تیتر خبرها
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت اول

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت اول

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

با دوستان آمده ايم جهت كسب اطّلاعات

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

دهمين روز جنگ، اوّلين روز ورود ما به اهواز بود. ده نفر از دانشجويان خط امام بوديم كه از جانب آنان براي كسب اطّلاعات از اوضاع جبهه و نيازهاي آن، عازم اهواز شده بوديم.

پس از ورود به اهواز در نزديكي­هاي دانشگاه شهيد چمران در يـك ساختمان دو طبقه كه حالت انبـار و تداركـات پزشكي داشت، ساكن شديم.  اطراف مقرّ هنوز جاي اصابت تركش خمپاره­ها كه در يكي دو روز گذشته شليك شده بود، ديده مي­شد.

بيشتر ساكنين ساختمان، دانشجويان رشته­هاي پزشكي بودند كه براي كمك به مجروحان به اهواز عزيمت كرده بودند. پس از جلساتي كه با آن ها گرفته شد و صحبت‌هاي مختلفي كه رد و بدل گرديد و اطّلاعاتي كه در اختيار ما گذاشته شد، همراه يكي از دانشجويان سال بالاي پزشكي كه مسئوليّت امور درماني جبهه­های استان خوزستان نيز به عهده­اش بود و آدم بسيار خالصي به نظر مي­رسيد ( و مدّتي بعد نيز به شهادت رسيد) عازم ديدار از جبهه­ها شديم. البتّه قبل از عزيمت به جبهه­ها به سپاه اهواز كه در آن زمان در ميدان « چهار شير» واقع شده بود، رفتيم. با توجّه به اينكه دانشجويان خط امام در ميان مردم و به ­خصوص مردم حزب اللهي از احترام خاصي برخوردار بودند، آن ها  نيز چون سايرين، در حدّ استقبال از مسئولين درجه اوّل مملكت ما را تحويل گرفتند و به شدّت احترام گذاشتند. در ميان مسئولين سپاه اهواز اسم يكي از آن ها برايم آشنا بود : عَلَمُ الهُدي. يادم آمد به « حسين علم الهدي»[1] كه چند ماه قبـل براي چاپ اسنادي در مورد خیانت تيمسار« مدني»[2]، استاندار خوزستان و نيز كانديدای رياست جمهوري به تهران آمده بود و با توجّه به اينكه من در قسمت تبليغات و امور چاپخانه دانشجويان خط امام كار مي كردم و با بعضي از چاپخانه هاي تهران رابطه داشتم، ایشان به من معرّفي شد تـا جهت چاپ اسناد خيانت مدني با او همكاري كنم. ­وقتي او را ديدم، سريعاً شناختم.  حدود سال 1348 دراهواز ساكن بوديم. در ابتداي جلسات مذهبـي اهواز نوجواني به شدّت نوراني، قرآن تلاوت مي كرد.آنچنان تحت تأثير او واقع شده بودم كه سال هاي طولاني، لحن تلاوت به شدّت معنوی او و نورانيّت سیمای خود او برايم تازگي و جذّابیّت داشت. اين جوان رشيد که اینک روبروی من ایستاده بود كسي جز همان نوجوان، يعني حسين علمُ الهدي، نبود. او با يكي از دوستانش كه با او نيز آشنايي داشتم، جهت افشاي چهرۀ واقعي تيمسار مدني و چاپ اسناد مربوط به خيانت هاي او به من مراجعه كرده بود. وقتي آشنايي دادم، خيلي تعجّب كرد كه پس از ده، دوازده سال او را به خاطر آورده ام.

 ­پس از صحبت كوتاهي و گرفتن آدرس چاپخانه اي كه مي­­توانست كار آن ها را راه بياندازد، خداحافظي كردند و رفتند.

 از برادر سپاهي كه نامش علم الهدي بود و شباهت زيادي نيز به حسين داشت، پرس ­و جو كردم. كه متوجّه شدم او برادر بزرگ تر حسين علم الهدي و از مسئولين سپاه اهواز مي­باشد. از حال و احوال حسين پرسيدم. تعجّب كرد.

 پرسید: « شما از کجا ایشان را می­شناسید؟»

 گفتم: « قبلاً ساکن اهواز بوده­ام و اخیراً در تهران نیز ایشان را ملاقات کرده­ام.»

 گفت: « ايشان مسئول بسيج اهواز است و در حال حاضر در جبهه است و در اهواز حضور ندارد.»

 من كه مشتاق ديدن حسين بودم، با حسرت از برادرش خداحافظي كردم و براي استراحت وارد يكي از اتاق ها شدم. در آنجا چهرۀ آشنايي توجّهم را جلب كرد: حسن باقري[3]. او يكي از همكاران سابق من در تحريرية روزنامۀ جمهوري اسلامي بود.

 او در بخش سياسي مقاله مي نوشت و من خبرنگار اقتصادي روزنامه بودم و در حدّ يك سلام و عليك بين دو همكار با هم آشنايي داشتيم.

او داشت كف اتاق را جارو مي كرد و پتوي ساده­اي را در گوشة آن مي انداخت، به او نزديك شدم. سلام كـردم. پس از جواب سلام و عليك بـا تعجّب پرسید: « اينجا چه مي كني!؟»

 گفتم: « با دوستان آمده ايم جهت كسب اطّلاع.»

 و بلافاصله پرسيدم: « شما براي چه آمده­ايد؟»

گفت: « آمده­ام اگر كمكـي از دستم بـرآيد، انجام دهم.»

صحبت ها كه شروع شد، او با تأثّر از حادثه­اي كه ساعتي قبل در خيابان « نادری» اهواز، درست در سر چهار راهي كه مسجد » انصاري« و بازار سبزي فروشان است، اتفّاق افتاده بود، براي ما تعريف كرد: « ما با ماشين داشتيم از خيابان نزديك آن جا عبور مي­كرديم كه صداي اصابت گلولة توپي به گوش رسيد. با سرعت به آن سمت رفتيم گلولة توپ درست سرِ بازار و كنار مسجد فرود آمده و موجب شهادت و مجروحيّت بسياري از افراد شده بود. شهدا و مجروحين در بازار به زمين افتاده بودند و جسد يكي از سبزي فروشان پس از شهادت بر روي ترازويش افتاده و كپّه­هاي ترازوي پر از خون او شده بود. درحال تعريف این قسمت بسيار متأثّر شد و موجب تأثّر شدید حاضرین نيز شد.

دنياي جديد !

 پس از صحبت و مذاكره و كسب اطّلاع از مسئولين سپاه اهواز با يك ماشين جيپ سيمرغ از آن جا بيرون آمديم و با سرعت عازم« حميديه»[4]، « سوسنگرد»[5] و « بستان»[6] شديم. در راه،  برادر دانشجوی پزشکی، به امور درمانـي و دارويي و كلاً مسايل پزشكي مناطقي كه عبور می­کردیم، رسيدگي مي كرد و ما نيز سعي مي كرديم از مسائلي كه در ده روز گذشته در اهواز و در جبهه ها اتفّاق افتاده، مطّلع گرديم.

ماشين­ها با سرعت زياد حركت مي­كردند. جنب ­و جوش جبهه­ها و جاده­ها از دنياي جديد و شرايط جديدي حكايت مي­كرد كه بـا همۀ مسائلي كه تا آن روز ديده بوديم، چه در دوران انقلاب و  چه پس از آن و چـه درجريان تسخير لانة جاسوسي آمريكـا، كاملاً تفاوت داشت.

در بين راه از به شهادت رسيدن مسئول عمليات سپاه اهواز كه در چند روز گذشته فداكاري­هاي زيادي كرده و در حملات متعدّدي به نيروهاي متجاوز عراقي شركت داشته، صحبت به ميان آمد. نام او « غيور اصلي» بوده و در مورد نحوۀ شهادتش نيز مي­گفتند: « پس از شركت در يك عمليات چريكي به اهواز برمي­گشته كه با توجّه به سرعت زياد ماشين حامل او و انحراف يك تانك ارتشي كه از روبرو مي­آمده است، تصادف شديدي به وجود مي­آيد و او به شهادت مي­رسد.

در نزديكي­هاي بستان پل رودخانه را نيروهاي خودي منفجر كرده بودند تا از پيشروي نيروهاي عراقي جلوگيري كننـد. قسمـت اتّصال پل كلاً قطع شده و پل حدود دو سه متر پايين تر از جاده افتاده بود و عبور با ماشين امكان نداشت. با حسرت لحظاتي كنار پل نشستيم و پس از مقداري گفتگو و كسب اطّلاعات به اهواز برگشتيم. از اوضاع جبهه، اطّلاعات خوبي كسب شده بود، چه از نقاطي كه سر زديم و خود مشاهده كرديم  و چه از صحبت‌هايي كه ما بين ما و رزمندگان انجام شد.

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

باب شهادت بر مشتاقان گشوده شده بود !

شب در مقر گرد هم آمديم و كارها را تقسيم­بندي كرديم. قرار شد هر يك از دوستان به يكي از جبهه­ها برود و كسب اطّلاع كند. من هم قرار شد به خرمشهر بروم و از اوضاع آنجا كسب اطّلاع كنم و فردا شب اطّلاعات خود را در اختيار دوستان بگذارم.

صبح به تنهايي به سمت خرمشهر به راه افتادم. در سه راه خرمشهر به انتظار ايستادم. يك ميني­بوس سپاه به آبادان مي­رفت. موضوع مأموريّت خود را براي او گفتم. راننده راهنمايي­ام كرد: با ما تا آبادان بيا و از آن جا به خرمشهر برو. سوار شدم. ميني بوس با سرعت جادة  آبادان ـ اهواز را طي مي­كرد. در بين راه با توجّه به اينكه من پشت سر راننده نشسته بودم، سر صحبت را با او باز کردم. وقتي فهميد از دانشجويان خط امام هستم با احترام و اشتياق مرا تحويل گرفت و اطّلاعات زيادي از اوضاع جبهه ها در اختيارم گذاشت و  از مسائل مختلف سخن به ميان آورد و نهايتاً مرا به سپاه آبـادان رساند و به بچّه هاي سپاه و فرماندة سپاه آبادان كه لباس مرتّب و منظمي در بر داشت و چهرۀ شاداب و مصمّمي داشت، معرّفي كرد. فرماندة سپاه آبادان هم وقتي جريان مأموريتم را فهميد، با احترام فوق­العاده گفت: « شما استراحت كنيد و پس از خواندن نماز و صرف غذا كمي استراحت كنيد، تا شما را به خرمشهر بفرستم.»

در نماز جماعت شركت كردم. مراسم نماز در حال اتمام بود كه يكي از برادران پاسدار خود را با عجله به فرماندۀ سپاه آبادان كه نزديك من نشسته بود، رساند و با ناراحتي و بغض و با شتاب گفت: « فلاني و فلاني و فلاني كه صبح براي كمك به خرمشهر رفتند، به شهادت رسيده اند.»

حالت بهت و ناباوري و تأثّر در بين بچّه­هاي سپاه آبادان پيچيد. من هم خيلي ناراحت شدم. با خود گفتم: به همين راحتي! صبح رفتند و حالا خبر شهادت آن ها آمده است!

جنگ، آغاز و باب شهادت بر مشتاقان گشوده شده بود. دقايق به كندي مي­گذشت. همراه سايرين كه تأسّف سر تا پايشان را گرفته بود، به سالن ناهار خوري رفتيم. شوق رفتن به خرمشهر موجب شد بلافاصله پس از صرف ناهار به فرماندۀ سپاه مراجعه و تقاضا كنم كه با اوّلين وسيله من را به خرمشهر بفرستد.

 پاسخ داد: « شما خسته ايد، استراحت كنيد»، امّا وقتي اصرار من را ديد، مقاومتي نكرد و دستور داد كه ماشيني مرا به خرمشهر برساند.

 لحظاتي بعد ماشين با سرعت عازم خرمشهر شد. پس از رسيدن به منطقة « كوت شيخ »[7] و گذشتن از پل رودخانه، ماشين با سرعت عازم خرمشهر شد. ده بيست دقيقه بعد ماشین در كنار يك انبار بزرگ توقّف كرد. راننده مرا را آنجا پياده كرد و پس از خداحافظي دنبال كار خود رفت.

هيچ كس كمك نمي كند !

تعدادي از رزمندگان از جبهه آمده بودند و مشغول بار زدن مهمّات بودند. به تماشا ايستادم. قيافه­هاي آن ها واقعـاً تماشايي بود.

 يكي از جوانان رزمنده كه با عجله داشت جعبه­هاي مهمّات را بار مي زد، ناگهان جمله­اي بيان كرد كه تا اعماق جانم را سوخت. او با حالت تأسّف عميق و از عمق جان و در حالتي كه جان خودش نيز مي­سوخت، با صداي بلند و خطاب به حاضرين گفت: » هيچ كس كمك نمي­كند! هيچ كس كمك نمي كند! ما را تنها گذاشته اند.«

رود مظلوميّتي كه از چشمانش جاري بود، جانم را سوخت و تا سال ها بعد نيز با ياد خرمشهر، كلام او و مظلوميّت او كه هيچ وقت ندانستم كه چه كسي بود و از كجا آمده بود و كجا ­رفت و سرنوشتش چه شد، جانم را مي­سوزاند.

شروع كردم به پرس ­و جو كه چگونه مي­توان به خط اوّل درگيري رسيد.

يكي گفت: « ريوهاي ارتش دارند به سمت مسجد جامع مي­روند، اگر با آن ها بروي مي تواني به خط اوّل هم برسي.»

 با اجازۀ فرماندۀ آن ها از پشت ریو بالا رفته و در کنارشان نشستم. تعدادي ارتشي مسلّح با لباس هاي سبز بر آن سوار بودند،  احتمالاً جزء كلاه سبزها بودند.

 تعدادي از آن ها از شروع جنگ ابراز ناراحتي مي كردند. در عمق كلام و حركاتشان يك نوع ترس را به وضوح مي ديدم. در مورد دفاع از انقلاب و كشور و مقاومت در برابر دشمنان مهاجم و مسائلي از اين قبيل براي آن ها صحبت كردم. امّا ديدم آب در هاون كوبيدن است و پذيرا نيستند. گويا اوّلين دفعه بود كه مي­خواستند با عراقي‌ها روبرو شوند و آن هم طبق دستور. حس كردم تا انسان در برابر دشمن آشكار نشود و در سر دو راهي مرگ و حيات واقع نگردد، جوهره­اش پديدار نمي­گردد.

نزديكي­هاي مسجد جامع از ريو پايين پريدم و خود را به مسجد رساندم. نيروهاي مردمي از مرد و زن مشغول كمك رساني از انواع آن بودند. همان وسايل و ظروفي كه در روزهاي محرّم در تكيه ها و مساجد جهت دادن آب و اطعام استفاده مي شود، به كار گرفته شده بود؛ ظروفي بزرگ پر از آب و يخ، نوشابه و هندوانه‌ي خنك. وانت بارها آب و غذا، و نوشابه و هندوانه­ها را بار مي­زدند و راه مي­افتادند. لحظاتي استراحت كردم و سپس به پرس ­و جو پرداختم كه از كدام راه مي توان به خط اوّل رسيد.

 مرد ميانسالي به وانت­بار پر از هندوآن های اشاره كرد و گفت: « پشت همين ماشين هندوانه سوار شو، ترا به آن جا  مي­برد.»

روي سپر عقب وانت­بار سوار شدم. ماشين به حرکت درآمد و وارد خيابان مقابل مسجد شد و با سرعت به پیش رفت. پس از چند دقيقه در خياباني ايستاد.

 از راننده پرسيدم: « خط اوّل كجاست ؟ مگر به آنجا  نمي­روي؟»

 راننده جواب داد: » خط اوّل؟! همين جاست.«

ساعت حدود دو، سه بعد از ظهر بود. گرماي مهر ماه خرمشهر موجب شده بود تعدادي از رزمندگان با توجّه به خستگي شديد در سايۀ كوتاه ديوار،  دراز كشيده و به خواب بروند. خيلي تعجّب كردم. خط اوّل جبهه و خوابيدن!

خبري از خون نبود !

يك روحاني قد كوتاه با چهره و لهجۀ خوزستاني به اين طرف و آن طرف مي­دويد. همه به او رجوع مي­كردند: حاج آقا شريف قنوتي!7 خيلي با حرارت صحبت مي­كرد: »نامرد است هركسي عقب برود! بايد عراقي‌ها را عقب برانيم!«.

 عدّه اي از خستگي دراز كشيده و خوابشان برده بود و  عدّه­اي نيز از پشت ديوارها به سمت عراقي‌ها سرك مي­كشيدند. يك ماشين جيپ حامل موشك تاو، كه آن زمان اصلاً نمي­دانستم چيست، سر كوچه ايستاده و رزمنده­اي با ريش­هاي بسيار بلندي در پشت آن نشسته و به سمت عراقي‌ها كه در نزديكي ايستگاه راه آهن خرمشهر در ميان ساختمان ها و نخل ها پنهان شده بودند، شليك مي­کرد.

تقريباً در انتهاي شهر بوديم. اوّلين بار بود كه به خرمشهر آمده بودم و اصلاً از موقعيّت منطقه اطّلاعي نداشتم. به سمتي كه موشك شليك مي­شد، سرك كشيدم. يك زمين باز بسيار بزرگ كه در انتهايش نخلستان و تعدادي خانۀ مسكوني و در كنار ديگرش يك مجموعۀ ساختماني نيمه تمام، وجود داشت و از انتهاي آن يك جاده كه درست به نقطه­اي كه ما بوديم، وصل مي­شد، در مقابلم بود. تعدادي نفر بر و ماشين عراقي نيز روي جاده به حال خود رها شده بودند. پس از پرس ­و جـو معلوم شد عراقي‌ها مي­خواسته­انـد حمله كنند كه با همّت رزمندگان و مقاومت جانانة آنان تجهيزات خود را گذاشته و فرار كرده اند.

ساعتي نگذشته بود كه بچّه ها از روي جاده به سمت عراقي‌ها به راه افتادند.

 من از حركت يكبارة رزمندگان به سمت عراقي‌ها تعجّب كردم و فریاد زدم: « ممكن است از ساختمان روبر­و يا مجموعة مسكوني يا از درون نخلستان، همه را قتل عام كنند».

 امّا كسي به سخنان من توجّه نكرد. من هم كه با يك شلوار عادي و يك پيراهن سفيد و يك كفش چرمي به آن جا آمده بودم، به ناچار دنبالشان به راه افتادم. حدود یکصد و پنجاه مترجلو رفتيم تا به ماشين‌ها و نفربرهاي عراقي رسيديم.

 اوّلين ماشين، ماشين بزرگ و درازي بود كه حامل مهمّات آر.پي.جي و چيزهايي از اين قبيل بود. مقدار مهمّات داخل آن قابل توجّه بود، امّا بسیاری از آن ها با سلاح هاي رزمندگان ما همخواني نداشت. ماشين درگل چپيده و  از حركت باز ايستاده بود. از كنارش گذشتيم. نزديك پنج متر آن طرف­تر براي اوّلين بار چشمم به يك جسد افتاد. که شلوار لي و يك پيراهن روشن برتن داشت. تعدادي نارنجك با كش به كمرش بسته شده بود. معلوم بود يك رزمندۀ ايراني است كه به اسارت عراقي‌ها درآمده است.  سرش درست روي خطي كه از حركت ماشين حامل مهمّات به جا مانده بـود، قرار داشت و معلوم بود سر او را زير تاير ماشين گذاشته و لـه كرده بودند. سرش حالت يك كتاب بسته را پيدا كرده بود. اثري ازخون نبود. گويا شن­هاي كنار جاده خون­ها را به كلّي مكيده بودند. با تأسّف و ناراحتي شديد از كنار او گذشتيم.

فرماندهان جنگ در جبهه آبادان
فرماندهان جنگ در جبهه آبادان

نفربرها كه در پشت ماشين مهمّات قرار داشتند، همه سالم بودند و چراغ راهنماي يكی­شان روشن بود. مثل اينكه همين الان از كارخانه تحويل شده بودند. نو! سالم! و به قول يكي از رزمندگان آباداني، آكبَند.

 در بين رزمندگان كسي نبود كه بتواند آن ها را براند. سربازي سعي كرد يكي از آن ها را روشن كند كه نتوانست. از خير آن ها گذشتيم و بـه حـركت خود ادامه داديم. به مسجدي دركنار جاده كه تقريباً در انتهاي محوطۀ باز بود، رسيديم. در منبع فلزي بزرگي كه گوشۀ حياط بود، مقداري آب وجود داشت. بعضي­ها از آن استفاده كردند و بعضي­ها تذكّر دادند كه ممكن است عراقي‌ها آن را آلوده كرده باشند.

 تعدادي دانشجوي دانشكدة افسري نيز همراه بچّه­ها بودند. چندين نفر از تكاوران نيروي دريايي با لباس هاي پلنگي نيز ديده مي­شدند. با يكي از آن ها همراه شدم. چون تفنگ هم داشت، آر.پي.جي­اش را من در اختيار گرفتم. به نزديك خانه­هاي مسكوني رسيديم و در سايۀ ديوارهاي آن مقداري نشستيم. بيشتر ساكنـان خانه­ها فرصت نكرده بودند حتّي اثاث منزل را با خود ببرند. مرغ­ها و خروس­هاي بي­خبر در قفس يا در حياط خانه مشغول خوردن دانه بودند! يكي از دانشجويان دانشگاه افسري در نزديكم نشسته بود. يك چشمش نابينا بود! چند بار نگاهش كردم. لب هايش بيش از حدّ خشك شده بود.

 به طرفش رفتم و گفتم: « برادر! توي مسجد كمي آب وجود داشت، بعضي­ها از آن خوردند، شما هم مي­توانيد برگرديد و استفاده كنيد.»

 با تندي گفت: « نه! من حتّي براي خوردن آب هم به عقب بر نمي­گردم!»

 از روحيّه و مقاومتش تعجّب كردم. لهجۀ غلیظش نشان می­داد که اصفهاني است.

در سايۀ ديوار نشسته و منتظر ماندیم تا تعدادي از بچّه­ها كه جلو رفته بودند، خبر بياورند. امّا هيچ خبري نشد. آفتاب داشت كم­كم در افق فرو مي­رفت و ساعتي به تاريكي هوا باقي نمانده بود كه ناگهان از پشت خانه­هاي مسكوني و روي جاده­اي كه از آن گذشتيم، تانكي با سرعت ظاهـر شد.

 يكي از بچّه ها فرياد كشيد: « محاصره شده‌ايم!»

 من كه آموزش تئوري آر.پي.جي را ديده بودم، آر.پي.جي را روي دوش گذاشتم و بلند شدم كه به طرف تانـك شليك كنم! امّا هر چه به ماشه فشار آوردم، شليك نشد.

 در همين حال چند تن از بچّه ها فريـاد زدند: « خودي است! نزن! نزن!»

 با وحشت آر.پي.جي را از دوشم برداشتم. خوشبختانه فراموش كرده بودم كه آر.پي.جي ضامن دارد و برای شلیک، اوّل بايد آن را از ضامن خارج كرد!! به شدّت از شليك نشدن گلوله خوشحال شدم.

هوا داشت تاريك مي­شد و این در حالی بود که هواپيماهاي عراقي در اطراف منطقۀ درگيري بـا سرعت دور مي­زدند و گلولة سلاح هاي گوناگون به سمت نيروهاي ما شروع به باريدن كرده بود. بچّه­ها به سرعت از همان مسيري كه آمده بودند به طرف عقب برگشتند. تعداد كمي باقي مانده بوديم و احتمال مي­داديم كه اگر به سمت جاده حركت كنيم، فرصت كافي نباشد و عراقي‌ها سر برسند و ما را درو كنند. به ناچار من و يكي از تكاورهاي نيروي دريايي از وسط محوطۀ خالي شروع  به دويدن، کردیم تا زودتر به بقیه، ملحق بشویم و در دام عراقي‌ها گرفتار نشويم. در همین فاصله هوا كاملاً تاريك شد و ما نیروهای خودی را گم کردیم و پس از مقداری راه پیمایی به یک خیابان رسیدیم. با توجّه به وضعيّت جنگي، حتّي نور يك شمع نیز مشاهده نمي­شد.

 من اصلاً خيابان هاي خرمشهر را نمي شناختم. هاج و واج ايستاديم. ناگهان صداي پاهايي که داشتند از ما دور می­شدند، توجّهمان را جلب كرد.

 با خود گفتم: « نبايد به اين زودي عراقي­ها به اينجا رسيده باشند. حتماً صداي پاي رزمندگان خودي است.»

 پيشنهاد كردم كه به دنبال آن ها برويم. پس از طي طول چند خيابان از صداي صحبت رزمندگان متوجّه شديم كه درست آمده­ايم و نزديك مسجد جامع خرمشهر هستيم. آر.پي.جي را به تكاور دادم و با توجّه به اينكه هيچ كس را نمي شناختم، وارد مسجد شدم. تعدادي از خانواده­هاي خرمشهري به شبستان مسجد پناه آورده بودند.

 بسياري از آن ها وسايل و اثاثيۀ خود را هم آورده در حاشيۀ شبستان بزرگ مسجد گذاشته بودند.

نماز مغرب و عشاء را در حياط مسجد خواندم و مجدّداً، وارد شبستان شدم تا بخوابم و فردا صبح عازم اهواز شوم، امّا با توجّه به حضور زنان و بچّه­ها از تصميم خود منصرف شدم و به حياط مسجد آمدم.

رؤياي شيرين !

تعداد زيادي گوني پياز در كنار ديوار مسجد روي هم چيده شده بود و وسط حياط نيزكه محل تداركات بود، خيس بود.
 خستگي و خواب­آلودگی فشار مي­آورد و جاي خوابي هم نبود. بهترين جايي كه يافتم  روي همان گوني­هاي پياز بود. روي آن ها دراز كشيدم تا اوّلين شب حضور در جبهه را در بلنداي تلّي از گوني­هاي پياز بگذرانم. امّا خواب به سراغم نمي­آمد. خواب! خستگي! همه فراموش شد. رؤيـاي شيريـن ساعت سه تا هشت بعد از ظهر يازدهمين روز آغاز جنگ مگر مي­گذاشت. يك­يك صحنه­ها در آسمان خاطره­هايم از جلو چشمانم مي­گذشتند و چون ستارگاني سوسو مي­زدند. جسد… دانشجوي دانشكدۀ افسري… آر.پي.جي… مسجد… جاده… موشك تاو… روحاني قد كوتاه… رزمندگان خوابيده درخط اوّل… پنج ساعت! حس كردم من اگر اين پنج ساعت را در زندگي خود نداشتم، زندگي ام بي معنا بود. مرده بودم! مثل اينكه زندگي ام روح تازه اي يافته و معنايي تازه در آن دميده شده بود. آسمان زيبـاي خرمشهر كه خود در تاريكـي مطلق فرو رفتـه بـود ، تماشايي بود و لحظاتی طولانی به تماشاي ستاره­های آن پرداختم. زمان آهسته آهسته  مي گذشت و خواب با سوءاستفاده از خستگي ام داشت فرصت طلبي مي كرد و بر چشمانـم مستولـي مي شد. ناگهان صداي انفجارهايي پياپي بلند شد. خوب دقّت كردم. ابتدا صداي يك انفجـار و سپس پنج انفجار به گوش مي رسيد. اهواز كـه بوديم بچّه­ها مي­گفتند، عراقي‌ها سلاحي به نام خمسه خمسه دارند. خودش بود.
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

اوّل زنجير رؤياهايم پاره ­پاره شد. نكند در حياط بيفتد، من بد جايي خوابيده­ام، اصلاً پناهي ندارم. ياد خدا، آرام آرام آرامش را بر وجودم مستولي كرد، امّا هر دو سه دقيقه صداي انفجار مي­آمد و چشمانم را كه آرامش خواب مي­خواست بر آن مستولي شود، برمي­آشفت.

 نزديك يكي دو ساعت بدين منوال گذشت، ناگهان رزمنده­اي وارد مسجد شد و فرياد زد: « جاسوس هاي عراقي مي خواهند از طريق رودخانۀ كارون وارد شهر بشوند ! بلند بشويد ! بياييد كمك !»

 تعدادي رزمنده كه مثل من به گوني­هاي پياز پنـاه آورده بودند، آنچنان خسته و كوفته بودند كه توان برخاستن نداشتند و با توجّه به اينكه از صبح بسيار زود با عراقي‌ها جنگيده بودند، ترجيح مي­دادند كه بخوابند و براي فردا صبح آماده باشند تا يك روز طولاني ديگر را بتوانند با عراقي‌ها بجنگند.

 هر چه به آن ها مراجعـه شد، جوابي ندادند. من از اينكه بخواهم بخوابم، خجالت كشيدم. بلند شدم و گفتم: « من اسلحه ندارم. اگرداريد به من بدهيد تا همراهتان بيايم.»

 گفت: « اسلحه­اي در کار نیست که در اختیار شما بگذارم!»

 آمدم دوباره روي گوني­هاي پياز دراز كشيدم. چند نفر ديگر آمدند، ولي كسي حاضر نشد با آن ها برود و من هم كه اسلحه نداشتم، دوباره چرت زدن آغاز شد  و در عالم خواب و بيداري به دنبال اين بودم كه خمسه خمسه ها كجا به زمين مي خورند.

 ناگهان زن ميانسالي در حالي كه يك تفنگ ام­­یک بر دوش داشت، وارد مسجد شد و فرياد زد:  »با شما هستم! بلند بشويد! مگر شما غيرت نداريد! جاسوس دارد مي­آيد مگر شما مرد نيستيد!«

همه از جا پريدند.

 من هم بلند شدم.

و از مسجد بيرون آمديم.

 تعدادي از بچّه­ها هم بيرون مسجد در خيابان ايستاده بودند.

 با يك سرهنگ ارتشي كه اهل اصفهان بود، به راه افتاديم.

پرسيدم: « كيست؟»

گفتند: « ارتشي خيلي خوبي است، آدم دلسوز و معتقدي است.»

مسير از سمت چپ مسجد بود. آن قدر رفتيم تا به رودخانۀ كارون رسيديم. يك ديوار نيم متري دركنار رودخانه، كنار خيابان ساحلي آن وجود داشت.

 سرهنگ دستور داد: « همين اطراف موضع گيري كنيد.»

 پشت ديوارك نشستيم.

 پيرمردي كه او را ظهر در مسجد جامع ديده بودم، قبل از ورود ما زير درختي نشسته بود.

 گفتند: « اين آدم معمولاً مست است!»

 تعجّب كردم. در جنگ آن هم شب! آن هم در اين نقطه! خیلی مشکوک بود. امّا چون بچّه­هاي خرمشهري این موضوع را گفتند، من ديگر چيزي نگفتم و مقداري پائين­تر موضع­گيري كرديم.

آن طرف خيابان، ساختمان ها در سكوتي بی­انتها فرو رفته بودند. چند تن از بچّه­ها از ديوارك گذشتند و به كنار رودخانه رفتند.

  سر و صداي امواج رود كارون که می­گذشتند احساس گنگـي را در وجودم برانگيخته بود. اوّلين شب حضورم درجبهـه بود. در وجودم شروع به جستجو کردم. آیا می­ترسم؟! ترس؟! نه! نه! يك احساس عجيب! همراه با يك لذّت گنگ و غيرقابل بازگويي! من در جبهه حضور دارم!؟

ناگهـان از ساختمان هاي آن طرف خيابان صداي خش­خشي برخاست و بچّه­ها شروع به تيراندازي به درون ساختمان ها كردند. به ذهنم رسيد صداي سگ و گربه­اي بوده است.

 فرياد زدم: « گربه است! نزنيد!»

تير اندازي قطع شد.

حس كردم بچّه­ها آموزش نظامي اصلاً ندارند. دفاع از خرمشهر و از كشور اسلامي و از انقلاب، اين انسان ها را گويا از اقصي نقاط ايران به اينجا كشانده بود و اگر چه هنوز مسائل نظامي را نمي­دانستند، ولي ارتش مجهّزي را فلج و زمين گير كرده بودند.

نمي دانم چقدر آنجا بوديم.گذر زمان مفهوم نداشت.

 بالاخره چون مطلبي مشاهده نشد، دستور بازگشت داده شد.

 تا رسيدن به مسجد جامع دور و بر سرهنگ اصفهاني راه مي رفتيم و با شور و اشتياق صحبت مي­كرديم و مي­آمديم. با رسيدن به مسجد، خستگي ديگر امان نداد. روي يكي از زيباترين تشك­ها در عالم هستي، يعني گوني­هاي پياز مسجد جامع، آن هم در لالايي خمسه خمسه ها، به خواب رفتم.

صبح كه بيدار شدم ديگر نمي­دانستم چه كنم. مي­خواستم بمانم و با رزمندگان باشم، امّا قرار بود من از وضعيّت جبهه به دوستان خبر بدهم. مردّد ماندم. امّا نهايتاً تصميم گرفتم به اهواز برگردم و برگشتم. با هر وسيله­اي بود خود را به آبادان رساندم و سپس  به سمت اهواز حركت كردم. بسياري از مردم كه فرصت نكرده بودند از آبادان و خرمشهر بروند در حالي كه اثاث خانه­ها و زن و بچّه­هاي خود را بر تريلي­ها و كاميون­ها سوار كرده بودند، به سمت اهواز مي­رفتند. نقاطي از شهر آبادان نيز بمباران شده بـود و بعضي از ساختمان ها سوخته بـود. كنار ايستگاه دوازده يك سردخانۀ بزرگ وجود داشت كه فقط مقداري حلبي­هاي سوخته از آن باقي مانده بود. جنب و جـوش عجيبي بود. مردمي كه از منطقه رفته بودند، حالا كه اوضاع مقداري آرام­تر شده بود، جهت بردن اثاث خود آمـده بودند. كم كم وارد جادۀ  آبادان اهواز شديم و آبادان را با لوله هاي پالايشگاه كه از مسافت­هاي بسيار دور آشكار بود، پشت سر نهاديم. نزديكي­هـاي ظهر به اهواز رسيديم. پيش دوستان رفتم و پس از مشورت، تصميم بر اين شد كه به تهران بازگرديم. سوارقطار شديم. آنچنان شلوغ بود كه جاي درستي براي نشستن نبود. تعداد زيادي از خانواده ها با اثاث خود در راهروها نشسته بودند. شايد دو برابر ظرفيّت قطار مسافر سوار شده  بود.  صندلي و جا مفهومي نداشت. به اين صورت فاصلۀ اهواز تا تهران را طي كرديم.
اوّلين سفر به جبهه به پايان رسيده بود، امّا فكر و ذهن و خيال من همان جا مـانده بود و هنوز هم مانده است و اين نوشته شايد هزارمين مرور بر وقايع چند ساعتۀ حضورم در خرمشهر باشد.

عضويّت در سپاه

تصميم گرفتم براي حضور جدّي در جنگ وارد سپاه شوم. به شيراز رفتم و در آنجا به عضوّيت سپاه در آمدم. در سوّمين روز عضويّت همراه چند تن از برادران سپاهي، شهيد عباس ذاكر حسيني، شهيد رسول گلبن حقيقي، برادر صفايي و برادر اكبر عفيفي و… جهت آموزش به تهران اعزام شديم. پادگان سعد آباد محل اسكان شبانة ما بود. در نخستين روز، امتحاني به عمل آمد. من و شهيدان رسول گلبن حقيقي و عباس ذاكر حسيني از بچّه­هاي شيـراز، جهت ادامۀ دوره انتخاب شديم و همراه ساير برادران سپاهي كه از سراسر ايـران اعزام شده بودند، از فردا صبح عازم پادگان لويزان شديم.

 در ميان بچّه ها شهيد مهدي زين الدّين[8]( كه بعداً به فرماندهي لشكر علي ابـن ابي طالب(ع) قـم رسيد) و شهيد محسن قديريان از اهواز كه در جريان هويزه به شهادت رسيد، حضور داشتند.

 دو ماه با صفا و صميميّت در ميان جمعي از اولياء الهي كه اكثراً بعدها به شهادت رسيدند، سپري شد.

يكي از برادران سپاهي به نام برادر موسوي كه اهل شيراز و مربّي آموزشي سلاح­هاي مختلف بود، سه نفر را انتخاب كرد و سلاح ضد هوايي بيست و سه ميليمتري و توپ ضد تانك و ضد سنگر صد و شش را علاوه بر دروس دوره، به ما آموزش داد. اين سه نفر، عباس و رسول و من بوديم.

او مي­گفت:« من درفرودگاه جزء خدمة ضد هوايي هستم» و مي­گفت: « بني­صدر دارد خيانت مي­كند و ممكن است كودتا كند و بايد تمام بچّه­هاي حزب اللهي تمام سلاح هاي سنگين را فرا گيرنـد.»

 جمعه هـا بهترين فرصت بود و نهايتا هر دو سلاح را به خوبي فرا گرفتيم. حتّي با تعمير و باز و بسته كردن توپ ضد هوايي چهـار لول كه بسيار پيچيده است، به خوبي آشنا و مسلّط شديم.

در لانۀ جاسوسي آمريكا نيز آموزش سلاح­هاي سنگين شروع شده بود و برادران دانشجوي خط امام سلاح­هاي سنگين را آموزش مي­ديدند و به جبهه­ها اعزام مي­شدند. در هر فرصتی نیز که پیش می­آمد به دوستان در لانۀ جاسوسی آمریکا سر می­زدم
 شهيد محسن قديريان و بچّه هاي اهوازي همراه او آخر هر هفته به اهواز مي­رفتند و در عمليات‌ها شركت مي­كردند و شنبه صبح خود را به کلاس می­رساندند.
حدود یک ­ماه مشغول آموزش بوديم كه حوادث محاصرۀ سوسنگرد و مقاومت اعجاب انگيز رزمندگان اسلام در اين شهر  و ماجراي هويزه و كـوي ذوالفقاري آبـادان اتّفاق افتاد. در عمليات هويزه نيز شهيد محسن قديريان به شهادت رسيد. خبر شهادت ايشان بچّه ها را به شدّت متأثّركرد. تعدادي از دانشجويان خط امام نيز كه در اين عمليات حضور داشتند، به شهادت رسيدند. شهيد فاضل، شهيد حاتمي و… و تعدادي مانند هوشنگ تركاشوند نيز مجروح شدند.
بعضي از بچّه­ها از ناراحتي اينكه در عمليات ها حضور ندارند، مي­خواستند دوره را رها کرده و به جبهه بروند، امّا شهيد مهدي زين الدّين كه بچّه­ها شديداً تحت تاثير او بودند، مي­گفت: « ما داريم براي آينده سرمايه گذاري مي­كنيم و اين هم كمتر از حضور در جبهه نيست.»
اشتياق حضور در جبهه در بچّه ها روز افزون مي شد تا اينكه دورة دو ماهۀ ما به پايان رسيد و ما عازم شهر هاي خود شديم.
 ما سه نفر (عباس و رسول و من) همراه شهيد زين الدّين با قطار به قم رفتيم و او ما را براي صرف صبحانه به سپاه قم دعوت كرد. برادران سپـاه قم آن چنان از ديدن او خوشحال شدند و مانند پروانـه بـه گردش چرخيدند كه ما تعجّب كرديم. تواضع او باعث شده بودكه طي دو ماه گذشته، به درستي او را نشناسيم. مهدي ازمسئولين سپاه قم بود. نهايتاً پس از زيارت حضرت معصومه (ع) به سمت شيراز حركت كرديم.

اشتياق انسان را نابينا مي كند!

قرار بود از تهران به ما خبر بدهند و زمان اعزام به جبهه را به ما بگويند. چند روزي به انتظار گذشت. از اينكه در شيراز به سر می­بردم، ناراحت بودم، به‌خصوص كه انتظار مقداري طولاني و خبري از اعزام نشد. مسئولين سپاه اجازه نمي­دادند از طريق ديگر به جبهه اعزام شويم. بالاخره  پس از حدود يك ماه از ما خواسته شد به تهران برويم. در تهران پس از توجيه نسبت به وظايف ما در جبهه، مجدّداً همراه شهيد عباس ذاكر حسين به شيراز آمديم و با گرفتن برگ ماموريّت به فرودگاه رفته تـا با هواپيماي سي يكصد و سي به اهواز اعزام گردیم. چند تن از برادران سپاهي ديگر نيـز حضور داشتند. خانوادۀ شهيد عباس ذاكر حسين تنها خانواده­اي بود كه تـا فرودگـاه برای بدرقه آمده بودنـد. امّا بقيّه مانند من تنها بودند. اشتياق رفتن مجدّد به جبهه چشم و گوش ما را نابينا و ناشنوا كرده بود. هواپيما براي اهواز وجود نداشت. امّا ما هیچکدام دست­بردار نبوديم. پدر و مادر عباس مي­گفتند: بمانيد فردا برويد و ما اصرار پشت اصرار كه هر ساعتي هواپيما باشد، ما عازم خواهيم شد. نهايتاً قرار شد با هواپيمايي كه به تهران مي رفت و از آنجا عازم اهواز مي شد، اعزام شويم.

پدر و مادر عباس خيلي بي­تابي مي­كردند. مادرش گريه مي­كرد و پدرش تا پاي هواپيما نيز همراه ما بود. از من هم خواست كه فردا عازم شويم، امّا من هم گفتم: « هواپيما آماده است و بايـد برويم.»

 اشتياق انسان را نابينا مي­كند و از ديدن و شنيدن خيلي چيزها محروم و من هم نه مي­ديدم و نه مي­شنيدم و حال فكر مي كنم، چقدر سنگدل شده بودم! بالاخره در ميان گريه و اشك پدر و مادر و همراهان او سوار هواپيما شديم و با بسته شدن در، هواپيما با سر و صداي گوش خراش و كر كننده اي حركت كرد و چشم­هاي پدر و مادر عباس تا آخرين لحظات دنبال هواپيما بود و من هم نمي­توانستم از آنان چشم بردارم.

اوّلين بار بود كه سوار هواپيما و به خصوص نوع  س يكصد و سي مي­شدم. صندلي­هاي سبك آن توجّهم را جلب كرده بود. تعدادي مسافر غيرنظامي نيز درآن حضور داشتند.

 هواپيما كه از زمين بلند شد، لرزش هاي شديدش نگذاشت با دوستان صحبت كنيم. از پنجره­هاي هواپيما به تماشاي ساختمان هاي شهر شيراز پرداختيم كه هر لحظه داشت كوچك و كوچكتر مي­شد. گويا تمام عالم مادي را خداوند داشت به ما نشان مي­داد. چرا كه هر چه روح انسان اوج بگيرد، عالم با تمـام زيبايي ها و جذّابيّتش در نظر او كوچك و كوچك تر مي شود و حقير جلوه مي كند. به دنبال ساختمان هاي بزرگ و آشنا گشتم و اين در حالي بود كه خانه­هاي عادي از كوچكي ديگـر نمايي نداشت. در كنار يكي از ساختمان هاي آشنا خانۀ ما بود. سه ماه بود كه در حضور حضرت امام مراسم عقد من و همسرم بر پا شده بود و اگر چه از همه چيز دل بريده بودم، لكن هنوز خيالات در ذهنم بود. با يافتن حدود خانه ذهنم به آن سو رفت، امّا خود را در عالمي ديگر يافتم و جذّابيّتي در توجّه به خانه و همسر در خود نديدم. با سرعتي كه هواپيما داشت، بعد از دقايقي كوتاه، شهر را پشت سر گذاشتيم و يكسره در رؤياهاي حضور در جبهه غرق شدم:  اهواز… خرمشهر… جسد شهيد… نفربرها… تانك‌هاي سالم عراقي… مسجد جامع و حوادث سياسي آن روزها… منافقين… چپي­ها و… آنقدر موضوع و حادثـه و خاطره وجود داشت كه تا مروري به هر يك بكنم، هواپيما در اصفهان به زمين نشست.

مسافران پياده شدند و ما سه نفر در هواپيما مانديم. انتظار طولاني شد. از علّت سؤال كرديم.

 گفتند: « قرار است موتور يك هواپيما نيز به تهران برده شود.»

پس از يكي دو ساعت موتور سنگين هواپيما بارگيري شد و در ميان خستگي مفرط و انتظار طولاني، هواپيما به سوي تهران به پرواز در آمد و پس از حدود نيم ساعت هواپيما در فرودگاه مهرآباد به زمين نشست و پس از پياده كردن موتور هواپيما و بارگيري مجدّداً، به سوي اهواز به پرواز در آمد.

با نشستن هواپيما در باند فرودگـاه اهواز، با خستگي فراوان از آن پياده شديم. وسايل را برداشته و با گرفتن يك ماشين به سمت پايگاه منتظران شهادت (گُلف) حركت كرديم. با توجّه به حضور چند ساله (در اواخر دهة چهل) در اهواز، اهواز براي من شهري بسيار آشنا و مانند وطن دوّمم بود. شهر را به خوبي مي شناختم و رفت و آمد درآن برايم چندان مشكل نبود. اگرچه ده سال بود (به جز يك سفر كوتاه) در آن زندگي نكرده بودم. با نشان دادن حكم ماموريّت وارد پايگاه شديم و به دنبال مسئولين مربوطه رفتيم تا با مأموريّت آيندۀ خود آشنا شويم.

در پايگاه تعدادي از افراد آشنا در آمدند. دانشجويان خط امام اعزام شده نيز در آنجا حضور داشتند. متوجّه شدم كه فرماندۀ ما برادر حسن باقري است كه پس از اطّلاع از مأموريّت ما از آموزش هايي كه ديده بوديم، سؤال كرد. ما دورۀ اطّلاعات عمليات، نقشه­خواني، اصول اطّلاع از دشمن و حركات آن و پيش­بيني و حفاظت اطّلاعات و…. را در تهران گذرانده بوديم و از آنچه آموزش ديده بوديم او را مطّلع كرديم. پس از صحبت‌هاي مقدّماتي و صرف ناهار كه عدس پلو بود و بچّه­ها به شوخي به آن ساچمه پلو مي­گفتند، شهيد حسن باقري از ما خواست كمي استراحت كنيم و با تحويل گرفتن وسائل، عازم جبهه شويم.



1-حسين عَلَمُ‌الهدي:فرزند مرحوم حضرت آيت‌الله حاج سيّد مرتضي علم الهدي از علماي بزرگ اهواز بود. او در سال 1337 به دنيا آمد. از نوجواني در مبارزات بر ضدّ رژيم شاه شركت داشت و در جريان اعتصاب كاركنان صنعت نفت با ترور يكي از مستشاران آمريكائي موجبات بسته شدن كامل شيرهاي نفت را فراهم آورد. او در جريان يكي از عمليات‌ها در اهواز دستگير و به اعدام محكوم شد لكن با پيروزي انقلاب آزاد گرديد. سخنراني‌هاي پر شور او كه از راديو اهواز پخش مي‌شد در روزهاي اوّل آغاز تهاجم صدام به ايران در بسيج مردم و روحيه دادن به رزمندگان تأثير شگرفي برجاي مي‌گذاشت. در جريان محاصرة شهر هويزه و در حالي كه نيروهاي خودي عقب نشيني كرده بودند و حسين در حالي كه فرماندهي سپاه اين شهر مرزي را به عهده داشت و در حالي كه از سن او تنها 22 بهار مي‌گذشت با ياران بزرگ خود كه اكثرا ًاز دانشجويان معتقد به راه امام بودند و در ميان آنان تعدادي از دانشجويان پيرو خط امام نيز حضور داشتند، دست به مقاومتي مردانه زد و نهايتاً همگي به شهادت رسيدند. مزار اين عارف دانشمند و مجاهد و يارانش در هويزه زيارتگاه تمامي آزادگان مي‌باشد.

1- تيمسار دريا دار احمد مدني :  عضو جبهة ملّي، يكي از افرادي بود كه در دولت موقّت در سِمَت هاي وزير دفاع و استاندار خوزستان و فرماندة نيروي دريايي به كار گرفته شد. او چون تعدادي از افراد دولت موقّت با چهره‌اي ملّي گرا در صدد نفوذ در اركان انقلاب و ضربه زدن به نظام اسلامي بود.

او در سمت وزارت دفاع مدّت سربازي را به يكسال كاهش داد و پادگآن هاي كشور را از نيرو خالي نمود و با صدور مجوّز براي جابجايي كادرهاي ارتش، ارتش را دچار به هم ريختگي گسترده نمود و ضربات كاري به آن وارد و بزرگترين زمينه را براي ضدّ انقلاب جهت تهاجم به پادگآن ها و غارت سلاح هاي موجود در آن ها و تهاجم صدام به ايران فراهم آورد.

تيمسار مدني در انتخابات اوّلين رياست جمهوري خود را كانديد نمود و ليكن با انتشار اسناد ارتباط او با سفارت آمريكا توسط دانشجويان مسلمان پيرو خطّ امام و اسنادي كه شهيد حسين علم الهدي از او به دست آورده و در اختيار مردم گذاشت در اين انتخابات رأي نياورد.

او مجدّداً در انتخابات مجلس شركت و به عنوان نمايندة مردم كرمان وارد مجلس شد، امّا به علّت افشاي اسناد ارتباط او با ساواك و فراري دادن اعضاء ساواك از محاكمه در كرمان و ارتباط با رهبران ضد انقلاب چون علي اميني و شاپور بختيار و فراري دادن امراي فاسد نيروي دريايي، بعد از انقلاب و ارتباط مستمر با سفارت آمريكا صلاحيّت او رد شد. با احراز تلاش‌هاي ضدّ‌انقلابي و ارتباطات او با عناصر بيگانه، دادستاني انقلابي براي نامبرده احضاريّه صادر نمود، امّا او از نظرها پنهان و سپس از ايران گريخته و به پاريس رفت و در كنار رهبران ضد انقلاب چون شاپور بختيار و  عبدالرحمن قاسملو و عبدالكريم لاهيجي به فعّاليّت عليه نظام مقدّس جمهوري اسلامي پرداخت. او پس از قتل شاهپور بختيار در پاريس عازم آمريكا شد و در آنجا در موطن اصلي روح و ايمان خود اقامت ‌گزيد.

سید محمد هاشم پویزدانپرست
سید محمد هاشم پویزدانپرست

1- حسن باقري (غلامحسين افشردي): شهيد حسن باقري در سال 1334 مصادف با سوّم شعبان در تهران ديده به جهان گشود در دوران انقلاب پس از اخراج از دانشگاه به علّت فعّاليت سياسي و اعزام به سربازي به دستور امام از پادگان فرار نمود و شبانه روز خود را در خدمت انقلاب قرار داد. پس از پيروزي انقلاب و فعّاليّت در نهادهاي نو پا با انتشار روزنامة جمهوري اسلامي توسط آيت الله بهشتي به طور فعّال همكاري خود با اين روزنامه را آغاز كرد و به نوشتن مقالات سياسي پرداخت. از اوايل سال 59 وارد واحد اطّلاعات سپاه گرديد و به مقابله با گروهكهاي ضدّ انقلاب مي‌پردازد. با آغاز جنگ تحميلي بلافاصله عازم جبهه‌هاي جنگ شده و پس از چهارماه حضور در جبهه به معاونت ستاد عمليات جنوب انتخاب گرديد. او در طرّاحي و فرماندهي عمليات‌هاي مختلف رزمندگان نقش مهمّي را به عهده گرفت و در عمليات ثامن‌الائمه به عنوان فرماندة محور دارخوين و جادة ماهشهر عمليات را رهبري نمود. در عمليات طريق‌القدس به عنوان فرماندة لشكر نصر سپاه پاسداران و فرماندهي قرارگاه عملياتي مشترك سپاه منصوب شد. در عمليات بيت‌المقدّس به عنوان فرماندهي لشكر نصر و فرماندهي قرارگاه عملياتي مشترك از جانب سپاه، در تصرّف شلمچه و خرمشهر فعّال‌ترين نقش را ايفا نمود و در عمليات رمضان نيز به عنوان فرماندة لشكر نصر خدمت نمود و پس از اين عمليات به فرماندهي قرارگاه كربلا در قرارگاه جنوب انتخاب شد و در عمليات محرم با اعلام اسم رمز از زبان او اين عمليات آغاز و ضربات سهمگيني بر دشمن متجاوز وارد گرديد. با پايان عمليات محرّم به عنوان جانشين فرماندهي يگان زميني سپاه انتخاب گرديد. اين شهيد كه به عنوان يك انسان والا و نمونه‌اي از يك انسان متعالي عارف و مجاهد و متواضع و يك طرّاح بزرگ عمليات‌هاي نظامي و فرماندهي بي‌بديل ظهور نموده بود و در حالي كه در مجموع سه سال در جبهه حضور داشت، در يك عمليات شناسائي براي آغاز عمليات        والفجر مقدّماتي، همراه با تعدادي از فرماندهان سپاه مورد اصابت گلولة توپ دشمن واقع و در سن بيست و هفت سالگي به شهادت رسيد.

1-حميديه: شهري در 27 كيلومتري غرب اهواز و در مجاورت رودخانة كرخه است و از همين نقطه رودخانه كرخه به دو شاخه تقسيم مي‌گردد.

2-سوسنگرد: شهري است در 55 كيلومتري غرب اهواز و در طيّ روزهاي اوّل جنگ به محاصرة نيروهاي متجاوز صدامي در آمد و با پايمردي رزمندگان فداكار اسلام از سقوط آن جلوگيري شد. يكي از قهرمانان بزرگ اين مقاومت، شهيد اسحق عزيزي بود كه در تهران به شغل كفاشي مشغول بود.

3-بستان: شهري است مرزي در شرق هورالعظيم كه در اوّلين روزهاي جنگ به دست نيروهاي عراقي اشغال شد و نهايتاً با فداكاري رزمندگان اسلام در عمليّات طريق‌القدس آزاد شد.

1-كوت شيخ:‌ خرمشهر از دو قسمت تشكيل شده است قسمت اصلي و بزرگ آن كه در غرب رود كارون و قسمت كوچك آن كه به آن كوت شيخ مي‌گويند و در شرق كارون واقع شده است و توسط يك پل اين دو قسمت به يكديگر متّصل شده است و نيروهاي متجاوز عراق موفق شدند تنها قسمت غربي را تصرّف نمايند.

شهیدان حسن باقری ابراهیم همت و مهدی زین الدین
شهیدان حسن باقری ابراهیم همت و مهدی زین الدین

1-شهيد مهدي زين‌الدّين:‌ در سال 1338 در تهران به دنيا آمد در 5 سالگي پدرش به خرم آباد تبعيد شد و از همان كودكي طعم مبارزه و جهاد را چشيد. با تبعيد شهيد آيت الله سيّد اسد اللّه مدني به خرّم آباد، مهدي با آن دانشمند الهي و معلّم اخلاق آشنا و در جلسات سخنراني و وعظ ايشان شركت مي‌نمود و در سنگر كتابفروشي پدرش به مبارزه پرداخت. با پيروزي انقلاب وارد سنگر جهاد سازندگي گرديد و با آغاز جنگ راهي جبهه هاي جنگ تحميلي شد. شجاعت بي‌نظير او موجب شد تا اعماق مواضع دشمن جهت شناسايي نفوذ نمايد و در سمت فرماندهي لشكر علي‌ابن‌ابيطالب نيز قبل از هر عمليات به اين كار مي‌پرداخت و قبل از شروع عمليات مواضع دشمن را از نزديك مشاهده مي‌نمود و اطّلاعات مورد لزوم را از آن كسب مي‌كرد. او در حالي كه فرماندة لشكر بود پس از شناسائي مواضع براي يكي از عمليات ها، شجاعانه به زيارت سالار شهيدان رفت و سپس نيروهاي تحت فرمان خود را براي حمله رهبري نمود. اين فرماندة فداكار و شجاع و انسان متعالي در تاريخ 27 آبان 1363 در محور غرب كشور همراه برادر گرانقدر خود به دست ضدانقلاب در يك كمين به شهادت رسيد.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دوازدهم

عذاب وجدان!     فرماندهي در كار نبود. سازمان رزم تقريباً به هم خورده بود. بچّه­هاي …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *