تیتر خبرها

۱۳ آبان؛ روز خداوند

نگاه امروز

۱۳ آبان؛ روز خداوند
محمدهاشم پوريزدان پرست
اشاره:تعداد اندكي از دانشجوياني كه در تسخير سفارت آمريكا نقش داشتند، خاطرات خود را مثبت كرده اند. دكتر محمدهاشم پوريزدان پرست از دانشجويان مسلمان پيرو خط امام است كه خاطرات خود را در ۱۵۰ صفحه گردآوري كرده و براي انتشار به مركز اسناد انقلاب اسلامي سپرده است. سه پرده از روايت منتشر نشده وي را با هم مي خوانيم:
تجمع دانشجويان ابتدا در چهار راه مبارزان- طالقاني شكل گرفت و از آنجا راهپيمايي در خيابان طالقاني به سمت دانشگاه تهران كه در انتهاي خيابان واقع شده آغاز شد. با توجه به اين نكته كه خيابان طالقاني به صورت محسوسي با دوربين هاي مداربسته بزرگي كه بر روي ديوار سفارت نصب شده، كاملاً  تحت كنترل بود، راهپيمايي بايد كاملاً  عادي انجام مي شد!  در نتيجه وسايل مورد نياز براي بريدن قفل نيز مخفيانه توسط خواهران دانشجوي چادري حمل مي شد.

با رسيدن به درب اصلي سفارت، دانشجويان به طور طبيعي به راهپيمايي خود ادامه دادند و مأموران شهرباني كه در كنار در ايستاده بودند با توجه به اين كه اين راهپيمايي و تظاهرات كوچك ۴۰۰ نفره برايشان بسيار طبيعي و عادي بود با بي تفاوتي ناظر آن بودند؛ با گذشتن تعدادي از دانشجويان از مقابل در اصلي و در حالي كه (كمال _ ت) از دانشجويان پلي تكنيك مشغول فيلمبرداري از صحنه بود، دستور تهاجم از سوي يكي از دانشجويان داده شد.

تهاجم به سمت در آغاز شد، مأموران شهرباني كه با عمل ناگهاني مواجه شده بودند، هاج و واج به ما نگاه مي كردند. چند تن از دانشجويان، به سرعت از ميله هاي در بالا رفتند و در سوي ديگر ديوار پايين پريدند. در نتيجه دو طرف در ورودي در اختيار دانشجويان قرار گرفت. قيچي هاي آهن بر بزرگ از زير چادر خواهران دانشجو بيرون آورده شد و به سرعت زنجيرها بريده شد و درب سفارت آمريكا بر روي ساير دانشجويان بازگرديد و با شعارهاي «مرگ بر آمريكا» ، «مرگ بر كارتر» ، «مرگ بر شاه» و «اسلام پيروز است، آمريكا نابود است» ، تهاجم به سمت ساختمان هاي سفارت آغاز شد. »
* * *
علي رغم استقبال مردمي از اشغال سفارت آمريكا، هنوز دانشجويان شديداً  دچار دلهره بودند، البته دلهره آنان بي جا نبود، از يك سو چنانچه امام اين قضيه را نمي پذيرفتند بايد سريعاً  سفارت را ترك مي كردند، از سوي ديگر دولت موقت شديداً  به دانشجويان فشار مي آورد تا گروگانها را رها كنند و سفارت آمريكا را تخليه كنند و حتي نهايتاً  پاي تهديد نيز پيش كشيده شد و لذا ممكن بود به نيروي انتظامي مانند شهرباني دستور بيرون كردن دانشجويان را بدهند و آنگاه تسخير سفارت آمريكا به يك دعواي داخلي و اختلاف و زد و خورد با نيروهاي انتظامي خودي كشيده مي شد.
از لحظه اعلام خبر تسخير لانه جاسوسي، رئيس دولت موقت و وزير خارجه اش شديداً  امام و دفتر ايشان را با تلفن هاي بي شمار تحت فشار قرار داده بودند و مي گفتند:« اينها به اسم شما رفته اند و اين كار را كرده اند و مملكت دارد از هم مي پاشد و گرفتن سفارت آمريكا مسأله ساده اي نيست و پاي انقلاب در كار است.»
دولت موقت مي خواست تا شخص امام خميني موضوع را حل كند و دستور خروج دانشجويان را بدهد.
البته از سوي دانشجويان، آقاي خوئيني ها هم با قم تماس گرفتند و مطالبي را اجمالاً  به امام خميني مي گويند. در پي اين تماس معلوم مي شود هر دو طرف هم امام و هم دانشجويان شديداً  تحت فشار هستند.
به هر حال اواخر شب، خبري در بين بچه ها پيچيد آقاسيد احمد خميني از قم تماس گرفته اند و براي خوئيني ها گفته اند كه امام فرموده است:« نگران نباشيد، خوب جايي را گرفته ايد، مبادا آن را رها كنيد و بيرونتان كنند!»
با اين تماس تلفني آرامش و خوشحالي بر دانشجويان حاكم شد و كار ديگر تمام بود.
* *  *
از آنجا بلند مي شوم و به طبقه پايين مي آيم. يكي از دوستان با ديدن من تعارف مي كند. وارد اتاق آنها مي شوم. جمعي از دوستان دور هم نشسته اند و يك آمريكايي قدبلند با موهاي خرمايي هم دارد با آنها صحبت مي كند. مي نشينم اما فكرم عجيب مشغول قيافه آمريكايي مي شود، با خودم مي گويم، عجب قيافه آشنايي دارد. اما هيچ وقت رابطه اي ميان من و آمريكاييها نبوده است، نه در شيراز كه زندگي مي كردم و نه در چند سالي كه در تهران بوده ام. حتي براي آموختن زبان هيچ گاه به انجمن ايران و آمريكا نرفته ام و حتي قبل از گرفتن سفارت آمريكا، اصولاً  محل آن را نمي دانستم و اينها بر تعجب من مي افزود. او با فارسي نسبتاً  خوبي و با كمي ته لهجه آمريكايي صحبت مي كند. با كنجكاوي در آنجا مي نشينم تا سرو ته قضيه آشنايي چهره او را در آوردم.
در ميان صحبت ها و مذاكراتي كه ميان او و دانشجويان در جريان است،  متوجه مي شوم آدم بسيار زيرك و سنجيده اي است و حتي از زبان دانشجويان كه زيركيهاي سياسي را ندارند، حرف بيرون مي كشد. در ميان صحبت هايش مي گويد كه من قبل از انقلاب هم در ايران بودم و اين كنجكاوي دانشجويان را برمي انگيزد. او در پاسخ يكي از بچه ها كه از شغلش پيش از انقلاب مي پرسد، مي گويد استاد دانشگاه بوده ام. شايد اين مطلب را عمداً گفت تا دانشجويان نوعي احساس كوچكي نسبت به او پيدا كنند. مرد موخرمايي سپس در جواب دانشجويي كه مي پرسيد در كجا و در چه رشته اي تدريس مي كردي ادامه داد، در شيراز و در مؤسسه آسيايي وابسته به دانشگاه شيراز به تدريس تاريخ خاورميانه مشغول بوده ام.
آهسته آهسته رابطه خود با او را يافتم. در دوران دبيرستان با توجه به اين كه از اعضاي انجمن اسلامي دبيرستان شاپور (ابوذر كنوني) بودم و با انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه شيراز تماس داشتم و معمولاً  در جلسات هفتگي آنان شركت مي كردم، در اين رفت و آمدها اين شخص را در دانشگاه شيراز ملاقات كرده بودم.
از مسئوليت او بعد از انقلاب سؤال مي كنم و با تعجب متوجه مي شوم كه او افسر سياسي سفارت آمريكا بعد از انقلاب بوده است!  مرد قد بلند موخرمايي كسي نبود جز «جان ليمبرت» از كار كشته ترين مأموران سفارت آمريكا كه از سال ۱۳۴۷ در دانشگاه پهلوي سابق شيراز به تدريس و انجام مأموريت محوله مشغول بوده است.