مطالب تصادفی
Home / بخش 5) جنگ تحمیلی / 5)3) شخصیت های جنگ / 5)3)1) فرماندهان دفاع مقدس / 5)3)1)6) شهيد حسين خرازي / مردی بدون دست، زندگینامه شهید حسین خرازی فرمانده لشکر امام حسن (ع)

مردی بدون دست، زندگینامه شهید حسین خرازی فرمانده لشکر امام حسن (ع)

شهید حاج حسین خرازی فرمانده لشکر امام حسین (ع)

شهید حاج حسین خرازی فرمانده لشکر امام حسین (ع)

هواللطیف

این بار آخری که رفتم اصفهان با م.پسرخاله شب جمعه رفتیم گلستان شهدا. یک سری هم به حاج حسین خرازی و همسایه جدیدش حاج احمد کاظمی زدیم. بعد هم یک چرخ اساسی توی تخت فولاد اصفهان که شهرداری اخیرا درست و حسابی بهش رسیده. کلی خوش گذشت.
این پست هم به بهانه سالگرد شهادت فرمانده لشگر ۱۴ امام حسین اصفهان است. به بهانه سالگرد شهادتش که ۸ اسفند بود، البته با کمی تاخیر. تقدیم به فرزند متواضعش، دوست مهربانم مهدی خرازی. دانش آموز دوره پیش دانشگاهی شهید اژه ای (تیزهوشان) اصفهان که الان دارد برای کنکور درس می خواند.

۱) داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همینطور نشسته ین؟»

گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته، پانسمان می کنه، می آد. گفت شما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود.»

گفت «چی رو پانسمان کنه؟ دستش قطع شده.»

همان شب رفتیم یزد بیمارستان.

***

به دستش نگاه می کردم. گفتم «خراش کوچیک!»

خندید. گفت «دستم قطع شده. سرم که قطع نشده.»

۲) رفتیم بیمارستان دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمانده های ارتش و سپاه آمدند و کی و کی. امام جمعه اصفهان هم هر چند روز یکبار سر می زد بهش. بعد هم با هلیکوپتر از یزد آوردنش اصفهان.

هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت گردنم، ماچ و بوسه و التماس دعا.

من هم می گفتم «چه می دونم والا! تا دوسال پیش که بسیجی بود. انگار حالاها فرمانده لشگر شده.»

۳) با سرعت زیاد می آید این طرف. گوشی بی سیم را می گیرم. داد می زنم «مگه نگفتم سر تمرین قایق نیاد تو آب؟…»

کمی می آید جلوتر. سرعتش را کم می کند. می رود کناره های آب. بچه ها برایش چراق قوه می زنند.

دو نفرند. آستین یکی شان در هوا تکان می خورد. یاد شب حمله می افتم؛ یک سیاهی می دیدیم که باد آستینش را تکان می داد، مثل الآن. آمد جلو دیدیم حاج حسین است. مثل الآن.

***

لب قایق را می چسبند. از سر وکول هم بالا می روند. آب تا لب قایق بالا آمده. داد می زنم «بسه دیگه… الآن می افته تو آب»، اما او دست می کشد رو سر بچه ها، روی صورت گلیشان و به چشم می کشد. بعضی ها نیامده اند جلو. دورتر تماشا می کنند و گریه می کنند.

۴) جای کابل ها روی پشتم می سوخت. داشتم فکر می کردم «عیب نداره. بلاخره برمی گردی. می ری اصفهان. می ری حاج حسین رو می بینی. سرت رو می گیره لای دستش، توش چشمات نگاه می کنه می خنده، همه این غصه ها یادت می ره…»

***

در را باز کردند، هلش دادند تو. خورد زمین؛ زود بلند شد. حتی برنگشت عراقی ها را نگاه کند. صاف آمد پیش من نشست. زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه. گفتم «مگه دفعه اولته کتک می خوری؟» نگاهم کرد. گفت «بزن بکوبشونو دیدی.»

گفتم «خب؟»

گفت «حاج حسین شهید شده.»

۵)

فردا از آن ماست

آن مرد رفت و گفت:

«این راه، رفتنی ست

حتی بدون پا

حتی بدون سر

حتی بدون دست»

*

آن مرد رفت و گفت:

«در امتدادِ آن

پیمانِ در الست

باید ز جان رهید

باید ز دل گسست»

*

آن مرد رفت و گفت:

«مولایمان حسین

چشم انتظار ماست

برخیز همسفر!

فردا از آنِ ماست»

محسن حسام مظاهری

About مدیریت

One comment

  1. مدتی بود که دنبال مطلبی از این شهید بزرگوار میگشتم.اجر شما با سیدالشهدا

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>