تیتر خبرها

خاطرات دكترمعصومه ابتكار از روزهاي انقلاب دوم (9)

اسقف كاپوچي:شما اين تعريف را معكوس كرده‌ايد

خبرگزاري فارس: گفتم: اسقف كاپوچي به من گفت:«در زبان عربي، اگر بخواهيم يك زن شجاع را توصيف كنيم مي‌گويند كه مثل يك مرد است.» آنگاه به ما اشاره كرد و گفت: «ولي در ايران، شما اين تعريف را معكوس كرده‌ايد.»

فصل ششم
گروگان‌ها و دانشجويان، زندگي در داخل سفارت
يكي از گروگان‌ها با خنده كتابي را جلوي صورت من تكان داد و به شوخي گفت: واقعا فكر مي‌كنيد بايد اين چيزها را بخوانيم ” اين نسخه‌اي از كتاب فرار بزرگ بود كه صحنه‌اي از فيلم آن بر پشت جلد نقش داتش.
در نخستين هفته‌هاي اشغال، قبل از اينكه بتوانيم كتابخانه مناسبي درست كنيم،‌برخي از دانشجويان انبوهي از رمان‌هاي سطحي و كتاب‌هاي غيرداستاني را براي گروگان‌ها انتخاب كرده و معلوم بود در انتخاب عناوين دقت كافي به خرج نداده بودند. نتوانستم جلوي خنده‌ام را بگيرم.
جواب دادم: ادامه بده،‌ممكن است پيشنهادهاي خوبي در آن پيدا كني.
در حالي كه پيرامون ما مبارزه سياسي دشواري در جريان بود و ما خود به اعضاي فعال آن تبديل شده بوديم. نگراني‌هاي واقعي و انساني ديگري نيز داشتيم. با گروگان‌گيري پرسنل سفارت، مسئوليت آنها را پذيرفته بوديم. اجراي اين مسئوليت به تنهايي كاري بود كه تمام وقت ما را مي‌طلبيد موضوعي كه هنگام برنامه‌ريزي اشغال سفارت، به آن توجه نكرده بوديم. ابتدا گروگان‌ها به عنوان سرمايه و ابراز چانه‌زني ما به شمار مي‌آمدند، ولي با گذشت زمان، آنها بعد انساني متمايزي يافتند.
به تدريج به نظر مي‌رسيد دانشجويان روابط دوستانه‌اي با برخي و شايد اكثر- گروگان‌ها برقرار كرده‌اند. بعضي از ما زمان نگهباني را با گپ زدن با آنها در باره مسائل مختلف، از كيفيت غذا گرفته تا سياست‌هاي بين‌المللي سپري مي‌كرديم. خواهران دانشجو از دو زن گروگاني مراقبت مي‌كردند كه پس از آزادي نخستين گروه گروگان‌ها باقي مانده بودند. اغلب،‌به ويژه هنگام هواخوري و ورزش با آنها گپ مي‌زديم.
رسانه‌هاي غربي به درستي رابطه ما و گروگان‌ها را رابطه زندانبان و زندان معرفي كردند ولي در آن زمان ما عقيده ديگري داشتيم. مگر حداكثر سعي خود را براي رفتار انساني با آنها انجام نداده‌ايم؟ البته امنيت بسيار مهم بود ولي سعي مي‌كرديم در برآورده ساختن نيازهاي حدود 50 امريكايي تا حدي انعطاف‌پذير باشيم. با اين همه امروز نمي‌توانم انكار كنم كه گروگان‌ها اسير ما بودند، برخلاف ميلشان آنها را نگه داشته و هر قدر هم كه با آنها صميمانه رفتار مي‌كرديم اين واقعيت بنيادين بر روابط ماتاثير داشت.
با توجه به احساسات ضد آمريكايي شديد در آن سالها، حتي اين رفتار نيز گاه دشوار بود با گذشت زمان و بازسازي اسناد رشته رشته شده شواهد قطعي بيشتري برملا مي‌شد كه نشان مي‌داد سفارت آمريكا معيارهاي ديپلماتيك را زير پا گذاشته و آگاهانه درگير تلاش براي تضعيف انقلاب اسلامي شده است. وقتي مشخص شد بسياري از گروگان‌ها به ويژه آنهايي كه در سطوح بالاتر بودند. به طور مشخص در اين حركت‌ها دخالت داشته‌اند، سخت‌ترين كار براي ما حفظ برخورد دوستانه با آنها بود. بايد همواره به خود يادآوري مي‌كرديم كه سفارت را اشغال كرده و به دليل ابراز نارضايتي از توهين به كشورمان آنها را گروگان گرفته‌ايم. اين حركتي ناشي از اعتقادات مذهبي و تلاش ما براي احقاق حقوق خود بود. ما براي انتقام‌گيري از مشتي جاسوس و نگهبان اقدام نكرده بوديم.
گروگان‌ها، حتي اگر مي‌خواستند هيچگاه نتوانستند نظر ما را “تغيير “‌ دهند. آنها حتما فهميده بودند كه ما پشتوانه مردمي قدرتمندي داريم. حس مي‌كرديم آنها مي‌دانند دولت‌شان در اقدامات اشتباهي كه عليه ايران انجام گرفته، دخالت داشته است. به خاطر دارم يك بار در بحث با يكي از گروگان‌ها سعي مي‌كردم توضيح دهم سياست نفتي شاه به گونه‌اي طراحي شده كه منافع آمريكا را تعيين كند و ايران در اين ميان بازنده بوده است. گروگان‌ در پاسخ گفت كه ايران در افزايش بهاي نفت مقصر بوده و ادامه داد: شما ايراني‌ها هميشه گناه مسئوليت‌ناپذيري خود به گردن ديگران مي‌اندازيد.
به دلايل امنيتي گروگان‌ها در زمان‌هاي مختلف در محل‌هاي مختلف نگهداري مي‌شدند. پنجره اتاق‌هاي آنها نرده‌هاي آهني داشت، ولي براي هواي تازه ونور طبيعي باز مي شد. آنها به طور منظم اجازه ورزش در هواي آزاد داشتند. ولي با سرقت اشيا،‌پنهان نمودن يا مبادله يادداشت، اين امتياز از ايشان گرفته مي‌شد. يكي از گروگان‌ها راديويي را از دانشجويي كه در خواب بود دزديد و يك هفته از ورزش محروم شد. در چند مورد انگشت‌شمار گروگان‌ها دست به اعمال خشونت آميز زدند و لي هيچ گاه در اين اقدامات مستقيما دانشجويان را هدف قرار نمي‌دادند.
هر گونه شورش خشونت‌آميز به تنبيه يا از دست دادن امتياز استفاده از كتابخانه يا تماشاي فيلم منجر مي‌شد.
دو ساعت نگهباني در شيفت شب براي من فرصت خوبي بود تا مطالعه كنم. در طول شيفت‌،زن‌ها خواب بودند و به ندرت به استفاده از دستشويي احتياج پيدا مي‌كردند. در چنين مواردي بايد به دلايل ايمني چشم آنها را در راهرو مي‌بستيم. ولي شيفت مورد علاقه من نگهباني در باغ سفارت بود‌، چون مي‌توانستيم در ساعات خنك قبل از سپيده دم، هواي صبحگاهي را استنشاق كنم.
شيفت‌هاي امنيتي روز بسيار پركارتر بود.صبح، پس از آماده كردن صبحانه آن را به اتاق گروگان‌ها مي‌برديم. گروگان‌ها صحبانه خود را با هم اتاقي‌هايشان مي‌خوردند. البته وقتي به دنبال عمليات نجات نافرجام به استان‌ها منتقل شدند، اين شيوه تغيير كرد. هميشه سعي مي‌كرديم براي ميهمانان ناخواسته خود تا جايي كه ممكن است زندگي را قابل تحمل كنيم.
يكي از كارهاي روزمره صبح، بردن گروگان‌ها به حمام بود. در ساير بخش‌هاي سفارت به تعداد معدودي حمام دسترسي داشتيم و فاصله بين آنها زياد بود. ترجيح مي‌داديم آنها را در گروه‌هاي دو نفره و با ماشين به اقامتگاه سفير يا كاردار ببريم و بازگردانيم. بيشتر روزها، وقتي هوا خوب بود به گروگان‌ها اجازه مي‌داديم در هواي آزاد نيم ساعت ورزش كنند. براي اين كار منطقه بزرگي را كه پشت اقامتگاه سفير قرار داشت تدارك ديده بوديم. آنها مي‌توانستند در آنجا به تنهايي يا به اتفاق هم اتاقي‌هايشان آهسته بدوند يا نرمش كنند. براي به حداقل رساندن احتمال تماس و ارتباط آنها با يكديگر گروگان‌ها را از يكديگر جدا نگه مي‌داشتيم.
در ساعت يك بعداز ظهر به گروگان‌ها ناهار مي‌داديم. به لطف محمديوسف، آشپز پاكستاني سفارت كه به وي ماهي دو هزار دلار حقوق مي‌پرداختيم. كيفيت غذا عالي بود. او مي‌دانست چه طور براي كارفرمايان سابقش آشپزي كند و مهم‌تر از همه اينكه جاي وسايل و مواد آشپزي را مي‌دانست. به اوگفتيم غذاهايي را كه دوست دارند تهيه كن. البته بخصوص در نخستين روزها‌، غذاهاي معمول آمريكايي طبخ مي‌شد. غذا شامل جوجه سرخ‌كرده، گوشت با لوبيا سبز و پوره سيب‌زميني، سوپ،‌اسپاگتي، استيك با سبزي، همبرگر وسيب‌زميني سرخ كرده بود. در دوران اشغال كيفيت غذاي گروگان‌ها عالي بود.
از آنجا كه هرگز قرار نبود امريكايي‌ها مدت زيادي در بازداشت باشند ، ابتدا مايحتاج دو يا سه روز تامين شد. ولي وقتي دريافتيم كه بايد گروگان‌ها را براي مدتي نامعلوم نگه داريم مجبور شديم كه برنامه‌ريزي بودجه‌اي و تداركاتي جدي در اين زمينه داشته باشيم.
در داخل سفارت كمي پس از اشغال يك سوپرماركت بزرگ با مجموعه بي‌پاياني از مواد غذايي، پوشاك،‌لوازم خانگي و هر چيز كه مي‌توانستيد فكرش را بكنيد. يافتيم. اين سوپرماركت كه امريكايي‌ها را فروشگاهي مي‌ناميدند. فقط مخصوص ديپلمات‌ها بوده و از نظر بزرگي يا تنوع محصولات نمونه آن در تهران يافت نمي‌شد. فريزرهاي غول‌پيكر كه در آن انبوهي گوشت منجمد و سبزيجات قرار داشت غذاي گروگان‌ها را در طول اقامت‌شان تامين مي‌كرد.
ما خود هرگز به محتويات آن دست نزديم، يكي به اين دليل كه گوشت آن حلال نبود. بنابر اين سپاه داوطلب شد روزي سه وعده غذا به ما بدهد. اگر چه سخاوت آنها مشكل ديگري ايجاد كرد: اين غذا بسيار نامطلوب و معمولا شامل برنج و تكه‌هاي ميكروسكوپي گوشت بود كه فقط براي پر نگه داشتن معده مفيد به نظر مي‌رسيد. براي شام معمولا كتلت درست مي‌كردند كه به مزه و شكل چرم كفش بود. تعجبي نداشت ترجيح بدهيم روزه بگيريم.
شكايتي نداشتيم، غذاي گروگان‌ها خوب بود و اگر چه غذاي ما تقريبا غيرقابل خوردن به نظر مي‌رسيد هيچ وقت گرسنه نمي‌مانديم. تنها كاري كه بايد مي‌كرديم اين بود غذايمان را بخوريم و ظرف‌هاي خود را بشوييم. هر از گاهي نيز با غذاي نذري دلي از عزا در مي‌آوريم. تركيب غذاي نظامي و نذري باعث مي‌شد كه ديگر تقريبا هيچ هزينه‌اي براي تغذيه خود نداشته باشيم.
پس از برآورده كردن نيازهاي گروگان‌ها، بيشتر پوشاك و ساير اقلام بادوام سوپرماركت‌ را بين خانواده‌هاي نيازمند توزيع كرديم. گروهي از دانشجويان مامور شدند تا با همكاري سازمان‌هاي خيريه محلي بر توزيع اين اقلام نظارت كنند. اكثر دانشجويان به اين سوپرماركت دسترسي نداشته و حتي از وجود آن بي‌خبر بودند. هنوز مقادير عظيم مايه كيك را به ياد دارم. زنان گروگان كه آزاد نشده بودند گاه ساعت‌ها در آشپزخانه مشغول پختن كيك‌هايي با تزئينات خامه‌اي مي شدند و سپس با ساير گروگان‌ها آن را مي‌خوردند. بعضي وقت‌ها نيز به دانشجويان تعارف مي‌كردند ولي بسياري از ما مودبانه اين تعارف را رد مي‌كرديم.
در داخل سفارت مقداري دلار نيز پيدا كرديم اين دلارها صرف آمريكايي‌ها و مسائلي كه در 444 روز گروگانگيري به آنها مربوط مي‌شد، همچنين به هزينه‌هاي عملياتي اين اقدام اختصاص يافت. از خودروهاي سفارت نيز براي رفت و آمد در داخل مجتمع و بيرون از آن استفاده مي‌كرديم.
وقتي گروگان‌ها را از سفارت خارج و در استان‌ها تقسيم كرديم، سيستم تخصيص و توزيع غذا و بودجه‌بندي هزينه‌ها پيچيده‌تر شد. ولي مطمئن بوديم كه هر اتفاقي بيفتد، مي‌توانيم به مردم اتكا كنيم. احساس مي‌كرديم پيوندهايي كه در طول هفته‌ها وماه‌هاي گذشته بوجود آمده بود، پيوندهاي مستحكم و ديرپايي است.

*******************************************************************************************************
در نخستين روزهاي اشغال ،‌مقامات صليب سرخ درخواست ملاقات با گروگان‌ها را كردند. ما به درخواست آنان پاسخ مثبت داديم. ولي آن را به محوطه‌اي با حضور بيست گروگان محدود كرديم. وقتي نمايندگان صليب سرخ رسيدند موقع شام بود. غذاي آن شب را دقيقا به ياد دارم. سوپ، برنج، گوشت چرخ‌كرده، هويج و نخودسبز، در حالي كه ماموران از اتاق‌هاي گروگان‌ها بازديد و شرايط آنها را كنترل مي‌كردند. ناگهان صداي فريادي را از پايين سالن شنيدم. با عجله به طرف صدا رفتم.
يكي از گروگان‌هاي مسن‌تر، آقاي كوف با صداي بلند ولحني تند شكايت مي‌كرد. جلوي او يك سيني پر از غذاي گرم بود او مرتب قاشقش را در هوا تكان مي‌داد.
فرياد زد: اين بي‌تمدني است.
ماموران صليب سرخ با عجله به داخل اتاق آمدند.
از او پرسيدم: دقيقا از چه چيزي شكايت داريد؟
نمي‌توانم بدون چنگال غذا بخورم. اين بي‌تمدني است.
در جواب گفتم: ولي چه طور مي‌توانيد با چنگال برنج بخوريد؟
چنگال براي ما مشكل امنيتي ايجاد مي‌كند، نمي‌توانيم آن را در اختيار شما قرار دهيم.
فقط وقت خود را تلف مي‌كردم. او مصمم بود چنگالش را بگيرد. همانجا، همان وقت و در حضور نمايندگان صليب سرخ كه به سرعت اين را به عنوان نمونه‌اي از نقض حقوق بشر يادداشت مي‌كردند. مي‌خواستم بگويم: آقاي كوف، شما يكي از گروگان‌هاي مودب و فهميده هستيد. آيا واقعا تمدن را استفاده يا عدم استفاده از چنگال معني مي‌كنيد؟ به نظر ما جامعه بي‌تمدن ،‌جامعه‌اي است كه در آن خانواده متلاشي شده و همجنس‌بازي از حمايت قانون برخوردار است، و ….اما از بيان اين مطلب خودداري كردم. متاسفم وقتي در باره اين مسائل سخن مي‌گوييم حرف يكديگر را نمي‌فهمم.
گروگان‌ها بعد از ظهرها را صرف تماشاي فيلم يا استفاده از كتابخانه مي‌كردند. باقي روز را نيز در اتاق‌شان به مطالعه، نامه‌نگاري يا بازي مي‌گذراندند. شام به رسم آمريكايي ها زود صرف مي‌شد. بعدها خاطرات چند نفر از گروگان‌ها را خواندم.در اين ميان راكي سيكمن تصوير منصفانه‌اي از آن روزها ترسيم كرده وحتي گفته بود: سرويس عالي به نظر مي‌رسيد: مثل هتل، البته به شرطي كه آزاد مي‌بوديم.
سيكمن در بخش ديگري از خاطراتش در باره روابط دوستانه‌اي كه بين بسياري از گروگان‌ها و دانشجويان ايجاد شده بود توضيح داده و دروغ بودن تبليغات جهاني را در آن زمان فاش مي‌ساخت. از آن برچسبي كه براي اتهام زدن به انسان‌دوستي سوئدي به كار مي‌رفت، يعني عارضه استكلهم ،‌هيچ نشانه‌اي نبود.
نامه‌هاي خانواده و خويشاوندان گروگان‌ها در اختيارشان قرار داده مي‌شد، به شرط اينكه تنها حاوي ابراز عشق، احوالپرسي و اخبار خانوادگي باشد. نمي‌توانستيم اجازه دهيم اطلاعات حساس از طريق گروگان‌ها به بيرون درز كند، يا اخباري كه ممكن بود آنها را عصبي يا نااميد كند و به داخل سفارت راه يابد.
در آنجا بي‌خبري بهترين خبر بود. بسياري از گروگان‌ها بعدها تاييد كردند كه شنيدن اخبار، به ويژه اخباري كه به فراز و نشيب بحران گروگان‌گيري و حمله طبس ارتباط داشت، آنها را عصبي‌تر و بي‌حوصله‌تر مي‌كرد.
با وجود اين شكي نيست كه گروگان‌‌ها روزگار سختي را مي‌گذراندند. در نخستين روزهاي اشغال سفارت، چون به دليل مسايل امنيتي با كمبود جا رو به رو بوديم، مجبور شديم حدود 10 نفر از آنها، از جمله وابسته نظامي را از سفارت خارج و به ساختمان مسكوني متروكه‌اي منتقل كنيم. اين ساختمان به يكي از اعضاي سابق خانواده سلطنتي تعلق داشت. تنها تعداد معدودي از دانشجويان در اين ماجرا شركت داشته و كس ديگري از قضيه مطلع نبود.
اين گروه يك ماه در آن قصر نگهداري شده تا وضعيت امنيتي سفارت بهبود يافت. در ضمن فضاي بزرگتري كه قبلا مورد استفاده قرار نداشت، آماده و گروه ياد شده دوباره به مجتمع بازگشت.
در يك مقطع، سه يا چهار نفر از گروگان‌ها دچار دندان درد شديدي شدند. با يكي از دندانپزشكان محل هماهنگي كرده و آنها را براي مداوا به مطب وي برديم. علاوه بر اين، ترتيبي داديم كه كل گروه ماهيانه از نظر دندان‌هاي و بطور كلي بهداشتي معاينه شوند.
يكي از گروگان‌ها به نام رابرت اود اصرار داشت در هنگام هواخوري به او لوسيون برنزده بدهيم. خوشبختانه در فروشگاه مقدار زيادي از اين لوسيون وجود داشت و هرقدر او مي‌خواست، تحويل مي‌گرفت.
ولي با وجود حداكثر تلاشي كه براي رفع نيازهاي روزمره و درخواست‌هاي گروگان‌ها به كار مي‌برديم، منصفانه نيست خود را كاملا موفق بدانيم. به همين دليل كميته ويژه‌اي براي مديريت امور گروگان‌ها تشكيل داديم. اعضاي اين كميته مسئوليت هماهنگي و نظارت بر تهيه و صرف غذا، برنامه‌هاي روزانه، مصاحبه‌ها و امنيت كلي را برعهده گرفتند. يكي از وظايف اين كميته تشكيل پرونده براي هر يك از گروگان‌ها بود. اين پرونده‌ها شامل يادداشت‌هايي درباره كار، رفتار و مشكلات آنها مي‌شد.
يك شب در اوايل بهمن وقتي بر روي اسناد كار مي‌كردم يكي از دانشجويان كميته گروگان‌ها به اتاق كار ما آمد و از من خواست تا براي حل يك مشكل جدي به همراه او بروم. يكي از گروگان‌ها اعتصاب غذا كرده بود. فورا موافقت كردم، مي‌دانستم چون بيشتر دانشجويان گروه ما تسلط كافي به انگليسي ندارند ممكن است در برقراري ارتباط دچار مشكل شوند.
به سرعت به طرف ساختمان مركزي رفتيم. در اتاقي در طبقه او، دان هومان مامور بهداشتي سفارت را ديدم. روي كاناپه نشسته و سرش بر روي سينه خم شده بود. سه روز بود كه غذا نمي‌خورد.
گفتم: آقاي هومان، آمده‌ام شما را ببينم و مشكلات‌تان را بشنوم. اگر در حيطه اختيارات ما باشد آن را حل مي‌كنيم.»
ابتدا ساكت ماند. ادامه دادم «اين اعتصاب غذا اوضاع را نه تنها براي شما، بلكه براي همه بدتر خواهد كرد و هيچ مشكلي را حل نمي‌كند».
جواب داد كه ديگر هيچ چيز، حتي زندگي برايش مهم نيست. گفتم: «زندگي موهبتي الهي است كه بايد آن را حفظ كنيم و در مبارزه با دشواري‌ها و تحمل صبورانه مشكلات بهترين بهره را از آن ببريم.
هومان تكرار كرد كه ديگر هيچ كس به او اهميت نمي‌دهد و انگيزه‌اي براي زنده‌ماندن ندارد.
به او گفتم:‌ شما اشتباه مي‌كنيد. زندگي شما براي دو گروه مهم است. اول خانواده كه مشتاقانه منتظر بازگشت شماست و فرزندان‌تان در انتظار روزي هستند كه به خانه برگرديد و دوم ايران كه زندگي شما به عنوان نماد تقاضاهاي مشروعش براي آن اهميت دارد.»
به او گفتم كه اگر سفارت را اشغال نمي‌كرديم، دنيا هرگز نمي‌فهميد دولت امريكا چه رنج و ستمي را بر مردم ايران تحميل كرده است. ولي امروز رسانه‌ها مجبور شده‌اند نارضايتي مردم ايران را از پنجاه سال سلطه امريكا، اگرچه به گونه‌اي تحريف شده، مطرح كنند.
هومان گوش داد. انگار مي‌خواست بشنود كه چرا آنها را گروگان گرفته‌ايم. در برخورد با او، بايد خط ظريفي را بين جنبه‌هاي انساني و سياسي موضوع ترسيم مي‌كردم. بايد توضيح مي‌دادم كه گروگان‌ها براي حفظ و حمايت از ارزش‌هاي انساني به گروگان گرفته شده‌اند و در عين حال به نوعي تاييد مي‌كردم كه زنداني كردن مردم في‌نفسه ارزشي انساني نيست. اين توازن ظريفي را مي‌طلبيد. عقايد مذهبي وادارمان مي‌كرد زندگي گروگان‌ها را تا جايي كه ممكن است تحمل‌پذير كنيم. ولي بايد به اصول خود و دلايلي كه ما را به اين اقدام واداشته بود نيز وفادار مي‌مانديم. با هومان صحبت كردم تا انگيزه‌اش را درك و همچنين او را تشويق كنم كه او نيز انگيزه‌هاي ما را درك كند. تاييد كردم ممكن است ساير دانشجويان با و خشن برخورد كرده باشند. واضح بود كه ما از گروگان‌ها دل خوشي نداشتيم. ولي به وي اطمينان دادم كه به دنبال انتقام‌جويي نيستيم.
توضيح دادم كه در شرايط عادي، هيچ كس توجهي به رنج‌ها و آلام ما نمي‌كرد،‌ زيرا نظام جهاني در سلطه امريكا بود. نظام قضايي و قانون‌گذاري بين‌المللي، سازمان ملل متحد و دادگاه بين‌المللي لاهه، حتي مجامع بين‌المللي كه ادعاي دفاع از حقوق بشر را دارند همگي تحت سلطه امريكا هستند. بايد به كجا شكايت مي‌كرديم؟ چه كسي به حرف ما گوش مي‌كرد؟
تصميمات قدرت‌مداران هرگز به نفع ستمديدگان نبوده است. اگر مردمي لگدمال شده بخواهند به طرح مشكلات و رنج‌هاي خود اقدام كنند، بايد راهبرد نويني را براي فلج كردن نهادها و مكانيزم‌هاي موجود سلطه بيابند.
بحث ما تا بعد از نيمه شب ادامه يافت. در نهايت هومان صحبت درباره احساسي را كه نسبت به خانواده‌اش داشت آغاز كرد: «خانواده‌ام تنها چيزي است كه براي من اهميت دارد و من حتي يك عكس هم از آنها ندارم.» يكي از دانشجويان وسايل هومان را جستجو كرد و عكسي از زن و فرزندانش را براي او آورد. وي افزود:‌ «من گياهخوارم و بيشتر غذاهايي را كه به من مي‌دهيد نمي‌توانم بخورم.»
گفتم:‌ «با واحد توزيع غذا صحبت مي‌كنم؛ سعي مي‌كنم اين مشكل را حل كنم.»
به رغم ادعاهاي اندهبار هومان كه مي‌گفت به هيچ چيز اعتقاد ندارد و برايش هيچ چيز مهم نيست، او انساني با حس مسئوليت و عاطفي به نظر مي‌رسيد. به تدريج آرام‌تر و لحن صدايش گرم‌تر شد. در نهايت از او پرسيدم: «دوست داريد چيزي بخوريد؟» سرش را به علامت موافقت تكان داد. با چند نفر از دانشجوياني كه در اتاق بودند صحبت كردم، ساعت 3:30 بامداد بود. از كجا مي‌توانستيم غذا پيدا كنيم. بالاخره چيزي پيدا كردند:‌يك قوطي بزرگ كوكتكل ميوه كه در كاسه‌اي ريخته شد، همراه قاشق. خسته بودم. به هومان شب‌به‌خير گفتم و در تاريكي به سوي خوابگاه خواهران در ساختمان ويزا رفتم.
در اواخر آذرماه،‌ به پيشنهاد امام خميني برنامه‌ريزي به منظور برگزاري جشن كريسمس براي گروگان‌ها را آغاز كرديم. شوراي مركزي برنامه دعوت روحانيان مسيحي را كه به الهيات رهايي‌بخش معتقد بوده و ديدگاه اجتماعي و سياسي آزادانديشانه‌اي داشتند، تنظيم كرد. از آنجا كه كريسمس زمان احيا يا تقويت ارتباط با خالق بود، فكر مي‌كرديم اين مراسم روحيه گروگان‌ها را تقويت مي‌كند.
دوستان‌مان در امريكا موافقت كردند افراد مناسب را پيدا و از آنها دعوت كنند به ايران بيايند. ما كه از سياست خارجي امريكا دچار لطمه شده بوديم مي‌دانستيم مردم امريكا از اعمال دولتشان بي‌اطلاع هستند. اين مسئله اتفاقي نبود،‌بلكه پيامد ماهيت پنهاني اين سياست‌ها به شمار مي‌رفت. همچنين از طريق «منابع» خود دريافتيم بخش‌هايي از جمعيت امريكا از روند كلي سياسي و مسير اجتماعي- اقتصادي اين كشور راضي نيستند. اين ذهنيت در ميان بسياري از روحانيان مسيحي نيز رواج دارد. از جمله مي‌توان از ويليام اسلون كافين، عاليجناب تامس گايلتو، و پدر ويليام هاورد از شوراي كليساهاي مسيحي نام برد. اسقف هيلاريون كاپوچي نيز براي شركت در مراسم ابراز تمايل كرده بود. با شناختي كه از مبارزات طولاني او بر عليه ستم رژيم صهيونيستي داشتيم گرم‌ترين دعوت‌ها را از اسقف اعظم فلسطين به عمل آورديم.
دو تا از بزرگ‌ترين اتاق‌هاي ساختمان مركزي را طبق سنت امريكايي با درخت كريسمس و ساير تزئينات آراستيم. آشپز پاكستاني و مبتكر سفارت كيك، كلوچه و ساير شيريني‌هيا سنتي را تهيه كرد. برخي از گروگان‌ها، از جمله گروگان‌ها‌ي زن داوطلب پختن كيك و شيريني شدند. در يكي از اتاق‌ها يك پيانو بود. از صدا و سيما خواستيم تا مراسم را ضبط كند. آنگاه به عنوان نمايش حسن نيت مي‌توانستيم آن را از طريق ماهواره براي مردم امريكا پخش كنيم.
در شب كريسمس، كشيش‌هاي امريكايي وارد شدند. مدتي با آنها درباره برنامه‌ها گفتگو كرديم. ابتدا درخواست كردند كه همه گروگان‌ها با هم در برنامه شركت داشته باشند. به دو دليل نمي‌توانستيم با اين درخواست موافقت كنيم.نخست اينكه از قبل دو اتاق بزرگ را تزيين و آماده كرده بوديم كه تنها گنجايش پانزده نفر را داشت و دليل دوم ملاحظات امنيتي بود.
كشيش‌ها گفتند روح مراسم عشاي رباني در اين است كه همه با هم باشند. ما اين مطلب را پذيرفتيم. زيرا خود نيز به اين مسئله ايمان داشتيم. پيامبر اكرم‌(ص) ثواب نماز جماعت را هفتاد برابر نماز فرادا مي‌دانند: هرچه جمع بزرگ‌تر باشد، احتمال اينكه فردي با خلوص نيت و قلب پاك در آن حضور يابد بيشتر است. بنابراين پذيرفتيم گروگان‌ها در گروه‌هاي 4 يا 5 نفره در مراسم شركت كنند، گو اينكه حتي اين شيوه نيز براي ما مشكلات امنيتي قابل توجهي ايجاد مي‌كرد.
آنگاه جشن آغاز شد. در اواخر شب اسقف كاپوچي رسيد. دانشجويان از او به گرمي استقبال كرده و وي را به يكي از اتاق‌هايي كه مراسم دعا در آن برگزار مي‌شد، هدايت كردند.
در اتاق بزرگ‌تر در حال كمك بودم كه مطلع شدم سفير واتيكان به عنوان نماينده پاپ وارد شده است. انگليسي را به سختي، ولي فرانسه را روان حرف مي‌زد. برادرها مي‌دانستند كه نسبت به زبان فرانسه تسلط دارم. بنابراين به واحد روابط عمومي كه سفير در آنجا منتظر بود، رفتيم.
او مردي كوتاه قامت، فربه و ميانسال بود كه رداي كشيشي به تن كرده و به نظر مي‌رسيد عجله دارد.
به او گفتيم كه ما دانشجويان، شعائر ديني گروگان‌ها احترام مي‌گذاريم. سپس از او پرسيدم چرا دين هر روز بيش از پيش ارزش خود را در امور اجتماعي از دست مي‌دهد؟ چرا به چند دقيقه دعاي فردي تنزل يافته؟ چرا در جهان مسيحيت، فلسفه انسان‌گرايانه و پيشرفت علمي در مقايسه با دين احترام و پيروان بيشتري يافته، آيا واتيكان نسخه‌اي از مذهب ارائه داده كه مردم نمي‌توانند با آن ارتباط برقرار كنند و در زندگي آنها به حاشيه رانده شده است؟ شايد دين به اين دليل نيروي خود را از دست داده كه شخصيت‌هايي چون پاپ، شهامت رويارويي با ستمگران و سخن گفتن از سوي ستمديدگان را نداشته‌اند؟ (نگاه كنيد به ضميمه ج).
چندي نگذشت كه متوجه شدم سفير دارد از اين پرسش‌ها ناراحت مي‌شو. با لحني نسبتا تند گفت كه مي‌خواهد گروگان‌ها را ببيند.
دو نفر از دانشجويان آمدند تا او را به محل برگزاري مراسم راهنمايي كنند. از او خواستند چشم‌هايش را با چشم‌بندي كه در اختيارش قرار گرفته بود، ببندد. ابتدا ناراحت شد، ولي وقتي توضيح داديم كه اين شيوه در مورد تمام بازديدكنندگان اجرا مي‌شود، موافقت كرد. آنگاه به اتاقي كه كاپوچي در آنجا حضور داشت، راهنمايي شد.
ساير دانشجويان، گروگان‌ها را در گروه‌هاي كوچك به داخل هدايت كردند. آنها سرود كريسمس و دعا خواندند. آنگاه فرصت يافتند در هنگام صرف كيك و چاي با اسقف كاپوچي و نماينده پاپ گپ بزنند. كاپوچي راحت بود، شوخي مي‌كرد، مي‌خنديد و باعث مي‌شد همه احساس راحتي كنند. نماينده پاپ فقط نگاه مي‌كرد. مراسم تا زماني كه همه گروگان‌ها در آن شركت كردند، ادامه يافت. آخرين بخش در ساعت 3:30 دقيقه صبح برگزار شد و چون ديروقت بود كاپوچي شب را در سفارت گذراند.
صبح روز بعد، پس از صبحانه، كاپوچي درباره وضعيت غذا و مراقبت از گروگان‌ها به نكته‌اي اشاره كرد. وي به خاطر مي‌آورد كه در طول بازداشت غيرقانوني‌اش در زندان ناصريه در اسرائيل، با زنداني‌ها بدتر از حيوان رفتار مي‌شد. وي و هم‌بندي‌هايش ماه‌ها در سيا‌ه‌چال‌هاي تاريك و مرطوب نگه داشته مي‌شدند و در واقع غذاي سگ‌ها را به آنها مي‌دادند.
«آنها قوطي غذاي سگ را جلوي چشمان ما باز مي‌كردند. در آن سال‌ها بسيار مريض و نحيف شدم. ولي براي روح خوب است، هرچه سبك‌تر بشويد بيشتر مي‌توانيد اوج بگيريد.»
كاپوچي سرزنده و شوخ طبع بود و به سرعت با همه دانشجوياني كه با او ملاقات كردند ارتباط دوستاه برقرار كرد. نه تنها انديشه‌ها، بلكه رفتار وي، اعتقادمان را به وجود نقاط مشترك اديان الهي، به ويژه اسلام و مسيحيت تقويت مي‌كرد. نقاط اشتراكي بسيار بيشتر از حدي كه ما مي‌پنداريم.
يكي ديگر از جمله‌هاي كاپوچي كه در ذهن من نقش بست، ستايش وي از زنان ايراني بود.
«در زبان عربي، اگر بخواهيم يك زن شجاع را توصيف كنيم مي‌گويند كه مثل يك مرد است.» آنگاه به ما اشاره كرد و گفت: «ولي در ايران، شما اين تعريف را معكوس كرده‌ايد.»
با تشديد بحران گروگان‌گيري، دولت كارتر مخالفت خود را با تلاش شهروندان امريكايي براي بازديد از ايران و شنيدن نظرات ايرانيان بيشتر مي‌كرد. در نهايت سفر به ايران كلا ممنوع شد. ولي طولي نكشيد كه روابط خانوادگي و احساسات مادري اين قيد و بندا را درهم شكست.
روزي در بخش روابط عمومي كه آن را «لانه زنبور» مي‌ناميدند، سخت سرگم كار بودم. يكي از دانشجويان كه نگهبان در اصلي بود، به داخل آمد و اطلاع داد چند نفر با من كار دارند. چون در برنامه‌هاي خبري تلويزيوني شبكه‌هاي خارجي ظاهر شده بودم، خبرنگاران ساير افراد علاقمند خارجي وقتي به در سفارت براي كاري مراجعه مي‌كردند سراغ مريم يا مري را مي‌گرفتند. ولي اين بار موضوع غيرمنتظره‌اي در انتظارم بود.
هر دو به سمت در سفارت رفتيم. با كمال تعجب به جاي خبرنگار، يك زوج امريكايي را ديديم. نام زن باربارا تيم، از اوك كريك ويسكانس بود. براي ما توضيح داد كه مادر كوين هرمينگ، گروهبان يگان تفنگداران امريكايي است كه به گروگان‌ گرفته شده است. وي به رغم دستور كارتر، آمده بود تا پسرش را ببيند. مردي به همراه او بود كه پدرخوانده گروگان بشمار مي‌آمد.
گفتم: «شما درخواست كاري را مي‌كنيد كه بسيار دشوار است. تا به حال به هيچ كس چنين اجازه‌اي داده نشده است.»
زن در پاسخ گفت: «اين مه راه را براي ديدن پسرم آمده‌ام. اگر ممكن است فقط اجازه دهيد يك بار او را ببينم.»
به گفتم: «مسئله را با شوراي مركزي مطرح مي‌كنم، فكر نمي‌كنم بپذيرند، ولي مي‌توانيد فردا بياييد و جواب خود را بگيريد.»
آن روز بعدازظهر درباره اين مسئله صحبت كرديم. بيشتر اعضا معتقد بودند مادري كه به خاطر عشق به فرزند اين راه طولاني را طي كرده نبايد دست خالي برگردد. اين زوج از طبقه متوسط آمريكايي و داراي ديدگاهي ساده، واقع‌گرا، صادقانه و خالي از ملاحظات سياسي بودند. برخي اين احتمال را مطرح كردند كه ممكن است او با همسرش منبع اطلاعاتي سيا باشند و يا پيام‌هايي را به وي منتقل كنند كه بعدها مشكلات امنيتي ايجاد كند.
شورا خطرات را با ملاحظات انساني مقايسه كرد و در نهايت عامل انساني پيروز شد. تصميم گرفتيم به خانم تيم و همسرش اجازه دهيم با هرمينگ ملاقات كنند.
شورا همچنين معتقد بود كه اين زوج بايد از انگيزه گروگان‌ گرفتن هموطنانش مطلع شوند. بدين منظور به سرعت برنامه يك روزه‌اي را براي مادر و همسرش تدارك ديديم. همچنين خانم تيم خواسته بود مرد ديگري كه وي را وكيل خود معرفي كرد، همراهشان باشد. ولي از آنجا كه امكان داشت وي مامور سيا باشد اين درخواست را نپذيرفتم.
روز بعد، وقتي خانم تيم و شوهرش به در سفارت آمدند، به آنها گفتيم كه شورا به دلايل انسان دوستانه تصميم گرفته خواسته او را بر آورده كند. برنامه را توضيح داده و از او خواستيم ساعت 8 صبح روز چهارشنبه حاضر باشد. همچنين متذكر شديم كه به هيچ كس، به ويژه به خبرنگاران اطلاع ندهند.
صبح روز موعود، به همراه دو تن ديگر از واحد روابط عمومي با كاديلاك آخرين مدل سفارت از مجتمع خارج شديم. به سمت هتل اينتر كنتينانتال در غرب تهران كه اكنون هتل لاله نام دارد، رفتيم (پس از انقلاب لاله به نماد شهدايي تبديل شد كه جان خود را در مبارزه با رژيم شاه از دست داه بودند)
در تنظيم برنامه براي خانواده تيم به دنبال تبليغات نبوديم و همه اقدامات را براي مخفي ماندن موضوع به كار بستيم تنها قصد داشتيم اين امكان را به آنها بدهيم كه ايران را درك كنند، و بفهمند چرا اين گونه انديشييده و عمل كرده ايم. خبرنگاراني كه با آنها برخورد كرده بوديم. تنها به دنبال داستان بودند و هر چه اين داستان هيجان انگيز تر، براي آنها بهتر بود. خبرنگاران به ندرت درباره محتوا يا تاثير گزارش‌هايشان فكر مي‌كردند. براي آنها ديدار يك مادر با فرزندش چيزي بيش از يك بهانه نبود. ولي با وجودهمه چيزهايي كه تا آن روز از مطبوعات غربي سراغ داشتيم، تا اين حد به سماجت آنها پي نبرده بوديم.
همان طور كه حدس زديم جمع زيادي از خبرنگاران مجهز به انواع دوربين جلوي در ورودي هتل جمع شده بودند. با ماشين به سوي در پشت هتل پيچيده و يكراست از پله ها بالا رفتيم. يكي از دانشجويان در زد و خانم تيم و هسمرش در را باز كردند. نفسر سومي هم در اتاق آنها بود.
دوباره پرسيدند كه آيا وي نيز مي‌تواند با ما بيايد؟ پاسخ منفي بود.
همين كه وارد سالن انتظار هتل شديم دسته ديگري از خبرنگاران را در ورودي اصلي مشاهده كرديم و آنها نيز قبل از اينكه از در عقب خارج شويم، ما را ديدند.
يكي از خبرنگاران امريكايي فرياد زد: آنها را كجا مي‌ بريد؟ و قبل از اينكه من بتوانم پاسخ دهم خانم تيم جواب داد هيچ ربطي به شما ندارد.
وقتي سوار ماشين شديم و به خيابان بازگشتيم،‌ چهار ماشين پر از خبرنگار منتظر ما بود. بعضي از آنها روي سقف ماشين‌ها نشسته و همين طور كه پشت سر ما مي‌آمدند فيلمبرداري مي‌كردند. بعضي ديگر از پنجره آويزان بودند. خانم هر لحظه آشفته تر مي‌شد.
اينها عجب مزاحم‌هايي هستند. چرا ما را رها نمي‌كنند؟
اين دقيقا احساس ما نيز بود.
سعي كرديم آنها را گم كنيم. مثل صحنه هاي تعقيب و گريزي فيلم هاي هاليوودي بود. برادر نعيم كه از رهبران دانشجويان بشمار مي‌رفت پشت فرمان قرار داشت. يكي از افرادي كه وقتي تصميمي مي‌گيرد هرگز آن را تغيير نمي‌دهد. همچنين او راننده ماهري بود.
با كاديلاك سفارت به سرعت در خيابانهاي تهران زيگراگ مي‌رفتيم يك دسته از ماشين هايي كه پر از خبرنگار بود نيز ما را تعقيب مي‌كرد. در صندلي عقب كاديلاك سعي مي‌كرديم درباره تلخ انقلاب ايران صحبت كنيم و توضيح دهيم كه چرا مردم از دولت آمريكا – نه از ملت آن – عصباني هستند. هر چند لحظه يك بار نگاهي به پشت سر مي‌انداختيم. خبرنگارها همچنان از نزديك در تعقيب ما بودند.
برادر نعيم مثل آرتيست فيلم ها شده بود. ناگهان آن ماشين بزرگ را به كوچه باريكي منحرف كرد و دنده عقب با سرعت به كوچه ديگري رفت تا از دست تعقيب كننده ها فرار كند. در بخش هاي جنوبي تهران به سوي بهشت زهرا مي‌رفتيم. جايي كه هزاران شهيد كشته شده با سلاح هاي آمريكايي را در خود جاي داده بود.
خاتم تيم و همسرش آمريكايي هاي ساده اي از شهر كوچكي در ويسكانسن بودند. آنها نيز همچون بسياري از امريكايي ها اطلاع چنداني از سياست خارجي آن كشور نداشتند، و از اين جنبه گناهي متوجه آنها نبود. سوالاتي درباره اسلام و دلايل انقلاب پرسيدند. توضيح داديم تا جايي كه ما مي‌دانيم، مفهوم جدايي كليسا و دولت ناشي از قرنها فساد كليسا در اروپاست . برخي كشيش‌هاي جاه طلب از عقايد مذهبي مردم سوء استفاده مي‌كردند و اين مسئله به ظهور انسان گرايي انجاميد. اين ديدگاه به مردم مي‌آموزد كه انسان نيازي به تعاليم پيامبران الهي و دستورات الخلاقي آنها ندارد.
كلادياك به سرعت در خيابانهاي باريك محله هاي حاشيه شهر تهران به پيش مي‌رفت. مي‌گفتيم علم و تكنولوژي برخي از جنبه هاي زندگي انسان را به پيش برده اند. ولي جنبه هاي اجتماعي و معنوي بسير از ميان رفت و انحطاط اخلاقي جاي آن را گرفته است. دقيقا در چنين زماني امام خميني در ايران دين را با چهره‌اي كاملا جديد به مردم معرفي كردند. ايشان به ما آموختند كه خدا را از راه هاي جديدي بيابيم و بشناسيم.
راههاي ناب و دست نخورده كه به سوي خالق يكتا مي‌رفت.
امام دين، خدا، زندگي و مرگ را با چنان تعابير روشن و قابل دركي تعريف كردند كه نه تنها حقيقتي ژرف باز گو مي‌شد، بلكه راه رستگاري نيز روشن مي‌گشت، بنابراين توانستند نسل هاي جوان تري كه فطرتشان آنها را به جستجوي حقيقت وادار مي‌كرد، به سوي خود بكشاندند.
بسياري از جوانان ايراني به ويژه آنها كه در امريكا تحصيل كرده بودند، كاملا با زرق و برق زندگي غربي آشنا بودند. ولي ترجيح مي‌دادند به جاي آن روش، افق هاي انساين زندگي خويش را گسترش داده و در قلمروز ناشناخته ها گام بگذارند.
خانم تيم و همسرش با گويش ملايم ايالت هاي مركزي امريكا صحبت مي‌كردند. آنها آنچه مي‌گفتيم با علاقه و پرشور مي‌شنيدند. بالاخره هر چه باشد توانسته بودند آن سوي داستان را بدون سانسور و مستقيم از منابع دست اول بشنوند. آنها همچنين دريافته بودند وبر خلاف تصويري كه رسانه هاي بي رحم نيستم و در پشت اين اقدامات دليلي وجود دارد همواره اين اعتقاد را داشته ايم كه اگر به مردم امريكا فرصت داده مي‌شد مي‌توانستند اين دليل را درك كنند.
حتي امروز نيز معتقدم اگر امريكايي‌ها به اطلاعات دقيقي درباره عمليات دولت خود در بسياري از بخش هاي جهان و كشورهاي تحت سلطه سياسي، اقتصادي و نظامي كشور خود دست يابند، قضاوتشان تفاوت خواهد يافت. اگر آمريكايي ها مي‌دانستند در كشور ما واقعا چه اتفاقي افتاده و از انگيزه‌هاي جنبش ملي ايران و رژيم سركوبگر شاه اطلاع مي‌يافتند ديدگاه ديگري داشتند، ولي اين اطلاعات در دسترس آنها قرار نداشت.
با وجود اينكه برادر نعيم موفق شد دو دستگاه از ماشين خبرنگاران را جا بگذارد دو ماشين ديگر در طور راه تا بهشت زهرا به دنبال ما بودند.
از نگهبان‌ها خواستيم به آنها اجازه ورود ندهند، ولي گفتند نمي‌توانند چنين كاري كنند. در نهايت بايد آنها را تحمل مي كرديم.
درك آرمان شهادت براي خانم تيم دشوارتر بود. پرسيد: يعني يك مادر وقتي به پسرش اجازه مي‌دهد به شاه اعتراض كند، نگران او نيست؟ پرسش او كاملا طبيعي بود، وقتي رسانه ها كه تنها منبع اطلاعات او و بشتر مردم آمريكا هستند حتي زحمت بحي درباره اين مفهوم را به خود نمي‌دادند، او چطور مي‌توانست ژرفا و زيبايي شهادت را درك كند.
چطور؟
پاسخ ما اين بود: اين نخستين بار در تاريخ نيست كه مردم آماده شده اند تا در راه عقايد خود بميرند.
از ماشين پياده شديم تا به آخرين آرامگاه هزاران مردم، زن و كودكي كه جان خود در مبارزه با حاكمي خود كامه فدا كرده بودند، اداي احترام كنيم. حاكمي كه با حمايت امريكا دست به اين جنايات زد. خانم تيم به شدت منقلب شده بود. به او توضيح داديم كه براي انسان هاي جوياي كمال كه مايلند بهترين بهر را از زندگي خود ببرند، خدا عالي ترين تجلي دانش، قدرت رحمت و عشق مطلق است. او پيامبران خود را فرستاده تا انسان ها را با برگزيدن اين كيفيات به سوي او رهنمون سازند.
اين كار از طريق تلاش آگاهانه و منظم در طول زندگي مسير اس. ولي شايد مستلزم رويارويي، مبارزه و حتي مرگ شود. جستجوي عدالت كه به تنهايي مي‌تواند انسان را از قيد و بند ها برهاند گاهي به معناي مبارزه است. چنين مبارزه اي چه به موفقيت بينجامد و چه مرگ، توجيه پذير و سودمند است. اگر با خلوص نيت در جهت حقيقت حركت كنيم نتيجه نهايي هر چه باشد ما پيروزيم.
شهيد مرگ خود را يك موفقيت، فداكاري براي جامعه خويش و گامي به سوي حق تعالي مي‌داند. او نيز همچون هر كس ديگري زندگي را دوست دارد ولي در مبارزه و انتخاب مرگ و دست شستن از زندگي دستاوردهاي عزيزتري را مشاهد مي‌كند. مادران اين جوانان همچون هر مادر ديگري به دختران و پسران خود عشق مي‌ورزيدند. ولي وقتي با انتخاب و علاقه فرزند خويش به اين مسير، روبرو شدند آن را موهبتي بزرگ دانستند، موهبتي كه تنها به بندگان خالص خدا ارزاني مي‌شود.
از مزار شهداي جمعه سياه بازديد كرديم. در جمعه سياه شاه به گارد ويژه دستور داد تا به روي هزاران تظاهر كننده كه به سلطنت او اعتراض داشتند، آتش بگشايند. هزاران زن، كودك و مرد در اين حادثه به خون غلطيدند. يكي از سخنگويان وزارت امور خارجه امريكايي روز بعد خود غلطيدند. يكي از سخنگويان وزارت امور خارجه امريكا روز بعد اعلام كرد با اينكه امريكا اهميت رخدادهاي ايران را ناديده نمي‌گيرد، اما اطمينان دارد شاه كنترل كامل اوضاع را در دست دارد.
وي افزود آنها اطمينان يافته اند كه اقدام نظامي لازم در تهران و ساير شهرها انجام شده است. حمايت بي قيد و شرط دولت آمريكا از يك حاكم مستبد جنايتكار به قتل عام هزاران ايراني جوياي آزادي انجاميد. خانواده تيم در بازدي از مزار شهدا تنها با گوشه اي از احساسات قدرتمند و ساير دلايلي كه پشتوانه در خواست ما براي استرداد شاه بود، آشنا شدند.
توضيح فلسفه انقلاب با واژگاني قابل فهم براي ميهمانان امريكايي، به همان انداز براي ما دشوار بود كه درك آن براي خانواده تيم. خبرنگاران هم كه همه جا تعقيبمان كرده صداي مان را ضبط و از اعمالمان فيلمبرداري مي‌كردند، كار را دشوارتر ساخته بودند. اگر چه در اين كشمكش ها يكي از آنها را به داخل جوي آب انداختيم!
وقتي در نهايت تصميم گرفتيم بهشت زهرا را ترك كنيم، تعقيب دوباره آغاز شد.
يك بار ديگر برادر نعيم مهارت نفس گير خود را در گم كردن خبرنگاران سمج كه انگار عمدا سعي مي‌كردند ما را شكنجه دهند، نشان داد. مي‌خواستيم از برخي مناطق فقير محله‌هاي جنوب تهران بازديد كنيم، ولي خبرنگارها ما را وادار به صرف نظر از اين كار كردند. در اين حال درباره شكاف بزرگي كه بين فقرا و ثروتمندان جامعه وجود داشت سخن گفتيم. شاه ادعا مي‌كرد كشور را به دروازه تمدن بزرگ هدايت مي‌كند. به ميهمانان خود گفتيم تمدن بزرگ همين چيزي است كه اينجا در محله هاي جنوب تهران شاهد هستيد. حتي امروز اگر چه چهره تهران آنقدر عوض شده كه شناسايي آن از قبل تقريبا غير ممكن است – به ياد روزي هستم كه در جنوب تهران ديدن كردم.
پس از چند مانور نفس گير ديگر توانستيم خبرنگاران را گم كنيم.
از وقت ناهار گذشته بود، پس براي صرف ناهار جلوي رستوراني كه جوجه سوخاري داشت، توقف كرديم. وقتي به سفارت برگشتيم ساعت 4 بعد از ظهر بود. جمع زيادي از خبرنگاران را گم كنيم.
از وقت ناهار گذشته بود، پس از براي صرف ناهار جلوي رستوراني كه جوجه سوخاري داشت، توقف كرديم. وقتي به سفارت برگشتيم ساعت 4 بعد از ظهر بود. جمع زيادي از خبرنگاران جلو در ورودي در خيابان طالقاني انتظار مي‌كشيدند. از در پشت وارد شديم. يكي از آپارتمان هاي بخش شمالي مجتمع براي تجديد ديدار اين خانواده آماده شده بود.
اتاق نشيمن كوچك اين آپارتمان را با كاناپه و يك ميز مبلمان كرديم. خانواده تيم را از ابتدا به يكي از اتاق هاي مجاور برده تا قبل از تهيه مقدمات استراحت كنند.
سپس گروهبان هر مينگ را به آپارتمان آورد و به اتاقي راهنمايي كرديم كه مادر پدر خانواده صحنه اي بسيار عاطفي را به تصوير كشيد. در طول ملاقات اين خانواده صحنه اي بسيار عاطفي را به تصوير كشيد. در طول ملاقات مادر و پسر دست يكديگر را گرفته بودند. به رسم ايراني با ميوه و شيريني از آنها پذيرايي كرده و به دنبال آن شام امريكايي حاضر شد: بوقلمون شكم پر و سس زغال اخته به هيچ خبرنگاري بجز گروهي از خبرنگاران راديو و تلويزيون ايران اجازه ورود داده نشد. اين تفنگندار آزاد بود تا درباره مسائل خانوادگي و معمولي صحبت كند. ولي از او خواسته بوديم. به هر نكته اي كه ممكن است حاوي اطلاعات امنيتي درباره محل يا شرايط زندگي باشد اشاره نكند.
با وجود اين، اطلاعات به بيرون درز كرد. هر مينگ براي توصيف محل اقامت خود از كلمه اينجا استفاده كرده و آمريكا ها مطمئن شدند گروگان ها در سفارت نگهداري مي‌شوند. خانم تيم هيچ علاقه اي به اين اطلاعات نشان نمي‌داد. ولي اين مسئله درباره شوهرش صدق نمي‌كرد.
آن شب هر مينگ چندين ساعت را با خانواده اش گذارند. پس از شام و وداعي اندوهبار ديگر بايد ميهمان ها را به هتل بر مي‌گردانديم. از آنجا كه خبرنگاران همه ورودي هاي اصلي را زير نظر داشتند تصميم گرفتيم از درهاي كوچك تر جنوب شرقي مجتمع خارج شويم. به خانواده تيم گفتم اگر مي‌خواهند از چشمان كنجكاور خبرنگاران در امان باشند، مي‌توانند روي صندلي عقب به حالت خوابيده خود را باپتو بپوشانند. آنها هم دقيقا همين كار را انجام دادند.
در بازگشت به هتل لاله، خانم تيم به خاطر اجازه ديدارش با پسرش از ما تشكر كرد. او زن بسيار قدر شناسي بود. همچنين براي همه رنج هايي كه ملت ايران كشيده ابراز همدردي كرد. او مطمئنا از اينكه دولت آمريكا از جنايات شاه حمايت كرده متاسف بود، ولي از محكوم كردن سمتقيم سياست خارجي كشورش خودداري كرد. با وجود اين مي‌دانستيم كه اكنون او و شوهرش درك بسيار بهتري از انقلاب و دليل گروگان گيري دارند.
همگي شجاعت و عزم او براي آغاز اين سفر خطرناك و پرهزينه را ستوديم. خانم تيم موفق شد به هدف خود دست يابد، و شايد هم بيشتر. اين ماهيت عشق مادري و عزم يك زن براي به دست آوردن چيزي است.
كه غير ممكن به نظر مي‌آيد.
از نخستين روز اشغال سفارت امنيت و ايمني گروگان ها از نگراني هاي اصلي ما بود. نه تنها قصد صدمه زدن به آنها را نداشتيم، بلكه مصمم بوديم به هيچ كس نيز اجازه اين كار را ندهيم عقيده داشتيم كه بايد با آنها به عنوان زنداني يا گروگان انساني ترين رفتار ممكن را داشت. به همين دليل تصميم گرفتيم به ويژه در نخستين مراحل اشغال، اكثر آنها را در داخل سفارت نگه داريم.
به نظر ما براي گروگان ها سه منبع خطر وجود داشت. نخستين خطر خود دانشجويان بودند بسيار از دانشجويان به عنوان قرباني يا شاهد اعدام، سركوب و ارعاب ، از جنايات و بي عدالتي هاي شاه رنج برده و مزه تلخ حمايت آمريكا از حكومت استبدادي شاه را چشيده بودند. احساسات بسيار عميق بود. اگر چه بيشتر دانشجويان گروه ما از عقايد اسلامي آگاهي خوبي داشته و خويشتنداري و بردباري زيادي نشان مي‌دادند. ولي برخي از آنها تمايل داشتند از اين گروه منتخب امريكايي براي آنچه بر سر آنها، دوستان و خانواده هايشان آمده بود، انتقام بگيرند.
حجت الاسلام موسوي خوئيني ها در نماز جماعت بارها درباره مسئوليت هايمان با ما صحبت مي‌كرد: همواره بايد بيش از هر چيز به رفاه زندانيان و خوش رفتاري با آنها توجه كنيم. بايد به مشكلات و نيازهاي آنان توجه داشته باشيم. با وجود اين چند نفر از دانشجويان احساس مي‌كردند كه وي بيش از حد با گروگانها ملايم است.
گزارش رسيد برخي از دانشجويان گلايه دارند كه با گروگان ها بيش از حد خوش رفتاري مي‌شود. به خاطر دارم روزي يكي از دانشجويان ناراضي به من گفت : در اين كشور مردم دارند گرشنگي مي‌كشند. اين امريكايي‌ها ماموران دولت خود هستند. آنها نيز در رنجي كه اين ملت مي‌كشد شريك هستند، ولي با استيك و سبزي از آنها پذيرايي مي‌شود. حتي دانشجويان از اين غذاها نميخوردند ما روي زمين ولي آنها روي تخت خواب هاي نرم مي‌خوابند.
او با اشاره به سخنان سر اسقفي كه كريسمس براي ديدرا با گروگان ها آمده بود گفت : كاپوچي را به ياد مي‌آوري؟ كاپوچي رفتار ما با گروگان ها و غذايي را كه به آنها مي‌داديم ستود و گفت در زندان ناصريه اسرائيلي ها به او براي صحبحانه سوپ استخوان و براي ناهار غذاي سگ مي‌داده اند. او مي‌گفت : آنها در غذاي ما تلف مي‌انداختند.
جواب دادم: ولي ما اسرائيلي نيستم.
اين دانشجو بسيار عصباني بود. با حوصله به حرف هايش گوش دادم و به او ياد آوري كردم يكي از اهداف انقلاب ما احياي ابعاد فراموش شده انساني است. اگر مدافع كرامت انساني هستيم، چگونه مي‌تانيم با زندانيان خود بد رفتاري كنيم؟ در تائيد گفته هايش خود جريان شهادت امام علي (ع) را مثال زدم. قاتل با شمشير زهر آگين ضربت مي‌گباري به امام فرمود آورده بود. فرزندان امام او را زنداني كرده بودند.
ولي ايشان در بستر مرگ نيز نگران قاتل خويش بوده و به فرزندانش دستور داد از غذايي كه خود مي‌خوريد به او بخورانيد با او مهربان باشيد اگر زنده ماندم، مي‌دانيم چه تصميمي بگيرم. اگر مردم نبايد او را شكنجه كنيد. مي‌توانيد او را بكشيد، ولي فقط با يك ضربت و اگر بخواهيد مي‌توانيد او را ببخشيد.
آن دانشجو اگر چه هنوز بحث مي‌كرد ولي عصبانيتش فروكش كرده بود گفت: بعضي از آنها جنايتكارند. مدارك لازم را براي اثبات آن داريم. در پاسخ گفتم اگر امام خميني لازم بدانند گروگان هايي كه مستقيما در جاسوسي دخالت داشته اند به مقامات تسليم و در دادگاهي قانوني محاكمه مي‌كنند.
در پايان نيز گفتم ما براي غذاي خوب، خواب راحت يا انتقام شخصي به اينجا نيادمده ايم ،بلكه هدفي متعالي داريم. ديگر آرام شده بود، ولي تصميم گرفتيم مسئله را با شوراي مركزي در ميان بگذاريم نگران بوديم مبادا گروهاي سيساي خارج از سفارت كه به دنبال بهره برداري از اين اقدام بودند براي خود جاي پايي باز كنند و مشكلات جدي اي به وجود آوردند. قرار شد هر كسي كه به نظر تهديدي در اين امر بحساب مي‌آمد. اخراج شود و افرادي كه چنين ديدگاهي داشتند به دقت زير نظر باشند. در پايان، از 6 دانشحو خواسته خواسته شد كه سفارت را ترك كنند.
شگفت آنكه دومين منبع نگراني، خود مردم كه قدرتمندترين حاميان و متحدان ما به شما مي‌آمدند، بودند. در لحظات حساس دوران اشغال سفارت ده ها هزار نفر از مردم، همچون موج به خيابان مي‌ريختند و از ما حمايت مي‌كردند. گاهي اوقات فشار فيزيكي به درهاي اصلي سفارت در خيابان طالقاني بيش از از توان فقل و زنجيرها به نظر مي رسيد.
اگر چه با وجود جمعيت انبوه تظاهرات مردم هميشه منظم و كنترل شده بود.
اما بزرگ ترين نگراني ما چيزي بود كه خارج از كنترل ما قرار داشت: بي كفايتي دولت كارتر . در 29 آبان، يك گروه ضربت از نيروي دريايي امريكا كه ناو هواپيما بر كيتي هاوك رهبري آن را بر عهده داشت، از فيليپين به خليج فارس منتقل شد. اين حركت ما را وادار كرد كه 15 نفر از گروگان ها را به خانه هاي امن در نقاط شمالي تهران منتقل كنيم.
به همراه آنها 20 دانشجو نيز براي نگهباني و تامين نيازهاي مربوطه اعزام شدند.
تا اواسط آذر همه گروگان‌ها به مجتمعي كه تامين امنيت آنها در آنجا امكان پذير بوده و ارائه خدمات به نحوه مناسبي انجام مي‌گرفت انتقال يافتند.
وي حمله آمريكا به خاك ايران كه در پنجم ارديبهشت 1359 اتفاق افتاد (واقعه طبس، نگاه كنيد به فصل 9) اوضاع را به شدت تغيير داد.
مجبور شديم گروگان ها را از تهران بيرون ببريم. آنها را به گروه هاي مختلف تقسيم كرده و به همراهي گروهايي از دانشحويان به شهرهايي
از قبيل قم، اصفهان، تبريز، مشهد، جهرم، يزد، محلات، شيراز و خرم آباد فرستاديم. زنان و چند نفر از گروگان‌هاي مرد در سفارت باقي ماندند. خواهران دانشجو، از جمله من، به همراه حدود يك سوم از برادران دانشجو در تهران مانديم.
بيشتر ايراني‌ها بيش از هر زمان ديگر احساس مي‌كردند دولت امريكا در صدد نابودي انقلاب و كشور است. نگراني آنها كاملا منطقي به نظر مي‌رسد زيرا پنج ماه بعد، عراق حمله گسترده اي را به ايران آغاز و جنگي را شروع كرد كه هشت سال به طول انجاميد. تا آن موقع فهميده بوديم برخي از گروگان‌ها در اقدامات دولت امريكا عليه ايران شركت داشته‌اند. اين احساسات به ويژه پس از حمله طبس شدت يافت. در بسياري از شهرها خبر تهديد گروگان‌ها را دريافت كرديم. بنابراين تلاش شد محل واقعي بازداشت آنها مخفي نگه داشته شود. در جلوي دفاتر كنسولي آمريكا در تبريز، مشهد و شيراز تظاهرات گسترده‌اي برگزار شد. تصميم گرفتيم گروگان‌ها را در مناطق ديگري از اين شهرها نگهداري كنيم.
همزمان با حس اشتياق قابل توجهي براي مشاركت روبه‌رو بوديم. مردم خانه ها، خدمات و ماشين‌هاي خود را در اختيار ما قرار مي‌دادند تا به تامين امنيت گروگان‌ها در اين شهرها كمك كنند. همچنين بارها به تظاهر كنندگاني كه براي اعلام همبستگي با امام و ما گردآمده بودند غذا مي‌دادند. گاهي اوقات به 4 تا 6 هزار نفر در جلوي كنسولگري‌هاي امريكا در اصفهان و تبريز غذا داده مي‌شد. اين غذاها به صورت نذري بود و به ياد امام حسين (ع)، فرزند حضرت علي (ع) و چهارمين امام داده مي‌شد كه در سال 60 هجري قمري به دست خليقه اموي به شهادت رسيد.
مردم ايران احساس مي‌كردند دولت امريكا مانند دشمن امام حسين (ع) قدرتي استكباري است كه توجهي به كرامت انساني ندارد.
چنانچه حسين (ع) در صحراي كربلا در نبرد نابرابر با مستكبرين به شهادت رسيد. امام خميني امريكا را شيطان بزرگ ناميد، و در واقع انقلابيون مسلمان ايراني، از جمله خود ما، احساس مي‌كرديم با نماد شيطان در جهان مبارزه مي‌كنيم.
به رغم دشواري‌هايي كه تجربه مي‌كرديم، مانند مشكلات تداركاتي تامين غذاي مناسب، رفاه، مراقبت‌هاي بهداشتي و هواي بسيار گرم، شاهد دو فرار نافرجام در اصفهان، يك تصادف رانندگي در راه خرم‌آباد به تهران و بسياري حوادث كوچك‌تر نيز بوديم، اما بالاخره در مرداد 1359 گروگان‌ها همگي سالم به تهران بازگردانده شدند. آنها پس از ورود به پايتخت با نظارت مستقيم دانشجويان به محل جديدي در حومه جنوب غربي شهر كه براي آنها آماده شده بود، انتقال يافتند.
اگرچه شرايط زندگي گروگان‌ها به خوبي سفارت نبود، ولي از امنيت كامل برخوردار بودند. اكثر آنها در گروه‌هاي چهار يا پنج نفره با يكديگر نگهداري مي‌شدند. تا آن زمان، برخي از گروگانها با يكديگر درگيري پيدا كرده و ترجيح مي‌دادند تنها باشند يا هم اتاقي‌هاي خود را عوض كنند. يكي از آنها بيل بلك، آشكارا تهديد كرد كه اگر اتاقش را عوض نكنند هم اتاقي خود را مي‌كشد.
وسايل بازي، به ويژه شطرنج و كتاب و ويدئو به همراه نوار فيلم‌هاي آمريكايي موجود در سفارت در اختيار آنها قرار مي‌گرفت. هر اتاق هفته‌اي يك يا دو بار امكان پخش فيلم داشت و در هنگام تماشاي فيلم به گروگان‌ها ذرت بو داده و چيپس مي‌داديم.
بعدها، كتاب 444 روز نوشته‌ تيم ولز را خواندم كه در آن بلك، بروس جرمن، رادني سيكمن و ديگران رفتار خوب دانشجويان را با خود تشريح كرده بودند. در همان كتاب باري روزن ابراز تعجب مي‌كند كه با وجود يهودي بودن، هيچ رفتار تبعيض آميزي با او نشده است.
خوب به خاطر دارم روزي به همراه چند تن از برادران با جان ليمبرت، از افسران سياسي كه به زبان فارسي مسلط بود بحثي طولاني داشتيم. او معمولا دوست داشت درباره مسايل مختلف با دانشجويان صحبت كند.
يكي از اين موضوعات روابط ايران و آمريكا بود. چرا دو كشور به اين نقطه رسيده بودند؟ چه كسي مقصر بود؟ در بحث بر سر نيروهاي سياسي پشت پرده، متوجه شديم با ديپلمات‌هاي با تجربه‌اي رو به رو هستيم كه در برخورد با افراد – اگر نگوييم اهل پنهان كاري و ترفند از مهارت بسياري برخوردارند. ما همچون بسياري از دانشجويان در انديشه‌ها و اعمال خود بسيار ساده، رور است و شفاف عمل مي‌كرديم.
مدتي طول كشيد تا متوجه شويم دنياي آنها، يعني دنياي ديپلماسي و جاسوسي، دنيايي است كه مهارت‌هايي از قبيل معامله‌گري در آن ارزش زيادي دارد و همواره تقويت شود.
ليمبرت با ديگران كمي فرق داشت. همسر او ايراني بود.
رفتارش آرام و با دانشجويان دوستانه بنظر مي‌رسيد. سياست او اين بود كه با ما صحبت كند، ما را بفهمد و سعي در تفهيم سياست امريكا به ما نمايد. اگر شما هم مثل ليمبرت به كشور ديگري برويد، براي اينكه بتوانيد به تحليل موثقي از آن كشور دست يابيد بايد ابتدا آن را درك كنيد.
آيا او به ايران علاقه داشت، يا مي‌خواست از ما سوء استفاده كند؟ احتمالا هر دو
اين داستان را از زبان يكي از برادرهايي شنيدم كه با او در محل نگهداري‌اش در اصفهان ملاقات كرده بود. آنها به شعارهايي از جمله مرگ بر امريكا، شوروي، اسرائيل و آفريقاي جنوبي كه بر روي ديوار نوشته شده بود، مي‌نگريستند. ليمبرت وقتي ديد به ديوار خيره شده‌اند، گفت: «چرا رحمت نمي‌گوييد مرگ بر همه، مرگ بر دنيا. آيا اين طور راحت‌تر نيست؟»
دانشجويان در پاسخ گفته بودند: «منظور ما اين نيست آقاي ليمبرت. آيا تقصير ماست كه برخي دولت‌ها حقوق اساسي ساير انسان‌ها را نقض مي‌كنند؟»
ليمبرت با لبخند پاسخ داد: «شما براي هر چيز دليلي داريد. ولي چرا خودتان را هم مثل ما زنداني كرده‌ايد؟ چرا به دنبال چيزهاي خوبي كه در دنيا هست نمي‌رويد و ا ززندگي لذت نمي‌بريد؟ چرا جواني خود را اين طور هد مي‌دهيد؟»
آنها به ليمبرت گفتند پاسخ اين پرسش به اندازه خود پرسش آن نيست و توضيح دادند كه اولا هيچ كس اين شرايط را به ما تحميل نكرده، بلكه زندگي مرفهي در بيرون از اينجا منتظر اكثر ماست. ما به عنوان دانشجوياني كه داراي مدارك عاليه دانشگاهي هستيم، مي‌توانيم در شركت‌هاي خصوصي درآمد خوبي كسب كنيم. مي‌توانيم با زناني كه همچون ما وضعيت مناسبي دارند ازدواج كنيم. خانه و ماشين داشته و تشكيل زندگي بدهيم. در واقع برخي از ما همين الان هم داراي اين شرايط هستيم، ولي اين راه را انتخاب كرده‌ايم، زيرا احساس مي‌كنيم انقلاب در خطر است و گذر از اين مرحله نيازمند فداكاري است. بنابراين ترجيح مي‌دهيم جان خود را فداي خدا، آزادي و استقلال ايران و رفاه هموطنان خود كنيم. در تاريخ هر ملتي لحظاتي پيش مي‌آيد كه بايد براي احياي يكپارچگي و عظمت كشور فداكاري كرد. درست است كه برخي از ما از زنداني بودن با شما خسته شده‌ايم، چنانچه دوست داريم به روستاهاي فقير برويم و از آن طريق به كشور خود خدمت كنيم. ولي حس مسئوليتي عميق ما را به ادامه راه مصمم مي‌سازد.
به رغم ورابط منطقي و صحبت‌هاي طولاني با گروگان‌ها، پيام‌هاي مخفيانه و نقشه‌هاي فرار چه در سفارت، چه در شهرهاي دور افتاده و يا در هر جاي ديگر از ذهن آنها دور نمي‌شد. اكنون كه به گذشته مي‌نگرم، در مي‌يابم اين ساده لوحي بود اگر فكر مي‌كرديم آنها بايد رفتار ديگري داشته باشند. هر چه باشد با گروه منتخبي از متخصصان يعني ماموران جاسوسي و ديپلمات‌ها روبرو بوديم.
بايد مي‌پذيرفتيم كه آنها داراي خلاقيت و ابتكار زيادي هستند. برخي از آنها با ضربه زدن به ديوار، پيام رمز منتقل مي‌كردند، يا در توالت و حمام پيغام‌هايي مي‌گذاشتند. احتمالا متوجه بسياري از اين تماس‌ها نشديم. در سفارت، گروگان‌ها در واقع در خانه اگر پيامي را پيدا مي‌كرديم آن را خوانده و دوباره سر جاي اولش مي‌گذاشتيم، در يك مورد چند تن از دانشجويان با استفاده از كاغذ توالت مبارزه‌اي ضد اطلاعاتي آغاز كردند و توانستند مامور سيار را براي مدتي گيج كنند.
گاه ابتكار و خلاقيت گروگان‌ها در جمع‌آوري مجموعه شگفت‌انگيز از اشيا ما را متعجب مي‌ساخت. بيشت راين اشيا را در بازرسي‌ها و جستجوهاي امنيتي روزمره پيدا مي‌كرديم. ليمبرت و هم اتاقي‌هايش توانسته بودند يك راديو را از دانشجويي كه هنگام كشيك به خواب رفته بودند، بدزدند. مالكوم كالپ در اصفهان شبي كه سعي كرد فرا ركند يك اسكنانس 20 توماني و يك آهن بر به همراه داشت. در آنجا براي برقراري امنيت از سگ‌هاي نگهبان استفاده مي‌كرديم. كالپ آرامبخشي آغشته و براي سگ‌ها انداخت. سپس ميله‌هيا پنچره اتاقش را بريد و بيرون رفت. ولي سگ‌ها به خواب نرفته و در نيمه راه متوقفش كرده بودند. من آنجا نبودم، ولي فكر مي‌كنم او را به انفرادي انداختند.
ساير گروگان‌ها اوقات خود را به شيوه‌هاي مختلفي مي‌گذراندند. تامس آهرن، رئيس پايگاه سازمان سيا در تهران ديوارهاي اتاق خود را ب تصاويري از جمله تصوير امام خميني و دكتر مصدق – كه سازمان سيا در سال 1332 در سرنگوني وي نقش داشت – تزيين كرده بود.
مايك متروينكو، يكي از افسران سازمان سيا كه تصور مي‌شد مشكل رواني دارد، از همه متنفر بود و همه هم از او نفرت داشتند. او ترجيح مي‌داد تنها باشد و از صبح تا شب با توپ به ديوار اتاقش بكوبد.
در مهرماه 1359 پانزده گروگان به دلايل امنيتي به بخش شمال غربي تهران منتقل شدند. آنها مستقيما تحت نظارت دانشجويان بودند.
در همان زمان گروگان‌هاي زن، اليزابت سويفت و كاترين كوب، به همراه رابرت اود كه پيرترين گروگان بود، و دان هومان در داخل سفارت نگهداري مي‌شدند. به طور كلي به نظر من آنها از ساير گروگان‌ها آرام‌تر و راحت‌تر بودند. زن‌ها مرتب به آشپزخانه دسترسي داشتند و مي‌توانستند هر غذايي كه مي‌خواهند بپزند. مسلما آنها بيش از ديگران از هواي آزاد، ورزش و حمام برخوردار بودند.
ريچارد كوئين از همه گروگان‌ها آرام‌تر به نظر مي‌رسيد. البته او سخت بيمار بود و اين بيماري در آذر 1358 شدت يافت. او به ما اطلاع داد كه دست چپش خوب كار نمي‌كند. وي را تحت مراقبت پزشكي مستمر قرار داديم. هومان نيز هميشه نزديكش بود. وقتي در اوايل تابستان وضعيتش بدتر شد، وي را به بيمارستان منتقل كرديم. دكترها تشخيص دادند كه او از نارسايي سيستم عصبي مركزي و احتمالا MS رنج مي‌برد. فورا از امام اجازه خواستيم تا او را از آزاد كنيم. امام خميني دستور دادند كه او بايد فورا آزاد شود و نزد خانواده‌اش برگردد. مراحل آزادي او به سرعت انجام شود و نزد خانواده‌اش برگردد. مراحل آزادي او به سرعت انجام شد و كوئين در 21 تيرماه 1359 راه خانه را در پيش گرفت.
يكي از به يادماندني‌ترين اقدامات فرار، تلاش نافجرام بيل بلك بود. شبي در اواخر آذر 1358، در يكي ا زاتاق‌هاي طبقه دوم ساختمان مركزي نشسته بودم. حدود نيمه شب بود كه از مجتمع صداي شليك گلوله شنيدم. كنار پنجره‌هاي شمالي رفتم تا نگاهي به بيرون بيندازم. ولي هوا تاريك بود. تنها چيزي كه توانستيم ببينم چند دانشجو بودند كه به سمت بخش شمالي مي‌دويدند. پنجره كوجكي را باز كردم و از يكي از نگهبان‌ها پرسيدم: «چه خبر شده؟»
پاسخ داد: «مثل اينكه يكي از گروگان‌ها فرا كرده.»
پرسيدم: «كي؟»
«بيل بلك بود؛ نگهبان خوابش برده بوده.»
عصباني شدم چطور بعضي از برادرها مي‌توانند اين اندازه بي‌مسئوليت باشند؟ با دو نفر از خواهران به سمت خوابگاه شتافتيم. دانشجويان پيش از آن، جستجو در داخل و بيرون ساختمان را آغاز كرده بودند. برادر حسين، رئيس واحد عمليات به من اطمينان داد كه «نمي‌توانه از مجتمع فرار كرده باشه؛ مي‌گيريمش.»
با نااميدي فزاينده‌اي اطراف را نگاه مي كرديم كه فريادي شنيديم: «پيدايش كردم!»
بلك در يك بشكه آب سرد پنهان شده و با وضع فلاكت باري مي‌لرزيد.
نخستين دانشجويي كه او را ديد، يكي از خواهران دانشجوي دانشگاه ملي بود. آن طور كه روز بعد براي من تعريف كرد، نزديك انبار در حال كشيك، كسي را ديده كه با عجله از روزنه وسط سيم خاردارها بيرون مي‌آيد.
گفتم: «ايست» و فهميدم كه يكي از گروگان‌هاست. ولي قبل از اينكه بتوانم كاري انجام دهم پايم را گرفت و سعي كرد اسلحه را از دستم خارج كند. فرياد زدم و كمك خواستم. پيش از آن كه بتواند خشاب اسلحه را در بياورد، لوله تفنگ را به سمت بالا گرفته و ماشه را كشيدم. سعي كرد لوله تفنگ را بگيرد ولي دوباره ماشه را كشيدم و تير دوم را شليك كردم.
او فراركرد و به طرف پاركينگ دويد. بي‌سيم خود را روشن كرد و فرياد زدم: «عجله كنيد. يكي از امريكايي‌ها فرار كرده. عجله كنيد.»
در اين زمان دو نفر از برادران به دنبال او بودند.
آن خواهر به ويژه در مقايسه با همكار مردش كه در هنگام نگهباني به خواب رفته و به بلك فرصت فرار داده بود، شجاعت و حس مسئوليتي چشمگير نشان داد.
آنقدر ناراحت بودم كه يكراست براي استراحت به خوابگاه برگشتم. ممكن بود يك فاجعه رخ دهد و دست كم به مرگ يا زخمي شدن يك نفر منجر شود. گلوله اي شليك شده بود. اگر گروگان فرار مي‌كرد چه اتفاقي مي‌افتاد؟ در اين صورت شرايط دانشجويان و به ويژه شرايط گروگان‌ها بسيار دشوار مي‌شد. به هر حال كنترل چند آدم بي‌ملاحظه در آن ميان، غيرممكن به نظر مي‌رسيد. ولي همه چيز به خوبي تمام شد.
قصد نداشتيم به بلك صدمه بزنيم، ولي احساس مي‌شد بايد تنبيه شود او را چند هفته در انفرادي نگه داشتيم. در شب كريسمس دانشجويان هديه صلحي براي او بردند: يك شاخه از درخت تزئين شده كريسمس و مقداري كيك و چاي. نمي‌خواستيم احساس كند كه در آن شب مقدس همه او را فراموش كرده‌اند.

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *