تیتر خبرها

خاطرات خانم دكتر معصومه ابتكار از روزهاي انقلاب دوم (2)

تنها چاره‌اي كه داشتيم « اقدام» بود

خبرگزاري فارس: مطالعه تاريخ كشورمان به ما نشان مي‌داد كه بايد به سرعت عمل كنيم. گرايش لجوجانه و قلدرمآبانه دولت آمريكا در مواجهه با انقلاب اسلامي اين مسئله را روشن ساخته بود كه گزينه‌هاي چنداني نداريم.تنها چاره‌اي كه داشتيم « اقدام» بود.

وقتي محمد به طرف در اصلي سفارت آمريكا در خيابان طالقاني شتافت، شعارهاي الله‌اكبر و مرگ بر آمريكا در فضا طنين انداخت. در يك چشم به هم زدن، صدها دانشجو جلوي در سفارت تجمع كردند. چند نفر قبلا از ديوارهاي سفارت بالا رفته بودند و ديگران در جلوي در سعي مي‌كردند از زنجيرهاي محافظ عبور كنند.هيچ كس، چه در داخل و چه در خيابان، نمي‌دانست چه چيزي در شرف وقوع است. احتمالا همه از جمله آمريكايي‌ها، فكر مي‌كردند اين تنها يك تظاهرات معمولي ديگر است. در آن دوران تظاهرات چيزي عادي بود. تهران در اواخر سال 1358 هنوز در تب و تاب انقلاب اسلام بود، خيابان‌ها به شهرونداني تعلق داشت كه قيام گسترده آنها شاه منفور را از قدرت خلع كرده بود.
ناگهان در آهني باز شد و دانشجويان كه با تمام توان خود شعار مي‌دادند به داخل هجوم آورند. محمد به ياد مي‌آورد كه در آن لحظه با خود مي‌انديشيد: بالاخره اراده ملت ستمديده ما پاي در روز روشن نهاد.
دو روز قبل، در صبح 11 آبان 1359 ، او كه هنوز از مطالعه شب پيش به شدت خسته بود، از خواب پريد. تا امتحانات ميان ترم تنها چ ند هفته فرصت بود و براي جبران عقب ماندگي خود بيشتر درس مي‌خواند. با نگاهي به ساعت شماطه‌دار دريافت فراموش كرده آن را تنظيم كند. كمتر از يك ساعت ديگر كلاس ترموديناميك شروع مي‌شد. از رختخواب بيرون پريد، دست و رويش را شست و لباس پوشيد، و همان طور كه از پنجره بيرون را نگاه مي‌كرد، بلوزي به تن كرد. هوا سرد شده و ابرها بر فراز شهر حركت مي‌كردند تا كوه‌هاي پوشيده از برف سمت شمال شهر را پنهان سازند. اوركت سبزرنگش را برداشت و روي شانه‌هايش انداخت.
همان طور كه با عجله از خوابگاه خارج مي‌شد سرايدار دستي برايش تكان داده و يادداشتي را به او داد. سرايدار گفت: يك نفر كه ظاهرا دانشجو بوده امروز صبح اين يادداشت را برايش گذاشته است. يادداشت را در جيب پشت شلوارش گذاشت و با سرعت از پله‌ها پايين رفت. تا دانشگاه پلي تكنيك در جنوب خيابان حافظ در مركز شهر فقط چند دقيقه راه بود، ولي بايد با سرعت مي‌رفت تا به اول كلاس برسد.
قاعدتا محمد دانشجوي سال سوم بشمار مي‌رفت، ولي چون كلاس‌هاي ترم قبل به دليل انقلاب تعطيل شده، حداقل يك ترم عقب مانده بود. از آنجا كه خانواده‌اش در اصفهان زندگي مي‌كردند در مجموعه مسكوني كه خوابگاه محسوب مي‌شد، بسر مي‌برد و فضاي آنجا درس خواندن را آسان‌تر مي‌كرد. كتابخانه نزديك خوابگاه بود و دانشجويان مي‌توانستند شب و روز با يكديگر درس بخوانند. ولي اقامت او در اين محل دليل ديگري هم داشت. خوابگاه مثل گهواره انقلاب بود. آن روزها دانشجويان براي انجام فعاليت‌هاي مختلف به تشويق چنداني نيزا نداشتند. چندين نفر از دوستان دانشجوي او در روزهاي قبل از سقوط شاه در نبردهاي خياباني شركت داشتند. در واقعف در خوابگاه‌ها امكان نداشت كه كسي خود را از فعاليت سياسي كنار بكشد.
در سال‌هايي كه به سقوط رژيم شاه منجر شد، دانشگاه‌هاي ايران به كانون بحث‌هاي انقلابي تبديل شده بود. همه درگيري‌هايي كه جامعه ايران را متشنج ساخته بود در محيط دانشگاه، كلاس‌هاي درس،‌آزمايشگاه‌ها و خوابگاه‌ها منعكس مي‌شد.
براي تعداد معدودي از دانشجويان ، فعاليت سياسي راه بسيار خوبي به منظور پرهيز از كلاس هاي كسالت‌آور و يا تعطيل كردن آنها بود. ولي در آن زمان براي ما مسئله ساده بود: چه چيز مهم‌تر است، موفقيت دانشگاهي يا آينده انقلاب. ما كلاس‌هاي درس، مطالعات و تحقيقات خود را جزئي از زندگي فردي مي‌دانستيم. به نظر ما خودداري از خدمت به ملت و انقلاب خودخواهي بود. با اين حلا انگيزه‌هاي ما در اين راه تا حد زيادي از جذابيت شركت در فعاليت‌هاي انقلابي و ماجراجويي دوران جواني نشات مي‌گرفت.
محمد تا وقتي روي صندلي چوبي اتاق كنفراسن نشست به ياد يادداشتي كه در جيبش بود، نيفتاد. نگاهي به آن انداخت. انگار يادداشت كه با خطي عصبي نوشته شده بود مي‌خواست از صفحه بيروون بپرد.«فورا با محسن تماس بگير. خيلي فوري » با خود فكر كرد حتما مسئله بسيار مهمي است. آن روزها همه چيز فوري بود. با اين حال محسن مي‌توانست كمي صبر كند.به هر حال كلاس ساعت يازده تمام مي‌شد و براي تماس گرفتن با او وقت بسيار بود.در همان لحظه استاد وارد كلاس شد و پيچيدگي‌هاي ترموديناميك به سرعت او را در خود فرو برد. همه چيز را درباره محسن و يادداشتش فراموش كرده بود.
موضوع درس بسيار سخت بود. سخت‌تر از چيزي كه فكر مي‌كرد. وقتي كلاس تمام شد با خود گفت بهتر است به برخي كتاب‌هاي مرجع كتابخانه مراجعه كنم.در همان موقع از گوشه چشم، محسن را در جمعيت داخل راهرو ديد. او دانشجوي ممتاز سال چهارم در رشته مهندسي عمران بود. پسري با موهاي سياه و پرانرژي كه همچون بسياري از دانشجويان، بريا نشان دادن عقايد مذهبي خود ريش كوتاهي گذاشته بود. ما امروز، وقتي با عجله به طرف محمد مي‌آمد نگران‌تر و عصبي‌تر از هميشه بود.
با لحن انتقادآميزي گفت:«‌بهت گفتم كه فوريه»
محمد جواب داد:«‌خب، كلاس مهمي داشتم. نمي‌تونستم غيبت كنم. به علاوه، مي‌خواستم بعد از كلاس بيام ببينمت.»‌با تندي گفت: «كلاس رفتن فقط يكي از مسئوليت‌هاي ماست.»
محمد با خود فكر كرد، همه نمره‌هاي محسن عالي است، چرا حالا به من مي‌گويد كه كلاس مهم نيست؟ خدا مي‌داند كه در آن روزهاي انقلاب اصلا نمي‌شد تمركز داشت.
محسن با صدايي زنگ‌دار ادامه داد:« ببين، ما نمي‌تونيم بنشينيم و سرمون رو توي كتاب فرو كنيم و به آنچه در دنيا مي‌گذره بي‌توجه باشيم.»
محمد مي‌خواست به او جواب بدهد، ولي چيزي در صداي دوستش او را متوقف كرد. در آن زمان او بيست و سه ساله بود و سابقه خانوادگي‌اش حس قدرتمند پايبندي به انقلاب را به او داده بود.
در روزهاي قبل از انقلاب ، بيشتر كتاب‌هايي كه مي‌خواندم كتاب‌هايي ممنوع شده از سوي رژيم شاه بود، بخصوص كتاب‌هاي دكتر شريعتي. شب كتاب را به شما مي‌دادند و فقط 48 ساعت فرصت داشتي تا 200 صفحه را بخواني. خواندن كتاب در اين فرصت كوتاه اين احساس را به ما مي‌داد كه اگر آن را ياد نگيريم و هضم نكنيم،‌ ديگر هرگز فرصت خواندن آن را پيدا نخواهيم كرد. اكنون يا هيچ وقت. اگر قضيه لو مي‌رفت حداقل مجازات،‌ از زندان و شكنجه اگر بگذريم،‌دستگيري بود. داشتن اين كتاب‌ها نشانه شورش بود و ما جوانان اين را مي‌دانستيم.
محمد هنوز نخستين كتاب دكتر شريعتي به خاطرش مي‌آمد. آنقدر كهنه و پاره پاره بود كه بيشتر به يك جزوه شباهت داشت. موضوع اين كتاب حج بود.شريعتي مي‌گفت در وراي مراسم مذهبي از قبيل حج، فلسفه‌اي با معاني ايدئولوژيك، اجتماعي و سياسي نهفته است.
احساسي كه بر ما تسلط داشت نياز به تصميم‌گيري درباره آينده بود. اين چيزي بود كه شريعتي به ما ياد داد. چرا زندگي مي‌كنيم؟
براي چه زنده هستيم؟ او اين موضوع را با كلامي نافذ بيان مي‌كرد.مطمئن شديم كه بايد همان وقتي و در همان جا تصميم بگيريم؛ نمي‌شد اين كار را به آينده موكول كرد. اين ديدگاه كلي ما بود. در جستجوي شيوه صحيح زيستن بوديم؛‌بايد آن را مي‌يافتيم و دنبال مي‌كرديم.
محمد در اعماق وجودش كاملا با محسن همفكر بود.نمي‌توانستيم خود را از ناآرامي‌هاي سياسي و اجتماعي كه در اطراف ما و درست جلوي چشمان‌مان رخ مي‌داد كنار بكشيم. وقتي انقلاب شروع شد، مشكلات فردي ما دانشجويان در مقايسه با مشكلات جامعه ايران بسيار كوچك بشمار مي‌رفت، با وجود اين هنوز از چيزي كه در شرف وقوع بود حتي تصوير مبهمي هم نداشت.
نكته ديگر اين كه وقتي محسن شروع به كاري مي‌كرد، متوقف كردنش بسيار دشوار بود. نگاهي به اطراف انداخت و با صدايي كه ناگهان به نجوا تبديل شد، گفت:«‌آمريكا تصميم گرفته شاه را بپذيرد. ببين،آيا سندديگري براي اثبات موضع آنها در مقابل مردم ايران لازم است؟ ممكن است توطئه ديگري عليه ما در راه باشد.»
خفر غافلگير كننده‌اي نبود،‌اگر چه كم مانده بود محمد شوكه شود.وقتي در اوايل آن سال شاه از ايران فرار كرد، بيشتر ايرانيان انتظار داشتند كه او سعي كند با كمك واشنگتن دوباره به ايران باز گردد. محسن در ادامه گفت كه آن روز بعد از ظهر قرار است جلسه ويژه‌اي تشكيل شود. پس مسئله فوري اين بود.
او گفت:«‌خيلي محرمانه است. فكر كن ببين چه كار مي‌توان كرد. ما يك فكرهايي داريم. بيا آنجا ولي موضوع را كاملا پيش خودت نگه دار.» حالا محمد احساس كنجكاوي و هيجان فزاينده‌اي مي‌كرد. شاه نماد ديكتاتوري و استبدادي فاسد بود كه بر اين كشور حكومت كرده و فرهنگ استقلال آن را از ميان برده بود. سياست‌هاي سر كوبگرانه رژيم برخوردار از حمايت بي‌قيد و شرط آمريكا، مردم را به بند كشيده بود.مردم در توصيف اين وضعيت مي‌گفتند:« رژيم بدون اجازه آمريكا آب هم نمي‌خورد.»
آمريكايي‌ها نيروهاي مسلح و مراكز فرهنگي ايران را در اختيار داشتند و از نفوذ سياسي بي‌رقيبي برخوردار بودند. وابسته‌هاي فرهنگي، اقتصادي و نظامي آنان در هر زمينه نظر مي‌دادند و كلام آنان نقش تعيين‌كننده‌اي داشت. ايراني‌ها خود را در معرض فشارهاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي تحقير كننده‌اي مي‌ديدند. حكومت ايران در پي تامين منافع كشورهاي خارجي بود،‌ در حالي كه مردم ، به دليل صحبت‌ از آزادي در معض آدم ربايي ، شكنجه و حتي مرگ قرار مي‌گرفتند.
معدود ابزارهاي دمكراتيكي كه در كشور وجود داشت تضعيف و نابود شده بود. شاه خودكامه جايي براي ديدگاه‌هاي مردم باقي نگذارده و ساواك، پليس مخفي بدنام شاه را سازمان سيا و موساد سازماندهي كرده و آموزش مي‌داد تا فضاي وحشت و سركوب ايجاد كند. تقريبا هر خانواده ايراني، مستقيم يا غير مستقيم از رژيم آسيب‌ ديده بود. انقلاب، نه يك تصرف قدرت برنامه‌ريزي شده، بلكه انفجار خشم و سرخوردگي به شمار مي‌رفت.
قرار بود جلسه در كلاسي در ساختمان نوساز دانشگاه برگزار شود.در آنجا كلاس‌هاي بسيار كمي برگزار مي‌شد و بوي رنگ تازه هوا را پر كرده بود.وقتي محمد رسيد، دوازده دانشجو در گروه‌هاي كوچك جمع شده بودند و با آرامي با يكديگر صحبت مي‌كردند. همه آنها را مي‌شناخت. به سمت آ‌نها رفت، همان طور كه به حرف‌هايشان گوش مي‌داد متوجه شد كه قبل از جلسه ان روز بحث‌هاي محرمانه‌اي داشته‌اند. از صحبت‌هاي آنها فهميد كه گروه هشت نفره‌اي از دانشجويان،‌دو نفر از هر يك از دانشگاه‌هاي بزرگ، درباره اوضاع صحبت كرده و به اين نتيجه رسيده‌اند كه بايد كاري كرد.اين همان گروهي بود كه خواستار برگزاري جلسه امروز شده بود. اقدام در دستور كار قرار داشت، ولي چه اقدامي؟ مشتي دانشجو در برابر آمريكا كه از شاه مخلوع حمايت مي‌كرد چه مي‌توانستند بكنند؟
در سرتاسر كشور، بي ثباتي و ناامني موج مي‌زد و بيشتر آن- به نظر ما – زير سر قدرت‌هاي خارجي بود. چه كسي مي‌توانست رهبران سياسي و مذهبي را كه از زمان پيروزي انقلاب در كمتر از يك سال به قتل رسيده بودند فراموش كند؟ده‌ها حزب سياسي جديد از زمين روييده بود. برخي از اين احزاب مي‌خواستند آزادي بياني را كه انقلاب فراهم كرده بود بيازمايند. برخي ديگر سعي مي‌كردند تفرقه و بي‌اعتمادي ايجاد كنند. ما دانشجويان حتي لحظه‌اي شك نداشتيم كه ناآرامي‌هاي آغاز شده در نواحي مرزي و بين اقوام مختلف كشور را قدرت‌هاي خارجي به راه انداخته يا آن را بطور مستقيم مورد حمايت قرار مي‌دهند. هر روز تهديدهايي كه انقلاب با آن مواجه بود، بيشتر مي‌شد.
وقتي امام خميني در بهمن 1357 به ايران بازگشتند، دولت موقتي را به رهبري مهدي بازرگان منصوب كردند. بازرگان، از روشنفكران مذهبي برجسته و از رهبران نهضت آزادي ايران بود كه مهمترين حزب سكولار كشور را رهبري مي‌كرد. ولي كابينه بازرگان – بطور عمده متشكل از سياستمداران كهنه كار دوران مصدق- به نظر مي‌رسيد فلج شده و قادر به هيچ كاري نيست و تمايلي نيز به ايستادن در برابر آمريكا ندارد.
با ورود پرشتاب محسن به اتاق رشته افكار محمد پاره شد. او امروز با همه انرژي نهفته در خود همچون يك فنر، جلسه را چنين آغاز كرد:«‌به نام خدا،‌آمريكايي‌ها به شاه اجازه ورود به آمريكا را داده‌اند و با اين كار توطئه‌ ديگري را عليه انقلاب آغاز كرده‌اند. اگر به سرعت اقدام نكنيم و اگر ضعف نشان بدهيم، ابرقدرتي مثل آمريكا قادر خواهد بود در امور داخلي هر كشوري در جهان مداخله كند.»
وي در ادامه گفت:‌« ما نه تنها در برابر كشور خود، بلكه در برابر تمامي عاشقان آزادي كه به كرامت انساني ارج مي‌نهند و نمي‌توانند انقياد انسان را در برابر انساني ديگر يا قدرتي بجز خدا تحمل كنند،‌مسئول هستيم.»
ايران پيش از آن،‌دوران تلخي را از سر گذرانده بود. در مرداد 1332 ،‌كودتاي كه توسط سازمان سيا طراحي شد، دولت دكتر مصدق را سرنگون كرد،‌شاه را به قدرت باز گرداند و اميد به ايجاد يك نظام دمكراتيك مستقل را يكسره از ميان برد. براي استقلال واقعي بايد بهاي سنگيني مي‌پرداختيم. احساس نيرومند عشق و علاقه به ارزش‌هاي انقلاب و نيز ايران به عنوان سرزمين مادري ، و به ملتي آزاد، قلب و ذهن ما را پر كرده بود.مطالعه تاريخ كشورمان به ما نشان مي‌داد كه بايد به سرعت عمل كنيم. گرايش لجوجانه و قلدرمآبانه دولت آمريكا در مواجهه با انقلاب اسلامي اين مسئله را روشن ساخته بود كه گزينه‌هاي چنداني نداريم.تنها چاره‌اي كه داشتيم « اقدام» بود.
محسن، سرشار از انرژي و شور انقلابي بود. در ابراز عقايد و احساسات توانايي شگرفي داشت و مي‌توانست توجه شنوندگان را جلب كند. وي شهرستاني و از خانواده‌اي متوسط به شمار مي‌رفت و به همان اندازه كه توانايي متقاعد كردن افراد را داشت، صادق نيز بود. وقتي صحبت مي‌كرد مخاطبانش احساس مي‌كردند شعله‌اي در قلبشان زبانه مي‌كشد.
محسن با صراحت صحبت مي‌كرد،‌آنها نيز به حرف‌هايش گوش مي‌كردند و بيشترشان سر را به علامت موافقت تكان مي‌دادند.

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *