تیتر خبرها

خاطرات خانم معصومه ابتكار از روزهاي انقلاب دوم (3)

دانشجويان خوابش را هم نمي‌ديدند كه اشغال سفارت بيش از سه روز طول بكشد

خبرگزاري فارس: گروهي از بچه ها وظيفه تأمين غذا و امكانات براي حداكثر سه روز را بر عهده داشت. در آن زمان هيچ كس خوابش را هم نمي‌ديد كه اشغال سفارت بيش از اين طول بكشد. هدف از اين كار قدرت‌نمايي و صدور بيانيه‌اي جسورانه بود.

«‌ممكن است بردگي در قرن گذشته منسوخ شده باشد، ولي در واقع تنها چهره جديدي به خود گرفته است.مردم،‌جوامع يا ملت‌هايي كه از ابرقدرت‌ها مي‌ترسند،‌ خود و منابع‌شان را در اختيار آنها قرار مي‌دهند، و به گونه دلخواه اين ابرقدرتها زندگي مي‌كنند و مي‌انديشيند، فرقي با برده‌هاي آنها ندارند. به طور مسلم براي هيچ يك از افرادي كه در اتاق بودند درك اين مفهوم دشوار نبود. هركس وقايع رفته بر ايران را تجربه كرده بود كه ما نيز جزو آنها بوديم براي فهم آنچه محسن مي‌گفت مشكلي نداشت.
«بيش از پنجاه سال تحت سيطره آمريكا بوده‌ايم. اكنون فرصتي دست داده تا براي تغيير اين وضع كاري بكنيم». اين را گفت و مكث كرد. سكوت مطلق بر اتاق سايه افكنده بود.
همه در اين انديشه بوديم كه با پذيرش شاه در آمريكا، شمارش معكوس براي كودتاي ديگري آغاز شده است. دوباره به همان سرنوشت دچار مي‌شديم و اين بار ديگر بازگشتي در كار نبود. بايد اين روند بازگشت ناپذير را معكوس مي‌كرديم. هر اقدامي كه صورت مي‌گرفت بايد ديوار بلند تبليغات رسانه‌هاي جهاني پيرامون ايران را فرومي‌ريخت.
وي درادامه گفت: كه چند راه پيش روي ما قرار دارد. مسلما مناسب‌ترين راه اين است كه خشم و سرخوردگي مردم در سراسر كشور و عزم آنان را براي مقاومت نشان دهيم.
اكنون بايدتصميم مي‌گرفتيم كه آيا تظاهرات در جلوي در سفارت را تشديد كنيم جلوي در اصلي سفارت اعتصاب يا به صورت نشسته تحصن كنيم و يا دست به اعتصاب غذا بزنيم. يك نكته روشن بود: هر اقدامي كه انجام مي‌دهيم بايد داراي چنان تأثيري باشد كه توجه دولت آمريكا و جامعه بين‌المللي را جلب كند. اين اقدام بايد اقدامي انفجارآميز مي‌بود.
آنگاه محسن حرف آخر را زد.
«پيشنهاد ما اشغال مسالمت‌آميز سفارت آمريكاست، بدون اسلحه. يعني اينكه پرسنل سفارت را به عنوان جاسوس به گروگان مي‌گيريم. به هر حال آنها عميقا در توطئه‌هاي دولتشان سهيم هستند. آنها حتي هم اكنون با وجود پيروزي انقلاب به دخالت درامور داخلي ما ادامه داده و كنوانسيون‌هاي بين المللي را نقض كرده‌اند».
اين پيشنهاد نفس محمد را بندآورد. نفس همه را بند آورد. محسن چند ثانيه‌اي مكث كرد تا تأثير اين پيشنهاد را برحاضرين بسنجد و بگذارد موضوع كاملا جا بيفتد.
سپس نگاهي به سرتاسر اتاق انداخت و گفت:‌اگر بابرنامه اصلي موافق باشيد اكنون مي‌توانيم درباره چگونگي اجراي آن بحث كنيم.
پس از دقيقه‌اي سكوت سگنين كه بسيار طولاني مي‌نمود، رضا، عباس، حبيب، علي، حسين، محمود،‌ ابراهيم و محمد همه يكدفعه شروع به صحبت كردند. اين ايده به يك اندازه جسورانه و هيجان انگيز و پاسخها نيز سريع و آتشين بود. آنها پذيرفتند كه مردم بايد قدرت خود را نشان بدهند. آنها بايد به جهانيان ثابت كنند كه خدا قدرت مطلق است. آنها بايد به دنيا نشان دهند كه چه پايبندي ژرفي به استقلال و انقلاب خود دارند.
برخي از افراد داخل اتاق درباره موضع امام خميني اطمينان نداشتند.چه ايشان دولت موقت و شوراي انقلاب را منصوب كرده بودند. بنابراين با صداي بلند گفتند: مگر ما در چه جايگاهي هستيم كه كنترل اوضاع را در دست بگيريم؟ برخي ديگر پاسخ دادند كشور هنوز در التهاب است، انقلاب هنوز «نهادينه» نشده و نهادهاي اصلي حكومت از قبيل مجلس هنوز تشكيل نشده‌اند. ولي احتمالا اشغال سفارت آمريكا، به ويژه باتوجه به چيزي كه درخطر است، امام را ناراحت نمي‌كند و به هر حال دولت نيز دولتي موقت بود.
اكثر حاضرين معتقد بودند كه افكار عمومي به نفع ماست. نخستين نشانه‌هاي اين امر درتظاهرات پس از نماز جمعه هفته گذشته نمايان شده بود. به رغم تلاش پليس براي دور كردن مسير تظاهركنندگان از سفارت آمريكا، گروهي از آنها بدون توجه به اين مسير جديد مستقيما به سمت مجتمع پيچ در پيچ حركت كردند. بعدها متوجه شديم كه گروه ديگري از دانشجويان چپگرا نيز استراتژي مشابهي را برگزيده بودند ولي با اشغال سفارت از سوي دانشجويان، آنها برنامه خود را لغو كردند. همه اتفاق نظر داشتند كه بايد كاري كرد.
در پايان اكثريت موافقت كردند اشغال سفارت بهترين راه حل است و با اينكه در مورد موفقيت كار ترديد داشتند تصميم به اقدام گرفتند. سرانجام پس از بحثي داغ و طولاني درباره تاكتيكها، برنامه‌اي تنظيم و وظايف افراد مشخص شد. خطرات جاني وجود داشت و آنها اين را مي‌دانستند ولي برنامه به حدي توجه آنها را جلب كرده بود و چنان به درستي اقدام خود ايمان داشتند كه اصلا به خطرات آن اهميتي نمي دادند.
قرار بود براي كارهاي مقدماتي گروه‌هايي تشكيل شود. يك گروه به عنوان متقاضي ويزا وارد سفارت شده منطقه را شناسايي كرده و نقشه مقدماتي محل ساختمانها و واحدهاي داخل مجتمع را تهيه مي‌كرد. گروه ديگر از ساختمان‌هاي بلند خيابان طالقاني و ساير خيابان‌هاي اطراف مشرف به سفارت نقشه مجتمع را از بالا تهيه مي‌كرد. گروه ديگري كه كوچكتر بود وظيفه تأمين غذا و امكانات براي حداكثر سه روز را بر عهده داشت. در آن زمان هيچ كس خوابش را هم نمي‌ديد كه اشغال سفارت بيش از اين طول بكشد. هدف از اين كار قدرت‌نمايي و صدور بيانيه‌اي جسورانه بود.
تصاوير امام خميني و سربندهاي قرمز با شعار الله اكبر نيز بايد براي 250 دانشجو تهيه مي‌شد. الله اكبر شعار اصلي انقلاب بود. اين شعار براي ما و ميليونها ايراني به معناي نفي هر قدرتي به جز الله بود: به ويژه قدرت شاه و حاميان امريكايي‌اش. دانشجويان همه عقيده داشتند كه بايد حتما امام خميني رامحرمانه از اين برنامه مطلع كنيم و براي اين كار‌ آقاي موسوي خويني‌ها از علماي نزديك به امام را نامزد كردند. آقاي خوييني‌ها نماينده امام در صدا و سيما بود. طبيعتا آنها قبل از اقدام منتظر واكنش رسمي به اين پيشنهاد مي‌ماندند. برنامه دقيق اين اقدام در جلسه‌اي كه قرار بود روز بعد برگزار شود تعيين مي‌شد.
محمد داوطلب مسئوليت در گروهي شد كه قرار بود از ساختمان‌هاي مجاور نقشه كلي مجتمع راتهيه كند. هنگام بيرون آمدن از اتاق، يادش آمد كه قرار بود بعدازظهر را در كتابخانه و سرو كله زدن با كتابها بگذراند. ناگهان امتحان ترموديناميك اهميتي را كه صبح داشت از دست داد. در واقع ديگر به امتحان فكر نمي‌كرد.
آن شب محمد در رختخواب غلت مي‌خورد و سعي مي كرد مجسم كند كه چه خواهد شد و اين اقدام چه تأثيري خواهد داشت. خوابش را هم نمي ديد كه مشتي دانشجو، توجه همه ايرانيان را به خود جلب كنند و يك ابرقدرت رابه مبارزه بطلبند.
صبح روز بعد پس از نماز، ناخودآگاه دفترچه‌هايش را براي كلاس آماده كرد، ولي ناگهان اتفاقات روز پيش يادش آمد. به خود خنديد، مسلما از امروز به مدت نامعلومي كلاسي تشكيل نمي‌شد. در عوض قرار بود در خيابان طالقاني كه ازخيابان‌هاي اصلي تهران است و قبل از انقلاب خيابان تخت جمشيد نام داشت با چند نفر از همكلاسي‌هايش ملاقات كند. يك ساعت بعد با يكديگر ملاقات كردند و به سرعت چهار ساختمان بلند مشرف به چهار طرف مجتمع سفارت انتخاب شد. كار را از ساختماني كه در سمت شمال بود آغاز كردند. دو نفر از اعضاي تيم، حواس درباني را كه در سالن پذيرش، پشت ميز نشسته بود پرت كردند و محمد و يكي ديگر از دانشجويان با آسانسور به طبقه دهم رفتند. بايد از آنجا دو طبقه بالاتر مي‌رفتند تا به پشت بام برسند.
بالاخره نفس نفس زنان به پشت بام رسيده و بر روي ديواره بالكن گام نهادند. قسمت شمالي مجتمع زيرپاي آنها و ساختماني كه بعدا فهميدم ساختمان مركزي است از انتهاي سمت غرب نمايان بود. آنها مي‌توانستند سه ساختمان ديگر را كه يكي از آنها مسكوني بود و نيز در ورودي شمالي را ببينند. ولي درختان كاج بلند و پربرگي كه بيشتر مجتمع را پوشانده بود جلوي ديد آنها را مي‌گرفت. آنها به سرعت بر روي كاغذ يادداشت طرحي از ساختمان را كشيده و به پايين برگشتند تا به دوستان‌شان ملحق شوند.
ساختماني كه در خيابان طالقاني انتخاب كردند خوابگاه دانشگاه تهران بود و سرايداري يك دنده داشت: «با چه كسي كار داريد؟» محمد با وجود اينكه هيچ كس را در اين خوابگاه نمي‌شناخت، اسمي را انتخاب كرد. خوشبختانه دانشجويي با همان نام در آنجا سكونت داشت، ولي به گفته سرايدار بيرون رفته بود. محمد با اصرار گفت: مي‌خواهم در اتاقش پيغامي براي او بگذارم. سرايدار زير بار نمي‌رفت. محمد اصرار كرد كه خيلي مهم است. بالاخره سرايدار قبول كرد به او اجازه دهد پيغام را از زير در اتاق دوستش به داخل بيندازد.
محمد به پشت بام رفت. چشم انداز وسيع بسيار استثنايي بود. از آنجا مأموران پليسي را مي‌ديد كه در محل‌هاي مختلف در اطراف محوطه بيروني مجتمع كشيك مي‌دادند. همچنين چند نفر را ديد كه به سمت ساختمان بزرگي در نزديكي در جنوبي مي‌رفتند. پيش خود گفت كه اين بايد ساختمان اصلي سفارت باشد. بعدها اين ساختمان را ساختمان مركزي ناميديم. به زودي فهميديم كه آمريكايي‌ها آن را چنسري مي‌نامند. چند ساختمان كوچكتر، انبار و يك گاراژ در سمت چپ پيدا بود.
محمد طرحش را تمام كرد، تصاوير سمت شمال و سمت جنوب را با يكديگر تركيب نمود و با عجله به پايين‌ برگشت. ساير اعضاي تيم طرح بخش‌هاي غربي و شرقي را كشيده بودند. آنها با عجله به دانشگاه پلي تكنيك برگشتند تا نقشه اصلي را تكميل كنند.
بعدازظهر 12 آبان ماه كميته برنامه ريزي براي سومين بار در كلاسي در دانشگاه پلي تكنيك تشكيل جلسه داد. برحسب تصادف روز بعد 13 آبان، نخستين سالروز شهادت دانش آموزان و دانشجوياني بود كه در دانشگاه تهران با بي‌رحمي توسط پليس شاه به گلوله بسته شده بودند. طبيعتا با شكل‌گيري برنامه، مسائل امنيتي نير شديدتر مي‌شد. برنامه‌‌ريزان يك نفر را در خارج از كلاس به نگهباني گماردند ولي كسي نيامد.
ابراهيم با استفاده از اطلاعات دو نفر از دوستانمان كه موفق شده بودند به ساختمان مركزي وارد شوند و نيز طرحي كه محمد كشيده بود، طرح دقيقي از محوطه سفارت تهيه كرد. سپس با گچ، طرحي كلي روي تخته سياه كشيد. بعدها وقتي اين طرح را با اطلاعات واقعي در مورد داخل مجتمع و ساختمان‌هاي متعدد آن مقايسه كردند فهميدند تا چه حد خام و ابتدايي بوده است. ولي باتوجه به شرايط و اطلاعات موجود آن زمان امكان نداشت بتوانند نقشه دقيق‌تري تهيه كنند. به هر حال طوري بود كه بتوان كار را آغاز كرد.
ابراهيم كه ذهن تحليلگري داشت محل دقيق پليس‌هاي ايراني را كه خارج از سفارت كشيك مي‌دادند و نيز محل استقرار احتمالي تفنگداران آمريكايي در داخل مجتمع رامشخص كرد. با استفاده از اين اطلاعات آنها درباره ساختمانها و ورودي‌هاي مختلف بحث كردند و در نهايت به اين نتيجه رسيدند كه دانشجويان پس از ورود بايد به پنچ گروه تقسيم شوند و هر گروه به يكي از پنج ساختمان اصلي برود. تصميم گرفتند ابتدا از در اصلي كه در خيابان طالقاني قرار داشت وارد شوند. آنها هر كاري كه مي‌توانستند انجام مي‌دادند تا با پليس ايران رو به رو نشوند.

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *