شنبه , ۲۷ آبان ۱۳۹۶
قالب وردپرس درنا توس
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت یازدهم

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت یازدهم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

شهادت مهدي فيروزي

سي ام شهريور رسيد. صبح يكي از بچّه هاي شيراز از ترور مهدي فيروزي و يكي ديگر از بچّه هاي سپـاه شيراز بنام ملا شفيع كه در چند روز قبل اتفّاق افتاده بود و منجر به شهادت آنان شده بود، خبر آورد. به ياد آخرين ديدار با مهدي فيروزي و روبوسي گرم او پس از نماز جماعتش افتادم. از حالت خود پس از شنيدن خبر شهادتش، آن هم بعد از شهادت شهيد رجايي وشهيد ايت اللّه مدني نمي دانم جه بگويم.

 منافقين كثيف به انواع رذالت­ها دست زده بودند و مي­خواستند از پشت ضربه­هاي بزرگي به ما بزنند تا در عمليات‌ آينده موفّق نشويم.

امّا ما اين شهادت هـا را به فال نيك گرفتيـم و از خداوند خواستيم كه در عمليات،‌ جواب آن را به سلطه گران جهاني و خود فروختگان داخلي آن ها بدهيم.

مهدی فیروزی از جوانان انقلابی شیراز بود و قبل از انقلاب به اردوگاه­های فلسطيني رفته و آموزش نظامی دیده بود. او به شدّت     علاقه مند بود كه در جبهه شركت كند، امّا ناراحتي پا مانع اين كار بود و در همان شيراز خداوند او را طلبيد و جوانكي جاهل از اعضاي سازمان منافقين او را به شهادت رساند و پس از چند روز دستگير و به سزاي عمل خود رسيد.

روحيّۀ دوران ركود جبهه!

سه نفر از بچّه ها بدون اجازۀ مسؤلين براي شناسايي تا خاكريزهاي عراقي جلو رفته بودند. عراقي هـا متوجّه شده و به طرف آن ها آتش گشوده و موجب شهادت يكي و مجروحيّت ديگري شده بودند. فردا صبح عراقي‌ها آن قسمت خاكريز را بالا آورده بودند. هنوز روحيّۀ دوران ركود جبهه در بعضي از بچّه­ها وجود داشت و چنين مسائلي را موجب مي­شد.

كلاه خود عراقي!

آخرين تدبيرات قبل از عمليات داشت انجام مي­شد. حفر كانال­هاي ايستگاه هفت هنوز در حال پيشروي بود و علاوه بر آن زير جادۀ  آبادان اهواز نيز مقداري تونل كنده شده بود، امّا به علّت سختي زير ساخت جـاده و زمان كم باقيمانده به شروع عمليات، از ادامۀ آن منصرف شده بودند.

يك طراوت و جنب و جوش خاصّي سراسر جبهه ها را فرا گرفته بود.

بچّه هاي تخريب كه از ساير جبهه ها آمده بودند، معبرهاي مختلفي را باز كردند. جهت اطمينان بيشتر بعضي فرماندهان از آنان خواستند كه با نشانه گذاري دقيق موجب شوند در شب عمليات مشكلي به وجود نيايد. چنـد تن از تخريب چي ها كارعجيبي كردند. براي اثبات اينكه معبر باز است و مشكلي در شب عمليات نخواهد بود، به مواضع عراقي­ها نفوذ كرده و حتّي بعضي اشياء موجود در سنگر آن ها را جهت اثبات دليل خود آورده بودند. يكي كلاه خود عراقي آورده بود، و ديگري سلاح و…

 

 عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد!

بچّه­هاي جهاد بسيار فعّاليّت مي­كردند. چند بار از روي پل دوبّه­اي گذشته بودم. پل بزرگ و محكمي شده بود. ماشين هاي سنگين نيز به راحتي از روي آن مي گذشتند. با خود مي گويم: عدو شود سبب خير اگرخدا خواهد و خدا خواسته بود و شده بود و دليلش هم پل دوبّه اي.

 يادم افتاد به جهاد و بمباران جهاد فارس در آبادان كه تعداد زيادي از جهادگران در جریان آن به شهادت رسيده بودند و فاجعه­اي بزرگ در آن روز به وقوع پيوسته بود. اين حادثه چند ماه قبل اتفّاق افتاد و در اوراق گذشته از آن ياد نكردم.

 چند روز قبل از بمباران با يكي از بچّه هاي شيراز به جهاد فارس رفتيم. مرحوم حجّت الاسلام حاج سيّد ابوالحسن دستغيب برادر امام جمعة محترم شيراز آيت اللّه سيّد عبدالحسين دستغيب، با قيافۀ آرام و روحاني­اش ما را دركنارخود نشاند و پس از اتمام صحبت دوستمان، با احترام ما را بدرقه كرد.

متأسّفانه چند روز بعد هواپيماهاي عراقي كه نقش جهاد در جبهه­ها را مي­دانستند، طي يك هجوم سنگين ساختمان مقرّ آن ها را كه نزديك استاديوم ورزشي آبادان بود، به شدّت بمباران كردند و تعداد كثيري از آن ها را يا به شهادت رساندند و يا مجروح كردند.

رزمندگان اسلام در حال شلیک مینی کاتیوشا به سوی متجاوزین صدامی
رزمندگان اسلام در حال شلیک مینی کاتیوشا به سوی متجاوزین صدامی

آغاز عمليات

بالاخره شب حمله فرا رسيد. موتور را در هتل گذاشتم. يك جفت پوتيـن داشتم كه آن را به پـا كردم و تصميـم گرفتم همراه بچّه هاي شيراز كه در ايستگاه هفت مستقر بودند، در عمليات  شركت كنم.

 هوا داشت تاريك مي شد. به مقرّ بچّه­هاي شيراز رفتم و در نماز جماعـت شركت كردم و بعد از آن با يكي از بچّه­ها كه عازم خط بود، به جلـو رفتم.

 فرماندة ايستگاه هفت برادر جعفر اسدي و مرتضي قرباني بودند.

به سنگر چند تن از بچّه هاي سپاه شيراز كه از قبل با آن ها آشنا بودم، رفتم اين سنگر نزديك سنگر فرماندهي بود. شام مختصري خورديم و در بيرون از سنگر روي خاكريزها نشستيم و به خطوط عراقي‌ها كه تا ساعاتي ديگر مورد  تهاجم  واقع مي شد، چشم دوختيم.

 خمپاره­هاي منوّر عراقي‌ها دائم شليك مي كرد و آسمان را  روشن مي نمود و به دنبال آن تيربارهاي عراقي به رسم هر شب به سمت آن ها شليك مي كرد و گاهي نيـز گلوله هاي كلاش آن ها از بالاي سر خاكريزهاي ما مي گذشت و صداي تق، تق آن ها به گوش مي رسيد.

 ناگهان خمپاره­اي كنار سنگر ما فرود آمد و تركش آن پاي يكي از دوستان سپاه را مجروح كرد و بالاجبار او را به عقب منتقل كردند؛  درست چند ساعت قبل از شروع عمليات! امّا او كه مدّت ها منتظر آغاز عمليات بود، با حالتي خاص و در حالي كه تسليم رضاي خدا بود، مي گفت: » هر چه خدا مصلحت بداند «

در هرصورت او رابه عقب بردند.

 ساعت از ده شب گذشته بود.

 بچّه ها ظاهراً مشغول استراحت بودند، ولي اكثراً چون من چشمانشان بر هم نمي­آمد.

 عراقي‌ها هنوز در خيالات خود بودند و بازي زدن منوّرها، ادامه داشت! آن ها نمي دانستند ساعتي بعد بسياري از آن ها به جهنم رهسپار خواهند شد و بسياري نيز در دستان رزمندگان اسلام به اسارت در خواهند آمد.

بچّه ها يواش يواش به نماز ايستادند؛ سربازها، بسيجي ها، سپاهي­ها، ارتشي­ها و چه نمازهاي خالصآن هاي! نمازهاي آخر! و دعاهاي آخر! و چه عاشقانه.

ساعت دوازده داشت فـرا مي رسيد.

 آماده باش داده شده بود.

 فرماندهـان دسته ها، افراد زير دست خود را آماده مي كردند و آخرين تذكّرات را به آنان مي دادند.

 رزمندگان فانوسقه­ها را بستند و سلاح ها را بر­داشتند و قمقمه­ها را از آب پر ­كردند، جيرۀ غذايي را كه يك جيرۀ ارتشي بود، با شكلات هاي مُقَوّي و… در كوله ها گذاشتند و آماده رها شدن گرديدند.

 بعضي تا آخرين لحظات در نماز و راز و نياز با معبود خود بودند و بالاخره فرماندهان دسته ها، دستور حمله را دريافت كردند و رزمندگان هر دسته با سرعت آماده و هر دسته اي همراه فرماندۀ خود از خاكريزها بالا رفته و به آن طرف سرازير شدند.

اجازه براي چي مي خواستي؟!

دسته­ها يكي يكي رفتند، تركيب دو سرباز، يك سپاهي و يك نيروي مردمي بود. فرماندۀ بعضي دسته ها ارتشي و بعضي ديگر سپاهي؛ اوّلين تجربۀ تركيب نيروها، پس از خلع يد از نيروهاي وابسته به بني­صدر و ليبرال ها.

رزمندگان از خاكريز كه عبور مي­كردند، فقط  دو سه متر مي­شد آن ها را ديد و بعد در تاريكي شب از چشم پنهان مي شدند.

گردان رزمي فارس واحدي بود كه اوّلين تجربۀ خود را داشت در عمليات ثامن الائمه مي ديد. گردان ويژة سپاه بـا تركيبي از نيروهاي صرفاً سپاهي و با آموزش­هاي ويژه و آن شب آن ها نيز قرار بود در عمليات شركت كنند.

 منطقۀ عملياتي آن ها فيّاضيّه بود. يعني مهمّ ترين قسمت عمليات كه كار قفل كردن انتهاي نيروهاي متجاوز عراقي دركنار كارون را بايد انجام مي داد.

در ذهنم نيروهاي مختلف و مكان هايي كه هر يك بايد در آن عمليات مي كردند، مي­گذشت و به سرنوشت بچّه ها در اين شب قدر و اين شب تعيين سرنوشت مي انديشيدم؛ بچّه­هايي كه داشتند تند تند از كنارم مي گذشتند و با بسياري از آنان پيوند دوستي داشتم و نيز آناني كه در گردان رزمي فارس بودند و يا رزمندگاني كه در ساير خطوط بايد عمل مي كردند.

فرماندة خط، حاج جعفر اسدي، داشت به نيروها سركشي مي كرد و داشت به سمت ما مي آمد. با ديدن او رفتم و سلام و عليك كردم.

 با توجّه به اينكه من نيروي رزمي نبودم از او اجـازه خواستم كه همراه نيروهاي خط به جلو بروم.

 امّا با برخورد غير منتظره­اي رو به ­رو شدم.

 ايشان اجازه نداد و با قاطعيّت و تحكّم گفت: « شما حتماً به سنگر ما برويد!»

گفتم:« براي چي؟!»

 پاسخ داد: « براي همين! حتماً به سنگر برويد!»

 و با اصرار من با تحكّم گفت: « نه! حتماً به سنگر برويد!»

 خيلي جا خوردم.

 با خودم گفتم: « عجب غلطي كردي! اجازه براي چي مي خواستي؟! خب مي­رفتي. مگر چي مي شد؟! حداكثر شهيد مي­شدي؟! »

در هر صورت از دهانم پريده بود و گفته بودم! نمي دانستم چه كنم.

 خلاف دستور فرمانده عمل كنم!

 بمانم؟!

 بروم؟!

يك فشار شديد روحي را در خود احساس كردم.

 بغض گلويم را گرفت.

 به كنار سنگر رفتم و ايستادم.

 خود را بيچاره يافتم! بيچاره­تر از آنچه به تصوّر آيد.

 لحظات به سختي مي گذشت.

 صداي شليك توپخانه نويـد آغاز حمله را داد و به دنبال آن درگيري ها آغاز شد.

 شور و هيجان در وجودم مضاعف  شد.

برادر اسدي به  سنگر بازگشت و متوجّه شد من به داخل نرفته­ام.

 گفت: « چرا شما داخل نرفته ايد؟!»

 گفتم: « اجازه بدهيد جلو بروم!»

 گفت: « نه شايد، بلايي سرما آمد. شما ادامه بدهيد.»

 هاج  و واج و ساكت ايستادم.

 گفت: « نه! بفرماييد داخل! اينجا خطرناك است!»

 و مرا با خود به داخل سنگر برد.

 آدمي نبودم كه از فرماندهي تخطّي كنم.

به داخل رفتم و در خود فرو ريختم.

ساكت در گوشه­اي نشستم و به تماشاي فرماندهان خط كه تعدادي از افسران ميان سال ارتش و تعدادي از برادران پاسدار بودند، پرداختم.

فرماندهان پشت بي­سيم­ها نشسته بودند و خود مستقيماً با بي­سيم با فرماندهان دسته­ها و گروهان ها تماس داشتند. از پشت بي سيم، فرماندهان عملياتي تماس مي گرفتند و كسب تكليف مي كردند و آنان تند تند دستورات را صادر مي­كردند.

خط را خدا فتح كرد!

اطّلاعات تمام خطوط درگيري در مدّت كمي در اختيارم قرار گرفت.

 در ايستگاه دوازده يونس عاقل نهند فرمانده بود.

يونس ناگهان تماس گرفت و گفت: « چه كار كنم!؟ آتش روي ما سنگين است! اصلاً نمي شود سر را بلند كرد. »

 برادر اسدي بي سيم را  گرفت  و گفت: « به خدا  توكّل كن ! جلو برو ! خدا كمك مي­كند !»

بي سيم  قطع  شد.

 لحظات به  سختـي مي گذشت.

 چند بار بيرون رفتم و از پشت خاكريز، منطقۀ درگيري را نگاه كردم و دوباره به درون سنگر آمدم و به تماشاي  فرماندهان سپاه و ارتش كه پشت بي سيم ها مشغول تماس با نيروهاي تحت امر بودند، نشستم.

 به فرماندهان ارتشي اهميّتي نمي دادم.

 بيشتر توجّه ام به فرماندهان سپاه بود.

شهیدان حسن باقری ابراهیم همت و مهدی زین الدین
شهیدان حسن باقری ابراهیم همت و مهدی زین الدین

جريانات گذشتۀ آبادان اين بدبيني را در من ايجاد كرده بود، امّا خلوص افسران  ارتشي كه آن شب درآن سنگر گِلين با علاقه­اي وافـر عمليات را پي­گيري و فرماندهي مي كردند و با ياد خدا و كمك و استعانت  از او و با توكّل به او در پشت بي سيم ها نشسته و از رزمندگان
مي خواستند خاكريزهاي دشمن را فتح كنند، تأثير زيادي روي من گذاشت.

 در فرصتي كه مجدّداً پيش آمد، به برادر اسدي اشاره­اي كردم و گفتم: « ديگر اجازه بدهيد جلو بروم»، امّا او همچنان امتناع مي كرد و برادر مرتضي قرباني كه احتمالاً در آن عمليّات معاون  ايشان  بود رو به من  كرد و گفت: « حرف ايشان را گوش  بگيريد!»

 اين حرف كه با  احترام  زايد الوصفي نسبت به فرماندۀ خط بيان شده بود، مرا تسليم كرد و ديگر دست از هر صحبتي پيرامون اين موضوع برداشتم و به انتظار نشستم تا خدا چه بخواهد. بي سيم ها يكي يكي به صدا در آمد و با خوشحالي از فتح خاكريزها سخن به ميان آمد و فرماندهان حاضر در سنگر را به وجد آورد؛ امّا هنوز يك گره كور مانده بود: « ايستگاه دوازده! ، اطراف لوله­هاي نفت » يعني همان جايي كه يونس عاقل نهند، همان طلبه­اي كه از او بسيار ياد كردم، فرماندهي آن را به عهده داشت.

 دو رديف لوله به فاصلۀ يك متر در آن منطقه وجود داشت كه از میان خاکریزهای ما عبور می­کرد و تا خاکریز عراقی­ها و سپس تا اهواز ادامه داشت و آن ها باید از میان آن می­گذشتند تا به خاکریز عراقی­ها می­رسیدند و آن را فتح مي كردند.

عراقي‌ها يك تيربار روي لوله­ها كار گذاشته بودند و تيربارچي نيز به شدّت مقاومت مي كرد.

يونس از پشت بي سيم داد مي زد: « ما زمين گير شده ايم، تير بار نمي گذارد از سر جاي خود بلند بشويم.»

 برادر اسدي فرياد مي زد: « يونس! به خدا توكّل كن! همۀ خطوط سقوط كرده است! مانده است همان خط!»

 يونس فرياد زد:  « همۀ بچّه ها ممكن است قتل عام شوند! »

 برادر اسدي هم فرياد مي زد: « آن خط بايد گرفته شود ! كمر جبهه است ! از خدا كمك بخـواه! نترس! هيچ خبري نمي شود!»

 بي سيم مجدداً قطع شد. صداي درگيري تشديد شد. با توجّه به اينكه ساير خـطوط سقوط كرده بود و ايستگاه دوازده نيز از ما فاصلۀ چنداني نداشت، معلوم بود نيروهاي يونس هستند.

 لحظات بـه كندي مي­گذشت. همه دست به دعا برداشته بودند و خالصانه از خدا می­خواستند كه اين خط نيز بشكند.

 ناگهان بي سيم به صدا در آمـد و يونس با صدای هیجان آمیز و با خوشحالي زايدالوصف فرياد زد: « خط را فتح كرديم !» و بلافاصله فریاد زد: « خط را خدا فتح كرد!  خدا فتح كرد!.»

 افسر ميان سالي كه در گوشۀ سنگر نشسته بود، از خوشحالي دست ها را به هم كوبيد و فرياد زد: «گرفتند! گرفتند! »

 اشك در چشم همه پيچيده بود و همه به هم تبريك مي گفتند.

 يكي از افسران ميانسال ارتش از خوشحالي در حالي كه دور سنگر
مي چرخيد، شروع به رقصيدن كرد و موجب خندة همه را فراهم آورد.

 بدين ترتيب ايستگاه هفت و دوازده نيز فتح گرديده بود و بچّه­ها خبر آن را به فرماندهان بالاتر اطّلاع دادند.

بدين گونه اخلاص اين طلبۀ جوان و دلاور تبريزي يعني « يونس عاقل نهند» كار خود را كرد و زير شديدترين آتش، فتح و نصرت را نصيب رزمندگان اسلام كرد.

به دنبال آن مرتب به فرماندهان دسته ها و گروهآن هاي تمام خطوط دستور داده مي­شد كه خطوط فتح شده را حفظ كنند.

برادر محسني راد هم به سنگرآمد. علي­الظّاهر با توجّه به اينكه او هم نيروي رزمي نبود، در دسته­ها سازماندهي نشده بود و همراه برادر اسدي به كارهايي كه ايشان دستور مي­داد، مي­پرداخت.

نزديكي­هاي صبح مقداري سرم را روي پتو گذاشتم و خوابيدم و با دميدن سپيدۀ صبح، نماز را خوانديم. شادي در چهره هـا موج مي­زد، امّا درگيري هنـوز در بسياري از خطوط جبهه ادامه داشت و نشان مي­داد كه در بعضي نقاط عراقي‌ها دست به مقاومت زده­اند.

گير كردن جعبه هاي مهمّات در كاميون!

برادر اسدي به سمت جلو به راه افتاد و من و برادر محسني راد و يك افسر جوان ارتش،كه احتمالاً فرماندۀ يكي از واحدهاي ارتش بود نيز همراه ايشان به راه افتاديم. كاميون هاي خودي در پشت خطوط فتـح شده، مهمّات خالي مي­كردند و باز مي­گشتند.

 تخليـه با عجلـه انجام  مي­شد و كاميون ها  قسمت بار خود را بالا مي زدند و جعبه هاي مهمّات را مانند شن! تخليه مي­كردند. منطقه هنوز زير ديد تانك‌هاي عراقي بود و بيـم آن بود كه كاميون­ها را بزنند.

 يكي از كاميون ها وقتي اتاق خود را بالا برد تا جعبه ها را تخليه كند، جعبه ها  گيركرد و از كاميون پايين نمي­ريخت. چنـد بار اتاق را بالا و پايين برد، ولي جعبه­ها گير كرده بود.

 برادر محسني راد به سمت كاميـون دويد. هر لحظه بيم آن مي رفت كه با توجّه به اينكه اتـاق بالا رفته بود و به خوبي در ديد عراقي‌ها بود، مورد هدف تانك‌هاي آن ها قرار گيرد.

 با يك چوب به جعبه اي كه گيركرده بود و بقيّۀ جعبه هاي مهمّات نيز به دليل گير كردن آن نمي توانستند تخليه شوند، فشار آورد و به هر صورتي بود جعبه را كنار زد و مهمّات در پشت خاكريز تخليـه شد و كاميون بـا سرعت دور گرديد.

 با آمدن يك كاميون حامل مهمّات تانك، برادر اسدي به برادر محسني راد دستور داد كه سريعاً كاميون را به سمت منطقه اي كه نيروهاي خودي فتح كرده و تانك‌هاي ما درآن مستقر بودند، هدايت كند و او با سرعت خداحافظي كرد و در جلو كاميون  سوار شد و كاميون با سرعت به سمت محل استقرار نيروهاي خودي حركت نمود.

 با برادر اسدي و افسر جوان به راه افتاديم.

 با توجّه به اينكه آفتاب طلوع كرده و به خوبي همۀ نقاط جبهه ديده مي شد و نقاط درگيري هم معلوم بود، رو به برادر اسدي كردم و گفتم: « بچّه ها درگيرند، اجازه بدهيد من هم به كمك آن ها بروم!»

افسر جوان از اصرار من متعجّب شد.

يقيناً ماجراي شب گذشته را نمي دانست.

 برادر جعفر اسدي نگاه معني داري به من كرد و لحظاتي خيره در من نگريست.

 نمي دانستم در پشت آن نگاه چـه مي گذرد. امّا شرمنده شدم و سرم را زير انداختم و لحظاتي بعد گفت: « برو! »

 و من با عجله به سمت منطقۀ درگيري كه در اطراف ايستگاه دوازده                                                        بود، به راه افتادم.

 بچّه ها هنوز پشت خاكريز اوّل عراقي‌ها بودند.

 خودم را به آن ها رساندم.

 حدود دویست متر جلوتر، عراقي‌ها موضع گرفته بودند.

 پشت يك خاكريز نشستم و به صحنۀ روبرو و مواضع عراقي ها نگريستم.

 يكي از برادران پاسدار كه و لباس سبز رنگ قشنگي به تن داشت با هيكل بلند و رشيدش در چند متر جلو تر در مقابل ورودي يك سنگر عراقي بر روي زمين افتاده بود و به خود مي­پيچيد.

 مچ دست چپ او قطع شده بود.

از كنار دستي ام پرسيدم: « او چه شده است؟»

 گفت: « يك عراقي برايش نارنجك انداخت و بعد هم فرار كرد و داخل همين سنگري كه نزديك اوست، رفت.»

 به بالاي سنگر رفتم و از پنجرۀ آن اسلحه را به داخل سنگر گرفتم و داخل آن را گلوله باران كردم. نمي دانستم نيروي عراقي كشته شده است يا نه. يك نارنجك هم  از در اصلي سنگركه به صورت دالاني بود، به داخل انداختم كه در انتهاي دالان سنگر فرود آمد و منفجر شد. در همين فاصله بچّه ها برانكارد را آوردند و برادر سپاهي مجروح را در آن گذاشتند و از خاكريز به اين طرف آوردند و او را به سمت آمبولانسي كه در حدود دویست متري ما متوقّف بود، به حركت در آوردند.

من هم به اين سمت خاكريز آمدم. شليك عراقي ها قطع شده بود. پشت خاكريز شروع به پيشروي كردم. جسد يكي از رزمندگان بر زمين افتاده بود. كلاً سر در بدن نداشت و به صورت نيم دايره­اي و به قطر بیست سانتی متر زير گلويش از ميان رفته بود. احتمالاً گلولۀ آر.پي.جي به سر او خورده بود. حال عجيبي به من دست داد. بـه خصوص وقتي يكي از رزمندگان جسد او را به خاكريز تكيه داد  و به حالت شخصي كه نشسته است درآورد. او در راه دفاع از انقلاب و كشور اسلامي سر خود را باخته بود و به سالار شهيدان اقتدا كرده بود.

چند تن از رزمندگان پايشان از ناحيۀ ران و يا ساق شكسته بود. يكي از آن ها به شدّت ناراحت بود. او را دلداري دادم و با كمك يكي از بچّه ها در يك سنگر عراقي كه مصونيّت بيشتري داشت، برديـم و در كنار چند مجروح ديگر نشانديم و به چند تـن نيروي امدادي تذكّر داديم كه درصورت آمدن آمبولانس آن ها را به عقب منتقل كنند.

 مجدّداً شروع به پيشروي كردم تا به انتهاي لوله­اي كه شب قبل يونس عاقل نهند از آنجا به سمت نيروهاي عراقي حمله كرده بود و نهايتاً با تحمّل مشقّات فراوان توانسته بود آن را فتح كند، رسيدم. برايم بسيار جالب بود.

 در كنـار لوله نشستم و بـه تماشاي آن منطقه­اي كه با فداكاري نيروهاي تحت فرمان يونس و خود او فتح شده بود و به گفتۀ يونس، « خدا آن را فتح كرده بود» پرداختم.

 ساعت نزديك ده صبح بود و هواي مهرمـاه آبادان گرم و سوزان.

 يادآوري حماسة ديشب نمي گذاشت چشم از  لوله ها بردارم. ناگهان در حدود صد متر عقب تر و در ميان دو لوله، دستي به آسمان بلند شد و فرو افتاد.

اوّل متوجّه نشدم. امّا با ديدن دوبارۀ آن متوجّه شدم كه يك رزمندۀ مجروح است كه نتوانسته است با صدا و فرياد رزمندگان را متوجّه خود سازد و نهايتاً با ديدن من كه به آن سو خيره شده بودم و با تكان دادن دست، مرا متوجّه خود كرده بود.

 به سمت چند تن از رزمندگان رفتم و فرياد زدم: « يك مجروح ! بياييد كمكش كنيم ! »

 گفتند: « نه! فرماندۀ ما دستور داده است كه به هيچ عنوان حقّ نداريد از اين نقطه حركت كنيد.»

شهید غلامحسی افشردی مشهور به حسن باقری
شهید غلامحسی افشردی مشهور به حسن باقری

 شروع به داد و فرياد كردم و نهايتاً يكي دو نفر همراه من به راه افتادند. با توجّه به اينكه منطقه، مين كاري شده بود، تنهـا دو راه وجود داشت كه به او برسيم.

يكي از روي لوله ها راه برويم و راه ديگر از ميان آن و از روي زمين. زيرا رزمندگان علاوه بر اينكه شب هاي گذشته آن را پاك سازي كرده بودند، شب گذشته از آن نیز عبور كرده بودند. امّا باز اطمينان نداشتيم كه همۀ مين هـا پاكسازي شده باشند. بالاجبار از روي لوله ها به سمت رزمندۀ مجروح به حركت در آمديم و هر گاه نمي توانستيم تعادل خود را حفظ كنيم؛ خود را به  سمت ميان دو لوله مي انداختيم. زيرا احتمال كمتري داشت كه مين در اين قسمت باشد تا سمت بيرون دو لوله. همان طوركه جلو مي رفتيم، چشمم به يك مين ضد نفر افتاد كه در ميان دو لوله و در نزديك همان لوله­اي كه من روي آن مشغول راه رفتن بودم، وجود داشت. معطّل نكردم. آن را از زمين درآوردم و با وجود عدم آشنايي با روش خنثي كردن مين­ها و صرفاً با توجّه به اينكه اطّلاعات كلّي از شيوة كار مين داشتم، آن را خنثي كردم و وسط بيابان پرتاب كردم و سپس همراه بقيّه به راه خود ادامه دادم. نهايتاً به برادر رزمنده رسيديم معلوم شد پايش روي مين رفته و كلاً كف پاي سمت چپ خود را از دست داده و تركش هاي آن نيز به بيني اش اصابت و قسمت وسط آن را از زیر پاره كرده است.

 بچّه ها او را روي پتـويي كه آورده بودند، گذاشتند و از روي همان لوله­ها به سمت عقب بازگشتيم تا به خاكريزها رسيديم. معلوم بود كه امدادگران ساير مجروحين را برده­اند و برادري را كه حمل مي­كرديم، به دليل بُعد فاصله نديده اند.

شست پاي يك مجروح وسط بيابان و در نزديك لوله افتاده بود. از لوله پائين رفتم و درحالي كه با نوك پوتين خود به صورت اُريب بر زمين مي كوبيدم تا اگر ميني وجود داشت از بغل ضربه بخورد، به سمت آن رفتم تا آن را دفن كنم. انگشت پا هنـوز تازه بود و مانند يك گوشت تازه حالت فنـري خود را داشت. زمين هنوز پس از یکسال آثار نفت لوله ها را در خود داشت و مشكل توانستم آن را دفن كنم.

به سمت لوله ها آمدم و خود را به بچّه ها رساندم. مجروح را داشتند به سمت آمبولانس مي بردند.

امّا چون يك شهاب آسماني از كنارم گذشت و محو شد!

حركت كردم تا به نيروهايي كه جلوتر بودند، برسم. در همين حين برادر يونس عاقل نهند در حالي كه سوار موتور بود، با سرعت به سمت من آمد. فكر كردم خواهد ايستاد. امّا تا به خود آمدم، با سرعت از كنـارم گذشت و در گودي و بلندي كنار خاكريز به سمت جادۀ  آبادان اهواز كه در نزديكي ما بود، رفت. با سرعت به سمت او رفتم كه همراه او باشم، امّا چون يك شهاب آسماني از كنارم گذشت و محو شد. از بچّه ها سراغ او را گرفتم، امّا كسي نمي­دانست فرماندۀ خط كجاست! به سمت جاده رفتم و در نزديكي آن پشت خاكريز نشستم و به جاده چشم دوختم. هنوز عراقي‌ها در خاكريز دوّم حضور داشتند و مقاومت می­کردند. ناگهان يونس را در سی­متري خود و در كنار جاده، سوار بر موتور ديدم كه با سرعت از جاده بالا رفت و وارد آن شد و با سرعت و در حالي كه روي موتور خـم شده بـود، به سمت عراقي‌ها به حركت در آمد. با فداكاري و تهاجم شجاعانه و اعجاب­انگيز يونس، عراقي­ها فكر كردند نيروهاي ما دارند به سمت آن ها پيشروي مي كنند. صداي گلوله­ها خاموش شد و عراقي‌ها پا به فرار گذاشتند و خط آن ها سقوط كرد. به دنبال اين عمل فداكارانه بچّه­ها به سمت مركز منطقة اشغالي به حركت درآمدند و پس از حدود نيم ساعت، پيش روي به سمت پل حفّار تغيير مسيـر دادند تا نيروهاي عراقي را كه در حال فرار بودند، تعقيب كنند. من نيز همراه بقيّه به راه افتادم. برادر اسدي و تعدادي از فرماندهان نيز ديده مي شدند. از ميان دشت و نيزار روي جاده همه به دنبال عراقي‌ها در حركت بوديم. يك ريو ارتشي كه تعدادي ارتشي در جلو آن سوار بودند و تعدادي جيپ نيز همراه رزمندگان در حركت بودند. ناگهان صداي انفجار مهيبي بلند شد و تاير جلو ريو و قسمتي از جلوبندي آن به آسمان و اطراف پرتاب گرديد. تاير جلو ريو روي مين ضد خودرو رفته بود. با سرعت به سمت آن دويديم. درهاي آن گير كرده بود و چهار نفر ارتشي سرنشين در اتاقك آن زنداني شده بودند.

 با خود گفتم: « حتماً همۀ آن ها مجروح شده اند.»

 امّا  آن ها با سرعت خود را از شيشه هاي شكسته جلو ريو بيرون كشيدند و خوشبختـانه كوچك ترين آسيبي به هيچ كدام نرسيده بود.

 ماشيـن ريو را رها كرديم و مجدّداً به راه افتاديم. وارد يك سنگر فرماندهي عراقي­ها شديم. همۀ بي­سيم­ها رها شده بود. آلبوم عكس خانوادگي يكي از آن ها كه روي يك بي­سيم بزرگ باقي مانده بود، نشان مي­داد آن ها حتّي فرصت كوچك­ترين كاري نداشته­اند و با ترس و وحشت فرار كرده­اند.

 سر يك بي سيم قوي چند تا از بچّه­ها دعوا داشتند.

 يك طرف دعوا مي گفت: اين بايد به ما داده شود و ديگري مي­گفت: به ما.

 سرهنگ كِهتري كه آن زمان در آبادان شهرتي داشت و به عنوان يك نيروي مردمي شناخته مي شد، رسيد و دعوا را فيصله داد و من نيز همراه يك گروه كه اكثراً جوان بودند و با سرعت به دنبال عراقي‌ها در حركت بودند، به راه افتادم.

هرچه جلوتر مي رفتيم وسايل مختلف عراقي‌ها كه انداخته بودند تا بتوانند سبك­تر و با سرعت بيشتري فرار كنند، ديده مي شد. اسلحه­هاي كلاش و آر.پي.جي و گلوله­هاي آن ابتدائاً ظاهر شدند. سپس كلت­هاي فرماندهي كه دو قبضه از آن را برداشتم و همراه دو آر.پي.جي و چند گلولۀ‍ آن كه يافته بودم، به خود آويزان كردم. مقداري جلوتر نيز، پوتين ها در آورده شده بود و تعداد زيـادي از آن بر زمين ريخته بود.

 سلاح ها بر دوشم سنگيني مي كرد، امّا با خود گفتم: « بهتر است همراهمان باشد. اگر درگيري آغاز شد، اسلحـه به اندازۀ كافي داشتـه باشيم و مشكل به هـم نزنيم.»

 يكي از كلت ها را كه يك كلت چهل و پنج ميلي متري بود و آرم ارتش عراق بر روي آن حك شده بـود را درآوردم و گلوله­هاي آن را جهت تمرين و آشنايي با  اين نوع اسلحه شليك كردم و سپس آن را دور انداختـم، امّا خشاب اضافي آن را در جيب گذاشتم.

 در حدود سی نفر بوديم. به تعقيب نيروهاي عراقي ادامه داديم تا به نزديك يك خاكريز رسيديم و از پشت آن به تماشاي جلوتر پرداختيم.

 چند نفر در حالي كه آر.پي.جي بر دوش داشتند، مشغول دويدن بودند.

 بچّه ها شروع به تيراندازي به سمت آن ها كردند. امّا به نظرم آمد با توجّه به نزديكي بيش از حدّ آن ها به ما، نبايد نيروي عراقي باشند و ممكن است نيروي خودي باشند.

 فريـاد زدم: « بچّه­ها! تيراندازي نكنيد، بايد نيروي خودي باشند.»

 تيراندازي قطع شد. امّا بعداً متوجّه شدم كه خطا كرده ام و  ان ها عراقي بوده اند و متأسّفانه موفّق به فرار گردیدند و در لابلاي خاكريزهاي كنار رود كارون از ديد ما پنهان شدند.

تك تيراندازان در كمين نشسته بودند!

تعدادي از بچّه ها، مجدّداً شروع به پيش روي كردند. امّا نمي دانم چرا همراه آن ها جلو نرفتم و تغيير مسير دادم و به كنار ساير بچّه ها رفتم. لحظاتي نگذشته بود كه تك تيراندازان عراقي كه در كمين نشسته بودند، به سمت آنان شروع به تيراندازي كردند و از آن ها تنها يك جوان توانست با پريدن به پشت تعدادي تپّة خاكي كه در آن حوالي بود و سپس فرار از يك تپّه به تپّۀ ديگر خود را نجات بدهد و به سمت ما بيايد. يك تانك عراقي درنزديكي ما رها شده و خدمة آن فرار كرده بود. به ذهنم رسيد تير بار آن را به كار بيندازم و عراقي‌ها را زير آتش بگيرم. امّا تا آن زمان حتّي براي يك بار دستم به تيربار تانك نخورده بود. به هر صورت  آهسته خود را پشت تانك كه جلو آن به سمت عراقي‌ها و به سمت رودخانة كارون بود، رسانده و آهسته از آن بالا رفتم و بـا توجّه به آشنايي كلّي كه با سلاح ها داشتم، توانستم گَلَنگَدَن آن را پيدا كرده و آن را مسلّح و از ضامن خارج و با آن شليك كنم، امّا وقتي خواستم دستۀ آن را بچرخانم، متوجّه شدم عراقي‌ها سيم رابط آن را بريده­اند و سلاح، قابل حركت نيست. با كمك يكي از بچّه ها و با احتياط يك کلوخ را زير لولة تير بار گذاشتيم و به سمت عراقي‌ها نشانه گيري كرديم و تعدادي گلولۀ  بي هدف به سمت آن ها شليك كرديم، امّا به جز ايجاد سر و صدا، هيچ كاري نمي­­شد، كرد. نا اميدانه آن را رها كرديم. از ناراحتي نارنجكي را بيرون كشيدم و به درون تانك كه سر آن را عراقي‌ها موقع فرار باز گذاشته بودند و درون آن مقداري اسلحه و مهمّات ريخته بود و عراقي‌ها موقع فرار فرصت برداشتن آن را نيز نكرده بودند، انداختم. نارنجك منفجر و مقداري آتش و دود از آن برخاست و اين در حالي بود كه من و بقيۀ رزمندگان در چند متري آن مشغول زد و خورد با عراقي‌ها شده بوديم.

 موشك هاي تاو عراقي از بالاي سر ما مي گذشت و بـه پشت سر ما كه نيروهاي ارتش مستقر شده بودند، اصابت مي­كرد. با توجّه به اينكـه اگر روي سيم هاي هدايتگر گلولة موشك تاو كه به دنبال آن در حركت است چيزي انداخته شود، آن را منحرف و به زمين خواهد زد. سريعاً سيم هايي را كه از گلوله­هاي شليك شدۀ قبلي تاو در اطراف وجود داشت، پيدا كرديـم و قوطي هـاي كنسرو را كه در آنجا افتاده بود، بر سر آن بستيـم كه روي سيم­هاي گلوله­هاي شليك شده بيندازيم. امّا به جز يكي دو گلوله كه از بالاي سر ما گذشت، از شليك تاو دیگرخبري نشد.

 يكي از بچّه ها داد زد: « مهمّات نيست! يك نفر برود و بياورد.»

 دو نفر با سرعت به عقب رفتند و در اين ميان عراقي‌ها كه صداي شليك تيربار تانك را شنيده بودند و احتمال مي دادند ما بتوانيم از آن استفاده كنيم، به وسيلة تك تيراندازان خود خشاب هاي آن را هدف قرار داده و آنقـدر به آن ها شليك كردند كه اكثر گلوله هاي آن منفجر شد. در قسمت رو به ­روي ما و در فاصلۀ حدود  سیصد متري سنگري بود كه عراقي‌ها در آن مستقر بودند و به خوبي معلوم بود كه در آن تجمّع كرده و از آنجا  ديده باني و عمليّات را كنترل مي­كنند.

 يكي از بچّه ها  فرياد زد: « كسي آر پي جي بلد است؟!»

 امّا هيچ كس جواب نداد.

من هم فرياد زدم: « كسي آر پي جي بلد هست يا نه؟!»

 امّا كسي به من نیز جواب نداد!

موتور تریل نقش زیادی در جبهه ها برای تدارک و حمله و حمل سلاح و مهمات و رساندن پیغامها داشت
موتور تریل نقش زیادی در جبهه ها برای تدارک و حمله و حمل سلاح و مهمات و رساندن پیغامها داشت

 اسلحه خود را كه يك ژ – سه بود انداختم و خودم كه صرفاً يك آموزش تئوريك ديده بودم و تا آن زمان تنها يك بار آر.پي.جي شليك كرده بودم، لولۀ آر.پی.جی را برداشتم. يك جيپ از پشت به سمت ما مي­آمد. همان دو نفري بودند كه جهت آوردن مهمّات رفته بودند. مقداري گلولۀ آر.پي.جي و يك خمپاره و مقداري گلوله هاي آن را آورده بودند و آن ها را در همان جايي كه من ايستاده بودم، خالي كردند. گلوله اي را در سلاح آر.پي.جي گذاشتم و آن را بر دوش گرفتم و به سمت سنگر عراقي­ها شليك كردم، امّا با فاصلۀ كمي از بالاي سنگرگذشت. دوّمين گلوله هم به هدف اصابت نكرد.

 مأیوسانه فریاد زدم: « كسي  نيست آر.پي. جي بزند؟»

 جواب منفي بود.

 اكثراً نيروهاي داوطلب بودند و بدون آموزش كافي و من هم كارم اطّلاعات و عمليات و فقط يك آموزش تيراندازي كلاش و ژ- سه براي خالي نبودن عريضه ديده بودم و همان طور كه بيان كردم، با دو اسلحۀ يكصد و شش و ضد هوايي نيز در دوران آموزش آشنايي تئوريك داشتم که در اینجا کاربرد نداشت.

مجدّداً بلند شدم و سوّمين گلوله را هم شليك كردم. امّا نه، به هدف اصابت نكرد. ناگهان صداي انفجاري مهيب در پشت سرم بلند شد. به آن سمت نگاه كردم. درست در وسط دو تن از بچّه ها كه در پشت جيپ ايستاده و با يكديگر صحبت مي كردند، يك نارنجك تفنگي به زمين خورده بود.

 فكر كردم حتماً به شدّت آسیب دیده­اند، به خصوص يكي از آن ها كه به جيپ تكيه داده بود كه دست هاي خود را روي شكم گذاشت و فرياد بلندي كشيد و از شدّت درد خم شد. با سرعت به سمت آن ها رفتيم. امّا خوشبختانه فقط موج آن موجب آزار آن ها شده بود و به خير گذشته بود.

عجب خلبان خنگي بود!

ناگهان يك هلي كوپتر عراقي با فاصلۀ بسيار كمي از زمين به سمت ما آمد. فرصت هيچ كاري نبود. خوشبختانه به علّت نزديكي ما به نيروهاي عراقي، خلبان و كمك خلبان او متوجّه نشده بودند كه ما عراقي نيستيم و ما نيز به روي خود نياورديم و هيچ عكس العملي نشان نداديم. هلي­كوپتر در حالي كه خلبانش به راحتي قابل ديدن بود، در بالاي سر ما حضور داشت و به ما مي­نگريست و ما نيز به او مي­نگريستيم. بر بالاي سر ما چرخي زد و به سمت رودخانۀ كارون رفت و از چشم ما پنهان شد. چهارمين و پنجمين گلولۀ آر.پي.جي را هم شليك كردم و متأسّفانه باز هم به هدف اصابت نكرد.

 مرد حدوداً پنجاه ساله­اي در كنار من در پشت جاده ايستاده بود و هر از مدّتي با اسلحه­اش به سمت عراقي‌ها شليك مي­كرد. حدوداً سي سانت از بدن او از جاده بالاتر بود. چند بار به او تذكّر دادم كه چه لزومي دارد اين قدر از بدن شما بيرون باشد، امّا او كوچك­ترين ترسي به خود راه نمي داد و بي خيال به كار خود ادامه مي داد.

 شليك ششمين گلولۀ آر.پي.جي كه باز از بالاي هدف گذشت، زمين گيرم كرد.

 موج انفجار شش گلولۀ آر.پي.جي، آن هم پشت سر هم، كار خود را كرد. يك حالت گيجي و خواب زدگي موجب شد بر روي زمين بخوابم و تحرّك خود را از دست بدهم.

دلم مي­خواست به خواب بروم.

 هلي­كوپتر لعنتي هم دوباره پيدايش شد. در همان مسير قبلي بازگشت ومجدّداً ما را زير نظر گرفت. يقيناً فكر مي كرد نيروي عراقي هستيم كه به سمت ما شليك نمي­كرد.

 آن قدر به زمين نزديك بود كه صورت خلبان نيز قابل تشخيص و رؤيت بود.

 عجب خنگي بود!

ما را با آن لباس خاكي كه با لباس نيروهاي خودشان خيلي فرق داشت، تشخيص نمي داد!

 مجدّداً در همان مسير قبلي به سمت كارون رفت و بر بالاي نخلستآن هاي آن طرف رودخانه نرسيده بود كه به وسيلۀ يكي از تانك‌هاي خودي كه در حدود چهارصد، پانصد متري پشت سرما بود، مورد هدف قرار گرفت و ساقط شد و دود غليظي از محل سقوطش به آسمان بلند شد.

بچّه ها با شادي فرياد زدند: هلي­كوپتر را زدند! هلي­كوپتر را زدند!

ناگهان سرم را برگرداندم و رزمندۀ پنجـاه سالـه را بي­حركت ديدم. به سمتش پريدم. گويا صد سال بود كه شهيد شده بود. تك تيراندازان عراقي او را مورد هدف قرار داده بودند و با گلوله­اي كه در مغزش فرو رفته بود، به شهادت رسيده بود. دركنارش نشستيم، جز تأسّف كاري از دستمان بر نمي­آمد.

 عراقي‌ها  نيروهاي خود را جمع  كرده بودند و به دنبال محاصرۀ ما بودند و مي­خواستند با حركت به سمت چپ خود و از پشت تپّه ها و تانـك، ما را دور بزنند. تعدادي از نيروهاي عراقي، دسته دسته از پشت سنگري كه چنـد بار آن را مـورد هـدف قرار داده بودم، مي­گذشتند و به سوي ما مي آمدند. ما با چشم خود اين صحنه را مي­ديديم.

 يكي از بچّه ها با استفاده از چند گوني خاك كه وسط جاده بود، پشت آن دراز كشيده و به شدّت به سمت عراقي‌ها شليك مي­كرد تا از پيش روي آن ها جلوگيري كند. من نيز با هر مكافاتي بود، هفتمين گلوله را شليك كردم. امّا گيجي حاصل از شليـك گلوله ها و خستگي و گرسنگي و تشنگي و بی­دقّتی کامل، مانـع اصابت آن شد و تنها به حالت خستگي و گيجي من افزود و كاملاً زمين گير شدم و در چهار پنج متري تانك دراز كشيدم.

 دلم مي­خواست به عقب برويم!

 هيچ كدام از بچّه­ها آموزش نظامي درستي نداشتند.

حالت خيلي بدي پيدا كرده بودم.

 تكليف خود را نمي­دانستم.

 يكي فرياد زد: « عراقي‌ها دارند مي آيند!»

 نگاه كردم. از جايي كه تك تيراندازها بودند، چند عراقي مشخّص بودند.

 آر.پي.جي را مجدّداً برداشتم و به طرف تانك رفتم. از كنار تانك به سمت آن ها نشانه رفتم.

 تك تيراندازها مي­خواستند به سمت يكي از بچّه ها كه در تيررس آن ها بود، شليك كنند. با ديدن آر.پي.جي كه بر دوش من بود، فكر كردند مي خواهم شليك كنم و همين موجب شد نتوانند نشانه گيري دقيق بكنند و گلوله­هاي آنان به خطا برود و در جلو پاي رزمنده مورد هدف قرار گرفته و در چند متر جلوتر از او به زمين اصابت كند و عراقي‌ها نيز خود را از ترس آر.پي.جي پنهان سازند.

عقب نشيني!

از سی تن كه به جلو رفته بوديم، حدود ده، دوازده نفر باقي مانده بوديم. گلوله هاي آر پي جي در كنار من روی زمین ریخته بود. ُخمپاره را چند تن از بچّه­ها حدود ده، پانزده متر عقب برده بودند تا پشت يك خاكريز مستقر و شليك كنند و با توجّه به اينكه حدود دو ساعت بود، آن را آورده بودند، امّا هنوز شليك نكرده بودند. چند بار از علّت عدم شليك آن پرسيدم.

 گفتند: «خراب است.»

 با توجّه به وضعيّتي كه داشتم، زياد پي گيري نكردم.

 مي خواستم با اسلحۀ ژ- سه تيراندازي كنم كه آن هم گير كرده بود و شليك با آن، تنها به صورت تك تير امكان داشت.

 به بچّه ها پيشنهاد دادم:« يا عقب برويم، يا نيروهاي كمكي بايد آورده شود.»

 اوّل بچّه­ها تعجّب كردند كه كسي پيشنهاد عقب نشيني مي دهد! امّا چند مطلب ديگر نيز اضافه شد كه تصميم همه را يكي كرد.

 اوّل اينكه هوا داشت تاريك مي شد و عراقي‌ها با نيروهاي كمكي در حال محاصرۀ ما بودند و ديگر اينكه نارنجكي را كه من در حدود دو، سه ساعت قبل در تانك انداخته بودم، موجب شده بود تا آن ساعت تنها  دود بسيار اندكي از تانـك بلند شود، ناگهان آتش اندك آن به سوخت هـاي گلولۀ تانـك رسيد و بـا صداي انفجار مانندي آتش از زير تانك زبانه كشيد.

 سراسيمه از اطراف تانـك فرار كرديم و با توجّه به اينكه من قبلاً  از بالاي برجك، درون تانك و تعدادي گلوله را درآن ديده بودم، هر لحظه احتمال مي دادم تانك منفجر شود و همۀ بچّه­ها به شهادت برسند. موضوع ديگر نيز نرسيدن نيروي كمكي بود كه چند بار بچّه ها دنبال آن رفته و كسي حاضر نشده بود جلو بيايد. بدتر از همه آتش گرفتن تانك بود و در ادامۀ آن انفجار مهمّات آن. سريعاً سلاح ها را جمع كرديم و در ماشين جيپ ريختيم.

 جسدها در دسترس ما نبود. فقط رزمندۀ پنجاه ساله بود كه قبلاً او را برده بودند.

گلولۀ خمپاره ها را نمي شد برداشت. نزديك تانك بود.

 به اطراف نگاهي كرديم كه چيزي باقي نمانده باشد.

 يك جسد با لباس غير معمول مقداري دورتر از ما افتاده بود.

 فرصت داشت تنگ مي شد.

 با يكي از بچّه­ها با سرعت به سمت آن رفتيم.

جسد هيكل درشتي داشت. يقيناً ما دو نفر نمي­توانستيم آن را حمل كنيم.

 گفتم: « لااقل كارت شناسايي او را برداريم و خانواده­اش را از نگراني بيرون بياوريم.»

 برادر همراه پذيرفت. جيبش را باز كرديم و با كمال تعجّب يك بستۀ اسكناس قرمز رنگ پيدا شد. فكر كرديم اسكناس­هاي پانصد توماني است كه آن روزها تازه چاپ شده بود، امّا وقتي پول­ها را با عجله بيرون كشيديم و كارتش را درآورديم، با عربي روي آن نوشته شده بود:  « جيش الشَّعبي». يعني نيروهاي شبه نظامي صدام !

 از تنفّر پول و كارت را در كنارش به زمين زديم و با سرعت به نیروهای خودی ملحق شديم. بچّه ها داشتند قبضۀ خمپاره را سوار جيپ مي­كردند.

 پرسيدم: « خمپاره چه عيبي داشت؟»

 گفتند: « زاويه ياب آن خراب بوده است.»

 داد زدم: « همين!؟»

 با  اين بهتر از آر.پي.جي مي شد شليك كرد! با چشم مي شد ديد و شليك كرد!. امّا ديگر كار از كار گذشته بود. با حسرت به سمت عقب رفتيم. يك جيپ عراقي سر راه بود. يكي از بچّه ها متوجّه شده بود كه عراقي‌ها در عقب نشيني خود آن را تلّه كرده بودند و لذا با احتياط از كنار آن عبور و به سمت نيروهاي خودي حركت كرديم.

حدود سیصد متر عقب آمده بوديم كه داشت مغرب مي شد و هوا درحال تاريك شدن بود، به يك خاكريز رسيديم. از خاكريزكه عبور كرديم، با صحنۀ عجيبي روبرو شديم: صدها رزمنده در پشت خاكريزها موضع گرفته بودند!

فریاد زدم: « اين همه نيرو اينجـا بود و كسي كمك نكرد؟!»

 امّا متأسّفانه فرماندهان نبودند و بچّه ها نيز بدون فرمان فرماندهان كاري نمي­كردند.

 گويا شكست بزرگ عراق موجب شده بودكه همه فكر كنند كلاً عراق از شرق كارون بيرون رانده شده است. غافل از اينكه يك منطقه در حد يك نيم دايره به شعاع سیصد متر و به مركزيّت پـل حفّار[1]، هنوز در اختيار عراق بـاقيمانده بود و خداوند به خير گذرانده بود كه عراق همان را سر پل شكست مجدّد ما نتوانست قرار دهد و دليل آن را من فردا فهميدم كه شرح خواهم داد.



1-  حفّار: منطقه اي در جنوب روستاي مارد كه عراق بر روي رودخانة كارون در اين منطقه پل زده و  از آن طريق تدارك مي شد.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *