تیتر خبرها

خاطرات دكترمعصومه ابتكار از روزهاي انقلاب دوم (8)

يكي از دانشجويان براي آمريكا جاسوسي مي كرد

خبرگزاري فارس: وي اعتراف كرد كه بطور مرتب با مقامات امريكايي مكالمه تلفني داشته و طي آن اطلاعاتي درباره ديدگاه دانشجويان، شرايط و محل نگهداري گروگان‌ها و ساير اطلاعاتي كه به نظر او استراتژيك نبوده در اختيار امريكايي‌ها قرارداده است.

وقتي دولت آمريكا به تدريج متوجه ابعاد واقعه و تاثير بالقوه آن بر جهان سوم شد، در تلاش براي پايان دادن به اشغال و آزادي گروگان‌ها بدون هيچگونه سازش يا ارايه امتياز، تاكتيك‌هاي خود را گسترده‌تر و متنوع‌تر كرد.
متحدان امريكا و مشتريان جهان سومي‌اش و همچنين سازمان‌هاي بين‌‌المللي عليه ايران متحد شده بودند. اين از قطعنامه‌ها و بيانيه‌هاي سازمان ملل (4 دسامبر، قطعنامه 457)، حكم 15 دسامبر ديوان بين‌المللي لاهه و تحريم‌‌ها و تاكتيك‌هاي سياسي خشني كه به دنبال داشت، پيدا بود. تبليغات خصمانه صدها ايستگاه راديويي و كانال‌هاي تلويزيوني، نشريات دوره‌اي و روزنامه‌ها نيز در اين ميان نقش زيادي داشت. ولي حتي مبارزه گسترده عليه ايران نيز جبران نوميدي فزاينده دولت كارتر را نمي‌كرد. همانطور كه گري سيك بعدها نوشت: «تلاش آمريكا براي غوا و اعمال فشار بر ايران كه در روزها و هفته‌هاي پس از گروگان‌گيري انجام گرفت احتمالا گسترده‌ترين و طولاني‌ترين تلاش در نوع خود در زمان صلح بود. هيچ كشوري در جهان به اندازه ايالات متحده از منابع مختلف برخوردار نيست. همه اين منابع بسيج شدند تا حداكثر فشار سياسي، اقتصادي، ديپلماتيك، حقوقي، مالي و حتي مذهبي را بر رژيم انقلابي در تهران وارد آورند.»
ولي اين تلاش‌ها براي در هم شكستن عزم و اراده يك ملت، ناكارآمد بود. آمريكايي‌ها در تلاش براي ريشه‌كن امري غير مادي، تمام منابع مادي خود را به طور گسترده بسيج كردند. براي كساني كه به دنبال ثروت و شهرت هستند، تنها فكر از دست دادن اين دو كافي است تا به بازانديشي و سازش وادار شوند. ولي وقتي هدف معنوي در ميان باشد، تهديد‌هاي سياسي و حتي نظامي نيز كارساز نيست. در دوران امام خميني، اين تهديدها در مورد ايران كارگر نيفتاد.
درك انگيزه معنوي ملت ايران براي دنياي مادي اگر نگوييم غير ممكن، دشوار بود، دولت امريكا در مواجهه با عزم راسخ امام خميني كه همه ملت پشت سر او صف كشيده بودند، شگفت زده و حتي گيج شده بود.
از همان نخستين لحظات اشغال، سه راه پيش روي امريكايي‌ها قرار داشت: آنها مي‌توانستند تسليم خواست دانشجويان _ و مردم _ شوند؛
از طريق ميانجي براي متقاعد ساختن ايران اقدام كنند؛ يا دست به اقدام نظامي بزنند.
اما استرداد شاه به ايران براي نظام امپرياليستي امريكا بدترين تبعات ممكن را داشت. امريكا با پذيرفتن شاه در خاك خود _ اگرچه ادعا مي‌كرد به دلايل انسان دوستانه انجام گرفته _ در واقع همه توان خويش را به مخالفت با اصول انقلاب اسلامي و دمكراسي در ايران و در حمايت از نظام استبدادي به كار گرفته بود. در حالي كه استرداد شاه برخلاف اين موضع، نشانه‌اي از تاسف، پوزش خواهي و حتي شايد ضعف تلقي مي‌شد.
نگراني اصلي امريكا، واكنش سابر دولت‌هاي دوست در منطقه بود. نااميدي روساي دولت‌هايي كه همواره از حمايت قاطع آمريكا برخوردار بودند، خطري غير قابل پذيرش براي آمريكا به شمار مي‌رفت.
از همان ابتدا امريكايي‌ها هرگز به فكر استفاده از نخستين راه نيفتادند و تلاش‌هاي ميانجي گرانه گسترده‌اي را آغاز كردند. از نخستين روزهاي اشغال، مطمئن بوديم آنها سعي مي‌كنند براي ميانجي‌گري شخصيت‌هاي با نفوذي را پيدا كنند.
بلافاصله پس از اشغال سفارت، چند نفر از دانشجوياني را كه تسلط كافي به زبان انگليسي داشتند مامور كرديم تا برنامه‌هاي راديوهاي خارجي را گوش كنند و خلاصه اخبار مربوط به اشغال سفارت را روزانه ارايه دهند. راديوهاي بي بي سي، صداي آمريكا، مونت كارلو و راديو اسرائيل از ايستگاه‌هايي بودند كه دانشجويان مرتبا آنها را كنترل مي‌كردند. از طرف ديگر، چيزي نگذشت از سوي ساير گروه‌هاي انقلابي كه با ما احساس همدردي داشتند، از جمله سازمان آزاديبخش فلسطين و چند سازمان از آمريكاي لاتين تماس‌هايي گرفته شد.
روز سه‌شنبه 16 آبان، آنها اخباري درباره برنامه ديدار هيئت دو نفره آمريكايي متشكل از رمزي كلارك، دادستان كل سابق آمريكا و ويليام ميلر، يكي از مقامات پيشين وزارت امور خارجه، در اختيار ما گذاردند. اين برنامه‌اي بود كه مشخص شد عجولانه، بي‌دقت و نسنجيده پي‌ريزي شده است.
شوراي مركزي براي بررسي دقيق مسئله تشكيل جلسه داد. همچنين مطلع شديم كه برخي از اعضاي شوراي انقلاب _ بني صدر و صادق قطب‌زاده _ موافقت كرد‌اند تا در صورت ورود اين هيئت به ايران، با آنها ديداري غيررسمي داشته باشند. شوراي مركزي تصميم گرفت فورا موضوع را به حضرت امام اطلاع دهد. ايشان با بيانيه‌اي رسمي كه روز بعد از سوي همه رسانه‌هاي خبري ايران منتشر شد، پاسخ دادند:

*از قرار اطلاع نمايندگان ويژه كارتر در راه ايران هستند و تصميم دارند به قم آمده و با اينجانب ملاقات نمايند. لهذا لازم مي‌دانم متذكر شوم دولت آمريكا كه با نگهداري شاه، اعلام مخالفت آشكار با ايران را نموده است و از طرفي ديگر آنطور كه گفته شده است سفارت آ«ريكا در ايران محل جاسوسي دشمنان ما عليه نهضت مقدس اسلامي است، لذا ملاقات با من به هيچ وجه براي نمايندگان ويژه ممكن نيست و علاوه بر اين:
1) اعضاي شوراي ان قلاب اسلامي به هيچ وجه نبايد با آنان ملاقات نمايند.
2) هيچ يك از مقامات مسئول حق ملاقات با آنان را ندارند.
3) اگر چنانچه آمريكا شاه مخلوع، اين دشمن شماره يك ملت عزيز ما را به ايران تحويل دهد و دست از جاسوسي بر ضد نهضت ما بر دارد، راه مذاكره در موضوع بعضي از روابطي كه به نفع ملت است باز مي‌باشد.
روح‌الله موسوي خميني
16 آبان 1358

به دنبال پيام حضرت امام، ما نيز در همان روز بيانيه‌اي صادر كرديم: «آيا به روشني اعلام نكرده‌ بوديم كه مذاكره غير ممكن است و خواسترا استرداد شاه خائن نشده بوديم؟» با وجود اين، شرط سوم حضرت امام نشان مي‌داد كه ايشان همه راه‌ها را نبسته و هنوز يك راه براي آمريكا باقي بود.
فرستادگان كه ظاهرا در استانبول متوقف شده بودند، بيهوده كوشيدند با ما تماس بگيرند. دانشجوياني كه در بخش مخابرات مسئوليت پاسخگويي به تلفن‌ها را بر عهده داشتند از من خواستند تا در تلفنخانه كوچك زيرزمين ساختمان مركزي به آنها ملحق شوم. تنها دو روز از پيوستن من به دانشجوياني كه سفارت را اشغال كرده بودند مي‌گذشت، ولي احساس مي كردم در خانه خود هستم. يكي از آنها گفت: «يك نفر پشت خط است. ادعا مي‌كند فرستاده كارتر است. مي خواهد با مسئول ما صحبت كند.
«به او گفتيم حاضر به مذاكره يا حتي صحبت كردن نيستيم، ولي اصرار دارد كه با كسي صحبت كند.»
گفتم: «اصلا صحبت نكن تلفن را قطع كن و اگر دوباره تلفن زد، گوشي را بگذار.»
حتي رد و بدل كردن يك جمله ساده ممكن بود ما را به موقعيت ناخواسته و تبعات غيرقابل پيش‌بيني بكشاند. بايد محكم و قاطع عمل مي كرديم.
آن روزها مذاكره كلمه‌اي مذموم بود. امام در طول انقلاب سازشكاران را كساني معرفي كردند كه ملت خويش را تضعيف مي‌كنند. از همان ابتدا، همه بر اين امر اتفاق‌نظر داشتيم كه نبايد بر سر اصول خود سازش كنيم. ايران در مسير انقلاب موضعي را اتخاذ كرده بود. و ما نه تنها پاي پس نمي‌كشيديم، بلكه بايد از همه سازش‌ناپذيرتر به پيش مي‌رفتيم. شايد براي ديگران عجيب‌ترين مسئله حمايت توده‌هاي ميليوني از اين مواضع سازش ناپذير بود.
مواضعي كه دلايل تارخي محكمي داشت: قراردادهاي مخفيانه ثروت ايران به حراج گذاشت و دامن سلسله قاجار را طي 130 سال حكومت، لكه دار كرد و جانشينان خود خوانده آنها، يعني سلسله پهلوي كه با معاملات و امتيازات پشت پرده تماميت ارضي ايران را فروخت. اين واقعيتي است كه در بيشتر كشورهاي توسعه نيافته، سياستمداران و نخبگان ثروتمند در برابر وعده‌هاي فريبنده قدرت‌هاي خارجي، منافع ملت خود را فدا مي‌كنند و اين جريان همچنان ادامه دارد. در ايران، خود كلمه «مذاكره» حس عدم اعتماد و خيانت بالقوه را به همراه داشت و هيچ يك از ما نمي‌خواستيم اين وضع اندوهبار تكرار شود.
بعدها فهميديم كلارك و ميلر نامه دست‌نويس كارتر را با خود به همراه داشتند. آنها همچنين توانستند به طور غيرمستقيم با دفتر شخصيت‌هاي سياسي برجسته آن روز همچون بني صدر و صادق قطب‌زاده وزير امور خارجه صحبت كنند، ولي هرگز به ايران پاي نگذاشتند. آنها در 24 آبان، گيج و درمانده استانبول را ترك كردند.
روز بعد از بيانيه امام، سيل پيام، تلگرام و نامه‌هاي حمايت به سوي ما سرازير شد. جمعيت عظيم تظاهر‌كنندگان در طول روز اطراف سفارت را احاطه كرد و شعارهايي مبني بر محكوميت مذاكره و استرداد شاه مي‌دانند.
ميانجي بعدي هيئتي از سازمان آزاديبخش فلسطين بود. اين قضيه چالش جديدي را براي ما ايجاد كرد.
غصب سرزمين‌هاي اسلامي، ستم دائمي اسرائيل بر مردم فلسطين و حمايت سياسي و مادي آن كشور از رژيم شاه كه از طريق حاميان خود در آمريكا انجام مي‌داد، باعث شد ايران پس از انقلاب اسلامي كليه روابط خود را با اسرائيل قطع كند. محل سفارت سابق اسرائيل نيز در اختيار فلسطيني‌ها قرار گرفته و هيئتي در آنجا مستقر شده بود.
از نخستين روزهاي گروگان‌گيري، فلسطيني‌ها در تهران به اميد ميانجي‌گري در بحران، با مقامات ايراني تماس مي‌گرفتند. سپس هيئت عالي رتبه‌اي ر ا براي حل مسئله اعزام كردند. ولي موضع ما مشخص بود. با وجود اينكه از تلاش صادقانه آنها تشكر كرديم، بدون اجازه امام و مردم حاضر به انجام هيچ كاري نبوديم.
در روز 25 آبان ماه، ديدگاه خود را تشريح كرديم. چيزي براي مذاكره وجود نداشت. تنها راه، استرداد شاه به ايران بود. چند تن از مقامات عالي رتبه سازمان آزاديبخش فلسطين از جمله ابوجهاد بعدها از سفارت ديدن كردند، ولي آنها تنها به عنوان بازديد كننده و براي تبادل نظر دوستانه آمده و هرگز اجازه نيافتند به عنوان ميانجي وارد سفارت شوند.
در آن زمان سازمان آزاديبخش فلسطين وجهه خوبي داشت. ياسر عرفات، رئيس الفتح نخستين خارجي بود كه پس از بازگشت پيروزمندانه امام خميني به ايران با ايشان ديدا ركرد.
مسئله فلسطين و آزادي قدس براي ايرانيان ارزش زيادي دارد و از مواضع تزلزل ناپذير انقلاب اسلامي به شمار مي‌رود. ما آرمان فلسطين را همزاد انقلاب خود مي‌دانستيم. برخي اميدوار بودند كه سازمان آزاديبخش فلسطين برعكس بتواند به آمريكا فشار وارد آورد ولي آنها به زودي نااميد شدند.
پس از شكست هيئت كلارك – ميلر و هيئت فلسطيني، امريكايي‌ها نوميدانه كوشيدند راهي براي گتفتگو و كسب خبر – اگر نگوييم مذاكره – پيدا كنند. هنري پرشت، از مقامات وزارت امور خارجه امريكا كه مسئول دفتر ايران بود و فارسي را به خوبي صحبت مي‌كرد تقريبا هر شب به لانه جاسوسي تلفن مي‌زد. هدف او اين بود كه يك نفر را حتي اگر فقط يك دانشجو باشد به صحبت ترغيب نموده تا درباره موضوعاتي كه براي دو طرف جالب است، به توافق برسند.
هر شب دقايقي را در تلفخانه زيرزمين ساختمان مركزي گذرانده تا جديدترين اخبار را از منابع خبري خود در اروپا و آمريكا و ساير دوستان انقلاب در سرتاسر جهان دريافت كنيم. يك شب صداي كسي را شنيدم كه فارسي را با لهجه‌اي خارجي صحبت مي كرد و نهايت تلاش خود را بكار مي‌برد تا صحبت‌هايش قانع كننده باشد. وقتي دستم را بر روي دهاني گوشي گذاشتم، يكي از دانشجويان آهسته گفت: «پرشت است» و كمي بعد او خود را معرفي كرد.
به او گفتم «دليل ندارد به سفارت تلفن بزند، هيچ كس با او صحبت نخواهد كرد و فقط وقتش تلف مي‌شود.» اما كمي بعد متوجه شديم صحبت تلفني يكي از دانشجويان با پرشت و ساير آمريكايي‌هايي كه با سفارت تماس مي‌گيرند، بيش از حد طول مي‌كشد.
غيرممكن بود كه بتوانيم حدس بزنيم چه كسي است. شش دانشجو يا شايد هم بيشتر در سه شيفت 8 ساعته اتاق تلفن را اداره مي‌كردند. شوراي مركزي تصميم گرفت همه مكالمات تلفني را به دقت كنترل كند، ولي تا وقتي وضعيت روشن نشده، هيچ واكنشي نشان ندهد. به دانشجوياني كه در اتاق تلفن كار مي‌كردند فهماندم هرگونه ابراز تمايل براي صحبت با امريكايي‌ها ممكن است براي جنبش ما پيامدهاي جدي داشته باشد. بايد هماهنگ، همصدا، با اراده و سازش ناپذير عمل كنيم. بعدا يكي دو نفر از دانشجويان تلفنخانه را تغيير داده در نهايت در اسفند ماه ترديدها برطرف شد.
يك روز صبح پاكتي را خطاب به يكي از دانشجويان روي ميز كاري در يكي از اتاق‌هاي طبقه دوم ساختمان مركزي يافتيم. در داخل اين پاكت نامه دست نويس و بدون نام يكي از دانشجويان قرار داشت. وي اعتراف كرده بود بطور مرتب با مقامات امريكايي مكالمه تلفني داشته و طي آن اطلاعاتي درباره ديدگاه دانشجويان، شرايط و محل نگهداري گروگان‌ها و ساير اطلاعاتي كه به نظر او استراتژيك نبوده در اختيار امريكايي‌ها قرارداده است. وي تاكيد كره بود كه به شدت متاثر و پشيمان است، ولي هيچ اشاره‌اي به دلايل يا انگيزه‌هاي اين كار و يا پاداشي كه وي را به فروختن اصول و دوستانش وسوسه كرده بود، نداشت.
به زودي توانستم هويت نويسنده نامه را حدس بزنم، ولي قبل از هر قضاوت نهايي مسئله را با دوستان و هم اتاقي‌هاي او كنترل كردم. از طريق آنها فهميديم كه روز قبل سفارت را ترك كرده و قصد بازگشت هم ندارد. به دليل عذرخواهي او، شوراي مركزي تصميم گرفت هويتش را پنهان نگاه دارد و هيچ اقدامي عليه‌اش انجام ندهد.
اطلاعات به بيرون درز كرده بوده: امريكايي‌ها كه دشمنان ما به شمار مي‌آمدند شايد اطلاعات مهمي درباره برخي از مهم‌ترين لحظات اشغال سفارت به دست آورده باشند. ولي اين مسئله هيچ سود خاصي براي آنان نداشت.

*******************************************************************************************************
يكي از عجيب‌ترين تلاش‌هاي ميانجيگري، از سوي هيئت نمايندگي كنگره امريكا بود كه رياست آن را جورج هانسن، نماينده جمهوريخواه از ايالت آيداهو به عهده داشت. اين بار من مستقيما در ماجرا شركت داشتم. در ايام مراسم شكرگزاري در امريكا (كه در اواخر نوامبر انجام مي‌شود) متوجه شدم هيئتي از نمايندگان كنگره آن كشور قصد سفر به ايران را دارند. هدفي كه براي اين ديدار ذكر شد، شنيدن به گلايه‌هاي ملت ايارن و آنگاه يافتن راهي براي خارج كردن دولت كارتر از بن بست بود.
مقامات ايراني به اين دليل با ملاقات اين نمايندگان موافقت كردند كه آنها را نمايندگان ملت امريكا مي‌دانستند، نه دولت آمريكا، در طول ديدار آنها بارها خواستند با دانشجوياني كه سفارت را اشغال كرده بودند، ملاقات كنند.
درباره موضوح بحث شد و شوراي مركزي اجاره اين كار را صادر كرد. استنباط ما اين بود كه نمايندگان كنگره با تصميم خود به ايران آمده و سفر آنان بهانه‌اي براي آغاز مذاكرات درباره آزادي گروگان‌ها نيست. دو نفر از اعضاي شوراي مركزي براي ملاقات با هانسن انتخاب شدند.
روز موعود فرا رسيد. بخش روابط عمومي براي اين ملاقات آمادگي كامل داشت. از راديو و تلويزيون خواسته بوديم اين رخداد را ضبط كنند. از وقتي كه به دانشجويان پيوسته و در واحد روابط عمومي فعاليت داشتم، به همراه همكارانم با حجم قابل توجهي مصاحبه روبرو بوده و هر روز دست كم پنج مورد از اين جلسات را برگزار مي‌كرديم. من معمولاً مترجم اعضاي شوراي مركزي و در برخي موارد سخنگوي دانشجويان بودم.
هيئت طبق برنامه وارد شد. نمايندگان كنگره را از در جنوبي به واحد روابط عمومي كه در نزديكي ورودي جنوب غربي بود آورديم. اين واحد در كتابخانه سفارت سابق مستقر بود. از اتاق‌هاي بزرگ‌تر براي كنفرانس‌هاي مطبوعاتي، جلسات و مصاحبه‌ها و از اتاق‌هاي كوچك‌تر به عنوان دفتر استفاده مي‌كرديم.
برادر محسن مسئوليت كارهاي مقدماتي را برعهده داشت و «كميته تداركات» را كه در سفارت با هيئت همراه بود، هدايت مي‌كرد. همين‌طور كه جلو مي‌رفتيم آمريكايي‌ها دور و بر خود را نگاه مي‌كردند. شايد پيش خود مي‌گفتند «اينها گروگان‌ها را كجا نگه مي‌دارند؟» در اتاق كنفرانس كه معمولاً براي رخدادهاي رسانه‌اي بزرگ‌تر به كار مي‌رفت يك ميز بزرگ‌تر و صندلي‌هاي بيشتر گذاشته بوديم. پشت‌ يك رديف از صندلي‌ها پوستر بزرگ متشكل از صدها عكس كوچك از شهداي انقلاب را نصب كرده كه وسط آن با خط فارسي جمله‌اي از دكتر علي شعريعتي نوشته شده بود: «شهيد قلب تاريخ است.»
انتخاب اين جمله تصادفي نبود. شهيد كه جان خود را براي هدفي متعالي فدا مي‌كند به انگيزه و الهام بخش ديگران تبديل مي‌شود. او تمايلات خودخواهانه را كنار مي‌گذارد و براي بهبود وضعيت ديگران تلاش مي‌كند.
شريعتي به ما آموخت شهيد همچون قلبي است كه خون تازه زندگي و حيات را در رگ‌هاي جامعه خموده و ايستا به جريان درمي‌آورد. اما هيئت نمايندگي كنگره آمريكا تا چه حد مي‌توانست اين مسئله رادرك كند؟ ترجمه انگليسي اين جمله نيز با حروف بزرگ به ديوار زده شده بود، ولي آيا جورج هانسن مي‌توانست بُعد معنوي پيام ما را در كند؟ اگرچه شك داشتيم، آماده بوديم با آنها گفت‌وگو كنيم.
برادر ابراهيم، نماينده اصلي ما و هانسن در يك سوي ميز نشسته و من در سمت ديگر قرار گرفتم تا دوربين‌ها بتوانند تصاوير مناسبي را ضبط كنند.
به زودي مشخص شد كه هانسن افكار ديگري در سر دارد. وي درخواست كرد ابتدا محرمانه با دانشجويي كه مسئوليت امور را برعهده دارد صحبت كرده و بعد جلوي دوربين به نكات كلي بپردازد. وي به ما اطمينان داد اين روش معمول سياستمداران و سياست‌گذاران است، ولي ما نه سياستمدار بوديم و نه سياست‌گذار. چه چيزي براي پنهان كردن داشتيم؟
برادر ابراهيم به دوربين‌هاي تلويزيوني اشاره كرد و گفت: «ما نيازي به صحبت محرمانه نمي‌بينيم. چيزي نداريم كه از ملت خود يا از جهانيان پنهان كنيم. هر چه مي‌خواهيد همين جا و جلوي دوربين‌ها بگوييد.»
هانسن با اصرار گفت: «فقط چند دقيقه صحبت محرمانه.»
دانشجويان درخواست وي را نپذيرفتند. اين آخرين كشمكش، چند دقيقه ادامه يافت تا هانسن متوجه شد ما قصد عقب‌نشيني و نرمش نداريم.
كاملاً مشخص بود فشار زيادي را تحمل مي‌كند. وقتي در مقابل دوربين‌ها كه در حركت بودند شروع به صحبت كرد، خشم در لحن صدا و سرعت سخن گفتنش نمايان بود. او ابتدا به ناراحتي آمريكايي‌ها از رنج‌هايي كه ايرانيان برده‌اند، اشاره كرده و اظهار داشت آزادي گروگان‌ها به كنگره امكان مي‌دهد تا اقداماتي را براي استرداد شاه به عمل آورد.
پاسخ دانشجويان نمي‌توانست از اين مستقيم‌تر و صريح‌تر باشد. برادر ابراهيم گفت شرايط ما (در واقع شرايط كشور به گونه‌اي كه ما فهميده‌ بوديم) بايد برآورده شود. ما حتي يك گام هم عقب‌نشيني نمي‌كرديم. دولت آمريكا جنايات بي‌شماري در ايران انجام داده و بايد بهاي آن را بپردازد. ولي تنها چيزي كه ما مي‌خواستيم استرداد ديكتاتور و بازگرداندن ثروت‌هاي ايران بود. آيا اين تقاضاي زيادي بود؟
هرچه عصبانيت هانسن بيشتر مي‌شد سريع‌تر و سريع‌تر حرف مي‌زد. آشكارا كنترل خود را از دست داده بود. براي ترجمه دقيق سعي مي‌كردم خود را با سرعت صحبت او هماهنگ كنم. ولي اين كار هر لحظه دشوارتر مي‌شد. به نظر مي‌رسيد هانسن به سرعت برق صحبت و حملاتش را بارها تكرار مي‌‌كرد. معلوم بود كه چيز تازه‌‌اي براي گفتن ندارد. ما هم حرف تازه‌اي براي گفتن نداشتيم.
ديگر حوصله‌ام سر رفته بود. صحبت‌ها – كه بيشتر شبيه تك‌گويي بود – بيش از انتظار طول كشيده و گرماي نورافكن‌ها همه را ناراحت كرده بود. لحن عصبي و تحريك‌آميز هانسن حالتي سلطه‌جويانه به خود گرفته بود. او با اينكه به تعبير خودشان در ميان جمعي از دانشجويان «مهاجم» نشسته بود، هنوز به شيوه خويش رفتار مي‌كرد و پس از صحبت طولاني‌اش، همچنان نمي‌دانستيم به دنبال چه چيزي است.
ما موضع خود را براي جهانيان توضيح داديم: «با مردم آمريكا هيچ خصومتي نداريم. اين يك انتقام‌گيري نيست. تنها به دنبال اعاده حقوق طبيعي خود هستيم.»
اين جملات بردار ابراهيم برنامه را به پايان برد. وقتي ميهمانان را به در جنوبي هدايت مي‌كرديم، ناراحتي و خشم هانسن آشكارا بيشتر شده و هنگام خروج از در دوباره مسئله صحبت‌هاي محرمانه را مطرح كرد. پاسخ اين بود: «غير ممكن است.»
وقتي هانسن و هيئت همراهش سفارت را ترك مي‌كردند، گروههاي مردم خيابان را پر كرده بودند. پيرزني در صف جلو فرياد زياد: «مرگ بر آمريكا.»
فكر مي‌كنم هانسن فهميد دولت آمريكا با چيزي بيش از آنچه آنها با بي‌اعتنايي «گروهي دانشجوي مهاجم» مي‌ناميدند، طرف است. آنها كل كشور را در دست داشتند و مصاحبه نشانه آشكاري از تلاش وي براي ميانجي‌گري بود. حوادث بعد اين نكته را روشن كرد.
چون اين جلسه از طريق ماهواره براي تماشاگران آمريكايي پخش مي‌شد، دوستان ما در آمريكا با ما تماس گرفته تا نظر خود را درباره آن بيان كنند. آنها كليات را مثبت ارزيابي كرده و قاطعيت ما را ستودند. يكي از آنها گفت: «كاملاً معلوم بود كه هانسن نااميد شده است.» چند نفر از دانشجويان تمام شب را در تلفنخانه بودند تا انعكاس ديدگاه‌ها و گزارش‌ها را ثبت كنند. يكي از تماشاگران كه دقت بيشتري داشت به نكته جالبي اشاره كرد. هانسن كلماتي را به كار برده بود كه نيازمند پاسخ بود، ولي من بي‌آنكه بخواهم از آن غافل شده بودم. به گفته اين بيننده، هانسن گفته بود همان‌طور كه در آمريكا دولت ادارات مختلفي است، اينجا در ايران «شما دانشجويان هم بخشي از دولت هستيد.»
آنها مسئله را با من در ميا گذاشتند. پاسي از نيمه‌شب گذشته بود، ولي من هنوز بيدار بودم. ابتدا چنان درباره دقت ترجمه‌ام مطمئون بودم كه شنيدن اين كلمات را انكار كردم. ولي بعد صدايم لحني تدافعي به خود گرفته‌ و افزودم: «خوب، شما كه آنجا بوديد. ديديد چقدر تند صحبت مي‌كرد. مرتب از او مي‌خواستم آهسته‌تر صحبت كند. مجبور بودم براي ترجمه،‌ جملات او را قطع كنم. ولي…. بله، ممكن است. بايد دوباره نوار را بشنويم.»
به روابط عمومي كه برادر محسن مسئوليت آن را برعهده داشت، بازگشتيم، او نوار را به ما داد. با دقت گوش كرديم. درست بود. جمله در نوار بود. «در اينجا شما دانشجويان بخشي از دولت هستيد.» خيلي ناراحت شدم. «چطور ممكن بود متوجه اين جمله نشده باشم؟»
خواهرها به من دلداري دادند. «سعي خودت را كردي. هانسن آنقدر تند صحبت مي‌كرد كه هيچ‌كس نمي‌توانست به او برسد.»
در حالي كه از دست خودم عصباني و ناراحت بودم، گفتم: «ولي بايد جواب اين جمله را مي‌داديم. اين يك دروغ است. ما بخشي از دولت نيستيم!» به آنها اطمينان دادم كه مسئله را با شوراي مركزي مطرح خواهم كرد.
آنها هم به اندازه من شگفت‌زده شدند. تنها راه چاره اين بود كه مسئله را در مصاحبه‌هاي بعدي مطرح و روشن كنيم و اين كار را كرديم. آقاي خوئيني‌ها در جلسه دانشجويان كه پس از نماز ظهر برگزار شد مسئله را مطرح كرد. او گفت: «هانسن مخصوصاً اين جمله را گفت. منظور او اين بود كه اين كار را به دستور دولت انجام داده‌ايم. بايد پاسخ او را بدهيم.»
ولي اين آخرين تلاش ميانجي‌گري هانسن نبود. دو روز بعد از آن ديدار پرالتهاب، بخش روابط عمومي به اريك رولو، روزنامه‌نگار برجسته فرانسوي – كه بعدها ديپلمات‌ شد و در آن زمان براي روزنامه لوموند كار مي‌كرد- قت مصاحبه داد. چون تعداد بسياري از خبرنگاران براي دريافت وقت مصاحبه فشار مي‌آوردند، روابط عمومي آناني كه گزارش‌هايشان صادقانه يا متعادل‌تر به نظر مي‌رسيد، انتخاب مي‌كرد. سپس به ترتيب اولويت تقاضاها، به آنان اجازه مصاحبه داده مي‌شد. به دليل تقاضاي زياد، از زمان درخواست تا تعيين وقت مصاحبه، دست كم يك هفته به طول انجاميد. اريك رولو قبلاً هم با دانشجويان مصاحبه كرده و گزارش‌هاي او نسبتاً منصفانه و بي‌طرفانه بود. وقتي رولو درخواست مصاحبه‌ با آقاي خوئيني‌ها را كرد، واحد روابط عمومي با هماهنگي ايشان اين وقت مصاحبه را در اختيارش قرار داد.
اين بار نيز من مترجم بودم. وقتي رولو رسيد او را به اتاق كنفرانس راهنمايي كردم. برادر رضا امروز به جاي برادر محسن مسئوليت روابط عمومي را برعهده داشت. رولو ساعت 45/9 دقيقه آماده مصاحبه بود. برادر رضا به شوراي مركزي تلفن زد و از آقاي خوئيني‌ها خواست كه بيايد.
آقاي خوئيني‌ها همواره آرام بود و رفتار ملايم او ايمان و عزم راسخش را نشان مي‌داد. او را پس از ورود به اتاق راهنمايي كردم رولو ايستاد و به وي سلام كرد و آقاي خوئيني‌ها روي صندولي نزديك او نشست. سه صندلي به صورت مثلث چيده شده و ميز كوچكي در وسط قرار داشت. رولو همچون دفعات قبل عكاس يا حتي ضبط صورت به همراه نداشت. از آنچه گفته مي‌شد يادداشت برمي‌داشت. او آن زمان در اوايل دهه پنجم عمر خود به سر مي‌برد و موهايش به خاكستري گراييده بود.
رولو صحبت را آغاز كرد و من هم در فواصل كوتاه‌ ترجمه مي‌كردم.
وي پس از تشكر از آقاي خوئيني‌ها به خاطر وقت اين گفت‌وگو، درباره مصاحبه قبلي خود با دانشجويان صحبت كرد. سپس جمله‌اي گفت كه مرا عصباني كرد. برادر رضا كنار در و نزديك آقاي رولو ايستاده بود. من و آقاي خوئيني‌‌ها نشسته بوديم. هيچ‌كس ديگر در اتاق نبود. رولو گفت: «مسئله محرمانه‌اي است كه بايد مطرح كنم. اجازه دارم؟» در اين حال سرش را به سمت ما تكان داد و منظورش اين بود كه آيا آقاي خوئيني‌ها به ما اعتماد دارد يا خير. آقاي خوئيني‌ها در پاسخ گفت: «اينجا هيچ‌كس غربيه نيست. ادامه بدهيد.»
آنگاه رولو مطلبي طولاني را آغاز كرد. از ديدگاه او مسئله گروگان‌ها به بن‌بستي تبديل شده بود كه به اهداف ما آسيب‌ مي‌رساند.
وي نگران انقلاب ما بود، يا لااقل اين‌طور ادعا مي‌كرد. به نظر او دليلي وجود نداشت كه گروگان‌ها را بيش از اين نگه داريم. بايد با آزادي آنها امتياز مي‌گرفتيم. هرچه كار ترجمه پيش مي‌رفت، ناراحتي‌‌ من بيشتر مي‌شد. يك لحظه ترجمه را قطع كردم و به فارسي گفتم: «آقاي خوئيني‌‌ها، او سعي دارد چيزي ديگري بگويد. اين يك مصاحبه عادي نيست.» آنگاه ترجمه را از سر گرفتم.
رولو پس از حاشيه رفتن بسيار، به نكته اصلي رسيد. «هانس پيشنهاد معقولي دارد كه به نظر من به نفع شماست. اين پيشنهاد در جهت اهداف انقلاب است. وي تضمين مي‌كند كه اگر شما سه‌، دو يا حتي يك گروگان را آزاد كنيد و با او به آمريكا بفرستيد، او مي‌تواند كنگره را متقاعد به تصويب قطعنامه‌اي براي استرداد شاه نمايد. سپس او باز مي‌‌گردد و شما گروگان‌هاي بيشتري را آزاد مي‌كنيد.»
با خود انديشيدم: «فكر مي‌كند اينجا دكان بقالي است؟» به فارسي زمزمه كردم: «همان‌طور كه حدس مي‌زدم براي معامله آمده است.» آنگاه پيشنهاد او را كلمه به كلمه ترجمه كردم.
آقاي خوئيني‌‌ها تا آن لحظه بي‌حركت نشسته و به دقت گوش مي‌داد. ابتدا گلويش را صاف كرد و سپس اينچنين گفت: «بسم‌‌الله الرحمن الرحيم. آقاي رولو از شما سؤالي دارم. آيا براي مصاحبه اينجا آمده‌ايد يا براي ميانجي‌گري و مذاكره؟ شما با سواستفاده از زماني كه براي مصاحبه در اختيارتان قرار گرفت به حسن شهرت خود صدمه زديد. ما به شما وقت مصاحبه داديم چون فكر مي‌كرديم لوموند در بين رسانه‌هاي اروپايي موضعي نسبتاً آزادمنشانه و بي‌طرفانه دارد و شما را خبرنگاري نسبتاً صادق مي‌دانستيم. ما سازش‌كار نيستيم. اگر مي‌خواستيم مذاكره كنيم اين كار را جلوي دوربين انجام مي‌داديم تا همه دنيا ببينند، ولي چنين قصدي نداريم. آقاي رولو، نه تنها ديگر با شما صحبت نخواهم كرد، بلكه از شما مي‌خواهم كه فوراً سفارت را ترك كنيد و ديگر اجازه ورود به شما داده نمي‌شود.»
آقاي خوئيني‌ها جلمه آخر را با قاطعيت ادا كرد و قبل از اينكه ترجمه آن را تمام كنم بلند شد، به سرعت و با چهره‌اي درهم به سمت در رفت. رولو حيرت‌زده شده و چشمان متعجبش از حدقه بيرون زد. گويي نمي‌توانست آنچه را ديده يا شنيده باور كند. من نيز بلند شدم: «آقاي رولو، شما شانس خود را از دست داديد. لطفاً به دنبال من بياييد تا راه خروج را به شما نشان دهم.» برادر رضا در را باز كرد و رولو بهت‌زده به دنبال ما آمد. او را تا دم در مشايعت كرديم.
در اواسط بهمن 1358امام ناگهان به دليل ناراحتي شديد قلبي در بيمارستان بستري شدند. بيماري ايشان بر دانشجويان كه در فشار شديد برخي از مقامات دولتي براي سازش بودند، عميقاً تأثير گذاشت. ما احساس مي‌‌كرديم در اين مبارزه مستمر، تنها امام و مردم از ما حمايت مي‌كنند.
در مجتمع سفارت براي بهبود امام جلسات دعا تشكيل داديم. عشق و علاقه‌‌اي كه به ايشان داشتيم ناشي از قدرت معنوي اين شخصيت برتر بود. امام الهام بخش‌ م ا بودند و رفتار ايشان معياري براي شناخت حق و باطل ارايه مي‌داد. ممكن است اين موضوع خيلي مهم به نظر نيايد، ولي در گرما گرم عمل، به الگو نيازمنديم.
ما نيز همچون بسياري از ايرانيان عقيده داشتيم هيچ انساني به جز پيامبر، اوليا يا دوازده امام معصوم نمي‌تواند بر خودخواهي و گرايش نفساني غلبه كند. امام خميني انساني عادي به شمار مي‌رفتند، ولي از اراده‌اي شگفت‌انگيز براي رهايي از شهوات و اميال خودپرستانه برخودار بودند. اميالي كه انسان‌ها را در طول زندگي بسوي خود كشيده و رنج مي‌دهد.
پس بسيار طبيعي بود با بيماري امام احساس نوميدي كنيم. براي مردم دنيا شگفت‌انگيز بود كه مي‌ديدند نسل جوان ايران تا اين حد نسبت به پيرمردي 85 ساله علاقه دارند و به جاي يك خواننده موسيقي پاپ او را به عنوان الگوي خود برگزيده‌اند.
در همان زماني كه امام بيمار بودند، از شبكه جهاني حاميان و منابع آگاهي كه آنها را «سرويس خبري» خود مي‌ناميديم، گزارش‌هايي دريافت شد: آمريكايي‌ها واقعاً با برخي از مقامات ايراني، از جمله صادق قطب‌زاده وزير امور خارجه و ابوالحسن بني‌صدر كه در دي‌ماه 1358 به رياست جمهوري رسيد، تماس گرفته و اميدوارند بتوانند با تهيه سناريويي بدون اينكه امتيازي بدهند، گروگان‌ها را آزاد كنند.
بعدها دريافتيم با انتقال بروس لاينگن، كاردار آمريكا و يكي ديگر از ديپلمات‌هاي آمريكايي به وزارت امور خارجه، در واقع قطب‌زاده خط ارتباطي با دولت آمريكا را ايجاد كرده است. پيشنهاد تحويل اين مقامات را شوراي انقلاب داده بود و قطب‌زاده در بازديدي كه 10 روز پس از اشغال از سفارت داشت، اين درخواست را به ما تحويل داد. وي مي‌گفت كسي بايد بتواند از طرف گروگان‌ها سخن بگويد و بالاترين مقام در ميان ‌آن‌ها بايد اجازه تماس با آمريكا را داشته باشد. ما از اين قضيه راضي نبوديم، ولي چون دستور شوراي انقلاب بود با آن موافقت كرديم. بعدها دريافتيم كه قطب‌زاده بيش از اينكه از سوي رهبري انقلاب ايران عمل كند، از طرف دولت كارتر عمل مي‌كرده است.
به موضع امام آگاهي داشتيم، ايشان اجازه چنين سازشي را نخواهند داد. به ياد داشتيم مدت‌ها قبل از انتشار گزارش‌هايي درباره بني‌صدر و قطب‌زاده، گفت‌وگوي امام با نماينده كيم ايل سونگ (آذر 1358) را از راديو شنيده بودم. در آن ملاقات ايشان درباره نقش مجلسي كه قرار بود انتخاب شود صحبت كرده و غيرمستقيم قدرت تصميم‌گيري براي حل مسئله گروگان‌ها را به نمايندگان قانوني و منتخب مردم سپردند. برخي ديگر، از جمله تعدادي از اعضاي شوراي انقلاب اين اظهارات را جدي نگرفتند. شايد هم به اميد پيشبرد طرح‌هاي خود به منظور دستيابي به راه‌حلي سريع، آگاهانه اين نكته را ناديده مي‌انگاشتند.
اول اسفندماه شوراي انقلاب به ما اطلاع داد كميسيون حقيقت‌ياب سازمان ملل به تهران خواهد آمد. آنها مي‌گفتند هدف اين كميسيون گوش سپردن به گلايه‌هاي ملت ايران است كه بعدها به صورت يكي از اسناد سازمان ملل منتشر خواهد شد آنها همچنين گفتند اين كميسيون براي تسليم گزارش، يك شرطي تعيين كرده و آن اجازه ملاقات با همه گروگان‌ها است.
نمايندگان شوراي انقلاب براي گفت‌وگو درباره اين مسئله به ديدار ما آمدند. در طول يكي از جلساتي كه در آن حاضر بودم، ضرورت واقع‌بيني را مطرح كرديم. آيا سازمان ملل خود دست به اين ابتكار زده يا اين هم يكي ديگر از نيرنگ‌هاي آمريكا بود كه اين بار تحت پوشش سازمان ملل صورت مي‌‌گرفت؟ قطب‌زاده بعداً به پرسش ما پاسخ و به برادران اطمينان داد سازمان ملل برنامه اين مأموريت را تهيه كرده است، نه آمريكا. اما گزارش‌ هارولد ساندرز، معاون سابق وزير امور خارجه آمريكا در امور خاور نزديك و جنوب آسيا در مورد اين حادثه نشان داد كه ادعاهاي قطب‌زاده اشتباه بوده است.
در واقع، ايالات متحده برنامه‌ريزي و مشاوره را انجام داده، پروتكل را ترسيم كرده و پس از اتخاذ تصميمات لازم از برخي شخصيت‌‌‌هاي بين‌المللي خواسته بود تا اين كار را انجام دهند. هميشه از اين بابت در حيرت بودم كه چگونه سازماني بين‌‌المللي و متكي به عقل همچون سازمان ملل با ادعاي خدمت به آرمان‌هاي بشر، توانست زير بار قيمومت (اگر نگوييم تحميل) يك ابرقدرت برود.
اكنون بني‌صدر به قدرت رسيده بود. هيچ‌چيزي را كه به پرونده او در سفارت مربوط مي‌شد، افشا نكرده بوديم. چون چهار سند اوليه كه در آن‌‌ها از او نام برده شده بود، نمي‌توانست به حد قانع‌كننده‌اي رابطه او را با سازمان سيا نشان دهد. ديري نگذشت دريافتيم در ارزيابي خود نسبت به بني‌صدر بيش از حد خوشبين بوده‌ايم. او قبل از انتخابات، با لحني بدبينانه و ترديد‌آميز به طور ضمني به گروگان‌گيري اشاره كرده بود. ولي عقايد واقعي خود را تا زماني كه به عنوان رئيس دولت سوگند خورد فاش نكرد. او سپس مخالفت خود را با ديدگاه‌هاي امام، دانشجويان و ملت درباره مسئله گروگان‌ها آشكار ساخت.
بني‌صدر به دنبال راه‌حل سريعي بود تا خود را از اين مسئله رها و موضع‌ جيمي‌كارتر را در انتخابات رياست جمهوري بعدي تقويت نمايد. او بعدها در خاطراتش گفت از هر اقدامي به نفع كارتر، حمايت مي‌كرده است. به نظر ما اين يعني اينكه وي با اطرافيان كارتر معامله كرده بود. به گمان من، با توجه به تماس‌هاي قبلي بني‌صدر با سازمان سيا و احتمال ادامه اين تماس‌ها – گو اينكه نمي‌‌توان آن را اثبات كرد – معامله با كارتر از طريق تماس‌هاي رسمي انجام گرفته بود. بدين ترتيب كارتر و دمكرات‌ها يك دوره ديگر كنترل خود را بر كاخ سفيد حفظ مي‌كردند و بني‌صدر نيز از زير بار مسئله گروگان‌ها خلاص مي‌شد.
در گفت‌وگو‌هاي متعددي كه با بني‌صدر و قطب‌زاده داشتيم، آنها صريحاً اقدام ما را محكوم كرده و بني‌صدر مي‌گفت ما مثل دولت در دولت عمل مي‌كنيم.
وقتي فهميدند تحليل ما چقدر دقيق و سوظني كه درباره كميسيون حقيقت‌ياب سازمان ملل داشتيم، چقدر درست بوده، تنش‌ها افزايش يافت. شبكه حاميان و منابع اطلاعاتي، ما را از اهداف واقعي اين كميسيون آگاه كرده بودند. استراتژي آنها بدين ترتيب بود: كميسيون شرط ارايه گزارش را در مورد مصائبي كه به ملت ايران از ناحيه آمريكا رفته، بستري كردن گروگانها براي بررسي كامل سلامت آنها مي‌دانست.
اين شرط به دنبال گزارش‌هاي نادرست همين كميسيون درباره وضع نامناسب سلاميت گروگان‌ها گذاشته شد. گروگان‌ها پس از بستري شدن به داستان «امني» سپرده شده و آزاد مي‌شدند!
بدين ترتيب كميسيون نمي‌توانست بيشتر از اين نسبت به مشكلات مردم ايران بي‌توجه باشد. براي اعضاي اين كميسيون 50 سال انقياد، ستم، استثمار، شكنجه و رنج 30 ميليون ايراني در مقايسه با گرفتاري 52 آمريكايي هيچ بود. بني‌صدر و قطب‌زاده شش روز پياپي از تمام كانال‌هاي موجود به ما فشار مي‌آوردند تا سازش كنيم.
موافقت كرديم به اعضاي كميسيون اجازه دهيم يا برخي از گروگان‌ها ديدار كنند. ولي ملاقات با همه آنها ممكن نبود. كميسيون بر ملاقات با يكايك گروگان‌ها پافشاري مي‌كرد. تا آن زمان امام بهبود يافته و اشكارا تأكيد كرده بودند مسئله گروگان‌ها بايد توسط مجلس حل شود. با وجود اين، قطب‌زاده و بني‌صدر به اميد اجراي استراتژي خود، فرمان ايشان را ناديده گرفتند.
يكي از آن شب‌ها را خوب به خاطر دارم. وقتي در ساعت 2 صبح پس از پايان كار بر روي اسناد به خوابگاه برمي‌گشتم، يكي از برادراني كه نگهباني مي‌داد در راهروي ساختمان ويزا مرا متوقف و اسم شب را پرسيد. اين اسم هر روز تغيير مي‌كرد و كساني كه بعد از تاريك شدن هوا در محوطه تردد داشتند، بايد آن را مي‌دانستند.
از شدت كار فراموش كرده بودم اسم شب را بپرسم و اكنون سعي داشتم وارد ساختمان ويزا كه خوابگاه خواهران در آن قرار داشت شوم تا كمي استراحت كنم. آن برادر با صداي محكمي فرمان توقف داد. در تاريكي توانستم اسلحه ژ-3 را كه به سويم نشانه رفته بود ببينم.
«متأسفانه فراموش كردم بپرسم، نمي‌دانم.»
از من خواست دستم را روي سر بگذارم.
«اسمت را بگو. كه هستي؟ از كجا مي‌آيي؟»
اسم خود و نام دانشكده‌ام را ذكر كرده و گفتم از مركز اسناد مي‌آيم و تا آن وقت در آنجا مشغول به كار بوده‌ام. خوشبختانه با وجود اينكه از دانشكده ديگري بود مرا شناخت.
گفت: «اسم شب را به خاطر بسپاريد وگرنه دستگير مي‌شويد.»
آن شب اسم رمز «معامله دو جانبه و فريب» بود، اشاره‌اي آشكار به برنامه بني‌صدر.
ما مصمم بوديم بر موضع خود پافشاري كنيم. چون اعتقاد داشتيم يك مسئله ملي مرتبط با سرنوشت مردم در شرايطي پرخطر، بايد بر مبناي تصميم و منافع خود آنها حل شود، نه منافع آمريكا، سناريوي سازمان ملل به طور يك جانبه توسط آمريكايي‌ها و با هدف اغواي ايران به معامله نوشته شده بود. ساندرز بعدها نوشت: «ما درباره اين صحبت كرديم كه چگونه مي‌توان هر يك از مراحل (خدعه‌ها) را به زبان انقلابي تشريح كرد تا حداكثر جذابيت را در تهران داشته باشد.»
ديري نگذشت كه بن‌بست ميان ما، بني‌صدر و قطب‌زاده به اوج خود رسيد. تصميم گرفتيم موضوع را با امام مطرح كنيم و نظر نهايي ايشان را درباره اين مسئله جويا شويم. در عين حال آقاي موسوي خوئيني‌ها امام را از حركت‌هايي كه در پشت صحنه انجام مي‌شد آگاه مي‌كردند. امام خميني همچنين با اعضاي شوراي انقلاب مشورت‌هايي انجام داده بودند. اعلام كرديم آماده‌آيم تا به دستورات امام عمل كنيم.
امام را خيلي خوب مي‌شناختيم. ايشان در مقام رهبري مقاومت عليه شاه، ابتدا در تركيه، بعد در عراق و در نهايت در نوفل‌لوشاتو همان روشن‌بيني هميشگي را نشان داده بودند. مطمئن بوديم القائات هيچ‌كس بر تصميمات امام خميني تأثير نمي‌گذارد و به هيچ‌وجه شائبه خودخواهي در آن نيست. ايشان چيزي را انتخاب مي‌كرد كه به نظرش عادلانه و صحيح بود و بيشترين منافع را براي كشور در بر داشت.
پيشنهاد كرديم كميسيون حقيقت‌ياب با برخي از گروگان‌هايي كه هويت‌شان شناخته شده و فعاليت‌هاي جاسوسي داشتند، ديدار كند. كميسيون مي‌توانست از اين افراد به عنوان دليل ديگري بر جنايات آمريكا در ايران استفاده كند. پيشنهاد ما يك پيشنهاد تاكتيكي بود. خوب مي‌دانستيم كه كميسيون به هيچ‌وجه چنين قصدي ندارد. همچنين خيلي زود دريافتيم سياست بين‌المللي بازي دشواري است كه بايد دو بازيكن داشته باشد.
در اسفندماه، امام خميني بيانيه‌اي صادر كرد كه فشار را از شانه‌هاي ما برداشت. هرچه باشد ما فقط دانشجو بوديم نه ديپلمات، نه سياستمدار يا دولتمرد حرفه‌اي. حكم امام اين بود: كميسيون مي‌تواند اسناد موجود در سفارت را مطالعه و در ارتباط با هر گروگاني كه لازم بداند مصاحبه كند. همچنين در صورتي كه اعضاي كميسيون موافقت كنند قل از ترك تهران نظرات خود را درباره جنايات آمريكا و شاه منتشر كنند، به آنها اجازه داده مي‌شود با همه گروگان‌ها ديدار كنند. در واقع، امام مراحل ابتدايي سناريوي سازمان ملل را تأييد كرده، ولي تغييري در آن داده بود. ايشان در اقدامي زيركانه و ماهرانه، ترتيب دو مرحله اين برنامه را تغيير دادند. اگر كميسيون نمي‌خواست ملت ايران را فريب دهد، تقاضاهاي آن پذيرفته مي‌شد. امام در پايان مجدداً‌ تأكيد كردند تنها مجلس مي‌تواند در اين مورد تصميم‌گيري كند.
آن شب نوبت كشيك من بود. طبق معمول واحد مركزي عمليات به همه دانشجوياني كه در سفارت كشيك بودند با بي‌سيم اعلام كرد: «همه واحد توجه كنند. اسم رمز امشب اين است: امام ما را نجات داد. تكرار كنيد: امام ما را نجات داد». برخي برادران كه گيرنده‌هايي در دست داشتند با تمسخر زمزمه كردند: «و بني‌صدر داشت ما را نابود مي‌كرد!»
كميسيون در فرداي آن روز، دست خالي ايران را ترك كرد. ولي درگيري‌هاي ما با گروه توطئه‌‌گر بني‌صدر و قطب‌زاده همچنان ادامه داشت.
من خود يك بار با قطب‌زاده جروبحث تلفني داشتم. او تماس گرفته بود تا ما را متقاعد كند كارمان اشتباه است و به ويژه بخواهد افشاي اسناد سازش را متوقف كنيم. مزه قدرت او را بيش از پيش دچار خودمحوري كرده بود. اعتقاد داشت تنها او درست مي‌گويد و مي‌تواند به تنهايي به ماجراي اشغال سفارت پايان دهد.
به او گفتم: «شما اشتباه مي‌كنيد. امام از ما خواسته‌اند تا اين اسناد را افشا كنيم. فقط كساني كه چيزي براي پنهان كردن دارند بايد نگران باشند. براي حفظ منافع كشور به اين كار ادامه مي‌دهيم.»
او ما را متهم كرد كه به دامان «افراطي‌ها» افتاده‌ايم.
«بايد هرچه سريع‌تر اين مسئله را حل كنيم. اين به نفع ايران نيست. من هم به اندازه شما انقلابي هستم، ولي شما خيلي تند مي‌رويد.»
در اينجا بود كه فهميدم صحبت فايده‌اي ندارد و تنها وقت خود را تلف مي‌كنم. اين مكالمه تلفني دقيقاً وقتي بود كه بني‌صدر براي آزادي گروگان‌ها به نشانه حسن‌نيت فشار مي‌آورد. قطب‌زاده ادعا مي‌كرد كه از دانشجويان حمايت مي‌كند، ولي پشت سر ما بدگويي مي‌كرد. به نظر آنها، ما افراطي‌هاي جوان و احساساتي بوديم.
شايد از يك نظر آنها درست مي‌گفتند. ولي اين همان ويژگي‌‌هايي بود كه به ما قدرت داد اين گونه عمل كنيم. اگرچه در سه ماه گذشته پس از اشغال سفارت دوره سياسي فشرده‌اي ديديم، ولي هنوز اصلي را كه بيش از هر چيز براي سياستمداران اهميت داشت، نياموخته بوديم: حفظ خويشتن‌ و موقعيت خويش. برخلاف بني‌صدر و قطب‌زاده، ما برنامه‌اي براي به دست آوردن پست و مقام نداشتيم.
در عين حال خوب مي‌دانستيم كه بايد با قضيه محتاطانه برخورد كنيم. به هر حال بني‌صدر در ميان دانشجويان طرفداراني داشت. او به عنوان يك پژوهگشر، روشنفكر و خطيبي زبردست معروف بود. ولي هرچه ماجراي اشغال و مبارزه براي كنترل گروگان‌ها ادامه مي‌يافت آشكار مي‌شد كه او و قطب‌زاده بازي دو جانبه‌اي را انجام مي‌دهند.
در نتيجه، حتي دانشجوياني كه ابتدا از او حمايت كرده بودند به تدريج از وي بريدند. اصرار سرسختانه بني‌صدر و تلاش‌هاي زياد او براي سپردن گروگان‌‌ها به دست دولت، اين فكر را به يقين تبديل كرد كه بر مبناي عهدات نهان خود به دولت كارتر عمل مي‌كند.
اما كارتر هر روز نااميدتر مي‌شد و ما اين را مي‌دانستيم. زمان به سرعت مي‌گذشت. وي در انتخابات مقدماتي متحمل شكست شده و اين بدان معنا بود كه براي نجات خود به هر پركاهي چنگ مي‌زند. بعدها نظرات هارولد ساندرز را كه با اين ايده همخواني داشت خواندم: چون بعيد به نظر مي‌رسيد كانال‌هاي ارتباطي معدودي كه با رهبران مذهبي وجود دارد به نتيجه برسد، دولت [آمريكا] به تنها راه موجود متوسل شد. يعني كار كردن با شخصيت‌هاي سكولاري كه در صحنه سياست ايران حضور داشتند. تنها اميد كارتر، بني‌صدر و قطب‌زاده – به‌ويژه قطب‌زاده – بود. خطوط ارتباطي ايجاد شده با بني‌صدر، امكان از سرگيري اين ارتباط را آسان‌تر مي‌ساخت. خود بني‌صدر نيز دلايل زيادي داشت كه با كارتر عليه مردم در موضوع گروگانها كنار بيايد.
در واقع، ايده كميسيون سازمان ملل متحد ماسك يا پرده‌اي بود بر معامله‌اي كه براي حفاظت از بني‌صدر ايجاد شد زيرا او مي‌دانست خودش و به ويژه روابطش با آمريكا را چه خطري تهديد مي‌كند. تعجبي نداشت كه وي دست كم مي‌خواست با خارج كردن گروگان‌ها از كنترل دانشجويان، حمايت بيشتر آمريكايي‌ها را جلب كند. اما موضع سرسختانه برخي اعضاي شوراي انقلاب از قبيل دكتر بهشتي و در نهايت حضرت امام اين تلاش‌ها را با شكست مواجه كرد.

ادامه دارد

ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *