تیتر خبرها

باكريها بسیجیان زمان جنگ

اسم باکری ها را کم نشنیده اییم، شاید “باکری” از آن نام هایی باشد که به تنهایی دفاع مقدس را با همه‌ی خصوصیاتش تداعی کند. شاید اگر بودند و به بهانه ای به سراغشان می رفتیم، حرف های گفتنی و ناگفته‌های زیادی داشتند.

گرچه سرمایه زندگی و باکری بودنشان به ارزش و سنگینی همین حرف های نگفته شان است. حالا نیستند که ببینیم تن به مصاحبه می دهند یا نمی دهند، گرچه شک ندارم که به یاد  امام شهیدان،حتما حرفی می زدند و مصاحبه ایی انجام می شد.

حالا هم سوال می کنم آقا حمید … آقا مهدی … شما دو برادر که جنگ را با تمام  وجودتان لمس کردید … بگویید، برای نسل امروز از جنگ چه بگوییم؟!

همچنان به دنبال جوابم که همسر آقا حمید دوره می کند روزهای بودنشان را:

بسمه تعالی

الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیائ نظر ها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمه

راستی چرا مردم آنها را دوست داشتند و به آنها اعتماد داشتند؟

اول انقلاب واژه ایی نیکو بر زبان مردم جاری بود وآن خداگونه بودن و شدن بود، و همه انگیزه پیدا کرده بودند که می خواهیم انسان متکامل بشویم. شاید بقول حمید، یکی از نیروهای موثر در این حرکت احساس مرگ و خطر مرگ را در نزدیکی خود دیدن بود. حمید می گفت وقتی گلوله ها از چپ و راست انسان رد می شود، انسان ضعف های خود را می بیند، در نتیجه انسانی، مهیا می شود که حس مسافر را دارد و به فکر توشه سفر می افتد.

انسان واقعا به چه کسی اعتماد می کند؟

یکی از این ویژگی ها، قابل پیش بینی بودن انسان است. حمید و مهدی بخاطر اعتقاد به اسلام و عمل به تعالیم اسلام، انسان های قابل پیش بینی بودند. در ضمن آنها در عمل “نومن به بعض و نکفر به بعض” نبودند.

در روابط اجتماعی و سیاسی معمولا افراد هم فکر و یا آنهایی که منافع مشترک دارند، در گروه ها و جناح ها در کنار هم جمع می شوند. اما همین اعتقاد به خدا و فقط بنده او بودن و از او اطاعت کردن که شامل همه ارزش های انسانی در عالم هستی می باشد، این ویژگی را به آنها داده بود که افراد متنوعی را به طرف خود جذب می کردند.

در سال 58 با یکی از طرفداران گروهک ها راجع به موضوعی بحث می کردم، حرف حمید و مهدی پیش آمد، با آنکه با تفکر آن دو مخالف بود، از آنها تعریف کرد؛ احساس کردم به درستی این دو برادر یقین دارد. نمونه این، ابراز احساسات مردم به حضرت امام بود، چه در ورود به ایران و چه هنگام ارتحال آن انسان عزیز. این نو ع دوست داشتن فقط شامل افراد خالص می شود.

– انسان معمولا به کسی اعتماد می کند که قدرتمند باشد و یا به قدرتی وصل باشد. چه قدرتی بالاتر از خدا و توکل به او که یکی از خصوصیت های بارز شهدا و باکری ها بود و این تفکر به آنها قدرت و توانایی داده بود. در یکی از عملیات ها که در منطقه‌یی صعب العبور بوده، می گویند حمید فقط نارنجک برداشت و بعد گویا سلاح را از خود عراقی ها می گیرند و عملیات را ادامه می دهند.

مسائل و نیازهای مادی واقعیت زندگی هستند اما من وقتی با حمید بودم، به این مسائل بی توجه بودم. مطمئن بودم مشکلی نخواهیم داشت و اگر حمید می گفت تا آن سر دنیا، جایی که نمی شناسم برویم، من با او می رفتم و سوال نمی کردم.

توکل به خدا، به توانائی های مادی و معنوی انسان در انجام کارها توان مضاعف می دهد.

-آن زمان همیشه از گروه های چپ (کمونیست ) انتقاد می کردیم که به اخلاق پای بند نیستند و برای رسیدن به هدف هر کاری را انجام می دهند. اما من ندیدم هدف وسیله را برای حمید و مهدی توجیه کند. می گویند در عملیاتی در حین عبور از کانال که قیر ریخته بودند، از مهدی می خواهند که پا روی جنازه عراقی بگذارد، مهدی این کار را نمی کند می گوید تا دیروز این دشمن بود، ولی الان جنازه یک مسلمان است و احترام دارد. ولی آنچه الان ما شاهد هستیم برای رسیدن به هدف روی شخصیت مسلمانان راهپیمایی می کنیم.

– یک ویژگی مهم در اعتماد سازی ،داشتن صداقت است. حمید و مهدی در عمل و گفتار صادق بودند. حمید به شوخی هم دروغ نمی گفت چه رسد به غیبت و تهمت .

– انسان معمولا دوست دارد در کنار کسی باشد که باعث رشد او شود؛ حمید و مهدی معلمانی دلسوز بودند و سعی می کردند همه آموخته های خوب خود را به زبان هر کس به او بیاموزند. و اگر در امتحانی کسی کم می آورد، آن را به حساب ضعف او نمی گذاشتند بلکه به حساب ضعف خود قرار می دادند که نتوانستند وظایف خود را درست عمل کنند. هیچ انسانی در کنار آنها تحقیر نمی شد، هر چند که آنها توانمند بودند.

– آنها نسبت به عملکرد خود پاسخگو بودند . انسان با کسی زندگی می کند که پاسخ سوالات خود را بگیرد. وقتی آقا مهدی مسئولیت لشکر عاشورا را می خواست قبول کند، همسرش بخاطر اینکه وظایف مهدی سنگین تر می شود و او به زندگی خصوصیشان نمی رسد، مخالفت می کرد. مهدی کلی وقت گذاشت تا او را راضی کند. در این رابطه خود من بعد از شهادت حمید بارها از او راجع به مسائل مختلف سوال کردم و او با دقت جواب می داد.

– آخر کلام که عمق این مطالب است این است که آنها مردم را دوست داشتند در نتیجه مردم آنها را دوست داشتند؛ فکر می کنم هنوز هم آنها به فکر مردم هستند و مردم را دوست دارند.

بسیجی های زمان جنگ

اولین گروه بسیجی که بخاطر می آورم، بعد از شروع جنگ بخاطر مسائلی که در ارومیه بود، حمید خودش به کمک یک خیریه با 50000 تومان که خرج سفر و ماشین بود یک عده از بچه ها را به اهواز برد. آنها در خانه آقا مهدی در یک اتاق در طبقه اول اقامت کردند. بسیجی که من در خیابان های اهواز می دیدم، یک کوله پشتی به دوش داشت و لباسی خاکی بر تن که وقت عملیات پیدایش می شد. یک بار از حمید پرسیدم چرا عملیات ها در زمان خاصی از سال انجام می شود، گفت برای اینکه بسیجی فقط در این وقت سال بی کار است؛ زمانی که کشت و کار ندارد. آن بسیجی گزینش نداشت، هر ایرانی می توانست بسیجی باشد. او

بی ادعا و بی توقع بود. تنها سلاحی که توانست با آن قلب های مردم را فتح کند، ایثار او بود. هر کس می خواست در جامعه مقام معنوی داشته باشد، می گفت من یک بسیجی هستم. مثل آقا مهدی که نمی خواست وارد سپاه شود، دنبال استخدام در وزارت نیرو بود. وقتی شهید شد، هنوز کارش انجام نشده بود و بچه های لشکر، بخاطر مسائل حقوقی و حل مسائل خانواده او را به عضویت رسمی سپاه در آوردند. خانواده های شهدای بسیجی هم مظلوم بودند تا مدت ها مشکل حقوقی داشتند، خیلی ها تلاش کردند که مسائل این عزیزان حل شود، امیداوارم حل شده باشد. امیدوارم همیشه یک بسیجی با افتخار اعلام کند، من یک بسیجی هستم و مردم همانند قبل در کنار آنها احساس امنیت کنند. انشاا…

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

خاطرات كوتاه از شهيد مهدي باكري فرمانده لشكر عاشورا

خاطرات كوتاه از شهيد مهدي باكري فرمانده لشكر عاشورا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *