تیتر خبرها

شهید ناصر فولادی و غسل شهادت قبل از عملیات

سرهنگ رضا عبداللهی

 در عملیات بیت المقدس و در جبهه کوشک با برادر عزیز و بزرگوار شهید علی ماهانی از بسیجیان مخلص و با ایمان بودم. چند روزی از همنشینی با علی آقا نمی گذشت که یکی از دوستان صمیمی و مخلص ایشان، شهید ناصر فولادی هم در جبهه حضور پیدا کردند. آن دو با هم دوست بودند، با هم قرآن، نماز و دعا می خواندند و همراه هم در میدان رزم حاضر می شدند.

 

در همین مدت کوتاه، درسهای بزرگی از این دو بزرگوار یاد گرفتم، وقتی برای اقامۀ نماز بیدار می شدم ملاحظه می کردم در تاریکی شب قبل از نماز صبح، برای نماز شب مهیا شده اند. در نماز شب گریه می کردند، بعد از نمازهای یومیه قرآن تلاوت می کردند، یک روز عصر که قرار بود با استفاده از تاریکی و در میان شب عملیات انجام شود تا دشمن را در جبهه کوشک به عقب برانیم و به این وسیله جاده اهواز ـ خرمشهر از تیررس آنها محفوظ بماند، شهید ماهانی به من گفت: «من و ناصر می خواهیم برویم لباسهایمان را بشوئیم شما هم می آئید؟» گفتم: «بله» چون می دانستم هدفش لباس شستن نیست بلکه غسل شهادت است. بالاخره رفتیم و همانطور که فکر  می کردم، هم لباسهایمان را شستیم و بعد غسل شهادت انجام شد. وقتی به چادر برگشتیم شهید فولادی گفت: «اگر یک پیراهن بسیجی داشتم خوب بود» زیرا یک شلوار بسیجی داشتند و نمی خواستند مجدداً لباس بگیرند، خلاصه یک بلوز دست دوم و رنگ و رو رفته پیدا کردیم و ناصر فولادی آن را پوشید و اتفاقاً اندازه اش بود، بعد من تصمیم گرفتم که مشخصات ایشان را روی لباس بنویسم و بدین منظور با ماژیک نوشتم؛ ناصر فولادی اعزامی از کرمان بعد گفتم: «اگر شهید شدید بتوانند شما را شناسایی کنند»، بعد از نوشتن در جلوی لباس تمام شد گفتم: بگذار پشت سر شما هم بنویسم اگر آنجا خوانده نشد این طرف خوانده شود…

 

چند روز گذشت و روزهای فتح خرمشهر یکی یکی فرا می رسیدند. شهید فولادی، شهید ماهانی و من اصرار داشتیم که به خرمشهر برویم و در درگیری که آن طرف رودخانه با عراقیها صورت گرفته بود شرکت کنیم. در همان گیرودار برادر بسیجی، شهید رضا مهدوی از راه رسید و گفت: من    می خواهم به خرمشهر بروم و ما هم از خدا می خواستیم به اتفاق شهید مهدوی ـ شهید آتشی، شهید فولادی، شهید ماهانی حرکت کردیم و به موقع خودمان را به درگیری که در کوچه های خرمشهر در جریان بود رساندیم. در خیابانها تانکهای عراقی، جنازه ها ادوات سبک و سنگین روی هم خرمن شده بودند و شهر در آتش و دود می سوخت  در داخل شهر از هر طرف گلوله مثل نقل و نبات می باریدند در مقابل مسجد جامع عدۀ زیادی از بسیجیان، رزمندگان لشکرها و تیپ های مختلف جمع شده بودند و جشن باشکوهی برپا شده بود، در همین موقع برادر عزیز شهید مهدوی پارچه ای را که مضمون آزادی خرمشهر را به امام و رزمندگان تبریک می گوئیم بر آن نقش بسته بود را بر بالای در مسجد نصب کرد. و پس از این کار به طرف رودخانه حرکت کردیم، متوجه شدیم آنجا هنوز درگیری ادامه دارد بچه های بسیجی به ما گفتند: جلو نروید که شما را می زنند

 

از ماشین پیاده شدیم و هرکدام به طرفی رفتیم و یکدیگر را گم کردیم، شهید فولادی، شهید مهدوی و آتشی با هم بودند.

 

ناصر آقا یک آرپی جی که مربوط به یکی از رزمندگان بود را در دست داشت، او به طرف ضلع غربی رودخانه رفته بود و در درگیری با عراقیها به آرزویش رسیده و شهادت را مستانه به آغوش کشیده بود ما از این جریان خبر نداشتیم وقتی به اتفاق برادران ماهانی و مهدوی به اردوگاه کوشک برگشتیم، قبل از هر کار دیگر سراغ برادران فولادی و آتشی را گرفتیم، سه روز بعد متوجه شدیم که این برادران به فیض شهادت رسیده اند و با آن مشخصه هایی که بر روی لباس ناصر آقا نوشته بودم لشکر امام حسین (ع) او را شناسایی کرده تحویل تیپ 41ثارالله داده بودند. برادر ماهانی وقتی خبر شهادت ناصر را شنید خیلی ناراحت شد و دیگر آرام و قرار نداشت و در خود نمی گنجید می گفت: من باید به کرمان بروم، ایشان به گردن من خیلی حق دارد، باید کارهای او را انجام دهم، بعد به طرف کرمان حرکت کردند…

 

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

شهید ناصر فولادی خیلی مخلص بود

مهندس احمد آب بر ناصر خیلی متواضع و فروتن بود، زمانی که بخشدار بود اصلاً …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *