مطالب تصادفی
Home / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت هفتم

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت هفتم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

هر ذرّۀ كوچك آن، تمام خانه را روشن مي كرد!

در شيراز چند روز ماندم. از پوكه­ها و مقداري مواد خمپارۀ منوّر كه همراهم بود، قبلاً صحبت كردم. يك شب مواد خمپارۀ منوّر را در آوردم. مي­خواستم آن را به آتش نزديك كنم كه ببينم چگونه مي سوزد. آن را به بخاري ديواري نزديك كردم، امّا ناگهان به ذهنم رسيد كه ممكن است خطرناك باشد. آن را برگرداندم و فقط قطعۀ بسيار كوچكي از آن را داخل آتش انداختم. با نور و حرارت زياد شروع به سوختن كرد. وحشت  تمام وجودم را پر كرد. زيرا همۀ اهالي خانه در اطراف بخاري ديواري جمع بودند و اگر همۀ مواد در بار اوّل به بخاري و شعلة آن رسيده  بود، همگي در شعله هاي آتش مي سوختند و بعيد بود كسي جان سالم بدر ببرد. آن را تكّه تكّه كردم[1]  و در يك طشت آهني ذرّه ذرّۀ ‌آن را سوزاندم كه هر ذرّۀ كوچك آن تمام خانه را روشن مي­كرد! به خير گذشت. رعايت دستورات محيط نظامي از ضروري ترين كارهاست و من با آن شيطنت آن را سوار هلي­كوپتر هم كرده بودم! در هر صورت خدا بخير گذراند. هنوز از يادآوري صحنۀ آن شب و وحشتي كه سرا پاي مرا فرا گرفت، حال وحشتي به من دست مي­دهد و خدا را شكر مي­كنم كه از آن اتّفاق ناگوار كه با آن فاصلۀ بسيار كمي داشتم، جلوگيري كرد.

در همين سفر بود كه خبر ناگواري به گوشم رسيد. عباس ذاكر حسين كه قبلاً ذكر خير او به ميان آمد، به شهادت رسيده بود. او در آبادان با توجّه به ركود حاكم بر جبهه نتوانست دوام بياورد و به منطقۀ شوش كه آن روزها، عراقي‌ها در نزديكي آن حضور داشتند، اعزام شده بود. عباس روحيّۀ بي­باكي داشت و به راحتي با هر خطري مواجه مي­شد. سن او درحدود بيست و دو سال بود. نحوۀ شهادتش نيز به اين صورت بوده كه براي شناسايي مواضع عراقي‌ها با يكي از رزمندگان ديگر با موتور به سمت عراقي‌ها مي­روند. عراقي‌ها آن ها را ديده و به سويشان گلولۀ خمپاره پرتاب مي­كنند. يكي از آن ها درست جلوي موتور به زمين مي­خورد و هر دو پاي او خرد مي كند و به همين دليل نمي تواند خود را نجات دهد و بر اثر خونريزي همراه رزمندۀ ديگر به شهادت مي­رسد. در تشييع جنازۀ او شركت كردم مرحوم شهید حاج شیرعلی سلطانی كه مقبرۀ او اینک در خیابان هنگ شیراز زیارتگاه مردم این شهر است، در سپاه شیراز بر بالای سر جسد او نوحه خواند. با چند تن از دوستان به خانوادۀ او سر زديم. جسدش به دليل ماندن در منطقه، ورم كرده بود و شكل اوّليه­اش را نداشت و هر دو پايش نيز به گوشت آويزان بود.

خيلي از شهدا در آن استحمام كرده اند !

پس از خداحافظي با آشنايان و دوستان عازم جبهه شدم. شهر براي من چيز جذّابي نداشت كه به آن دل بسته باشم. مانند هر بار كه به جبهه مي رفتم، توسط مادرم، از ميان يك نوار دراز پارچه­اي كه بر آن  آيت الكرسي نوشته شده بود، گذرانده شدم و از همه خداحافظي كردم و به سمت پل خيابان هجرت كه آن زمان ترمينال مسافربري شيراز در آنجا واقع بود، به راه افتادم. اكثر افرادي كه در اتوبوس بودند، رزمندگان بودند.

 صبح فردا به اهواز رسيديم. سريعاً به پايگاه منتظران شهادت رفتم و آن روز را نزد شهيد حسن باقري گذراندم. تعداد زيادي از رزمندگان اعزامي در آنجا بودند. صبح و ظهر و شب نماز جماعت بر پا مي­شد. شوق و ذوق حضور در جبهه­ها از انسآن هاي روزمرّه، انسآن هايي ساخته بود كه چون ملائک بر زمين قدم مي زدند و چه سبكبار و چه به ياد ماندني. از اينكه من به تنهايي به جبهه مي­روم و آن ها دسته جمعي، مقداري در خود احساس ناراحتي مي كردم. راستش حسرت و غبطه آن ها را مي­خوردم و در خود از عظمت روح آن ها احساس حقارت می­كردم. عصر هنگامـي كـه داشتـم قرآن مي­خواندم، ناگهان شهيد حسن باقري رو به من كرد و گفت: بلند شو! به اين حمّام برو  و اشاره به همان حمّام كوچك و نوراني كرد . گفت: خيلي از شهدا در آن استحمام كرده اند!

 از جملۀ او جا خوردم. بوي معنويّت خاصي مي­داد. تا وسايلم را از ساك در آوردم و آماده شدم، قطرات اشك در چشمانم پيچيد. با حالتي خاص به حمّام رفتم و آمدم. گويا به ملاقات شهدا رفته­ام. همه چيز برايم شكل و بوي تازه­اي داشت. شير حمّام، طشت آن، رختكن آن و همه چيز آن بوي شهادت و شهدا را مي داد!‍ بگذارم و بگذرم.

دل سريع به آنجايي كه بايد سفر مي كند !

فردا عازم ماهشهر و سپس بندر امام شدم. هلي كوپتر كه جور نشد و مجدّداً سفر دريايي، تنها راه بود و نهايتاً با لنج عازم آبادان شدم. تا فردا صبح روي لنج بودم. لحظات تنهايي را با قرآن و راديو و برنامه­هاي آن سر كردم. اين بار كسي هم همراهم نبود. اين تنهايي نيز گاهي عجب نعمتي است؛ آن هم در سفر جبهه! انسان سريعاً به آنجايي كه بايد سفر مي كند! ياد خدا و چقدر به خدا نزديك مي شود!

آیت الله جمی - محور مقاومت در آبادان

آیت الله جمی – محور مقاومت در آبادان

صبح بعد از اينكه از خواب بيدار شدم و نماز خواندم و صبحانۀ دريايي را كه بيسكويت و چاي تعارفي رزمندگان همراه بود، خوردم! آفتاب كاملاً در آمده بود و حال و حوصلۀ هيچ كاري را نداشتم. به ذهنم رسيد كه اسلحه را باز كنم و تميز كنم. چفيه را پهن كردم و قطعات آن را باز كردم و پس از تميز كردن و روغن زدن مجدّداً آن را بستم. گلنگدن عقب بود كه خشاب را روي اسلحه گذاشتم و دستم را بي­توجّه به سمت ماشه بردم كه آن را فشار بدهم و در اين صورت گلنگدن به جاي خود بر      مي گشت. تا آن زمان چنين چيزي برايم پيش نيامده بود و متوجّه نبودم كه در اين صورت اسلحه شليك خواهد كرد ! امّا مجدّداً و براي چندمين بار خداوند به خير گذراند! روبروي لولۀ تفنگ، مردي در كنار همسرش بر لبۀ لنج ايستاده و خم شده بـود و درست سينـه­اش مقابل اسلحه قرار داشت.

نمي دانم حسّي را كه در اين لحظات، در دوران جنگ داشتم و ناگهان از چنين اموري خودداري مي­كردم را چه بنامم. جز لطف الهي و عنايت او؟! بلافاصله خشاب را در آوردم و اسلحه را رو به آسمان گرفتم و ماشه را فشار دادم. گلنگدن رها شد. با وحشت به مرد كه بي­خيال داشت به پائين لنج نگاه مي كرد و به همسرش كه در كنارش ايستاده بود، نگاه و خدا را شكر مي­كردم كه اين بار نيز حادثه­اي پيش نيامده است. اسلحه را كنار گذاشتم و در عالم خيالات خود غرق شدم تا لنج در بندر چوئبده لنگر انداخت.

 پس از رسيدن به آبادان اوضاع را بررسي كردم و متوجّه شدم در چند روزگذشته اتفّاق مهمّي نيفتاده است. ركود جبهۀ آبادان به نهايت خود رسيده بود. شب اطراف هتل با توپ به سختي كوبيده شد، به صورتي كه با انفجار گلوله­ها، ساختمان هتل به لرزه درمي­آمد. مقداري از شب را به مطالعه و ترجمۀ قرآن گذراندم و اخبار رسيده از خطوط را جمع­بندي و براي فردا آماده گذاشتم تا جمله اي كه عبارت از حديث يا آيۀ قرآن باشد، براي بالاي بولتن انتخاب و فردا تايپ كنم. صبح پس از نرمش و خوردن صبحانه و تهيّۀ بولتن، موتور را برداشتم كه مجدّداً به خطوط سري بزنم. به پمپ بنزين رفتم. موتور را پر از بنزين كردم. به مسئول پمپ كه يك نوجوان پانزده و شانزده ساله به نام عباس بود، اشاره و سپس خداحافظي كردم.

راستي عباس عجب نوجوان خوبي است. پدر و مادرش جزء مهاجرين هستند و در تهران زندگي می­کنند امّا او جبهه را ترك نكرده و به كار دادن بنزين به رزمندگان مشغول است. از رزمندگان برگه واحدهایشان را مي­­گيرد و بنزين مي­دهد با او دوست شده­ام. از من هيچ برگه­اي نمي­خواست. مسئوليّت من را مي­دانست و مي­دانست كه بايد روزي يك بار حدود شش، هفت ليتر بنزين بزنم. خيلي خودماني بوديم. چند بار هم به او دستور دادند كه بايد از همه برگه بگيري، امّا از من  نمي­گرفت و براي همين، كار من خيلي راحت است. هر موقع و هر زمان كه نياز به بنزين پيدا كنم، مي­توانم بنزين بزنم. اگر بي موقع هم مي رفتم براي او كه در اتاق كنار پمپ بنزين حضور داشت. يك بوق مي­زدم و يك سلام و همين براي پر كردن باك بنزين کافی بود. سپس خداحافظي  مي­كردم و به دنبال مأموريّت خود مي­رفتم.

راستي ديروز وقتي به چوئبده رسيدم و از لنج پياده شدم، يك نوجوان سیزده سالۀ آباداني را كه در اطراف تپّه­هاي مَدَن با بچّه­هاي آبادان در خط مستقر بود، ديدم. بد نيست از او نيز يادي كنم. نامش به خاطرم نمانده است. امّا او را زياد ديده بودم. هر موقع با موتور به نزديك تپّه­هاي مدن مي­رسيدم، به آن ها كه تعدادشان كم بود، سري مي زدم. ده پانزده نفري بودند. اكثر آن ها نوجوان بودند. چند جوان حدود بیست ساله هم در ميان آن ها بود و يكي دو نفر هم مسن­تر. با اين نوجوان خيلي آشنا بودم و سلام و عليكي دوستانه داشتم. بارها با آن ها به انتهاي خاكريزشان رفتيم و با دوربين به تپّه­هاي مدن نگريستيم و بارها با كاليبر پنجاه به سمت  عراقي ها شليك كرديم و بارها و بارها با سلاح هاي اختراعي به سمت عراقي ها نارنجك تفنگي پرتاپ كرديم و از شادي اينكه سلاحي  ساخته­ايم و با سلاح ساخت خود توانسته­ايم روي تپّه­هاي مدن آتشي داشته باشيم. خوشحال شده بوديم.

تپه مدن - حضور چند تن از زنان قهرمان خبرنگار برای تهیه خبر و روحیه دادن به رزمندگان اسلام

تپه مدن – حضور چند تن از زنان قهرمان خبرنگار برای تهیه خبر و روحیه دادن به رزمندگان اسلام

امّا آن روز در « چوئبده» او را با مردي مسن ديدم و غمي سنگين را در چهره­اش يافتم. پس از سلام و عليك پرسيدم: « اين طرفا؟! كجا داري مي­روي؟» گفت: « پدرم به شدّت از حضور من در جبهه ناراحت است و مجبورم از جبهه بروم.» با ملاحظۀ پدرش كه در چند متري ما ايستاده و با ناراحتی داشت به ما مي­نگریست ديگر چيزي نگفتم و از او خداحافظي كردم و به سمت آبادان آمدم.

آن روز پس از سر زدن به جبهه و گرفتن اخبار به هتل بازگشتم. امّا عصر خبر عجيبي را از يكي از بچّه­ها شنيدم.

 او گفت: « امشب حمله است!»

 با تعجّب پرسيدم: « كجا؟ در كدام نقطه؟!»

 گفت: « تپّه­هاي مدن!»

 با شوخي و تمسخر گفتم: « من الان آنجا بودم! هيچ خبري نبود!»

 گفت: « نه! حمله است. رضا مؤذّني تصميم دارد امشب حمله كند.»

گفتم: « محال است، من الان پيش او بودم.»

 گفت: « در هر صورت بچّه­هاي آن ها مي­گويند.»

سريعاً پيش فرماندۀ سپاه آبادان رفتم و با ناراحتي از ايشان پرسيدم: « به ما نبايد خبر داده شود كجا حمله است؟!»

 گفت: « از چي صحبت مي كني؟ من اطّلاع ندارم.گفتم: چطور اطّلاع نداريد؟! امشب مگر در تپّه­هاي مدن حمله نيست؟»

 گفت: « نه! اصلاً قراري نبوده است.»

به مسئول عمليات سپاه آبادان رجوع كردم. او هم اطّلاعي نداشت. با خيال راحت برگشتم و به هتل رفتم. چند تن ديگر از بچّه ها نيز از حملۀ قريب الوقوع خبر دادند، امّا من به شوخي برگزار كردم.

خمپارة شصت در ميان سفره فرود آمد !

پنج شنبه بیست و یکم اسفند برادر محسن رضايي كه به تازگي از جانب امام به فرماندهي سپاه منصوب شده است، با برادر رحيم صفوي و يك نفر از سپاه آبادان براي بازديد از آبادان آمدند. روز جمعه همراه فرماندۀ سپاه آبادان و مسئول عمليات آن و برادران فوق الذّكر براي بازديد ازجبهه ها به ايستگاه هفت رفتيم و با برادران اين خط صحبت و از خطوط بازديد كرديم. رزمندگان با نشان دادن وضعيت عراقي‌ها و رفت و آمد ماشين‌هاي آن ها روي جاده هايشان كه با دوربين كاملاً قابل ديد بودند و بیان مشکلات نیروهای خودی و نبودن ساده ترين امكانات در اختيار بچّه­هاي سپاه، برای مقابله با آن ها از ايشان مي­خواستند كه جهت رفع مشكلات رزمندگان جبهۀ آبادان، اقدامات لازم صورت پذيرد.

هفتۀ قبل در تهران به دنبال سخنراني بني­صدر در روز سالمرگ مصدّق ماجرايي دردانشگاه تهران اتفّاق افتادكه به « ماجراي چهاردهم اسفند»[2] مشهور است. در پشت جبهه، حزب الله مورد حمله و تهاجم منافقين و طرفداران بني­صدر قرار گرفته بود كه منجر به شهادت تعدادي از آن ها شده بود. اين ماجرا اثر مهمّي در در روند جنگ و حضور مردم حزب­الله در آن داشت. حضرت امام، بني­صدر، شهيد بهشتي و شهيد رجايي را به جلسه­اي دعوت كردند و از آنان خواستند كه نظرات خود را كتباً به ايشان بدهند و دستور دادند كه تا پايان جنگ آنان در رابطه با مسايل اختلافي، حقّ صحبت كردن در جلسات علنی را ندارند. با توجّه به اينكه خطوط اين جبهه به شهر آبادان نزديك بود و بسياري از رزمندگان مي توانستند تلويزيون را تماشا كنند، فرداي صبح چهارده  اسفند همۀ رزمندگان از موضوع باخبر شده بودند و به همین دلیل سؤالات زیادی پیرامون این حادثه از فرماندة سپاه برادر محسن رضایی داشتند.

در هر صورت صبح روز جمعه بیست و دوم اسفند پس از بازديد از جبهه­هاي منطقۀ ايستگاه هفت با برادر محسن رضايي و همراهان در حال بازگشت بوديم و قرار بود ايشان در نماز جمعه سخنراني كنند. صداي شليك تيربار و درگيري از سمت منطقۀ ذوالفقاري به گوش مي­رسيد. ما دليل آن را نمي دانستيم امّا با توجّه به شايعاتي كه روزهاي قبل به گوشم رسيده بود، حدس زدم موضوع چيست. بله، بچّه ها با عراقي‌ها درگير شده­اند. به مسئول عمليّات سپاه آبادان اشاره كردم و گفتم : « به جاده كه رسيديم، به راننده اشاره كنيد كه بايستد، من كاري دارم، اگر توانستم خودم را مي رسانم.»

 سريعاً مقصود مرا فهميد.

 گفت: « مي­خواهي در درگيري شركت كني؟»

 به شوخي گفتم: « اگر لازم باشد!»

 به منطقۀ ذوالفقاري که رسيديم ماشين مي­خواست وارد جاده بشود. ايشان به راننده اشاره كرد كه توقّف كند. من در را باز كردم كه پائين بروم.

 برادر رضايي پرسيد: « كجا مي­رويد؟»

 گفتم: « ببينم چه خبر است، خواهم آمد.»

فرماندهان جنگ در جبهه آبادان

فرماندهان جنگ در جبهه آبادان

 ايشان سكوت كردند و من سريعاً به سمت تپّه­هاي مدن راه افتادم و آن ها به سمت پل به حركت در آمدند.

فاصلۀ يك كيلومتري را با پاي پياده آن هم با سرعت زياد طي كردم. وقتي به نزديكي منطقة استقرار نيروهاي اعزامي از خميني شهر رسيدم، از جاده خارج و به سمت خاكريزها به حركت در آمدم. از وجود چند آمبولانس در پشت خط يكّه خوردم. چند برانكارد داشت افرادي را به سمت آمبولانس مي­برد. به سمت آن ها رفتم. يك نوجوان آباداني عضو بسيج آبادان كه در تپّۀ مدن مستقر بود، دستش به شدّت آسيب ديده بود و مقداري از استخوان آن از بين رفته بود و خون به شدّت از محل اصابت تركش بيرون مي­زد. او روي برانكارد در حالي كه دست ديگرش را مشت كرده بود، فرياد مي­زد: « مرگ بر آمريكا!»

 از چند تن از بچّه­ها پرسيدم: «  اين ها چي شدند؟!»

 جواب داد: « پلاستيكي را پهن كرده بودند و مقداري نان و كمپوت در آن گذاشته بودند تا ناهار بخورند. هفت، هشت نفر بودند، يك خمپارۀ شصت درست در وسط سفره فرود آمد و همه را مجروح يا شهيد كرد.

 گفتم: « چه كساني شهيد شدند؟»

 وقتي نام آن ها را برد، پاهايم سست شد و نزديك بود از ناراحتي روي زمين بنشينم. نوجواني كه در چوئبده ديده بودم نيز نامش در ميان شهدا بود.

 پرسيدم: « او كه پدرش دنبالش آمد و او را با خود برد؟»

 گفتند: « نه ! در ميان راه فرار كرده و دوباره به جبهه آمده بود.»

 با خود گفتم: « او به سوي شهادت فرار كرد. براي او رفتن به شهر و ماندن در آنجا و پوسيدن در زندگي روزمره كم بود.»

 گفتم: « جسدش كو؟»

گفتند: « آمبولانس قبلي برد.»

از ميان سفرۀ ناهار گسترده بر خاك هاي گرم جبهۀ آبادان، مائدۀ آسماني تناول كردن، كار هر كسي نيست!

 از علّت درگيري سؤال كردم.

 گفتند: « صبح بچّه­ها عمليّات داشتند كه تپّه را آزاد سازند، امّا نتوانستند.»

 پرسيدم: « چه كساني؟!»

 گفتند: « بچّه­هاي خميني شهر!»

 با خود گفتم: « عجب! پس حقيقت داشت.؟!»

 عجب عملياتي است كه فرماندۀ سپاه و فرماندۀ عمليات از آن اطّلاع ندارند، امّا بچّه هاي عادي از آن اطّلاع دارند و خبرش از طريق آن ها به ما مي رسد!

 به سمت محل درگيري رفتم.

بچّه­ها سرگردان، مضطرب و ناراحت بودند.

 هر كس را مي­ديدم، ناراحتي تا عمق وجودش ريشه دوانده بود.

 يكي از بچّه ها منطقۀ ميان ما و تپّه­هاي مدن را نشان داد و گفت : نگاه كن! آنجا جسد بچّه­ها افتاده است.

 دقّت كردم.

 جسد يكي دو نفر از بچّه­ها ديده مي­شد.

 برادر رضا مؤذّني را مشاهده كردم.

 خسته و كوفته و مضطرب.

 پرسيدم: « كي حمله كرديد؟!»

 گفت: « نزديكي­هاي صبح.»

 پرسيدم: « چرا شب و در تاريكي كامل حمله نكرديد؟»

 گفت: « چون فاصله كم است، مي خواستم تا آنجا را گرفتيم، هوا روشن شده باشد و بتوانيم با ديد كامل روبروي عراقي‌ها بايستيم.»

 پرسيدم: « پس چرا برگشتيد؟ چه مشكلي پيش آمد؟»

 گفت: « ما از طريق خط بچّه­هاي آبادان تا نزديكي­هاي تپّه رفتيم، ولي هيچ عكس­العملي از عراقي‌ها مشاهده نشد. شب هاي قبل نيز گشتي فرستاده بوديم و آن ها عكس العملي نشان نداده بودند. امّا تا به سي چهل متري تپّه­ها رسيديم، تك تيراندازان آن ها شروع به زدن بچّه ها كردند.»

 پرسيدم: « برادر زراعت كار كجاست؟»

 گفت: « او مجروح شد و خودم رفتم و زير آتش او را عقب كشيدم.»

 پرسيدم: « چند نفر شهيد شده اند؟»

 گفت: « ده نفر.»

 با ناراحتي و تعجّب گفتم: « ده نفر؟! چه كساني بودند؟»

و ايشان شروع كرد به نام بردن تك تك آن ها، رشيدي، بي­سيم­چي.و… و محمّد حبيب اللهي.

گفتم همان كه مين جمع مي­كرد؟

 گفت: بله.

 فاجعۀ سنگيني بود.

 اشك در چشمش حلقه زده بود، ولي کاری بود که اتفّاق افتاده بود و پشیمانی فایده­ای نداشت.

رزمندگان اسلام در حال شلیک مینی کاتیوشا به سوی متجاوزین صدامی

رزمندگان اسلام در حال شلیک مینی کاتیوشا به سوی متجاوزین صدامی

صمد، خمپاره انداز آن ها بود. وقتي ديدمش به سختي از شهادت بچّه­ها ناراحت بود. اشك مي­ريخت و عذاب مي­كشيد و بي­تابي مي­كرد. برادر يكي از شهدا را ديدم که شدیداً گريه مي­كرد و اشك مي­ريخت. تا آن لحظه گرمي صحنه و رفت و آمدها از توجّه به مسائل عاطفي بازم داشته بود. با ديدن برادر شهيدی كه نامش به خاطرم نمانده، بغض در گلويم پيچيد و به خود لرزيدم. هيچ كاري از دستم برنمي­آمد. عملياتي بود كه انجام شده و با عدم موفقيّت روبرو شده بود و سربازان جنايت كار عراقي در پشت تپّه­ها در سنگرهاي خود نشسته و منطقه را از سوراخ هاي سنگر خود زير نظر داشتند. گرما بيداد مي­كرد. امّا بچّه ها، سرگردان از اين طرف به آن طرف مي­رفتند. گاهي به سوي عراقي‌ها تير مي انداختند. گاهي از پشت خاكريز سرك مي­كشيدند.

 تعداد افراد حاضر در محل درگيري چند برابر روز قبل بود كه دليل آن را قبلاً بيان كردم، ركود حاكم بر جبهه موجب خستگي رزمندگان بود و آن ها به دنبال اين بودند كه در هر جا و هر زمان سريعاً خود را برسانند و در درگيري با عراقي ها شركت كنند. البتّه تعداد زيادي از رزمندگان كه تحت فرمان به آبادان فرستاده شده بودند از اين موضوع نيز محروم بودند و بيشتر رزمندگاني كه اهل آبادان بودند و رزمندگاني كه به واحدهاي غير متشكّل مثل بهداري و جهاد و… اعزام شده بودند از چنين موقعيّتي برخوردار بودند. خود اين افراد حضورشان مشكل زا بود و احتمال داشت كه با شليك خمپاره يا توپخانۀ عراقي­ها تلفاتي به آن ها وارد شود. تعدادي از اين رزمندگان نيز كم سن بودند و مثلاً به جاي شليك ده گلولۀ لازم، ده­ها برابر آن را شليك مي­كردند و مهمّات را هدر مي­دادند.

دستم را روي ماشه گذاشتم و فشار دادم امّا فقط يك گلوله شليك شد!

آنجا ماندم و قصدم اين بود كه عصر برگردم ، ولي با توجّه به اينكه عراقي‌ها بعد از به شهادت رساندن رزمندگان، مجدّداً در سكوت روزهاي قبل خود فرو رفته بودند و شليك گلوله­هاي فراوان نيز آن ها را به    عكس العمل وادار نكرد، آهسته آهسته هيجان فروكش كرد و خط خلوت شد و عصرهنگام ديگر كسي در آنجا به جز خود بچّه هاي خط، حضور نداشتند. احساس كردم كه لازم است شب در آن خط بمانم، زيرا ممكن بود عراقي‌ها دست به حمله بزنند و در آن صورت با توجّه به مسائل شب و روز گذشته و خستگي بچّه ها خطراتي متوجّه خط و خود آن ها می­شد. متأسّفانه به جز سلاح هاي انفرادي تنها يك تيربار كاليبر پنجاه در خط وجود داشت كه با آن نارنجك تفنگي اختراعی نيز پرتاب مي­شد. هوا تاريك شد و كم­كم با نزدیک شدن ساعت نه شب بچّه­هاي آباداني يكي يكي در سنگرها به خواب رفتند. امّا بچّه­هاي خميني شهر از آن فرصت استفاده كردند و  سينه خيز به سمت جسدها رفتند و شهدا را با تلاش و فداكاري خود به عقب منتقل كردند. آنگاه سكوتي كه فقط گاه گاهي صداي انفجار منوّرها همراه با صداي كُپ­كُپ­كُپِ سقوط بدنة آن ها، آن را درهم مي­شكست و تاريكي­یي كه گاه گاهي نور خمپاره­ها لحظاتي آن را عقب مي­راند، برهمه جا مستولي شد. وجدانم قبول نمي­كرد بروم و بخوابم. در سنگر تيربار نشستم. يك دوربين ديد در شب هم بچّه­ها داشتند كه آن‌ را از آن ها گرفتم و با دقّت تپّه­ها و اطراف آن را زير نظر گرفتم. يكي دو تا از بچّه­ها هم با سلاح هاي خود در سنگرهاي اطراف نشسته بودند و هر از مدّتي دوربين را مي­گرفتند و آن ها هم به دشت و تپّه­هاي آن نگاه     مي­كردند. ناگهان يكي از بچّه ها با سرعت به طرف من آمد و گفت: نگاه! سربازهاي عراقي دارند از تپّۀ سمت چپ به تپّۀ سمت راست مي­روند. با دقّت به صفحۀ برفكي دوربين نگاه كردم. فقط تپّه ها مشاهده مي­شد.

 گفتم: « كسي كه نيست!»

 گفت: « امّا من ديدم ! داشت مي دويد!»

 با دقّت بيشتري نگاه كردم. امّا كسي نبود، دوباره با دقّت بيشتري به همة نقاط تپّه نگاه كردم. ناگهان از تپّۀ سمت چپ دو سرباز عراقي به حالت دويدن به طرف تپّۀ سمت راست به حركت در آمدند.

 گفتم: « ديدم! ديدم!»

 سريعاً دوربين را زمين گذاشتم و ضامن تيربار را كنار زدم و آن را آماده كردم و به سمت منطقه­اي كه سربازهاي عراقي را در آنجا دیده بودم، نشانه رفتم و دستم را روي ماشه گذاشته و فشار دادم، امّا فقط يك گلوله شليك شد! تازه متوجّه شدم اين همه وقت كه من پشت تيربار بوده­ام، تيربار خراب بوده است. متأسّفانه شليك­هاي صبح، كار خود را كرده و تيربار گير كرده بود، امّا آن موقع شب، زمان درست كردن تيربار نبود. حالا چكار بايد مي كردم ! اگر حمله شد چي؟! بايد كاري مي­كردم كه عراقي‌ها متوجّه نشوند. مي­دانستم وقتي اسلحه گير مي كند، با آن       مي شود تك تك با يك روش ساده شليك كرد. اين را از گیرکردن اسلحۀ ژ- سه به خاطرم آمد. يعني براي هر شليك، يك گلوله در اسلحه بگذارم و گلنگدن را بكشم و سپس شليك كنم ! امّا خوشبختانه به اين كار نيازي نبود، چون اسلحه كاليبر پنجاه با شليك، يك گلوله خود به خود مسلّح  مي شد و فقط بايد ماشه را فشار مي­دادم. هر از چند دقيقه يك گلوله به سمت عراقي‌ها شليك مي­کردم كه آن ها از حضور يك كاليبر پنجاه در خط مطّلع باشند. در هر صورت آن شب به خير گذشت. صبح پس از يك استراحت مختصر، سريعاً سوار موتور شدم و به هتل آبادان رفتم.

 بچّه ها بسيار نگران بودند و با ديدن من شروع به اعتراض و سؤال كردند: « كجا بودي؟! نگران شديم ! »

 گفتم: نگراني نداشت، جبهه بودم.

گفتند: « ديشب تصوير تو در اخبار پخش شد، كنار مجروحين بودي و برادران بسيار نگران شدند»

 برادر محسن رضايي وقتي مرا ديد، ابراز ناراحتي كرد: « شما مگر اطّلاعات و عمليات نيستي؟! پس آنجا چه كار مي كردي؟! هر كس بايد ياد بگيرد كه وظايف خود را انجام دهد!»

به هر صورت جريان تپّه هاي مدن به اين صورت اتفّاق افتاد و با شكست بچّه ها به پايان رسيد. مسئولين سپاه به شدّت اعتراض داشتند كه به چه دلیل بايد عملياتي اتفّاق بيفتد و آن ها از آن مطّلع نباشند. جلسه­اي براي بررسي حملۀ فوق تشكيل شد و از فرماندۀ نيروهاي اعزامي از خميني شهر، رضا مؤذّني توضيح خواسته شد.

ايشان مي­گفت: ما همۀ جوانب را در نظر داشتيم، شب هاي قبل گشتي فرستاده و خوب بررسي كرده بوديم، امّا آن ها به ما كلك زدند. او اعتراض مي­كرد: « چرا مسئولين جبهه، خودشان به خطوط نمي­آيند تا از نزديك با مسائل آشنا باشند.»

 به هر صورت هر كدام مسايلي داشتند كه بيان كردند.

فرماندۀ سپاه آبادان گفت: « اگر به ما اطّلاع مي داديد، ما به شما كمك مي­كرديم. امكانات در اختيارتان مي­گذاشتيم.»

 و او پاسخ داد: « نه! ما گفتيم خودمان عمل كنيم تا همه بيدار شوند.»

 و او جواب داد: « امّا در عمل جز كشته شدن بچّه­ها چه نتيجه­اي داشت؟!»

 شهيد مؤذّني نتوانست تحّمل كند.

 به تلخي و مظلوميّت اشك از چشمان سبز رنگش جاري شد و با هِق هِق شروع به گريه كرد.

اشك ها و گريه­اش جواب همه چيز را داد و جلسه را به پايان رساند.

ساعتي بعد با او به سمت بيمارستان آبادان به راه افتاديم تا از مجروحين عيادت كنيم.

برادر زراعت كار روي تختي خوابيده بود، گلوله، سينه­اش را سوراخ كرده بود، امّا به جاي حسّاس بدنش نخورده بود. آثار غم در صورتش نمايان بود. شهادت بچّه ها او را آزار مي داد و از اينكه مجبور بود جبهه را آن ‌هم در چنين موقعيّتي، ترك كند، به شدّت ناراحت بود. وضعش چندان مناسب نبود كه با او  بیشتر صحبت كنیم. با مختصر احوالپرسي و صحبت، عيادت را تمام و از او خداحافظي كرديم و بيرون آمديم و اين آخرين ديدار من و او بود و اگر چه از احوال او هميشه جويا بودم و بچّه هاي خميني شهر از وضعيّت او و بهبودي­اش برايم سخن گفتند، امّا هرگز او را نديدم و از سرنوشت او در سال هاي بعد نيز مطّلع نشدم.

بعد از اين عمليات جبهه هاي آبادان در يك ركود طولاني فرو رفت و جز يك روزمرّگي و رد و بدل شدن تير و خمپاره و حوادثي از اين قبيل در آن حادثه اي به چشم نمي خورد. متأسّفانه اين عمليات كه يك نوع سرپيچي از فرماندهي عمليات‌هاي كلاسيك گذشته كه آن ها نيز جز شكست چيزي به دنبال نداشت، بود، خود نيز با شكست روبرو شد، امّا شهيد مؤذّني قسم خورد كه شكست گذشته را جبران و بهاي آن را با فتح تپّه­هاي مدن پرداخت كند.

شهید رجایی. همان کتی که در جبهه آبادان هم بر تن داشت!

شهید رجایی. همان کتی که در جبهه آبادان هم بر تن داشت!

كت و شلوار او از كت و شلوار يك معلّم به كت و شلوار يك نخست وزير تغيير نيافته بود !

ايّام عيد نزديك مي­شد. ركود حاكم بر جبهه، رزمندگان را كلافه كرده بود. بني­صدر به دنبال بهره برداري سياسي از هر حمله­اي بود و جز با اطمينان از بهره­مندي از آن، هيچ كاري انجام نمي­داد. شهيد محمّد علي رجايي نخست وزير در روزهاي اوّل سال شصت و ايّام عيد همراه وزيران خود به جبهه ها سفر كرد و به آبادان نيز سر زد.

 حضور نخست وزير حزب الّلهي در روز جمعۀ اوّل اين سال در آبادان ولوله­اي در ميان رزمندگان به پا كرد. تنها كساني كه آن روزها حضور داشتند، مي توانند عشق رزمندگان به شهيد رجايي را درك كنند.

شهيد رجايي در نماز جمعه در تاريخ هفتم فروردین سال شصت شركت كرد و براي رزمندگان سخن گفت. سپس به هتل آبادان آمد و در سالن ورودي ساختمان هتل براي رزمندگان صحبت كرد. من پشت سر ايشان ايستاده بودم. اندام لاغر و كوچك ايشان و كت و شلوار نخست وزير ايران كه هنوز از كت و شلوار يك معلّم به كت و شلوار يك نخست وزير تغيير نيافته بود و چهرۀ خسته و شكستۀ ايشان كه نشان پركاري بود، برايم آموزنده بود و تواضع و احترام انسان را در برابر او برمي انگيخت.

شهید رجایی! نخست وزیر ساده زیست و افسانهای! اسطوره مردمی بودن

شهید رجایی! نخست وزیر ساده زیست و افسانهای! اسطوره مردمی بودن

رزمندگان مثل پروانه دور ايشان حلقه زده بودند و او را اين طرف و آن طرف مي بردند. پس از دقايقي ايشان مشغول صحبت شد و نكاتي را اشاره كرد كه اهمّ آن اين بود كه چون مقلِّد امام هستم، در مورد مسائل سیاسی و وقایع سخن نمي­گويم و فقط در مورد جنگ مي­گويم و به اين موضوع اشاره كرد كه ضد انقلابيّون در كردستان بر روي سپاه دست گذاشته­اند و مي­خواهند سپاه از آنجا بيرون برود و اين نشان دهندۀ ترس آن ها از سپاه است، چون سپاه اهل فكر و انديشه است. سپس نصيحت كردند كه تا مي­توانيد به جاي خواندن چيزهاي ديگر، فقط قرآن بخوانيد و آيات آن را نيز حفظ كنيد. در پايان بچّه­ها شعار: « درود بر رجايي» و « درود بر مقلِّد خميني» دادند و آنقدر بر صورت ايشان بوسه زدند كه اشك در چشمانش پيچيد. رزمندگان مثل يك پركاه او را به اين طرف و آن طرف مي بردند. وزرا و استاندار خوزستان نيز همراهش بودند. سادگي و تواضع او و همراهانش رزمندگان را بي­قرار ساخته بود. ناهار را هم همراه رزمندگان صرف كردند و پس از مصاحبه­اي با صدا و سيما كرد ، خدا حافظي كردند و رفتند.

يكي از بچّه­ها مي­گفت: « در هيچ جاي دنيا سابقه ندارد مسئولين اين قدر به مردم نزديك باشند» و اشاره كرد به چند وزير و استاندار كه لباس بسيار عادي و ساده بر تن داشتند و با هم به صحبت ايستاده بودند و گفت: « اين استاندارش! و آن يكي هم وزيرش!»

آقاي رفسنجاني هم از آبادان ديدن كرد، خيلي سريع و بدون اطّلاع. ايشان را در يكي از خيابان هاي خلوت نزديك هتل ديدم كه در ماشيني عبور مي كردند.


[1] – مواد يك خمپارة هشتاد در حدود نيم كيلو وزن دارد.

1-ماجراي 14 اسفند 59:‌ در اين روز كه مصادف با سال‌ مرگ دكتر محمّد مصدّق بود و در اين سال مصادف با ايّام محرّم نيز بود، جلسه‌اي در زمين چمن دانشگاه تهران برگزار شد و تمامي توان گروه هاي ضدّ انقلاب بخصوص منافقين سازماندهي شد و تحت فرماندهي رئيس جمهور ابوالحسن بني صدر كه فرماندهي كلّ قوا را نيز به عهده داشت براساس توطئه‌اي از پيش طراحي شده تهاجمي سخت را به رهبران انقلاب آغاز نمودند. سخنراني بني‌صدر در زمين چمن دانشگاه ك ه با كفو سوت آن هم در ايّام محرّم همراه بود، نهايتاً به درگيري منتهي و افراد حزب الهي موجود در محوطة دانشگاه مورد تهاجم واقع ‌گرديدند. اين جريان در حالي اتّفاق افتاد كه رزمندگان در جبهه در برابر متجاوزين بعثي مظلومانه ايستادگي مي‌نمودند و فرماندة كلّ قوا در فكر بازي ها و درگيري هاي سياسي و فتح سنگر به سنگر قدرت و سرنگوني انقلاب اسلامي و سست نمودن ارادة مردم كشور براي تداوم دفاع مقدّس، چنين غائله‌هايي را به كمك تمامي گروه هاي ضد انقلاب به پا مي‌نمود.

About سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>