تیتر خبرها

از «تسخير لانه جاسوسي آمريكا» تا « كردستان»

از «تسخير لانه جاسوسي آمريكا» تا « كردستان»

مليحه نيشابوري  – قسمت پاياني

 خبرگزاري فارس: تاريخ انقلاب اسلامي پر از فراز و فرود است. لحظاتي كه اگر آ نها را از شاهدان ماجرا جويا نشويم شايد در فرصت هاي بعدي ديگر خيلي دير باشد. اين گفتگو در نظر دارد تنها برگي از تاريخ انقلاب را براي مخاطبين خود ورق بزند. در قسمت ابتدايي اين گفت‎وگوي 3 ساعته، پيرامون خاطرات خانم «مليحه نيشابوري» از خانواده و نحوه تحصيل و فعاليت هاي ايشان در ابتداي انقلاب اسلامي صحبت‎هايي شد. آنچه پيش روي شماست خاطرات اين دانشجوي مسلمان پيرو خط امام است از اشغال لانه جاسوسي امريكا و همچنين مقداري از خاطرات ايشان در منطقه كردستان. *فارس: فضاي دانشگاه قبل از 13 آبان 58 چگونه بود؟ نيشابوري: گروه‌هاي دانشجويي خيلي فعال شده بودند و رسما دفتر داشتند و براي جذب دانشجو تبليغات مي‌كردند. بر در و ديوار اعلاميه مي‌زدند، نمايشگاه براي فروش كتاب‌هاي مربوط به خود را مي گذاشتند. مدتي بعد از اينكه از تركمن صحرا برگشتيم، بچه‌هاي انجمن از هم تفكيك شدند، آنهايي كه تمايل به مجاهدين خلق (منافقين) داشتند دفتر “دانشجويان مسلمان ” را تاسيس كردند و از بچه‌هاي انجمن اسلامي جدا شدند. *فارس: اسم “دانشجويان مسلمان پيرو خط امام ” از كجا گذاشته شد؟ نيشابوري: از داخل لانه و قبل از آن همچنين تشكلي وجود نداشت. *فارس: گرايش به سمت مجاهدين خلق (منافقين) يا همان دانشجويان مسلمان زياد بود؟ نيشابوري: آن زمان ديگه هركس كه علاقه داشت عضو مي شد. تنها چند نفر از بچه هاي ما به آنها پيوستند. حتي يكي از دوستان خود من هم جذب مجاهدين خلق (منافقين) شده بود. تا قبل از اينكه آنها اعلام جنگ مسلحانه كنند، با هم سلام و عليك داشتيم. من زياد با آنها چكشي برخورد نمي كردم چون به خاطر حديث هايي كه از طريق دايي جانم از امام صادق شنيده بودم كه با تكذيب كنندگان خداوند بحث مي كردند؛ زياد موافق برخوردهاي قهري نبودم. فكر مي‌كردم اين گروه‎بندي‎ها در عقيده است و نبايد در رفتار ظاهر شود كه به هم بدو بيراه بگوييم. عده‌اي بودند كه معيارشان اين بود، يعني اگر با مجاهدين خلق سلام عليك مي‌كرديم مي‌گفتند: فلاني هم جز آنهاست. اوايل جذب سازمان مجاهدين خلق يك‎سري از بچه‌هاي واقعا خوب ما جذب آنها شدند. يكي از افرادي كه جذب آنها شده بود موقع صحبت كردن با خانم‎ها حتي سرش را بالا نمي‌آورد كه نگاهش به دختر‌ها بيفتد. خوب، من و بعضي از دوستان اميد داشتيم كه بتوانيم آنها را به نيروهاي انقلاب اسلامي بازگردانيم. در ابتدا خيلي از بچه‌هاي مسلمان وجود داشتند كه گول آنها را خوردند فريفته شدند و از دست رفتند اما بعدها آن ميليشيايي كه شكل دادند هرچه آدم غيرمسلمان و به قول معروف مشكل‎داري كه وجود داشت جذب آنها شد . *فارس: چه زماني از برنامه تسخير لانه جاسوسي باخبر شديد؟ نيشابوري: دانشگاه ما از ابتداي تاسيس خوابگاه نداشت. موقع قبول شدنم در دانشگاه پدرم هر ماه هزار تومان پول برايم مي‌فرستاد و از اين جهت تامين بودم، مشكل مالي نداشتم. بعضي وقت‌ها كه براي خريد به بقالي محل مي رفتم عده‌اي از دانشجوها را مي‌ديدم كه يك سير پنير از بقالي قرض مي‌گرفتند تا دانشگاه هزينه دانشجويي را پرداخت كند و آنها قرضشان را پس بدهند. 300 تومان هزينه متفرقه و 350 تومان هم خرج مسكن بود كه هر دانشجو به عنوان كمك هزينه تحصيل دريافت مي‌كرد، البته اين مبلغ لزوما سر وقت و منظم پرداخت نمي‌شد مثلا مهرماه كه مي‌رفتيم سر كلاس، آذر اين پول را به دانشجوها مي‌دادند. به همين دليل مشكلات اقتصادي بچه‌ها هر 4-5 نفر يك اتاق اجاره مي‌كردند. بعد از انقلاب هم دانشجوها رفتند در خيابان طالقاني (تخت جمشيد سابق) در ساختمان يك هتل بود تحصن كردند، مي‌گفتند ما همين جا را به عنوان خوابگاه مي‌خواهيم. بچه‌هاي مذهبي به دليل عقايدي كه داشتند در لابي هتل مي ماندند و همان‎جا مي‌خوابيدند اما بچه‌هاي چپي در اتاق‌هاي طبقات بالا به‎صورت مختلط استراحت مي‌كردند. يادم هست بچه‎ها آن زمان از دستگاه‌هايي تعريف مي‌كردند كه كفش‌شان را واكس مي‌زده. دوستانم به من مي‌گفتند: درسته تو خودت اتاق داري اما بيا اينجا به ما سر بزن. به همين دليل روز 12 آبان با ديگر دوستانم به آنجا رفتيم. هتل كنار ساختمان بنياد شهيد فعلي در خيابان طالقاني بود. وقتي رفتم آقاي “زهدي ” نماينده دانشكده‌مان در شوراي كلي انجمن اسلامي مرا ديد و گفت: خانم نيشابوري چند روز است با شما كاري دارم، فردا صبح زود بياييد دانشگاه “پلي تكنيك ” جلسه عمومي انجمن است. صبح زود رفتم دانشگاه ديدم در يك اتاق نقشه‌اي را به ديوار زده اند و بر روي آن توضيحاتي مي‌دهند. آقايان زهدي و بي‌طرف به عنوان نماينده‌ دانشكده ما و بقيه نماينده‌هاي دانشگاههاي ديگر حضور داشتند. آقاي زهدي نقشه را توضيح مي داد. او تاكيد داشت كه در ابتدا بدون اينكه حساسيتي ايجاد شود به سفارت نزديك شويم. در ضمن مي گفت بايد دور بچه هاي دانشجو را به‎وسيله زنجيره انساني حفاظت كنيم تا كسي وارد اين حلقه نشود. در آن جلسه قرار شد كه بعد از ورود به سفارت اسناد جاسوسي را پيدا و بعد افشاگري كنيم. با قرار دادن تمامي احتمالات فرض بر اين گرفته شد كه مدت ماندن دانشجويان در لانه جاسوسي كوتاه‎مدت خواهد بود. سؤالاتي كرديم و جلسه تمام شد. البته قبلا در انجمن بحث مي‌شد كه امام(ره) در سخنراني هايشان فرموده‌اند دانشجويان بايد كاري كنند، چون تحركاتي هم براي ايجاد و هماهنگي در رابطه با امريكا در دولت موقت انجام شده بود. آقاي “بازرگان ” روشش گام به گام و آهسته بود، اين روش با انقلاب سازگاري نداشت. مسائلي همچون 28 مرداد 32 به دليل كودتا و بازگرداندن شاه به كشور، كمك و پرورش ساواك، ايجاد خانواده هزار فاميل، ايجاد فرهنگ غربي توسط شاه در ايران و حمايت مستقيم آمريكا از او، همچنين طرفداري از شاه مخلوع در بعد از پيروزي انقلاب و . . . اين گونه مسائل در دل ملت نفرتي تمام‎عيار از آمريكا به وجود آورده بود. اما سياست دولت موقت اين جور به نظر مي آمد كه مي‌خواهد دوباره با آمريكا ارتباط برقرار كند و امام خيلي از اين مسئله ناراحت بودند. ايشان در سخنراني‌هايش خيلي تأكيد مي‌كردند كه دانشجويان مسلمان كاري كنند. به هر حال امام خميني(ره) به عنوان رهبر انقلاب و كشور نمي توانستند مستقيما دستور حمله به سفارتي را بدهند. به همين دليل بچه‎ها برداشت‎شان اين بود كه هركاري عليه آمريكا صورت بگيرد ايشان موافق هستند. هدف ما از اين كار رسوايي آمريكا و عمّالش در ايران بود. آنها اعلام كرده بودند به هر قيمتي كه شده حاضر نيستند منافعشان را از دست بدهند، اين بود كه باعث مي‌شد امام(ره) مي‌گفتند مبارزه با ايالات متحده كار مردم و دانشجوهاست. بچه‌ها اعتقاد داشتند آمريكا در امور ايران واقعا جاسوسي و دخالت مي‌كند اما با اين حال قرار نبود برنامه تسخير لانه به اين عظمت باشد. قرار شد عكس‌هاي امام(ره) را روي لباسمان بزنيم و از دانشگاه پلي تكنيك راه افتاديم به سمت لانه حركت كرديم. شعار “مرگ بر آمريكا ” مي داديم و در گروه‌هاي مختلف به سمت لانه حركت كرديم، گروه ما فقط بچه‌هاي دانشكده علوم بودند. طبق برنامه نزديك ساعت10 صبح گروه‌ها در مقابل لانه به هم ‌رسيدند، مردم هم كم‌كم جمع شدند و شعارهاي “كارتر شاه را پس بده ” يا “دست دولت متجاوز كوتاه بايد گردد ” سر مي‌داديم. وقتي ملت هم با ما قاطي شدند يك خودروي “ريو ” از شهرباني آمد جلوي سفارت ايستاد. چند تا از بچه‌ها رفتند با خوش و بش به ماموران گفتند: كاري نداشته باشيد ما چند دقيقه هستيم و بعد هم مي‌رويم. تا آنها آمدند متوجه جريان بشوند و به خودشان بيايند چند دانشجو از ديوار سفارت بالا رفتند، البته قبلا در جلسات توجيهي تأكيد كرده بودند كه حركت كاملا مسالمت آميز باشد. بچه‌ها در را باز كردند و رفتيم داخل. اصلا به اين فكر نمي‌كرديم چه اتفاقاتي ممكن است برايمان بيفتد. ترس نداشتيم چون شجاعت و اعمال امام(ره) را ديده بوديم. ايشان بر چيزهايي كه اعتقاد داشتند براي اثباتش محكم مي‌ايستاد. كارهاي‌شان اسلامي بود و با تشرع پيش مي رفتند، از طرفي خلاف‌ها و ظلم‌هاي آمريكا را هم به خوبي ديده بوديم و برايمان مشهود بود. وارد كه شديم از قبل قرار بود بچه هاي دانشگاه ما قسمت شمالي سفارت آمريكا را بگيرند. باران نم‎نم مي‌باريد، كاركنان سفارت درهاي ساختمان اصلي را بسته بودند و بچه‌ها تا مدتي نتوانستند داخل ساختمان شوند . آمريكايي ها در اين مدت وقت كردند بعضي اسناد را از بين ببرند، گاز اشك‎آور هم زدند و چشم‌هايمان مي‌سوخت. كارها تقسيم شده بود، قرار بود عده‌اي محافظ دور ساختمان باشند، عده‌اي افراد را دستگير كنند و عده‌اي قرار بود فوري بروند داخل ساختمان اسناد. من قسمت عمليات بودم و با بقيه گروه دور ساختمان را گرفتيم. بعضي از مردم هم داخل آمده بودند. قرار شد براي اينکه كار تنها در دست دانشجويان باشد كارت‌هاي شناسايي صادر شود تا هركس كه از در سفارت خارج شد، بدون كارت نتواند به داخل بيايد. به اين ترتيب افراد متفرقه تا شب خارج شدند. من رفتم خانه “وزيرمختار ” جايي كه بعدا مقر دانشجويان دانشگاه تهران شد. فرش‌هاي نفيسي در آنجا و وسايل خيلي لوكس آنجا بود، البته هيچ كس به وسايل‌ها دست نمي زد. اطراف ساختمان دوري زديم و برگشتيم. مقر ما ساختمان اداري بود كه دستشويي و حمام نداشت اما تنها خوبي‎اش اين بود كه مقر جلوي درب جنوبي بود و در جريان همه رفت و آمدها، نماز جماعت و . . . بوديم. آقاي “رجب بيگي ” از بچه‌هاي دانشجو بود كه جلوي در سخنراني مي‌كرد. شورا كارها را تقسيم كرده بود مثلا بچه‌هاي حقوق قسمت اطلاعات بودند. مسئول ما در عمليات آقاي “زحمتكش ” بود كه معاونش هم “شهيد عباس وراميني ” بودند. آقاي نعمت كه بعدا با يكي از دخترهاي لانه ازدواج كرد هم به عنوان مسئول حضور داشت. قسمت اسناد در اختيار بچه‌هاي پلي تكنيك بود. از افرادي كه به زبان لاتين تسلط داشتند مثل “شيخ الاسلام ” و “رجايي‌فر ” براي ترجمه اسناد استفاده شد. روابط عمومي هم افرادي مانند “خاتمي “، “نعيمي‌پور ” و “امين زاده ” بودند. واحد شورا هم آقايان مانند “بي‌طرف ” و “اصغرزاده ” و . . . حضور داشتند. چون من هيچ وقت پاس درهاي ورود و خروج را نمي‌گرفتم – دوست نداشتم چون بايد چهره‌ها را مي ديديم و كارتها را كنترل مي‌كردم- به همين دليل زياد اسم آقايان را نمي‌دانم. اما پاس جنگل را كه اكثرا دخترها راغب نبودند مي رفتم و به نظرم خيلي بهتر بود. شب اول رفتم در ساختمان “سفيد ” كه گروگان‌هاي زن آنجا بودند. دائم در فعاليت بودم و همه جا مي‌رفتم، جز قسمت اطلاعات با همه گروه‌ها ارتباط داشتم. چون جمعيت گروگان ها زياد بود از من خواسته شد كه 2ساعتي هم آنجا پست بدند بدهم. در حين حضورم در آنجا با خانم “جون وان ” بحثم شد، او مي‌گفت: چرا ما را گرفتيد؟ به او گفتم: چون دولت آمريكا به كسي كه ملت ما بيرونش كرده كمك مي‌كند. (او با زبان فارسي هم صحبت مي‌كرد). او مي گفت: “كارتر ” كه كاره‌اي نيست، همه چيز دست “كيسينجر “، “راكفلر ” و لابي صهيونيست‌ها اصرار كردند و شاه را نگه داشتند. گفتم : بالاخره كارتر كه رئيس جمهور است نبايد اجازه چنين كاري را بدهد. بعد از ساعتي كه در آنجا بودم به شمال سفارت كه چند ساختمان داشت و بچه‌ها قسمتي از آنجا را كرده بودند بهداري رفتم. براي ناهار روز اول از بيرون نان و خرما هماهنگ شده بود كه آوردند . آن روز فقط 2 خرما به من رسيد. بچه‌ها به كميته هم خبر دادند. بعد از ساعتي كه امام اعلام حمايت كردند، بچه‌ها خيالشان راحت شد و اصلا حمايت مستمر امام باعث شد كه ماجراي لانه ادامه‎دار شود. بچه‌ها قبل از اين كار در جلسه اي با آقاي موسوي خوئيني‌ها مطرح کرده بودند و او گفته بود قبل از اين كار به امام نمي‌گوييم چون امكان ندارد ايشان رسما داخل شوند ولي مطمئن باشيد بعد از انجام كار امام تأييد مي‌كنند. كار خدمات دست بچه هاي دانشكده فني بود. من بيولوژي خوانده بودم و رفتم به كمك بچه‌هاي پزشكي . آنجا با دكتر عسگري، شاه زيدي و خانم دكتر طاهره افتخار آشنا شدم. همه آنها سال اول و دوم بودند. آقاي صمدي داروشناسي سال پنجم بود و رئيس بهداري بود. به كمك بچه‌هاي پزشكي مي رفتم به طوري كه همه فكر كرده بودند من جزو گروه آنها هستم. يك روز آقاي وراميني فرستاد دنبالم و گفت: بيا، كارت دارم. وقتي وارد اتاق شدم ديدم خدا به‎خير كند سقف اتاق سوراخ سوراخ است. يكي از بچه‌ها هم افتاده زمين و از درد به خود مي پيچد. آقاي وراميني گفت: خواهر، فكر كنم دستش شكسته. گفتم: خوب، من چكار كنم؟‌ ببريدش بيمارستان من كه پزشك نيستم گفت: شما مگر پزشك نيستيد؟! گفتم: نه . كه آقاي وراميني خيلي تعجب كرد. يكي از گروگان‌ها به نام “اليزابت “، كاردار دوم بود و براي خودش شخصيتي قائل بود . انتظار داشت دولت آمريكا براي آزادي آنها كاري كرده باشد. مجلات و نامه‌هايي كه برايشان مي‌آمد ترجمه مي‌كرديم تا كه جاسوسي در آنها نباشد. راديو هم برايشان مي‌گذاشتند. خانم ديگري به نام “كاترين ” آنجا بود كه خيلي هم چاق بود و مي‌خواست رژيم بگيرد، به همين دليل دستگاه ورزشي برايش برديم. بعد از عيد نوروز 59 كه من رفتم كردستان عده‌اي از آنها را هم پخش كرده بودند. شنيده بودم او آشپزي هم مي‌كرده اما من نديدم و كردستان بودم. اليزابت چند مرتبه به من گفت: بهت آدرس مي‌دهم هروقت آمدي آمريكا بيا پيشم. يك بار از او پرسيدم: به نظرت ما چطور آدم‌هايي هستيم؟ گفت آدم‌هاي خوبي هستيد. اگر نيروهاي ما شما را گرفته بودند پدرتان را درمي‌آوردند نمي‌گذاشتند اين طوري بخوريد و بخوابيد. احمدآقا هروقت از طرف امام مي‌آمدند مي‌گفتند: امام گفتند اينها اسير هستند با آنها خوب رفتار كنيد. سلامتي آنها به خطر نيفتد، ورزش كنند و غذايشان خوب باشد، آنها مهمان شما هستند. احمد آقا مرتب مي‌آمد به ما سر مي‌زد. گاه‎گاهي با آنها صحبت مي‌كرديم. اليزابت مي‌گفت: دولت ما اصلا نمي‌تواند باور كند شما چه برخوردي با ما داريد؟ به او مي‌گفتم: آدرست را به من مي‎دهي تا وقتي آمدم من را تحويل سازمان سيا بدهي؟ مي‌گفت: نه! نه! من اصلا اين كار را نمي‌كنم. كارتر اصلا به فكر ما نيست. *فارس: مي‌شود گفت حضرت امام بعد از اين جريان، تسخير لانه را مديريت كردند؟ نيشابوري: امام بعد از تسخير با سخنراني‌ها و صحبت‌هايشان خط‎مشي كلي را مي‌دادند تا تندروي صورت نگيرد. اگر امام دخالت نمي‌‌كردند جريان همان يكي دو روز تمام مي‌شد. *فارس: بني‌صدر در آن مدت آنجا آمد؟ نيشابوري: او با ما خيلي بد بود. دعوتش كرديم آمد بالاي ساختمان صحبت كرد اما وقتي رژه مي‌رفتيم به بچه ها نگاه نمي‌كرد. *فارس: خاطره‌اي از آن روزها تعريف كنيد. نيشابوري: همان شب اول براي بچه‌ها كارت آماده كردند تا رفت و آمدها كنترل شود. تا مدتي از درب درِ جنوب فقط رفت و آمد مي‌شد تا اينكه فشار جمعيت كه زياد شد كم‌كم به حدي رسيد كه چهار طرف سفارت مردم پر بودند. اين طور كه مي‌شنيدم مي‌گفتند حتي گروه‌هاي سياسي مي‌آمدند و تبليغات خودشان را مي‌كردند. مجاهدين (منافقين) مي‌آمدند و مي‌گفتند: ما در مبارزات ضدامپرياليستي با شما همراه هستيم، بگذاريد ما هم بياييم داخل. ‌چپي‌ها مي‌آمدند اما بچه‌ها مي‌گفتند فقط بچه‌هاي مسلمان حق ورود دارند. هركس هم مي‌گفت دانشجويان پيرو خط امام مي‌گفتيم: نه، تنها “دانشجويان مسلمان پيرو خط امام “. پاس‌ها را كه عوض مي‌كردند بچه‌هاي عمليات مي‌گرداندند. يادم هست شهيد وزوايي هميشه پست دم در جنوبي بود. بعد كه در جنوبي بسته شد. درِ شمالي باز شد براي رفت و آمد دسته‌بندي‌ها كه شد و كارت‌ها هم صادر شد پست‌ها مشخص شد و ساعت‌‌ها هم مشخص شد كه مثلا ما بايد در روز 5 ساعت پاس بدهيم. بچه‌هاي شورا مي‌بايست 2 ساعت پاس بدهند. پاس شب هم داشتيم اما اعضاي شورا چنين چيزي نداشتند. كم كم برايمان سلاح هم آوردند. تا قبل از آن من اسلحه دست نگرفته بودم. ژ3 آوردند و توضيح دادند كه چطور باز و بسته مي‌شود و توضيحات ديگر. بعد هم گفتند براي اينكه غريبه داخل نشود هر شب يك اسم رمز مي‌گذاريم و به نماينده‌ها اعلام مي‌كنيم. آنها هم به بقيه بگويند. به ما آموزش مي دادند كه هركس در هنگام نگهباني نزديك‎مان شد بايد بگوئيم ايست، بعد اسم رمز را از او بپرسيم. اگر درست گفت اجازه مي‌دهيد رد بشود. روز دوم يا سوم بود من پاس جنگل داشتم. يك روز شهيد وراميني به من گفت: خواهر! ما سر پاس جنگل مشكل داريم اين دفعه را شما برويد؛ آنجا نزديك درب درِ شرقي سمت مفتح بود. رفتم پست جنگل و بچه‌هاي عمليات راهنماييم كردند كه چه بكنم. اينها رفتند و من تنها بودم. دم غروب بود ديدم از آن جلو دو نفر به سمتم مي آيند – بعدها فهميدم آنها جزو ضربت عمليات بودند- هرچه گفتم ايست، انگار متوجه نمي شدند و باز جلو مي‌آمدند. مجدد گفتم: اسم رمز؟ اما باز مي‌آمدند اسلحه را مسلح كردم . ديگه روبروي همديگر رسيده بوديم . آمدند جلو و يكي از آنها كلت را جلوي من گرفت و گفت: دست ها بالا. منم در جوابش گفتم: دست‌هاي خودت بالا. گفت: مي‌زنم‌ها. منم گفتم: مي‌زنم. سلاح را از روي تك‎تير درآوردم و روي رگبار گذاشتم. به او هم گفتم: اگر تو شليك كني يك تير است اما من شليك كنم يك خشاب خالي مي‌شود. در دلم هم مي‌گفتم قيافه‌هايشان بچه مسلموني است. دومرتبه گفت: نمي‌اندازي؟ گفتم: نمي‌اندازم. يك دفعه ديدم كه چهره هاشان عوض شد و خودشان را معرفي كردند و گفتند: خواهر خيلي متشكر، قبل از شما هر كس با او چنين برخوردي مي كرديم او فرار مي‌كرد ولي شما ما را مي خواستيد بكشيد. شب‌هاي اول ما خيلي استرس داشتيم چون همش احتمال مي‌داديم آمريكايي ها براي آزاد كردن گروگان‌ها به آنجا بيايند. اطراف درهاي لانه چاه‌ بود كه بچه‌ها درش را برداشتند و داخل آن رفتند . يكي از آن چاه‎ها به كليساي آن طرف چهارراه ختم شد. *فارس: شيرين‌ترين خاطره لانه چيست؟ نيشابوري: خاطراتي كه مربوط به شهيد “شهرام‎فر ” مي شود كه براي آموزش نظامي به لانه مي‌آمدند. خاطرات شيرين ديگر مربوط مي‌شد به زماني كه با احمدآقا صحبت مي‌كرديم. بچه‌ها خيلي زياد جلوي ايشان نمي‌رفتند فكر مي‌كردند شايد زشت باشد. آقاي خوئيني‌ها هم معمولا همراه ايشان بود اما اگر به او سلام مي‌كرديم يا خود احمدآقا حس مي‌كرد كه كسي از ايشان سؤالي دارد حتما جلو مي‌آمدند و صحبت مي كردند. يك روز سلام و عليك كردم و من به ايشان گفتم: احمدآقا، اين درست است كه آدم دانشجوي مسلمان پيرو خط امام باشد اما امام را نديده باشد؟ تا آن زمان هروقت براي ديدار با امام قرعه‎كشي بود اسم درنيامده بود.اين داغ خيلي براي من سنگين شده بود. احمدآقا گفت: ايشان حالشان مساعد نيست و اصلا ملاقات حضوري ندارند اما اگر مي‌تواني فردا بيا جماران من هماهنگ مي‌كنم. اما شما اين جريان را براي كسي نگو. من هم اشتباه كردم و به چند نفر از بچه‌ها كه تا حالا به ديدار امام نرفته بودند جريان را گفتم. يكي از آنها خانم روشندل بود. قرار نبود كس ديگري جريان را بداند. فردا صبح رفتم به مسئولين عمليات گفتم: من مي‌خواهم امروز پاسم را عوض كنم. مسئول پاس‎بخش گفت: مي‌خواهي بروي ديدن امام؟! من برق از چشمانم پريد. گفتم: چه‎طور؟ گفت: اكثر خواهرها امروز آمدند پاس‌هاي خودشان را لغو كردند و گفته اند مي‌خواهيم برويم ديدن امام، ما كه همچين برنامه‌اي نداشتيم. گفتم: من نمي‌دانم چه خبر است ولي من كار دارم و بايد بروم. وقتي رفتم بيرون، ديدم آن دو نفري كه با هم قرار گذاشته بودم تا به ديدن امام برويم يك ميني‌بوس را خبر كرده اند. حتي به خانواده‌هايشان هم گفته بودند. من دل توي دلم نبود . به خودم مي گفتم با اين جمعيت ديگر ما را راه نمي‌دهند. نزديكي محل سكونت حضرت امام رسيديم. دژبان جلوي ماشين را گرفت و پرسيد :كجا مي رويد؟ گفتم : با حاج احمد هماهنگ شده براي ديدار امام آمده ايم. به ايشان بگوييد خواهرهاي پيرو خط امام آمده اند. وقتي احمدآقا خبردار شد و آمد. تا نگاهي به جمعيت انداخت رو كرد به من و گفت: خواهر! اين همه آدم براي چي آورديد؟ گفتم: به جان امام من فقط به دو نفر گفته بودم. حاج احمدآقا گفتند: امام حالشان خوب نيست به همين دليل بي‌سروصدا مي‌رويد ايشان را مي‌بينيد و برمي‌گرديد، صحبت هم نمي‌كنيد. دوربين هم نياوريد امام دوست ندارد عكس بگيرند. من يواشكي دوربين را با خودم بردم، با خودم گفتم اما فلاش نمي‌زنم كه ايشان متوجه شوند. اولين نفر وارد اتاق حضرت امام شدم. ايشان روي تخت دراز كشيده بودند و از اين پارچه هاي يزدي رويشان كشيده بودند. كلاه عرق‎چين هم روي سرشان بود. قبل از اين هميشه با خودم مي‌گفتم: يعني چي كه هر كسي مي‌رود ديدن امام گريه مي‌كند، مگر امام گريه دارد؟ حتي شنيده بودم كه ضدانقلاب مسخره مي‌كرد و مي‌گفت: اينها امام‌شان روضه مي‌خواند و آنها گريه مي‌كنند. با همين رويكرد به ديدن ايشان رفتم. اما نمي دانم چه شد، همين كه نگاهم به صورت ايشان افتاد اشك از چشمانم سرازير شد. امام لبخند مي زدند. ياد دوربين افتادم، هرچه سعي كردم در آن يك ربع كه پيش امام عكس بيندازم نشد كه نشد. ياد حرف حاج احمد آقا افتادم؛ امام راضي نيست كسي از ايشان عكس بگيرد. اين نكته را هم بگويم يك نماز جمعه هم ما در لانه خوانديم و اقتدا كرديم به آقاي طالقاني. يعني در دانشگاه نماز شروع شده بود و صف تا لانه رسيده بود و ما از داخل لانه اقتدا كرديم و نماز جمعه خوانديم، خيلي باشكوه بود. *فارس: از خاطرات آموزش‌هاي نظامي برايمان بگوييد؟ نيشابوري: در دوره آموزشي چهار كلاس برقرار شده بود كه هركس تنها مي‌توانست در دو كلاس شركت كند. تخريب، تاكتيك، مخابرات و يكي ديگر كه يادم نيست. من كلاس هاي تخريب و تاكتيك را انتخاب كردم. استاد كلاس تخريب آقاي “محمودي ” بود و كلاس تاكتيك هم “ستوان نوري ” تدريس مي كرد. دو هفته در لانه تئوري درس دادند و بعد براي كلاس هاي عملي، ما را به كلاردشت بردند. من جزو اولين گروهي بودم كه به آنجا رفتم و از هيچ برنامه‌اي هم خبر نداشتم. آقاي محمودي خيلي از خودش تعريف مي‌كرد و مي‌گفت: من كلاس افسرها را اداره مي‌كنم و اجازه نمي‌دهم سرو صدا كنيد، من از مربي‌هاي خارجي كارهايي را ياد گرفتم كه حاضر نبودند همه چيز را يادم بدهند و خلاصه ترفندها را ياد ما مي‌داد. اما ما دانشجو بوديم و داوطلبانه آمده بوديم و اين فضا خيلي با فضاي سربازهاي ارتش فرق مي كرد.او مي‌گفت: كساني كه شهيد مي‌شوند براي اين است كه محافظ‌هاي خوبي ندارند. محافظ اگر به فكر جان خودش باشد از شخص محافظ شونده هم خوب محافظت مي كند و از اين جور حرف‌ها مي‌زد. ادعا مي كرد كسي نمي‌تواند براي من تله انفجاري بگذارد. يك روز به خواهر شريعت پناهي گفتم: بيا براي او يك تله انفجاري درست كنيم. در لانه جاسوسي همه وسايل آمريكايي بود به‎جز ظرف‌هاي چيني آن كه هلندي بود. آنجا مانند يك شهر بود و تا يك سال مواد غذايي آنها تامين بود. دو مغازه داشتند كه وسايل مكانيكي داشت. يواشكي با خواهر شريعت پناهي رفتيم و شيشه اسيدسولفوريك را پيدا كرديم و ريختيم در يك قطره چكان و آورديم و پنهانش كرديم داخل يكي از ابرهاي تخته پاك‌كن . سيستمي هم كه درست كرديم به اين صورت بود كه وقتي استاد پاك‌كن را فشار مي‌داد يك قطره اسيد مي‌ريخت روي ابر و چون اسيد محرك بسيار بالايي داشت زود آتش مي‌گرفت. وارد كلاس شديم، قبل از آمدن استاد برادرها پاي تخته براي هم درس توضيح مي‌دادند و وقت نشد پاك‌كن را آماده كنيم تا اينكه استاد آمد. ما هم سريع ابر را گذاشتيم روي ميزش. موقعي كه ايشان مي خواست تخته سياه را پاك كند متوجه شد دو ابر روي ميز است. شك كرد كه نكند يكي از اين‌ها تله است با دست زد و ابر ما را روي زمين انداخت. بعد از رفتن استاد از كلاس وقتي خودمان ابر را برداشتيم فوري آتش گرفت. تصميم گرفتيم تله ديگري درست كنيم. خود استاد به ما ياد داده بود كه حتي با يك خودكار نيز مي توان بمب درست كرد. تصميم گرفتيم به ايشان هديه اي بدهيم و در آن تله انفجاري كار بگذاريم . به همين دليل نوار پرتوي از قرآن آقاي طالقاني را برداشتيم و در آن چراغي تعبيه كرديم . به اين صورت كه وقتي در كاست كه باز مي شد چراغ روشن مي شد . عكس آقاي طالقاني هم روي كاست بود و خيلي جالب درستش كرديم. بعد از پايان كلاس رفتيم جلو و هديه را به ايشان داديم. استاد تا كاست را ديد با چهره متبسم گفت: چي؟ بچه‌هاي پيرو خط امام به من هديه دادند. دستشان درد نكند و . . . بنده خدا همين كه كادو را باز كرد رنگ صورتش شد مانند ميت. اين‎قدر شوكه شده بود كه با خودش حرف مي‌زد و مي‌گفت: خيلي بچه‌هاي مخي هستيد. بنده خدا خيلي شاكي شده بود. من و دوستم هم خيلي ناراحت شديم كه با نوار آقاي طالقاني همچين كاري كرديم. كلاردشت مجموعه آموزشي بود كه قبل از ما كلاه‎سبزهاي ارتش را براي آموزش آنجا مي بردند. بعضا درگيري‌ با چريك فدايي‌ها هم آنجا اتفاق افتاده بود. ما را بردند بالاي جنگل كه داراي درخت‌هاي بلند بود. قرار بود تمام آموزش‌هاي تئوري كه ديده بوديم آنجا عملي شود. دو دسته شده بوديم، يكي دسته به مسئوليت شهيد شهرام‌فر كه 12 نفر بودند و مابقي افراد به مسئوليت ستوان نوري. دو چادر شديم، چون جمعيت پسرها بيشتر بود، چادرشان هم بزرگتر بود. قرار شده بود براي هم كمين بگذارند و آن را خنثي كنند. شهيد شهرام‌فرهيكل ريزي داشتند اما واقعا ورزشكار بودند و خودش ورزش صبحگاهي را هم مي‌داد. ايشان خيلي با بچه‌ها به‎جوش بود و مرد بسيار مؤمني بود. يك روز گفت امشب ساعت11:30 همه در چادر برادرها جمع شويد. بعضي از بچه‌ها شب‌ها زود مي‌خوابيدند چون برق نداشتيم و خاموش شد. از ابتداي آموزشي گفته بودند كه آنجا غذا نداريم و هرچه خودتان شكار كرديد بخوريد. ولي جيره آمريكايي‌ها را برايمان مي‌آوردند. گوشت‌هايش را مي‌ريختيم دور و ميوه‌هايش را مي‌خورديم. من شك كردم كه اين جلسه آموزشي نمي تواند باشد چون ما آموزش‌ها ديده بوديم. پوتين‌هايي كه به ما داده بودند از سايز 41 به بالا بود اما پاي من 38 بود. به همين دليل آنها را با دو سه جوراب پايم مي‌كردم. پوتين‌ها را كه در‌آوردم يك گوشه خاص گذاشتم تا هروقت لازم داشتم زود بپوشم. وقتي جلسه شروع شد ديدم شهرام‎فر دائم حرف‌هاي تكراري مي‌زند و به ساعتش نگاه مي‌كرد گفتم غلط نكنم يه خبري هست. آماده نشستم سرساعت 12 كه شد ما را بستند به رگبار شديد، اولش پشتمان لرزيد. شهرام‎فر بلند گفت: يا ابوالفضل، چريك‌هاي فدايي حمله كردند. بعد هم فانوس را برداشت و پرت كرد بيرون چادر. عباس وراميني از اين جريان اطلاع داشت. علت شك من اين بود كه وراميني از ظهر اسلحه‌هاي بچه‌ها را گرفت و خشاب‌ها را عوض مي‌كرد. به من كه رسيدگفت خواهر نيشابوري خشابت را بده عوض كنم و بهت مشقي بدهم. بهش‌ گفتم: چه فرقي دارد؟ خلاصه با تعلل توانستم سر كارش بگذارم و خشاب را عوض نكردم. همان ظهر مطمئن شدم برنامه‌اي هست كه اينها خشاب را عوض مي‌كنند. آسمان تاريك شده بود و بچه ها نمي توانستند به راحتي كفش‌هايشان را پيداكنند. من سريع كفش‌هايم را پام كردم و رفتم بيرون چادر ديدم نوري فرياد مي‌زد بچه‌ها به ما كمين زدند بريد. در آموزش هاي قبل گفته بودند وقتي كمين خورديد بايد ديوارها را بالا برويد و خودتان را برسانيد به محل تيراندازي. با خودم گفتم خوب براي چي اين همه مسير بايد بروم به همين دليل گفتم: من نمي‌آيم. براي چي بايد اين همه راه را برم. بعضي از بچه‌ها كه در جلسه حضور نداشتند تازه از كيسه خواب‌هايشان بيرون آمده بودند و بعضي‌ها هم كفش نداشتند كه شهرام‌فر به يكي از آنها كفش‌هاي خودش را داده بود. چون از حضور چريك فدايي‌ها ذهنيت داشتم يك لحظه شك كردم نكند راست مي‌گويند و آنها به ما شبيخون زده اند. به دو نفر از برادرها كه آنها هم به طرف بلندي نرفته بودند گفتم: برادرها بياييد از ديواره ها بالا برويم. بالاي درخت يك ساعتي گذشت و بچه‌ها برگشتند و مي‌خنديدند و تعريف مي‌كردند من هم به آن دو برادر گفتم بياييد از اين ديواره ها بالا برويم ببينيم چه خبر است. خلاصه رفتم بالاي درخت و يك ساعتي از ماجرا گذشت. ديدم كه بچه ها به همراه آقاي نوري با صداي بلند حرف مي زنند و مي خندند. با خودم گفتم اين چه نوع خشم شب اجرا كردني است. به يكي از آقايان گفتم: برادر بيا مقداري تيراندازي كنيم تا بچه ها خودشان را جمع و جور كنند. آقا چشمتان روز بد نبيند يك خشاب بالاي سرشان خالي كرديم. تمام خشاب تير جنگي بود تنها شانسي كه آورديم اين بود كه تيري به كسي نخورد. همه بچه مخصوصا شهرام‎فر و نوري خيلي ترسيده بودند. شهرام‌فر سريع از ديوار رفت بالا و شروع كرد تيراندازي طرف ما كه تيرهايش از بالاي سرما رد مي‌شد. آنها فكر مي كردند ما كمين چريك هاي فدايي خلق هستيم. داد زديم آقاي شهرام‎فر ما هستيم، تيراندازي نكن. بعد فرياد زد: خواهر، چه مي‌كني نزديك بود ما را به كشتن بدهيد. شهرام‎فر نفر دوم تكواندو ارتش هاي جهان بود و با چنان دقت و سرعتي آمد بالا و تيراندازي كرد من متحير مانده بودم. بعد گفت: ما واقعا فكر كرديم چريك‌هاي فدايي به ما حمله كرده اند. * فارس: چرا به كردستان رفتيد؟ نيشابوري: در لانه بوديم كه ارديبهشت 59 جنازه شهداي پاوه را از جلوي لانه تشييع كردند. پاسدارهايي كه سرشان را بريده بودند از جلوي لانه تشييع شدند. بعد اعلام شد كه هر كس مي‌تواند به منطقه كردستان برود تا جبهه آنجا خالي نباشد. سيستم آنجا به هم ريخته بود، مي‌گفتند شهر محاصره شده و در دست گروهك‌هاست. شرايط خيلي سخت بود. خانم زحمتكش كرمانشاهي بود، گفت بچه‌ها برويم ببينيم آنجا چه خبر است. با زحمتكش، شريعت پناهي و خانم سيدنژاد به منطقه رفتيم ما قبل از همه به آنجا رفتيم. با وراميني صحبت كرديم و گفتيم مي‌خواهيم به كردستان برويم. گفتن اين نكته ضروري است كه ما تشكلي به اسم دانشجويان مسلمان پيرو خط امام از قبل نداشتيم و بنا هم بر اين بود كه بعد از قضيه لانه بچه‌ها بروند دنبال زندگي خود و هيچ وقت هيچ كس نبايد به اسم اين تشكل‌ كاري انجام بدهد. وراميني گفت: براي رفتن تان ايرادي نيست اما شما نبايد به اسم دانشجويان پيرو خط امام برويد كه گفتيم ما خودمان مي‌رويم و به اين اسم كاري نداريم. مي‌رويم كرمانشاه و از همان‎جا اعزام مي‌شويم، شما هم لازم نيست بگوييد ما از بچه‌هاي شما هستيم ولي فقط خودتان بدانيد كه ما به منطقه رفته ايم. وراميني كمي سربه‎سر ما گذاشت و گفت: مي‌رويد كردستان و كشته مي‌شويد. او آن روزها ازدواج كرده بود و همسرش را هم به لانه آورده بود. من به خانمش بافتني ياد داده بودم تا براي شوهرش يك بلوز براي آقاي وراميني ببافد. شهيد وراميني هميشه خنده‎رو بود. گاهي كه بچه‌ها پست‌هايشان را درست انجام نمي‌دادند. به شوخي مي‌گفتيم برادر بچه‌ها ممكن است جنازه شوند، هنوز نيامدند. در اين افشاگري‌هايي كه خانم بديعي انجام مي‌داد و اينها را به صورت كاريكاتوري درمي‌آورند، آقاي وراميني و زحمتكش خيلي در آن نقش داشتند و موضوع كشيدن اين شكل‌ها هميشه بچه‌هاي عمليات بودند . خانم زحمتكش و شريعت پناهي زودتر از ما رفته بودند. خانم سيدنژاد به من گفت: برويم پيش برادر هدايت، او از بچه‌هاي دانشگاه خودمان است كه با هم در مياندوآب بوديم. صبح رفتيم سپاه در دفتر اطلاعات غرب پيش برادر [سردار] لطفيان. تازه متوجه شديم كه ايشان همان كسي است كه هدايت صدايش مي‌كرديم. برادر هدايت گفت: شهر در محاصره است و همه خانواده‌ها فرار كرده اند. قبل از رفتن از لانه برادر همين آقاي شيخ الاسلام كه در حال حاضر پزشك هستند يك جعبه دارو برايمان آورد و گفت: اينها ممكن است آنجا به دردتان بخورد و ببريد. اين بسته هاي دارو بهانه بهتر شد براي ما تا راحت‎تر بتوانيم به منطقه وارد شويم . قبل از آن مي خواستيم به بهانه اين كه خبرنگار هستيم وارد كردستان شويم. داروها را گرفتيم و رفتيم. دليل ديرتر رفتن ما از زحمتكش و شريعت پناهي هم همين بود. برادر هدايت گفت: من نمي‌توانم مسئوليت شما را قبول كنم. گفتيم: ايرادي ندارد ما خودمان قبول مي‌كنيم. گفت: اين اظهارات را برايم بنويسيد! يك نامه نوشتيم كه ما مسئول خودمان هستيم و هر بلايي سرمان بيايد خودمان خواستيم و امضا كرديم. برادر هدايت با خنده گفت: سند مرگ خودتان را نوشتيد. رفتيم پايين ديدم چند نفر ديگر از بچه هاي لانه هم آنجا ايستادند كمي هم سربه‏سرشان گذاشتيم. به ما مي گفتند منتظر ما نشديد و تنها آمديد، حالا كه زودتر از شما به منطقه مي رويم. همگي سوار دو هلي كوپتر شديم و رفتيم سنندج. همه شهر به‎جز پليس راه و پادگان دست گروهك‌ها بود. هلي كوپتر‌ نشست و پياده شديم كه خدا رحمت كند شهيد بروجردي به استقبالمان آمد. بعد ابوشريف آمد و چند تا از بچه‌هاي اصفهان. فرداي همان روز وقتي اين خبر پيچيد كه ما آمديم اعتراض ها بلند شد به خصوص بچه‌هاي اصفهاني. آنها مي‌گفتند يعني چي كه خواهرها اينجا آمدند، ما حواسم به جنگ باشد يا به آنها. ابوشريف در جوابشان گفت: بين شما و اينها چه فرقي دارد؟ شما رزمنده‌ايد اينها هم رزمنده هستند. بعدا ما به حضور اينها در منطقه احتياج داريم. تعدادي خانواده در اينجا هستند كه براي برقراري ارتباط با آنها يك زن نداريم كه با آنها حرف بزند. حالا كه اينها خودشان آمدند شما اعتراض داريد؟! شهيد “جودي ” جواني بود كه ظاهرش شبيه آمريكايي ها بود براي دفاع ما برگشت گفت: چي‌چي مي‌گوييد؟ اينها رزمنده هستند نه ما. با دست به طرف من اشاره كرد و ادامه داد: اين خواهر كه مي‌بينيد هرشب در لانه جاسوسي، در قسمت جنگل پاس مي‌دهد. يك دفعه با دست‎پاچگي گفتم: اي واي! برادر اشتباه مي‌كنيد. گفت: نه خودم چند بار آمدم از شما آب گرفتم. از ما چهار زن انكار و از اين شهيد اصرار كه نه من شماها را آنجا ديده ام. مي‌گفت: نه شما خط امامي هستيد و دنيا را تكان داديد؛ خيلي هم خوش آمديد. رزمنده ها به يكديگر نگاه كردند و گفتند: جريان چيه؟ نگو بچه‌هاي سپاه كه بيرون سفارت پاس مي‌دادند ما را در آنجا ديده بودند. حتي يك مرتبه يكي از آنها آب خواست كه من برادري را صدا كردم و به او آب داد اما در تاريكي منو ديده بود و چهره مرا به خاطر سپرده بود. چون آنجا برق كه نبود فقط نور كم چراغ داخل خيابان مي‌افتاد. آنجا مانديم تا اينكه خدا رحمت كند شهيد بروجردي رفتند پاسگاه افسران را از محاصره درآوردند و شوخي شوخي مدت ها ما آنجا ماندگار شديم. بعدها طوري شده بود كه سر ما چهار نفر دعوا بود. برادر هدايت مي‌گفت: بياييد با ما در اطلاعات كار كنيد! علاوه بر ما چهار نفر يك خواهر و برادر هم از دانشگاه علم و صنعت آمده بودند كه شوهر آن خانم اوايل جنگ در جنوب شهيد شد. برادر مسلمي بود كه شهيد شد او هم دانشجو بود. *فارس: در مورد فعاليت خانم‎ها در كردستان برايمان بگوييد. نيشابوري: من زماني كه كردستان بوديم، مي‌ديديم بدجور در آنجا به ما نياز است. به همين خاطر به بچه‌ها زنگ زديم و گفتيم نمي‌گذارند ما بياييم. همه مي‌خواستند در كردستان كار كنيم. خواهر سيدنژاد با دادستاني در قضيه زنداني‌‌ها همكاري مي‌كرد. اما من اين روحيه را نداشتم. در قضيه اطلاعات هم كه اگر كاري از دستمان برمي‎آمد انجام مي داديم. دفتر فرهنگ و هنر كه به ما تحويل داده شد از آنجا فرغون فرغون مرمي فشنگ جمع مي‌كرديم و آنجا را تميز كرديم . كارهاي فرهنگي را انجام مي داديم. برادر رحيم]صفوي[ هم آنجا بود كه با وجود ما خيالش راحت شد و همسرش را به منطقه آورد. شهر هم به يك ثبات نسبي رسيده بود. اصلا حضور ما دخترها در منطقه شايد بتوان گفت كه براي نيروهاي خودي ديگر خيلي اهميت پيدا كرده بود. به دليل اينكه با حضور ما به گروهك‌ها و ديگر رزمندگان خودي اين نكته را گوشزد مي كرد كه منطقه از امنيت خوبي برخوردار است. يادم هست يك روز برادر هدايت ما را خواست و يك ماشين پيكان به ما دادند. گفتند اين براي شما باشد. حالا نگو اين تله بود. مسئولين امنيتي مي‌خواستند صاحب اين خودرو را پيدا كنند. ما هم از هيچ چيز خبردار نبوديم به راحتي با ماشين در شهر جولان مي داديم. وسط راه يك نفر با دست جلوي ماشين را گرفت و شروع كرد سروصدا كردن كه اين ماشين براي من است و آن را از كجا آوريد؟ . . . در همين حين برادرهاي پاسدار خود را سريع رساندند و فرد مورد نظر را بازداشت كردند. ما شب‌‌ها در دفتر فرهنگ و هنر كه بوديم، ساختمان آن از يك طرف به استانداري بود از پشت به‎صورت تراس بود كه به يك رودخانه مي رسيد كه آن طرفش ديواره اي وجود داشت و به يك خيابان مي رسيد كه كاملا در اختيار افرادي بود كه ضدانقلاب بودند. به صورتي كه حتي بچه هاي سپاه هم آنجا رفت و آمد نمي كردند. به غير از ما يك‎سري از خانم هاي آملي هم آنجا آمده بودند. به آنها مي گفتيم: بچه‌ها الكي شليك نكنيد تا بهانه اي دست اينها ندهيم. اما در كل تنها دلهره ما اين بود كه نكند به عنوان گروگان به دست گروهك ها بيفتيم. خدا رحمت کند شهيد بروجردي را به ما نارنجك داده بود تا در كيفمان بگذاريم . به ما مي‌گفت: وقتي ضدانقلاب ريختند دورتان، 4-5 نفر شدند نارنجك را بيندازيد، به كم رضايت ندهيد تا اگر خدانكرده خودتان شهيد مي‌شويد چند نفر را هم به درك فرستاده باشيد. *فارس: من شنيده ام كه در مورد عدم انتشار سندي كه پيرامون شهيد بهشتي بود موجب ايجاد تفرقه در ميان دانشجويان شد و حتي شخصي به نام كاتوزيان از لانه جاسوسي اخراج شده؟ نيشابوري: من هم چيزهايي شنيده ام يكي از بچه‌ها از لانه جاسوسي اخراج شد. يكي از ماجراهايي كه خانم بديعي نقاشي آن را كشيد اعتراض‌هاي كاتوزيان بود كه توسط ماشين آمبولانس او را بيرون مي بردند. مريم بديعي خيلي مهربان بود و هركس مي‌خواست پاسش را عوض كند به او مي گفت. خانم آقاي زحمتكش هم لانه بود كه بارداربودند. اسم دخترشان را هم گذاشتند مريم به خاطر مريم بديعي. *فارس: اعتراضي از سمت بچه‌ها بابت نحوه افشاي اسناد نبود؟ نيشابوري: جلساتي داشتيم كه بچه‌ها هر اعتراضي داشتند به آقاي باطني مي‌زدند. حتي آقاي اصغر زاده كه زياد روي مواضع خودش پافشاري مي‌كرد و اصرار داشت، بچه‌هاي صنعتي او را برداشتند و آقاي سيف اللهي را جايگزينش كردند. * فارس: به نظر شما پايان ماجراي لانه جاسوسي سرنوشت مناسبي داشت؟ نيشابوري: مسئله ما انجام تكليف بود. تكليف ما هم “شكستن ابرقدرتي آمريكا ” بود، جلوگيري از دخالتش در كشور و بستن جاسوس‌خانه‌اش در ايران بود كه ما به اين اهداف رسيديم. اين هدف كه شاه برگردد. خوب، نتيجه نداد، بعد هم طولاني شدن اين قضيه و درگيري‎هايي كه بني‎صدر با ما داشت و كلا با اين قضايا مخالف بود و مي‌گفت گروگان ها را پس دهيد و علنا هم مخالفت مي‌كرد. تا اينكه قضيه به مجلس سپرده شد و وقتي خود حضرت امام اين جريان را به مجلس نمايندگان ملت دادند، ما ديگر حرفي نزديم. حالا درست كه آنها تكليف شان را درست انجام ندادند اما ما در444 روز توانستيم تعداد زيادي از افراد آمريكا را گروگان داشته باشيم و آمريكايي ها هم نتوانستند كاري انجام دهند. *فارس: در مورد سند شهيد بهشتي حرفي بين بچه‌ها رد و بدل مي شد؟ نيشابوري: شايعه‌هايي شنيده مي‌شد و حتي بچه ها خواست‎شان اين بود كه تمامي اسناد بايد منتشر شود. حتي با آقاي خوئيني‌ها صحبت هم شد. نمي‌دانم چرا سند شهيد بهشتي تأييد نشد؟ هر سندي كه مي‌خواست منتشر شود در شورا بررسي مي‌شد و فكر مي كنم آقاي خوئيني‌ها به امام تمامي مسائل را مي گفتند . *فارس: خاطره‎اي از افراد يا مسئوليني كه براي ديدار به لانه مي آمدند داريد؟ نيشابوري: خاطره ديگري كه دارم اين است كه خواهر شريعت پناهي جلوي در جنوبي لانه هميشه پاس مي دادند، به همراه شهيد محسن وزوايي و دو برادر ديگر. به همين دليل هر اتفاقي كه آنجا مي افتاد خواهر شريعت پناهي برايمان تعريف مي‌كردند و خواهر بديعي هم چون نقاشي‎اش خوب بود آنها را مي‌كشيدند. من هم بدون اينكه كسي بفهمد در سالن غذاخوري آن را نصب مي‌كردم كه اين اواخر مسئولين لانه نگهبان گذاشته بودند كه بفهمند اين نقاشي‎ها كار چه‎كسي است. آنها فكر مي كردند من نقاش اينها هستم در صورتي كه نقاش خانم بديعي بود. مسائل مختلف لانه مثل: نوع غذا، دير رفتن سر پاس، نحوه اعتراضات و . . . را به صورت طنز نقاشي مي‌كردند و ما هم به ديوار مي‌زديم. از برادر وزوايي عكاس‌هاي خارجي زياد عكس مي‌گرفتند و چاپ مي‌كردند. عكس ها را هم برايش مي‎آوردند تا زماني كه شورا مصاحبه دارد آنها را به داخل لانه راه بدهد. شهيد وزوايي جوان خوش‎چهره‌ و خوش‎تيپي بود. اتفاقا روزي كه من به جاي خواهر شريعت پناهي سر پاس در جنوب لانه رفتم برادر وزوايي سرپاس نبود. يك دفعه يكي از برادرها آمد و گفت محمد منتظري مي‌خواهد داخل لانه بيايد. بچه ها در اين مواقع با اطلاعات و شوراي لانه چك مي‌كردند و گزارش مي دادند. آنها هم مي‌گفتند: شخص مورد نظر مي تواند بدون محافظ‌هايش به داخل بيايد. محمد منتظري آن زمان فلسطين و لبنان فعاليت داشت و هميشه چند نفر همراه داشت كه خيلي هم دوستش داشتند و با او همه جا مي رفتند. او هميشه هم يك يوزي زير عبايش داشت. يكي از برادرها مؤدبانه جلو رفتند و توضيح دادند كه محافظ ها نمي‌توانند داخل بيايند. يكي از محافظ ها كه بعدا هم شهيد شد، گفت: يعني چي؟ ما هم مي‌‌خواهيم داخل بياييم. بچه‌ها اول خجالت مي‌كشند به شهيد منتظري بگويند، نبايد اسلحه داخل بياوريد. بالاخره به ايشان موضوع را گفتند و او هم اسلحه اش را به دوستش داد. چند روز قبل‎تر از اين ماجرا جلال الدين فارسي به همراه چند مسئول ديگر به لانه آمده بودند. به بچه ها گفته بودند به هيچ كس سر مسئله حفاظت اعتماد نكنيد. دشمن سعي كرده با هر كس كه مي‌تواند ارتباط برقرار كند. به همين خاطر هركس مي‌آيد كاملا او را بگرديد، فكر نكنيد كه آن طرف مسئول است. وقتي آقاي منتظري مي خواست داخل شوند به يكي از برادرها گفتم: ايشان را نمي گرديد؟ در جواب ‌گفتند: خجالت مي‌كشم. گفتم: يعني چي؟ خجالت نداره. از ما اصرار از آن برادرها انكار. تا اينكه خود آقاي منتظري صحبت هاي ما را كه ديد پرسيد: چه شده؟ من گفتم: هيچي برادر مي‌خواهند شما را بازديد بدني كنند، رويشان نمي‌شود. با خنده گفت: بله، بفرماييد. كه چيزي همراه نداشتند. به داخل رفتند و بچه‌ها هم دورشان جمع مي‌شدند و سؤال مي‌پرسيدند. *فارس: چه كسي جريان طبس را به شما اطلاع داد؟ نيشابوري: تعدادي از بچه هاي سال بالا به دانشگاه برگشتند چون بعضي از بزرگان هم گفته بودند كه درس‎هايتان را بخوانيد. من ترم اول بعد از تسخير لانه تنها 7 واحد بيشتر نگذراندم. ترم دوم هم كه دانشگاه بسته شد، فقط رفتم انجمن اسلامي رأي داديم كه بايد دانشگاه بسته شود. آن شب نوبت پاس نگهباني من بود. اتفاقاً وسط پاس مي گفتم خدا كند زودتر پاس تمام شود بروم دعاي كميل. فرداي آن روز قضيه را متوجه شديم. بعدا كه جنازه ها را به حياط لانه آوردند، من فيلم دوربينم تمام شده بود. به يكي از مردم تماشاچي بيرون لانه پول دادم و گفتم: مي روي برايم فيلم بگيري؟ گفت: آره . رفت و گرفت. من اصلا به نوع فيلم نگاهي نكردم. وقتي روي جنازه ها زوم مي كردم مو به تنم سيخ مي‌شد. جنازه‌ها سوخته بود و ذغال شده بودند. يادم هست يكي از آنها فقط يك ساعت دستش مشخص بود. وقتي فيلم را داديم براي چاپ تمامي عكس ها سوخته بود. نگو آن بنده خدا فيلم را اشتباه تهيه كرده بوده .آه از نهادم درآمد. *فارس: اگر روزي گروگان‎هاي آمريكايي را ببينيد فكر مي‎كنيد چه اتفاقي بيفتد؟ نيشابوري: فكر نكنم به دليل سن و سال كه از ما و آنها گذشته همديگر را بشناسيم. ولي خوب، سلام عليك و احوال‎پرسي مي‌كنيم. ببينيد امام هم در سخنراني‌هايشان چندين مرتبه تكرار مي كردند كه ما هيچ وقت با ملت آمريكا مشكلي نداشته و نداريم. امام مي گفت از تكنولوژي و علم همه عالم بهره‌برداري كنيد. صحبت‌هاي ما سمت حكومت آمريكا و اينكه سرکرده صهيونيست‎ها هستند بود. * فارس: حرف پاياني؟ نيشابوري: صحبت در مورد لانه جاسوسي زياد است ولي آن روزگار دوره‌اي بود كه براي خود من سازنده بود. كلاس‌هايي كه ما آنجا داشتيم مثلا من اصلا قصد ازدواج نداشتم اما حرف‌هاي آقاي حائري شيرازي بعدا نظرم را عوض كرد. ما با بچه‌ها رفتيم پيش آقاي سيدعلي گلپايگاني براي مسائل عرفاني. با لبخند گفتند: اول حفظ قرآن را شروع كنيد. ما در پاس‎هاي نگهباني، زماني كه خبري نبود قرآن حفظ مي‌كردم. واقعا كارهايي انجام مي داديم كه بعد از بيرون آمدن از لانه ديگر فرصت انجامش نبود. حالا كه اينجا رسيد ياد خاطره اي افتادم . يك سگ در لانه بود كه خواهرها از او مي‌ترسيدند ولي خوب، من بدون ترس به آن سگ نزديك مي شدم. حتي به او غذا مي دادم. يك بار به ساختمان سفيد رفته بودم. ديدم آشپز فقط سينه و ران مرغ را استفاده مي‌كند و بقيه را دور مي ريزد. به او گفتم: اينها را به من بده! آشغال غذاها را من هميشه براي اين سگ مي بردم. اين سگ بعدا كمك بزرگي براي من بود. زماني كه نوبت پاس نگهبانيم بود قرآن و كتاب مطالعه مي كردم، چون برايمان ديگر فضا عادي شده بود. سپاه هم از بيرون محافظت مي‌كرد. استرس‌هاي اوليه را نداشتيم. من در جنگل كه بودم به گوش‌هاي اين سگ نگاه مي‌كردم چون كوچكترين صدايي كه مي آمد گوش‎هايش تكان مي‌خورد . مخصوصا بعد از آن اتفاقاتي كه در امجديه و بعد هم در طبس پيش آمد ، ديگر در زمان پاس اين سگ را از خودم دور نمي كردم. يك بار كه مي خواستم از لانه بيرون بروم، دستكش مشكي دستم بود چون هوا سرد بود. وقتي آن سگ دستكش سياه را به دستانم ديد چنان دويد طرف من كه سه تا از برادرها با چوب و چماق دنبالش دويدند. سگ مي خواست دست من را بگيرد. او نسبت به دستكش سياه مسئله داشت و شايد هم آموزش خاصي ديده بود. گفتن اين نكته هم ضرر ندارد كه بچه‎ها بعدا يك خبرنگار را هم در ساختمان روبه‎روي لانه بازداشت كرده بودند براي اينكه او از تمامي نقاط نگهباني و پاس لانه عكس و فيلم تهيه كرده بود. پايان

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *