تیتر خبرها

قنوت شهید ناصر فولادی واقعاً قنوت عادی نبود …..

 خانم حکیمه جعفری (طلبه)

 زمانی که شعله های جنگ برافروخته شد، از همان اوایل، ایشان سنگرهای خون و خاطره و آن فضای روحانی در کردستان مرتب حضور پیدا می کرد. ناصر از وقتی که با سردار محمود اخلاقی آشنا شده بود، همنشینی با او عجیب در درون او تحول ایجاد کرده بود، طوری بود که کلامش با عملش یکی شده بود، وقتی هم از جبهه های کردستان برگشت که سردار اخلاقی جرعه نوش شهادت شده بود، یادم هست که ایشان حالت خاصی پیدا کرده بود، یک حالت فرورفتگی در خودش، در چهره و حرکاتش مشهود بود. مثلاً وقتی ناصر آقا را می دیدی احساس می کردی که در این دنیا سیر نمی کند. وقتی می پرسیدیم از روحیات شهید اخلاقی بگویند مرتب می گفت: «کسی بود که نماز شبش ترک نمی شد، زیارت عاشورایش ترک نمی شد، کسی جرأت نداشت در حضورش کوچکترین غیبتی بکند»، او هم طوری شده بود که نکات اخلاقی محمود اخلاقی که واقعاً فامیل او هم زیبنده اش هست در درون این عزیز ما هم جای گرفته بود از او آدم خود ساخته ای درست کرده بود و از آن زمان که با محمود آشنایی پیدا کرد واقعاً خدایی شده بود. من یادم هست وقتی برگشت چون ارتباط خانوادگی داشتیم می دیدیم نمازهایی که ناصر می خواند، خیلی طولانی شده بودند. حالتی شده بود، انسان احساس می کرد در نماز پرواز می کند قنوتش واقعاً قنوت عادی نبود. با تمام وجودش از خدا طلب مغفرت می کرد، وقتی به کلمات مبارکۀ سوره حمد می رسید، وقتی به آیاتی چون «ایاک نعبد و ایاک نستعین» می رسید با تمام وجود از آن آیات پربرکت یاری می خواست.

 

مسائل عرفانی را خیلی خوب درک می کردند. در آن دانشگاه، در آن سرزمینی که همه پاک بودند، همه بریده بودند و به خدا پیوسته بودند وقتی همرزمان و هم مسلکهای خود را می دیدند احساس سبکبالی و پرواز بیشتری می کردند. ناصر آقا با نامحرم که می خواست صحبت کند، بسیار تقوای چشم داشت و مسائل شرعی و دینی را در حد بسیار بالایی رعایت  می کرد. یادم می آید در سفری که از جبهه برگشته بود، پدرشان به او گفته بود: «ناصر جان من دیگر پیر شده ام، از من سنی گذشته است تو الان باید اینجا به من کمک کنی.» ناصر آقا در جواب گفته بود: «آقا جان یک عمری زندگی کردید، صبح زود از خواب بلند شدید رختخوابتان را جمع کردید و شب دوباره آن را پهن کردید.» با این حرفش می خواست بگوید که خداوند در قرآن فرموده است: «ما شما را بیهوده نیافریدیم، ما هدفی از خلقت شما داشتیم…» من یادم هست که پدر ناصر آقا می گفتند: «من نمی دانم چرا این ناصر این قدر نیمه های شب بیدار می شوند و گریه می کند- مگر این جوان چه گناهی کرده است»، ایشان به مادر من هم توصیه می کردند که همسایه ها را صدا بزنید و اول وقت نماز را در مسجد به جا آورند. به نماز خیلی اهمیت می دادند، همیشه منتظر اذان بودند.

 

مادر ناصر علاقه ی زیادی به او داشت. وقتی از جبهه بر می گشت، برایش گوسفند می کشت.

 

یک بار بیادم هست؛ مادر نگذاشت او اول وارد خانه شود دو سه دور دورش چرخید و با حالت خاصی به او نگاه می کرد ناصر آقا گفت: «مادر من فهمیدم چرا من شهید نمی شوم شما این کارها را می کنید، گوسفند نذر می کنید» و روزی هم که جنازه شهید اخلاقی را از جبهه آورده بودند رو به مادرش کرد و گفت: «مادر آنقدر دعا کردی که من شهید نشوم.»

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

شهید ناصر فولادی خیلی مخلص بود

مهندس احمد آب بر ناصر خیلی متواضع و فروتن بود، زمانی که بخشدار بود اصلاً …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *