشت، دنیا جای خوبی برایش نبود. با این که تازه ازدواج کرده بود، به هر حال همه انتظار داشتند جوانی که در دانشگاه صنعتی شریف تحصیل کرده، بهترین بچه های این کشور به این دانشگاه راه می یافتند. یک انتخاب خوبی بکند، او یک عنصر خیلی انقلابی، خیلی فعال در مسائل سیاسی بود، بهرۀ هوشی بالایی داشت، روحیه عرفانی، روحیه ضد ظلم در او به خوبی قابل مشاهده بود. می گفت: « هنوز آن ها مردم را چوب می زنند» وقتی می خواستم به بندرعباس بروم به محل کارش در جبال بارز رفتم، ناصر از کارش راضی نبود، خیلی کارها برای مردم انجام داده بود، روحیه ضد خانی داشت و مردم همه به ایشان علاقمند بودند.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

شهید ناصر فولادی خیلی مخلص بود

مهندس احمد آب بر ناصر خیلی متواضع و فروتن بود، زمانی که بخشدار بود اصلاً …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *