تیتر خبرها
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت چهارم

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت چهارم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست
سید محمد هاشم پوریزدانپرست

نماز جمعه ، بزرگترين مسأله ما جنگ نيست

پس از استراحتی مختصر طبق روال هر هفته، عازم نماز جمعه شديم. نماز جمعه معمولاً در مسجدي در نزديكي  استاديوم ورزشي آبادان برگزار مي شد و گاهي هم در زير زمينيِ بزرگي در منطقۀ احمدآباد و يا در هتل پرشين محل استقرار بچّه­هـاي خرمشهر. امام جمعۀ آبادان حجّت الاسلام جمي بود. نماز جمعه كه قريب به اتّفاق شركت كنندگان آن رزمندگان بودند، با شكوه خاصي برگزار مي شد و تأثير به سزايي در حفظ روحيّۀ رزمندگان داشت. گاهي توپخانۀ عراق نيز در همان لحظات بر پايي نماز، شروع به آتش باري مي­كرد، امّا آرامش كامل بر رزمندگان حاكم بود و خطيب جمعه نيز با معنويّت و شجاعت و توكّل خاصي نماز را برگزار مي­كرد و خطبه­ها را  ادامه مي­داد. در كنار درِ ورودي مسجد معمولاً كتاب هم به فروش مي­رسيد و اين در آبادان كه تقريباً در محاصره به سر مي­برد، مغتنم بود. ما معمولاً روزهاي جمعه كتاب هاي مورد نياز خود را خريداري مي­کرديم.

 آن روز پس از بازگشت از نماز جمعه، يكي از برادران اعزامي از خميني شهـر به نام زراعت كار به دنبالم آمد و بيان داشت: « جهت شناسايي مي­خواهيم جلو برويم و همان طور كه قول دادم، به دنبالت آمدم.»

 قرار شد براي انجام كاري به شهر برود و سريع برگردد، ولي تا ساعت دو و نيم و سه طول كشيد و مـن كه در انتظار او بـودم، پس از ناهـار مشغـول گوش دادن به اخبار آن روز شدم. گوشه­اي از بيانات حجّت الاسلام خامنه­اي كه  امام جمعۀ تهران بودند، دراخبار گذاشته شد.

جمله­اي كه از ايشان يادداشت كرده­ام اين بود: » وقتي من در فكر اين هستم كه امام رهنمودي دربارة جنگ بدهند امّا ايشان سخن از تزكيه مي­گويند، من مي­فهمم بزرگترين مسأله، جنگ نيست، بلكه مسألۀ تزكيه است.

استقرار در گودال !

ساعت دو و نیم به سمت جبهۀ ذوالفقاري حركت كرديم.

 با بچّه­هاي خميني شهر خيلي آشنا شده بودم.

 بچّه­هاي گرمي بودند.

 بسياري از آن ها از من دعوت كردند كه به سنگر آن ها بروم. ولي مجبور شدم به سنگر برادر زراعت كار بروم.

 فرماندۀ بچّه هاي اعزامي از خميني شهر شهيد رضا مؤذّني بود. او عضو شوراي فرماندهي سپاه آن شهر بود.

 مجموعاً گروهي منظّم و تشكيلاتي بودند. روزنامه­ها با يكي دو روز تأخير به دست­شان مي­رسيد. از اوضاع شهرها تقريباً با خبر بودند. حتّي نشريات گروهك­ها را تهيّه مي­كردند تا در جريان فعّاليّت آن ها باشند.

 سنگرهايشان اگر چه يك گودال بود، امّا آن را به صورتي درست كرده بودند كه با توجّه به سقف پلاستيكي آن در درونش، در اجاق كوچكي كه ساخته بودنـد، آتش روشن مي­كردند و چاي دم مي­كردند و با دودكش ساخته شده در ديوار سنگر، دود را به بيرون هدايت مي­كردند.

من بيشتر از همه با « شهيد مؤذّني» و « برادر زراعت كار» آشنا بودم. شهيد مؤذّني كمتر وقت را به بطالت مي گذراند و معمولاً وقت بيكاري را هم با بعضي از بچّه هاي خميني شهر به خواندن نهج البلاغه يا كتاب هاي ديگر مي گذراند. با توجّه به روحيه اي كه داشتم با آن هـا زود دوست شدم و در خيلي از كارهايشان با آن ها بودم.

بـا توجّه بـه مشكل تهيّۀ آب، يك چاه نيز حفر كرده بودند و با توجّه به وضعيّت جغرافيايي آن منطقه، در دو، سه متري به آب رسيـده بودند، ولي آب آن شور بود و تنها براي شستن ظروف و كارهايي از اين قبيل از آن استفاده مي­كردند.

يك ماشين كانال كن غنيمتي عراقي ساخت روسيه از طريق جهاد فارس به دست آن ها افتاده بود و توانسته بودند در جلوي خطوط خود مقداري كانال به ارتفاع یک متر بزنند و از آن طريق توانسته بودند با حفاظت لودر، در پانصد متري جلوي خود نيز چند خاكريز، البتّه با مقداري فاصله با يكديگر، بزنند.

فرماندهان جنگ در جبهه آبادان
فرماندهان جنگ در جبهه آبادان

آن روز براي شناسايي به جلو رفتيم و اين در حالي بود كه هنوز چند ساعت به غروب خورشيد مانده بود. من از اوضاع منطقه، شناخت درستي نداشتم. فقط همراه آن ها به راه افتادم. هنوز چند صد متر جلو نرفته بوديم كه خمپاره باران عراقي‌ها به سمت ما شروع شد، ولي با توجّه به فصل زمستان كه باران موجب شده بود منطقه به صورت يك شُلزار بزرگ درآيد، خمپاره هايي كه در فاصلة چند متري ما به زمين مي­خوردند، فقط شل و گل را به هوا پرتاب مي­كردند و سپس به ‌صورت باران بر سر و روي ما فرو مي­ريختند، امّا از اصابت تركش خبري نبود. معلوم بود دقيقاً گراي منطقه را دارند و از فاصلۀ باز ميان خاكريزها بـر روي ما ديد كافي دارند. با سرعت بيشتري به سمت خاكريزهاي احداثي در جلو دويديم و در پشت آن ها از ديد عراقي‌ها پنهان شديم و سپس با دوربين بـه بررسي خطوط عراقي‌ها پرداختيم. بعد از كسب اطّلاعات از دوستان مستقر درآنجا، قرار شد به سنگـر خمپاره كه در نزديكي خاكريز و دريك گودال دو در دو متـر مستقر بود، برويم.

كمبود امكانات موجب شده بود بچّه­ها به كارهاي عجيبي دست بزنند. كارهايي كه از جهت نظامي بدترين كار ممكن بود. امّا روحيۀ بالاي آن ها توجيه گر انجام آن بود. به طور مثال جهت شليك بهتر و دقيق­تر و كمك به برد خمپارۀ شصت آن را از خطوط اصلي خود جلوتر برده بودنـد! هنوز به گودال اين خمپاره نرسيده بوديم كه خمپاره باران ما توسط عراقي ها آغاز شد. معلوم شد عراقي‌ها كاملاً بر روي ما و محل استقرار خمپاره، ديد داشته و در انتظار مـا بوده­اند تا ما را خمپـاره باران كنند. بچّه­هاي مستقر در گودال نيز شروع به زدن خمپاره كردند. بچّه هاي همراه ما كه پناهي نداشتنـد، به درون گودال ريختنـد و يكي دو نفر از جمله من به اجبار در بالاي گودال دراز كشيديم. محل اصابت گلولۀ خمپاره­ها نزديك و نزديك­تر مي­شد و به دليلي كه اشاره كردم گِل ها و شُل­ها را ده­ها متر به هوا    مي­پاشيدند و سپس گِل ها و شُل ها و ريزه­هاي تركش‌ چون باران بر سرِ ما فرو مي ريخت و گاهي روي كلاه خودِ بچّه­ها طبل مي­نواخت. يكي از خمپاره­هاي شليك شده آنقدر نزديك بود كه من با چشم خود برخورد آن را بـا زمين مشاهده كردم.

 در اين ميان يكي از بچّه­ها رو به همه داد زد: « بچّه­ها ! به سمت خاكريز بدويد.»

 هدفش اين بود كه عراقي‌ها فكـر كننـد سنگر از رزمندگان  خالی شده تا به سمت آن شلیک نکنند. او در حالي كه بي­سيم بزرگش را در دست گرفته بود، دست مرا نیز گرفت و با جثّۀ درشتش به سمت خاكريز شروع به دویدن کرد و بقیّه نيز با سرعت و در مقابل چشم عراقي‌ها به دنبال ما شروع به دویدن کردند تا به خاكريز رسيديم. حیلۀ او اتّفاقاً کارگر افتاد و كم­كم آتش عراقي‌ها خاموش شد و ما پس از توقّف كوتاهـي در پشت خاكريز، تصميم گرفتيم به عقب برگرديم.

با شروع برگشت ما، عراقي‌ها اين بار آماده­تر از قبل، آتش سنگيني را تهيّه ديده بودند. خمپاره­ها اطراف ما به زمين مي­خورد و  تـركش­هاي آن از اطراف ما و گلوله­هاي تيربار كاليبر پنجاه زوزه كشان از بالاي سرمان رد مي­شدند.

 گلولۀهاي خمپاره آنقدر نزديك ما مي­خورد كه من با صداي بلند فرياد كشيدم: « بچّه­ها پناه بگيريد!»

 يكي از بچّه ها فرياد زد: « متفرّق بشويد!»

 من هم همزمان با فريـاد كشيدن به سمت يك گودال نهر مانند كـه در آن منطقه وجود داشت و عمق و گودي آن حدود سی سانت بود، شيرجه رفتم. هنوز درون آن كاملاً دراز نكشيده بودم كه خمپاره­اي در دو، سه متري، به زمين اصابت كرد و تركش­هاي آن زوزه كشان از بالاي سرم گذشت. لحظاتي را به همان حال گذراندم و با حركت سريع  بچّه­ها، من نيز شروع به دويدن كردم. خسته و نفس نفس زنان به سنگرها رسيديم. سنگرهايي با سقف پلاستيك! با خود گفتم: از وسط بيابان محفوظ­تر نيست! امّا در هر صورت نام آن سنگر است.

 وارد سنگر شهيد مؤذّني شدم.

 بچّه­هاي مستقر در خط نيز كه متوجّه گلوله و خمپاره باران ما توسط عراقي‌ها شده بودند، تـا رسيدن مـا به سنگرها داد و فرياد بسياري راه انداخته بودند و به خیال خودشان برای نجات ما تلاش می­کردند، در هر صورت به خيرگذشت. هيچ كس آسيب نديده بود. شناسايي روزانه ! به پايان رسيده بود.

با توجّه به مشكل تنفسي كه از دوران نوجواني داشتم، به شدّت نفس نفس مي زدم. مسافت زيادي را دويده بودم آن هم با افت و خيز فراوان! و این موجب شده بود توجّه تعدادی از بچّه به سوی من جلب شود و همین باعث شد که از این حالت خود شدیداً شرمنده شوم.

چيزي كه خيلي تعجّب مرا برانگيخت اين بود كه چند تن از بچّه­ها اصلاً احتياط نمي كردند و مانند من هم آنقدر شيرجه و افت و خيـز نداشتند و راست راست در حالي كه خمپاره اطرافشان به زمین می­خورد، راه مي­رفتند. با خود گفتم: روحيۀ شهادت طلبي است ديگر، مرگ به مسخره گرفته شده است.

 امّا تو…

آیت الله جمی محور مقاومت در شهر محاصره شده آبادان بود.
آیت الله جمی محور مقاومت در شهر محاصره شده آبادان بود.

حمله !

پس از صرف شامي مختصر و صحبت‌هاي دوستانه و گوش دادن به اخبار از خستگي به خواب رفتم. هنوز زمان زيادي نگذشته بود كه از سر و صداي فراوان از خواب بيدار شدم.

– چه خبر است ؟!

– آماده باش است ! حمله !

– حمله ؟!

– بله.

سريع پوتين را پا كردم. اسلحه را كه ظهر در فرصتي  تميز كرده بودم، گذاشتم و مجدّد دراز كشيدم تا با آغاز حمله، همراه برادران آن خط در حمله شركت كنم! امّا سرنوشت چيز ديگري برايم نوشته بود.

 ساعت دوازده ربع كم برادر زراعت كار صدايم زد و گفت: « شما سريعاً با اين پيك به آبادان برويد.»

 فكر كردم به خاطر اينكه پيك تنهاست و در جادۀ  تاريك و خلوت ذوالفقاري مي ترسد و به دليل اينكه حتماً حامل پيام مهمّي است، بايد او را برسانم.

برادر زراعت كار مي­گفت: « زودتر حركت كن!، حمله نزديك است!»

 پس از خداحافظي و حلال بودي طلبيدن از بچّه ها موتور را روشن كردم و او را بر ترك موتور سوار كردم و در آن جادۀ  تاريك با احتياط به سمت آبادان حركت كرديم. در مسير خيلي خود خوري كردم. با خود گفتم: « حتماً گناهي كرده­اي كه امشب هم از شركت در حمله محروم شده­اي!»

 ماشين‌هاي تداركات و ماشين‌هاي مهمّات در جاده برخلاف مسيـر حركت ما درحركت بودند. به علّت تاريكي مطلق چند بار نزديك بود با آن ها تصادف كنيم. اوّلين مورد، نزديك بود با ماشين فدائيان اسلام تصادف كنيم، دوّمين مورد با يك ماشين پيكان و سوّمين مورد هم با يك تانك.

 به ايستگاه هفت كه رسيديم، حمله آغازشد.

 سريعاً از پل گذشته و در فاصلۀ كوتاهي به هتل آبادان رسيديم.

ــ كجا بودي؟!

ــ براي شناسايي رفتيم؟!

ــ چرا برنگشتي؟!

ــ فكر نمي­كردم حمله باشد.

شما در هتل بمانيد. انشاء الله اُسرا را كه آوردند، سريعاً تخليه اطّلاعاتي كنيـد.

 فرماندۀ سپـاه آبادان بود كه دستورش را داد و رفـت.

 صداي انفجار گلوله­ها به گوش مي­رسيد.

 با خود گفتم: « بعد از مدّت ها يك حمله شد، آن هم اين جوري. بايد بنشيني در يك اتاق در هتـل آبـادان! اين هم دورۀ آموزشي بود كه ما رفتيم! از همه چيز محروم شديم. هويزه، سوسنگرد، ذوالفقاري و حالا هم اين عمليات.»

در راه با پيك كه صحبت مي كرديم، گفت: « ضد انقلاب در يك ماشين مهمّات نارنجك انداخته است.»

 از او سؤال كردم: « از كدام طرف قرار است حمله شود،»

 نگفت! و بيان داشت: « شايد درست نباشد.»

 سردمدار اين حمله ارتش بود و فقط فرماندهان سپاه در خطوط عملياتي در جريان بودند. به همین جهت من از آن مطّلع نبودم. تا ساعت دو و نیم بيدار بودم. با خواندن قرآن به خود آرامش مي دادم. امّا ناراحتي دست از سرم بر نمي داشت. بعد از ساعت دو و نیم يك نفر ديگر از دوستان نگهبان بود و قرار بود تا اگر اسرا را آوردند، سريعاً آن ها را تخليۀ اطّلاعاتي كنيم. امّا تا صبح هيچ  خبری از اسير نبود. صبح متوجّه شديم عمليات اصلـي از جانـب ماهشهر بوده است و بچّه­هاي سپاه و ارتش از اين طرف، براي رد گم كني عمل كرده­اند.  تنها مقداري جلو رفته و سپس عقب نشيني كرده­اند.

صبح فرماندهان خطوط در اتاق ما جلسه داشتند و قرار شد تا آنجا كه امكان دارد نيروها را جلو بكشند و در خطوط جدید مستقر شوند. متأسّفانه در جلسه معلوم شد كه مجموعاً در حمله ناكام مانده ايم و نه تنها از عراقي‌ها اسيري در كار نبوده است، بلكه تعدادي از بچّه هاي ما سرنوشت‌شان نامعلـوم است و احتمالاً به اسارت در آمده اند و در اين رابطه از پيشمرگان كُرد به فرماندهي شهيد اسلامي و تعدادي از نيروهاي ژاندارمـري صحبت به میان مي­آمد. ناراحتي سراسر وجودم را فرا گرفت. ناراحتي شركت نكردن در عمليات و ناراحتي اسارت بچّه ها به خصوص شهيد اسلامي كه من با او و بعضي از بچّه هاي تحت فرمانش آشنايي داشتم. بعضي از رزمندگان حتّي مدّعي بودند كه با دوربين ديده­اند كه او به اسارت درآمده است.

bagherihasanتيپ همدان در اين عمليات از سمت ماهشهر در حمله شركت داشت.

  امام در اين روز در مورد شهادت و ارزش برترخدمت به بازماندگان شهدا صحبت كردند و حديث رسول اكرم (ص) كه هفت خصلت بـراي شهيـد برشمرده­اند را در اين روز خواندند. كه چند جملۀ مشهور امام در اين حديث وجود داشت: « شهيد نظر مي كند به وجه الله» و نيز « هر خوبي، بالاتر از آن هم خوبي ديگري است تا برسد به شهادت در راه خدا كه بالاتر از آن خوبی وجود ندارد.»

اوّلين ساعات صبح به اين صورت گذشت. مي­خواستم به سمت جبهه حركت كنم تا از نزديك از جريانات مطّلع گردم. امّا بچّه ها تذكّر دادند كه امروز كلاس است و ديروز هم تعدادي از پيك‌ها جهت كلاس آمده­اند و نبوده­اي. مجبور شدم بمانم امّا در فرصتي كه به آمدن بچّه­ها مانده بود، با توجّه به اعلاميۀ راديو كه جهت مجروحان خون لازم است، با يكي از بچّه ها به سرعت به سمت بيمارستان رفتيم. رزمندگان زيادي جهت اهداء خون مراجعه كرده بودند.

 نوبت من كه شد، پرستار پس از معاينه گفت:« نمي شود!»

 گفتم: « چرا؟»

 گفت: « نگاه! ناخنت را كه فشار مي دهم خون دير برگشت مي­كند، توخودت هم خون نياز داري!»

 با تأسّف كناري ايستادم!

 اين هم نشد؟

 مثل اينكه هركجا پا مي­گذارم، آسمان مي­رُمبَد و فرو مي­ريزد.

 به تماشاي بقيّه پرداختم.

 با چه ذوق و شوقي رزمندگان خون خود را اهدا مي­كردند!

اين بار با ماشين رفته بوديم. اوّلين بـار بـود كه به تنهايي در شهر ماشين مي­راندم. گواهينامه­ام را سال قبل گرفته بودم، امّا پشت ماشين ننشسته بودم. يكي از بچّه­ها را كه خون داده بود، به سپاه آبادان رساندم و به هتل باز گشتم. پس از خواندن نماز و خوردن ناهار منتظر بودم تا    بچّه­هاي خطوط بيايند، تا كلاس را تشكيل داده و سپس به جبهه بروم. بچّه­ها دير آمدند و تنها دو نفر بودند. براي آن ها كلاس را تشكيل دادم. هنوز كلاس تمام نشده بود كه دو نفر ديگرشان نيز آمدند. مجبور شدم براي آن دو نفر نيز كلاس بگذارم.

بعد از اتمام كلاس، برادر زارعت كار آمد. از جريانات ديشب پرسيدم.

 گفت: تا پانصد متري دشمن جلو رفتيم، امّا دستور برگشت دادند. نُه نفر از بچّه­هاي آن ها نيز مجروح شده بودند كه يكي ازآن ها پايش قطع شده بود.

يكي از بچّه­ها گفت: « یکصد و پنجاه نفر اسير گرفته­اند.»

 گفتم: « پس چرا آن ها را نياورده­اند؟»

 گفت: « عراقي­ها گرفته اند!» از تعجّب  بر جاي خود ميخكوب شدم، یکصد و پنجاه نفر! امّا واقعيت داشت. اگر چه عدد دقيق نبود، امّا اثري هم از پيشمرگان و بچّه­هاي ژاندارمري نبود. شكست هاي پي در پي، انسان را به فكر و گاهي به خيال وا مي­دارد. درست در ماه گذشته آن هم در روز نوزدهم آذر، عمليات ديگري به همين شكل انجام شده بود و بیست و دو نفر شهيد و پنجاه نفر هم مفقود شده بودند. جريان هويزه نيز چيزي به همين صورت بود و جالب اينكه  در تمام اين جريانات بني صدر فرمانده بود. اختلاف شديد بني صدر با رهبران انقلاب و درنتيجه با بچّه هاي سپاه و همۀ دلسوزان انقلاب، كه او را به دنبال اهداف سياسي خود مي ديدند و نه به دنبال پيروزي رساندن انقلاب، به صورت بدبيني شديدي بين بچّه هاي سپاه و نيروهاي مردمي از يك سو و بعض از فرماندهان  ارتشي­ كه طرفدار تز بنی­صدر « تخصّص و نه تعهّد» بودند، بروز كرده بود.

با توجّه به مخالفت شديد بني صدر با ميدان دادن به سپاه و نيروهاي مردمي، بچّه هاي سپاه به شدّت تحت فشار بودند و از امكانات بسيار كمي بهره مند مي شدند و اين شكست موجب شد يك نوع نافرماني در اين نيروها مشاهده و هر فرماندهي به فكر طرحي براي حمله به دشمن بيفتد. كه در آينده از آن صحبت خواهد شد.

در مورد حملۀ نوزده آذر يعني يك ماه قبل، بچّه ها خاطرات زيادي داشتند كه گاهي تعريف مي كردند. يكي از نيروهاي اعزامي از تهران كه يك برادر روحاني به‌نام ميرداماد بود، یک بار كلاه خودِ خود را نشان داد، گلوله­اي سوراخ بزرگي در آن ايجاد كرده بود. سوراخ به صورتي بود كه آدم فكر مي كرد بايد صاحب آن حتماً به شهادت رسيده باشد و گفت: در حالي كه سينه خيز مشغول جلو رفتن بوديم، گلوله به كلاهم اصابت كرد و تنها جراحت مختصري به سرم وارد كرد.

 يكي ديگر از بچّه­ها  نیز مي­گفت: عراقي ها به شدّت به سمت ما تيراندازي مي كردند. مجبور شدم چاله اي را با دست بِكَنَم و در آن پناه بگیرم و شب تا صبح نيز عليرغم گلوله باران شدید عراقی­ها در آن به خواب رفتم. صبح كه از خواب برخاستم، منطقه را مه گرفته بود و در زير گلوله­هاي سرگردان عراقي‌ها كه شليك مي شد، به سمت نيروهاي خودي آمدم و به منطقۀ پيشمرگان رسيدم و با كمك آن ها نجات يافتم.

رزمندگان آبادانی
رزمندگان آبادانی

فرداي آن  روز يكي از نيروهايي كه همراه  پيشمرگان و نيروهاي  ژاندارمري جلو رفته و به شدّت مجروح شده و به ­طور معجزه آسايي نجات يافته بود، پرده از جريان تلخ شهادت و اسارت آن ها برداشت.

نام او برادر نيلي بود. ازجهاد سازندگي اصفهان و در شب حمله به دليل دوستي­اي كه با پيشمرگان داشته است، همراه آنان در حمله شركت      مي كند. آن ها پس از اعلام شروع حمله، به علّت شوق شدید برای شكستن حصر آبادان و شوق شهادت طلبي با سرعت خطوط اوّل عراقي‌ها را در هم شکسته و اطراف جادۀ  آبادان ماهشهر را پاكسازي کرده و پیشروی می­نمایند. با توجّه به اينكه حمله در سرتاسر خطوط بوده است، آن ها توجّهي به مناطق فتح شده نمي­كنند و تصميم داشته­اند به نيروهاي خودي كه از جانب ماهشهر و از همان جاده به سمت عراقي‌ها مي­آمده­اند تا به نيروهاي مستقر در سمت آبادان برسند، ملحق شوند، امّا دستور بازگشت و عقب­نشيني نيروها باعث مي­گردد كه آن ها به محاصرۀ نيروهاي عراقي در آيند. عراقي‌ها با تانك و نفربر پشت آن ها را مي بندند  و آن ها در منطقۀ مياني نيروهاي عراقي و در خاكريز هاي آن ها به محاصره در مي آيند و دست به مقاومت مردآن هاي مي­زنند. متأسّفانه هيچ كمكي هم جهت شكست محاصرۀ آن ها فرستاده نمي­شود. پس از ساعت ها جنگ و مقاومت و به شهادت رسيدن جمعي از آنان و با توجّه به اتمام مهمّات و با وجود اينكه هفت، هشت تانك را زده بودند و ده، بیست نفر از عراقي ها را نيز اسيركرده بودند، مجبور به تسليم مي­شوند. نيروهاي عراقي، پيشمرگان كُرد، كه اعضاي سپاه پاسداران بودند و فرماندۀ آن ها برادر اسلامي را بي­درنگ به شهادت مي­رسانند و سربازان ژاندارمري را كه در حدود پنجاه و هفت نفر بوده­اند، به اسارت در مي­آورند.

خبر بسيار تلخي بود. ولي با همۀ تلخي­اش چون يك شربت ناگوار مجبور به نوشيدنش بوديم.

امّا چگونگي نجات برادر نيلي: ايشان پس از نجات و بستری شدن در بيمارستان، موضوع را تعريف و خانم خبرنگاري آن را ضبط كرده بود كه نوارش پخش شد و به دست من هم رسيد.

او بیان داشته بود: ما با سرعت پيشروي مي­كرديم و در اين فكر بوديم كه ساير نيروها هم همراه با ما پيشروي خواهند كرد. ولي پس از مقدار زيادي پيشروي، متوجّه شديم كه در محاصرۀ عراقي‌ها هستيم و تانك و نفربرهاي آن ها از هر طرف به سمت ما شليك مي­كنند. تصميم گرفتيم كه تا آخر مقاومت كنيم، امّا آتش عراقي‌ها خيلي سنگين بود. بسياري از برادران همراه ما به شهادت رسيدند  و جمعي نيز مجروح شدند. گلوله­اي هم به گردن من اصابت كرد و به زمين افتادم. پس از تسليم شدن بچّه ها تعدادي از آن ها را سوار كاميون كردند و به اسارت بردند. با توجّه به اينكه خون به شدّت از گردنم جاري بود، به حالت اغماء افتادم. نيمه شب بود كه با نسيم خنكي كه مي­وزيد به هوش آمدم و خود را زير خروارها گِل و شُل كه عراقي‌ها روي جسد شهدا و هم چنين من كه فكر مي­كردند شهيد شده­ام، ريخته بودند، يافتم. امّا خوشبختانه يكي از دست هاي خود را توانستم از زير خاك بيرون بياورم و گِل و شُل هايي را كه رويم  بود، كنار بزنم. در همان حال كه مشغول پس زدن گِل و شُل بودم، با توجّه به اينكه زمستان بود و در هر گوشه­اي آب جمع شده بود، از افتادن آن ها درآب هاي اطراف سر و صداي مختصري بر مي­خاست. يك سرباز عراقي كه متوجّه سر و صدا شده بود، يك منوّر كُلتي شليك كرد تا از علّت آن سر و صدا مطّلع گردد. من كه سرم را از زير گِل و شُل بيرون آورده بودم در نور ايجاد شده از منوّر، مسيري را كه شب قبل آمده بوديم، تشخيص دادم و پس از لحظاتي سكوت و بي تحرّكي براي اينكه سرباز عراقی متوجّه نشود، مجدّداً سعي نمودم خود را نجات دهم كه با توجّه به وضعيّت جسمي­ و خون زيادي كه از بدنم جاري شده بود، در نيمه هاي شب موفّق به اين كار شدم. سينه خيز به سمت نيروهاي خودي حركت كردم، ولي تا روشن شدن هوا تنها توانستم خود را به ميانۀ خاكريز دشمن و خودي بكشانم. چند بار با همۀ سختي­ها كه برايم داشت، موفّق شدم نيمه خيز شوم تا به نگهبآن هاي خودي علامت بدهم، امّا آن ها متوجّه نشدند و بالعكس نگهبآن هاي عراقي متوجّه شدند و با خمپاره شروع به شليك به طرفم كردند. تعداد زیادی خمپاره­ به سويم شليك شد و به علّت اینکه خمپاره­ها در فاصلۀ دوري از خاكريز خودي به زمين مي خورد. رزمندگان خودي به جستجوي علّت آن پرداختند و متوجّه شدند كه در ميان ميدان خبري هست. منهم دوباره نيم خيز شدم و مجدّداً به آن ها علامت دادم تا بالاخره توانستند من را ببینند. آن ها نيز متقابلاً شروع به تيراندازي به سمت عراقي‌ها كردند و چند تن از برادران رزمنده هم از زير لوله­هاي نفت كنار جاده، خود را به من رساندند و با فداكاري تمام، مرا به سنگرهاي خودي آوردند و با آمبولانس به بيمارستان منتقل كردند.

 از جانب ماهشهر هم نيروهاي عمل كننده موفّق نشده و عقب نشيني كرده بودند. بي­تجربگي و خامي بعضي فرماندهان موجب شده بود خسارت هاي نسبتاً زیادی به نيروهاي خودي وارد شود. يك افسر زرهي هفت تانك را از روي جاده به سمت عراقي‌ها فرستاده بود كه متأسّفانه قبل از اينكه به خاكريز عراقي ها برسند، مورد اصابت گلوله هاي تانك، آر.پي.جي و يك صد و شش آن ها واقع شده بودند. متأسّفانه جاده به صورتي بود كه به علّت واقع شدن لوله­هاي نفت در يك طرف آن و شل و گل بودن طرف ديگر آن، امكان فرار براي تانك ها نيز وجود نداشته و به ‌راحتي شكار شده بودند.

تپه مدن - حضور چند تن از زنان قهرمان خبرنگار برای تهیه خبر و روحیه دادن به رزمندگان اسلام
تپه مدن – حضور چند تن از زنان قهرمان خبرنگار برای تهیه خبر و روحیه دادن به رزمندگان اسلام

چند تن از سربازان  فداكار ارتشي نيز تصميم مي گيرند كه با نفربر از ميانۀ ميدان، خود را به دشمن برسانند.

 متأسّفانه علیرغم اینکه موفّق مي­شوند به خاكريز دشمن نيز برسند، امّا ناهماهنگي­ها آن ها را نيز ناكام مي­سازد و به شهادت مي رسند. يكي از این سربازان فداكار اهل شيراز به نام سيّد ركن ­الدّين موسوي بود برادرانش نيز در سمت آبادان و در ايستگاه هفت حضور داشتند. پس از رسيدن به خاكريز عراقي‌ها مورد اصابت آر.پي.جي قرار گرفته و در همان تانك در ميان شعله­هاي آتش سوخته و به شهادت رسیده بود.

پیام هاي تبريك! به سوي بني صدر جاري شده بود و او كه گويا فكر مي­كرد به موفقيّت بزرگي دست يافته است، در تلگرافي به برادر حضرت  امام، آقاي پسنديده،  اعلام كرد كه به سه شرط مي­توان به پيروزي كامل دست يافت :

1- بگذارند تا فرماندهان با بررسي همه جانبه عمل كنند.

2- چون جنگ اثرات دراز مدّت در منطقۀ خاورميانه دارد، بگذارند با در نظر گرفتن تمام شرايط انجام شود.

3- نبايد مسألۀ عجله را در مردم شدّت داد، تا بتوانيم هر مسأله­اي را در جاي خودش انجام دهيم.

و اين شرايط به خاطر اين بود كه مسئولين نظام و رزمندگان همه از ركود حاكم بر جبهه­ها و اينكه بني صدر به جز در جايي كه براي او قابليّت بهره برداري سياسي داشته باشد، حاضر به هيچ كاري نبود، گِلِه و شكايت داشتند و او مي­خواست با اين مطالب براي خود كسب وجهه كند و مخالفينش را ساكت نمايد. در يادداشت هايم اين مطالب ديده مي­شود :

خدايا ! جنگ براي كسب وجهه است يا براي تو؟!

خدايا ! در اين جنگ دارند بهترين شاگردان مكتب توحيد را به كام مرگ مي فرستند.

خدايا ! مقام و مقام پرستي است كه اين پاسداران تو را دارد به كشتن مي دهد.

اوّلين روز بعد از عمليات، از اهواز آخرين اطّلاعات وضعيّت را خواستند كه از جبهه ها توسط پيك جمع آوري و ارسال شد. در ضمن آن متوجّه شديم عراقي‌ها در منطقۀ فيّاضيّه، عقب نشيني و در مواضع جديدي در خارج از نخلستان و در دشت موضع گرفته­اند.

برادر حسن باقري، (غلامحسين افشردي) با برادرش محمّد باقري كه البتّه ما از روي شباهت قيافه متوجّه شديم، با هم برادر هستند، به آبادان آمدند. يكي دو روز نزد ما بودند. با هم به تك تك خطوط جبهه ها سر زديم. حسن باقري اطّلاعات بسيار خوبي از اوضاع جبهه آبادان  داشت، به صورتي كه براي من هم تعجّب­آور بود. اطّلاعات خوبي از كليّات وضعيّت نيروهاي عراقي در آبادان از او گرفتيم.

 پس از اينكه بازديدها تمام شد و ايشان از نزديك با اوضاع آشنا شدند، به اهواز باز گشتند.

خبرهاي عجيب و غريبي مي رسيد! شايد آثار شكست بود!

– عراقي­ها يك لشكر در شلمچه آورده­اند تا نيروهاي خود را در اين منطقه تقويت كنند.

– كويت هزار و پانصد قايق تندرو به عراق داده است. تا از طريق اروند به آبادان حمله نمايد.

با توجّه به فداكاري هاي بزرگي كه بچّه­ها مي­کردند، چنين شكستي بيش از اندازه تلخ و غير قابل تحمّل بود.

 بني صدر نيز از رو نمي رفت. او طي تلگرافي به فروزاني، فرماندۀ ژاندارمري منطقه،  ضمن تشكّر و تقدير از او و از فعّاليّت هاي او از تلفات وارد آمده به دشمن سخن به ميان آورد.

قبل از اين حمله پنج تن از برادران جهت اينكه بتوانند ارتش را تشويق به عمليات كنند، جهت كسب اطّلاعات در خطوط دفاعي عراقي‌ها نفوذ كرده و چند روز در ميان عراقي‌ها در يك تانك سوخته پنهان شده بودند و كليّة مواضع و تجهيزات و رفت و آمدها و مقرهاي فرماندهي را شناسايي و اطّلاعات آن ها را با خود آورده بودند كه متأسّفانه به آن شكل از آن استفاده شد!

در عكس هوايي كه بعد از عمليات گرفته شده بود و در مقر ارتش در ماهشهر آن را ديدم، حجم عظيم گلوله هاي شليك شده از جانب ما به سوي عراقي‌ها شگفت انگيز بود! و آنچه برايم شگفت انگيزتر بود، مقدار زياد گلوله­هايي بود كه بين خاكريز خودي و دشمن ريخته شده بود ! اين مطالب را براي اين مي گويم كه وضع عمومي حاكم بر ارتش در زمان حاكميّت ليبرال ها به رهبري بني­صدر بيان گردد، و گر نه كادرهاي پائين و افسران دلسوز، بعدها كه باب ميدان شجاعت و لياقت گشوده شد، با رشادت­ها و فداكاري­هايشان نام خود را در تاريخ ثبت كردند.

در اين حمله، فدائيان اسلام توانسته بودند مواضع خود را جلو بكشند و در دماغۀ نفوذ عراقي‌ها به نزديكي آن ها برسند و فداكاري رانندگان لودر كه شب هاي زيادي قبل از حمله كار كردند و با زدن خاكريز خود را به عراقي‌ها نزديك كردند، بالاخره موجب شد در شب حمله با زدن خاكريز جديد فاصلۀ خود با عراقی­ها را به حداقل برسانند.

برادر سيّد مجتبي هاشمي از اعضاي قديمی و انقلابي فدائيان اسلام بود. يك آوركت و يك كلاه كماندويي بر سر مي گذشت و با ريش بلندي كه داشت و نيز قد بلندش به صورت يك فرماندة چريكي و جنگ­هاي نا منظم به چشم مي آمد. بارها در كنار او نشستم و گاه گاهي مختصر صحبتي با او داشتم. تواضع بيش از حدّش موجب شده بود بر خلاف ظاهر نظامي­اش صورت مهرباني داشته باشد. ايشان و نيروهاي همراهش بسيار از مرحوم شهيد مجتبي نوّاب صفوي ياد مي كردند، به صورتي كه بارها به ذهنم خطور كرد كه مگر نمي­دانند حالا زمان حضرت امام است و همه بايد از ايشان بگوئيم!

 فدائيان اسلام در جبهۀ آبادان فداكاري‌هاي زيادي از خود نشان دادند و شهدا و جانبازان زيادي را تقديم كردند و در هر صورت نقش قابل ملاحظه­اي در دفاع از آبادان داشتند و با مسائل خيلي فعّالانه برخورد    می­كردند.

پس از حمله و جريانات ناموفّق آن، اميد به عمليات‌هاي بزرگ براي نجات آبادان نزد بچّه­هاي سپاه، پرونده­اش بسته شد و هر گروهي خود شروع به فعّاليّت كرد تا به هرصورت ضرباتي به نیروهای متجاوز عراقی وارد سازد. اگر چه اين حركات، حركات مباركي بود، امّا عيوبي نيز داشت كه به آن اشاره خواهد شد.

منطقۀ ذوالفقاري ـ تپّه هاي مَدَن

تپّه­هاي مَدَن كه قبلاً ذكر آن ها رفت، تقريباً به صورت برج ديده باني نيروهاي عراقي در منطقه درآمده بود. آن ها به خوبي روي جادة آبادان ماهشهر و نيروهاي مستقر در آن و نيز روی جادة ذوالفقاري و نيروهاي مستقر در آن اشراف پیدا کرده و هرگونه رفت و آمد ما را تحت كنترل خود داشتند.

ابتدا يكي از بچّه هاي آبادان با فداكاري بي نظيري توانست تا فاصلۀ دويست متري تپّه­ها پيشروي كند و خاكريز بزند و تعدادي از بچّه­هاي آبادان را پشت آن مستقر كند و فكر پيشروي عراقي‌ها را از بين ببرد. متأسّفانه حتّي قدرت يك آتش ساده بر روي اين تپّه­ها (خاكريزها) براي ما وجود نداشت. با اسلحة « كلاش» و « ژ- سه» هم كه كار قابل توجّهي، نمي شد انجام داد.

 بعد از جريان ذوالفقاري و عقب نشيني عراقي‌ها، يكي از افسران جوان ارتش تصميم گرفته بود اين خاكريزها را از دست عراقي‌ها خارج كند، ولي پس از رسيدن به  خاكريزها  به شهادت رسيده بود.

بچّه­هاي خميني شهر از طريق زدن خاكريز در پي اين بودند كه از پشت به آن ها نزديك شوند، امّا نبودِ امكانات مهندسي موجب شد كار را نيمه تمام بگذارند.

موضوع جالبي كه به دليل  نبود امكانات به وقوع پيوست اين بود كه نبود خمپاره موجب شد تعدادي از بچّه ها ابداع جديدي كنند و نارنجك تفنگي ژ- سه را روي تير بار كاليبر پنجاه سوار كنند.

 يكي از رزمندگان طرحي داده بود كه در نوك لولة كاليبر پنجاه يك لولۀ جديد كه قطر آن به اندازۀ شعله پخش كن ژ- سه بود، حديده شود. تعدادي از كارگران فنّي شركت نفت كه در آبادان مانده و كارهاي مورد نياز جبهه را انجام مي دادند، اين كار را عملي كردند. بچّه هاي جهاد فارس نيز با بيرون آوردن مرمي گلولۀ كاليبر پنجاه آن را به صورت مشقي در آورده بودند. با گذاشتن يك نارنجك تفنگي ژ- سه بر نوك كاليبر پنجاه و گذاشتن يك گلولۀ  مشقي در آن نارنجك شليك مي­شد و به اين وسيله برد نارنجك افزايش فوق العاده­اي پيدا مي­كرد و  تپّه­هاي مدن (خاكريزها) در برد آن قرار مي­گرفت. بدين وسيله تا مدتّ ها تپّه زير آتش قرار گرفت و كوچك­ترين حركت نيروهاي عراقي جواب داده شد. البتّه نيروهاي عراقي مستقر در خاكريز هم سعي مي­كردند ما را تحريك نكنند و روزها به جز نگهبان ها، بقيّه در سنگر به سر مي بردند. مدّت ها بعد نيز بچّه­هاي خميني شهر به فرماندهي شهيد مؤذّني تصميم گرفتند تپّه­ها را آزاد كنند (كه به جاي خود در تاريخ وقوع از آن صحبت خواهد شد و فعلاً از آن صرف نظر مي كنم.)

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دوازدهم

عذاب وجدان!     فرماندهي در كار نبود. سازمان رزم تقريباً به هم خورده بود. بچّه­هاي …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *