تیتر خبرها

برای کسانی مثل من، دوستی با شهید ناصر فولادی آرزو بود

دکتر مهدی شفازند

صحبت کردن دربارۀ شهیدی چون ناصر فولادی بسی مشکل است، چرا که ایشان فردی چند بعدی بودند که شناخت چنین فردی نیاز به یک درک و شعور بالایی دارد که متأسفانه در ما نیست.

 در سال های ۵۸و ۵۹ که با سپاه همکاری داشتم و ایشان را دورادور   می دیدم برای کسانی مثل من دوستی با ایشان یک آرزو بود. این شهید بزرگوار با محمود اخلاقی فعالیتهایی انجام می دادند، من جمله: کمک به محرومین، رسیدگی به خانواده های فقیر کارهای فرهنگی، در سال ۱۳۵۹ درگیریهای کردستان به اوج خودش رسیده بودند و شعله های جنگ و درگیری بیشتر و بیشتر زبانه می کشیدند گروهی عازم کردستان (مهاباد) شدند که این شهید هم همراهشان بود. به یاد می آورم ما در پادگانی در ارومیه منتظر نشسته بودیم تا راهی مهاباد شویم چون جاده ناامن بود و اگر نیرویی از سپاه در جاده تنها و بدون پشتیبانی نظامی می رفت، مورد حمله دموکراتها و یا کومله ها قرار می گرفت بنابراین هر دو ماه یا سه ماهی که می خواستند نیروها را تعویض کنند ستونی متشکل از تانکهای متعدد، هلیکوپتر، جیپهای ۱۰۶ و تیر بار می بایست تشکیل شود تا بتوان با پشتیبانی آنها نیروها را سالم به مقصد رساند، در این مدتی که ما در ارومیه منتظر ستون بودیم در دامنه ی کوههای پربرف آموزشهای کوهنوردی و رزم شبانه داشتیم. در یکی از راهپیماییهای طولانی که این شهید بزرگوار، ناصر فولادی حضور داشتند، بعد از گذشت چند ساعت از حرکتمان دیگر رمقی در میان بچه ها وجود نداشت و من هم خیلی خسته شده بودم. تقریباً از صف عقب مانده بودم که دیدم تنها کسی که به فکر من بود، ناصرآقا بود. او از حالم جویا می شد، کنارم می نشست و با حرفهای زیبا و شیرین دلداریم می داد. پا به پای من پیش می آمد تا به بالای ارتفاع رسیدیم.

 

سر ستون (شهید مهدی کازرونی) خیلی سختگیر بودند ولی با وساطت ناصر مرا خیلی اذیت نکردند.

 

در آن زمان سالهای زیادی از سن من نمی گذشت و سعی می کردم با الگو قرار دادن رفتار این عزیز (ناصر آقا) خود را به او نزدیک کنم، هرچند که بزرگواری ایشان و دیگر شهدای جنگ به حدی زیاد بود که همیشه امثال من را تحویل می گرفتند تا دلسرد نشویم و دل به جنگ و کارهای جبهه ببندیم.

 

خاطره بعدی هم مربوط می شود به روزی که ستون می خواست به طرف مهاباد حرکت کند شهید فولادی روی اولین تانک، در جلو ستون با حالت متانت و وقار خاصی که مخصوص شهید بود، نشسته بود، هر انسانی که او را می دید، خدا آگاه است آرامشی پیدا می کرد که اصلاً از یادش  می رفت، که امکان دارد در این جاده مرگش فرا رسد و یا این که چند ساعت دیگر با دشمن روبرو می شود. خدا می داند که اغراق نمی کنم. ما در کرمان شهدای انگشت شمار داریم که سخن گفتن در مورد آنها بسیار مشکل است. یکی از آنها سردار شهید فولادی است. در نزدیکی مهاباد درگیری پیش آمد و ایشان با یک حالت چریکی خاص و ورزیدگی زیاد از تانک خودش را پائین کشید و به طرف مهاباد حرکت کرد چون ما با منطقه آشنایی نداشتیم، به دنبال این شهید راه افتادیم و با درگیری سخت سرانجام توانستیم وارد سپاه شویم در حالی که فقط چند زخمی بیشتر ندادیم.

 

آخرین خاطرۀ من در زمان شهادت ایشان بود؛ به واحد اطلاعات و عملیات مأموریت داده شد تا از منطقه خبر بیاورند به این منظور من، برادرم و شهید راجی با یک لندکروز وارد خرمشهر شدیم.

 

ورودی شهر به حدی شلوغ بود که وقتی به نزدیک مسجد جامع رسیدیم، دیگر ماشین نتوانست فاصله ای را طی کند و جلوتر برود.

 

اسرای زیادی در حال تخلیه بودند، اصلاً حالت عجیبی بر فضای آنجا حاکم بود. از ماشین پیاده شده و به طرف گمرک حرکت کردیم. در این هنگام متوجه لندکروزی شدیم که انبوه از هندوانه ها در آن خودنمایی می کردند و یک شخصی تند تند هندوانه را می برید و به رزمندگان و اسراء   می داد، خوب که دقت کردم، متوجه شدم شهید بزرگوار، ناصر فولادی است، مرا که دید به من هندوانه تعارف کرد، چون کار داشتم، امتناع کردم و بعد از احوالپرسی مختصر از او خداحافظی کردم، ولی خدا می داند، همان احوالپرسی و خداحافظی مختصر آنقدر در من اثر گذاشت و به من روحیه داد که انگار جانی دوباره پیدا کردم و تمام فشارها و سختیهایی که از قبل با خود حمل می کردم به یک باره از بین رفت، نگاه آن روزش، نگاه خاصی بود و چهره اش شفافیت و روشنی خاصی پیدا کرده بود و چون برای ما که اهل جبهه بودیم اما فقط لاشه خودمان را جابجا می کردیم، این حالات   بچه ها را قبل از شهادتشان فهمیده بودیم، برای همین بعد از این که چند قدم از ماشین دور شدم به برادرم و شهید راجی گفتم: ناصر را دیدید با چه شور و نشاطی کار می کرد خدا کند شهید نشود.

 

حالاتش، حالت خاصی بود من در همان عملیات زخمی شدم و بعداً فهمیدم که ایشان در خرمشهر با انفجار خمپاره شهید شده است و به دیگر دوستانش شهید هندوزاده، شهید سلیمی کیا، شهید محمود اخلاقی در نزد خدا پیوسته است.

 

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

شهید ناصر فولادی خیلی مخلص بود

مهندس احمد آب بر ناصر خیلی متواضع و فروتن بود، زمانی که بخشدار بود اصلاً …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *