مطالب تصادفی
Home / / 4)11) مقالات / آمریکا ما را در گرفتن نفت از انگلیسی ها کمک کرد و حالا به صورت ملی و دنیاپسندی می خواهد به دست جنابعالی این ثروت ما را به چنگ آورد ( آیت الله کاشانی) سندشناسی نامۀ آیت الله کاشانی در روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ به دکترمحمد مصدق

آمریکا ما را در گرفتن نفت از انگلیسی ها کمک کرد و حالا به صورت ملی و دنیاپسندی می خواهد به دست جنابعالی این ثروت ما را به چنگ آورد ( آیت الله کاشانی) سندشناسی نامۀ آیت الله کاشانی در روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ به دکترمحمد مصدق

 

 

آمریکا ما را در گرفتن نفت از انگلیسی ها کمک کرد و حالا به صورت ملی و دنیاپسندی می خواهد به دست جنابعالی این ثروت ما را به چنگ آورد ( آیت الله کاشانی)  سندشناسی نامۀ آیت الله کاشانی در روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ به دکترمحمد مصدق

از: دکتر حسن سالمی نوه دختری آیت الله کاشانی و حامل نامه ایشان به دکتر مصدق ـ آلمان

آیت الله کاشانی

آیت الله کاشانی

مقدمه : آقای دکتر حسن سالمی، دوست دیرینه ما، نوه آیت الله کاشانی اکنون سالیان درازیست که در آلمان اقامت و به امر طبابت اشتغال دارد. او در دوران بحرانی نهضت ملی شدن صنعت نفت، در اوان جوانی، دفتر آیت الله کاشانی را اداره می کرد و به طور طبیعی، گزارش ها از زیر دست ایشان رد می شد و نامه ها نیز توسط ایشان دریافت و به محضر آیت الله کاشانی عرضه می گردید و همچنین نامه ها یا پاسخ ها نیز قبل از ارسال به دست ایشان می رسید و به همین دلیل، نامه ها، عکس ها و اسناد تاریخی بسیاری از آن دوران در اختیار ایشان است که از آن جمله نامه تاریخی آیت الله کاشانی به آقای دکتر مصدق در ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ است که خود حامل نامه به دکتر و آورنده پاسخ برای آیت الله است…

کوشش نامقدس چپ و راست، برای بی اعتبار کردن این سند تاریخی، در چند سال گذشته بی پاسخ مانده بود و نگارنده از محل اقامت ایشان بی خبر … تا آنکه به یاری حق بالاخره آدرس ایشان به دست آمد و طی نامه ای درخواست نمودم که سکوت را بشکنند و آنچه که درباره این نامه بسیار مهم تاریخی می دانند، مطرح سازند…

اینک پاسخ نامه من به خط جناب دکتر سالمی و مقاله ایشان درباره آن سند تاریخی… عین دستخط ایشان در پاسخ نامه من، درج می شود و متن پاسخ به اصل موضوع هم که باز به خط خود ایشان است، به صورت تایپ شده ارائه می گردد و اصل آن در «آرشیو» مجله، برای مطالعه سندشناسان! نگهداری می شود.

سردبیر

سندشناسی نامۀ آیت الله کاشانی به دکتر مصدق

مجموعۀ مقالاتی به نام «ارمغان فرهنگی به دکتر صدیقی» از جانب آقایان «یحیی مهدوی و ایرج افشار» منتشر شده که یکی از مقالات آن «نامۀ کاشانی به مصدق از نظر سندشناسی»! نوشتۀ آقای «ایرج افشار» است. در این زمینه برای آگاهی خوانندگان عزیز، باید قدری به گذشته برگردیم:

هنگامی که دکتر مصدق به نخست وزیری رسید، خطاب به مردم گفتند که ایشان برای فیصلۀ کار نفت آمده اند!، ولی چون مسئله نفت به درازا کشید، دکتر مصدق به اقداماتی دست زد که سبب شد بزرگان مؤثر در نهضت ملی از جمله آیت الله کاشانی، به ایشان گوشزد نمایند که اقدامات غیرقانونی ایشان امثال رفراندم و بستن مجلس، اختیارات یکساله و غیره، موجب بدعت و شکست نهضت ملی خواهد شد.

به طور طبیعی دولت دارای امکانات تبلیغاتی گسترده ای بود و از رادیو و روزنامه های گوناگون به «طور انحصاری» بهره برداری می کرد، ولی برخلاف آنچه در کشورهای پیشرفته و دمکرات رایج است، منتقدین دولت در ایران، حتی در زمان نخست وزیری دکتر مصدق، دیگر حق استفاده از رادیو و تبلیغات را نداشتند و صدای آنها به گوش کسی نمی رسید و مردم متوجه حقایق امر نمی شدند.

 

 

بعد از رفتن دکتر مصدق در بیست و هشت مرداد سی و دو، باز هم با توجه به جوّ زمان، امکان آزادی قلم و بیان نبود و در طول ۲۵ سال پس از آن هم، مسائل پیچیده «دوران نهضت ملی» در پرده ابهام باقی ماند و امکان روشنگری نبود و با مرگ کارگردانان اصلی صحنه ها، متأسفانه خیلی از مطالب در ابهام و تاریکی ماند.

در سال ۱۳۵۷، با برچیده شدن رژیم پهلوی، کم و بیش خاطرات و اسنادی منتشر شد که اذهان را روشن تر کرد و یکی از آن اسناد، نامه ایست که آیت الله کاشانی در روز بیست و هفت مرداد سی و دو برای دکتر مصدق نوشتند و پاسخی است که ایشان وسیلۀ اینجانب به آن نامه داده اند، به این شرح:

 

حضرت نخست وزیر معظّم جناب آقای دکتر محمد مصدّق دام اقباله

عرض می شود گرچه امکانی برای عرایضم نمانده ولی صلاح دین و ملت برای این خادم اسلام بالاتر از احساسات شخصی است و علیرغم غرض ورزی ها و بوق و کرنای تبلیغات شما، خودتان بهتر از هر کس می دانید که همّ و غمّم در نگهداری دولت جنابعالی است که خودتان به بقاء آن مایل نیستید. از تجربیات روی کار آمدن قوام و لجبازی های اخیر بر من مسلّم است که می خواهید مانند سی ام تیر کذائی یک بار دیگر ملت را تنها گذاشته و قهرمانانه بروید. حرف اینجانب را در خصوص اصرارم در عدم اجرای رفراندوم نشنیدید و مرا لکّه حیض کردید خانه ام را سنگباران و یاران و فرزندانم را زندانی فرمودید و مجلس را که ترس داشتید شما را ببرد بستید و حالا نه مجلسی است و نه تکیه گاهی برای ملّت گذاشته اید. زاهدی را که من با زحمت در مجلس تحت نظر و قابل کنترل نگه داشته بودم با لطائف الحیل خارج کردید و حالا همانطوری که واضح بوده در صدد به اصطلاح کودتا است.

اگر نقشه شما نیست که مانند سی ام تیر عقب نشینی کنید و به ظاهر قهرمان زمان بمانید و اگر حدس و نظر من صحیح نیست که همانطور که در آخرین ملاقاتم در دزاشیب به شما گفتم و به هندرسون هم گوشزد کردم که امریکا ما را در گرفتن نفت از انگلیسی ها کمک کرد و حالا به صورت ملی و دنیاپسندی می خواهد به دست جنابعالی این ثروت ما را به چنگ آورد. و اگر واقعاً با دیپلماسی نمی خواهید کنار بروید این نامه من سندی در تاریخ ملت ایران خواهد بود که من شما را با وجود همۀ بدی های خصوصی تان نسبت به خودم از وقوع حتمی یک کودتا وسیلۀ زاهدی که مطابق با نقشه خود شماست آگاه کردم که فردا جای هیچگونه عذر موجّهی نباشد. اگر به راستی در این فکر اشتباه می کنم با اظهار تمایل شما سید مصطفی و ناصرخان قشقائی را برای مذاکره خدمت می فرستم. خدا به همه رحم بفرماید.

ایام بکام باد سید ابوالقاسم کاشانی

۲۷مرداد

 

 

مرقومه حضرت آقا وسیله آقا حسن آقای سالمی زیارت شد. اینجانب مستظهر به پشتیبانی ملت هستم

والسّلام

دکتر محمد مصدّق

 

آقای ایرج افشار در مقاله خود، به این نامه ایراد گرفته اند که در ذیل عین مطالب ایشان و پاسخ ها را می آوریم.

در صفحۀ ۹۷۰ کتاب «هفتاد مقاله» جلد اول آورده اند:

آقای نجاتی در مورد نامۀ مورخ ۲۷ مرداد کاشانی به مصدق در چاپ اول (متن کتاب) نوشته است:

«اما آخرین نامۀ آیت الله کاشانی به دکتر مصدق به تاریخ ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ گفتنی است که این نامه پس از کودتای شکست خوردۀ ۲۵ مرداد و در شب ۲۸ مرداد نوشته شده و بررسی مفاد آن بسیار جالب است. درین نامه کاشانی مصدق را از وقوع حتمی یک کودتا به وسیلۀ زاهدی و آن هم با طرح نقشۀ شخص دکتر مصدق! آگاه کرده است».

البته لحن بیان و نقل و سپس آوردن علامت تعجب(!) در کنار نام دکتر مصدق نقض بی طرفی یک تاریخ نگار را نشان می دهد.

 

 

سپس در صفحۀ ۲۷۲ آورده اند:

 

 

آقای نجاتی در صفحۀ ۵۰۳ چاپ سوم ذیل عنوان «گفتار پایانی» دربارۀ آن اینطور اظهارنظر کرده است: «گروهی از خوانندگان دربارۀ اصالت نامۀ آیت الله کاشانی به دکتر مصدق در روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ و نیز پاسخی که نخست وزیر به نامۀ کاشانی داده است ابراز تردید کرده اند و برای ادعای خود دلائلی را که در زیر خواهد آمد عنوان کرده اند. مؤلف کتاب نیز با نظریۀ این گروه از خوانندگان دربارۀ عدم اصالت این دو نامه هم عقیده است.»

مؤلف سپس ادله ای چند مبتنی بر مباین بودن نظریات کاشانی در نامۀ مذکور با اقدامات او و جریانات پس و پیش آن روز ارائه می کند تا ساختگی بودن نامه را اثبات کند. یعنی با آوردن دلائل و قرائن! تاریخی تردید خود را نسبت به مجعول بودن چنان نامه ای مشخص می سازد.

 

 

آقایان افشار و نجاتی اگر نامۀ کشانی را به دقت خوانده بودند می دیدند که ایشان نوشته اند «با وجود بدی های خصوصی تان نسبت به خودم» و «مرا لکّۀ حیض کردید» و غیره، و سپس افزوده اند که «با وجود این، صلاح دین و ملت بالاتر از احساسات شخصی است.»

 

 

باز و در صفحۀ ۲۷۲ از قول سرهنگ نجاتی ادامه می دهند:

 

دکتر مصدق لیبرال سکولر حال بوسه زدن بر دسات زن جوان شاه ثر یا اسفندیاری

دکتر مصدق لیبرال سکولر حال بوسه زدن بر دسات زن جوان شاه ثر یا اسفندیاری

 

ایشان در پایان نوشته گفته است:

 

 

«نکتۀ دیگری که اصالت نامۀ آیت الله کاشانی و پاسخ دکتر مصدق را مورد تردید قرار می دهد زمان انتشار نامه های مزبور است که ناگهان بیست و پنج سال بعد از کودتای مردادماه ۱۳۳۲ یعنی در سال ۱۳۵۷ در جریان انقلاب برای اولین بار از جانب طرفداران مظفر بقائی و آیت الله کاشانی مطرح شد».

 

 

در پاسخ باید گفت: اولاً متن نامه در جزوه ای که در پاسخ به کتاب «گذشته چراغ راه آینده» است سالها قبل از انقلاب اسلامی، در اروپا چاپ شده بود. ثانیاً: نسخه ای از آن برای آقای احسان طبری که مشغول نوشتن تاریخ اخیر ایران بود فرستاده شده بود که نامۀ طبری با تاریخی که دارد نشان می دهد که نه تنها قبل از انقلاب بوده بلکه اصولاً صحبت از انقلاب نبوده است.

 

 

ثالثاً خود آقای افشار در کتاب «تقریرات مصدق در زندان» یادداشت شده توسط جلیل بزرگمهر و تنظیم شده به کوشش ایرج افشار! در صفحۀ بدون شماره، تحت عنوان «یادداشت» آورده اند:

 

 

«آقای بزرگمهر این اوراق یادداشتی را در طول مدت بیست و شش سال با تحمل مخاطرات مختلف و احتمال هر نوع هجوم توسط سازمان های پلیسی در جاهای مختلف پنهان کرد تا خداوند خواست که موانع از میان رفت و امکان انتشار آنها حاصل شد و توانست آنها را برای تنظیم و تحریر و تبویب و بالاخره چاپ شدن در اختیار من قرار دهد. من از این لطف دوستانه متشکرم و البته بی نهایت سرافرازم و مفتخر که انجام شدن کاری چنین ارجمند را که مربوط به قسمتی از خاطرات یکی از رجال کم مانند تاریخ ایران است آن دوست عزیز به من واگذار فرموده است».

البته این خاطرات مرحوم دکتر مصدق فقط نقل است و سندیت ندارد و شامل موضوع مهمی هم نیست که بیست و شش سال برایش تحمّل مخاطرات! مختلف لازم باشد. ـ برای مثال، از اینکه سردار منصور مالیات داده یا نداده و یا مصدق هنگام عزیمت به سوئیس جهت تحصیلات به دیدار احمدشاه رفته و خداحافظی کرده ـ که بی تردید اینها به کسی بر نمی خورده است تا مخاطراتی ایجاد نماید!

 

 

ولی ای کاش این خاطرات را هم با دقت و ملاحظه انتشار می دادند که آبروی آن مرحوم را نبرند. در صفحه ۱۴۷ این کتاب خاطرات از قول مصدق آورده اند:

 

مریضی در امریکا

 

 

«به امریکا که رفتم مرضی نداشتم چون می خواستم میسیون ایران سبک نشود گفتم مریضم. گفتم که اطاق در مریضخانه برایم بگیرند. دولت آمریکا هم در بزرگترین بیمارستان ها، یک سالن عالی که شاه هم چند روز آنجا بستری بود گرفتند. آنجا هم می دانید که دکترها از همه چیز تجزیه کردند. این عینک را هم آنجا که چشمم را امتحان کردند دادند.

 

 

اینکار برای این بود که رجال آنها از ما دیدن بکنند. بعد هم من نزد بازدیدکنندگان رفتم و کارت گذاشتم. بیست هزار تومان در مریضخانه خرجم شد. فقط برای اینکه میسیون ما احترام داشته باشد»!

 

 

ولی مرحوم دکتر غلامحسین مصدق، فرزند دکتر مصدق در کتاب خاطراتش به نام «در کنار پدرم، مصدق» به «ویرایش و تنظیم سرهنگ غلامرضا نجاتی» در صفحۀ ۱۸۵ از قول مک گی معاون وزارت خارجۀ امریکا در این رابطه چنین می نویسد:

 

 

«امید زیادی داشتیم که مصدق را در آمریکا نگاه داریم تا بتوانیم با او مذاکره کنیم و از پیشنهادهای متقابل دولت آینده انگلیس نیز آگاه شویم. بدین منظور، در صدد بر آمدیم برنامه ای برای مدت اقامت او که مستلزم انجام مذاکرات طولانی بود، تهیه کنیم. مصدق با این برنامه و همکاری با ما موافقت کرد. نخست به دعوت پرزیدنت ترومن، برای انجام معاینات پزشکی در بیمارستان والتر رید Walter Reed Hospital بستری شد، در همین حال مذاکراتمان ادامه یافت».

 

 

چه باید تصور کرد؟ دکتر مصدق دروغ گفته؟ یا امریکائی ها او را گول زده اند؟ کدام یک صحیح است؟ خاطرات پدر یا پسر؟

 

 

آقای ایرج افشار باز ادامه می دهند: دکتر مصدق در نواری! از جلیل بزرگمهر اینطور یاد کرده است:

 

صورت تشکر مصدق از بزرگمهر (نقل شده از نوار)

 

 

«بدین وسیله به دوست عزیزم جناب آقای جلیل بزرگمهر از راه دور درود می فرستم و از رفتار جوانمردانه ای که در تمام مدت وکالت من در دادگاه نظامی و در لشکر دو زرهی نسبت به من مرعی داشته اند تشکر صمیمانۀ خود را تقدیم می نمایم و از روی حقیقت همین چند ماهی که محاکمۀ اینجانب در دادگاه نظامی جریان داشت و از دیدار ایشان لذت می بردم…»

 

 

ولی پسر دکتر مصدق آقای دکتر غلامحسین مصدق در کتاب «در کنار پدرم، مصدق» صفحه ۱۳۵، دربارۀ نقش سرهنگ بزرگمهر چنین می نویسد:

 

«…منظور از اشاره به دادگاه سران نهضت آزادی، مقایسه ای است بین دو نوع روحیه و طرز تفکر دو تیپ افسر در نقش وکیل مدافع در دادگاه نظامی و تلقی آن ها دربارۀ وظیفه ای که به عهده داشته اند.

 

 

یکی، قبول وکالت آن هم وکالت تسخیری را «پرخطرترین» کار می داند؛ دوستانش اقدام او را با تعجب تلقی می کنند و سرانجام با بیم و تردید فراوان، وکالت دکتر مصدق را به صورت یک «دستور نظامی» قبول می کند؛ در دادگاه، در برابر شرارت های رذیلانه سرتیپ آزموده و اهانت های او به موکلش کوچکترین واکنشی نشان نمی دهد و چنان مرعوب می شود که حتی از قرائت لایحه دفاعی موکل خود امتناع می کند..»

 

 

وی در همین صفحه از کتاب خاطراتش ادامه می دهد:

 

 

«پدرم (یعنی دکتر مصدق) دربارۀ شیوۀ کار سرهنگ بزرگمهر و نقشی که در دفاع از او به عهده گرفته بود، چنین نوشته است:

 

 

«… روزی در زندان از من تصدیق نامه خواست که شرحی نوشته دادم و اکنون لازم است دلیل صدور آن را به اطلاع هم وطنان عزیزم برسانم. چند روز قبل از شروع محاکمه، لایحه ای در حدود ده صفحه تنظیم کرده، به وی دادم که در اولین لحظه شروع به کار، آن را در دادگاه قرائت کند و در صورت لزوم توضیحاتی هم بدهد. دادگاه شروع به کار کرد ولی سرهنگ لایحه را قرائت ننمود و صحبتی هم نکرد و در جواب سئوال من، که چه شد که لایحه مسکوت ماند؟ اظهار نمود: خواهش می کنم از این به بعد مرا در جریان کارهای دادگاه نگذارید و برای من ایجاد محظور ننمایید.»

 

 

و باز هم در صفحۀ ۱۳۶ همین کتاب آمده است که دکتر مصدق گفته است:

 

 

«در یکی از جلسات دادگاه، دادستان چند مرتبه به سرهنگ گفت اکنون نوبت شماست که سرهنگ اظهاری نکرد و مرتبه آخر که تکرار نمود دیدم سرهنگ بسیار نگران شد و رنگ از رخسارش پریده است که گفتم من احتیاج به دفاع ندارم و می توانم به خوبی از خود دفاع نمایم. فلان فلان است هر کس از من دفاع نماید.»

 

 

و عقیدۀ خود دکتر غلامحسین مصدق در خصوص سرهنگ بزرگمهر وکیل مدافع پدرش در همان صفحۀ ۱۳۶ کتاب خاطراتشان چنین است:

 

 

«… این درست، که بزرگمهر قدرت و توانائی مقابله با قانون شکنی های دادگاه نظامی را، مانند وکلای سران نهضت آزادی نداشت، ولی به عنوان یک وکیل تسخیری می توانست در چهارچوب مقررات دادرسی ارتش، در برابر شرارت های آزموده و هتاکی او به پدرم، اعتراض کند و فریاد برآورد که دادستان حق ندارد به متهم دشنام بدهد و او را خائن و نامسلمان بخواند. اگر جرأت چنین کاری را هم نداشت، می توانست از وکالت تسخیری استعفا کند، نه اینکه مانند تماشاچیان، ناظر و شاهد چنان صحنه های شرم آوری باشد.

 

 

قریب سی سال پس از آن ماجرا، اکنون آقای سرهنگ بزرگمهر، با استفاده از پرونده محاکمه پدر در بایگانی ارتش و تنظیم و چاپ آن اوراق به عنوان «تألیف» خود، از پروندۀ حیثیت یک ملت کهن یاد می کند و ادعای قهرمانی دارد!..»

قدری از موضوع دور شدم و حاشیه رفتم تا خواننده بداند اگر قرار بر این باشد که انسان روی هر نقطه ای انگشت بگذارد، به هیچ نوشته ای نمی توان اطمینان کرد که دامنۀ ایراد گرفتن طولانی است.

 

 

آیت الله کاشانی و دکتر مصدق . خود را به مریضی زدن یکی از گوشه های سیاست دکتر مصدق بوده است!!!

آیت الله کاشانی و دکتر مصدق . خود را به مریضی زدن یکی از گوشه های سیاست دکتر مصدق بوده است!!!

… دلیل دیگری که چرا نامۀ کاشانی به مصدق در سی سال پیش منتشر نشد به این جهت بود که با انتشار این نامه در شرایط مبارزه با رژیم شاه آب به آسیاب چه کسی ریخته می شد؟ و اگر آن زمان این کار انجام شده بود، می گفتند با انتشار این نامه از پشت خنجر زدند!

 

 

و بالاخره علت اصلی چاپ کتاب «روحانیت و نهضت نفت» و انتشار این نامه ها این بود که در اوائل انقلاب در «احمدآباد» بر سر مزار دکتر مصدق ملی گرایان به ملت دروغ ها گفتند و قلب حقیقت کردند و کلمه ای از بانیان اصلی نهضت ملی ایران به میان که نیاوردند هیچ بلکه بهتان زدند و اسائه ادب کردند که من در اینجا کاری با جناح غیرمذهبی شان ندارم، ولی در مورد جناح مذهبی اشارتی دارم: مرحوم آقای طالقانی در سخنرانی خود به عنوان یادبود سالگرد دکتر مصدق گفتند: به دیدار آیت الله کاشانی رفتم در حال خربوزه خوردن بود. گفتم حضرت آیت الله پوست خربوزه زیر پایتان نگذارند؟… من که «سالمی» هستم به آقای طالقانی نوشتم شما که امروز حضرت آیت الله و مجاهد نستوه لقب دارید، چرا همۀ حقیقت را بیان نفرموده اید؟

 

 

«در روز ملاقات شما با مرحوم کاشانی جنابعالی و آیت الله کاشانی و من و خدای ما سه نفر حاضر بودیم و جنابعالی به محض اینکه وارد اطاق شدید آیت الله کاشانی با تعرض به شما گفت «وای به حال ملتی که آقا سید محمود اجازه می دهند هر خاکی به سر مردم بکنند و شما آقای طالقانی قول دادید که بروید و با دکتر مصدق صحبت کنید و کارهای خلاف مصلحت و غیرقانونی ایشان را گوشزد نمایید.» و در خاتمه نامه نوشتم که مصدق نمی خواست شاه به کلی برود ولی آیت الله خمینی اراده بر رفتن شاه داشتند.

 

 

همینطور آقای بازرگان که حی و حاضرند به ایشان هم نامه نوشتم و خطاهایشان را در سخنرانی هایشان گوشزد نمودم. هم آقای طالقانی و هم آقای بازرگان در صحبت ها و سخنرانی های بعدیشان چندین درجه تغییر جهت داده و بهتر شدند.

 

 

آقای کیانوری هم در نامه ای سرگشاده به دکتر سنجابی، در همان سال اول انقلاب ضمن بحث های طولانی، من جمله نوشت از افتخارات در مبارزات خود محسوب کردند: «ما بودیم که کاشانی را یک پول سیاه کردیم».

من به آقای کیانوری هم نوشتم: دو نفر در تاریخ اخیر ایران ادعا می کنند که وقوع کودتا را به دکتر مصدق خبر داده اند یکی شما و دیگری من. و آقای دکتر مصدق هنگامی که در ۲۷ مرداد ۳۲ عصر نزد ایشان بودم، به من گفتند: این حرف توده ای هاست گول آنها را نخورید!

 

 

با این صحبت ها و نوشته ها می بینید که باز هم در زمان انقلاب اسلامی حقیقت فاش نمی شد و زوایای مهمی از تاریخ نهضت ملی ایران در تاریکی می ماند این بود که ما مجبور شدیم همان جزوه ای را که در پاسخ کتاب «گذشته چراغ راه آینده» است در اختیار عده ای از اساتید دانشگاه ایران بگذاریم که با قلم شیوای ایشان جزوه ای کوچک به علت بضاعت کم به مقدار قلیلی منتشر شد و جرقه اش همه جا گیر گردید و طوفانی در تاریخ اخیر ایران به راه انداخت و چشم طبقۀ تشنۀ حقایق را باز کرد. و در این زمان انتشار آن سبب ضعف صفوف ملت و نفع و سود کسی نیست و تنها جهت روشنی اذهان و تاریکی های گوشه های تاریخ ایران است. انقلاب اسلامی و سقوط رژیم پهلوی و امکان نشر اسناد مشکل گشا بود و سبب شد که این سند از طرف دیگران هم انتشار یابد و محققین دربارۀ آن بحث کنند و مانند آقای افشار در کتاب هفتاد مقاله و یا آقای طبری در کتاب «کژراهه»، عقاید موافق یا مخالف خود را بنویسند و در خصوص این نامه ها بحث کنند.

 

 

آقای ایرج افشار در صفحۀ ۲۷۲ کتاب هفتاد مقاله از قول آقای سرهنگ نجاتی نوشته اند:

 

 

در مقدمۀ کتاب «سال های بحران» نامۀ کاشانی به مصدق با استدلالی جعلی دانسته شده است بدین عبارت:

«به شهادت کتاب حاضر از تاریخ نهم اسفند ۱۳۳۱ تا آخر آذر ۱۳۳۲ از استان فارس خارج نشده است (یعنی ناصرخان قشقائی) لذا نمی تواند به عنوان رابط از آقای کاشانی در تاریخ ۲۷ مرداد ۳۲ نامه برای دکتر مصدق ببرد. با توجه به این مطلب و نیز این نکته که در اواخر عمر دولت مصدق روابط آیت الله کاشانی و قشقایی تیره بود به نظر می رسد نامۀ معروف آیت الله کاشانی به مصدق و جواب مصدق در تاریخ ۲۷ مرداد سوای قرائن موضوعی و ذهنی جعلی باشد.» (ص ۳۵)

 

 

این دو آقایان با آقای ناشر خاطرات ناصر قشقائی دست به دست هم داده به یکدیگر اتخاذ سند می کنند.

نوشته اند که خانِ قشقائی در ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ در فارس مشغول شکار بوده است. اینکه ایشان در میان ایل بودند می دانستیم ولی از اینکه به قول نویسندۀ کتاب در آن روزهای بحرانی مشغول تفریح بوده و به شکار می رفته اند، بی اطلاع بودیم! مطالب صفحۀ ۳۰ کتاب «سال های بحران» و نامۀ معروف آیت الله کاشانی را هر آدم باوجدانی بخواند باید قبول کند که این مطلب در کتاب سال های بحران بسیار بسیار مغرضانه تحریر گشته است. آقای ناصر قشقائی قرار نبود نامه برای مصدق ببرد، بلکه خواسته شده بود که دکتر مصدق وقت تعیین کند که آیت الله کاشانی خان قشقائی و پسرش مرحوم سید مصطفی را برای مذاکره! نزد ایشان بفرستند، بنابراین ادعای آقای ناشر محترم در کتاب سال های بحران، مغرضانه و بی اساس است. از سوی دیگر من نمی دانم چرا تا گواهان تاریخ زنده اند، از آنها سئوال نمی شود؟ ولی بعد از مرگشان بحث و جدل می کنند؟! ناصرخان در سال ۱۳۶۲ در بهمن ماهش یعنی اواخر سال (به شهادت کتاب سال های بحران) فوت کرده است. یعنی درست پنج سال بعد از انتشار همه جانبۀ نامۀ مرحوم آیت الله کاشانی به دکتر مصدق، چرا ناصرخان، ادعائی و اعتراضی و تکذیبی نکردند؟ چرا آقای سرهنگ نجاتی که به نوشتۀ خودشان با ناصرخان مکالمۀ تلفنی داشته اند، صحت و سقم قضیه را نپرسیده اند؟ چرا آقای سرهنگ نجاتی که در خصوص فامیل دکتر مصدق آن قدر کتاب ها نوشته اند و کتاب «در کنار پدرم، مصدق» نوشتۀ پسر دکتر مصدق را تحریر کرده اند، از آقای دکتر غلامحسین مصدق پرس و جو و تحقیق نکرده اند؟ (شاید هم کرده اند و بروز نمی دهند) چرا حداقل از خسرو قشقائی قبل از اعدامش موضوع را نپرسیده اند؟ ناصر و خسرو هر دو در سیاست بودند و از اعمال یکدیگر خبر داشتند.

 

 

آری نه تنها ناصرخان در طهران نبود بلکه مصطفی کاشانی هم آن روز در تهران نبود! وگرنه من حامل نامه نمی شدم و ایشان می بردند.

 

 

البته آقای ناصر قشقائی برای رفتن به نزد دکتر مصدق احتیاج نداشت که آیت الله کاشانی برایش وقت بگیرد، بلکه این موضوع به اصرار ناصرخان بود که دلش می خواست ستارخان دوم ایران بشود و آیت الله کاشانی و دکتر مصدق را بیاید با خود به فارس ببرد و رئیس لشگر فارس را یکی از نزدیکان خود به مصدق توصیه کند و نهضت را از فارس ادامه بدهند. و بعد از ملاقات سید مصطفی و ناصرخان با دکتر مصدق وسیلۀ ملاقات آیت الله کاشانی و دکتر مصدق بشوند در صورت موافقت به فارس بروند!

 

 

وقت این ملاقات کی می بوده؟ بسته به نظر آقای دکتر مصدق بود. دو روز بعد؟ یک هفته بعد؟ و این مطالبی که سید مصطفی و ناصرخان می خواستند به دکتر مصدق بگویند مطلبی و موضوعی نبود که بر روی کاغذ آورده شود. و بدیهی است که برای اینگونه ملاقات های سیاسی مدعوین نباید در پشت در اطاق انتظار بایستند و منتظر باشند.

من تصور می کنم آقای دکتر مصدق از قصد ناصرخان مطلع بودند چون خسرو قشقائی در «گارمیش» نزدیک شهر «مونیخ» آلمان به من گفت که او به دکتر مصدق مقصود ناصرخان را گفته و اصرار کرده که به فارس برود و دکتر مصدق قبول نکرده است.

 

 

مهمتر از همه، خاطرات ناصرخان صولت قشقائی یا بالکل مجعول است و یا خدشه دارد و در آن دست برده اند. در آخرین ورق آن، بعد از اینکه روزها و هفته های قبل نوشته که آیت الله کاشانی با نوار سیاه بر بازو زدن از مردم خواسته بودند که علیه تجدید رابطه با انگلیسی ها مقاومت کنند، می نویسد که کاشانی از زاهدی طرفداری کرده و آن را در رادیو گفته اند!…

 

 

در حالی که آیت الله کاشانی پس از پیروزی کودتای ۲۸ مرداد به زاهدی تلفن کردند و پرخاش نمودند که این کثافت ها کی هستند که سرکار آورده اید؟ و حتی با آقای دکتر شروین که حی و حاضرند و سید مصطفی کاشانی شدیداً اعتراض کردند که چرا در رادیو از نام ایشان سوءاستفاده کرده اند و با وجود فلاکتی که از مصدق کشیده بود پاسخ تلگراف شاه را که به اصطلاح پیروز شده بود، نداد و سپس در منزل علوی مقدم در تهران از زاهدی به تندی خواست که ملت را تحویل انگلیسی ها ندهد و به دکتر مصدق صدمه ای نرساند و من شاهدم که زاهدی در پاسخ گفت: «به جدتان حتی تخفیفی را که دکتر مصدق داده نمی دهم و مطابق قانون ملی شدن نفت عمل می کنم».

 

 

نامه های مخالفت آیت الله کاشانی و چند پاسخ زاهدی (اگر جعلی به زعم آقایان نباشد) نزد من موجود است و آیت الله کاشانی از تمام اقدامات زاهدی انتقاد کرد و در همان روزها که در کتاب «سال های بحران» نوشته آیت الله کاشانی از زاهدی دفاع کرده اند، سخنگوی دولت زاهدی به نام «سرتیپ فرزانگان» در رادیو گفت که شخصی به نام سید کاشی آمده و اخلال می کند!

 

 

البته من نمی دانم چرا بعد از ۲۸ مرداد که ناصرخان به تهران و به دستبوس آیت الله کاشانی آمد خاطرات ایشان! قطع گردیده است! تا مردم بدانند برخلاف نوشتۀ آقایان نجاتی و ناشر و افشار، بین آیت الله کاشانی و ناصرخان روابط تیره نبوده و در این دیدار آیت الله در خصوص نامه اشان به مصدق صحبت کرده و پسر صولت خان قشقائی به دکتر مصدق ناسزا گفت که لجباز است!

 

 

البته من نمی توانم باور کنم کسی که در خاطراتش از شمارۀ کبک و دُراج شکارش می نویسد، این مطلب مهم را ننوشته باشد! شاید هم نوشته ولی ویراستاران صلاح در انتشارش ندیده اند!

 

 

آقای افشار در صفحۀ ۲۷۵ ادامه می دهند:

 

 

«نخستین بار که نسبت به اصالت نامۀ کاشانی به طور کتبی اظهار شک و تردید شد توسط آقایان ریشارد محقق فرانسوی در «آبستراکتا ایرانیکا» (چکیدۀ ایرانشناسی) چاپ هلند بود. قبل از انتشار آن در دیداری که در تهران با هم داشتیم نظر مرا پرسید و نظر خود را برایم گفت. او تا آنجا که دیده ام چهار بار به این نامه ها اشاره و توجه کرده است.»

 

 

آقای افشار نوشته اند که قبل از انتشار(!) کتاب آقای یان ریشارد در تهران با ایشان تماس گرفته اند (یعنی عقاید خود را با یک خارجی که از مسائل درونی ایران بی خبر است در میان گذاشته اند)! اما نه آقای افشار و نه آقای ریشارد که خودشان را محقق می دانند، این زحمت را به خود ندادند که مستقیماً از خود من سئوال کنند و سپس در خصوص پاسخ من اظهار نظر نمایند. این دلایل اینگونه منطق نان به هم قرض دادن و اگر اسائه ادب نباشد شاهد روباه دم او بودن است.

 

 

در اینجا هم آقای افشار کمال هنر خود را در ژورنالیستی به کار برده اند و به جای اینکه تیتر مقالۀ آقای یان ریشارد را که نوشته اند «آیا آیت الله کاشانی راهگشای جمهوری اسلامی بود؟»

 

 

Ayatollah kashani – einWegbereiter der islamischenRepublik?

 

 

Yann Richard

 

 

بیاورند برای اینکه در ذهن خواننده اثر غلوآمیز داشته باشد نوشته اند در کتاب چکیدۀ ایران شناسی!!…

همین آقای یان ریشارد با وجود اینکه می گویند خانم محترمی از نزدیکان دکتر فاطمی به ایشان کمک کرده و به گفته خود آقای افشار تحت تأثیر ایشان بوده و آقایان مهندس بازرگان و حضرات آیات سید ابوالفضل و سید رضا زنجانی طرف مصاحبۀ ایشان بوده اند، در مقاله ای که در خصوص نقش آیت الله کاشانی نوشته آورده است:

«انسان می تواند مقصود این نامه را بفهمد و حتی آنهایی را که در انتشاراتشان مدعی هستند کاشانی همۀ تلاش ها را کرده که مصدق را از تحویل ایران به آمریکائی ها و زاهدی باز دارد.

 

 

همینطور هم می توان گفت کاشانی سعی خود را کرد زاهدی را که از سال ۱۹۴۱ می شناخت و قبل از کودتا با او کار داشت از کار بیندازد، چون کاشانی خوب می دانست زاهدی با وجود شکست ۱۶ اوت ۱۹۵۳ گرچه از پا نیفتاده بود ولی موفقیت او هم کاملاً معلوم نبود. کاشانی برکناری مصدق را می خواست ولی بدون شک به صورت بهتری نه به وسیلۀ زاهدی..»

 

 

و جان مطلب اینجاست که آقای یان ریشارد می نویسد:

 

 

«اگر آدم از تمام سمپاتی ها و محبت هایش به مصدق و گذشته هایش بگذرد دلیلی پیدا نمی شود که در مقابل کودتای ۲۸ مرداد (۱۹ اوت ۵۳) قد علم کرده باشد».و اینجاست جان مطلب که آقای افشار یا آقای سرهنگ نجاتی یا آقای ناشر کتاب را زجر می دهد! که حتی خارجی ها هم با وجود تبلیغات و مصاحباتشان با ایشان اقرار می کنند که دکتر مصدق در مقابل کودتا سکوت اختیار کرد سکوتی مرگبار و سکوتی حساب شده و مردم را که «مستظهر به پشتیبانی»شان بود! بی خبرِ بی خبر و تنها گذاشت!۱

 

دکتر مصدق و شاه!!!

دکتر مصدق و شاه!!!

 

***

بالاخره آقای ایرج افشار ادامه می دهند:

 

 

«اینک به نمودن اشکالاتی که از لحاظ سندشناسی در میان است و موجب تردید در اصالت آن دو نامه تواند بود می پردازد. اگر آقای سالمی (برندۀ نامه کاشانی نزد مصدق) شخصاً قضیه را با دقت توضیح داده و گفته بودند کدام سندها برای چاپ توسط ایشان ارائه شده است و محل موجود بودن اسناد معین می بود شاید صور اشکالاتی که در زیر گفته می شود محدودتر! می بود».

 

 

پاسخ: همانطور که نوشتم این کتاب به قلم یکی از اساتید محترم دانشگاه ایران است و شرح بردن نامه و گرفتن پاسخ و حتی آمدن «هندرسن» موقع حضور من نزد دکتر مصدق، در «کتاب سیاه» جناب آقای «حسین مکّی» آمده است و شرح دوبارۀ آن تکرار مکررات است. و نمی دانم چرا من به قول آقای افشار باید «شخصاً قضیه را با دقت توضیح داده باشم» در حالیکه ایشان در کتاب تقریرات مصدق نوشته اند. در صفحۀ اول بدون شماره:

«از جملۀ اسناد و مدارکی که با سرافرازی و افتخار درین کتاب تقدیم علاقه مندان می شود یادداشت هایی است پراکنده که سرهنگ جلیل بزرگمهر وکیل صدیق آن مرحوم در دادگاه های نظامی، با همتی والا و جرأتی تحسین آمیز از گفته های مصدق در زندان جمع آوری و نگاهداری کرده است. بزرگمهر این یادداشت ها را پس از هر مذاکره و ملاقات که با آن مرحوم کرده، در حدی که حافظه اش یاری می رسانید بر روی کاغذ آورده است و مهم آن است که بعضی از آنها را بر مرحوم مصدق خوانده است و آن مرحوم به طور شفاهی اصلاحات لازمی را نسبت به آنها متذکر شده است و یا با مداد کنار مطالبی که محتاج اصلاح بوده علامت × یا ×× زده است. نخواسته است که خود با قلم در آنها دست ببرد، به ملاحظۀ آنکه برای بزرگمهر ایجاد اشکالی نشود.»

 

 

خواننده محترم، شما باید از حافظه سرهنگ بزرگمهر (به قول ایشان وکیل صدیق و به قول دکتر غلامحسین مصدق وکیل بی لیاقت) با علامت ضربدر و اضافۀ دکتر مصدق بدون چون و چرا و بدون آزمایش مرکب قلم ایشان و دستورات شفاهیشان دربست اطاعت و قبول کنید ولی من وجود خودم را ـ که هنوز نفس می کشم و حی و حاضرم ـ انکار کنم و تا امروز هیچکس هم از من مستقیماً درخصوص این نامه سئوالی نکند۲ و امثال آقایان افشار و نجاتی و ناشر درخصوص من تفسیر کنند! چرا به من اطمینان نیست ولی به آقای بزرگمهر هست؟

… گمان من بر آنست که تمام این تقریرات و خاطرات این آقایان اثر تاریخی و ارزش دگرگونی ندارد، در حالی که نامۀ مرحوم آیت الله کاشانی رسواکننده، کوبنده است و موجب آن گردیده که تاریخ اخیر ایران دگربار نوشته گردد تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.

 

آقای افشار در جلد اول کتاب هفتاد مقاله در صفحۀ ۲۷۶ ادامه می دهند.

 

نامۀ کاشانی به مصدق

 

 

«در مورد نامۀ کاشانی به مصدق اشکالات و وجوه زیر به ذهن خطور می کند:

 

 

اشکال اول ـ محل وجود سند گفته و معرفی نشده است. (نزد چه کسی است یا در کدام کتابخانه است). فلسفۀ اینکه در نوشته های تحقیقی به هنگام استناد به سندی محل نگاه داری آن (اعم از اینکه نزد اشخاص باشد یا در کتابخانه و موزه و جز آنها) تصریحاً گفته می شود از این باب است که اگر بر محقق یا مورخ شکی در نحوۀ استخراج مطلب عارض شود، و یا عکس چاپ شده از سند گویای اصالت آن نباشد و یا اینکه عکس قابل خواندن نباشد بتواند به اصل سند بنگرد و با دیدن آن مشکل پیش آمده را از میان بردارد و اگر هم جعلی یا تصرفی در آن شده است قاطعاً اظهار شود. طبیعی است اگر روزی موضوع این سند یا سندهایی ازین گونه در محکمه ای عنوان شود اصولاً استناد به عکس و رونویس و کپی آن درست و جایز نیست. اصل سند باید ارائه گردد. بنابراین تا محل وجود آن معرفی نشود به طوری که بتوان آن را رؤیت کرد شک در اصالت سند همیشه باقی می ماند و پیروان کاشانی آن را به نام سندی تاریخی چاپ می کنند و معتقدان به عدم اصالت آن نظر خود را قطعی می دانند.

باری، نگرش به اصل سند از لحاظ دقیق شدن در خط، قدمت مرکب و کاغذ ضرورت دارد. معمولاً در عکس هایی که از آن چاپ شده است ساییدگی و محوشدگی کلمه هست و معلوم نیست که آن را درست به اندازۀ اصلی سند چاپ کرده باشند (یعنی به اندازۀ یک یکم سند). کوچک و بزرگ شدن عکس سند به موقع چاپ موجب آن است که خط نویسنده از طبیعت و شکل اصلی تا حدودی خارج شود.

 

 

منحصراً با دیدن اصل سند است که معلوم خواهد شد:

 

 

آیا خط و امضای نامه خط و امضای کاشانی و همسان با نوشته های دیگر او در همان روزها (از حیث کرسی بندی خط، لرزش دست و سایر کیفیات مربوط به خط شناسی) هست یا نیست؟

 

 

کهنگی کاغذ و مرکب نامه (که باید مربوط به چهل و چند سال پیش ازین باشد) تا چه حد است.

اشکال دوم ـ اگر این نامه، نامه ای است که گفته می شود کاشانی به مصدق فرستاده و به دست او رسیده (به استناد اینکه نوشته اند آقای سالمی برده بوده و به استناد نامۀ ۲۷ مرداد مصدق که می گویند در جواب نامۀ کاشانی است. بعداً جداگانه از نامه مصدق صحبت می داریم) پس قاعدتاً آن نامه پس از هجوم نظامیان و غارت خانۀ مصدق توسط اجامر و اوباش به دست کسانی رسیده است که بعدها وسیله نشر آن شده اند ـ پس بر دارندۀ کنونی سند فرض بود که مشخصات آورندۀ نامه را تا حدودی که معین بود گفته بود. دانستن اینکه کی آن نامه را به دست آورده و به کی داده رشته ای است که می تواند اطمینان خاطر محقق را به اصالت سند جلب کند. به مانند اینکه در احادیث سلسلۀ روات ذکر می شود».

 

 

پاسخ: در مورد اشکال اول همانطور که قبلاً هم گوشزد کردم نمی دانم چرا آقای ایرج افشار به خودشان زحمت ندادند که به آدرسی که در کتابشان هم از آن نام برده اند، بنویسند و سئوالی بکنند و قبل از انتشار، تحقیقی بفرمایند؟ اگر مرقوم فرموده بودند که خواستم و در اختیار نگذاشتند، محق بودند که این اشکال را بگیرند ولی با این صورت در اصالت تحقیقشان و وفای به صحت تاریخ، به ایشان باید شک نمود.

 

 

دکتر مصدق

دکتر مصدق

خودشان مدارک کتابشان در کجا نگهداری شده است؟ این نامه و بسیاری نامه های دیگر تاریخی افتخارات زندگی و جوانی من هستند. افرادی با لیره افتخار می کنند، من هم با این نامه ها مغرورم که غرور ملتی در آن نهفته است. و بعد از من در اختیار کتابخانۀ مجلس خواهد بود و اکنون هم برای استفاده هر محقق صادقی، آماده است.

در خصوص عکس و اصل و قدمت چهل سالگی در هر کاغذی قابل تحقیق و ثبوت است. و این نامه نوشته ای نبوده که آقای دکتر مصدق آن را به دست دفتردار بدهند و نگهداری کنند. در مورد اشکالات یک و دو، رجوع کنید به تحقیقات آقای مکّی در کتاب سیاه و اظهارنظر خط و ماشین تحریرشناسان که ایشان گردآوری فرموده اند.

آقای افشار ادامه می دهند:

 

 

«اشکال سوم ـ سوادی از آن را برای خود نگاه داشته و بعد به وراث و بستگانش رسیده و پس از بیست و پنج سال به دست منتشرکنندگان داده شده است. ایرادهای زیر مورد نظر تواند بود:

 

 

دلیل اینکه این همان نامه است که نسخه ای از آن توسط آقای سالمی به مصدق تحویل شده چیست؟ شاید نامه سربسته بوده است و آقای سالمی از مضمون آن مطلع نمی بوده است.

 

 

ممکن است کاشانی همین متن منتشر شده را نوشته بوده است که برای مصدق بفرستد ولی از ارسال آن با چنین لحن و موضوع منصرف شده و در اوراقش به جای مانده و به دست نشرکنندگان افتاده است و صورتی را که آقای سالمی برده و به مصدق داده است به لحنی دیگر و با تغییر مطلب بوده است. پاسخ مصدق هم دلالت و تصریح بر آن ندارد که نامه متضمن چه مطلبی و مضمونی بوده است.

 

 

بنابراین به دست آمدن نامه ای از «فرستنده» و به خط همو و از میان اوراق بازمانده ازو از سندیت عاری است. اعتبار سند مورد بحث منوط است به آنکه حتماً از خانۀ غارت شدۀ مصدق به در آمده باشد یعنی معین و مصرح باشد که از میان اوراق مخاطب سند به دست آمده است نه از ناحیۀ صادرکننده و فرستندۀ نوشته. اگر ثابت شود که نامۀ موضوع بحث از خانۀ مصدق به در آمده است آن وقت مسلم می شود که مصدق همین نامه را دریافت کرده بوده است نه نامه ای دیگر، که آن را به دست نداریم و نمی دانیم مضمونش چه بوده است!!

از طرفی قاعده و مرسوم چنان بوده است که نامه های رسیده به دفتر نخست وزیری شماره شود و در دفترهای اندیکاتور به ثبت برسد و شمارۀ ثبت روی نامه قید گردد. آیا این نامه دارای چنان علامتی هست؟ در عکس نشانه ای وجود ندارد.

 

 

اشکال چهارم ـ دوگونگی شیوۀ خط میان متن و تاریخ مندرج در بالای نامه است. این احساس از عکس های منتشر شده در کتابهاست و قاطعاً باید متن نامه دیده شود».

 

 

پاسخ: اشکال سوم بجا بود اگر من که سالمی هستم در قید حیات نمی بودم. ولی من هنوز زنده ام و حاضر در هر محکمه و دادگاهی که بگوئید خواهم بود.

 

 

جواب آقای دکتر مصدق با دیپلماسی همیشگی خودشان نوشته شده است. مگر می توانستند بنویسند از کودتا خبری نیست؟ از من اسم برده اند چون می دانستند همان روز از زندان خودشان با قید ۷۵ هزار تومان ضمانت آزاد شده و به دیدارشان رفته ام و درک کردند که مسئله حیاتی یک ملت است و حبّ و بغض شخصی در کار نیست و از من با آوردن دو آقا در مقابل و پس نامم، دلجوئی کردند و برایم از زمان تحصیلاتشان تعریف کردند و انگار که شلوغی در کار نیست و آبی از آب تکان نخورده است. آری! این نامه نوشته کاشانی به مصدق است و پاسخ دکتر مصدق به همین نامه است که به دست من داده است. و برخلاف تصور آقای افشار، من نامه های زیادی دارم که نه ثبت در دفتر شده و نه علامت نخست وزیری و نه بعضی اوقات امضاء دارد!

 

 

در مورد اشکال چهارم تکرار چاپ سبب شبهه و کلفتی خط تاریخ و خط نامه شده در صفحۀ بعد اصل نامه را می آورم که این اشکال «بنی اسرائیلی» هم برطرف گردد.

 

 

البته من آقای دکتر مصدق را خوب می شناختم و ایشان هم آنقدر نزدیک بودند که مرا با اسم کوچک صدا می کردند. مواقع ملاقات با آیت الله کاشانی اغلب ما سه نفر بودیم. هنگامی که بعد از نطقی علیه رفراندم به زندان دکتر مصدق افتادم، همین آقای دکتر سنجابی که ایلاتی نسبتی با فامیل پدری من دارند، برای رهائی من از زندان با دکتر مصدق صحبت کرده بودند گفت که آقا (منظور دکتر مصدق است) گفته اند خوب کسی را گیر آورده اید! نگاهش بدارید چون مورد علاقۀ آیت الله است؟ دکتر مصدق موقعی که نامۀ آیت الله کاشانی را نزدشان بردم، خیلی به من احترام گذاشتند. در آن شلوغی های آن روزها حتی از تحصیلاتشان در سویس و اینکه نوکری هم داشته اند، برایم تعریف کردند و در نامه اشان نام مرا با دو مرتبه «آقا» آورده اند. شرح وقایع آن روز در کتاب آقای حسین مکّی در خصوص جریانات نهضت نفت آمده است. بگذریم…

 

آقای افشار در صفحۀ ۲۷۷ کتاب هفتاد مقاله ادامه می دهند:

 

نامۀ مصدق به کاشانی

 

 

ب) اما در مورد نامه مصدق در پاسخ کاشانی چند نکته گفتنی است:

 

 

نکتۀ اول ـ این نامه به طور کامل عکسبرداری و چاپ نشده است زیرا بر کنارۀ دست راست نامه های نخست وزیری (که نمونه هایی چند از آن در همین کتاب ها دیده می شود) کلمات تاریخ ـ شماره ـ پیوست هست و باید نامه سراسر چاپ شده بود تا معلوم شود روبروی آن کلمات، ذکر تاریخ و شمارۀ دفتر نخست وزیری هست یا نیست؟

 

نکتۀ دوم ـ چون روی کاغذ مصدق تاریخ «۲۷ مرداد» قید شده خود ابهامی را پیش می آورد که آیا مربوط به سال ۱۳۳۱ و در جواب نامۀ دیگری از کاشانی به مصدق نیست؟ در مرداد ۱۳۳۱ هم نقارهائی میان کاشانی و مصدق پیش آمده بود و دور نیست که مصدق در آن سال هم چنین پاسخی به کاشانی به مناسبتی داده باشد.

نکته سوم ـ معمولاً مصدق این گونه نامه ها را به خط خود می نوشت. لحن طعنه آمیز این یادداشت بی خطاب که حکم «رسید» دارد نوشتۀ منشی و دفتر نخست وزیری نمی تواند باشد. عبارتی است از نوع گفته های سیاسی و تفکر خاص مصدق، در چنین صورتی یا باید مصدق آن را خود نوشته و داده باشد تا ماشین نویسی کنند. یا آنکه مطلب را به ماشین نویس تقریر و او آن را ماشین نویسی کرده باشد. پس در این گفته و قول آقای سالمی که نوشته اند «دستور داد تا پاسخ یک سطری (نامه سه سطر است) آن را تهیه کردند و امضاء کرد و به فرستادۀ آیت الله داده (حاشیۀ ۵۱ رساله روحانیت و نهضت ملی…) جای تأمل است. حق بود آقای سالمی که در اطاق مصدق بوده نشانه ای از مشخصات و سر و وضع تهیه کنندۀ نامه را توضیح داده بود و دقیقاً می گفت دستور شفاهی مصدق به چه عبارت بوده است.

 

 

نکتۀ چهارم ـ تاریخ ۲۷ مرداد بدون قید سال از دقت و ریزه کاری مرسوم مصدق به دور دست.

 

 

تصور من بر آن بود که آقای ایرج افشار که این همه در خصوص دکتر مصدق کتاب چاپ کرده و تقریرات و تتبعات دارند، مصدق شناس هستند! ولی معلوم می شود که هنوز باید خیلی تحقیق کنند.به این نامه دقت بفرمایید :

 

آقای دکتر مصدق خیلی دیپلمات تر از آن بودند که آقای افشار تصور می کنند! نامۀ فوق یک نامۀ خصوصی است که در آن دکتر مصدق ریاست مجلس آیت الله کاشانی را تبریک گفته است. تاریخ و جای تاریخ ندارد، برخلاف آنچه آقای افشار از ریزه کاری های دکتر مصدق نوشته است. چون برای تبریک خیلی خیلی دیر شده بود چرا؟ چون زمان رفتن حج که دکتر مصدق در نامه اشاره کرده است تا زمانی که آیت الله به ریاست مجلس انتخاب شده بود، خیلی گذشته بود! و دکتر مصدق تاریخ نگذاشته که این بی مهری و بی توجهی جلب نظر نکند! دوم اینکه عنوان ندارد، تا همچون امروزی، آقای افشار بنویسند این کاغذ اصلاً به آیت الله نوشته نشده ولی مسلماً خطاب به آیت الله کاشانی است، چون برندۀ نامه را دامادشان آقای حسن گرامی است که باز شاهدی زنده است.

سوم اینکه با ماشین تحریر شده (البته اگر جعلی به قول آقایان افشار و نجاتی) نباشد. ولی همین آقای دکتر مصدق که کاغذ بی تاریخ و خیلی دیر و بی عنوان و با ماشین تحریر به عنوان تبریک به آیت الله کاشانی می نویسند، ببینید تیتر روزنامۀ باختر امروز چه می نویسد:

 

 

«دکتر مصدق به وسیله تلفن به دکتر معظمی تبریک گفت و ساعت ۶ بعد از ظهر هیئت دولت به مجلس خواهد آمد تا انتخاب دکتر معظمی را به ریاست مجلس تبریک بگوید.»

 

 

بگذارید نسل جوان امروز بداند که فرق مبارزین راستین و سیاستمداران دیپلمات چه بوده است؟ اینها ریزه کاری های آقای دکتر مصدق است.

 

 

و چون این نامه هم در دست من است و شاید باز هم مورد اشکال آقای افشار قرار بگیرد نمی دانم چرا کتاب آقای امیرعلائی را به نام «مجاهدان و شهیدان راه آزادی» که از هم عقیده های ایشان هستند مطالعه نفرموده اند و یا اگر خوانده اند چرا به این نامه ها که می آورم که تاریخ و شماره و حتی جای چاپی شماره و تاریخ هم، جز آرم تنهای نخست وزیری، ندارد، ایرادی نگرفته اند؟! و باز هم از همان کتاب آقای امیر علائی که باید مورد قبول و اطمینان ایشان باشد نقل می کنیم که باز علاوه بر امضای آقای دکتر مصدق، امضای آقایان دیگر هم هست.

 

در پاسخ نکته دوم: زنده بودن من کفایت دارد که می گویم این نامه را من در ۲۷ مرداد ۳۲ از دکتر مصدق گرفته ام. اگر در قید حیات نبودم می شد در آن بحث کرد.

 

 

نکته سوم: رجوع کنید به کتاب سیاه آقای مکّی که پر از نامه های یک خطی و دوخطی و بی عنوان و ماشینی از دکتر مصدق است. شرح دیدار من و ملاقات هندرسن و مصدق را هم خواهید خواند.

 

 

پاسخ نکته چهارم را در بالا هم دیدید که در بعضی نامه ها نه تنها سال نوشته نشده بلکه اصلاً تاریخ هم ندارد. اینکه نوشته اند چرا در حاشیۀ کتاب نهضت ملی و روحانیت نوشته شده است: پاسخ یک سطری در حالیکه نامه سه سطر است! چون فرق است بین پاسخ و نامه. اسم و رسم من که جزو پاسخ نیست، پاسخ فقط اینست: اینجانب مستظهر (که اشتباهاً مستهظر نوشته شده است) به پشتیبانی ملت ایران هستم.

 

 

پس ملاحظه می فرمایید که پاسخ همین یک خط است!

 

 

آقای افشار باز در صفحۀ ۲۷۸ ادامه می دهند:

 

 

«نکتۀ پنجم ـ چون نامه ماشین نویسی شده است باید میان نوع حروف ماشینی این نامه و دیگر نامه های ماشینی که مصدق در آن روزها امضا کرده است مطابقه انجام داد و دریافت که آیا حروف این نامه با نامه های دیگر همسانی دارد یا نه؟

 

 

نمی دانم آقای افشار چرا این مطلب را نوشته اند ولی تحقیق نکرده اند. هر خبره ای در صورت ملاحظۀ حتی فتوکپی هم می تواند همسانی یا نامتجانسی آن را با نامه های دیگر دکتر مصدق تشخیص دهد. و این کوتاهی از خود ایشان است که قبل از ایراد، تحقیق و آزمایش نکرده اند. و البته اکنون نیز اگر مایل به دیدن اصل نامه در نزد اینجانب باشند، می توانند در یکی از سفرهای خود به خارج، بیایند و آن را ببینند و اگر واقعاً هدف روشن کردن تاریخ است، اسناد موجود را پس از نشر خاطرات تقی زاده، دکتر مصدق و دیگران، به نشر آنها بپردازند…

در خاتمه آقای ایرج افشار گریزی هم به صحرای کربلا زده اند! و در صفحه ۲۷۸ می نویسند: که یک نامۀ جعلی از «احمد قوام» به آقا سید عبدالله بهبهانی در یکی از کتاب هایشان چاپ کرده اند، من نمی دانم که این کار، چه ربطی به موضوع دارد؟ خوب در آنجا هم بی دقتی خودشان را نشان داده اند که باز هم بدون تحقیق و بررسی مطلبی را چاپ کرده اند و این حاشیه روی ها اصلاً به اینجا نمی خورد، چونکه من که برنده نامه هستم هنوز زنده ام و احتیاجی به پرسش و جستجو از دیگران و استناد به نوشته های آنان نیست.

 

 

آیا اینگونه تهمت ها و خلاف جلوه دادن حقایق هم آهنگی با سفیر انگلیس نیست؟ (که با آزادی اوراق وزارت خارجۀ بریتانیا ما از آن آگاه شده ایم) می نویسد:۳

 

 

«سفیر انگلیس در تهران: البته اگر کوچکترین احتمال نفوذ در کاشانی وجود داشته باشد نباید آن را از دست داد، ولی من تنها امیدم به بی آبرو کردن اوست تا نفوذش را از دست بدهد».

 

 

 

 

 

والسلام علی من اتّبع الهدی

 

 

دکتر حسن سالمی ـ آلمان

 

 

۱۳۷۱ شمسی

 

 

 

——————————————————————————–

۱ .در این زمینه، خاطرات آقای دکتر سنجابی، خلیل ملکی و دیگر ملی گرایان که پس از انقلاب چاپ شده است، شواهد زنده و پرمعنائی را دارند… مراجعه شود. «تاریخ و فرهنگ معاصر».

 

 

۲ .جز جناب خسروشاهی که اخیراً طی نامه ای، از من خواستند که توضیحی در این موضوع بدهم و من هم انجام وظیفه کردم…

 

 

۳ .مقاله تحقیقی جناب آقای خسروشاهی، در روزنامه کیهان، چاپ تهران!

 

منبع : فصلنامه تاریخ و فرهنگ معاصر شماره ۶ و

About سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>