مطالب تصادفی
Home / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دهم

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دهم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

با موتور كه نمي شود به سفر رفت!

موتور تریل نقش زیادی در جبهه ها برای تدارک و حمله و حمل سلاح و مهمات و رساندن پیغامها داشت

موتور تریل نقش زیادی در جبهه ها برای تدارک و حمله و حمل سلاح و مهمات و رساندن پیغامها داشت

خبر شهادت رجايي و باهنر غم جانكاهي بر دلم گذاشته و آن را از علاقه و وابستگی به خيلي چيزها كنده بود و از منافقين پست بيش از هر زمان احساس تنفّر مي كردم. موتور هر از مدّتي داغ  مي كرد و مجبور بودم كنار بگيرم و منتظر باشم تا مجدّداً موتور آن خنك شده و بتوانم آن را به حركت در آورم. يك بار كه كنارگرفته بودم، يك ماشين تويوتا متعلّق به جهـاد ايستاد و يك برادر جهادي از آن پياده شد و به سمت من آمد. با اوّلين نگـاه او را شناختم؛ حسين ناجيان! مسئول پشتيبـاني جبهه هاي جنوب.

 قبـل از انقلاب در تهران با او آشنا شده بودم. بارها با او به كـوه رفتـه بودم. از دانشجويان دانشگاه امير كبير ( پلي تكنيك سابق ) بود.

 پس از سلام و عليك و مصافحه، گفت: « با موتوركجا مي روي؟!»

گفتم: « آبادان.»

 گفت: « با موتوركه نمي شود به سفر رفت!»

 گفتم: « مي­خواستم درضمن سفر موتور را هم به آبادان ببرم؛ چون كسي نبود آن را بياورد.»

 با لبخند شيريني خداحافظي كرد و به سمت ماشين رفت. با راننده نيز سلام و عليكـي كردم و سپس ماشين به حركت در آمد. من نيز با موتور به دنبال آن ها به حركت در آمدم. امّا تويوتا در يـك چشم به هم زدن دور و دورتر شد و من آنقدر چشم به او دوختم تا از چشمم پنهان شد.

« با موتور كه نمي شود سفر كرد!».

 اين جمله چقدر مرا به فكر وا داشت. به خصوص كه ماشين با آن سرعت از من دور شد. يعني مطلبي را مي خواست به من بگويد؟ ذهنـم تا مدّت ها مشغول بود. به خصوص بعدها كه فهميدم او به شهادت رسيده و آن ديدار در ميانۀ راه آخرين ديدار ما بوده است و آن جمله، آخرين جمله­اي كه از او شنيده بودم.

عبور از جادۀ جهاد!

نزديكي­هاي مغرب بود كه به خطوط خودي در خط ولايت فقيه رسيدم. پيش بچّه هاي شيراز رفتم تا كمي استراحت كنم. هوا تاريك شده بود. بچّه ها پيشنهاد دادند كه پيش آن ها بمانم و ماندم.

 صبح زود پس از خواندن نماز متوجّه شدم تعدادي ماشين تداركات از شيراز آمده است و مي خواهد عازم آبادان شود و رانندگان به علّت عدم آشنايي دقيقاً نمي­دانند كه چكار بايد بكنند. از آن ها خواستم كه همراه من بيايند تا آن ها را راهنمايي كنم. راه افتادم و از پشت خطوط، آن ها را به سمت جادۀ جهاد كه قبلاً از آن صحبت شد، راهنمايي كردم.

 ستون ماشين‌ها كه در تعدادي از آن ها رزمندگان نيز سوار بودند، پشت سر هم درحركت بود و در نقطه اي از جاده كه عراقي‌ها به خوبي برآن ديد داشتند و با توجّه به اينكه تازه هوا روشن شده بود، مورد هدف گيري تانك‌هاي عراقي قرار گرفتند. صداي زوزۀ گلولۀ تانك­ها ناگهان به گوش رسيد و گلوله اي از بالاي ستون گذشت و درچند كيلومتر دورتر در عمق دشت به زمين اصابت كرد. ماشين‌ها بر سرعت خود افزودند و گرد و خاك جاده را بيشتر و بيشتر بلند كردند و عراقي‌ها نيز بيشتر متوجّه جريان عبور شدند و لذا شليك­ها شدّت يافت و به ناچار جهت جلوگيري از تلفات از نيروهـايي كه در پشت تويوتاها سوار بودند، خواستم كه پياده به راه بيفتند و ماشين‌ها سريعاً مقداري جلو بروند و گرد و خاك بيشتري نيز به پا كنند، تا نيروها از تيررس عراقي‌ها دور باشند. خوشبختانه نشانه گيري تانك‌هاي عراقي دقيق نبود و اكثر گلوله ها در عمق بيابـان فرو   مي رفت و كيلومترها دورتر برزمين مي نشست. در هر صورت با توجّه به پستي و بلندي جاده، ستون به جادۀ ذوالفقاري رسيد و آسيبي به آن وارد نگرديد. من هم خداحافظي كردم و با سرعت به سمت آبادان حركت كردم.

مدّتي بود تدارك حمله مشهود بود. نيروهاي سپاه و نيروهاي مردمي به سمت آبادان در حركت بودند.

برادر رحيم صفوي به آبادان آمده بود. تحرّك بسيار زيادي در جبهـة آبادان، ديده مي شد. تداركـات ورودي به آبادان گسترده بود. هتـل آبادان از نيروهاي جديدي كه اكثراً  فرماندهان و برنامه ريزان بودند، پر شده بود.  به خوبـي معلوم بود حمله اي در پيش است.

 با توجّه به اوضاع سياسي كشور هر روز ساعت دو كه مي شد، اخبار را با ترس و لـرز گوش مي دادم. همه اش منتظـر ترور مسئولان كشور توسط منافقين بوديم و هر وقت از ترور خبري داده نمي شد، يك آرامش موقّت در خود حس مي كردم.

مُقَنّي ها در جبهه!

چند بار براي گرفتن خبر به منطقة فيّاضيّه رفتم، امّا متوجّه شدم درگوشه اي از آن ورود را ممنوع كرده اند و چون فرماندة خط دستور داده بود كسي وارد نشود، مرا هم راه ندادند. اين موضوع تعجّـب آور بـود. بايد خبري باشد. به سپاه آبادان رفتم و يك نامه از فرماندهي گرفتم و به آنجا رفتم. بله، حدسم درست بود. بچّه­ها مشغول كندن تونل بودند. از تونل بازديد كرديم. چند مقنّي از نجف آباد آمده بودند و مدّت ها  مشغول  كندن تونل بودند.

همان­كاري كه قرن ها درايران سابقه تاريخي داشت و جهت احداث قنات صدها متر تونل حفر مي­كردند، از اين تجربة تاريخي نيز برادر احمد كاظمي در جبهة استفاده كرده بود.

 در تونل احداث شده به راحتي دو نفر به حالت نيم خيز مي توانستند راه بروند و هر از دو سه متري سوراخي حفر شده بود تا نور و هواي لازم براي آن تأمين گردد. زحمات چند ماهۀ آن ها آمّاده شده بود و از اين طريق به راحتي می­شد به عراقي‌ها حمله كرد و حتّي در پشت سرآن ها بيرون آمد. بچّه­ها مي­گفتند: « انتهاي تونل فعلاً از خاكريز عراقي‌ها نيزگذشته است».

 بعد از بازديد تازه متوجّه شدم كه چرا آنقدر محكم و جدّي از منطقه حفاظت مي شد و كسي حقّ ورود به آنجا را نداشت.

چند روز قبل در نقطه اي كه نگهبان گذاشته بودند تا از ورود افراد جلوگيري كنند، يك نفر برخورد نامناسبی با نگهبان، كه يك بسيجي بود و مدّت ها هم به علّت محرمانه بودن طرح تونل، بالاجبار به مرخصي نرفته بود، كرد. نگهبان بسيجي نتوانست تحّمل كند وشروع به گريه كرد. دلم شديداً سوخت.

 با خود گفتم: « چقدر اينها معصوم و بزرگوار هستند» و به آن برادر تذكّر دادم كه او دستور دارد  و شما حّق نداريد با او چنين رفتاري بنمائيد و از دستورات سرپيچي كنيد.

گردان هاي رزمي!

در مدّتي كه در شيراز بودم، متوجّه شدم سپاه دارد گردان هاي رزمي ايجاد مي كند و انواع آموزش هاي نظامي را دارد به افراد منتخب مي­دهد و اين گردان ها به عنوان  نيروهاي زبدۀ سپاه قرار است در  عمليات‌ها  شركت كنند. بچّه هاي گردان رزمي شيراز پس از آموزش هاي لازم به آبادان آمده بودند. همه چيز ديگر تكميل بود. عمليات حتمي بود. پس از رفتن بني صدر و انزواي نيروهاي وابسته به او در ارتش، يك همدلي بين رزمندگان ارتشي و سپاهي و مردمي به وجـود آمده بود كـه قبل از آن جز در نيروهاي ردة پايين ارتش ديده نمي شد.

چرا خوابيده اي ؟! شهدا منتظر تو هستند!

يك شب به سنگر بهداري رفتم تا در ساعت مقرّر جهت كانال كني به جلو بروم. پس از نماز مغرب و عشاء شام مختصري خورديم. برادر محسني راد نيز حضور داشت و مي خواست جهت آوردن جسد شهدا به جلو برود.

قرار شد با يكديگر به خطوط جلو رفته و سپس هركدام به دنبال وظيفۀ خود برويم. به علّت خستگي، لازم بود استراحت مختصري داشته باشيم. پتوها را پيچيديم و زير سر گذاشتيم و دراز كشيديم و قرار شد ساعت نُه شب بيدار شويم و با موتور به جلـو برويم، امّا وقتي چشم باز كرديم، سحر شده بود و سعادت از هر دويمان سلب شده بود، امّا ايشان به شدّت ناراحت بود. فكر كردم براي اين است كه نتوانسته است جلو برود. نماز را خوانديم و پس از بيدارشدن همة دوستان و با روشن شدن تدريجي هوا مانند هميشه شوخي ها آغاز شد. تكيه كلام بچّه ها لغت رشتي چومبولوس! به معني نيشگون گرفتن، شده بود.

زيرا برادر اهل رشت كه با ما معمولاً در سنگر حضور داشت، چند بار آن را به كار برده بود و تكيه كلامي براي طنـز و مزاح بچّه­ها شده بود.   قرار شد صبحانه آورده  شود. هركس به شوخي چيزي  را براي صبحانه، مطرح مي كرد.

يكي مي­گفت: « خاكشير بخوریم. »

ديگري مي­گفت: « كمپوت»

 و بعدي مي­گفت: « انجير.»

نهايتاً قرار شد ابتدا كمپوت آورده شود و صبحانه با خوردن آن آغاز شود.

چون كمپوت پيشنهاد برادر محسني راد بود، همه رو به او كردند و گفتند: « جنابعالي زحمت بكشيد و كمپوت ها را از يخدان بيرون بياوريد.»

 غم سنگيني در چهره­اش هويدا بود و شوخي­ها نتوانسته بود این غم را از چهره­اش بزدايد. ايشان بلند شد. از سنگر بيرون رفت. به كنار يخدان كه رسيد. خم شد تا كمپوت ها را بردارد، ناگهان خمپاره اي سوت كشيد و در نزديكي سنگر و در پشت سر او بر زمين اصابت نمود و قبل از اينكه كسي بتواند عكس­العملي از خود نشان دهد، منفجر گرديد وتركش هاي آن به او اصابت نمود. محسني راد در حالي كه ناله مي كرد، لا اله الاالله گويان و سينه خيز خود را درون سنگر انداخت. او مجروح شده بود. تركش به باسن او خورده بود.

 بچّه ها دويدند و وسايل پانسمان را آوردند و پس از پانسمـان، او را به سمت آمبـولانس بردند تا به بيمارستان برسانند، ولي چهار چرخ آمبولانس نيز پنچر شده بود.

 به هر صورت با قرض گرفتن لاستيك از سنگر تداركات، او به بيمارستان منتقل شد.

 برادر مرتضي حق نگهـدار وقتي از بيمارستان بازگشت، ماجراي عجيبي را از زبان برادرمحسني راد تعريف كرد.

 خلاصه اش اين بود كه در عالم خواب برادر محسني راد مي بينـد كه او در خواب است و مردي نوراني به سوي او مي آيـد و او را مورد عتاب قرار مي دهد و مي­گويد: « چرا خوابيده­اي ؟! شهدا، منتظرتو هستند. » و او با این عتاب از خواب بیدار می­گردد و با عجله بلند شده، متوجّه مي­شود صبح شده است. ناراحتي و غمي كه در آن صبحگاه بر چهرۀ او مشاهده مي­شد به دليل  اين خواب بوده است كه آن را در آمبولانس و در حين انتقال به بيمارستان براي بچّه ها تعريف كرده بود. او را به تهران منتقل و جهت معالجه بستري كردند. او انسان تنهايي بود و در جهان فقط يك برادر كه در تهران  ساكن بود، داشت. خانواده اش در جريان زلزلۀ « بوئين زهرا » در دهة چهل، همگي كشته شده بودند.

آیت الله مدنی پشتوانه معنوی رزمندگان که به دست عوامل آمریکا به شهادت رسید

آیت الله مدنی پشتوانه معنوی رزمندگان که به دست عوامل آمریکا به شهادت رسید

شهادت آيت الله سيّد اسداللّه  مدني!

روز جمعه، بیست شهريور ماه با تعدادي ازدوستان به نماز جمعه رفتيم و سپس به هتل آبادان برگشتيم. هنوز سفرۀ ناهار كه شامل آبگوشت لوبيا و سيب زميني بود، كاملاً پهن نشده بود كه راديـو را روشن كرديم تا اخبـار ساعت دُو را گوش كنيم. آن لحظة سخت را نمي توان بيان داشت كه گويندة اخبار پيام امام  در رابطه با شهادت آيت الله مدني را  داشت مي خواند. معنويّت آن شهيد گرانقدر با روح رزمندگان عجين شده بود و خبر شهادتش به دست يك منافـق، خبري كوبنده بود. امّا دل را از همه چيز مي كند، گويا خداوند به دست پست ترين انسان نماها، مي­خواست به رزمندگان و مجاهـدان راهش درس از خود گذشتگي و دل بريدن از دنيا را بدهد. آن هم در آستانۀ اوّلين عمليات بزرگ مردمي كه در شرف وقوع بود و اين ترورها نيز جهت خالي كردن پشتوانه­هاي رزمندگان و ضربه زدن به آن ها انجام مي شد. اين حادثه كمتر از دو هفته قبل  از وقوع حملۀ بزرگ شكست حصر آبادان به وقوع پيوست.

دردسر پاهاي بسيار بزرگ!

در هتـل آبادان پيرمرد بسيار قـد بلندي را روي صندلي هاي سالن انتظار ديدم. چهره اش بسيار غم گرفته بود. فكر كردم پدر يكي از رزمندگان است و براي ديدن فرزندش آمده است،  چند بار رفتم و آمـدم و او را در جاي خود ديدم.

 از يكي از بچّه ها پرسيدم: « او چه مشكلي دارد و چرا اينقدر در اينجا نشسته است.»

 گفت: « به كفش هايش نگاه كن.»

 با تعجّب به كفش هايش نگاه كردم. پايش بسيار بزرگ بود و يك كفش تابستانۀ پهن و درشت به پا داشت.

گفتم: «خوب!»

 گفت: « اين بندۀ خدا رفته است و مدّت ها آموزش رانندگي تانك ديده است و حالا كه به جبهـه آمده، لباس و پوتين به اندازۀ  او وجود ندارد، به او گفته اند: كه تو ترخيصي! و از آن موقع كه خبر را شنيده، به شدّت ناراحت شده و آنجا نشسته است و مي خواهد به هرصورت كه شده در عمليات شركت كند.»

شهادت خلبان و كمك خلبان خودي!

 يك فانتوم، پس از شركت در عملياتي در خاك عراق از حدود جزيرۀ آبادان وارد خاك ايران شد و متأسّفانه در همان حدود منطقۀ عملياتي مورد اصابت قرار گرفت و شعله ور به سمت مواضع عراقي‌ها در حدود جادۀ  آبادان  ماهشهر سقوط كرد و پس از عبور از مواضع عراقی ها در پشت خط آن ها در منطقۀ خودي به زمين خورد و خلبان و كمك خلبان آن هر دو به شهادت رسيدند. تأسّف و ناراحتي رزمندگان را فرا گرفت و تا چندين روز به هر مناسبت از اين ماجرا صحبت و از آن ياد مي­شد.

رزمندگان اسلام در حال شلیک مینی کاتیوشا به سوی متجاوزین صدامی

رزمندگان اسلام در حال شلیک مینی کاتیوشا به سوی متجاوزین صدامی

حملۀ قريب الوقوع

هلي­كوپترهاي هوا نيروز نيز در خط حضور يافته اند و به سوي مواضع عراقي‌ها شليك مي كنند. با دیدن آن ها شور و شعفي در بين رزمندگان به پا شده است و با خوشحالي، نتايج تلاش و هدف­گيري آن ها را نظاره مي­كنند. شهر آبادان از رزمندگان موج مي زند، همه چيز خبر از يك حملۀ قريب الوقوع مي دهد.

تصميم گرفتم يك مرخصي كوتاه بگيرم و به شيراز بروم و از همۀ آشنايان خداحافظي كنم. حس مي كردم اين بار حادثه­اي در شرف وقوع است و شايد ديگر حياتي در كار نباشد كه به ديدار كسي موفّق شوم. تصميم گرفتم سريع بروم و برگردم تا از عمليات عقب نمانم.

مسجد جامع خرمشهر پس از آزادسازی از دست صدامیان

مسجد جامع خرمشهر پس از آزادسازی از دست صدامیان

مرخصي

به شيراز آمدم. پس از ديدار با تعدادي از آشنايان به سپاه رفتم. وقتي رسيدم، ظهر شده بود و دوستان داشتند نماز مي خواندند. پيش نماز برادر مهدي فيروزي بود. تا مي خواستم وضو بگيرم، نماز تمام شده بود. مهدي جلو آمد و سلام و عليك و روبوسي كرد و خوش آمد گفت و بقيۀ دوستان هم همين طور. به نماز ايستادم. همه دور سفره به  غذا  خوردن  مشغول  شدند.

پس از نماز به  دنبال مهدي فيروزي گشتم، امّا رفته بود. مي خواستم بيشتر با او صحبت كنم. امّا…

شب با همسرم به تهران رفتيم. هدفم اين بود كه از برادرم كه در تهران ساكن بود، خداحافظي كنم. پس از يك روز ماندن در تهران با يكي از برادران سپاهي و با ماشين او براي ديدار يكي از برادرانم كه در اصفهان ساكـن بود و برادر ديگـرم كه در سوسنگرد مجـروح شده و در يكي از بيمارستان های این شهر بستري بود، به اصفهـان رفتيم. شب اوّل در خانۀ يكي از آشنايان برادر سپاهي به سر برديم؛ دليل آن نيز اين بود كه دير وقت به اصفهان رسيده بوديم. صبح پدر خانواده نامۀ نوجوانش را كه  از جبهه برايش فرستاده بود، برايمان خواند و با حالت خوشحالي و با اشك شوق مي­گفت:« اين بچّة من خيلي عوض شده است، اصلاً باور نمي­كنم فرزند من اين حرف هـا را نوشته است.»

 جبهه رفتـن فرزند او را زير و رو كرده بود.

فردا شب پس از دیدن و عيادت برادرانم به طرف شيراز حركت كرديم. نزد پدر و مادرم رفتم و پس از خداحافظی مانند هميشه از ميان نوار پارچه اي آيت الكُرسي گذشتم و سپس به خانه آمدم و از همسرم و آشنايان ايشان خداحافظي كردم و عازم آبادان شدم.

اين سفر مجموعاً  پنج  روز طول كشيده بود.

به خوبي معلوم بود كه انجام یک عمليات به شدّت قريب الوقوع است.

 رفت و آمد و تدارك عمليات، شهر را شلوغ و پر جنب و جوش كرده بود. نماز جمعه نيز به شدّت شلوغ بود.

 بچّه­هاي گردان رزمي شيراز نيز فعّاليّت فراواني داشتند و ما با توجّه به وضعيّت آموزشي خوب آن ها، به صورت آدم هاي نظامي زبده، نگاهشان مي كرديم. اتاق ما در هتل آبادان نيز محل جلسات فرماندهان بود.

جلسة شهيدان!

در يك صبحگاه اواخر شهريور فرماندهان بزرگ سپاه و ارتش وارد هتل شدند:

شهيد نامجو[1]، شهيد كلاهدوز[2]، شهيد فلاحي[3]، شهيد فكوري[4].

سريعاً جهت آن ها صبحآن هاي تهيّه كرديم. كه عبارت بود از نان و پنير و خيار و گوجه و چاي و كره و مربّا.  امّا اكثرا ً فقط از يكي دو نوع از آن را استفاده كردند.

 شهيد نامجو با خنده گفت: « صبحانۀ طاغوتي‌!»

بچّه­ها دور و بر آن ها ريخته و به صحبت و پرسش با آن ها پرداختند. امّا آن ها با فرماندهان عملياتي خطوط جلسه داشتند. ما به ناچار از اتاق بيرون آمديم. ساعاتي بعد جلسه به اتمام رسيد و آنان در ميان بدرقۀ رزمندگان حاضر در هتل، آن جا را ترك كردند و جهت ساير امور به نقاط ديگر رفتند.

تشريح عمليات آينده

از اهواز، بچّه­هاي اطّلاعات عمليات را خواستند. با سرعت عازم اهواز شديم و به پايگاه منتظران شهادت رفتيم. از علّت احضار اطّلاع نداشتيم، امّا مي دانستيم كه در رابطه با حمله است. بعد از كمي استراحت برادرحسن باقري ما را احضار كرد. پرده را از روي نقشه و كالك عملياتي كه بر روي ديوار نصب بود، كنار زد و نقشۀ عملياتي را  كه قرار بود اجرا شود، براي ما تشریح كرد:

رودخانۀ كارون با ريختن مواد آتش­زا  آتش خواهد گرفت و عراقي‌ها پل خود را موقّتاً از دست خواهند داد و ارتباط با عقبه قطع خواهد شد. رزمندگان مستقر در دارخوين در رودخانۀ خشك كه به موازات كارون است با ماشين پيشروي و نزديك پل مارد به عراقي‌ها حمله خواهند كرد.

بچّه­هاي شيراز از طریق تونل احداث شده در فیّاضیّه كه پس از انفجار به صورت يك كانال در خواهد آمد با سرعت به سمت عراقي‌ها پيشروي و با بچّه­هاي مستقـر در « دارخوين»[5] الحاق خواهند كرد.

اين بار ما دسته­هايمان مستقل نيست. دو سرباز و يك نيروي سپاهي ويك نيروي مردمي با هم تركيب مي­شوند.

فرماندهان دسته­ها، يا سپاهي هستند يا ارتشي.

شما بايـد اطّلاعات را حفظ و در جريـان شناخت و كسب اطّلاعات دقيق عمل كنيد تا عمليات با موفقيّت انجام گردد.

 پس از اتمام سخنان او و جواب به سؤالات ما، ديگر همه چيز روشن بود و بايد خود را براي عمليات و مسايـل ناشي از آن آماده مي­كرديم.

بچّه­هـا پس از تشریح عملیات آینده خوشحال و شادمان نشسته بودند و چاي در شيشه هـاي مربا در جلو همه ريخته شده بود و مشغـول گفتگو بودند.

 چشمم به صورت حسن باقري افتاد.

 داشت به دست هاي من نگاه مي كرد؛ آن هم با يك حالت اعجاب انگيز.

 به دقّت به دست هاي خود نگاه كردم كه ببينم چه چيزي توجّه او را جلب كرده است.

 تنها يك چيز در دست هاي من بود؛ حلقۀ ازدواج.

 به همسر من فكر مي­كرد؟!

 به كشته شدن من؟!

 نمي دانم.

 فقط يك چيز را حس كردم: فرماندهي كه مي­دانست طرح هاي او به زودي معركۀ خونيني را به وجود خواهد آورد؛ به سرنوشت افراد زير دست خود كه در آن وارد خواهند شد فكر مي­كرد. اگرچه عمق نگاه و حالت او را نتوانستم كاملاً درك كنم، امّا اين برداشت را داشتم.

نگاهش مرا از جلسه غافل كرد و خنده از لبانم فرو افتاد و او متوجّه شد و سريعاً نگاه خود را برگرداند.

 با اتمام جلسه همۀ بچّه ها بلند شدند و يكديگر را در آغوش گرفتند و من براي آخرين بار حسن باقري را در آغوش گرفتم؛ اگر چه به ذهنم خطور نمي كرد كه اين آخرين ديدار است. با دوستان ديگر هم خداحافظي كرديم و عازم آبادان شديم.

لنگان لنگان تا جبهه!

به آبادان كه رسيديم، محسني راد را ديدم. لنگان لنگان خود را به جبهه رسانده بود تا از عمليات محروم نشود. در تهران به او رسيدگي نكـرده بودند و از اين امر به شدّت ناراحت بود، امّا با همان زخم التيام نيافته آمده بود تا از قافلۀ ايثار و شهادت عقب نماند.

معنويّت در چهره ها آشكار شده بود!

حالت بچّه­ها به شدّت عوض شده بود. در چهره­ها معنويّتي تازه پديدار شده بود. نمازها، روحانيّتي تازه داشت. يك شب در نماز مغرب و عشاء در مقرّ نيروهاي اعزامي از شيراز، شركت داشتم و در پشت سر  پيش نماز مقرّ يعني يونس عاقل نهند نشسته بودم. بعد از اتمام نماز و پراكنده شدن بچّه­ها يونس هنوز داشت مناجات مي­كرد و با خداي خود سخن مي­گفت. مناجات و دعاي او دل انسان را از همۀ دنیا و مافیها رها  مي­كرد و مي كَند.

 از خداوند جهت پيروزي در عمليات آينده كمك مي خواست و از تنهايي رزمندگان به درگاه خداوند شكايت مي­كرد.

شهادت پي ­در پي بزرگان انقلاب و بزرگان معنويّت و عرفان، روحيّۀ شهادت طلبي را در وجود او و کلاً در وجود همۀ رزمندگان شكوفا كرده بود.

شهید غلامحسی افشردی مشهور به حسن باقری

شهید غلامحسی افشردی مشهور به حسن باقری

فداكاري رانندۀ آمبولانس

در ايستگاه دوازده يكي از رانندگان آمبولانس فداكاري عجيبي كرد. يكي  از رزمندگان كه در روز جهت شناسايي به جلو رفته بود، با تركش خمپاره مجروح  شده بود  و به دليل ديدي كه عراقي‌ها روي  او داشتند كسي نمي­توانست به طرف او رفته و نجاتش بدهد. امّا رانندۀ  فداكار آمبولانس با سرعت روي جادۀ  آبادان  اهواز رفته و با سرعت به طرف عراقي‌ها حركت مي كند. عراقي ها چند بار او را با انواع سلاح ها مورد هدف قرار مي دهند، امّا گلوله اي به او اصابت نمي كند و چون سرعتش زياد بوده، آن ها فكر مي كنند دارد به سمت آن ها مي رود تا پناهنده شود. لذا دست از شليك برمي دارند و او زماني كه به نزديكي محل افتادن مجروح مي رسد، آمبولانس را روي جاده گذاشته و بـه طرف او مي رود. عراقي‌ها كه تازه متوجّه ماجرا شده بودند، شروع به تيراندازي به سمت آمبولانس مي كنند و آن را  به آتش مي كشند، امّا رانندۀ آمبولانس موفّق مي شود رزمندۀ مجـروح را بر دوش خـود گذاشته و بـا سرعت از تيررس عراقي‌ها او را و خود را دور سازد. با اين فداكاري اگر چه آمبولانس او طعمة حريق شد، امّا جان يك رزمندۀ مجروح نجات داده شد و رانندة آمبولانس به وظيفة خود فداكارانه عمل نمود.

علايم ماورائي وجود رزمندگان!

براي ديدن كوت شيـخ با حسين امامي و يكي از دوستان به آنجا رفتيم. وارد يك منطقۀ نخلستاني آن شديم. سكوت و آرامش عجيبي برآن حاكم بود. از جاده­اي خاكي در ميان نخلستان داشتيم مي­گذشتيم؛.‍

نمي دانم چه شـد، عراقي هـا متوجّه حضور ما شدند و ما را با خمپاره گلولـه باران كردند. همـراه حسين امامي مي دويدم و دوست ما نيز در پشت سر ما مي آمد. وضع خطرناكي بود و چون مي دويديم، نفسمان بدجوري گرفته بود. حسين امامي كه ماجراي مجروحيتش را قبلاً شرح دادم، مشكل دويدن نيز داشت و زود خسته مي شد.

 حسين با تعجّب ديد رزمندۀ همراهمان بيش از اينكه فكر خود باشد، در فكر اين است كه به او كمك كند. برگشت و به او گفت: « شما اصلاً فكر خودتان نيستيد؟! همه­اش در فكر كمك به من هستيد؟!» و با يـك حالت شكرگزارانه و امتنان با او برخورد كرد.

 روح انسان هايي كه از خود گذشته بودند و عالم مُلك و مَلكوت را پشت سر گذاشته بودند، آدم را ديوانه مي كرد. در هر قدم انسان با علائم ماورائي وجود آنان آشنا مي شد و از خود شرمنده و بر عظمـت آنان درود مي فرستاد.


1-شهيد نامجو: از افسران مبارز و انقلابي ارتش كه با هم رزمان خود در ارتش شاه و در مهمترين واحد آن يعني لشكر گارد خدمت مي‌كرد و پس از انقلاب به رياست دانشكدة افسري ارتش برگزيده شد. ايشان در سانحة سقوط هواپيماي يكصد و سي، پس از عمليات ثامن‌الائمه به شهادت رسيد.

2-شهيد كلاهدوز: از افسران مبارز و انقلابي ارتش در لشكر گارد كه نقش بزرگي در پيروزي انقلاب بازي نمود و پس از انقلاب به معاونت فرماندهي سپاه انتخاب شد. ايشان در سانحة هوايي پس از عمليات ثامن‌الائمه به شهادت رسيد.

3-شهيد فلاحي: از افسران ارتش شاه بود كه پس از انقلاب مردانه براي حفاظت از دستاوردهاي انقلاب ايستاد و در كردستان و در جريان جنگ، فداكاري‌هاي فراواني نمود. او رئيس ستاد مشترك ارتش بود. ايشان در سانحة هوايي پس از عمليات ثامن‌الائمه به شهادت رسيد.

4-شهيد فكوري: فرماندة‌ نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي بود و در سانحة سقوط هواپيما ايشان در سانحة هوايي پس از عمليات ثامن‌الائمه به شهادت رسيد

1-دارخوين: شهري است با جمعيّت كم در فاصلة حدود پنجاه كيلومتري شمال آبادان كه جادة آبادان اهواز از آن مي‌گذرد.

About سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>