چهارشنبه , ۲۷ دی ۱۳۹۶
قالب وردپرس درنا توس
خانه / 13)- جریانات و وقایع کردستان در سالهای اول انقلاب / او شهید عصر روز عاشور است – یادی از شهید اصغر وصالی؛ فرمانده گمنام جوانان انقلابی که هم قسم شده بودند تا پای جان برای آزادی کردستان از دست عوامل آمریکا و صهیونیسم فداکاری نمایند و به همین دلیل دستمال سرخی را بر گردن خود میبستند و به آنها دستمال​سرخ​ها میگفتند

او شهید عصر روز عاشور است – یادی از شهید اصغر وصالی؛ فرمانده گمنام جوانان انقلابی که هم قسم شده بودند تا پای جان برای آزادی کردستان از دست عوامل آمریکا و صهیونیسم فداکاری نمایند و به همین دلیل دستمال سرخی را بر گردن خود میبستند و به آنها دستمال​سرخ​ها میگفتند

 

 

او شهید عصر روز عاشوراست – یادی از شهید اصغر وصالی؛ فرمانده گمنام جوانان انقلابی که هم قسم شده بودند تا پای جان برای آزادی کردستان از دست عوامل آمریکا و صهیونیسم فداکاری نمایند و به همین دلیل دستمال سرخی را بر گردن خود میبستند و به آنها دستمال​سرخ​ها میگفتند

 

 

نویسنده: یحیی وصالی – خراسان

«اینجانب اصغر وصالی سرباز ا… برای جنگ با کفار عازم غرب می‌گردم، خواهشمندم امام را تنها نگذارید و یک سوم از آن‌چه از مال دنیا دارم برای نماز و روزه من که قضا شده است، خرج کنید. امام را حتما یاری کنید. انقلاب را تنها نگذارید.»

شهید اصغر وصالی قهرمان مقاومت انقلاب اسلامی در برابر ضد انقلاب و ابسته به آمریکا در شهر مظلوم و محاصره شده پاوه
شهید اصغر وصالی قهرمان مقاومت انقلاب اسلامی در برابر ضد انقلاب و ابسته به آمریکا در شهر مظلوم و محاصره شده پاوه

***

 

در تاریخ پرافتخار دفاع مقدس اشخاص زیادی به چهره‌هایی شناخته شده و اسطوره‌ای برای نسل‌های بعد تبدیل شدند. فرماندهان شهیدی که در عین جوانی همچون ژنرال‌های کارکشته در میادین جنگ حاضر شده و با افتخارات خود برگ زرینی در دفتر انقلاب ثبت کردند. اما در این میان برخی فرماندهان شهید دفاع مقدس شناخته شده‌تر و برخی دیگر نیز در میان نسل جوان امروز کمتر شناخته شده‌اند. شهدایی مانند حسن باقری، محمدابراهیم همت، مهدی باکری، جاویدالاثر احمد متوسلیان و علیرضا موحددانش را می‌توان در دسته اول و افرادی مانند شهیدان رضا دستواره، عباس ورامینی، عباس کریمی اصغر وصالی و جعفر جنگروی را در دسته دوم جای داد. هرچند این امر دلایل زیادی دارد که جا دارد مورد بررسی قرار گیرد اما در این مجال سعی شده تا به معرفی اجمالی یکی از همین ستارگان تابناک دفاع مقدس بپردازیم که در عین گمنامی، بیشترین افتخارات را برای نظام اسلامی آفرید.

شهید اصغر وصالی فرمانده دستمال سرخها
شهید اصغر وصالی فرمانده دستمال سرخها

شهید علی‌اصغر وصالی طهرانی‌فرد

 

اصغر وصالی در سال ۱۳۲۹ در منطقه دولاب تهران به دنیا آمد و به دلیل تقارن میلادش با ماه محرم، نام او را علی‌اصغر گذاشتند. او در سال‌های جوانی که شور مبارزه با رژیم فاسد سلطنتی در میان جوانان موج می‌زد، توانست با مشقت فراوان از ایران خارج شده و دوره‌های چریکی را در میان مبارزان فلسطینی طی کند. سپس به ایران آمد و زندگی مخفی خود را شروع کرد تا این که توسط عوامل رژیم طاغوت بازداشت شد. علی‌اصغر در دادگاه به دوازده سال زندان محکوم و در اواخر سال ۵۶ پس از طی پنج سال و نیم حبس، از زندان آزاد شد. با پیروزی انقلاب، انتظامات زندان قصر را تشکیل داد و در سال ۵۹ وارد تشکیلات نوپای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و از بنیان‌گذاران اصلی بخش اطلاعات سپاه گردید و مدتی نیز فرماندهی بخش اطلاعات خارجی سپاه را بر عهده گرفت. از آن‌جایی که روحیه او به هیچ وجه با امور اداری و ستادی سازگار نبود، مسئولیت خود را در ستاد کل سپاه رها کرده و به جبهه غرب شتافت تا به نبرد رویارو با ضدانقلاب و متجاوزان بعثی بپردازد. او و گردان تحت امرش در سخت‌ترین جبهه‌های غرب کشور خوش درخشیدند و جمع قابل توجهی از آنان به شهادت رسیدند. نیروهای تحت امر علی‌اصغر وصالی به دلیل بستن دستمال سرخ بر گردن‌هایشان به «گروه دستمال سرخ‌ها» شهرت داشتند. علت این نام‌گذاری شهادت یکی از اعضای جوان این گروه بود که هنگام شهادت، لباسی سرخ بر تن داشت و هم‌رزمانش به عنوان یادبود وی، تکه‌هایی از لباس او را بر گردن بستند و عهد کردند که تا گرفتن انتقامش، آن را از خود جدا نکنند. جبهه‌های سومار و بازی‌دراز و گیلانغرب جولانگاه دستمال سرخ‌ها بود به‌طوری که عرصه را بر ضدانقلاب تنگ کردند هرچند در این میان مبارزه سختی نیز با ضدانقلاب داخلی داشتند که آن روزها در دولت موقت فعالیت می‌کردند. روز عاشورای سال ۱۳۵۹ اصغر وصالی برای شناسایی منطقه و طراحی عملیات به طرف ارتفاعات بالای تپه در گیلانغرب رفت اما در میان راه و در تنگه حاجیان بود که بر اثر اصابت گلوله به پیشانی‌اش از بالای تپه به زمین افتاد. یکی از همرزمانش به نام آقا شمس‌ا… سریع خود را به نزدیک او رساند. اصغر اسلحه‌اش را به او داد و گفت: «اسلحه‌ام را بگیر تا به دست دشمن نیفتد. جنازه‌ام را هم با خود ببرید.»

 

***

 

مریم کاظم‌زاده از خبرنگاران دفاع مقدس و همسر شهید اصغر وصالی شاید بهترین کسی باشد که بتواند ما را با خصوصیات فردی وی آشنا کند. او می‌گوید: «یک‌بار شهید اصغر وصالی که از فرماندهان سپاه بود مرا دید و گفت که شما خبرنگاران در شهر پشت میز می‌نشینید و از جنگ می‌نویسید. راوی جنگ باید در صحنه حضور داشته باشد، نه این که خیلی شجاعت به خرج دهد! و بعد از عملیات چند عکس جنگی بگیرد!» البته این برخورد تند و عدم اعتماد، احساس غالب فرماندهان و افراد درگیر در منطقه بود. از این موضع مدتی گذشت تا این که یک روز دکتر چمران گفتند یک گروه می‌خواهند برای شناسایی به مرز بروند؛ می‌خواهی بروی؟ من هم از خدا خواسته کوله و دوربینم را برداشتم و راه افتادم. غافل از این که سرپرست این گروه شهید وصالی است. خلاصه گروه حاضر شدند و دکتر رو به شهید وصالی گفتند خواهر هم با شما می‌آیند، سالم می‌بری، سالم هم تحویل می‌دهی! شهید وصالی نپذیرفتند و گفتند منطقه درگیری است. ما باید از بین دشمن به طرف مرز برویم. دو روز پیاده‌روی داریم و… اما بالاخره راضی شدند و خلاصه راه افتادیم. مسیر واقعا سخت بود. خیلی جاها را باید می‌پریدیم. راه نبود، کوه بود و دره. گروه به علت این که رزم چریکی را آموخته بودند مشکل نداشتند اما برای من بسیار دشوار بود. سختی بسیار شیرینی را پشت‌سر گذاشتیم اما از سفر خسته نشدم. قمقمه نداشتم، آب جیره‌بندی شده بود. هوا به شدت گرم بود. رفتیم و رفتیم تا این که راهنما نوید یک چشمه را داد. بچه‌ها که به چشمه رسیدند روی زمین افتادند و من به سختی خودم را نگه داشتم. وقتی به آب رسیدیم، یکی از بچه‌ها لیوان آبی را به من داد. من هم به تبع رفتار آن‌ها و اخلاق گذشته‌ام آب را تعارف کردم. شهید وصالی با تندی گفت این‌جا جای تعارف و این حرف‌ها نیست، سریع‌تر بخورید باید برویم. منطقه امن نیست، باید تا شب نشده به پناهگاهی برسیم. من که می‌دانستم علت این برخوردها چیست تحمل کردم و بعد از یک استراحت کوتاه راه افتادیم.»

 

***

 

در راه به خانه‌ای رسیدیم. برایمان شام آوردند؛ همه خسته و مانده شروع کردیم به خوردن. نان و ماست و دوغ (با سبزی کوهی) و یک مرغ هم بود. شهید وصالی جز نان و ماست هیچ چیز نخورد؛ آن هم به مقداری کم. هرچه بچه‌ها اصرار کردند، غذا نخورد. رفت بیرون و گفت گشتی می‌زنم و برمی‌گردم. بعدها از شهید وصالی پرسیدم که چرا آن شب شام نخورید، گفت: «کاش نمی‌دانستم آن خانواده فقط همان مرغ را داشتند! کاش نمی‌دانستم آن خانواده از گروهک‌ها و منافقان به واسطه مذهبی بودنشان چه ضربه‌ها که تحمل نکردند! یاد ژاندارم‌ها افتادم که همه چیز روستاییان را غارت کردند و…»

 

***

 

وقتی در کردستان با ایشان آشنا شدم، بعد از مدتی خیلی خودمانی از من خواستگاری کردند. من جا خوردم. یعنی فکر چنین برخورد و نظری را اصلا نداشتم. فقط پرسیدم: «چرا من؟» ایشان گفتند: «من برای ادامه راه همراه می‌خواهم و تو با حضورت در شرایط سخت کردستان نشان دادی می‌توانی همراه من باشی.» و به همین سادگی زندگی ما شروع شد. کل مدت آشنایی و زندگی ما با هم، یک سال هم کمتر شد. الحق که همراه خوبی هم بودند. تا لحظه آخر سر حرفشان ایستادند. حتی موقع شهادتشان هم با هم بودیم. خلف‌وعده نکرد. فقط خداوند می‌تواند قضاوت کند که آیا من هم همراه خوبی بودم یا نه؟ یادم است وقتی سرپل‌ذهاب با هم بودیم به من گفتند: «دیگر مثل کردستان نباشد که هر جایی خواستی سرت را پایین بیندازی و بروی. هر جا که صلاح بود با هم می‌رویم یا حداقل با مشورت برو.»

 

***

شهید اصغر وصالی فرمانده دستمال سرخها و همسرش
شهید اصغر وصالی فرمانده دستمال سرخها و همسرش

 

۳۱ شهریور که جنگ شروع شد، من در دفتر روزنامه بودم. آمد خداحافظی. گفتم من هم می‌آیم. گفت: «شرایط با کردستان فرق می‌کند، جنگ است!» گفتم مگر کردستان جنگ و درگیری نبود. گفت: «من شناختی از منطقه ندارم. حالا شرایط بد است.» گفتم مگر در کردستان شرایط خوب بود؟ باز با همان آرامش مخصوص به خودش سکوت کرد و سر تکان داد. من حالا نمی‌دانم کار درستی کردم یا نه گفتم همین حالا از هم جدا می‌شویم. شما هرجا خواستی برو، من هم به منطقه می‌روم. تعجب کرد. گفتم همین که گفتم. من می‌خواهم بروم. گفت: «حالا برویم خانه.» گفتم در خانه هم اگر خانواده‌ام این حالت تو را ببینند مانع رفتن من می‌شوند. من می‌خواهم بروم. وقتی جدیت مرا دید، پذیرفت. به خانه رفتیم و در مقابل آن‌ها گفت: «زنم است و می‌خواهم با خودم ببرمش.» و همان شب من کوله‌پشتی خودم را که جهت رفتن به کردستان می‌بستم، برای دو نفر آماده کردم و به طرف جنوب راه افتادیم.

شهید اصغر وصالی در آغوش شهید چمران
شهید اصغر وصالی در آغوش شهید چمران

***

 

عاشورا بود، نزدیک ظهر. آن روز برای عملیات رفته بودند. از صبح التهاب عجیبی داشتم. خب دلیلش را سنگینی روز عاشورا می‌دانستم. در منطقه گیلانغرب بودیم. تیر به سرشان خورده بود و ظهر مجروح شده بودند. بعد از نماز مغرب و عشا به من خبر دادند. به بیمارستان اسلام‌آباد رفتم و تا زمان شهادت بالای سرشان بودم. شب قبل خواب دیده بودم بسته‌ای را که مال من بود و می‌گفتند امانت است، یک آقای سید با قامت بلند از من گرفت، ابتدا مخالفت می‌کردم اما در آخر با بغض گفتم بگیرید بردارید، دیگر مال من نیست. خواب را فراموش کرده بودم و درست بالای سر شهید وصالی خاطرم آمد. گفته‌های خود وصالی را هم در مورد شکنجه‌هایی که در زندان شاه در ظهر عاشورا به او داده بودند به خاطرم آمد. اصغر وصالی می‌گفت: «وقتی آن روز بعد از شکنجه‌های ساواک به هوش آمدم خدا می‌داند چقدر اشک ریختم که چرا خداوند مرا لایق شهادت ندانسته است.» همه این‌ها در ذهنم به حرکت درآمده بود. نفسم تنگ شد، هوا سنگین بود، شام غریبان بود. دیدم وصالی هم نمی‌تواند نفس بکشد. داد کشیدم. دکترها آمدند، تنفس مصنوعی دادند، آمپول زدند، آمبویک وصل کردند. هی روی سینه‌اش فشار دادند. قلبم گرفت. یاد روز عاشورا افتادم… ای صاحب این روز خودت می‌دانی و چشم‌هایم را بستم …

 

***

اعدام جنایتکارانی که دستشان به خون مردم بومی کردستان و پاسداران و ارتشیان قهرمان آغشته شده بود
کردستان

 

علی‌اصغر وصالی روز دهم محرم، در حالی که تنها چهل روز از شهادت برادرش اسماعیل می‌گذشت، در اتاق عمل برای همیشه از میان خاکیان رخت بربست و به آسمان پر کشید و پیکر پاک او نیز در قطعه ۲۴ بهشت زهرای تهران در کنار برادرش و در میان یارانش (گروه دستمال سرخ‌ها) به خاک سپرده شد.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

یک دیدگاه

  1. سلام من مشخصات شهید علی موحددانش رو می خواستم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *