تیتر خبرها

خاطرات همسر شهید ناصر فولادی

 

تمام مکنونات قلبی خود را به سرعت بر روی کاغذ جاری ساختم و نامه را آغشته به عطر نمودم

 .طلب حلالیت و شفاعت ….

همسر مهربان و با ایمانم ناصر جان

 

گرچه ممکن است که این نوشته را در حالی بخوانی که صدها کیلومتر از من دور باشی ولی بدان چنان قلبم به تو نزدیک است که تو را در همین جا احساس می کنم ـ ناصر جان بر تو ثابت گشته که محیط اینجا نه تنها در تکاملت نقش نداشته بلکه در کنار فرد بی ایمانی چون من باعث رکودت شده، مرا ببخش زیرا لیاقت تو را نداشتم و همین عامل سبب شد که دل از اینجا برداشته و به محیط عاشقان الله و جایگاه بندگان صالح خدا بروی پاسدار عزیز اسلام، ای سرباز لایق امام زمان مهدی موعود (عج) روشنی بخش دلها، آیه اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم را فراموش ننما و در این زمان از فرامین ولی فقیه ابراهیم بت شکن، امام خمینی اطاعت کن، مبادا به جز اهداف الهی و رضایت حق تعالی، رضای دیگری را در نظر بگیری، در این مدت کوتاه و زودگذر، تا حدودی شما را شناختم و روح ایمان، صداقت، تقوا و زهد را در وجود شما یافتم و از این جهت در خود احساس حقارت نمودم، به خداوند سوگند می خورم که پروندۀ اعمالم سیاه و حاکی از گناهان نابخشودنی است، شما که در پیشگاه خدا، عزت و احترام دارید، برای من هم دعا کنید اگر به مقام والای شهادت نایل شدید، شفاعت را فراموش نکنید که سخت محتاج هستم … ۲۳/۱/۶۱به من گفتند: کجا آن را باز کنم گفتم: هرجا دوست داشتید سردار شهید ماهانی نقل می کرد در طول مسیر چندین دفعه نامه را خواند… قبل از رفتن ناگهان این صحبت امام در ذهنم آمد، من دست و بازوی شما رزمندگان را می بوسم و بر این بوسه افتخار می کنم بنابراین خود را بر روی دست او انداختم و دست او را بوسیدم و او نیز همین کار را تکرار کرد و من را شرمنده کرد.

 

مرتب از او طلب حلالیت می کردم… در آخرین صحبت، به من گفتند: پشت سر من صاف است… و به همه گفتند: کاملاً تام الاختیار هستم که هرطور صلاح می دانم عمل کنم…

 

 

دو رؤیای صادقه دیگر…  از زبان همسر

 

در آخرین پنجشنبه، خواب دیدم که جشن باشکوهی است و من مشغول پذیرایی با نقل و شیرینی هستم … قبل از رفتن جریان خواب را به ایشان گفتم.

 

ناصر به سردار شهید علی ماهانی گفته بودند: این خواب بیشتر مرا امیدوار کرده است، حتماً خداوند این دفعه به من مزدی می دهد و این آخرین سفر من است

 

در شب بعد از رفتن ایشان به جبهه، مراسم دعای توسل همراه با عقیقه کردن (جهت طولانی شدن عمر) انجام شد. غافل از این که ظهر همان روز در خرمشهر ناصر با شهادت، زمین خاکی را به سمت نورالنوار ترک گفته است.

 

در عالم رؤیا دیدم که ناصر از جبهه برگشته و روی دستش هدیه ای قرار دارد که با خود برایم آورده است در همان حال قلبشان درد گرفت. صحنه عجیبی در خواب بود دستشان روی قلب بود و درد احساس می کردند در حالی که دورا دور ایشان جمعیت کثیری از افراد حضور داشتند.

 

با خودم می گفتم: مگر ایشان ناراحتی قلبی داشته که به من نگفته است بعد حالشان خوب شد و دیدم مجدداً با لباس رزم آماده حرکت به سوی جبهه هستند، موقع وداع به ایشان گفتم: راستی دو برادر با شما بودند چه شدند با حالتی خاص و با آرامش فرمودند: هر دو شهید شدند

 

جالب این که ترکش خمپاره ای که شهادت را برای او به ارمغان آورده بود در قلب اصابت کرده بود و نکته دیگر این که مرحوم حاج آقا ضیاءعزیزی از خدمتگزاران در ستاد معراج شهدا، طی سفری که به خرمشهر داشتند عنوان کردند که دو برادر هم همراه ایشان شهید شده بودند که به دنبال جنازه آنها بوده اند…

 

سرانجام روز پنجشنبه 6خرداد 1361 خواهرم از زبان یکی از پاسداران شنیده بود که ناصر شهیده شده است. با شنیدن این خبر که قطعی نبود با سرعت زیاد و حالتی که از بیان آن عاجزم به طرف مزار شهدا حرکت کردم. در طول مسیر صدای ناصر در گوشم پیچید اللهم ارزقنی توفیق شهاده فی سبیلک…

 

در گلزار شهدا وقتی این خبر را با تنی چند از دوستان او در میان گذاشتم، انکار کردند وقتی با چهره رنگ پریده شهید شیخ بیگ روبه رو و جویای مسئله شدم او نیز گفت: نه این خبر صحت ندارد ولی اگر حقیقت داشته باشد منتهای آرزوی ناصر شهادت است در حالی که گلزار شهدا را ترک می کردم چشمم به ماشین تیپ ثارالله افتاد، سردار حاج قاسم سلیمانی تنها در ماشین بودند. با گامهای لرزان به طرف ماشین حرکت کردم، وقتی از ایشان پرسیدم آیا ناصر فولادی شهید شده است به من گفتند: از تعاون سپاه سئوال کنید بعد از این که از ایشان چند قدمی دور شدم، مرا صدا زدند، و بعد گفتند: بله ایشان شهید شده اند و فردا مراسم تشییع جنازه است…

 

فقط خدا می داند که دچار چه حالتی شدم. در حالی که اشک می ریختم، در مسیر جنگل قائم به راه افتادم و هم چنان اشک می ریختم و با خود می گفتم: چه زود به آرزویت رسیدی…

 

در مراسم تشییع، به وعده خود عمل کردم و در پایان مراسم در جوار جنازۀ مطهرش، از شهادت و صفات اخلاقی اش صحبت کردم.

 

خاطراتی دیگر از زبان همسر شهید

 

 

 

 دومین جنازه

احساس می کردم که ایشان به فیض شهادت نائل می شود، چون تا آن سن با هیچ جنازه ای روبرو نشده بودم، تصمیم گرفتم برای اولین مرتبه از جسد یکی از شهدا دیدن کنم بنابراین شهید عباس قطبی نژاد را در سردخانه بیمارستان آیت الله کاشانی ملاحظه نمودم در حالی که قبل از دیدن بشدت وحشت عجیبی در قلبم افتاده بود ولی با دیدن او آرامش جایگزین شد و ناصر دوّمین شهیدی بود که زیارت کردم

 

 هدیه قرآن

در شب عقد قرار بر این شده بود که ناصر یک قاب قرآن طلا به همراه یک زنجیر طلا به من هدیه دهد.

 

اما در آخرین دقایق نظرش تغییر یافته بود و گفته بود: من خود قرآن را هدیه می دهم اما آن شب فراموش می کند که این کار را انجام دهد. بعد از شهادت آن قرآن را در جیب اورکت ایشان پیدا کردیم، جملاتی که در صفحۀ اول آن نوشته بود همه را متأثر کرد.

 

اولاً لفظ شهیدپرور را به من منتسب کرده بودند و این که شاید مدت این ازدواج طولانی نباشد… آری او می دانست که در این دنیا ماندنی نیست.

 

 

 بیشترین هدیه کتاب

در این مدت کوتاه، با توجه به اهمیتی که به کتاب قائل بودند، کتابهای زیادی به من هدیه نمودند منجمله 7جلد کتاب راه تکامل و در ابتدای کتاب از خداوند خواسته بودند که اوج تکامل مرا لقاءالله قرار دهد و یا کتاب قلب سلیم که در ابتدای آن نوشته بودند:

 

امیدوارم رسالت پاسداری از خون شهدا را هم چون زینب کبری(س) بخوبی اداء نمایم و قلب سلیم راه گشای من در امر تزکیه و خودسازی انقلابی ام واقع گردد.

 

 

 

 مجازات

شهید فولادی، به محاسبه نفس بسیار اهمیت می داد. در یکی از نوشته هائی که بعد از شهادتش پیدا شد، برای صفات رذیله اخلاقی مجازات تعیین نموده بود (مثلاً برای غیبت معذرت از شخصی که از او غیبت شده بود، واریز مبلغی پول به حساب ۱۰۰ امام و اقامه نماز صبح در مسجد جامع.)

 

 

 

 آماده شدن برای اقامه نماز

شهید فولادی به نماز اول وقت بسیار اهمیت قائل بودند در این مدت کوتاه بیاد ندارم حتی یک دفعه نماز را با تأخیر بجا بیاورد. در یکی از جلساتی که بچه های انجمن اسلامی مدرسه حضور داشتند، اواسط جلسه، شهید فولادی جهت اقامه نماز بلند شدند. پس از بازگشت یکی از خواهران عنوان کردند:

 

پاسداران اسلام قبل از وقت، نماز می خوانند شهید فولادی فرمودند: شماها در خسرانید وقت نماز است شما غافل هستید.

 

 

 دیدار با خدا

شهید فولادی اغلب اوقات لباس مقدس سپاه را به تن می کردند و خود را چنان می آراستند که در بعضی مواقع افراد فکر می کردند که ایشان آماده رفتن به بیرون هستند…

 

واقعاً احساس می کردند که با خدا ملاقات دارند. در هنگام نماز سر را به حالت تواضع خم می کردند و سیاهی و سفیدی چشم کاملاً در هم         می آمیخت. در نماز حضور قلب عجیبی داشتند و ذکرهایی می خواندند که متأسفانه در این مدت کوتاه فرصت نشد که این اذکار را از ایشان بپرسم و همیشه بر این کوتاهی غبطه می خورم.

 

 

 

دعای شهادت

شهید فولادی، آرزوی شهادت داشت، در همۀ قنوت نمازها، بلا استثنا دعای اللهم ارزقنی التوفیق الشهاده فی سبیلک را تکرار می کرد و در همۀ نامه ها که از جبهه می فرستاد این دعا اللهم ارزقنا قتلاً فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک تکرار شده است.

 

 

 

 لطف کنید غیبت نکنید….

 

 

 

امر به معروف و نهی ازمنکر

 

به این اصل از فروع دین بسیار اهمیت می دادند مثلاً در جلسه ای که غیبت می شد تذکر محترمانه می دادند. یادم می آید در جلسه ای یکی از اقوام شروع به غیبت درمورد یکی از افراد نمود ناصر با حالتی متین فرمودند: لطف کنید غیبت نکنید… با روحیه ای که من در طرف مقابل سراغ داشتم شاید هرکس دیگری با او اینگونه برخورد می کرد ناراحت می شد یا جوابگویی می نمود اما طریق صحیح برخورد آن شهید بزرگوار باعث شد که در او نه تنها دلخوری به وجود نیاید بلکه ارادتش به شهید فولادی مضاعف شود.

 

 

با بچه ها

در همین مدت کوتاه تأثیر زیادی در روحیه و افکار خواهران و برادرانم داشتند با این که آنها در سنین نوجوانی و کودکی بودند، شاید بعضی وقتها ساعتها با تک تک آن ها صحبت می کرد و به حرفهای آنها گوش می داد و در رابطه با بعضی مسائل حتّی با آنها مشورت می کرد. یکی از برادرانم که در دورۀ راهنمایی درس می خواند به او کتاب توضیح المسائل داده بود و از او مسائل احکام را می پرسید، بچه ها هم واقعاً او را دوست داشتند و به حرفهایش عمل می کردند…

 

تسبیح یادگاری

 

 

 

در آخرین وداع هر کدام هدیه ای را تقدیمش کردند، مادرم نیز تسبیح خود را که شباهت زیادی به تسبیح ایشان داشت جابه جا کرده بود و تقدیمش کرد. جالب این که تسبیح از سردار شهید فتحعلیشاهی بود که به سردار شهید اکبر محمدحسینی رسیده بود و سپس از ناصر به دست مادرم رسید.

 

 

لباس سپاه

 

 

 

قبل از یکی از مأموریتها، مسیر نسبتاً کمی را تاکسی گرفتیم. رانندۀ تاکسی ابتدا ما را سوار کرد. اما وقتی مقداری از مسافت را طی کرد پشیمان شد و گفت: نمی توانم شما را به آنجا برسانم. از این برخورد غیرصحیح بسیار ناراحت شدم اما شهید فولادی از او تشکر کرد و پیاده شد از ایشان پرسیدم: چرا اعتراض نکردید؟ در پاسخ فرمودند:

 

لباس مقدس سپاه را بر تن داشتم. در برابر این لباس مسئول هستیم. هرگونه برخورد ناشایستی مردم را از نیروهای سپاه متنفر می سازد. برای ساختن کلید نیز به یک مغازه مراجعه کردند. صاحب آن مغازه پس از اتمام کار رو به ایشان کرد و گفت:

 

چون شما پاسدار هستید این مبلغ را تخفیف می دهم ولی شهید فولادی فرمود: پس اگر به این خاطر کمتر حساب می کنید کل پول را پرداخت   می کنم و همین کار را نیز کرد…

 

 

ریا  می شود…

قبل از عزیمت ایشان به جبهه تصمیم گرفتیم حلقه و پشت حلقه ازدواجمان را به مسجد تقدیم کنیم وقتی به اتفاق هم جلو مسجد جامع رسیدیم، صندوق وجود داشت ولی فردی در کنار آن نبود، شهید فولادی با عجله آن را کنار صندوق گذاشت و قبل از آن که مسئول آن سر برسد حرکت کرد. وقتی پرسیدم: چرا تحویل آن شخص ندادید

 

شروع کرد در مورد ریا صحبت کردن، آن قدر جذابیت کلام داشت و عامل به مسائل اسلامی که در این مدت کوتاه هر حرکت و عملش دربرگیرنده ی درس های بزرگی برای من بود.

 

 

 

ارادت به خانواده شهدا و رسیدگی به مستضعفین

در همان مدت کوتاه مسئولیت ایشان را در قبال خون شهدا درک      می کردم. با اخلاص خاصی به دیدار خانوادۀ آنها می رفت. ارادت خاصی به مادر سردار شهید محمود اخلاقی داشت و متواضعانه در مقابل او می نشست و به دردها و رنجهای درونی او التیام می بخشید، برای فقرا اهمیت خاصی قائل بود و به منزل آنها رفت و آمد می کرد و به من نیز توصیه می کرد باید به دیدن چنین خانواده هایی رفت و به مشکلات آنها رسیدگی کرد.

 

 

 

 

 

 

 

حجب و حیا

در شب عقد تصمیم گرفتیم ایشان جامۀ سبز را بر تن کند، شهید فولادی از این که بایستی در جمع خانمها حضور پیدا کند ناراحت بود و بلوز سفیدی را نیز پوشیده بودند که قسمت گردن ایشان را بپوشاند و بر این مسئله تأکید داشتند که مرد نیز باید مانند زن حجب و حیا داشته باشد…

 

 

ازدواج نردبانی ساخت…

سردار شهید علی ماهانی یکی از صحبتهای شهید فولادی در مورد ازدواج را این گونه بیان کرد:

 

این ازدواج نردبانی ساخت که توانست مرا به اوج تکامل صعود دهد…

 

چون من در نامه خطاب به ایشان نوشتم: این ازدواج باعث رکودت گشت…

 

 

از صحبتهای دنیایی خبری نبود

در اولین دیداری که به اتفاق شهید فولادی در منزل سردار شهید محمد ایرانمنش حضور یافتیم، در تمام مدت آن 2 ساعت همۀ صحبتها پیرامون حضور سبز امام زمان در جبهه و خاطرات شیرین در این زمینه ها بود و از صحبتهای معمولی دنیایی هیچ خبری نبود.

 

ناصر آقا به دست خودش افتاد

 

در جلسه ای که به طور شوخی شهید شیخ بیگ از بچه های تعاون سپاه به ناصر گفته بود: می روی خودم شکلات پیچت می کنم، مدت زمان زیادی از این جلسه نگذشته بود که ناصر شهید راه دوست شد وقتی روز تشییع جنازه در پادگان قدس او را از آمبولانس پایین آوردند، چهره اشکبار شهید شیخ بیگ فراموشم نمی شد و براستی او خود، ناصر را کفن کرد و   می گفت: ناصر یک عارف بود و چون علاقه عجیبی به این شهید والامقام داشت عکسی از او در جیب گذاشته بود.

 

 

صحنه عجیب

در شب اول قبر شهید فولادی همگی در مزار شهدا حضور یافتیم. یک شب ابری، نور و صدای رعد و برق، همراه با گریه بلند یکی از دوستان که در تمام مدت صورت خود را از ما مخفی کرد و صحنۀ عجیب فضای معنوی فراموش نشدنی را ایجاد کرده بود…

 

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

شهید ناصر فولادی خیلی مخلص بود

مهندس احمد آب بر ناصر خیلی متواضع و فروتن بود، زمانی که بخشدار بود اصلاً …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *