پنج شنبه , ۲۷ مهر ۱۳۹۶
قالب وردپرس درنا توس
خانه / بخش 5) جنگ تحمیلی / 5)3) شخصیت های جنگ / اسطوره مقاومت ملت ایران : نگاهی به زندگی و پیکار خلبان ازاده شهید حسین لشکری‌ ، اولین اسیر و آخرین آزاده ایرانی
اولین و آخرین آزاده سرلشکر خلبان حسین لشکری

اسطوره مقاومت ملت ایران : نگاهی به زندگی و پیکار خلبان ازاده شهید حسین لشکری‌ ، اولین اسیر و آخرین آزاده ایرانی

شهید سرلشکر حسین لشکری
شهید سرلشکر حسین لشکری

 

نگاهی به زندگی و پیکار شهید حسین لشکری‌ ، اولین اسیر و آخرین آزاده ایرانی

 

نوروز ۱۳۷۴ بود سرباز عراقی نگهبان‌، یک لیوان آب یخ خورد و می‌خواست باقی مانده آم را دور بریزد‌. نگاهش به من افتاد دلش سوخت و آن را به من‌داد من تا ساعت‌ها از این موضوع خوشحال بودم. این بهترین عیدی من در این هجده سال بود.

 

به گزارش صاحب نیوز : ۲۶ شهریور ۱۳۵۹ گذشته بود که صدام، در جلسه مجمع ملی عراق قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر را پاره کرد و هشدار داد که ایران حق کشتی‌رانی در اورند را ندارد و عراق باتمام توان نظامی خود، در برابر ایران خواهد ایستاد‌. در همان روز هم ارتش عراق به نقاط مختلف مرزی ایران حمله کرد. حسین لشکری‌، همان روز، به فرمانده پیشنهاد انجام ماموریت داد و قرار شد فردا برای پاسخ گویی به تجاوزات عراق، تانکها و توپخانه دشمن را که در منطقه زربانیه شناسایی شده بود منهدم کنند.

 

از روز شنبه که وارد پایگاه شدم تا روز پنج شنبه که آن اتفاق افتاد جمعا دوازده پرواز در مرز ارتش بعث عراق انجام داده بودم. در ان روز قرار بود سیزدهمین پرواز را انجام دهم‌. این ماموریت را داوطلبانه انجام دادم‌. با اینکه چنین ماموریت‌های حساسی را معمولا رده‌های بالاتر مثل سرهنگ یا سرگرد هوایی انجام می‌دادند. اما من خیلی اصرار کردم تا توانستم اجازه این ماموریت را بگیرم چون این برای من یک غرور ملی و دینی بود که بتوانم به سهم خودم جواب دشمن را بدهم‌. به فاصله بعد از آن هم گروه دیگری ماموریت پروازی به نزدیکی‌های همان منطقه داشتند‌. لیدر پروازی به منطقه چند دقیقه بیشتر به طول انجامید و ما هم که گروه یکم بودیم بعد از دو گروه دیگر پرواز را اغاز کردیم و این یعنی هوشیاری دشمن و کسب آمادگی لازم برای دفاع٫

 

زاویه مخصوص راکت را به هواپیما داد و نشان دهنده مخصوص را روی هدف تنظیم کرد اما ناگهان هواپیما تکان شدیدی خود و فرمان کنترل خود را از دست داد. مضطرب شده بود‌.

 

شهید سرلشکر حسین لشکری
شهید سرلشکر حسین لشکری

او نمی‌دانست که چه بر سر هواپیما امده است‌. ولی فورا بر خود مسلط شد و سعی کرد هواپیما را که درحال پایین رفتن بود کنترل کند.

 

چراغ هشدار دهنده موتور مرتب خاموش و روشن می‌شد. شاسی پرتاب راکت‌ها را رها کردم‌. در یک آن ۷۶ را کت را روی هدف ریختم و جهنمی از اتش زیر پایم ایجاد کرد می‌دانستم با وضعی که هواپیما دارد قادر به بازگشت نیستم‌. دست راستم را به سمت دکمه ایجکت بردم دماغ هواپیما در حالت شیرجه بود و هر لحظه زمین جلوی چشمانم بزرگ و بزرگتر می‌شد‌. تصمیم نهایی را گرفتم و با گفتن شهادتین دسته ایجکت را کشیدم‌.۹۸۰ کیلومتر در ساعت! زنده ماندنم شبیه یک معجزه بود چون در این سرعت و در ارتفاع هشت هزار پایی‌، پریدن از هواپیما تقریبا به معنی خودکشی بود ولی وقتی دیدم هواپیما اتش گرفته چاره‌ای نداشتم جز اینکه  بپرم‌. ستون فقراتم آسیب دیده ضمن اینکه ضربه محکمی به پشت سرم خورد‌. مو قعی که به زمین خوردم بیهوش شدم.

 

بند چتر در حالت بیهوشی به گردنش مالیده شده بود و مقداری از پوست گردنش را کنده بود‌. بند فلزی ساعتش به جایی اصابت کرده ومقداری از پوست دستش کنده شده بود  و لب پایینش هم پاره شده بود و به شدت خونریزی داشت.

 

شهید حسین لشکری‌

 

چشم که باز کردم عراقی‌ها را بالای سرم دیدم یک افسر عراقی با برخوردی مودبانه به من نزدیک شد و با زبان عربی گفت که قصد دارد دستهایم را ببندد. البته برخوردهای ناشایست هم کم نبود. آرام آرام هوشیاری‌ام را به دست اوردم و شرایطم را بررسی کردم. عراقی‌ها اولین اسیرشان را گرفته بودند و با تیر اندازی هوایی و هلهله ابراز شادی می‌کردند‌. باز بیهوش شدم وقتی چشم باز کردم در بیمارستان بودم. یک دکتر عراقی به انگلیسی به من گفت: تو سالم هستی‌، ما با اشعه ایکس بدنت را آزمایش کردیم، فقط کوفتگی داری که آن هم خوب می‌شود. بعد از این بود که « باسل» آمد، بازجوی من!

 

 

 اولین و آخرین آزاده سرلشکر خلبان حسین لشکری
اولین و آخرین آزاده، سرلشکر خلبان حسین لشکری

 

صبح پنجشنبه ۲۶ شهریور بود حسین از دزفول زنگ زد و حال علی را پرسید‌. هر چه از او خواهش کردم اجازه بدهد به دزفول بروم قبول نکرد‌. شب بدون هیچ دلیلی خوابم نمی‌برد و کلافه بودم. صبح جمعه دلشورره داشتم ساعت ۹ صبح تلفن زنگ زد‌. شخصی از ستاد نیروی هوایی بود و ادرس منزل پدرم را دادم و به نتظار نشستم‌. کمی بعد یک سرهنگ امد و بعد از کلی حاشیه رفتن خبر اسارت او را به من داد. به حال خودم نبودم و فقط آرزو می‌کردم کاش اشتباه شده باشد. وقتی به خود امدم شنیدم که سرهنگ می‌گفت:- ما داریم تلاش می‌کنیم از طریق سیاسی او را پس بگیریم. در ان حال فقط دوست داشتم به خانه برگردم‌. شهید فکوری فرمانده نیروی هوایی ان زمان با من تماس گرفت و ضمن توصیه به صبر و بردباری، گفتند: هواپیمای سی ۱۳۰ برای بردن ما به دزفول اماده است. سی ام شهریور به پدرم و بچه به دزفول رفته و پس از بسته بندی لوازم مورد نیاز‌، فردای ان روز به تهران بازگشتیم‌. قرار و بد با هواپیما به تهران برگردیم ولی به دلیل بمباران فرودگاه مجبور شدیم با اتوبوس بیاییم. از آن زمان به بعد برای یک زن هجده ساله و یک بچه هشت ماهه فقط تنهایی بود و تنهایی!

 

صبح روز چهارم دوباره چشمان او را بستند ‌و با خودرو به محل جدیدی بردند او را وارد اناقی کردند  و باز هم همان سوالهای تکراری را پرسیدند وقتی از جواب گرفتن مایوس شدند شروع کردند به شکنجه کردن، ابتدا به بدنش برق وصل کردند‌. حس می‌کرد  تمام مفاصل بدنش از هم جدا می‌شوند. او اولین خلبان ایرانی بود که به اسارت درآمده بود وعراقی‌ها می خواستند قدرت تحمل شکنجه خلبانان ایرانی را محک بزنند‌. لذا می‌خواستند به هر نحو ممکن لشکری را به حرف بیاورند‌. پس از اینکه وصل کردن برق جواب نداد مچ پاهای او را محکم بستند و شروع به فلک کردن با کابل کردند. اما لشکری با توکل به خدا ساکت ماند‌. انقدر او را فلک کردند تا از هوش رفت.

 

در هفتمین روز جنگ، همان روزی که صدام خواستار آتش بس فوری شده بود. دوباره او را با چشمان بسته سوار خودرو کردند و به خانه بزرگی بردند که هفت یا هشت اتاق خواب داشت و یکی از انها را دراختیارش گذاشتند‌. مشخص بود که دراتاق‌های دیگر هم اسیران دیگری را نگهدا‌ری می‌کنند چند روز به همین منوال گذشت تا اینکه روزی دوباره چشمان او را بستند و سوار خودرو کردند ولی این بار چند ایرانی دیگر هم با او بودند لشکری خودش را به انها معرفی کرد یکی از افرادی که انجا بود گفت: لشکری خیالت راحت باشد، ایران می‌داند که تو زنده‌ای.

 

شهید حسین لشکری‌

 

حالا می‌دانست دوستانش هم درهمان اطراف هستند تحمل تنهایی سلول زجرآورتر شده بود. به یاد اورد در دوران دانشکده مورس زدن را خوانده بود‌. شروع کرد به کوبیدن به دیوار‌. فرشید اسکندری در سلول کناری او محبوس بود .ابتدا منظور لشکری را متوجه نمی شد. وفقط ضربه هایی به دیوار می زد. ولی به مرور زمان متوجه شد وبدین صورت برقراری ارتباط بین سلولها اغاز شد. نگهبانان عراقی که موضوع را فهمیدند بسیار عصبانی شده و پیوسته به دنبال بهانه‌ای برای آزار و اذیت بیشتر زندانی‌ها بودند ولی با این وجود ارتباطات همچنان ادامه داشت‌. تا اینکه چند روز بعد لشکری را به سلول اسکندری انتقال دادند‌. البته یک خلبان دیگر به نام احمد سهیلی هم درانجا بود‌. دیگر احساس تنهایی نمی‌کرد.

 

چند روز بعد لشکری و تعدادی از اسرا را به مکانی بردند و از آنها خواستند در قبال معرفی‌شان به صلیب سرخ و برقراری ارتباط با خانواده‌هایشان در رادیو و تلویزیون صحبت کنند. لشکری گفت: من فقط در صورتی صحبت می‌کنم که وسط اخبار و به صورت زنده باشد و جواب سوالها را نیز خودم شخصا بدهم و اگر مرا مجبور کنید حالتی را نشان خواهم داد که بیننده بفهمد مرا به زور آورده‌اید. او را به سلولش بازگردانده بودند.

 

خوشترین روزم در اسارت خبر آزاد سازی خرمشهر در خرداد ۱۳۶۱ بود که از یک سرباز عراقی شنیدم‌ با این سرباز دوست شده بودم‌. چون می‌خواست انگلیسی یاد بگیرد و دوست داشت با من تمرین زبان کند‌. عراقی‌ها به ایران می‌گفتند «خمینی» این سرباز گفت: خمینی هر چه مردم ایران بودن ریخته توی خوزستان و ما را از خرمشهر بیرون کرد. البته من به این خبر اعتماد نکردم و با رادیویی که خودم به طور مخفیانه ساخته بودم. خبر ازادی خرمشهر را شنیدم و این خوشحال کننده‌ترین خبر برای من بود.

 

نوروز ۱۳۷۴ بود سرباز عراقی نگهبان‌، یک لیوان آب یخ خورد و می‌خواست باقی مانده آم را دور بریزد‌. نگاهش به من افتاد دلش سوخت و آن را به من‌داد من تا ساعت‌ها از این موضوع خوشحال بودم. این بهترین عیدی من در این هجده سال بود.

 

در مدت اسارتم در زندان‌های مخابرات، ابوغریب و الرشید زندانی بودم و درنهایت ده سال پایانی را که بعداز زمان پذیرش قطعنامه بود مجددا به زندان مخابرات برگشتم تا مدت طولانی زندانی انفرادی بدون همدم و هموطن را در سلول شماره ۶۵طبقه دوم این زندان طی کنم در این مدت –به جز یک سال و نیم اخر- صلیب سرخ هم از من اطلاعی نداشت. یک گروه از اسرا که برای مدتی در مخابرات و ابوغریب با من هم سلولی بودند بعدها خبر زنده بودنم را به خانواده‌ام رساندند. آنها قصد بهره برداری تبلیغاتی از من داشتند و سعی می‌کردند در موقعیت مناسب با معرفی من اعلام کنند که ایران آغاز گر جنگ بوده است. به همین دلیل هم زنده نگه داشتنم از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود و کوچکترین اتفاقات زندان من باید به اطلاع صدام می‌رسید و از او کسب تکلیف می‌شد. در نهایت با تسلیم نشدنم به اجرای خواسته‌های انها و سپس معرفی عراق به عنوان تجاوزگر مقدمات ازادی من فراهم شد. این روند در زمان برگزاری اجلاس سرران کشورهای اسلامی در سال ۷۶ و هنگامی که یک هیات نمایندگی از عراق به سرپرستی طه یاسین رمضان وارد ایران شده بود و مذاکره مفصلی که در خصوص من انجام گرفته به نتیجه رسید.

 

شهید لشکری دارای ۷۵ درصد جانبازی بود‌. خوردن روزی بیست نوع دارو به خاطر جراحات دوران اسارت و جنگ، زندگی سختی را از نظر جسمی برای او رقم زده بود. وی در هجدهم مرداد ماه ۱۳۸۸ به دلیل عوارض ناشی از جانبازی به شهادت رسید.

 

امتداد-ماهنامه فرهنگ وادبیات مقاومت-شهریور ۸۸-ش۴۲ –ص۴۸-۵۰

 

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

یک دیدگاه

  1. مثل همیشه عاللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللی
    باعث افتخاره که به سایت شما مراجعه می کنم
    منتظر ملاقات شما در سایت خودتان هستیم:
    ترکمتر-ابزار بادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *