تیتر خبرها

خاطرات دكترمعصومه ابتكار از روزهاي انقلاب دوم (11)

خواندني هايي از روزهاي اشغال لانه جاسوسي

خبرگزاري فارس:صدها نامه‌اي كه دريافت مي‌كرديم و نامه‌هايي كه مستقيما خطاب به «مري» نوشته مي‌‌شد تاييد مي‌كرد به رغم ديوارهاي بلند دروغ، تبليغات غالبا زهرآگين و اطلاعات غلط، بخشي از پيام‌ها به گوش مخاطبان‌مان رسيده است.

***فصل هشتم

**در وراي ديوارها

از آذرماه 1358 تا فروردين 1359، زندگي در سفارت آمريكا به دو شيوه متمايز و متناقض به پيش مي‌رفت. از سويي گروگان‌هاي آمريكايي روزهاي خود را در اسارت مي‌گذراندند و از آنچه كه مي‌توان بهترين مراقبت و خدمات به گروهي گروگان ناميد، بروردار بودند.
از سوي ديگر انديشه‌ها، اميدها و ارزوهاي 300 دانشجو در 444 روز پرالتهاب مطرح بود.
اين انقلابيون جوان چه كساني بودند؟ چه نيرويي آنها را از زندگي خانوادگي آرام و راحت‌شان دور كرده بود؟ چه چيز آنها را واداشت تا خود را از زندگي بي‌دغدغه و لذت‌هاي جواني محروم كرده و در ورطه فعاليت سياسي بيندازند كه جز دشواري و پيچيدگي بر زندگي آنها نيافزايد.
در آن زمان بسياري عقيده داشتند دانشجوياني كه سفارت را اشغال كردند از سياست‌هاي امريكا آزرده خاطر هستند و اقدام آنها چيزي جز تلافي يا انتقام‌جويي فردي نيس. ولي به جز چند استثنا، اين گونه نبود. اگرچه همه ما به عنوان ايراني، مستقيم يا غيرمستقيم دخالت و سلطه آمريكا را در امور كشور خود تجربه كرده و با هدفي بزرگتر بر مبناي ايمان خويش به اين حركت شگفت‌انگيز دست زده بوديم.
رواياتي كه در رسانه‌هاي غربي منتشر مي‌شد همواره ما را به عنوان متعصبان خشك مغز به تصوير مي‌كشيد. از آنجا كه كلمه «دانشجو» با اين دسته‌بندي‌ها در تضاد بود، رسانه‌ها از واژه‌هايي همچون «مهاجم» يا «گروگان‌گير» استفاده مي‌كردند. ولي ما دانشجويان گروه يا دسته‌اي خشونت طلب نبوديم. هرگز انكار نمي‌كنم كه چنين گروه‌هايي در ايران وجود داشتند. ولي يكي از سنگ‌بناهاي سياست ما اين بود كه تا حد ممكن آنها را از هرگونه دخالت در اشغال سفارت و نگهداري گروگان ها دور نگه داريم.
معتقد بوديم اشغال مسالمت‌اميز سفارت و دستگيري پرسنل آن تنها راه ممكن براي ابراز خشم و نگراني خود از تصميم آمريكا مبني بر اعطاي پناهندگي به شاه است و از اين طريق مي‌توانيم صداي مان را به گشو جهانيان برسانيم. ما عقيده داشتيم سلطه آمريكا نمايانگر تهديد جدي ارزش‌ها و عزت كشور ماست. اكنون كه خطر را حس كرده‌ايم، چطور مي‌توانيم بي‌تفاوت باشيم؟
صدها نامه‌اي كه دريافت مي‌كرديم و نامه‌هايي كه مستقيما خطاب به «مري» نوشته مي‌‌شد تاييد مي‌كرد به رغم ديوارهاي بلند دروغ، تبليغات غالبا زهرآگين و اطلاعات غلط، بخشي از پيام‌ها به گوش مخاطبان‌مان رسيده است. بسياري از اين نامه‌ها از آمريكايي‌هايي بود كه مصاحبه‌هاي تلويزيوني زنده ما را ديده و قبل از نخستين مصاحبه گروگان‌ها، پيام تلويزيوني ما را شنيده بودند.
در نامه‌اي كه از سوي يك نجار از شهر سياتل آمريكا خطاب به امام ارسال شد، آمده بود: «من و بسياري از همشهري‌هايم احساس مي كنيم حمايت دولت ما از شاه سابق اشتباه بوده و در بدبختي بسياري از ايراني‌ها نقش داشته است. من يك نامه عذرخواهي تهيه كرده‌ام و آن را به امضاي ديگر شهروندان مي‌رسانم و نسخه‌اي از آن را براي شما و ساير رهبران ايران راسال خواهم كرد. اميدوارم بتوانم آن قدر نامه‌هاي عذرخواهي براي رهبران ايران بفرستم تا شما و آنها را از احساسات صادقانه خود مطمئن سازم. دعا مي‌كنم اين نامه‌هاي پرشمار يكي از عوامل اصلي در حل بحران بين ملت‌هاي ما باشد. لطفا تقصيرات ما را ببخشيد.»
در نامه ديگري از سوي يكي از اساتيد دانشگاه‌هاي آمريكا خطاب به «مري» آمده بود: «ابتدا اجازه بدهيد خود را معرفي كنم. من پيرمردي هستم كه سالها زبان فرانسه تدريس كرده است و در حال حاضر در كالج توكوما در ايالت واشنگتن به ترديس زبان انگليسي به خارجي‌ها مشغولم.
در كلاس‌هاي خود دانشجويان ايراني بسياري داشته‌ام، بنابراين با دقت و اشتياق تحولات انقلاب ايران را دنبال مي‌كردم و اميدوار بودم كه اين انقلاب پيروز و شاه سابق خلع شود و ايران صاحب دولتي آزاد باشد….
شما موفق شديد توجه مردم امريكا را به خود جلب كنيد و درباه شاه سابق و دولت آمريكا چيز‌هايي به ما بياموزيد …. و خوشحالم كه در تمامي اين مراحل همواره بين دولت و مردم آمريكا تمايز قايل شده‌ايد.»
برخي از آمريكايي‌ها در نامه‌هايشان از من به عنوان زني كه با پوشيدن اجباري روسري به سلطه مردان گردن نهاده، انتقاد مي‌كردند.
خانمي به نام نانسي. ام ده‌ها نامه به «مري» نوشت كه در آن نظام سياسي آمريكا و رخدادهاي هر روزه را تشريح مي‌كرد. او به هر دو حزب دمكرات و جمهوري خواه بدبين و معتقد بود هيچ يك از اين دو حزب نمي‌توانند چهره آمريكا را تغيير دهند. وي بريده‌هاي روزنامه‌ها درباره مسايل مهم را براي من مي‌فرستاد. پس از حمله نافرجام طبس نوشت: «از اينكه مي‌بينم رهبران شما درباره كارتر و مردم امريكا سخن مي‌گويند و او و ما را براي اين حمله مقصر مي‌دانند متاسفم. مريم، آيا مي‌دانيد كه مردم امريكا هيچ نظي درباره اين مسايل ندارند…. از خدا مي‌خواهم كه به كشور من و شما كمك كند تا در خصوص مسئله‌اي كه جهان را به لرزه در آورده است بتوانيم تصميم درستي اتخاذ كنيم.» او هميشه نامه خود را با اين جمله به پايان مي‌برد: «كسي كه به شما علاه دارد، نانسي.»
نانسي تنها نموده‌اي از هزاران آمريكايي صادقي بود كه از آنچه درباره دخالت دولت آمريكا در امور ايران مي‌شنيدند، ناراضي به نظر مي‌رسيدند.
يكي از استادان الهيات در دانشگاه فير فيلد در كنتيكت احساسات مغشوش خود را در نامه‌اي به مري اين گون بيان كرد: «شما دو بار در تلويزيون آمريكا ظاهر شده‌ايد و ايمان شما مرا تحت تاثير قرار داده است… اگر استاد شما در دانشگاه تهران بودم و نقض حقوق بشر در دوران شاه را مي‌ديدم حتما در كلاس خود درباره آن صحبت مي‌كردم.
شايد اين كار به قيمت آزادي يا زندگي من تمام مي‌شد… شما به عنوان پرچمدار حكومتي جديد كه مندي آزادي است بايد پيام خود را درباره آزادي و كرامت انساني به گوش جهانيان برسانيد. اما چرا به عنوان نماد عدالتخواهي خود، گروگان گيري را انتخاب كرده‌ايد….»
در نامه ديگري آمده بود: «دانشجوي 22 ساله‌اي در دانشگاه دولتي سان ديه‌گو كاليفرنيا هستم و در رشته تاريخ هنر تحصيل مي‌كنم. خيلي وست دارم شما و گروگان‌هايتان را ببينم و داستان را از زبان شما بشنوم.
ما (من و ساير دانشجويان) واقعا نمي‌دانيم چرا شهروندان آمريكايي را گروگان گرفته‌ايد. دوست دارم با شما ملاقات كنم و ببينم چه مي‌گوييد.
اين يك توطئه دولتي نيست. من آدم مهمي نيستم و فقط دانشجويي هستم كه مي‌خواهم حقيقت را بيابم…»
در نامه ديگري از سان ديه گو به تاريخ 10 ژانويه 1980 چنين نوشته شده بود: «مريم، شما اسم زيبايي داريد. نام مادر حضرت مسيح. مسيح نيز در زمان خود يك انقلابي بود. در بيانيه‌هاي تلويزيوني خود درباره عدالت و بي‌گناهان صحبت كرديد. مسيح با خشونت به هدف خود نرسيد….»
زندگي دانشجويان به دلايلي بسيار آشكار، نمي‌توانست فرق چنداني با اسرايشان داشته باشد. يكي از معدود چيز‌هايي كه در آن شريك بوديم، زنداني بودن در محلي مشخص و در دوراني به ويژه دشوار بود. البته نمي‌خواهم دانشويان را به عنوان قرباني به تصوير بكشم. گروگان‌ها به جز زنداني بودن چاره ديگري نداشتند، ولي ما خودرو در آزادي كامل زنداني بودن در آن محل و آن شرايط را انتخاب كرديم. ما آزاد بوديم كه به همراه گروه بمانيم يا هر وقت بخواهيم آن را ترك كنيم. ولي تا وقتي با گروه مي‌مانديم، بايد قوانين و مقررات داخلي را رعايت مي‌كرديم. اما گروگان‌ها اين حق انتخاب را نداشتند. آنها فقط بايد منتظر مي‌ماندند.

******************************************************************************************************

در شمالي سفارت به كوچه بيژن باز مي‌شد. اين در اصلي ورود و خروج دانشجويان بود. يك نگهبان دانشجو (معمولا يكي از خواهران) در اتاقكي نزديك در مي‌نشست و همه ورود و خروج‌ها را ثبت مي‌كرد. هر هفته يك روز مرخصي داشتيم كه در صورت لزوم تا 48 ساعت قابل تمديد بود. تاريخ و ساعت خروج ما در دفتر بزرگي ثبت مي‌شد.
معمولا جمعه‌ها براي ديدن خانواده‌ام مرخصي مي‌گرفتم، ولي تا پايان ماه اول از مرخصي استفاده نكردم. چندين بار با مادرم تلفني صحبت كردم. بالاخره در اوايل آذر، او براي ديدن من به در سفارت خانه آمد.
بسته بزرگي شكلات و تافي به همراه اورده بود و از من خواست آنها را بين دانشجويان تقسيم كنم. به او قول دادم كه هفته بعد سري به خانه بزنم.
وقتي سفارت را ترك كرد خوشحال بود كه من سالم، با روحيه و از امنيت كامل برخوردارم. ولي همه خانواده‌ها به اندازه خانواده من، از ما حمايت نمي‌كردند. اگرچه بيشتر آنها از شركت فرزندان‌شان در اين ماجرا احساس غرور مي‌كردند، برخي از آنها نگران نتيجه كار و برخي ديگر نااميد بودند.
حتي وقتي جمعه‌ها به مرخصي مي‌رفتم نيز نمي‌توانستم استراحت كنم. دوستان يا ساير اعضاي خانواده به ديدنم مي‌آمدند و ده‌ها سوال درباره سفارت، گروگان‌ها، اسناد و هر موضوع ديگر داشتند. بايد ساعت‌ها درباره موضوعات مختلف با آنها بحث مي‌كردم. وقتي هم سوال هاي محرمانه‌اي مطرح مي‌شد كه نمي‌توانستم به آنها پاسخ دهم، عذرخواهي مي‌كردم.
در دي ماه 1358، حادثه عجيبي اتفاق افتاد. اين زماني بود كه كارتر سعي مي‌كرد براي خروج از اين مخمصه از كانال‌هاي مختلف، راهي بيابد. يكي از دوستانم چندين بار از من خواست تا در آپارتمانش در شمال تهران با وي ملاقات كنم. ولي هر بار اين تقاضا را رد مي‌كردم تا اينكه يك شب وقتي در سفارت بودم به من تلفن زد و تقريبا با التماس از من خواست به ديدندش بروم. گفت كه مسئله مهمي است. فكر مي‌كردم مي‌خواهد درباره يك موضوع خانوادگي صحبت كند. بنابراين موافقت كردم كه چند دقيقه‌اي به او سر بزنم.
اين دوست در آمريكا تحصيل كرده و پس از پايان تحصيلاتش به ايران بازگشته بود. درباره موضوعات مختلف صحبت كرديم تا اينكه از او خواستم اصل مطلب را بگويد. بايد يك ساعت بعد به سفارت باز مي‌گشتم. آنگاه او درباره يكي از دوستان ايراني‌اش در آمريكا كه با او تماس دائم داشت، توضيحاتي داد. دوست او عقيده داشت به دليل ارتباطات قوي‌اي كه با كنگره آمريكا و جاهايي ديگر دارد، در صورتي كه ما موضع خود را ملايم تر كنيم، مي‌تواند بر آنها تاثير بگذارد.
خيلي سريع به اشتباه خود پي بردم. من فكر مي‌كردم او مي‌خواهد درباره مسايل خانوادگي‌اش با من صحبت كند. گفتم در اين مورد اجازه صحبت با هيچ كس را ندارم و اگر نيت او را مي‌دانستم هرگز به ديدنش نمي‌آمدم.
ناگهان تلفن زنگ زد. دوستم گوشي را برداشت و بعد از صحبت با طرف ديگر، گفت: «خودشه. آقاي ….! همون مردي كه درباره‌اش صحبت مي‌كردم. چه حسن تصادفي! او خيلي مايل است كه خودش با شما صحبت كند.»
براي لحظه‌اي خشكم زد. اسمش خيلي آشنا بود. به سرعت خاطراتم را زير و رو كردم تا به ياد بياورم اين اسم را قبلا كجا ديده يا شنيده‌ام. دوستم گوشي را در دست داشت:‌ «تلفن راه دوره. ديگه وقت رو تلف نكن.»
نمي‌توانستم تكان بخورم. چشمهايم را بسته بودم تا افكارم را متمركز كنم. بالاخره موفق شدم.
«اسم كوچكش فريدونه. مگه نه؟»
«بله فريدونه. مي‌شناسيش؟ خوبه. زودباش. پشت خطه.»
گفتم: «او را خيلي خوب مي‌شناسم» و از دوستم خواستم به او بگويد گوشي را بگذارد و دوباره زنگ بزند. دوستم با اكراه اين كار را كرد؛ از اينكه رويش را به زمين انداخته بودم متعجب و ناراحت به نظر مي‌رسيد.
خيلي سريع برايش توضيح دادم كه اسمش را در برخي از اسناد سفارت ديده‌ام. اين مرد، يعني فريدون، رهبر يك گروه ميليشياي كوچك ضدانقلابي بود و در نخستين ماه‌هاي پس از سقوط شاه با دفتر سازمان سيا در تهران ارتباط نزديك داشت. دوستم خيلي تعجب كرد. «مطمئني همونه؟»
«نام و نام خانوادگي‌اش كه همونه. باهاش قطع رابطه كن.»
قبل از اينكه به سفارت بروم به او توصيه كردم: «با اين جور افراد قاطي نشو.» او ديگر هرگز درباره فريدون صحبت نكرد.

*****************************************************************************************************

در نظام سازماني ما همه تصميمات اصلي را شوراي مركزي مي‌گرفت. اين شورا متشكل از پنج نماينده از چهار دانشگاهي كه در اشغال سفارت شركت داشتند و آقاي موسوي خوئيني‌ها بود.
پس از شوراي مركزي 6 كميته فرعي قرار داشت. كميته عمليات مسايل امنيتي داخل سفارت را اداره مي‌كرد و كميته اسناد مسئوليت ترجمه، افشا و انتشار اسناد به دست آمده و بازسازي شده را برعهده داشت. كميته روابط عمومي مصاحبه‌هاي رسانه‌اي را برگزار كرده، تماس با مردم و تشكيل جلسه با مقامات را برعهده داشت؛ كميته خدمات، غذا و ساير ملزومات اساسي را تهيه مي‌كرد و كميته اطلاعات مسئول اطلاعات و امنيت بود. كميته امور گروگان‌ها نيز با كليه مسايل مربوط به گروگان‌ها سر و كار داشت.
هر يك از اعضاي شوراي مركزي بايد از طريق جلسات مداوم كه هر دو هفته يك بار برگزار مي‌شد، نظرات دانشگاه خود را جمع‌آوري مي‌كرد. در اين جلسات پرسش‌هايي درباره مسايل داخلي يا خارجي مطرح و درباره آنها تصميم‌گيري مي‌شد. به هر يك از دانشگاه‌ها محلي در داخل سفارت اختصاص داده شده بود. جلسات دانشجويان دانشگاه پلي تكنيك معمولا در طبقه همكف ساختمان ويزا صورت مي‌گرفت. در آنجا برادران و خواهران در دو. گروه روي زمين مي‌نشستند و درباره مسايل جاري بحث و تبادل نظر مي‌كردند.
جلسات با گزارش كوتاه عضو شوراي مركزي به دانشجويان آغاز و به دنبال ان پرسش و پاسخ و پيشنهادهايي مطرح مي‌شد. موضوعات مورد بحث، از مسايل ساده رفاهي گرفته تا مسايل پيچيده‌اي از قبيل سياست جهاني را در بر مي‌گرفت. هر دانشجو مي‌توانست نظر موافق يا مخالف خود را ابراز كند و درباره هر موضوعي كه مي‌خواهد پيشنهاد دهد. هر پيشنهادي به بحث گذاشته شده و پس از توافق همه يا اكثر دانشجويان، به شوراي مركزي ارايه مي‌شد.
همچون هر گروه ديگر _ به ويژه جوانان كه سال‌هاي حساسي را پشت سر مي‌گذارند _ اختلاف‌نظر‌هاي شديد و حتي برخوردهاي شخصي نيز روي مي‌داد. ولي اين رخدادها بسيار نادر و تقريبا همگي به مسائل سياسي مربوط مي‌شد. به خصوص 4 نفر از دانشجويان دانشگاه تهران را به خاطر دارم كه حتي درباره جزيي‌ترين مسائل مخالفت و بين دانشجويان دودستگي ايجاد مي‌كردند. در يكي از جلسات عمومي، بيش از 300دانشجو رأي دادند كه آنها سفارت را ترك كنند.
زندگي در لانه جاسوسي صبح زود شروع مي‌شد. در ساعت 6 صبح، واحد امور گروگانها سرگرم درست كردن صبحانه براي آنها بود. واحد تداركات بين دانشجويان نان، شير و پنير پخش مي‌كرد. واحد عمليات ساعت 7 به تعويض شيفت مي پرداخت و واحد اسناد نيز يك ساعت بعد كار خود را شروع مي‌كرد. واحد روابط عمومي هم از صبح زود سرگرم تهيه مقدمات مصاحبه‌ها كه معمولا قبل از ساعت 9 آغاز مي‌شد بود.
معمولا به دليل نهباني شيفت شب، تا ساعت 8:30 مي‌خوابيدم. تا آن زمان كه اكثر خواهرها در خوابگاه‌هاي ساختمان ويزا بيدار شده و خود را براي شروع كار آماده مي‌كردند قبل از طلوع آفتاب همگي نماز صبح را فرادا مي‌خوانديم. زنگ تلفن مسئول واحد روابط عمومي علامت اين بود كه خبرنگاران رسيده‌اند و بايد به آنجا مي‌رفتم.
روزهاي دوشنبه و پنجشنبه روزه مي‌گرفتيم. بنابراين در آن روزها از صبحانه خبري نبود. براي ما روزه گرفتن نوعي عبادت و انضباط معنوي و جسمي بود. عقيده داشتيم باكنترل نفس خويش بيشتر مي‌توان از عقل و منطق در زندگي پيروي كرد. وقتي روزه مي گرفتيم گويي خودخواهي ها كنار گذاشته شده و به خدا نزديكتر مي‌شديم. روزه به ما احساس سبكي و نشاط معنوي مي داد.
در ساير روزها وقتي روزه نبوديم صبحانه ساده‌اي مي خوريم نان، پنير، چاي يا شير. آنگاه براي آغاز يك روز پر كار به واحدهاي خود مي رفتيم. كارهاي خانه‌داري را نيز به تساوي تقسيم كرده بوديم و هر دانشجو پسر يا دختر، بايد اتاقها را دوبار در ماه تميز مي‌كرد. هنگام ظهر صداي اذان در فضا طنين مي‌انداخت. معمولا هر كاري داشتيم متوقف مي‌كرديم تا به وضو و نماز برسيم جمعه ها در مجتمع جلوي در جنوبي يا زمين ورزش نماز جمعه برگزار مي كرديم. البته كساني كه مسئوليت هاي حساسي داشتند يا نگهبان بودند نمي‌توانستند به ما ملحق شوند.
در اسلام برگزاري نماز جماعت دلايل و فوايد زيادي دارد. از جمله اينكه وقتي جامعه‌اي داراي اصول و هدف مشتركي باشد اتحاد و يگانگي آن تضمين مي شود. بهترين راه براي نيل به اين هدف نماز جماعت است.
بين نمازهاي ظهر و عصر، آقاي خوئيني ها حدود 20 دقيقه براي ما صحبت مي كرد. موضوعات معمولا درباره معنويات و اخلاق وگاه مسائل سازماني يا سياسي بود. اگر بخواهيم بر دشمن خارجي پيروز شويم بايد شخصيت خود را قدرتمند ساخته و در عين حال خودخواهي رااز خود بزداييم. نبايد فكر كنيم چه چيزي براي «من» خوب است بلكه بايد به اين بينديشيم كه چه چيزي براي «ما» جامعه و بشريت خوب است و رضاي خا را به همراه دارد.
بسياري ممكن است از چنين اهدافي دم بزنند. مشكل وقتي است كه بخواهيم مجموعه‌اي از ارزشها را در زندگي خود به كار بنديم.
يك ضرب المثل فارسي كه امام نيز بدان اشاره مي‌كردند مي گويد: ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه دشوار. دليل اشاره به اين مسائل اين است كه درجريان انقلاب اشغال سفارت و در دورانجنگ باعراق با مردمي عادي مواجه شدم كه توانستند بر تمايلات فردي غرور و اميال خودخواهانه خود غلبه كنند. آنان به قيمت محروميت خود راحتي و شادماني را براي ديگران به ارمغان آوردند.
پس از نمازظهر به جز روزهايي كه اكثر دانشجوها روزه بودند در رستوران سفارت ناهار مي خورديم. گروه‌هايي از دانشجويان به نوبت غذا را سرو مي كردند و ظرفها را مي شستند. گرو ما هر ماه دو بار بايد ظرفها را مي شست. هر بار شستن ظرفها به چهار ساعت كار خسته كننده نياز داشت و هميشه بشقاب‌هاي نشسته زيادي باقي بود.
در هنگام صرف غذا نيز همچون بيشتر فعاليت هاي ديگر زنان و مردان از هم جدا بودند. زنان دانشجو در طبقه بالاي اتاق غذاخوري و مردان در طبقه پايين مي نشستند.
كنار در ورودي اين اتاق تابلوي اعلاناتي نصب كرده بوديم كه جديدترين بيانيه‌ها يا مقالات جالب روزنامه‌ها بر آن نصب مي شد پس از يك ماه چيز جديدي به چشم‌مان خورد. هر روز ظهر كاريكاتوري بر روي تابلوي اعلانات ديده مي شد. ابتدا هيچ كس نمي دانست چه كسي كاريكاتور را كشيده و نصب كرده است. اين كاريكاتورها نگاهي طنزآميز به مسائل داخلي دانشجويان در سفارت و مسائلي ملي و بين المللي داشتند.
كاريكاتوريها هيچ وقت از يك صفحه بزرگ تر نبودند ولي پيامي كه منتقل مي‌كردند همواره موجز و روشن بود. هنوز يكي از آنها را به خاطر دارم كه يك گروگان و نهبانش را نشان مي داد. نگهبان به خواب رفته بود و گروگان او را بيدار مي كرد كه او را تا حمام همراهي كند. همين طور كاريكاتور ديگري كه در آن گروگاني با ظاهر آراسته و غذاي خوشمزه‌اي در پيش رو از دانشجويي بي رنگ و رو مي پرسيد: كي گروگان كيه؟ علاوه بر ارزش هنري كاريكاتورها، محتواي آنها نيز نشان دهنده انديشه اي بود كه مي‌توانست رخدادها را با ديدي نقادانه و در عين حال طنز آميز تحليل كند.
طولي نكشيد كه هويت اين هنرمند فاش شد. او يكي از خواهران دانشجوي دانشگاه ملي بود. اين كاريكاتورها در آن امواج مبارزات سياسي همواره يكي از عوامل شادابي ما به شمار مي رفت. كارهاي هنري او بازاري نيز پيدا كرد و بعدها فهميدم برخي از كارهايش را بدون اجازه مورد استفاده قرار دادند. روحيات شاد و طنزآميز در هر شرايطي توان شكوفايي دارند به شرط اينكه بتوان عينك هاي سياسي را از چشم برداشت و به مسائل با ديدي انساني تر نگريست.
گاهي اين روحيات به اشكال ديگري جلوه گر مي شد. مثلا نگهباني كه يكي از جدي ترين مسئوليت‌هاي ما بود.
هر دو ساعت طي شبانه روز گروهي متشكل از 60 دانشجو در محل هاي نگهباني در مجتمع يا در اتاق گروگانها مستقر مي شدند. هر يك از آنها يك بي سيم و يك اسلحه ژ-3 داشت كه سپاه تأمين كرده بود. اگرچه بدون اسلحه وارد سفارت شده بوديم ولي اينك نياز به تدابير امنيتي شديد در مجتمع گشت هاي مسلح را ضروري مي ساخت در عين حال افراد سپاه در خارج از ديوارهاي سفارت نگهباني مي دادند.
در هنگام نگهباني كه كار كسالت آور و خسته كننده اي بود برخي از دانشجويان از بي سيم علاوه بر پيام‌هاي امنيتي متداول براي تبادل جملات سرگرم كننده و خنده آور و حتي نمايش هاي كوتاه نيز استفاده مي‌كردند.
يكي از دانشجوياني كه معمولا در ساعات اوليه صبح نگهباني مي داد استعداد عجيبي در نمايش هاي راديويي في البداهه داشت. واحد عمليات از او مي‌خواست كه از مسخره بازي دست بردارد ولي چيزي نمي‌گذشت كه اين حس دوباره بر او مسلط مي‌شد. در شب‌هاي سرد زمستان با صداي باد و دندانك زدن برنامه‌اش را آغاز مي‌كرد. آنگاه با صدايي لرزان فاجعه‌اي را تشريح مي‌كرد كه براي دانشجويي نگهبان اتفاق افتاده است. باغ كوچكي در مركز سفارت قرار داشت و ما آن را جنگل مي‌ناميديم. نگهبان داستان او معمولا در اين باغ هنگام توفان و برف و بوران گرفتار مي آمد. از آن سو صداي غرش جانوران گرسنه اي به گوش مي‌رسيد كه قصد حمله به قهرمان يخ زده را داشتند البته در پايان معلوم مي شد كه دليل يخ زدن نگهبان بيچاره سوراخ سوراخ بودن كت و جوراب‌هايش است.
از جنگل كه البته چيزي بيش از باغ كاج نبود خاطرات جالبي داشتيم. بعدازظهر يكي از روزهاي بهاري مشغول نگهباني و منتظر يكي از دوستانم بودم كه گروهي از خواهران پلي تكنيك ناگهان از راه رسيدند. آنها به درخت توت سياهي اشاره كرد و از من خواستند در چيدن توت هاي شيرين و رسيده كه ظاهرا تنها روي بلندترين شاخه‌ها مي روييد كمكشان كنم. آنها مي‌خواستند مقداري از اين توتها را براي نگهبانان سپاه كه بيرون سفارت كشيك مي دادند ببرند. عذرخواهي كردم و گفتم در حال نگهباني هستم. اما آنها اصرار كرده و گفتند فقط چند دقيقه طول مي كشد نتوانستم رويشان را زمين بيندازم.
اگرچه خوب از درخت بالا نمي رفتم اما حداكثر سعي خود را كردم وقتي سبدي را كه داده بودند تانيمه پر شد چشمم به برادر حسين از مركز اسناد افتاد كه از اقامتگاه خارج مي شد. سعي كردم بين برگ هاي درخت پنهان شوم ولي بي فايده پرسيد: بالاي درخت چه كار مي‌كنيد؟ فكر نمي‌كردم اين قدر برده شكم باشيد.
سعي كردم توضيح دهم كه به گروهي از خواهرها كمك مي‌كردم ولي آنها ناپديد شده بودند. او دور شد درحالي كه از ديدن يكي از جدي‌ترين خواهرها روي درخت توت متعجب شده بود.
چند دقيقه بعد از رفتن او ماشين واحد عمليات را ديدم كه هر از گاهي امنيت سفارت راكنترل مي‌كرد. هميشه بدشانسي‌ها پشت سر هم مي آيند. ماشين داشت يكراست به طرف من مي‌آمد و من هنوز روي شاخه هاي بالايي درخت بودم.
برادر عباس وراميني فرمانده واحد عمليات از ماشين پياده شد گفت: نگهبان اينجا كيه؟ و با بي سيم فهرست نگهبانها را كنترل كرد. پاسخ را شنيدم نام دوستم و من به عنوان جايگزين او. خيلي سعي كردم جلوي خنده ام را بگيرم. برادر وراميني كه با نگاهي تعجب زبده به اطراف مي نگريست اسلحه ژ-3 را از جايي كه گذاشته بودم برداشت و سوار ماشين شد و رفت. ساكت ماندم. اثري از خواهرها نبود. چيدن توت را تمام كردم و پايين آمدم. آن وقت خواهرها دوباره پيدايشان شد.
پرسيدم وقتي بايد از من دفاع مي كرديد كجا بوديد؟ حالا همه در سفارت مي گويند در زمان نگهباني از درخت بالا مي رفتم. آنها با خنده توتها را گرفتند تا به نگهبان‌هاي سپاه در خارج از در اصلي بدهند. به طرف واحد عمليات رفتم تا اسلحه‌ام را پس بگيرم. در نيمه راه برادر ورايني مرا ديد. گفت كجا بوديد؟
در حالي كه سعي مي كردم چهره متعجبي به خود بگيرم پرسيدم: چطور مگر؟ طوري شده؟
پوزخندي زد و اسلحه‌ام را به من داد. اين پايان ماجرا بود.ولي بايد چند نكته ديگر نيز درباره برادر وراميني بگويم.
او از دانشجويان ممتاز جامعه شناسي دانشگاه ملي بودكه در امور نظامي اموزش هاي لازم را ديده و توان بالايي دراين زمينه داشت. عباس جواني سخاوتمند، صادق و با اخلاص بود. او در سازمان هاي خيريه داوطلبانه فعاليت ودر اوقات فراغت كودكان يتيم را مورد مراقبت قراد داده و آنها را آموزش مي داد. او شخصيتي محبوب متواضع و محكم بود و هميشه براي ما يك الگو محسوب مي شد.
برادر وراميني تا آغاز جنگ با ما بود و بعد براي دفاع از كشور در برابر متجاوزان عراقي به نيروهاي داوطلب سپاه پيوست. او از سال 1359 تا 1363 فعالانه خدمت كرد و به سرعت به فرماندهي تيپ رسيد. شجاعت او در ميدان‌هاي رزم و زير آتش عراقيها، افسانه‌اي بود. در سال 1362 با يكي از دانشجويان ازدواج كرد ولي حتي اين پيوند نيز نتوانست او را از جبهه‌هاي نبرد دور كند. براي همسرش توضيح داد كه عشقش به خدا و ميهن والاتر از عشقش به اوست. به او گفت: صدايي مرا به سوي خودمي خواند: صداي خالقم و من بايد به او لبيك بگويم.
برادر وراميني تنها يك هفته با همسرش زندگي كرد. قرار بود عمليات جديدي آغاز شود پس او را ترك گفت و به جبهه رفت. عباس وراميني يك سال بعد در حالي كه رهبري گروهي از نيروهاي داوطلب را عليه متجاوزان عراقي بر عهده داشت به درجه شهادت رسيد. او هرگز پسرش را كه به ياد او عباس نام گرفته بود نديد. شايد اين هم نشاني از عشق او به ايثار بود و مرگش بالاترين اين ايثارها، شهيد وراميني قهرمان نسل جوانتر در جستجوي معناي زندگي است و همواره الگو خواهد ماند.
ممكن است درك پيام او براي جوانترها مشكل باشد. ولي اين پيامي است كه به هيچ زمان مكان يا مليتي محدود نيست، بلكه به همه انسانها تعلق دارد. ما وظيفه داريم داستان افرادي همچون عباس وراميني را براي نسل جديد در ايران يا ساير نقاط جهان بازگو كنيم. اگرچه براي موفقيت در اين مسير بايد راه‌هاي جديدي بيابيم تا داستان زندگي او را به داستان آنها تبديل كنيم. به بياني ديگر آن رابه زبان روز و در چارچوب قالب‌هاي نو روايت كنيم. اين يكي از بزرگترين وظايفي است كه اكنون بر عهده ماست.

*****************************************************************************************************

دانشجو هر جا برود كتاب و درس هم همراهش است. چند هفته بعد لانه جاسوسي را به مجموعه اي از سالن‌هاي سخنراني تبديل كرديم. اين طور به نظر مي رسيد در آنجا علاوه بر وظايف روزمره خود و حتي مهمتر از اين وظايف برگزاري كلاس‌هايي بود كه هر بعدازظهر تشكيل مي‌شد و سخنرانان آن را خود انتخاب و دعوت مي‌كرديم. اگرچه بيشتر اعضاي گروه ما از دانشكده‌هاي مهندسي و حقوق بوده و دانشجويان رشته پزشكي نيز نمايندگاني داشتند اما اين كلاسها بر مسائل كلي‌تر و عميق تري تأكيد داشت.
حجت الاسلام موسوي خوئيني‌ها مجموعه سخنراني هايي را درباره تحليل خط امام و مسائل معاصر ارائه كرد. اين فرصتي براي ما بود تا هوش و ذكاوت استاد و تسلط وي را بر شيوه‌هاي متعدد كاربرد مذهب در زندگي امروز بشر دريابيم. بشري تشنه بهبود و پيشرفت در دوران جديد و نيازمند ارائه راه‌حلها براي مقابله با مشكلات جديد.
بخشي از اين دوره شامل بحث‌هاي پرشور بين دانشجوياني بود كه با بيشتر تئوري‌هاي موجود آشنايي داشتند. اكثر آنها با ماركسيسم و تاريخ كمونيسم آشنا بودند. بسياري در غرب زندگي كرده و به روح غالب زندگي غربي آشنايي داشتند. آنها تجربه كرده بودند كه چگونه جوانان به انتخاب زندگي بي بند و باري ترغيب مي شوند كه تنها انگيزه آن لذت است. با اين اميد كه اين لذايذ روح و وجدان نا آرام آنها را تسكين دهد.
يكي ديگر از كلاسها، درس اخلاق حجت‌الاسلام حائري شيرازي بود كه بعدها اما جمعه شهر شيراز شد. سخنراني‌هاي او بر ابعاد سرشت انسان و اينكه چگونه هر فردي بايد خويشتن را از بند اميال و هوس هاي نفساني برهاند متمركز بود.
تحليل سياسي و روابط بين الملل موضوع مجموعه ديگري بود كه گروهي از متخصصان دانشگاه‌ها ارائه مي‌دادند.
پس از كلاس‌هاي حجت الاسلام موسوي خوئيني‌ها، پرطرفدارترين كلاسها شايد كلاس درس دانشجويي به نام سعيد حجاريان بود. حجاريان حتي در زمان دانشجويي، توانايي شگرفي براي تحليل و پيش بيني رخدادها داشت. سخنراني‌هاي وي بسيار پرطرفدار و يكي از نقاط قوت برنامه‌هاي درسي ما بود.
وقتي بالاخره مشخص شد كه ممكن است اشغال سفارت مدتها به طول انجاميد بيشتر ما از دانشگاه‌هاي خود درخواست مرخصي يك ساله كرديم. با اين درخواست موافقت شد. پس از آن انقلاب فرهنگي ايران كه در سال 1360 رخ داد باعث شد همه دانشگاه‌هاي كشور يك سال ديگر نيز تعطيل شوند.
رژيم شاه نظام آموزشي عجيبي ايجاد كرده بود. جوانان ايران آمادگي پاسخگويي به نيازهاي كشور را نداشتند و براي اين كار آموزش لازم را نمي‌ديدند. در واقع روانشناسي آموزشي در ديكتاتوري پهلوي براي ايجاد گرايش انفعالي و وابسته در دانشجويان طراحي شده بود.
در بهترين حالت ورود تكنولوژي وعلوم به كشورهاي در حال توسعه نبايد موجب ورود فرهنگ كشورهاي توليدكننده بشود. از طرف ديگر هر كشوري بايد از اعتماد به نفس كافي براي استفاده از تكنولوژي و علوم به عنوان ابزاري براي توسعه توانمندي‌هاي فكري و توليدي خويش برخوردار باشد. اما شاه هر چيزي را كه غرب به او تحميل مي‌كرد كوركورانه و بي‌چون و چرا مي‌پذيرفت. انقلاب فرهنگي تلاشي براي معكوس ساختن اين روند احياي اعتماد به نفس و رهايي دانشجويان و استادان براي دنبال كردن علم در جهت منافع ملت بود.
اين حركت انگيزه ملموس‌تري نيز داشت. پس از سقوط رژيم پهلوي و انحلال ساواك با فضاي آزادي كاملي كه بر كشور حكمفر ما شد، گروه‌هاي سياسي مختلف، از ماركسيستها گرفته تا گروه‌هاي طرفدار آمريكا از دانشگاه‌ها به عنوان ستادهاي فرماندهي ايدئولوژيك و حتي پادگان و انبار اسلحه استفاده مي كردند. در يك مورد، يكي از گروه‌هاي چپ گرا دو كاميون مهمات وارد دانشگاه تهران كرد.
اين مسايل جنبش مقاومتي را پديد آورد. جنبشي در بين دانشجويان و استاداني كه مي‌خواستند دانشگاه در خدمت كشور باشد، در خدمت قدرت‌هاي خارجي. در يك سالي كه دانشگاه تعطيل بود، گروه‌هايي از استادان و دانشجويان به همراه يكديگر سرفصل‌هاي درسي جديدي را طراحي كره و اصول دگرگوني فرهنگي را ترسيم نمودند. برخي ديگر از دانشجويان نيز از اين فرصت بهره برده و داوطلبانه به خدمت در روستاهاي دور افتاده پرداختند. آنها در آن دوران به آموزش مردم، احداث مدارس و مراكز بهداشتي همت گماردند.
با تعيين اهداف آموزشي جديد، بخش عمده‌اي از برنامه درسي تغييركرد. دوره‌هاي جديد اخلاق و معارف اسلامي در سر فصل ها گنجانده شد. آن دسته از اعضاي هيئت علمي و گروه‌ها و احزاب دانشجويي كه با اين تغييرات موافق نبودند، داوطلبانه دانشگاه را ترك كردند يا اخيارج شدند.
يك سال بعد، دانشگاه‌ها بازگشايي شد. اين وظيفه سنگيني بود و موفقيت آن به اعتقاد دست‌اندركاران نسبت به ضرورت اجراي آن بستگي داشت. آيا انقلاب فرهني ايران توانست به اهداف خود دست يابد؟ گرچه منش دانشجويان، در دو دهه نخست انقلاب اسلامي نشانگر تداوم روحيه پرسشگر و حفظ توان و انرژي آنان است، اما شايد براي قضاوت در اين مورد هنوز زود باشد. دگرگوني‌هاي فرهنگي كه قصد ايجاد آن را داشتيم چندين نسل به طول خواهد انجاميد و در اين روند بايد با چالش تغيير مانه نيز رو به رو شد.

******************************************************************************************************

پس از واقعه طبس، وقتي گروگان‌ها در سر تا سر كشور پراكنده شدند، شرايط زندگي در سفارت به طور قابل توجهي تغيير كرد. از آنجا كه ديگر در داخل مجتمع هيچ گونه تهديد امنيتي وجود نداشت، به حضور دانشجويان بسيار كمتري نياز بود.
بعدها، وقتي جنگ آغاز شد، همه دانشجويان، اعم از زن و مرد، طي چند سري در پارك چيتگر- يكي از پاركهاي اطراف تهران – آموزش نظامي 3 روزه‌اي را بطور فشرده گذراندند. طبيعتا فرمانده ما برادر عباس وراميني بود. از نظر او آموزش نظامي امري بسيار جدي تلقي مي‌شد. اين دوره‌هاي سه روزه آموزش نظامي بسيار دشوار بود. اگر چه بالاخره با آن كنار آمديم. زنان نيز دقيقا همان برنامه مردان را اجرا مي‌كردند و آموزش آنان كوتاه‌تر يا آسان‌تر نبود.
در نخستين روز آموزش، دير رسيدم و بنابراين تنبيه شدم. مجازات من يك ساعت نگهباني اضافي در شيفت شب بود كه در مجموع سه ساعت مي‌شد. چادرها را در مجتمع برپا كرده و لباس رزم كامل پوشيده بوديم. آن شب باران مي‌آمد و من در سرماي ملموسي نگهباني مي دادم.
پس از پايان نگهباني، به چادر رفته، چكمه‌ها و پالتويم را درآوردم و به خواب عميقي فرو رفتم. ولي اين تخلف از دستورات فرمانده بود. او گفته بود هميشه بايد هوشيار باشيم، با چكمه بخوابيم و هنگام خواب اسلحه نزديك سرمان باشد.
يك ساعتي نگذشت كه با صداي شليك اسلحه‌هاي خودكار از خواب پريدم. يكي فرياد مي‌زد:« به ما حمله شده» و قبل از اينكه بفهمم چه اتفاقي افتاده صداي برادر وراميني را شنيدم كه دستور مي‌داد به صف شويم، ناگهان يك گلوله گاز اشك آور به داخل چادر پرتاب و گاز خفه كننده‌اي هوا را پر كرد. اين يك تمرين حمله همه جانبه در ساعت 4:30 صبح بود.
همه اسلحه‌هاي خود را برداشته و با سرعت به طرف نقطه تجمع مي‌رفتند. همه به جز من. هنوز سرفه كنان و در حالي كه اشك از چشمانم سرازير بود داشتم با نوميدي به دنبال چكمه‌هايم مي‌گشتم. در حالي كه تنها يك لنگه چكمه در دست داشتم به انتهاي صف پريدم و اميدوار بودم برادر وراميني مرا نبيند. اما او با دقت مرا زير نظر داشت. آنگاه به گروه دستور داد به ستون دو باي تمرين صبحگاهي بشتابند. از ديگران عقب ماندم تا چكمه‌هايم را به پا كنم. يك بار ديگر جريمه شدم. برادر وراميني مرا براي تاخيرم جريمه كرده و يك ساعت ديگر از خواب شبانه‌ام را گرفت.اگرچه سه روز براي آموزش نظامي زمان بسيار كوتاهي بود،ولي من با معناي انضباط نظامي آشنا شدم.

******************************************************************************************************

وقتي عراق تجاوز خود را آغاز كرد، مطمئن بوديم اين كار به خواست آمريكا انجام شده است. روشن بود كه صدام از حمايت همه متحدان غربي برخوردار است و ما بايد به تنهايي مقاومت كنيم. سيل جوانان داوطلب با انگيزه عشق به دين و ميهن بدون هيچ اجباري راهي جبهه‌ها شد.
زندگي در پشت جبهه جذابيت‌هاي خود را داشت: خانه، گرمي خانواده، يا حتي ازدواج. مدرسه و لذت يادگيري و مطالعه، زندگي و ميل شديد به زنده بودن.
در سوي ديگر جبهه و خاطراتش، بمب و گلوله، مجروحين و شهدا بودند. كمتر كسي سالم از جبهه باز مي‌گشت. هر چه به خطوط مقدم نزديك‌تر مي‌شدي، خطربيشتر احساس مي‌شد و هر چه جاذبه زندگي بيشتر بود، عطر خانه خوشبوتر به نظر مي‌رسيد.
بدين ترتيب دو نيرو بر يك نسل اثر مي‌گذاشت: جاذبه قدرتمند زندگي و كشش مقاومت ناپذير جاودانگي. هر روز امواج داوطلبان جوان به نداي روح نزديك‌تر و از جاذبه‌هاي زندگي مادي دورتر مي شدند. به نظر مي‌رسيد نيرويي تزلزل ناپذير آنها را به سوي خود مي خواند، نيرويي كه آن را عشق امام حسين(ع)- الگوي همه شهيدان و رزمندان – مكي ناميدند. زندگي مادي نمي‌توانست در برابر قدرت اين جريان مقاومت كند. بنابراين بسياري از دانشجويان گروه نيز به اين حركت پيوستند.
« هرگز مپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شدند مرده‌اند. بلكه آنان زنده جاويدند و ليكن شما اين حقيقت را در نخواهيد يافت.»
جامعه شناسان بايد درباره روان شناسي داوطلبان جوان ايراني در هشت سال دفاع مقدس مطالعه نمايند. احساس دروني آنان به زندگي، اعتقادات‌شان و رفتار و منش آنان، به ندرت در ادبيات و رسانه‌هاي معاصر جهان مطرح شده است. رفتار آنان و شيوه‌هاي تفكر و زندگي اين جوانان براي دنيا كماكان ناشناخته است، شايد براي نسل دوم ايرانيان نيز. در حالي كه واژگان فرهنگي آنان در جبهه‌هاي نبرد واژگاني منحصر به فرد بود.

ادامه دارد

«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *