تیتر خبرها

سفارت آمريكا و آدم هايش به روايت سوم‌شخص، حسين شيخ الاسلام

با حسين شيخ‌الاسلام درباره تسخير لانه جاسوسي

اشاره: حسين شيخ‌الاسلام اگرچه چند سالي زودتر از دانشجوياني كه روز سيزدهم آبان سال 58 راهي سفارت آمريكا در خيابان طالقاني شدند، از دانشگاه فارغ‌التحصيل شده بود، اما تسلط او به زبان انگليسي كه به واسطه تحصيل در آمريكا حاصل مي‌شود، پاي او را به ماجرايي كشاند كه جزو ماندگارترين حركت‌هاي ضدامپرياليستي دانشجويي در ايران و حتي جهان شد. وي كه تجربه سفير بودن و نمايندگي مجلس را در كارنامه دارد و هم‌اكنون مشاور رئيس مجلس و رئيس كميته دفاع از مردم فلسطين است، مي‌گويد يكي از علل موفق بودن دانشجويان در تسخير لانه جاسوسي آن بود كه هيچ‌كس (‌نه دانشجويان و نه آمريكايي‌ها) ‌انتظار چنين واقعه‌اي را نداشت.

شيخ‌الاسلام به دليل نوع كاري كه در سفارت انجام مي‌داده، حتي پس از اين‌كه گروگان‌ها به كشورشان برمي‌گردند،‌ در سفارت مي‌ماند تا كارهايش تمام شود. وقتي هم حرف دانشجوياني مي‌شود كه با شروع جنگ تحميلي سفارت را رها كرده، به جبهه رفته و به شهادت مي‌رسند،‌ بسيار متاثر مي‌شود. شيخ‌الاسلام در لابه لاي اظهاراتش تلويحا به تنوع افكار دانشجويان آن روز اشاره مي‌كند، اما صراحتا مي‌گويد:‌ «همه دانشجويان از هر خط و خطوطي كه بودند و در جريان تسخير لانه جاسوسي حضور داشتند، در اين قضيه كه تابع امام باشند، صادق بودند.»

شما يكي از دانشجوياني بوديد كه در ماجراي تسخير لانه جاسوسي حضور داشتيد. مي‌خواستيم درباره آن رويداد مهم برايمان صحبت كنيد.

اجازه بدهيد ابتدا يك توضيحي عرض كنم. من در روز اشغال سفارت، بين دانشجويان نبودم.

بنابراين در ساعات اوليه آن اتفاق حضور نداشتم. اما چند ساعت بعد به اين جمع پيوستم چون دانشجويان احتياج به فردي داشتند كه زبان انگليسي بداند و بتواند با گروگان‌ها صحبت كند. من 9 سال در آمريكا زندگي كرده بودم و از آنجايي كه به عنوان يك چهره فعال دانشجويي و به خاطر مصاحبه‌هايي كه قبل از انقلاب انجام مي‌دادم، فردي شناخته شده بودم. در واقع قبل از پيروزي انقلاب از فعالان دانشجويي خارج از كشور و دبير انتشارات انجمن اسلامي‌آمريكا و كانادا و اروپا بودم.

در چه رشته‌اي تحصيل مي‌كرديد و چه زماني به ايران برگشتيد؟

در آمريكا در دانشگاه بركلي، كامپيوتر مي‌خواندم و اولين عيد پس از پيروزي انقلاب به ايران برگشتم.

دقيقا از چه زماني به جمع دانشجويان حاضر در سفارت آمريكا پيوستيد؟

دانشجويان بنده را به خاطر مصاحبه‌هايم مي‌شناختند و چون به زبان انگليسي هم مسلط بودم، عصر همان روز فرستادند دنبالم و من از همان شب اول به آنان پيوستم و وارد لانه جاسوسي شدم.

چه كسي شما را خبر كرد و به دنبالتان آمد؟

اجازه بدهيد اشاره‌اي به نام اين فرد نكنم چون ممكن است دوست نداشته باشد اسمش گفته شود.

چرا؟

متاسفانه در حال حاضر برخي از دوستان تمايلي ندارند نامشان به عنوان افرادي كه در ماجراي سفارت آمريكا مشاركت داشتند، برده شود. علي‌الخصوص آناني كه كار خارجي مي‌كنند و به خاطر مشكلاتي كه ممكن است برايشان به وجود آيد ترجيح مي‌دهند، ناشناس بمانند. اما من به صورت علني فعاليت مي‌كردم و خدا را هم شاكرم كه در يك حادثه تاريخ‌سازي حضور داشتم. بنابراين من اگرچه بين آن 400 دانشجويي كه به سمت سفارت حركت كردند و داخل آن شدند نبودم اما از همان شب اول تا حتي بعد از آن‌كه گروگان‌ها رفتند، كماكان در سفارت ماندم و مشغول بررسي و ترجمه اسناد و مدارك موجود در سفارت بودم.

وقتي وارد سفارت شديد، چه فضايي در آنجا حاكم بود؟ از حس و حال دانشجويان بگوييد.

فضاي خيلي عجيبي بود چون هم محيط عجيب بود و هم اتفاق يكتا بود. يك حالت تشنجي وجود داشت و دانشجويان منتظر بودند تا از سوي دولت به آنها فشاري وارد شود يا حتي حمله‌اي صورت گيرد. دانشجويان خيلي تلاش داشتند اين حركت، پاك و دانشجويي بماند و واقعا هم همين‌گونه بود يعني حركتي كاملا دانشجويي بود، اما برخي احزاب سياسي مثل منافقين كه آن موقع مجاهدين[1] ناميده مي‌شدند، حتي برخي افراد مثل بني‌صدر ملعون نسبت به اين واقعه موضع مخالف داشتند و خلاصه، شرايط عادي نبود. اين اتفاق تازه رخ داده بود و هنوز تكليف اين‌كه گروگان‌ها به كجا منتقل شوند، مشخص نبود.

برخي مكان‌ها و وسايل در سفارت شناخته شده نبودند ولي در اين شرايط تحت فشار همه مي‌فهميديم كه يك كار خيلي ويژه‌ براي انقلاب انجام شده است و همه از جان و دل و انشاء الله با نيت قربت‌الي‌الله آمده بودند با اين وجود تا وقتي كه حضرت امام‌(ره) موضع نگرفته بودند نمي‌دانستيم بايد چه كار كرد. براي همين حالت صبر و انتظار و تحت فشار‌بودن كاملا مشهود بود.

من هم وقتي وارد شدم بلافاصله با چند نفر از گروگان‌ها صحبت كردم و به سراغ اسناد رشته رشته شده رفتم. اين اسناد در طبقه‌اي نگهداري مي‌شد كه در اختيار كاردار سفارت قرار داشت (سفارت آمريكا در تهران آن موقع سفير نداشت و مسووليت‌ها با كاردار بود كه او نيز زمان ورود دانشجويان به سفارت، به همراه 2نفر ديگر از كارمندان سفارت در وزارت‌خارجه كشورمان بود .)

شما چه زماني خبر ورود دانشجويان به سفارت را شنيديد؟ از قبل در جريان اخبار بوديد يا وقتي كه دوستانتان به دنبالتان آمدند، خبردار شديد؟

قبل از اين‌كه دوستانم به سراغم بيايند، از اين اتفاق خبردار و از شنيدنش هم بسيار خوشحال شدم چون به خاطر سال‌ها زندگي در آمريكا، مي‌فهميدم كه سيستم ظالمانه آمريكا چه اقداماتي عليه كشورمان انجام داده است. مي‌دانستم كه از شاه چه حمايت‌هايي كرده‌اند. مي‌دانستم كه سال‌1332 به اعتراف رسمي‌ مقامات خودشان كه در كتابي هم چاپ شد، توسط آلن دالاس و كيم روزولت كه 2مامور سي‌آي‌اي بودند، از همين لانه جاسوسي كودتايي عليه دولت ملي مصدق صورت گرفت. لذا ما در مصاحبه‌هايمان در قبل انقلاب صراحتا به آمريكايي‌ها مي‌گفتيم كه اين شماها بوديد كه شاه را در كودتاي 28مرداد به ملت ما تحميل كرديد.

چند روز قبل از 13 آبان آمريكا اجازه داد شاه وارد خاك اين كشور شود براي همين ملت ايران احساس كرد كه توطئه‌اي در آمريكا عليه ايران در حال شكل‌گيري است

از سوي ديگر اين نكته هم مشخص بود كه انقلاب اسلامي، ‌نهضت ملي 1332 نيست و چيزي فراتر و بزرگتر از آن است. ما اين را نيز مي‌فهميديم كه امام خميني(ره)‌ هم مصدق نيست، اما اين را نمي‌دانستيم كه آيا آمريكايي‌ها هم، اين نكات را فهميده‌اند يا نه. براي همين احتمال داشت آمريكايي‌ها همان اشتباهي را كه سال 1332 انجام دادند و به خيال خودشان هم موفقيت‌آميز بود، دوباره انجام دهند. لذا اين طبيعي است كه هر آدمي ‌نخواهد از يك سوراخ 2 بار گزيده شود براي همين برايمان بسيار مهم بود كه نخواهيم به آمريكايي‌ها دوباره اجازه قدرت‌نمايي دهيم.

شما مي‌گوييد 9 سال ساكن آمريكا بوده‌ايد پس قطعا به خاطر تحصيلات دانشگاهي‌تان به اين امر واقف بوديد كه سفارت هر كشور، خاك آن كشور محسوب مي‌شود. از سوي ديگر از عمر انقلاب اسلامي ‌هم زمان زيادي نمي‌گذشت و هنوز آسيب پذير بود. باتوجه به اين دو موضوع، نگرش‌ها درباره درست بودن اين اقدام در آن زمان چگونه بود؟

ببينيد چند روز از قبل از 13 آبان[2]، آمريكا اجازه داد شاه وارد خاك اين كشور شود. براي همين ملت ايران احساس كرد كه توطئه‌اي در آمريكا عليه ايران در حال ‌شكل‌گيري است. لذا عده‌اي از دانشجويان حق داشتند از اين تاييد شاه توسط آمريكا احساس خطر كنند.

پس دانشجويان براي جلوگيري از آسيب زدن آمريكا به انقلاب اين كار را انجام دادند؟

از سوي ديگر وقتي موضوعِ بود و نبود مطرح است، ديگر توجه به اين نكته كه دفتر هر سفارتخانه‌اي خاك آن كشور محسوب مي‌شود، مطرح نيست و طبيعتا اين قوانين ديگر اجرا نمي‌شود. البته من نمي‌خواهم بگويم كه آن‌موقع دانشجويان تحليل حقوقي مي‌كردند. خير، اين‌گونه نبود. بلكه دانشجويان با ذات انقلابي‌شان و صرفا براي اين‌كه شاه را از آمريكا پس بگيرند، سفارت اين كشور را اشغال كردند.

در واقع قصد مبادله گروگان‌ها را با شاه داشتند. البته بعدا هم ثابت شد كه بعد از پيروزي انقلاب، از درون همين لانه جاسوسي اقدامات ضدايراني انجام مي‌گرفت. مثلا طبق اسنادي كه درباره عدم كفايت بني‌صدر تسليم مجلس شوراي اسلامي ‌شد، مشخص شد آمريكايي‌ها با بني‌صدر در ارتباط بوده‌اند و تلاش مي‌كردند نظرش را جلب كنند. اين اسناد با عنوان اس دي لور وجود داشت.

تمام منابعي كه آمريكايي‌ها در ايران داشتند با اس دي شروع مي‌شد و لور، اسم مستعاري بود كه براي بني‌صدر انتخاب كرده بودند تا در اسناد مشخص نشود درباره بني‌صدر است. بعدها با اعتراف خود رئيس سيا در ايران مشخص شد كه منظورشان از لور بني‌صدر است و مشخص شد از پاريس با او تماس داشته‌اند. به اين طريق كه يك مامور سيا به عنوان تاجر آمريكايي با بني‌صدر ارتباط برقرار مي‌كند تا از طريق او به اخبار و اوضاع و احوال ايران و امام دست يابد. حتي وقتي هم كه بني‌صدر با امام به ايران آمد، همين تاجر كماكان با بني‌صدر در ارتباط بود و نماينده سيا در ايران ـ كه آن موقع در سفارتخانه مستقر بود ـ وقتي متوجه شد فرد ديگري مامور ارتباط‌گيري با بني‌صدر است از اين مساله ناراحت شد و به روساي خود معترض شد كه اين مورد را چرا به او نداده‌اند كه اداره كند. در سندهايي هم كه رشته رشته شده بود، همين موضوع نيز ديده مي‌شد و اين‌كه آن تاجر در آخرين سندهايي كه توانستيم بازسازي‌اش كنيم، مي‌گويد: «به آقاي بني‌صدر پول دادم و از او چيزي نخواستم. فكر كنم فهميد موضوع چيست» البته خود آمريكايي‌ها مي‌گفتند طبيعي است كه هر سفارتخانه‌اي چنين كارهايي بكند، ولي خب طبق قوانين، دخالت اينها مجاز نيست و حق ندارند چنين كارهايي بكنند.

وقتي وارد سفارت شديد پيش چه كسي رفتيد؟ به شوراي 11 نفره‌اي كه تشكيل شده بود مراجعه كرديد يا پيش فرد خاصي رفتيد؟

نه، نه! اصلا فرصت اين كارها نبود و من الان دقيقا يادم نيست وقتي وارد سفارت شدم اولين برخوردم با چه كسي بود. آنجا فضاي امنيتي داشت و وقتي من وارد شدم بلافاصله ‌ گفتند بروم طبقه دوم سفارت تا با آقاي آهرن كه رئيس سي آي اي در ايران بود، حرف بزنم. يادم هست يكي ديگر از دانشجويان داشت با او صحبت مي‌كرد و سعي داشت به آهرن بفماند كه اوضاع عوض شده، ولي آهرن تاكيد داشت كه او اشتباه مي‌كند و بزودي همه چيز درست مي‌شود. اين بحث‌ها با لحن دوستانه هم انجام نمي‌شد. به هر حال چون آن دانشجو بخوبي به زبان انگليسي مسلط نبود ادامه كار را به من سپردند.

يادم هست كه آهرن در اتاق شيشه‌اي خاصي نشسته بود كه شيشه دوجداره داشت و بين اين دو شيشه، خلأ ايجاد شده بود تا صدا بيرون نرود. اين اتاق به نظر دانشجويان عجيب آمد و متوجه شده بودند كه بايد به منظور خاصي اين اتاق تعبيه شده باشد و از گفته‌هاي آهرن متوجه شدند وقتي در سفارت مي‌خواسته‌اند حرفي بزنند كه از سوي هيچ‌كس بخصوص شوروي شنود نشود، به آن اتاق مي‌رفتند.

به آقاي آهرن چه مي‌گفتيد و لحن صحبت‌هايتان چگونه بود؟

او اول حاضر نبود با ما صحبت كند و در عين حال سعي مي‌كرد ما را عصباني نكند. ما بعدها متوجه سمت و مقام او شديم. آهرن 18 سال در جنگ ويتنام حضور داشته و پروفسور در رشته فلسفه بود. حدود 60 و اندي سال داشت. خيلي قوي بود و خيلي با متانت برخورد مي‌كرد. از آن دسته افرادي بود كه برنامه زندگي‌اش بسيار مشخص و منظم بود. از صبح كه بلند مي‌شد براي ورزش كردنش، كتاب خواندن، فكر كردن و حتي استراحت كردنش هم برنامه داشت.

 معلوم بود كه كاملا تجربه دارد و تعليم ديده است. در مقابل يك مامور ديگر سي آي اي بود به اسم دورتي كه تازه‌كار بود و دانشجويان وقتي به او مي‌رسند كه در حال ريختن اسناد در دستگاه كاغذ خرد كن بود.

كارهاي ساده را به او محول كرده بودند كه البته همين براي ما بركت شد. به او گفته بودند هر وقت اتفاقي افتاد كل اسناد را وارد دستگاه گاوصندوق كند تا خرد شود. براي نابودي اسناد 2 ماشين وجود داشت يكي ماشين اصلي كه اسناد را پودر مي‌كرد و ماشين دوم، اسناد را رشته رشته مي‌كرد.

وقتي دانشجو وارد سفارت مي‌شوند دورتي شروع مي‌كند به ريختن اسناد در اين ماشين‌ها اما چون هول مي‌كند و بيشتر از ظرفيت ماشيني كه پودر مي‌كرده، اسناد داخل آن مي‌ريزد، دستگاه گير مي‌كند و بعد ماشين پشتيباني كه رشته‌رشته مي‌كرده شروع به كار مي‌كند و همين اتفاق باعث شد تا اسناد پودر نشده و فقط رشته‌رشته شوند و ما هم توانستيم اين نوارهاي باريك را كنار هم قرار دهيم و اسناد را بخوانيم. شايد جالب باشد كه بدانيد در كنار هم گذاشتن اين اسناد هم خود اعضاي سفارت به ما كمك مي‌كردند.

يعني آنها داوطلبانه به شما كمك مي‌كردند؟

بله دقيقا همين طور بود، چون خود كاركنان وزارت خارجه خيلي دلشان مي‌خواست بدانند در اسناد سازمان سيا چه چيزهايي هست. از طرف ديگر ما هم به آنها فهمانده بوديم كه كاري با آنها نداريم. براي همين تعاملي بين دانشجويان و كاركنان وزارت‌خارجه سفارت برقرار شده بود.

چگونه توانستيد تشخيص دهيد كه كدام كارمند سفارت عضو سازمان سيا و كدام‌يك كارمند وزرات‌خارجه آمريكا هستند؟

دورتي را كه همان روز اول متوجه شديم، چون در حال معدوم كردن اسناد بود و مشخص بود كه چه كاره است. از طريق دورتي متوجه شديم كه رئيسش آقاي آهرن است.

در سفارتخانه، چه تجهيزاتي وجود داشت و سخت‌ترين بخش كار چه بود؟

يكي از جاهايي كه سخت باز شد، قسمت مخابراتشان بود كه اسناد را رمز مي‌كرد و سپس مخابره مي‌شد. براي هر روز هم يك كليد رمز داشتند. آن موقع كارت‌هاي كامپيوتري بود و هربار يك دسته 30تايي كارت از آمريكا به ايران آورده مي‌شد كه روي دستگاه مي‌بستند و رمزها را مخابره مي‌كردند. كاركنان سفارت دستور داشتند كه دستگاه‌هاي رمز را خرد كنند چون اهميت بسياري داشتند.

با چه افرادي ديگري به گفت‌وگو نشستيد؟

خانم سوئيفت، رئيس بخش سياسي و آقاي ليمبرت كه اخيرا در دولت اوباما مسوول ميز ايران در وزارت‌خارجه آمريكا شده است.

آقاي مترينكو هم جزو افرادي بود كه من مسوول صبحت كردن با او شدم.

خانم سوئيفت طرفدار دموكرات‌ها بود و خيلي صريح تحليل خود را از نتيجه اقدام دانشجويان ايراني بيان كرد. او پيش‌بيني كرد با اين اتفاق، كارتر شكست مي‌خورد. او در ادامه سعي مي‌كرد تا نسبت به عواقب اين اقدام به ما هشدار بدهد.

براي همين مي‌گفت اگر كارتر شكست بخورد جمهوريخواهان خشن مي‌آيند سركار و آنها رحم ندارند و خلاصه با اين حرف‌ها سعي داشتند تا ما را قانع كنند. در حالي كه درد ما اين نبود كه چه كسي رئيس‌جمهور آمريكا مي‌شود، درد ما اين بود كه آمريكا در امور ايران دخالت دارد. خانم سوئيفت فرد فهميده‌اي بود. آقاي آهرن درست است كه خباثت داشت اما خب آدم فرهيخته‌اي بود. آقاي مترينكو از آنجايي كه همسرش هم ايراني بود، مي‌توانست فارسي صحبت كند و ايران را بسيار خوب مي‌شناخت.

تمام گروگان‌ها را در يك مكان نگه مي‌داشتيد؟

خير. آنها در مكان‌هاي مختلف نگه داشته مي‌شدند تا اين‌كه بني‌صدر فشار آورد كه نماينده صليب سرخ مي‌خواهد گروگان‌ها را ببيند سالم هستند يا نه. از دفتر حضرت امام سوال كرديم چه كنيم كه گفته شد اشكالي ندارد. دستور كه از امام مي‌آمد همه بي‌هيچ بحثي مي‌پذيرفتند. لذا ما نيز همه گروگان‌ها را به سفارت برگردانيم تا نماينده صليب سرخ آنها را ببيند. يادم هست ديديم حالت آنها طوري نيست كه صليب سرخ بيايد آنان را ببيند چون به هر حال عصباني و ناراحت بودند.

خدا طول عمر بدهد به رهبر معظم انقلاب كه آن موقع نماينده امام(ره) در شوراي عالي دفاع بودند و از اين قضيه كه باخبر شدند گفتند مي‌آيند گروگان‌ها را ببينند تا با آنها خوش و بشي كرده كه از آن حالت خارج شوند.

مترينكو كه از آن آدم‌هاي سرسخت بود، وقتي ديد حضرت آيت‌الله خامنه‌اي وارد اتاقش شد، خيلي فرو ريخت و با ما دعوا كرد كه چرا اطلاع نداده بوديم چه كسي قرار است به ديدنش بيايد. به هر حال او ايران را مي‌شناخت، براي همين جايگاه آقا را خوب مي‌دانست كه در ايران چيست. با اين حال نماينده صليب سرخ به ايران آمد و دقيقا يك روز بعد بود كه حادثه طبس رخ داد.

يعني شما ارتباطي بين اصرار بني‌صدر براي بازديد نماينده صليب سرخ از گروگان‌ها و وقوع حادثه طبس مي‌بينيد؟

بله. آمريكا كاملا زوم شده بود روي سفارتش در تهران و تمام تحركات را كنترل مي‌كرد. براي همين كاملا متوجه شده بودند گروگان‌ها را به بيرون منتقل كرده‌ايم. لذا وقتي قصد حمله به سفارتخانه را داشتند، نياز بود همه گروگان‌ها يك جا جمع باشند تا عملياتشان درست انجام شود. به همين خاطر به بهانه صليب سرخ به دولت بني‌صدر فشار مي‌آورند تا گروگان‌ها دوباره در يك جا جمع شوند.

البته من نمي‌گويم دولت متوجه قصد آمريكا بود يا نه و اصلا نمي‌دانم آن تماس‌هاي قبلي كه با بني‌صدر داشتند، برقرار بود يا نه اما بني‌صدر فشار خيلي زيادي به ما آورد و همچنين فشاري هم بر حضرت امام وارد مي‌شد و ايشان نيز موافقت كردند كه اين بازديد انجام شود چرا كه آن را امري انسان‌دوستانه مي‌دانستند.

تمام منابعي كه آمريكايي‌ها در ايران داشتند با كلمه اس دي شروع مي‌شد و لور اسم مستعاري بود كه براي بني‌صدر انتخاب كرده بودند تا در اسناد‌ مشخص‌نشود درباره‌ بني‌صدر است

به هر حال شك ندارم افرادي كه تحت عنوان نيروي صليب سرخ به ايران آمدند قطعا مامور آمريكا بودند، اما وقتي فرداي آن روز به طبس آمدند خدا كه آن بالاست به قول امام خميني دانه شن را مأمور كرد تا آن شكست مفتضحانه را براي آمريكا به وجود آورد.

شما در طول تمام مدتي كه در لانه جاسوسي بوديد آيا با مسوولان دولت موقت و بني‌صدر هم ديدار و ارتباطي داشتيد؟

شهيد رجايي دلش مي‌خواست گفت وگويي را كه قرار بود در الجزاير براي آزادي گروگان‌ها انجام شود، يكي از دانشجوياني كه در تسخير لانه جاسوسي حضور داشت، انجام دهد. به نظر ايشان اين‌طوري حرف و حديث‌ها كمتر مي‌شد. براي همين شهيد رجايي آقاي بهزاد نبوي را فرستادند دنبالم تا قانعم كنند در اين مذاكرات شركت كنم، اما من نپذيرفتم. چرا كه معتقد بودم موضوع لانه جاسوسي را ما نمي‌توانيم به صورت حقوقي پيگيري كنيم و اگر ماجرا در چنين مسيري بيفتد، قطعا ايران بازنده خواهد بود، زيرا آمريكايي‌ها وكلاي بسيار قوي‌اي داشت و اين به ضرر ما بود. در هر صورت آقاي نبوي خيلي تلاش كرد تا مرا راضي كند، اما من نمي‌پذيرفتم. استخاره هم كه كردم بد آمد. اين شد كه ديگر حاضر نشدم قبول كنم. من تماس‌هايي از اين دست با شهيد رجايي داشتم.

مي‌خواهم يك مقدار از دانشجوياني كه در آنجا بودند بگوييد و فضايي كه درآنجا وجود داشت .

اجازه بدهيد از خوب‌ترين‌هايشان بگويم. شهيد عباس وراميني يكي از دانشجوياني بود كه آنجا حضور داشت. با شروع جنگ تعدادي از دانشجويان تسخيركننده سفارت به جبهه مي‌روند و تعدادي از آنان هم شهيد مي‌شوند. يادم هست شهيد وراميني يك دوره آموزشي براي تعدادي از دانشجويان لانه جاسوسي در پارك چيتگر گذاشت. اين جلسه و روحية شهيد وراميني خيلي در من اثر كرد. افرادي نظير شهيد عباس وراميني و شهيد محسن وزوايي ركن و اساس واقعه تسخير لانه جاسوسي و نمونه و سمبل دانشجويان پيرو خط امام بودند. البته خيلي‌ها وارد سفارت شدند كه بعدا مشخص شد به جهت اهداف سياسي به جمع دانشجويان پيوسته‌اند. بعضي‌هايشان بعدا سياسي شدند، اما شهدايي كه نام بردم عاشق‌ترين‌ها و كساني بودند كه خدا انتخاب‌شان كرد و در آخر هم برد. از ديگر افرادي كه بخواهم نام ببرم، شهيدان حسين بهادري، عليرضا ‌هادي پور و علي صبوري بودند كه خيلي صادقانه با من در زمينه مطالعه اسناد كار كردند. كارهاي آنان به قدري ريشه‌دار بود كه در ديگران تاثيرگذار مي‌شد. دانشجويان زيادي نماز شب خوان بودند. يادم هست روزي آيت‌الله حائري شيرازي به داخل سفارت آمد و براي ما كلاس اخلاق گذاشتند كه خيلي در ما اثر كرد. به هر حال آنجا محيط بسته‌اي بود و ما تمام آن روزها ارتباطي با بيرون نداشتيم.

باز خاطرم هست يك دانشجوي پزشكي آنجا بود كه گروگان‌ها را طبابت مي‌كرد. او ديد كه در بين كاغذهاي پودر‌شده ميكروفيلم‌ها هم وجود دارد. او مي‌دانست كه حتي يك ذره ميكروفيلم هم حاوي اطلاعات است و از آنجا كه آدم بسيار با استعدادي بود، الكتريسيته ساكن ايجاد كرد و به اين طريق پودرهاي كاغذ و ميكروفيلم‌ها را از هم جدا كرد و در نهايت ميكروفيلم‌ها را زير آلبرديسپام، بزرگ كرده و چاپ كرديم كه اين كار كمك زيادي به ما كرد تا بتوانيم مدارهاي ماشين رمز آمريكايي‌ها را كشف كنيم.

برخي‌ها از اختلافاتي كه بعدها بين دانشجويان به وجود آمد، صحبت كرده‌اند. اين اختلافات در چه زمينه‌اي بود؟

در ابتدا هركه در اين جريان دانشجويي بود وارد سفارتخانه شد، اما وقتي امام خميني از تسخير لانه جاسوسي حمايت كرد، اتفاق مهمي شد و افراد زيادي سعي كردند خودشان را وارد اين جريان كنند حتي يادم هست كه يك بار مسعود رجوي را هم دعوت كردند كه به سفارت آمد[3]. شوراي دانشجويان هم متوجه شد ممكن است دخالت و سوءاستفاده برخي گروه‌هاي سياسي، به اصل حركت دانشجويان لطمه بزند براي همين شروع كردند به تصفيه دانشجويان[4] كه خب اين كار دلخوري‌هايي ايجاد كرد. با يك آمبولانس هم اين دانشجويان از لانه جاسوسي خارج مي‌شدند.

ماندگارترين خاطراتي كه در طول حضورتان در سفارت آمريكا داريد حالا چه تلخ يا شيرين، چيست؟

شيرين‌ترين خاطره‌ام وقتي است كه امام پشت دانشجويان ايستاد و از آنان حمايت كرد. همچنين شنيدن اين‌كه آمريكايي‌ها وارد طبس شده‌اند و آنجا به جهنم رفته‌اند، برايم خيلي اتفاق شيريني بود. از خاطرات تلخ هم مي‌توانم به شهادت دوستانم اشاره كنم.

يعني انتظار نداشتيد امام خميني(ره) از اين حركت دانشجويان حمايت كند؟

احساس مي‌كردم كه امام از دانشجويان حمايت مي‌كنند اما در كل اين موضوع اصلا روشن نبود. مي‌دانيد كه بعد از پيروزي انقلاب نيز يك بار سفارت آمريكا توسط توده‌اي‌ها اشغال شد كه حضرت امام هم بلافاصله با آن مخالفت كردند اما اقدام دانشجويان در 13آبان را انقلاب دوم ناميدند.

 همان طور كه اشاره كردم حادثه طبس اتفاق عظيمي بود طوري كه من با شنيدن اين خبر سجده شكر بجا آوردم. در آن واقعه خدا تصميم گرفته بود آبروي امام را حفظ كند.چون من در لانه جاسوسي بودم و مي‌دانستم كه اگر دست آمريكايي‌ها به سفارت مي‌رسيد، چه وقايع تلخي رخ مي‌داد.

اما خدا اين‌طور نخواست و عزت امام و ملت ايران را بالا برد. امام نشان داد كه آمريكا توخالي است و خداوند هم با مردم و امام بود كه اين امر اثبات شد.

اگر خدايي ناكرده حمله طبس شكست نمي‌خورد، قطعا وضع تغيير نمي‌كرد. چون من اسناد حادثه طبس را ديده‌ام. يعني همان اسنادي كه توسط شهيد منتظر قائم از درون هليكوپتر‌هاي آمريكايي در طبس بيرون آورده شد و بني‌صدر دستور داد كه او را با گلوله زدند و شهيد كردند[5] و اين يكي از اتصالاتي است كه معتقدم بني‌صدر با آمريكايي‌ها داشت و مشكوك است.

چون هليكوپترهاي آمريكايي روي زمين بود و به دستور صريح كارتر، ادامه عمليات قطع مي‌شود اما هواپيماهاي ايراني مي‌روند و هليكوپترهاي سالم مانده در طبس را بمباران و نابود مي‌كنند.

يعني شهيد منتظر قائم در اين حادثه به شهادت مي‌رسند؟

دقيقا همين طور است منتها چون شهيد منتظر قائم كه خدا رحمتش كند، اسناد را آن لحظه از درون هليكوپترها خارج كرده بود، اسناد سالم مي‌مانند كه ما با مطالعه آنها متوجه چگونگي عمليات طبس شديم.

من ديگر سوالي ندارم اما اگر شما حرف ناگفته‌اي داريد، بفرماييد.

لانه جاسوسي به لحاظ تاريخي واقعه بسيار مهمي ‌است. در همين باره بايد فكر كنيم چرا حضرت امام گفتند فتح لانه جاسوسي انقلابي بزرگ‌تر از انقلاب اسلامي‌بود. خط ضدآمريكا را در اين انقلاب امام(ره) ترسيم كردند و نشان دادند كه آمريكا توخالي و شكست‌پذير است و مي‌توان براي آنها تعيين تكليف كرد. از آن مهم‌تر روح معنوي بود كه امام در يك مبارزه مادي دميدند.

گروه‌هاي زيادي عليه آمريكا مبارزه مي‌كردند مثل ماركسيست‌ها، اما فقط امام بودكه مبارزه با آمريكا را امري خدايي كرد. تمام وقايع هم نشان داد كه خدا با امام بود. حادثه طبس را دست كم نگيريد. به نظرم خدا اراده كرد كه آن وقايع آنگونه رقم بخورد چرا كه امام و شهداي ما، جز در خط خدا حركت نمي‌كردند.

مريم جمشيدي/ گروه سياسي

 

 


[1] – در آن زمان هم به آنان منافق گفته ميشد. احتمالا به علت گذر زمان ايشان فراموش كرده اند

[2] – يكم آبان شاه به آمريكا برده شد.

[3] – احتمالا ايشان  اشتباه بيان داشته اند. مسعود رجوي تقاضاي ملاقات كرد ولي دانشجويان اين تقاضا را رد نمودند.

[4] – تعداد اين دانشجويان به تعداد انگشتان يك دست نمي رسيد.

[5] – بني صدر دستور بمباران هلي كوپترهاي حاوي اسناد را داد و شهيد محمد منتظر قائم كه براي پيدا كردن اسناد به طبس رفته بود در كنار هلي كوپتر حامل اسناد در هنگام بمباران آن به شهادت رسيد.

 

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

روایت عزت الله ضرغامي رئیس صدا و سیما و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از سیزده آبان 58 و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا برای اعتراض به بردن شاه به آمریکا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *