شنبه , ۲۹ مهر ۱۳۹۶
قالب وردپرس درنا توس
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت هشتم

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت هشتم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست
سید محمد هاشم پوریزدانپرست

گاوهاي سرگردان !

مسئولين واحد اطّلاعات و عمليات كلّ كشور نيز به آبادان آمدند. يك موتور تریل جديد نيز از سپاه قرض گرفتيم تا همراه آنان سريعاً به خطوط سر بزنيم. سه نفر بودند. يكي از آن ها را من بر ترك سوار كردم و دو نفر ديگرشان با هم آمدند.

 از جبهۀ ذوالفقاري محل حضور فدائيان اسلام شروع كرديم و پيش آمديم. پس از صحبت با فدائيان اسلام يكي از بچّه­هاي همراه در فرصتي كه پيش آمده بود، از خاكريز فاصله گرفت و روي زمين نشست كه راحت­تر عراقي‌ها و خطوط آن ها را ببيند. آنقدر سرگرم اين كار شد كه فراموش كرد روبروي او نيروهاي دشمن حضور دارند! ناگهان گلولۀ تك تيرانداز عراقي‌ها از كنار سرش گذشت كه او با سرعت خود را به پشت خاكريز انداخت و جان سالم به در برد. پس از آنكه يك يك خطوط را سر زديم، به تپّه­هاي مَدَن رسيديم. توپخانۀ عراقي‌ها روي مواضع بچّه­ها توپ شليك مي­كرد كه اكثراً در محوطۀ ما بين يا  دور از خطوط، بر زمين مي­خورد. مانند هر روز گاوهاي سرگردان كه صاحبانش آن ها را رها كرده و براي نجات جان خود از آبادان رفته بودند، در پشت خاكريزها، مشغول خوردن نان خشك اضافي رزمندگان بودند؛ آن هم در زير آتش توپخانۀ عراقي‌ها، كه موجب تعجّب اين دوستان بود.

آیت الله جمی محور مقاومت در جبهه آبادان محاصره شده
آیت الله جمی محور مقاومت در جبهه آبادان محاصره شده

شدّت آتش عراقي‌ها با وجود بيابان پر چاله و چوله (كه از اصابت گلولۀ توپ در آن ايجاد شده بود) موجب شد موتور را با سرعت برانم. موتور در چاله و چوله­ها و پستي و بلندي‌ها با سرعت به جلو مي­رفت و فنرهاي بلند آن موجب مي­شد موتور در برخورد با آن ها به شدّت بالا و پائين بپرد. ناگهان برادري كه در پشت ترك سوار بود، به آسمان پرتاب شد و به زمين افتاد و من هم متوجّه نشدم! در حدود صد متر دور شده بودم كه متوجّه عدم حضور او شدم. به عقب نگاه كردم و ديدم لنگان لنگان دارد حركت مي­كند و سر و صدا به راه انداخته تا مرا متوجّه خود كند. با سرعت به سوي او باز گشتم و در حالي كه موتور بعدي داشت به ما مي رسيد، او را مجدّداً بر ترك موتور سوار كردم و به سمت ساير خطوط  راه افتاديم. قرار شد من آهسته­تر برانم و ايشان هم احتياط بيشتري در حفظ خود روي موتور كند.

پس از سر زدن به خطوط ايستگاه هفت و دوازده و فيّاضيّه به هتل بازگشتيم. در فيّاضيّه متوجّه شديم فرماندۀ آن خط برادر فضلي مجروح شده است و احتمالاً از جهت بينايي دچار مشكل خواهد شد. خيلي ناراحت شدم. معمولاً به ايشان سر مي­زدم. خيلي متواضعانه با انسان برخورد مي­كرد. معمولاً يك فانوسقه با جا خشابي چرمي را حمايل كرده بود و با وقار خاصي به بچّه ها سر مي­زد و خط را اداره مي­كرد.

هديۀ غيبي!

در گزارش بچّه هاي خط ايستگاه هفت گزارش جالبي ديده مي­شد. شب گذشته بچّه­ها در سنگر بوده­اند كه از برخورد وسيله­اي با خاكريز از سنگر بيرون مي­ريزند و متوجّه مي­شوند يك ماشين نفر بر ايفاي عراقي است كه بـا خاكريز برخورد كرده است. ظاهراً رانندۀ عراقي آن، راه را گـم كرده و وقتي متوجّه شده بود که با خاكريز نيروهاي ايراني برخورد كرده است، ماشين را گذاشته و فرار كرده بود.

 بچّه­ها  به طنز مي­گفتند: « مأموريت­اش اين بوده است كه يك ماشين در اختيار ما بگذارد!» با توجّه به نبود امكانات و كمبودها اين ماشين نعمت بزرگي بود و يك هديۀ الهي!

تعدادي از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي نيز به آبادان آمدند و به رزمندگان سر زدند و در همان هتل خودمان مستقر شدند. خيلي خوب بود ! جبران بي­توجّهي­هاي رئيس جمهور و نيروهاي وابسته­اش مي­شد و بچّه­هاي رزمنده اميدوار بودند و اميدوارتر مي­شدند.

اخبار !

ـ جسد چند شهيد پيشمرگ كُرد كه در عمليّات اوّل به شهادت رسيده بودند، پيدا و به عقب منتقل شد.

ـ عراقي‌ها يك تپّۀ بزرگ ديده­باني درست كرده و از آن طريق حركات ما را زير نظر دارند و مواضع ما را گلوله باران مي­كنند.

ـ از شيراز دویست نيرو به آبادان اعزام شده اند كه با لِنج به آبادان  مي­آيند. آن ها در فلكۀ هفده شهريور آبادان مستقر مي شوند. خيلي از آن ها را مي­شناسم.

آن ها كلاه خودهاي جديـد كه احتمالاً از كُره خريداري شده است، بر سر دارند كه از كلاه خودهاي قبلـي بزرگ تر است. در ابتـدا جهت ثبـت مشخّصات بـه هتـل مي­آيند. شور و هيجان فوق العاده­اي دارند. قبلاً اين حجم اعزام نيرو از شیراز نداشتيم كه اين امر موجب تحرّك در جبهه­ها خواهد بود و جاي اميدواري.

طبق روال هر روز به جبهه­ها سر زدم. در ابتداي جادۀ ذوالفقاري متوجّه شدم كه شب قبل يك واحد ارتشي مستقر شده و مسئول آن يك درجه­دار است. اصلاً توجيه نبودند. از من خواست كه وضعيّت دشمن را برايش تشريح كنم. روي خاك نشستم ، نقشۀ منطقه را برايش رسم كردم و اوضاع را شرح دادم. وضع تپّه­هاي مدن را نيز گفتم. تُرك زبان بود و خوش اخلاق. حرف ها را زود گرفت. آدم متعهّدي بود و واقعاً آمده بود براي جنگ. تانك‌هايشان به آن صورت كه بي پناه گذاشته شده بودند، يقيناً مورد اصابت تانك‌هاي عراقي واقع مي شدند. از آن ها خواستم كه براي تانك‌هايشان سنگر بكنند و ماجراي زده شدن يك تانك متعلّق به سپاه را كه دو تن از بچّه هاي تبريز درآن سوخته و چون نتوانسته بودند جسدشان را بيرون بياورند، تانك را عقب كشيده بودند تا بتوانند جسدها را بيرون بياورند، برايشان تعريف كردم.

فرماندهان جنگ در جبهه آبادان
فرماندهان جنگ در جبهه آبادان

 با ايشان و پنج شش نفر ديگر در حال صحبت كردن بوديم و اين در حالي بود كه روي خاكريز جلو تانك‌هاي آن ها ايستاده بوديم تا نقاط مختلف را بتوانيم ببينيم. ناگهان صداي انفجاري بلند شد و گلولۀ تانكي در چند متري ما به خاكريز اصابت كرد. بله، عراقي‌ها كه ما را روي خاكريز ديده بودند، با تانك نشانه گيري و شليك كرده بودند كه از آنجا كه خدا مي خواست گلوله سه چهار متر دورتر اصابت كرد و البتّه به كسي كوچك­ترين آسيبي نرسيد.

موتور را به پيك داده بودم كه تا در فرصتي كه من با ارتشي‌ها صحبت مي­كنم، به جبهه­ها سر بزند. لذا مجبور شدم مانند ساير رزمندگان دو سه كيلومتر تا جبهۀ ذوالفقاري را پياده روي كنم. در آنجا پيك را هم ديدم و پس از صحبت با بچّه هاي آن خط و با توجّه به اينكه احساس كردم حالم خوب نيست و احتياج به استراحت دارم، با او به سمت آبادان برگشتيم. در راه ديدم ارتشي‌ها در حال ساختن سنگر هستند. گلولۀ تانك عراقي‌ها و حرف هاي من كار خودش را كرده بود. لودر هم آورده بودند و مشغول زدن خاكريز بودند. در راه به بچّه هاي اروميه كه در نخلستان در نزديكي پل ايستگاه هفت مستقر بودند، سر زدم. رزمندگان جالب و خوبي هستند. مهدي و حميد باكري مسئولين آن ها می­باشند. يك خمپارة يكصد و بيست ميلي متري دارند و روي عراقي­ها آتش مي­ريزند. برادر بزرگشان از رهبران سازمان مجاهدين بوده و در زمان شاه اعدام شده امّا اين دو عاشق امام هستند. با چه شور و هيجاني كار مي كردند.

 يك بار از آن ها پرسيدم: « سلاح سنگين را چگونه ياد گرفته ايد؟»

 حميد گفت: « ما در آذربايجان غربي دائم با ضد انقلاب درگيري داشته ايم و در آنجا ياد گرفته ايم.»

 نمازم را در همان جا خواندم و به هتل بازگشتم و به استراحت پرداختم.

ساعت ها ذهنم مشغول اين بود !

فردا صبح پس از تهيۀ بولتن عازم خطوط شدم. از شنيدن يك خبر به شدّت ناراحت شدم. يك بسيجي در حالي كه در كنار رود بهمن شير مشغول شستن لباس خود بوده است، با لغزيدن و غلتيدن سنگ زير پايش، به رودخانه مي افتد و چون شنا نمي دانسته است، متأسّفانه نمي تواند خود را نجات دهد و غرق مي شود. شهادت­ها معمولاً نمي توانست موجب ناراحتي زياد باشد، امّا اين گونه رفتن ها خيلي انسان را متأسّف مي­كرد، اگر چه در جبهه بود و شهادت هم محسوب مي شد. تا ساعت­ها ذهنم مشغول اين موضوع بود، آن هم با توجّه به اينكه آب جسد او را نیز با خود برده بود.

در خط ذوالفقاري نزد بچّه هاي خميني شهر كه بودم، خمپاره­اي بعد از ورود من به خط آن ها، با فاصلۀ بیست متر، به زمين خورد كه موجب مجروح شدن يكي از بچّه هاي خط شد. او را با آمبولانسي كه بر حسب اتفّاق آنجا حضور داشت، به عقب بردند. از اين آمبولانس جهت هر كاري استفاده مي شد.

در برگشت، سري به محل غرق شدن آن شهيد زدم. دقايقي آنجا ايستادم و بارها صحنۀ غرق شدن او را و نيز لحظاتي كه خبر غرق شدن او به خانواده اش مي­رسد و عكس العمل آن ها را، آن هم در ايّام عيد، با تأسّف، در ذهن خود مرور كردم. يادم آمد به يكي از روزها كه با يك جيپ ارتشي از منطقۀ فيّاضيّه باز مي گشتيم كه ناگهان سربازي كه عقب نشسته بود، زير گريه زد. متوجّه شدم دوستش شهيد شده است و او مشغول خواندن وصيت نامۀ اوست و از اين خاطره، ذهنم به خاطرۀ ديگري كشيده شد: روزي يكي از بچّه هاي مشهد كه خيلي شوخ طبع و خوش خنده بود و همراه هر كلامي لبخندي و خنده اي بر لب داشت. جهت دادن گزارش از اوضاع فيّاضيّه به هتل آمده بود. صحبت ها طول كشيد تا ظهر شد. پس از نماز نيز او را جهت ناهار نگه داشتيم. در حين ناهار پيكي جهت دادن خبر وارد شد. من بالاجبار از سر سفره بلند شدم و با پيك مشغول صحبت گرديدم. در همين حين يك نفر هم به دنبال رزمندۀ مشهدي آمد و با هم مشغول صحبت شدند. پس از اتمام صحبت‌هاي پيك، من مجدّداً به سر سفره باز گشتم، امّا متوجّه شدم برادر فوق الذّكر ايستاده است.

 پرسيدم: « چرا بقيۀ ناهارت را نمي­خوري؟!»

 گفت: « ميل ندارم.»

 و به گوشه­اي رفت و غمگين نشست.

 يكي از بچّه ها با اشاره پرسيد: « چه شده است؟»

پاسخ داد: « يكي از دوستانم بر اثر اصابت تركش خمپاره شهيد شده است.»

 پرسيدم: «كي؟»

 گفت: « ديشب.»

 صداي هق هق گريۀ او بلند شد و به شدّت گريه مي كرد و به سختي سخن مي­گفت: « ديشب رفتيم پيش او خداحافظي، امّا نمي دانستم آخرين ديدار ماست. ما از بچّگي با هم بزرگ شده بوديم با هم به كوه   مي رفتيم، آدم پر استقامتي بود. برادرش هم قبل از انقلاب شهيد شده بود. يك ماه و نيم قبل اشتباهاً خبر شهادتش، به پدر و مادرش رسيده بود. آن ها هم در به ­در دنبال جنازه اش بودند كه البتّه بعد فهميدند او زنده است (به اينجا كه رسيد گريه اش شديدتر شد) حالا نمي دانم چگونه پيش پدر و مادرش بروم؟!»

نمي دانم چه موضوعي برايش پيش آمد كه سريعاً از اتاق بيرون رفت و گفت: « الان مي آيم» و تا شب نيز پيدايش نشد. در هر صورت مجدّداً سوار موتور شدم و از كنار نخلستان هاي منطقۀ ذوالفقاري به سمت هتل آمدم.

در همين روزها يك نيروي اعزامي از قم، اهل كرمانشاه از خطوط ما فرار كرد و به عراقي‌ها پناهنده شد و موجب ناراحتي بچّه هايي كه متوجّه شدند، گرديد. آثار پناهنده شدن او فردا معلوم شد. مواضع ما زير آتش عراقي‌ها قرار گرفت. معلوم بود اطّلاعات مفيدي در اختيار عراقي‌ها قرار داده است. وقتي با دو تن از پيك‌ها به ايستگاه هفت و سپس دوازده  رفتيم و پس از بازگشت، به يك ساختمان دو طبقه كه از آنجا به خوبي مي شد خطوط عراقي‌ها را زير نظر داشت و ديده­بان ارتش نيز در اين خانه مستقر بود، رفتيم، با وارد شدن ما به خانه و شروع شناسايي از روي پشت بام، آتش سنگيني از سوي عراقي‌ها به روي خانه باريدن گرفت.

 مي­خواستيم به شناسايي ادامه دهيم، امّا آتش سنگين مانع شد. گلوله­ها اطراف خانه به زمين مي­خورد و خانه را نيز به شدّت مي­لرزاند. از پشت بام به طبقۀ دوّم رفتيم، امّا آتش قطع نمي­شد. پيك‌هاي همراهم
مي­خواستند از خانه خارج شوند، امّا من مانع شدم و همراه با ديده بان ارتش به امن­ترين نقطۀ ساختمان كه زير پلّه هاي طبقۀ اوّل بود، رفتيم، لحظاتي كه پشت بام بودم به خوبي آتش شليك قبضۀ توپ هاي عراقي ديده مي­شد و مي­دانستم كه چند لحظة ديگر گلولۀ  شليك شده در همين نزديكي‌ها به زمين خواهد خورد.

با سبك تر شدن آتش بر روي موتورها پريديم و با سرعت به سمت پل ايستگاه دوازده، از خانه دور شديم. خيانت يك نيروي نفوذي و فرار او نزديك بود كار دستمان بدهد؛  امّا به خير گذشت. گويا با توجّه به اينكه اطّلاعاتش آن طور كه بايد كامل نبوده است، ضربۀ كاري نتوانست به نيروهاي خودي وارد سازد.

چند شب قبل نيز حادثۀ تلخي براي دو تن از بچّه­هاي اعزامي از فارس رخ داد كه موجبات ناراحتي اكثر بچّه ها را فراهم كرد. ماجرا از اين قرار بود كه با توجّه به اينكه نيروهاي حاضر در جبهۀ آبادان هر شب جهت گشت، افرادي را به جلو مي فرستادند تا هم از اوضاع جبهه و تحرّكات عراق مطّلع شوند و هم از اين طريق عراق را از فكر حمله منصرف كنند، دو تن از بچّه هاي اعزامي از فارس براي الحاق به چند تن از دوستانشان كه قبلاً جلو رفته بودند، به راهنمايي بي سيم چي به راه مي افتند تا به آن ها ملحق شوند. آن ها پس از گذشت زمان مورد نياز براي رسيدن به موضع مورد نظر كه گويا يك تپّۀ كوچك بوده است و عدم مشاهدۀ آن با بي سيم چي تماس مي گيرند و از او راهنمايي مي طلبند. ولي بي­سيم چي به علّت بي­تجربگي از آن ها مي­خواهد جلوتر بروند تا به آن برسند. اشتباه بي­سيم چي موجب مي­شود كه آن ها به خطوط عراقي‌ها نزديك شوند و در دام عراقي‌ها افتاده و به اسارت آن ها در آيند.

شهیدان حسن باقری ابراهیم همت و مهدی زین الدین
شهیدان حسن باقری ابراهیم همت و مهدی زین الدین

 سر و صداي عراقي‌ها به راحتي به گوش بي سيم چي خودي و كساني كه در سنگر او حاضر بوده اند، مي رسيده است. هيچ شكّي در به اسارت در آمدن آن ها نبود و متأسّفانه بي سيم چي ناشي به جاي اينكه آن ها را به ساير رزمندگان برساند، به دام عراقي‌ها انداخته و تأسّف ساير رزمندگان را برانگيخت.

هدايا و نامه­هاي مردم در ايّام عيد و پيام‌هاي آن ها بارها و بارها چشمان رزمندگان را به اشك نشاند. نصيب من هم نامۀ يك دختر بچۀ دبستاني بود؛ همراه با يك جعبة بيسكويت. از محتواي نامه چندان چيزي به خاطر ندارم، امّا هرچه در آن بود، به شدّت روي من تأثير گذاشت و اشك را از چشمانم جاري ساخت.

مرخصي !

ركود جبهه­هاي آبادان و حضور چند ماهة من در آنجا و توصيۀ دوستان به خصوص شهيد عليرضا هادي پور موجب شد پس از اياّم عيد تصميم بگيرم براي يك مرخصي يكي دو ماهه به شيراز باز گردم.

تپّه هاي مُشرِف به آبادان !

در حدود دو ماه در شيراز ماندم و با توجّه به اينكه من در زمينۀ اطّلاعات و عمليات دوره ديده بودم، در اين رابطه كار مفيدي در شهـر وجود نداشت. به ناچار به كارهـاي جنبي و روزمرّه پرداختم و همين باعث شد كه احساس بـدي در دلم به وجود بيايد. حوادث سياسي كشور كه در رأس آن خيانت هاي بني­صدر و منافقين و گروهك ها و ايجاد بلواهاي مختلف توسط آن ها بود، با توجّه به اينكه حضرت امام دستور سكوت در برابر بني­صدر داده بودند، جوّ رنج آوري را به وجود آورده بود.

سخنان شهيد آيت­الله دستغيب[1] در مراسم نماز جمعه كه بني­صدر را مورد عتاب قرار داد، موجب شد افراد به ماهيّت بني­صدر بيشتر پي ببرند. در ارديبهشت ماه بود كه بني­صدر طيّ تلگرافي به فرماندهان نظامي منطقۀ آبادان، فتح تپّه­هاي مدن را تبريك گفت. نامۀ او خنده­دار و نشانگر بي اطّلاعي او از اوضاع جبهه­ها بود.

در نامۀ او آمده بود: فتح تپّه­هـاي مشرف به آبادان را به شما (فروزاني فرماندۀ نظامي منطقـه) تبريـك مي­گويم. من كه در جمع خانوادگي مشغـول شنيدن اخبار سيما بودم، صداي خنده­ام بلند شد. وقتي موضوع را شرح دادم، ديگران نيـز به فرماندۀ كلّ قـوا، خنديدند. حقيقت ايـن بود كه منطقة آبادان كلاً دشت مي باشد و تپّـه­هاي مـدن جز دو خاكريز به ارتفاع دو الي دو نيم  متر كه در زمـان شاه در انتهاي ميدان تير آبادان جهـت جلـوگيري از نفـوذ بيشتر تيـرها ايجاد شده بود، چيز ديگري نبود و مردم محلّي نام اين دو خاكريز موجود در دشت وسيع آبادان را تپّه، گذاشته بودند و متأسّفانه بنـي صدر پس از گذشت هشت مـاه از جنگ نمي­دانست كه آبادان داراي تپّه­هاي مشرف! نيست بلكـه يك جلگۀ آبرفتي است كه از پنجاه كيلومتر آن طرف­تر نيز به راحتي شهر و پالايشگاه آن مشخّص است.

با شنيدن خبر فتح تپّه­هاي مدن يقين كردم شهيد مؤذّني كار خود را كرده و افتخار بزرگي براي رزمندگان اسلام به وجود آورده است و بنـي­صدر و ارتشي­هـاي وابستـه اش كه از گذاشتـن كمترين امكانات در اختيـار نيروهاي سپاهي نيـز خودداري مي كردند، مي­خواهنـد جهـت اهـداف سياسي خود از آن بهـره­برداري كنند.

درگيري‌هاي ايجـاد شده توسط منافقين در شهرها داشت به اوج خود مي­رسيد.

هر روز به بهانه اي، اوباش وابسته به آن ها در شهر مسأله­اي ايجاد مي­كردند و افراد حزب اللهي نيز به مقابله برمي­خاستند و مجروحين زيادي نيز به جا گذاشته می­شد. تيغ هاي موكت بري، بسياري از بچّه­هاي حزب­اللهی را روانة بيمارستان كرد. منافقين با اين درگيري‌ها قصد داشتند افراد خود را براي درگيري مسلّحانه و آغاز جنايات مورد نظر خود در آینده، آماده سازند. آن ها تهاجم عظيمي را بر عليه مسئولين حزب اللهي انقلاب سازماندهي كرده و موجبات بدبيني بسياري از مردم نسبت به    آن ها را فراهم كرده بودند.

بچّه­هاي سپاه به شدّت تحت تعقيب و شناسايي آن ها بودند. با وجود اينكه من مدّت بسيار كوتاهي در شيراز و كلاً در سپاه بودم و مدّتي را نيز كه در سپاه بودم يا در تهران به آموزش گذرانده بودم يا در جبهه حضور داشتم، امّا در همين مدّت كوتاه نيز كه به شيراز آمده بودم، مورد شناسايي آن ها واقع شده و بارها متوجّه شدم كه آن ها بعد از خروج از سپاه، كه محل خدمت ما در پادگان امام حسين (ع) بود، به دنبالم هستند. هر روز مجبور بودم با روش هاي مختلف از دست آن ها بگريزم. يكي دو بار هم با توجّه به تجربيّاتي كه در دوران انقلاب داشتم، روي آن ها ضّد تعقيـب اجرا كردم و آن ها را شناسايي كردم. مثلاً يك روز در حدود فلكۀ ستاد شيراز متوجّه شدم كه با موتور دنبالم هستند. خيلي عادي به راه خود ادامه دادم و در ابتداي خيابان فردوسي كه يك طرفه است، وارد آن خيابان شدم و با سرعت بر خلاف مسيرماشين‌ها        موتور سيكلت خود را به حركت درآوردم. موتور سوار تعقيب كننده كه متوجّه نقشۀ من نبود، با عجله وارد خيابان شد تا به تعقيب من بپردازد. در ميانۀ خيابان مسير را عوض کرده و دوباره برگشتم. تعقيب كننده كه در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بود، به شدّت جا خورد و خود را باخت. نمي دانستم كه با او چكار كنم. براي اينكه او را ادب كنم با موتور دنبالش كردم و او فرار را بر قرار ترجيح داد.

 در هر صورت شرايط سختي در شهرها به وجود آمده بود. در روزهاي آخر خرداد، بني صدر با توجّه به رأي مجلس و نهايتـاً حكم حضرت امام از رياست جمهوري و نيز فرماندهي كلّ قوا عزل گرديد.

 رزمندگـان اسلام درست در فرداي عزل او عمليات فرماندۀ كلّ قوا در منطقۀ « دارخوين » را آغاز كردند و با تقديم ده ها شهيد گرانقدر، پيروزي بزرگي را به دست آوردند. به دنبال ايـن پيروزي بني صدر با همكاري منافقين به جنايتـي بزرگ دست زد و آيـت الله خامنه اي را ترور كردند و بعد از آن حادثۀ حزب جمهوري اسلامي را به وجود آوردند و موجب شهادت آيت اللّه بهشتي و هفتاد و دو تن از يارانشان شدند.

 شهادت آيت الله بهشتـي و يارانش آن چنـان وجدان جامعه را بيدار كرد و مظلوميّت ايشان را نمايان ساخت كه تغييرات اساسي در كلّ جريانات جامعه، از جمله جنگ، ايجاد كرد. به طـور مثال تا روز قبل از شهادت آيت الله بهشتي يعني با وجود گذشت سه سال از پيروزي انقلاب، هنـوز بسياري از زنان با لباس هاي مستهجن و زننده و كاملاً بي­حجاب در خيابان ها حضور مي­يافتند، امّا شهادت مظلومانة ايشان موجب شد اين معضل اجتماعي و ارث شوم نظـام استعماري گذشته به كل از جامعه رخت بربسته و پروندة آن براي هميشه مختومه گردد.

موج پشيماني عظيمي در جامعه و حتّي در ميان بعضي از افراد حزب اللهي كه شهيد بهشتي را درست نشناخته بودند و با  او مخالف بودند و حتّي عليه او سخن مي گفتند، به وجود آمد و نيروهاي زيادي را جهت دفاع از ارزش هاي انقلاب آماده ساخت و بسياري را روانه جبهه­ها كرد.

در صبحگاه هفت تير وقتي وارد سپاه شدم تا جهت مراسم صبحگاه و ورزش صبحگاهي آماده شوم، اوضاع را غير عادي يافتم. غم عظيمي در چهرۀ بچّه­ها ديده مي­شد.

 علّت را پرسيدم.

 گفتند: « آيت الله بهشتي ترور شده است.»

 گفتم: « ايشان شهيد شده اند؟!»

  گفتند: معلوم نيست امّا پـاي ايشان قطع شده است!

 بعضي از بچّه هـا به ماجرا پي برده بودند و در كف  نماز خانه دراز كشيده  و در حالي كه مانند كودكان روي  سينة خود خوابيده بودند، با  دست  به زمين مي زدند و پاهاي خود را تكان مي­دادند و به تلخي ناله مي­كردند. صحنۀ رقت آوري بود. آهسته آهسته ساعت به هشت نزديك شد و تا راديو خبر شهادت ايشان و يارانشان را اعلام كرد، صداي هق هق گريه بلند شد و…..

همه چيز براي من و سايرين تلخ بود: غذا خوردن! خوابيدن! و نفس كشيدن.

 احساس پشيماني مي­كردم كه مدّتي به شهر آمده ام و در كنار خانواده­ام بوده­ام. اين درحالي بود كه پس از گذشت ده ماه از ازدواج و بستن عقد كه در خدمت حضرت امام انجام شده بود. تنها همين مدّت را در خانه حضور داشتم؛ آن هم با توجّه به جّو شهرهـا و اعـلام آماده باش دائم، بسياري از روزهاي اين مدّت نيز بیست و چهار ساعته در سپاه بودم. امّا شهادت آيت الله بهشتي من را چون هزاران هزار دوست داران انقلاب بي قرار كرده بود و بالاخره بار سفر را بستم كه به جبهه باز گردم و عليرغم مخالفت مسئولين عازم آبادان شدم تا مجدّداً در كنار رزمندگان اسلام حضور يابم.

نشستم و به صحنه هاي مختلف نگاه كردم!

مطّلع شدم كه تعدادي از فرماندهان سپاه و بسيج عازم آبادان هستند. همراه آنان به سمت آبادان حركت كرديم. تا آنجا كه به خاطر دارم، برادران زير در ماشين حضور داشتند:

– برادر شهيد حسن حق نگهدار

– برادر محسن پاكياري

– برادر سيّد حسام موسوي

– برادر مجيد عباسي

و چند تن ديگر از فرماندهان، در راه متوجّه  شدم كه راه زميني آبادان باز  شده است و تلاش‌هاي شبانه روزي برادران جهاد  فارس نتيجه داده و از طريـق جادۀ  ماهشهر آبادان مي توان به آبـادان رفت و اين به معنـي شكستن محاصرۀ زميني آبادان بود. پس از رسيدن به اهواز به ماهشهر رفتيم و از آنجا عازم آبادان شديم.

در حدود دوازده كيلومتري آبادان جاده‌اي از سمت چپ جادۀ اصلي منشعب مي شدكه به انتهاي ذوالفقاري مي رسيد. وارد جادۀ فرعي شديم و به بچّه هاي اعزامي از شيراز كه در اطراف جاده مستقر شده بودند، رسيديم. خطوط قبلي به كلّي متحوّل شده بود. رزمندگان توانسته بودند دماغۀ نفوذ عراق را تا جادۀ آبادان ماهشهرعقب برانند. با توجّه به آشنايي كه ما بين فرماندهان و بچّه هاي شيراز بود، ديد و بازديد شروع شد. بقاياي عمليات نوزدهم دی ماه هنوز درمنطقة فتح شده وجود داشت:

–  تعداد هفت تانك كه يك افسرمبتدي آن ها را روي جاده به سمت عراقي‌ها فرستاده بود و شكار شده بودند…

– تانك سوخته اي كه تا كنـار خاكريز عراقي‌ها آمده بود و آنجا به علّت عدم پشتيباني منهـدم شده و خدمـة آن در آن سوخته و به شهادت رسيده بودند…

و بسيـاري ادوات ديگر.

ما با كنجكاوي از برادر سيـّد حسام موسوي كه برادر شهيدش، سیّد ركن­الدّین موسوی رانندۀ تانك فوق­الذّکر بوده و در تانک به شهادت رسیده بود درخواست، كرديم كه ماوقع را شرح دهد و او نیز ماجراي شهادت برادرش را با شور و هيجان در كنار همان تانك، براي ما تعريف كرد.

جسد سوختۀ برادرش نیز بعد از مدّت ها از تانك بيرون آورده شده و به شيراز انتقال يافته بود.

 به كناري رفتم. با حسرت در كنار خاكريزهايي كه مدّت ها سربازان عراقي در پشت آن پناه گرفته و از سنگرهاي ساخته شده در آن، بسياري از عزيزان ما را به شهادت رسانده بودند، نشستم و به صحنه­هاي مختلف نگاه كردم؛ به تانك‌هاي سوختۀ روي جاده، به تانكي كه در نزديكي­ام قرار داشت، به جادۀ آبادان ماهشهر، به خاكريزهايي كه عراقي‌ها پشت آن در حال حاضر مستقر بودند.

 ذهنم به دو سه ماهي كه در جبهه نبودم و دو عملياتي كه انجام شده بود و من از آن محروم شده بودم و به خصوص به بچّه هايي كه شهيد شده بودند و حالا ديگر از آن ها در جبهه خبري نبود، به خصوص به شهيد رضا مؤذّني كه در راه آزاد كردن تپّه­هاي مدن به شهادت رسيده بود، مشغول شد.

 احساس كردم همه چيز را باخته ام و از عمر تلف شده متأسّف شدم و به سعادت شهيدان كه عمر خود را در تجارتي بزرگ به قيمتي گرانبها فروخته بودند، غبطـه ­خوردم.

در پوشش تاريكي، از جاده عبور كرديم!

قرار شد تا نزديكي­هاي غروب بمانيم تا بتوانيم به راحتي از جادۀ  فرعي عبور كنيم. به علّت اينكه منطقه زماني كه باران مي آمد، باتلاقي مي­شد. جادۀ زده شده بايد به اندازۀ كافي بالاتر از سطح زمين ساخته  مي­شد تا بارندگي و حركت آب ها نتواند آن راخراب كند. لذا خاكريزهاي اطراف آن نيز به آن صورت كه بايد، نمي­توانست پناه خوبي باشد تا ماشين‌ها در روز نيز بتوانند در آن رفت وآمد كنند.

پس از استراحت در سنگر بچّه هاي شيراز و با تاريك شدن هوا  به راه افتاديم و وارد جاده شديم و در پوشش تاريكي از جاده عبـوركرديم و به جادۀ ذوالفقاري رسيديم و از آنجا عازم آبادان شديم. دركنار پل ايستگاه هفت مقرّ بچّه­هاي شيراز بود. وارد مقرّ شديم و پس از احوال پرسي­هاي معمول، من از دوستان خداحافظي كردم و با ماشيني كه مي­خواست به داخل شهر برود، عازم هتل آبادان شدم.

مانند اصحاب كهف!

آن شب به ديد و بازديد و سلام و احوال پرسي و صحبت از ماجراهايي كه طيّ دوران عدم حضور من در جبهة آبادان اتّفاق افتاده بود، گذشت. حس كردم تحرّك تازه­اي به وجود آمده و اوضاع جبهه­ها با دوراني كه من حضور داشتم، به خصوص اواخر آن، تفاوت زيادي دارد. صبح سريعاً موتور را برداشتم و با يكـي از بچّه ها،  پس از رفتن به پمپ بنزين و سلام و احوال پرسي با عباس، كه هنوز معصومانه در همان پمپ بنزين حضور داشت و پر كردن باك موتور، عـازم جبهۀ ذوالفقاري شدم. تپّه­هاي مدن در ميان سايـر خاكريزها گـم شده بود و سوت و كور به عنوان يك منطقۀ فتح شده در گنجينة افتخارات قهرمانان جهاد و دفاع و ايثار و شهادت خود نمايي مي­كرد.

خبري از حضور رزمندگان نبود.

 عراقي‌ها چند كيلومتر عقب كشيده بودند و نيروهاي خودي نيز به دنبال آن ها خاكريزها را جلو برده بودند.

 چقدر به اين تپّه­ها چشم دوخته بودم و چقدر ماجراها از آن در ذهن داشتم.

 امّا نه!

در شكل ها نبايد ماند.

 تپّه­هـاي مدن جز مقداري خاك تلمبار شده چيـز ديگري نبود و بعد از آن هم نيست.

 امّا نا گهان در يك مقطع از زمان محل آزمايش انسان هاي بزرگي شده بود كه با موفقيّت در آزمايش، به عالم ماوراء عروج كرده و در راه آرمان هاي بزرگ الهي سر و جان باخته بودند و تو براي چه با اين عجله به كنار اين تپّه­ها آمده­اي؟!

 به ياد آنان؟!

 يا براي مروري بر مقطعي از عمر خودت؟!

 يا آمده­اي مجلس ختم بگيري؟!

 مجلس ختم وفات دو ماه از عمرت كه نبودي و اين در حالي بود كه درهاي عروج باز شده بود و عدّه­اي « عمر فاني» را به« زندگي جاويد» تبديل كرده بودند و تو عمر فاني را به فنـا سپرده بودی؟!

 احساس گنگي همراه با تأسّف و شرمندگي و احساس دوري شهيـدان، جانـم را گرفت.

 بچّه­هاي خميني شهر كه حضور نداشتند.

 فرماندۀ ايشان هم كه در پاي تپّـه به شهادت رسيده بود.

 معاون او كه مجروح شده بود.

 خود را مانند اصحاب كهف كه پس از سیصد سال زنده شده بودند و همۀ آنچه را در ذهن داشتند، مرده و رفته يافته بودند، مي­ديدم.

 به سمت جبهۀ ولايت فقيه راه افتادم و به بچّه­هاي شيراز رسيدم و مشغول صحبت و بررسي خطوط آن ها شديم. عراقي‌ها در بعضي نقاط خيلـي نزديك بودند. در يك نقطه، بچّه ها كانالي به ارتفاع دو متر حفـر كرده بودند و در همان موقع روز نيز مشغول حفر ادامة آن بودند. اكثراً بچّه­هـاي جهرم بودند.

 مي­گفتند: « قبلاً شب ها محل حفر را خمپاره باران مي­كردند. امّا از دو روز قبل عراقي‌ها دقيقاً متوجّه شدند كه ما در روز نيز مشغول حفر كانال هستيم و شروع به زدن خمپـاره كردند امّا برادران دست برنداشتند و نهايتاً يك گلولۀ خمپارة شصت داخل كانال افتاد و دو تن از برادران را كه مشغول حفركانال با بيل و كلنگ بودند، به شهادت رساند.»

 گفتم: « شما كه داريد باز هم درروز كار مي­كنيد؟!»

تپه مدن - حضور چند تن از زنان قهرمان خبرنگار برای تهیه خبر و روحیه دادن به رزمندگان اسلام
تپه مدن – حضور چند تن از زنان قهرمان خبرنگار برای تهیه خبر و روحیه دادن به رزمندگان اسلام

گفتند: « الان بيشتر مواظب هستيم، خاك ها را به صورتي  بيرون مي­ريزيم كه آن ها متوجّه نشوند، علّت آن هم اين است كه اين كانال بايد  سريعاً حفر شود تا دو سوي خط به هم متّصل گردد. »

آن ها جهت احتياط بيشتر مقداري از كانال را با تخته پوشانده بودند و بر روي آن گوني هاي پر از خاك گذاشته بودند.

 با احتياط از كانال سر خود را بيرون بردم و به خاكريز عراقي‌ها نگاه كردم.

 فاصله خيلي كم بود؛ در حدود چند ده متر.

 شرايط جبهه ها تا دو ماه پيش خيلي فرق مي­كرد. بچّه­ها خيلي پيشرفت كرده بودند. داشتند كارهايي مي كردند كه دو ماه پيش معني و مفهومي نداشت.

از كانال بيرون آمديم و داخل یکی از سنگرها شدیم. بچّه­هاي با محبّتي بودند تا چاي را به من ندادند، دست بردار نبودند. پس از خداحافظي باز گشتم.

 در سمت راست جادۀ آبادان ماهشهـر كامـلاً مواضع و عوارض زمين تغییر یافته و خـاكريزهـاي فراواني زده شده بود. يك نفر از برادران جهاد فداكاري كرده و با زدن خاكريز مواضع را تا نزدیکی عراقی­ها پيش برده بود. البتّه خاكريزش تپّه­تپّه­ای بود. يعني هر دو سه متر، دو تا بيل لودر خاك ريخته و جلو رفته بود. با يكي از دوستان به آن سمت به راه افتاديم.

 بچّه­ها مي­گفتند: « از آن طرف نرويد، عراقي‌ها در روز ديـد دارند و ممكن است شما را بزننـد»، امّا كنجكاوي دست بردار نبود. عضو اطّلاعات و عمليات باشي و نداني چـه كارهايي در مدّت غيبت تو كرده اند؟! در هر صورت با سرعت از كنار آن خاكريزها عبور كرديم و سپس وارد جادۀ آبادان ماهشهر شديم و با سرعت به سمت پل ايستگاه هفت به حركت در آمديم و به مقرّ بچّه­هاي شيراز رسيديم. يكي از بچّه­هايي را كه از شيراز با ما آمده بود، ديدم.

 گفت: « مي­داني ديشب چه شد؟!»

گفتم: « نه! مگر اتفّاقي افتاده است؟!»

 گفت: « نزديك بود بيفتد! ديشب پس از آنكه تو رفتي، همگي به خط رفتيم تا شب را در سنگـر برادر عبدالله رودكـي[2] بگذرانيـم. نيمه هاي شب صداي وحشتناك برخورد جسمـي سنگين با سقف سنگر به گوش رسيد و پس از غلتيدن، بر روي زمين افتاد. هيچ كس شك نداشت كه يكي از گلوله­هاي شليك شدة عراقي‌ها است كه بر روي سنگر خورده و خداوند با عنايت خود از انفجار آن جلوگیری کرده و جان آنان را حفظ كرده است. هيچ كس حتّي براي دريافت اينكـه چه نوع گلوله­اي است، شب از سنگر بيرون نـرفت، ولي صبح كه هـوا روشن شد معلوم شد گلولۀ  توپ بزرگی در كنار سنگر افتاده است كه در صورت انفجار آن، هيچ يك از افراد حاضر در سنگر كه  اكثراً فرماندهان نيروهاي اعزامي از شيراز و مسئولين بسيج و سپاه بوده­اند، جان سالم بدر نمي­بردند.»

 به هيجان آمدم. از شيراز تا خط با آن ها همراه بودم و شنيدن خبر واقع نشدۀ شهادت آن ها نيز برايم خيلي سخت بود. خود خبر نيز برايـم يك نوع شادي خاص (حالت بيم و اميد) داشت و تا مدّت هـا با ديدن آن ها نيز همين وضع تكرار مي­شد و چند بار نيز به لطف عنايت الهي نسبت به آن ها اشاره كردم.

مغرب، وضو، خمپاره و شهادت!

دو تن از بچّه­هاي سپاه شيراز وقتي مي­خواستند به جبهه بيايند، بنا به مسئوليّت اطّلاعات و عمليّاتي كه من داشتم به من مراجعه و درخواست كردند به آن ها اجازه داده شود به جبهه بروند. بدون شك و معطّلي برگۀ ايشان را امضاء كردم. اين دو برادر گرامي يكي محمّد محسني راد و ديگـري ابراهيم زاده بودند. نفـر دوّم را هيـچ وقت از خاطـر نمي برم كه تا امضاء را پاي برگة خود ديد، چهره­اش شكفت و چـون پرنده­اي سبك بار به پرواز در آمـد و فردا بـا نيروهاي شيرازي به آبادان اعزام شد.

با برادر محسني راد تا شكست حصره شدن حصر آبادان، رفت و آمدهاي زيادي داشتيم كه بعداً از آن گفته خواهد شد، امّا شهيد ابراهيم زاده را تنها يكي دو بار آن هم بسيار كوتاه و مختصر ديدم. دليل‌اش هم اين بود كه او در همان روزهايي كه من به آبادان رسيدم، بار سفر را بست و همراه عاشقان لقاء خدا به ديار ماوراء پر كشيد. ماجـراي شهادت ایشان نيز اين بود كه در نزديكي­هاي غروب براي گرفتن وضو به كنار منبع آب مي آيد و در حال گرفتن وضو، خمپاره­اي در كنارش بر زمين مي­خورد و تركش­هاي آن او را به شهادت مي­رساند.

در هر صورت اين بار تجربيّات گذشته نيز به كمك و ياري­ام آمده بود. تصميم گرفتم شب ها ديگر در هتل نمانم و از مغرب به خطوط مختلف بروم و در كارهايي كه رزمندگان در شب انجام مي­دهند، شركت كنم. بهترين كساني كه مي توانستم با آنان كاركنم، بچّه هاي شيراز بودند. يكي از دوستان شیرازی نيز در خط دائماً حضور داشت.

مسئوليّت او ادارۀ امور بهداري و رسيدگي اوّليّه به مجروحان بود. سنگر او بهترين جا براي حضور شبانه در خط بود. اين برادرگرامي مرتضي حق نگهدار بود كه با يكي از بچّه­هاي اهل رشت  در اين سنگر حضور داشتند.

به علّت گرماي تابستان آبادان، سنگر داراي دو قسمت بود؛ يك قسمت داراي سقف و در جلو درب ورودي آن يك سنگر رو باز كه حالت يك حياط را داشت. از سنگر سقف دار براي روزها و از سنگر بدون سقف، براي خوابيدن شبانه استفاده مي­شد. چهار پنج نفر شب ها درآن        مي­خوابيديم. يخداني هم بيرون سنگر و در كنار خاكريز بود و مواد مختلف غذايي در آن نگهداري مي­شد. محل اين سنگر نزديك سنگرهاي ايستگاه دوازده بود و يك خاكريـز يك كيلومتري هلالي  آن را به جادۀ آبادان  ماهشهر وصل مي­كرد. اين خاكريـز در هـر ده دوازده متر داراي سنگر بود و بچّه­هاي اعزامي از شيراز در آن ها حضور داشتند. هنگام آمدن مجدّد من به آبادان، ماه رمضان نيز آغاز شده بود و با توجّه به فصل گرما در اواخر تير ماه، بچّه هاي محلي آبادان بايد روزه نيز مي­رفتند. امّا ساير رزمندگان تكليفي نداشتند.

گرما كولاك مي كرد؛ به خصوص وقتي در حدود ساعت یازده صبح تا سه بعد از ظهر، لازم بود در بيابان ها رفت و آمد شود، بيش از حدّ رنج­آور بود. موتور سوارها معمولاً چفيۀ خود را خيس مي­كردند و دور سرخود مي­بستند و حركت مي­كردند و به دليل خشك شدن سريع آن، اين كار تنها مي­توانست آن ها را براي لحظاتي اندك از گرماي منطقه حفظ كند. هرگاه با بچّه­هاي آبادان مواجه مي­شديم، بر مقاومت و ايمان آن ها كه با زبان روزه در آن شرايط تلاش مي كنند، درود مي­فرستاديم. بعضي از بچّه­هاي اعزامي از اينكه مجبور بودند روزه نروند، بسيارناراحت بودند و بعضي از آن ها اگر چه بالاجبار روزه نبودند، امّا از جهت خورد و خوراك براي خـود وضعيّتي شبيه روزه درست كرده بودند و به حداقل آب و غذا در روزها اكتفا مي كردند.

روزها به خطوط مجدّداً سر مي زدم و جهت چاپ بولتن و در جريان گذاشتن مسئولين از اخبار خطوط، فعّاليّت مي­كردم.

حضور درسنگرها طاقت فرسا شده بود. شكل جديدي از سنگر كه در زمستان وجود نداشت، درست شده بود. سنگرهاي جديـد روي زمين و به صورتي كه بتواند هوا درآن جريان يابد و بادهاي گرم طاقت فرسا  موجـب خنكي نسبي آن را فراهم كند، ساخته شده بود و سقف آن با داشتن پنجره­هاي متعدّد از بدنه­اش فاصله داشت.

در منطقۀ فيّاضيّه، برادران اعزامي از نجف­آباد مستقر شده بودند. فرماندۀ آن ها برادر احمد كاظمي[3] بود. بارها به دلايل مختلف به سنگر ايشان رفتـم. از جديّت و مديريّت او خيلـي خوشم آمده بود. ظاهراً خط آرامي بود و صرفـاً به صورت دفاعي عمل مي كردند. دنبال اين بودند كه خاكريز ايستگاه دوازده را كه براي زدن آن دو لودرچي به شهـادت رسيدند، به فيّاضيّه وصل كنند تا فاصلۀ ما بين آن هـا كه باز و رها مانده بود، بسته شود. در ايستگاه دوازده بچّه­هاي بسيج و سپاه آبادان نيروها را جلو كشيده بودند و پشت خاكريز جديد مستقر كرده بودند.

در مقرّ بچّه­هاي شيراز يك طلبۀ تبريزي به‌ نام يونس عاقل نهند پيش­نماز بچّه­ها بود. اگر چه سن کمی داشت امّا انسان خيلي با تقوايي بود. او در امور جنگ خيلي جدّي بود. با حالتي خاص و معنويّتـي نمودار، نمـاز مي­خوانـد. بـا او سلام و عليكي داشتم. با برادر محسني راد خيلي رفيق بود و از طريق همين برادر با او آشنا شده بودم.

برادر جعفر اسدي[4] در خط حضور داشت. او را كم مي ديدم، امّا چند شب در سنگر خط مقدّم حضور داشت كه آنجا به دلايلي كه بعداً بيان مي­شود من هم حضور داشتم.

برادر مرتضي قرباني[5] نيز در خطوط حضور داشت. گاهي نيز برخوردهايي با او داشتم؛ بيشتر در رابطه  با گرفتن اخبار.

شهيد مهدي ظِل انوار را كه قبلاً با او آشنا شده بودم، هنوز آنجا بود. كلاً حضور بچّه­هاي شيراز و استان فارس در جبهۀ آبادان گسترده­تر از قبل شده بود و نقش اساسي­تري در آن داشتند.

 مهدي ظل انوار كه دانشجوي مهندسي شيمي بود، از فرماندهان برادران اعزامي از شيراز بود و در فتح تپّه­هاي مدن نيز نقش مهمّي داشت. يك بار نيز كه علاقۀ مرا به شهيد رضا مؤذّني و جريان تپّه­هاي مدن ديد، ماجراي آن را برايم شرح داد.

 او مي­گفت:« شهيد رضا مؤذّني كه تصميم گرفته بود تپّه­ها را فتح كند، با بچّه­هاي خميني شهر تصميم گرفتند كه طبق نقشه­اي كه ريخته بودند به عراقي‌ها حمله كنند و مقاومت آن ها را در هم بريزند. اين جريان عملي شد و درست در لحظاتي كه تپّه ها در حال فتح شدن بود، خود رضا مؤذّني به شهادت رسيد.»

 مهدي تعريف مي­كـرد: « براي تكميل كار او من همراه بچّه­هاي شيراز وارد عمل شديم و تپهّ­ها را به صورت كامل فتح كرديم. امّا با گرفته شدن تپّه­ها تازه تهاجم عراق آغاز شد و با تانك و نفربر از خطوط اصلي خود گذشته و به سوي ما حمله كردند و بر اثر مقاومت دليرانـۀ رزمندگان اسلام تعدادي از تانك‌هاي آن ها و نيز نفربرهايشان منهدم گرديد و نهايتاً مجبور به پذيرش شكست شدند و عقب نشيني كردند. در اين تهاجـم در حدود هشتاد و پنج نفر عراقي به اسارت در آمدند»

 به این صورت پس از چندين ماه گرة كور تپّه­هاي ديده باني مدن با شهادت رضا مؤذّني باز و زمينۀ تهاجم هاي بعدي به نيروهاي متجاوز بعثي گشوده شده بود.



1-شهيد آيت الله سيّد عبد الحسين دستغيب: ايشان از مفاخر روحانيّت و از مجتهدين به نام بود. سخنان معنوي ايشان در دوران نظام شاهنشاهي كه همة امكانات بسيج شده بود تا ملّت ايران را به فساد كشانده و آنان را از هويّت اسلامي خود تهي سازند، تأثيرات عظيمي را بر روي مردم فارس مي‌گذاشت و اين در حالي بود كه شيراز شاهد برگزاري جشنهاي دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهي و هرساله شاهد برگزاري جشن مبتذل هنر بود و همراه با برگزاري اين دو جشن موج فساد به سوي شهر شيراز و مردم آن سرازير شده بود. ايشان با آغاز نهضت امام خميني وارد مبارزات شده و تا پيروزي انقلاب بارها دستگير و تبعيد شدند. ايشان رهبري مبارزات مردم فارس را به عهده داشتند و پس از پيروزي انقلاب به نمايندگي مردم فارس در مجلس خبرگان انتخاب و در تدوين و تصويب قانون اساسي بخصوص اصل ولايت فقيه آن نقش به سزايي داشتند. ايشان به درخواست مردم شيراز و فرمان امام به امامت جمعة‌ شيراز منصوب شدند.  با شروع تجاوز رژيم بعثي عراق به ايران ايشان نقش بزرگي در بسيج مردم فارس بازي نمودند و نهايتاً در بيستم آذر 1360 در حالي كه از منزل خود كه در يكي از محلات قديمي شيراز واقع بود با عمليات انتحاري منافقين همراه با ده تن از پاسداران محافظ و همراهان و در حالي كه جسم ايشان پاره پاره شده بود، به شهادت رسيدند. امام در پيامي به مناسبت شهادت ايشان فرمودند:

امروز روز جمعه و نماز و عبادت، دست جنايتكار آمريكائيان يك شخصيّت ارزشمند كه مربّي بزرگ و عالمي عامل كه گناهش فقط تعهد به اسلام بود، از دست ملّت ايران و اهالي محترم فارس گرفت و حوزه‌هاي علميّه و اهالي ايران را به سوگ نشاند.

 حضرت حجّت الاسلام و المسلمين شهيد حاج سيّد عبدالحسين دستغيب را كه معلّم اخلاق و مهذَّب نفوس و متعهد به اسلام و جمهوري اسلامي بود، با جمعي از همراهانشان به شهادت رساندند و خدمت خود را به ابرقدرت و ابرجنايتكار زمان ايفا كردند به گمان آنكه به ملّت رزمندة ايران آسيب رسانند و آنان را در راه هدف به سستي بكشند.( صحيفة نور، جلد 15 ص 252. )

1- ايشان از رزمندگان گرانقدري بودند كه پس از هشت سال شركت در دفاع مقدّس به لبنان رفتند و نقش بزرگي در پيروزي رزمندگان حزب اللّه و بيرون كردن اسرائيل از جنوب لبنان بازي نمودند. ايشان نهايتاً به دست منافقين به شهادت رسيدند.

1- ايشان در دران دفاع مقدّس فرمانده لشكر نجف اشرف بودند و بعداً به فرماندهي نيروي هواي و سپس نيروي زميني سپاه برگزيده شدند و نهايتاً همراه تعدادي از فرماندهان سپاه در سانحة سقوط هواپيما در آذربايجان غربي به شهادت رسيدند.

2 –  ايشان در سال هاي بعد فرماندة لشكر المهدي فارس شدند.

1- ايشان بعداً فرمانده لشكر سيّدالشهدا مازندران شدند.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *