مطالب تصادفی

شهادت محمد منتظرقائم فرمانده سپاه یزد به ‌روایت هم‌رزمان

شهید منتظر قائم فرمانده شهید سپاه یزد که قربانی خیانت لیبرالها گردید

شهید منتظر قائم فرمانده شهید سپاه یزد که قربانی خیانت لیبرالها گردید

tabas iran

tabas iran

شهادت محمد منتظرقائم فرماانده سپاه یزد به‌روایت هم‌رزمان

ظهر جمعه پنجم اردیبهشت از ستاد مرکزی سپاه تهران، با برادر شهید محمد منتظرقائم در یزد تماس می‌گیرند که خبر رسیده چند فروند هلی‌کوپتر آمریکایی مردم را در کویر به گلوله می‌بندد و یک آمریکایی زخمی‌شده هم، در بیمارستان یزد است. بلافاصله در بیمارستان‌ها تحقیق می‌شود و قسمت دوم خبر تکذیب می‌گردد ولی بعد از ساعتی از دفتر آیت‌الله صدوقی با سپاه تماس می‌گیرند که، اینجا یک راننده تانکر است و ادعا دارد تانکر نفتش را آمریکایی‌ها در جاده طبس آتش زده‌اند. در پی این گزارشات، محمد تصمیم می‌گیرد که هرچه سریع‌تر به منطقه بروند و از نزدیک با حادثه برخورد نمایند.

آخرین دست‌خط شهید نشان می‌دهد که وضع منطقه را حساس و حضور آمریکایی‌های مسلح و مهاجم را بنا بر اخبار و گزارشات رسیده قطعی می‌دانسته است، یکی از برادران پاسدار یزدی این‌چنین گزارش می‌دهد:

«وقتی قرار شد برویم، محمد گفت: اول نمازمان را بخوانیم… ما که نماز خواندیم و برگشتیم، محمد هنوز در گوشه حیاط سپاه مشغول نماز بود، او نماز را همیشه خوب می‌خواند. اغلب، در جمعها، او را به‌دلیل تقوایش پیش‌نماز می‌کردند، بااین‌همه، این بار نمازش حال دیگری داشت. بعد از آنکه تمام شد یکی از برادرها به‌شوخی گفت:

”نماز جعفر طیار می‌خواندی؟».

او با خوشحالی پاسخ داد: «به جنگ آمریکا می‌رویم، شاید هم نماز آخرمان باشد».

بین راه مثل همیشه شروع کرد به قرآن و حدیث خواندن و تفسیر کردن و توضیح دادن، سوره اصحاب فیل را برای‌مان تشریح کرد و داستان ابرهه را… و گفت، آمریکا قدرت پیروزی بر ما را ندارد، و به توضیح بیشتر مسائل پرداخت، از احادیث نیز استفاده می‌کرد … محمد شهید با آنکه یک فرمانده نظامی خوب بود، یک معلم اخلاق و عقیده نیز بود، و با آنکه در مواقع لازم از قاطعیت و همچنین خشم و جسوری فراوان برخوردار بود اما در مواقع عادی از همه پاسداران متواضع‌تر و معمولی‌تر بود، از اینکه به او به‌چشم یک فرمانده نگاه کنیم ناراحت می‌شد و با اینکه او می‌بایست بیشتر نقش فرماندهی، و تصمیم گیری و طرح و نقشه را داشته باشد ولی علاوه بر آن همواره خود پیش‌قدم بود و به‌ویژه در مواقع خطرناک حتماً خودش نخست اقدام می‌کرد، از خودنمایی به‌شدت پرهیز داشت، حتی زیر گزارشات یا اطلاعیه‌هایی که اصولاً با نام فرمانده سپاه اعلام یا ارسال می‌شود، از نوشتن نامش خودداری می‌کرد، کسی که وارد سپاه می‌شد امکان نداشت تا مدتی بفهمد او فرمانده ما هست. بیشترین کارها را خودش انجام می‌داد. اغلب شبها نیز به خانه نمی‌رفت و حتی به‌جای ما هم پست می‌داد، غذا خیلی کم و ساده می‌خورد، بیشتر روزه می‌گرفت، روز قبل از شهادتش نیز که پنج‌شنبه بود، روزه بود… .

راه طبس را با اینکه خاکی و خراب است با سرعت بسیار زیاد طی کردیم. در راه از سرنشینان اتومبیلی که از آنجا گذشته بودند، سؤال کردیم، گفتند آمریکایی‌ها یک تانکر را آتش زده مسافرین یک اتوبوس را گروگان گرفته و هرچه داشته‌اند برده‌اند. «وقتی که به چند کیلومتری منطقه فرود رسیدیم، حدود پانزده نفر از برادران کمیته طبس در آنجا بودند و عده‌ای از برادران ژاندارمری نیز در آنجا حضور داشتند که یکی از آنها گفت: «منطقه مین‌گذاری شده و یک فانتوم به‌طرف ما تیراندازی کرده است». صبح زود چون از فانتوم خبری نبود به منطقه رفتیم و تعداد هشت جسد در آنجا یافتیم. افسر ژاندارمری، برای اطمینان، حکم مأموریت ما را که برای غرب کشور بود، نگاه کرد و به ما گفت: «تا فردا در اینجا نگهبانی دهید»؛

ما که می‌رفتیم یک ستوان گفت: چون فانتوم‌ها اینجا پرواز کرده‌اند، می‌روم بی‌سیم بزنم به نیروی هوایی که بدانند نیروی خودی در منطقه هست.

عده‌ای از پاسداران فردوس و طبس نیز با ما تا ۱۰۰متری هلیکوپترها آمدند ولی جلوتر نیامدند، ولی ما جلوتر رفتیم.

در این موقع متوجه طوفانی که حدود سه کیلومتر با ما فاصله داشت و معلوم بود که به‌سوی ما می‌آید، شدیم. در این لحظه فانتوم مزبور بالای سر ما ظاهر شد، وقتی طوفان شروع شد، مأموران ژاندارمری منطقه را ترک کردند؛ ولی ما پنج نفر پاسدار یزدی و برادران کمیته طبس باقی ماندیم.

طوفان رسید و ما میان طوفان حرکت کردیم تا اینکه به منطقه فرود هلی‌کوپترها رسیدیم. دو فروند هلی‌کوپتر در یک طرف جاده و چهار فروند در طرف دیگر جاده قرار داشت، یکی از هلی‌کوپترها در حال سوختن بود و یک هواپیمای چهارموتوره نیز کنار آن می‌سوخت. ما وسط جاده از اتومبیل پیاده شدیم و برای شناسایی به‌طرف آنها حرکت کردیم…».

محمد شهید به‌دقت مراقب مین‌گذاری یا هر نوع تله انفجاری بود، به موتورها و جیپ آمریکایی رسیدیم اول محمد موتورها را بررسی کرد، وقتی مطمئن شد که مواد منفجره به آن وصل نیست رفتیم و آنها را روشن کردیم و با هم کنار جاده آوردیم، همچنین جیپ را .

شهید محمد خوشحال و خندان گفت:

« خوب، این‌هم ۵ هلیکوپترهایی که در کردستان از دست دادیم خدا رسانده است.» و خودش به‌سمت یکی از هلیکوپترها رفت. طوفانی که مدتی قبل آغاز شده بود کاملاً برطرف شده بود و هوا صاف بود.

«…فرمانده ما خیلی با احتیاط داخل یکی از هلی‌کوپترها شد. پشت سر او من هم داخل هلی‌کوپتر شدم… یک کلاسور محتوی چند ورقه درجه‌بندی شده در آنجا پیدا کردیم و چون تخصصی در این مورد نداشتیم آن را سر جای خود گذاشتیم تا برادران ارتشی بیایند و آنها را مورد معاینه قرار دهند».

«…داخل یکی از هلی‌کوپترها، یک دستگاه رادار روشن بود. فانتوم‌ها یک دور زدند، سپس دوباره به‌طرف هلی‌کوپترها آمدند و به‌وسیله تیربار کالیبر۵۰، یک رگبار به‌طرف هلی‌کوپترها بستند. این رگبار دقیقاً به‌طرف هلی‌کوپتری بسته شد که دستگاه رادار در آن روشن بود؛ در یک لحظه آن هلی‌کوپتر منهدم شد. من به فرمانده‌مان گفتم: «برادر محمد، بیا از اینجا برویم.» گفت: «فعلاً وقت آن نرسیده، وقتی فانتوم‌ها دور شدند ما هم می‌رویم»؛ «به‌محض اینکه صدای فانتوم‌ها کم شد، ما به‌سرعت از هلی‌کوپترها دور شدیم و به‌هرصورت که بود، حدود ۲۰ متر دویدیم و بعد روی زمین دراز کشیدیم. برادر عباس سامعی که راننده ما بود، به‌طرف من آمد و گفت: «من تیر خوردم، او با سرعت به‌طرف جاده رفت، برادر رستگاری در حال دویدن بود که من داد زدم تیر خوردم، او در جواب گفت: «من هم زخمی شده‌ام.» و بعد روی زمین افتاد؛ چون از ناحیه پا زخمی شده بود.»

«برادر عباس سامعی نیز که روی زمین دراز کشیده بود، بلند شد و مانند انسان‌های بی‌حال تلوتلو خورد و به زمین افتاد؛ من فکر کردم که از خستگی این‌طور شده است. برادر رستگاری خودش را به‌طرف او کشاند و کنارش دراز کشید. برادر منتظرقائم هم در طرف دیگر خوابیده بود. رفت و برگشت فانتوم‌ها همچنان ادامه داشت و دو هلی‌کوپتر که در آن طرف جاده قرار داشتند؛ هیچ‌کدام منفجر نشدند (البته بعد از آنکه به طبس رسیدیم، با کمال تعجب شنیدیم که فانتوم‌ها مجدداً بازگشته و یکی از آن هلی‌کوپترها را منهدم کرده بود[ند]). من داد زدم: سوییچ ماشین کجاست؟

برادر رستگاری گفت: «عباس زخمی شده و بی‌هوش است.» برادر محمد منتظرقائم همچنان در آن طرف جاده دراز کشیده بود. من به‌طرف او رفتم، وقتی نزدیک شدم، دیدم مچ دستش قطع شده و پشت سرش افتاده است. فکر کردم مواد منفجره، دستش را قطع کرده است؛ جلوتر رفتم و او را صدا زدم، ولی جوابی نداد. چشمانش باز بود و چهره بسیار آرامی داشت، مانند آدمی که در خواب است. زیر بدنش خون زیادی ریخته بود. دیگر دلم نیامد که به او دست بزنم… .

برادر زخمی دیگری که همراه محمد به داخل هلی‌کوپتر رفته است، می‌گوید:

«…در هلی‌کوپتر اشیای مختلفی پیدا کردیم. از جمله یک کلاسور که چند ورقه درجه‌بندی شده و مقداری هم رمز در آن بود … وقتی فانتوم‌ها آمدند و رفتند، برادر شهید و من از هلی‌کوپترها پائین آمدیم و به‌سرعت دور شدیم اما بلافاصله فانتوم‌ها برگشتند. ما روی زمین خوابیدیم و به‌حالت خیز درازکش پیش می‌رفتیم. برادر عباس گفت: من تیر خوردم. بعد بلند شد ولی تلوتلو خورد و بر زمین افتاد. فرمانده شهید منتظرقائم هم در طرف دیگر خوابیده بود. رفت و برگشت فانتوم‌ها همچنان ادامه داشت. به‌طرف محمد برگشتم، دیدم که دست چپش قطع شده و پشت سرش افتاده است. او را صدا زدم ولی جوابی نشنیدم. چهره بسیار آرامی داشت. چشمانش تقریباً باز بود و لبانش مثل همیشه لبخند داشت، آن‌قدر آرام روی کتفش بر زمین افتاده بود که فکر کردم خواب رفته است، اما زیر بغل او پر از خون بود، فهمیدم محمد شهید شده و به آرزویش رسیده است. ما نتوانستیم پیکر به خون خفته او را ببریم. لذا محمد همچنان روی ریگهای کویر، که با خونش رنگین شده بود، تا صبح با خدای خویش تنها باقی ماند و صبح هم با اینکه از کانال‌های گوناگون قول هلی‌کوپتر و هواپیما برای آوردن جسد شهید را به یزد به ما دادند و حتی یک بار مردم طبس جمع شدند و با شکوه تمام جسد شهید را تا فرودگاه تشییع کردند و با اینکه برادرانمان حکم برای سوار کردن شهید و زخمی‌ها گرفته بودند، اما بی‌نتیجه ماند و سرانجام نزدیک غروب با آمبولانسی که از یزد آمده بود، شهید و من را به یزد بردند و شهید را فردا صبح با عظمت بی‌نظیری تشییع کردند…».

About سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>