تیتر خبرها

شهید ناصر فولادی از عقد تا وصل

 

رؤیا دیوان بیگی همسر شهید، در گفته خود پیرامون پیوند با ناصر این گونه بیان می کند:

 من در دبیرستان ملاصدرا مشغول به تحصیل بودم، در انجمن اسلامی مدرسه با گروهی از دوستانم به اتفاق دو خواهر شهید فولادی فعالیت می کردیم مسئولیت انجمن اولیاء مدرسه نیز، به عهدۀ ناصر بود.

 

با توجه به ارتباطی که انجمن اسلامی با نهادها خصوصاً سپاه داشت، قرار بر این شد که کلاس آشنایی با مفاهیم قرآن تشکیل گردد تا اعضا شناخت نسبی به مسائل اسلامی پیدا نمایند. این کلاسها توسط آقایان مصطفی مؤذن زاده و ناصر فولادی برگزار شد شناخت اولیه من از شهید والامقام در همین جلسات بود.

 

در اواسط این کلاسها، یک روز خواهر ایشان، مسئله ازدواج را مطرح کرد و گفت برادرم، یکی از دانشجویان پیرو خط امام بوده که مدت یک سال در سفارت آمریکا فعالیت کرده و الان هم بخشدار جبال بارز می باشد.

 

و قرار بر این شد که روی قضیه فکر کنم و بعد جواب بدهم، با مشورتی که در منزل با اعضا خانواده داشتم با توجه به شرایط خوب ایشان پس از جلسات متعدد، با این وصلت موافقت شد.

 

در همین حین خوابی دیدم که برایم روشن ساخت این پیوند می تواند سعادتی را برایم به دنبال داشته باشد.

 

در عالم خواب دیدم که مراسم صبحگاه در مدرسه است! و همۀ  دانش آموزان مثل همیشه در صف ها جای خودشان قرار گرفته اند. در جلو صف مدیر دوست داشتنی و با محبت مدرسه خانم مریم خزعلی (فرزند حضرت آیت الله خزعلی) که ارادت خاصی به ایشان داشتم، و هم چنین حضرت آیت الله خامنه ای که آن موقع رئیس جمهور بودند، قرار گرفته اند، از دیدن این چنین مهمانی در مدرسه بسیار خوشحال بودم، در همین هنگام خانم خزعلی مرا صدا زد، انگار باید از دست مبارک آقا هدیه ای دریافت کنم و ایشان با دستان مبارکشان یک گردبند که از پوکه های جنگی درست شده بود بر گردنم انداختند و یک اسلحه به دستم دادند.

 

شور و شعف عجیبی در قلبم افتاده بود، جالب این که شهید فولادی نیز در همین ایام خواب دیده بود که به باغی رفته است.

 

در وسط این باغ نهر آبی در جریان بوده است، دوستان شهیدش آن طرف نهر قرار گرفته بودند و سرانجام او نیز خود را به آن طرف آب  می رساند و به همرزمانش ملحق می شود ـ بنابراین از همان ابتدا فهمیدم که ایشان در این دنیا، مدت کوتاهی هستند و به جمع شهدا خواهند پیوست. در اولین جلسه ای که پیرامون نقطه نظرات و دیدگاهها تشکیل شد اولین صحبتی که مطرح کردند این بود که «آیا شما حنظله عسیل الملائکه را می شناسید؟» و در ادامه فرمودند: «احتمال دارد من هم مثل ایشان بعد از ازدواج به سوی جبهه بشتابم، و تنها تقاضایی که دارم این است مانع جبهه رفتن من نباشید…» در آن  جلسه به عظمت روحش پی بردم. در جلسه خواستگاری نیز ایمان، تقوا و صداقت خود را اثبات نمود. وقتی از خودش و شرایطی که دارد صحبت کرد بدون این که از تحصیلات دانشگاهی یا بخشداربودن صحبت کند، مطرح کرد که قصد دارد در سپاه خدمت کند و باید با حقوق کم گذران زندگی کنیم.

 

در حالی که در همان موقع، به خاطر لیاقت و کاردانی، فرمانداری یکی از شهرستانها را نیز به او پیشنهاد کردند، نپذیرفت. سرانجام در روز 12فروردین 1361 سالگرد استقرار نظام جمهوری اسلامی، مراسم عقد در سادگی کامل برگزار گردید، مراسم نماز جماعت، همراه با قرائت دعای روحبخش کمیل و حضور بعضی رزمندگان، جانبازان، بر معنویت جلسه افزوده بود. وقتی وارد اتاق عقد شدم نوشته هایی نظرم را به خود جلب کرد و مرا به تأمل وا داشت همۀ مطالب دربارۀ جهاد و شهادت بود.

 

و همچنین آیۀ ۲۳ سوره توبه که صریحاً خداوند در قرآن کریم می فرماید:  بگو ای رسول، امت را اگر شما پدرانتان و فرزندانتان، برادرانتان و همسرانتان و بستگانتان و ثروتی که گرد آورده اید و تجارتی که از آن بیمناکید و خانه هایی که به آنها خشنود می شوید از خدا و پیامبرش و جهاد در راه خدا برای شما گرامی تر است پس منتظر باشید تا امر نافذ خدا جاری گردد و خداوند فاسقین و تبهکاران را راهنمایی نخواهد کرد.

 

آیه شهادت «ولا تقولو لمن یقبل فی سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لاتشعرون»[ نظرها را به خود جلب می نمود.

 

این شهید والامقام بعد از مراسم عقد برای تجدید عهد با شهیدان به مزار شهدا رفتند و در آنجا به راز و نیاز با خالق هستی پرداختند. در مدت کوتاه قبل از جبهه رفتن چند مأموریت نیز به ایشان محول شد و بالاخره در تاریخ 23 اردیبهشت عازم رفتن به سوی دیار عاشقان شدند. شب جلسه ای با حضور بعضی از برادران صورت گرفت و همه مخصوصاً مسئول ستاد، با رفتن ناصر مخالف بودند، شهید بزرگوار شیخ بیگ به شوخی گفته بود: ناصر آقا می روی، بعد زیر دست خودم می افتی، شکلات پیچیت می کنم… (اصطلاح آن روز در مورد شهدا، منظور کفن کردن بود)

 

در آخرین روز تمامی وصایا را مطرح کردند، در حالی که از ناراحتی گریه امانم را بریده بود به صحبتهایش توجه می کردم، از شهدا صحبت می کرد و این که مطمئن باش که اگر خدا توفیق شهادت دهد، روز قیامت تو را شفاعت خواهم کرد…

 

از من خواستند تا در مراسم تشییع جنازه، صحبت کنم و ابراز خوشبختی از این که او به آرزوی همیشگی اش دست یافته است. در این مدت کوتاه، فقط چند دفعه به اتفاق یکدیگر به مزار شهدا رفته بودیم.

 

در آخرین پنجشنبه وداع ساعت ۳۰/۸ شب به اتفاق یکدیگر به گلزار شهدا رفتیم، در مسیر حرکت وقتی وارد خیابان منتهی به مسجد صاحب الزمان شدیم در نزدیکیهای جنگل قائم، زیر لب زمزمه «اللهم ارزقنی توفیق شهاده فی سبیلک» را آغاز کردند و تا رسیدن به مقصد ادامه دادند.

 

در آن لحظات، با توجه به روحیات معنوی و اخلاص احساس می کردم که این همراهی آخر ماست لذا پرسیدم: آیا دوست دارید با شهیدان باشید ایشان گفتند: «منتهای آرزوی من است، من کجا و شهیدان کجا» به جایی رسیدیم که سنگ قبر، شهید ناصر مظفری را قبل از نصب فعلاً آنجا گذاشته بودند. دقایقی کنار آن ایستادم و به کلمه ناصر… خیره شده بودم و با خودم می گفتم: «اگر ناصر شهید شود…».

 

ناصر به اتفاق یکی از دوستان که تازه او از راه رسیده بود، از من جدا شد، از دور او را از زیرنظر می گذراندم لباس مقدس سپاه تنش را در آغوش گرفته و به او قداست خاصی بخشیده بود. نظری به او می کردم و نگاهی به سنگ قبر می انداختم عجیب هر لحظه، شهادت او برایم یقین تر می شد. قبل از ترک گلزار شهدا، حدیث «من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشتقی و من عشقتی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته دنیه و من علی دین فانا دینه»[2] را برای من تفسیر کردند و با آرامش خاصی صحبت می کردند که عاشقان خدا، کشته خواهند شد و خونبهایشان با خداست…

 

در آن لحظه که سکوتی ملکوتی در آن فضا حاکم بود، کلمات و جملات را آن قدر زیبا و با خلوص اداء می کردند که یقیناً درک می شد که همۀ آن مراحل را طی نموده است و به آخرین مرحله یعنی (قتلته) کشته شدن در راه خدا نزدیک شده اند.

 

سرانجام روز جمعه فرا رسید، در آخرین لحظات وداع، همه در منزل مادر ایشان جمع شده بودیم از من قول گرفتند که خودم را کنترل کنم و اشک نریزم، اما همه گریه می کردند نورانیت خاصی در چهره ایشان پدیدار شده بود، به یاد می آورم که بعضی از خانواده های شهدا مطرح می کردند که شهدا در آخرین سفر در چهره هایشان شهادت موج می زد و واقعاً این حالت در ناصر بوجود آمده بود..

 

وقتی دیدم همه گریه می کنند ناخودآگاه از دیدگانم اشک جاری شده بود به ذهنم آمد که اولین و آخرین نامه را به ایشان بنویسم.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

شهید ناصر فولادی خیلی مخلص بود

مهندس احمد آب بر ناصر خیلی متواضع و فروتن بود، زمانی که بخشدار بود اصلاً …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *