تیتر خبرها
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / کتاب خاطرات دوران انقلاب اسلامی تا پیروزی آن در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷- خاطرات سیّد محمّد هاشم پوریزدانپرست – قسمت ششم

کتاب خاطرات دوران انقلاب اسلامی تا پیروزی آن در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷- خاطرات سیّد محمّد هاشم پوریزدانپرست – قسمت ششم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

مرکز انقلاب

17 شهریور جمعه خونین و قتل عام مردم مسلمان و انقلابی ایران  لحظاتی قبل از قتل عام
17 شهریور جمعه خونین و قتل عام مردم مسلمان و انقلابی ایران لحظاتی قبل از قتل عام

روزها در مقابل و درون دانشگاه تهران تجمّعات و تظاهرات عظیمی برپا می‌شد. این دانشگاه مرکز انقلاب شده بود، اطّلاعیه‌های امام و هر گونه خبری، به سرعت، از آنجا به تمام شهر تهران منتقل می‌شد. با ورود دانش‌آموزان به صحنة انقلاب و با توجّه به شور و هیجان آنان، مدارس هر روز تعطیل و سپس تا دانشگاه راهپیمایی و تظاهرات می‌شد و دانش‌آموزان در برنامه‌ها و سخنرانی‌های دانشگاه شرکت می‌کردند. همان‌طور که بیان شد دانشجویانی که در مدارس تدریس می‌کردند، در برپایی این تظاهرات تأثیر زیادی داشتند.

در خیابان انقلاب و مقابل دانشگاه، نمایشگاه‌های مختلف کتاب برپا می‌شد و شمار زیادی به فروش کتاب‌های مختلف مشغول می‌شدند. عکس شهدا و هر سند دیگری که رسواگر رژیم شاه بود بر در و دیوار دانشگاه زده می‌شد و انواع روزنامه‌های دیواری نیز اطّلاعات و اخبار را به مردم می‌رساند. هر کس به او ظلمی شده بود به آنجا می آمد و دادخواهی خود را در مقابل جمعیّت موجود در دانشگاه تهران بیان می‌کرد. دانشگاه خانة‌ مردم شده بود و هر کسی سعی می‌کرد در تجمّعات آن حضور یابد. بسیاری از زنان خانه‌دار هم در حالی که دست فرزندان کوچک خود را گرفته بودند، در این تجمّعات شرکت می‌کردند تا از‌ آخرین اخبار آگاه شوند و به سخنان این و آن گوش دهند. این روزها، روزهای شهادت، ‌خون، ایثار و فداکاری شده است. روزهای افتخار،‌ حماسه و روزهای وحدت یک ملّت و روزهای بازگشت به خویشتن خویش. این روزها، روزهای بیداری و قیام یک ملّت مظلوم  است.

سیدهدایت‌الله طالقانی، مسئول موسّسة تایپ ـ که پیش از این از او یاد شد ـ پس از حدود دو سال تحمّل زندان، همراه هزار زندانی دیگر ‌آزاد شده و برای دیدن خانواده به اصفهان رفت و ما موفّق به دیدن او نشدیم. در هر صورت آزادی او موجب خوشحالی فراوان دوستان شد. زندانیان آزاد شده با مینی‌بوس به بزرگراه پارک وی در مقابل هتل اوین آورده شدند و در آنجا مورد استقبال خانوادة خود و مردم قرار گرفتند.

هفتة همبستگی ملّی

در دانشگاه ملّی طی اطّلاعیه‌ای که از سوی دانشجویان و استادان امضا شده بود، هفتة دوّم آبان ماه، یعنی از 6 تا 12 آبان، هفتة همبستگی ملّی اعلام گردید و قرار شد طی این هفته در این دانشگاه راهپیمایی و سخنرانی برگزار شود که این بهانة خوبی برای بستن دانشگاه از جانب ریاست شد. استادان و دانشجویان ـ با صدور اعلامیّه‌ای ـ اعلام کردند تا باز شدن دانشگاه، در محوطة آن تحصّن خواهند کرد. حدود دو هزار نفر عضو هیأت علمی دانشگاه تهران نیز از ششمین روز آبان یک هفته اعتصاب کردند و نمایندگان سازمان ملّی دانشگاهیان در اعتراض به تعطیلی دانشگاه‌های «تهران» و «ملّی» در باشگاه دانشگاه تهران تحصّن کردند و علّت تعطیلی این دو دانشگاه را ضمن اعلامیّه‌ای، جلوگیری از برگزاری «هفتة همبستگی ملّی» اعلام کردند و به محاصرة دانشگاه تهران و جلوگیری از ورود دانشجویان به دانشگاه اعتراض نمودند و خواهان لغو این تصمیمات شدند.

در اوّلین روزهای هفتة همبستگی ملّی، اخبار حاکی از گسترده شدن تظاهرات در شهرهای مختلف کشور و خیابان‌های تهران بود. بسیاری از ادارات نیز در اعتصاب به سر می‌بردند و بازار تهران در حمایت از تحصّن دانشگاهیان تعطیل شده بود.

در دانشگاه ملّی هم جلسة سخنرانی با حضور مردم و بخصوص جمعیّت عظیم دانش‌آموزان، در زمین چمن دانشگاه برگزار ‌شد و چند تن از دانشجویان به سخنرانی دربارة اوضاع کشور ‌پرداختند و جمعیّت با شعارهای «مرگ بر شاه» و «درود بر خمینی» خواست‌های خود را مطرح کرده، سپس در محوطة دانشگاه دست به تظاهرات زدند.

در هفتة همبستگی ملّی[1]، در دانشگاه‌های مختلف تهران و نیز شهرستان‌ها جلسات سخنرانی برقرار بود. در دانشگاه تهران جلسات از حدود ساعت 8 شروع می‌شد و تا بعد از ظهر ادامه می یافت. استادان دانشگاه،‌ نویسندگان، شاعران، نمایندة کارگران و کارمندان اعتصابی از سخنرانان دانشگاه بودند. سخنان و خواست‌های مطروحة بعضی از روشن‌فکران آن‌چنان در حدّ و سطح پایینی قرار داشت که موجب تعجّب شده بود. شعار امام که شاه باید برود، همة شعارها و خواست‌ها را بی‌رنگ کرده بود؛ زیرا این شعار تمام شعارها و خواست‌ها را نیز در خود داشت: «آزادی قلم»، «آزادی بیان»، «آزادی زندانیان سیاسی».

جلسات مختلف هفتة‌ همبستگی ملّی بیشتر محل جولان نویسندگان و زندانیان سیاسی و شاعران مارکسیست و ملّی‌گرا شده بود و شاید وسیله‌ای برای مطرح شدن آنها که به‌شدّت خود را از انقلاب و مردم عقب‌ افتاده می‌پنداشتند و مردم را به خود و افکار خود بی‌توجّه می‌دیدند، بود. جلسات تقریباً یک کپی از جلسات انجمن انستیتوگوته بود که پیش از‌ این از آن یاد شد.

در یکی از روزهای آخر هفتة همبستگی ملّی، دوستان از سخنرانی آیت‌الله مطهری در دانشگاه صنعتی خبر دادند. با چند تن از دوستان با سرعت خود را به آ‌نجا رساندیم. سالن ورزشی سرپوشیدة این دانشگاه، محل سخنرانی بود. چند هزار نفر آمادة شنیدن سخنان ایشان بودند. قبل از ایشان بعضی از روشن‌فکران مارکسیست سخنرانی کردند. اشعاری نیز خوانده شد، امّا با شروع سخنرانی ایشان، تعدادی از افراد مارکسیست به صورت اعتراض‌آمیز جلسه را ترک کردند و نشان دادند به دنبال چه نوع از وحدت و همبستگی هستند.

سخنان ایشان آن چنان بر جمعیّت تأثیر گذاشت که تمام تلاش‌های برگزارکنندگان جلسه ـ برای ایجاد جریان فکری مورد نظر آنها در این هفته ـ بر باد رفت.

موضوع مورد بحث آیت الله مطهری: «اهداف روحانیّت در مبارزات» بود. ایشان به اهداف روحانیّت در مبارزات خود در طول تاریخ اشاره نمودند و بیان کردند: «هدف‌های نهضت کنونی نیز همان اهداف روحانیّت که رهبری این نهضت را بر عهده دارد می‌باشد و روحانیّت در آن شخص بسیار بسیار بزرگ تاریخی که نامش و یادش قلب مرا به لرزه می‌آورد، یعنی استاد بزرگوار، آیت‌الله‌العظمی آقای خمینی تجسّم یافته است».

[یاد امام آن چنان بر استاد مطهری تأثیر گذاشت که شروع به گریه کردند و حضار نیز به شدّت تحت‌تأثیر قرار گرفتند و این نشانگر رابطة مرید و مرادی و رابطة عاشقانه‌ای بود که بین ایشان و حضرت امام برقرار بود، همان رابطه‌ای که جوانان را عاشقانه به خیابان‌ها کشاند و شهادت را برای آنان شیرین‌تر از عسل نمود.]

ایشان سپس به بیان اهداف نهضت‌های یک صد سالة اخیر پرداختند و بیان کردند: «بعضی از این نهضت‌ها ضد استبدادی و بعضی ضداستعمار سیاسی و بعضی ضداستعمار اقتصادی بوده‌اند» و سید جمال‌الدین اسدآبادی را شخصیّتی ضداستبدادی و ضداستعماری در هر سه بعد استعمار، یعنی استعمار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی معرفی کردند و بیان کردند هدف او بازگشت به اسلام نخستین و بازگشت به قرآن و سنّت و سیرة سلف صالح بوده است و همبستگی دین و سیاست را تبلیغ و جدایی آن را نیرنگ سیاست‌بازان عالم می‌دانسته و خواستار اتّحاد اسلامی و جلوگیری از تفرقه‌های مذهبی و ملّی بوده است و معتقد بوده است که یک روح واحد بر تمام ملل اسلامی حاکم است و نیازمند بیداری است. ایشان بیان داشتند: «نهضت کنونی ما هدف‌هایش محدود به هدف‌های سیّدجمال‌الدین و نهضت‌های گذشته نیست، اگر چه اهداف تمام آنها را در بر دارد. نهضت کنونی را تنها با نهضت صدر اسلام می‌توان مقایسه نمود. نهضت ما یک نهضت اسلامی و انسانگرا به معنی واقعی کلمه است که از فطرت انسان ناشی شده است و نه از شکم». ایشان سپس همبستگی را چنین تفسیر کردند: «همه حس کرده‌اند که یک نهضت ماهیّتاً اسلامی به وسیلة روحانیّت و بالاخص شخص بزرگ، عزیز عزیزان و جان و روح ملّت ایران و قهرمان قهرمانان، حضرت آیت‌الله العظمی ‌آقای خمینی رهبری می‌شود و پشت سر این رهبر بزرگ و در پی اهداف اسلامی همه با هم خودمان را اصلاح کنیم و بسازیم».

ایشان سپس به حضار توصیه کردند: «رابطه‌تان را با خدای خودتان محکم بکنید. به یاد خدا باشید. نام خدا را زیاد بر زبان بیاورید. به خدا اعتماد داشته باشید که هر کس در راه خدا حرکت و قیام کند، خدا او را تأیید می‌کند. از نمازتان غفلت نکنید. از روزه‌هایتان غفلت نکنید. از تقوی غفلت نکنید. از عفاف غفلت نکنید. از اخلاص غفلت نکنید. وقتی که ملّتی خالص و مخلص به ‌دنبال رهبری خالص و مخلص حرکت کند، تمام قدرت‌های استعماری دنیا، چه استعمار سیاهش و چه استعمار سرخش، غریبش و شرقیش هم قیام بکنند، محال ممتنع است که از عهدة او برآیند».

این کلمات که از دهان پاک و طاهر آن مرد الهی بیرون می‌آمد، برای جوّ دانشجویی که عادت کرده بود فقط به سیاست و انقلاب سیاسی بیندیشد، مطلب تازه‌ای جلوه نمود و من متوجّه شدم که ما ـ دانشجویان ـ از بسیاری از ابعاد وجود خود غافلیم. ما سیاست‌زده شده بودیم و خود متوجّه نبودیم و آن مرد دین و تقوی و علم ما را به این مسئله متوجّه نمود.

هفده شهریور لحظاتی قبل از قتل عام مردم مسلمان و انقلابی در میدان شهدای تهران - 1357
هفده شهریور لحظاتی قبل از قتل عام مردم مسلمان و انقلابی در میدان شهدای تهران – 1357

خورشید از غرب طلوع می‌کند

در پایان سخن، ایشان فرمودند: «سابقاً در روایات اسلامی [وقتی] می‌دیدیم که خورشید پیش از عدل کل الهی و در ‌آخرالزمان از مغرب طلوع می‌کند، این چنین تعبیر می‌کردیم که لابد از این جهت است که ملّت‌های غرب از نظر علم و فرهنگ پیش رفته‌اند و آنها زودتر از ما به حقایق اسلام آگاه خواهند شد. امّا یک ماهی است به فکر افتاده‌ایم که خدایا مثل این‌که خورشید از شرق به غرب رفت که از غرب طلوع بکند و ما سپیده ‌‌دَمَش را داریم می‌بینیم»[2].

 مطالب این سخنرانی آن‌چنان حاضران را تحت تأثیر قرار داد که به دنبال آن تظاهرات گسترده‌ای در محوطة دانشگاه صنعتی با شعارهایی مبنی بر رهبری امام و انقلاب اسلامی برپا شد.

ـ اسلام مکتب ماست              خمینی رهبر ماست

ـ تا خون در رگ ماست                    خمینی رهبر ماست

ـ تنها ره سعادت                   ایمان، جهاد، شهادت

ـ درود بر خمینی بت‌شکن        مرگ بر حاکم قانون‌شکن

و این نشان می‌داد که مکاتب و افکار غیراسلامی نتوانسته‌اند در دانشگاه چندان نفوذ کنند و امام و اسلام، فاتح دانشگاه شده‌اند. و این خطر بزرگی برای نظام شاه بود و باید برای آن فکری می‌کردند.

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد. حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد. حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

در فرصتی که به انتظار سخن‌رانی آیت‌الله مطهری در سالن نشسته بودیم، کلاسور خود را باز کردم و مشغول طراحی شدم و این در حالی بود که به سخنرانی‌ها و اشعاری که خوانده می‌شد نیز گوش می‌دادم. پس از لحظاتی، صفحات سپید داخل کلاسور از تصویر انسان‌هایی با مشت‌های گره کرده و افراشته و دهان‌های باز و در حال فریاد پر شده بود، امّا جالب توجّه تصویر امام بود که بدون الگو رسم کرده بودم و عجیب به ایشان شباهت داشت. که آن را با شوق و ذوق به دوستان نشان دادم. عشق به امام و عظمت او همة وجودم را متوجّه ایشان کرده بود و چهرة ملکوتی و انقلابی و معنوی ایشان رؤیای شب و روزم بود.

تصاویر پخش شدة امام بخصوص تصویری که ایشان مشت‌های خود را گره کرده بودند، بر در و دیوار هر خانه‌ای دیده می‌شد و چهرة جدی ایشان و گوشة ابروی سمت راست‌شان که در حال جدیّت و سخن گفتن بالا می‌رفت ابهّتی داشت که لذّتی بی‌پایان به انسان هدیه میکرد و می‌بخشید.

 حافظ ار در گوشة محراب می‌نالد رواست

ای ملامت‌گر، خدا را آن خم ابرو ببین

 در این مشتهای گره کردة ایشان تمام خشم وجود مستضعفان جهان بر علیه مستکبران و ظالمان جهان مشاهده می‌شد.

برای یک دیدار کوتاه با خانواده به شیراز رفتم. در اوّلین شب ورود به شیراز در حالی که جوانان محلة ما با گذاشتن بلندگو به سمت شهربانی شیراز که چند صد متر بیشتر با آنجا فاصله نداشت و همچنین شعار دادن، مشغول مبارزات هر شبة خود بودند نیروهای حکومت نظامی وارد محل ‌شدند. مردم با یورش مأموران به خانه‌های خود فرار ‌کردند و از درون خانه ها به شعار دادن ادامه ‌دادند. خوشبختانه نیروهای ارتشی بدون هیچ نتیجه ای مجبور به بازگشت ‌شدند.

جوّ عمومی شیراز با یکی دو ماه قبل، کاملاً تفاوت داشت و انقلاب همه را به حرکت در آورده بود. یک دختر چهار ساله در محلّة ما ، مأمور پخش اعلامیّه بود و مطلب جالب‌تر این‌که پدر او مأمور شهربانی بود اگرچه آدم بدی هم نبود و اهل نماز و مسجد نیز بود. و از آن جالب‌تر پدر خودم که یک ارتشی بود و در حالی که مأموران در محل سر و صدا می‌کردند ایشان با صدای بلند شعار می‌داد: «برادر ارتشی، تا کی می‌خوای خر باشی!؟» و من که اوّلین بار بود این شعار را می‌شنیدم آن هم از یک ارتشی، نمی‌توانستم جلوی خندة خود را بگیرم و تا مدّت‌ها این جریان را برای دوستان تعریف می‌کردم و موجب خندة آنها می‌شدم.

 روز دهم ‌آبان، ‌آیت‌ا‌لله سیّد عبدالحسین دستغیب نیز از زندان آزاد و در میان استقبال عظیم مردم، وارد شیراز شدند. گویا ایشان روحی در کالبد مردم شیراز و فارس بودند. ایشان با سخنان معنوی و خالصانة خود، هر انسانی را به حرکت در ‌آورده و او را از غفلت و سستی بیرون بر حذر می داشتند. ایشان مبارزه با شاه را با دیدگاهی عارفانه و از پایگاه یک عبادت مطرح می‌ساختند.

با وجود جوش و خروش فراوان، حوصلة ماندن در شیراز را نداشتم. تهران دنیای دیگری بود و اگرچه وجود و حضور آیت‌الله دستغیب در شیراز برایم گوهر گران‌بهایی بود، امّا در عصر روز 13 ‌آبان به تهران باز گشتم. صبح روز 14 ‌آبان پس از رسیدن به تهران متوجّه شدم روز گذشته که آخرین روز هفتة همبستگی ملّی بوده است، جمعیّت عظیمی از دانش‌آموزان به دانشگاه تهران آمده و پس از پایان مراسم و در حال خروج، به سوی ‌آنان تیراندازی شده است و حدود 60 تن از آنان به شهادت رسیده‌اند و شب گذشته در اخبار تلویزیون فیلمی[3] از جریان این کشتار پخش شده است. در فیلم جوانی تیر می‌خورد و بر زمین می‌افتد و زنی مجروح می‌شود و جمعیّت در حالی که «لااله‌الا‌الله» می‌گفته‌اند جوان را بر سر دست می‌گیرند و تشییع می‌کنند. این فیلم به شدّت در سراسر کشور بر بینندگان اثر گذاشته بود و موجب گریستن بسیاری از آنها شده بود. صحبت همة دوستان از این فیلم و واقعة کشتار دیروز بود. از کشتار دانش‌آموزان و از این‌که فیلم را ندیده‌ام خیلی ناراحت شدم.

با وجود این‌که این فیلم فقط یک بار پخش شده بود و نیروهای فرمانداری نظامی سریع آن را ضبط کرده بودند، امّا همین یک بار پخش نیز کار خود را کرده بود. با هر کس مواجه می‌شدم، حتّی کسانی که کاری به انقلاب نداشتند، تأثیر این فیلم را می‌دیدم. به گلوله بستن تعدادی نوجوان چیزی نیست که کسی آن را به چشم خود ببینید و بتواند ساکت بماند.

تخریب؟! ما چنین هدفی نداریم

یک روز پس از 13 آبان جمعیّت حاضر در دانشگاه به خیابان ریختند. ادارات چند طبقة دولتی مقابل دانشگاه مورد هجوم واقع شد. همه چیز از جمله عکس‌های شاه و خانوادة او از طبقات آن به پیاده رو و خیابان ریخته می شد وسپس به آتش ‌کشیده می شد.

همراه جمعیّت به سوی میدان فردوسی حرکت کردیم، امّا از نیروهای فرمانداری نظامی که هر روز در خیابان حضور داشتند، خبری نبود. با رسیدن به پل خیابان حافظ، متوجّه عقب‌نشینی ارتش شدم؛ زیرا چند ماشین ریوی ارتشی را دیدم که به سرعت از محل دور شدند و در محوطة یک ادارة دولتی خود را پنهان کردند. از حرکت باز ماندم. بر روی پل نشستم و در فکر فرو رفتم آیا کودتایی شده؟ آیا حادثه‌ای اتّفاق افتاده؟ آیا امام چیزی گفته‌اند؟ آیا انقلاب پایان یافته؟ هنوز که خیلی راه مانده. از تجزیه و تحلیل هر اتّفاقی باز مانده بودم. از جمعیّت فاصله گرفتم و به دانشگاه تهران بازگشتم دانشگاه خلوت بود. سینمای نزدیک دانشگاه در حال سوختن بود و ستون عظیم دود از آن به آسمان بلند شده بود.

با موتورم،‌ که در دانشگاه گذاشته بودم، به راه افتادم تا بتوانم از قضایا بیشتر سر در بیاورم. جمعیّت در خیابان‌های مختلف پراکنده بود و مشغول تخریب ساختمان و آن ساختمان بودند. لزومی به تخریب خیلی از آنها نبود و من در حالی که به شدّت از این جریان تعجّب کرده بودم، زبان به اعتراض گشودم، نه! ما چنین هدفی نداریم، امّا افراد مشکوکی که به این جریان دامن می‌زدند، اصلاً منطقی در کارشان نبود. در خیابان ویلا (نجات‌الهی) شاهد افرادی بودم که در ظاهر لباس شخصی به تن داشتند،‌ امّا با دقّت می‌شد از کمربند و شلوار سرمه‌ای رنگ آنها فهمید که نیروهای شهربانی هستند.[4] هر چه خواستم آنها دست از تخریب بردارند، گوششان بدهکار این حرف‌ها نبود. دفتر هلی‌‌کوپترسازی بِل مورد حمله قرار گرفت و اثاث آن غارت شد. وارد دفتر شدم. چیز سالمی در آن نبود. کلیّة دفاتر هواپیمایی موجود در خیابان نیز مورد هجوم واقع شده بودند. در این جریان گروهی از مردم هم آلت دست شده بودند. جریان تخریب تا شب ادامه داشت و شب که به بلوار کریم‌خان آمدم،‌ ساختمان‌های زیادی از جمله ساختمان ده طبقة بانک ملّی در آتش می‌سوخت، اگر چه در تاریکی شب، آتش زیبایی خاصی دارد، امّا این زیبایی تنفّرانگیز بود و از این‌که اموال عمومی این گونه در آتش می‌سوخت قلبم به‌شدّت فشرده شده بود و با تأسّف از کنار این صحنه‌ها گذشتم. نمی‌توانستم آنچه را اتّفاق افتاده بود برای خودم تجزیه و تحلیل کنم. با خستگی حاصل از سفر شب قبل و خستگی شدید روحی از آنچه در این روز دیده‌ام، به خوابگاه رفتم و پس از سلام و علیک با دوستان و اخوی وخوردن چند لقمه‌ای در گوشه‌ای نشستم و در خیال آنچه دیده‌ام فرو رفتم.

یکی از دوستان از شهادت عدّه‌ای از مردم که چشم ارتش را دور دیده و بهترین کار را حمله به کاخ گلستان، که مقابل کلانتری یک واقع شده است، دیده‌اند، سخن گفت: او بیان کرد آنها پس از عبور از نرده‌ها و ورود به محوطة کاخ، مورد تهاجم ناجوانمردانة افراد کلانتری واقع شده و به خاک و خون کشیده شده اند و شمار زیادی از آنها نیز به شهادت رسیدند. با شنیدن این خبر به توطئة شومی که اتّفاق افتاده بود، پی بردم و دانستم که چیزی تغییر نکرده است. بخصوص وقتی قیافة کسانی که صبح در خیابان ویلا مشغول تخریب بودند و شلوارهای سرمه‌ای آنان بار دیگر به خاطرم آمد، کوچک‌ترین شکّی برای این‌که تخریب اموال عمومی یک توطئه بود، برایم باقی نماند.

از صحبت دوستان متوجّه شدم آیت الله دکتر مفتح ـ که از 16 شهریور زندانی شده بود ـ نیز آزاد شده است. این خبر موجب خوشحالی‌ام شد. دوستان میگفتند که سفارت انگلیس نیز به آتش کشیده شده است. با خود گفتم: این هم حتماً مثل حمله به کاخ گلستان بوده است و با عکس‌العمل نیروهای فرمانداری نظامی مواجه شده است.[5]

با آزادی آیت‌الله طالقانی از زندان هر روز گروه‌های مختلف مردم به سوی منزل ایشان راهپیمایی می‌کردند و در مقابل منزل کوچک ایشان در دروازه شمیران تجمّع می‌نمودند. آیت‌الله طالقانی به علّت کسالت توان سخن گفتن با جمعیّت را نداشتند و گاهی نوار سخنان ایشان برای جمعیّت پخش می‌شد.

از ابتدای سال تحصیلی با شماری از دوستان دانشجوی مسلمان دانشگاه ملّی، که بیش‌تر آنها دانشجویان معماری و اقتصاد بودند، در یک ساختمان چهار طبقه در خیابان آپادانا که توسط فردی خیًر و انقلابی به‌نام «کفاشیان» و با پا در میانی «حسن اجاره‌دار» در اختیار ما گذاشته شده بود؛ زندگی می‌کردیم. یکی از دانشجویان رشتة معماری به‌نام قاسم محبّ ‌علی در طبقة پایین این ساختمان انتشاراتی راه انداخته بود و به کار توزیع کتاب نیز می‌پرداخت.

از آنجا ‌که در نزدیکی‌های ما چند مشروب‌فروشی وجود داشت، دوستان تصمیم گرفتند با راه‌‌اندازی یک راه‌پیمایی،‌ به این مراکز اشاعة فساد حمله کنند. با حضور شماری از دانشجویان و گروهی از مردم این کار با موفّقیت انجام شد، امّا چند روز بعد فهمیدم که در عملیات شناسایی یکی این مغازه‌ها اشتباهی رخ داده است و چون معمولاً مغازه‌های مشروب‌فروشی شیشه‌های خود را با روزنامه می‌پوشاندند و یک فروشگاه رنگ فروشی نیز شیشه‌های خود را با روزنامه پوشانده بود؛ و ما به تصوّر اینکه آنجا مشروب‌فروشی است، خسارت زیادی به آن وارد کرده بودیم. یکی از برادران به ‌نام رضا زهدی به مغازه مراجعه و بدون این‌که صاحب آن متوجّه شود مقدار خسارت را بر ‌آورد کرد. قرار شد مبلغ خسارت را از دانشجویان جمع‌آوری نماییم. با جمع شدن مبلغ فوق، دو نفر از دوستان به مغازه مراجعه و یکی از آنها صاحب مغازه را مشغول و دیگری پول را همراه نامة عذرخواهی در کنار دخل او قرار داد. این امر باعث شد مقداری وجدان معذّب همگی ما آرام یابد.

در یکی از روزها با دانشجویان دانشگاه صنعتی به سوی منزل آیت‌الله طالقانی حرکت کردیم. سر راه گروهی ارتشی راه را بستند و فرماندة آنها به جمعیّت دستور پراکنده شدن داد، امّا جمعیّت در وسط خیابان نشست. چند نفری هم جلو رفتند و با فرماندة آنها صحبت کردند، امّا آنها اجازة عبور ندادند. در این میان جوانی پیراهن خود را باز کرد و سینة خود را در برابر آنان گرفت و فریاد می‌زد: «بزن! بزن!» اگر چه در نهایت،‌ از حرکت جمعیّت جلوگیری شد، امّا این صحنه‌ها بر مردم و حتّی سربازان که شاهد آن بودند، تأثیر خود را گذاشت.

در این ایّام کتاب‌هایی از یک ایرانی ساکن فرانسه که شایع بود در نوفل‌شاتو از اطرافیان امام است در کشور توزیع شد. این شخص سیّد ابوالحسن بنی‌صدر نام داشت. در زمینة اقتصاد، دو کتاب به نامهای: «اقتصاد توحیدی» و «نفت و سلطه» را نوشته بود . این دو کتاب را مطالعه کردم، حرف‌های جدیدی داشت. کتابی نیز دربارة شهید مدرس به نام «موقعیّت ایران و نقش مدرس» و کتاب دیگری با عنوان «کیش شخصیّت» که بیشتر بحث‌های اخلاقی بود هم داشت. در هر صورت نسل جوان انقلاب به شدّت برای دانستن تشنه بود. سال‌ها خفقان شاهنشاهی ما را از ساده‌ترین حقوق، محروم کرده بود و حال در این فضایی که ایجاد شده بود هر کتاب و هر مطلب تازه‌ای برای مطالعه با ولع برگزیده می‌شد و بنی‌صدر هم در این صبح‌گاه بیداری مانند بسیاری افراد دیگر مطرح شد.

روزهای حماسه در دوران انقلاب اسلامی
روزهای حماسه در دوران انقلاب اسلامی

انقلاب در پشت‌بام‌ها

کارکنان اعتصابی برق تهران اعلام کردند هر شب از ساعت  هشت و نیم تا ساعت ده شب برق تهران قطع خواهد شد تا دستگاه تبلیغاتی رژیم شاه و بلندگوی فریب آنها از کار بیفتد. مردم مسلمان تهران نیز از این موقعیّت استفاده کردند و برای اوّلین بار، به پشت‌بام‌ها رفتند و به شعار دادن پرداختند و فضای تاریک شهر با بانگ «الله‌اکبر» و «مرگ بر شاه» در این ساعات روشن شد.

 دانشجویان ساکن در خوابگاه ما نیز که حدود ده پانزده نفر بودند به پشت‌بام می‌رفتند و شعار می‌دادند، امّا با توجّه به این‌که در خیابان آپادانا و خیابان مهناز و بقیة خیابان‌های اطراف که محلّه‌های شمال شهری است و ثروتمندانی که  بی‌دردی از وجود آنان می‌بارید در آنجا ساکن‌ بودند و لذا فقط از این خوابگاه و چند خانة اطراف آن، صدای شعار به گوش می‌رسید. فقط چند خانواده بودند که پدر و مادر و فرزندان خانواده، سکوت مطلق حاکم بر منطقه را با فریاد و شعارهای خود می شکستند و بشدّت مورد تحسین ما دانشجویان قرار میگرفتند. ما معمولاً شعارهای خود را در جواب شعارهای آنان تنظیم می کردیم تا مایة دلگرمی ‌آنان شود.

چند روز قبل از شروع محرّم برای دیدار با خانواده به شیراز رفتم. با آغاز محرّم اخبار کشتار در روز و شب اوّل محرّم در خیابان سرچشمه در سراسر کشور پیچید و اشک را از چشمان همه جاری کرد.

خانة تیمی کمونیست‌ها‍!

در سوّمین شب محرّم در حالی که در کنار اعضای خانواده مشغول خوردن شام بودم و هم‌زمان به اخبار تلویزیون نیز گوش می‌دادم، ناگهان گویندة اخبار شروع به خواندن اطّلاعیه‌ای از فرمانداری نظامی تهران کرد و از کشف خانة تیمی کمونیست‌ها و به دست ‌آوردن مدارک و دستگیری تعدادی از افراد کمونیست در این خانة تیمی خبر داد. این روزها خنده‌دارترین مطلب، نام بردن از کمونیست‌ها و مقولاتی از این قبیل بود. با کنجکاوی بیشتر به فیلمی که از خانة تیمی در حال پخش بود، نگاه کردم و با کمال تعجّب متوجّه شدم این خانة تیمی کمونیست‌ها، خانة خود ما در تهران است! و کتاب‌ها نیز مربوط به انتشاراتی «قاسم محبّ علی» است.

 چون ممکن بود به دنبال همة ساکنین خانه باشند، وسایل خود را با عجله برداشتم و خانواده را از احتمال دستگیری اخوی که با هم در تهران زندگی می‌کردیم و این‌که در صورت مراجعة مأموران به خانه‌، باید چه برخوردی داشته باشند مطّلع کردم و به منزل یکی از آشنایان رفتم تا فردا عازم تهران شوم.

در تهران متوجّه شدم که دوازده تن از دانشجویان از جمله برادرم را در خوابگاه دستگیر کرده‌اند. با یکی از دوستان که از این دستگیری جان سالم به‌در برده بود، با موتور به نزدیکی خوابگاه رفتیم و اوضاع را بررسی کردیم تا امکان ورود به ساختمان را پیدا کنیم، امّا از ساختمان روبه‌روی خوابگاه که واحدی از نیروی دریایی بود، خوابگاه کاملاً تحت‌نظر بود و مأمورانی دائم از پنجره‌ها مراقب اوضاع بودند. علّت حسّاسیّت مأموران حکومت نظامی به این خوابگاه، بدون شک مجاورت آن با این واحد بود، چون شعار دادن دانشجویان در شب، به خوبی می‌توانست بر پرسنل آنها اثر بگذارد. در هر صورت از آنجا دور شدیم. به دلیل به وجود کارت و عکس و شناسنامه‌ام در خانه و امکان شناسایی، مدّتی را به صورت نیمه مخفی و با احتیاط در رفت و آمدها و در اتاق اجاره‌ای یکی از برادران دانشجوی شیرازی به ‌نام عبدالله گُلبن حقیقی، زندگی ‌می کردم. صاحب خانة ایشان نیز با توجّه به این‌که مورد اعتماد کامل دوستان بود از ماجرای من مطّلع شده بود و به همین دلیل آن‌چنان از محبّت‌های ایشان و خانواده‌شان برخوردار بودم که به‌شدّت، شرمنده ‌می شدم.

کفن‌پوشان به خاک و خون نشستند

با نزدیک شدن ماه محرّم اطّلاعیة امام دربارة آغاز محرّم و ضرورت برپایی علنی مراسم عزاداری سالار شهیدان در خیابانها و عدم توجّه به حکومت نظامی و بی توجّهی به دستورات دولت نظامی ازهاری که پس از آتش سوزی عمدی روز 14 آبان به دست ساواک، بر سر کار آمده بود و اعلام اینکه امسال سال پیروزی خون بر شمشیر است، روحی تازه در مردم دمیده شد. بسیاری از روزها برای زیارت قبور شهدا به بهشت‌زهرا می‌رفتم، هر روز در کنار غسّالخانه غوغایی بر پا بود و اجساد مطهر شهدا برای غسل و کفن به آنجا آورده می‌شد و سپس در میان حزن و اندوه و شعارهای «این سند جنایت پهلوی است»،‌ «مسلمان بپا خیز برادرت کشته شد»، «زنده و جاوید باد راه شهیدان ما»، «ایران کربلا شده، هر روز عاشورا شده»، «این گل پرپر ماست هدیه به رهبر ماست»، «برادر شهیدم شهادتت مبارک»،‌ «برادر شهیدم راهت ادامه دارد» و «لااله‌الا‌الله» گویان تا مدفن مطهر آنان تشییع می‌شد.

اطّلاعیّه های امام بخصوص اطّلاعیّة ایشان در رابطه با ماه محرّم که در‌‌ آنجا توزیع می‌شد شور و هیجان خاصی به انسان می‌داد. در یکی از روزها غسّالخانه پر از اجساد شهدا شده بود، به صورتی که چند جسد برروی برانکارد در بیرون آن گذاشته شده بود. همراه جمعیّت و با حسرت و تأسّف به تماشای اجساد پرداختم و پس از غسل و کفن آنها در تشییع جنازة آنها نیز شرکت کردم.

بر اساس اطّلاعیة فرمانداری نظامی، کلیّة مدارس تهران و حومه برای دهة اوّل محرّم تعطیل گردید.

 چریک‌های فدایی در روز سوّم محرّم به یک کلانتری در چهارراه کالج حمله کردند و تنها اثر آن، این بود که نگهبان در ورودی این کلانتری که یک درجه دار جوان بود، کشته شود. آنان این عمل را با آب و تاب و طی اطّلاعیه‌ای به عهده گرفته و اعلام کردند. به یقین هدف آنها حرکت در مسیر امام نبود. آنها می‌خواستند از فداکاری مردم در محرّم و از خون شهیدان گران‌قدر محرّم سوءاستفاده کنند و خود را که مدّتی عاطل و باطل مانده بودند، مطرح کنند و به اصطلاح، شیوة مسلّحانه را در برخورد با قاتلان شهدا مطرح نمایند. این عمل اگر چه موجب خوشحالی بعضی از جوانان ‌شد، امّا نمی‌توانست انعکاس قابل توجّهی داشته باشد؛ زیرا در آن زمان انقلاب از مراحل توجّه به یک دسته و گروه و حزب و سازمان عبور کرده بود. انقلاب ما انقلاب مردم بود نه یک قشر یا یک طبقه، انقلابی بود که تا عمق روستاها و شهرها و خانه‌ها و دل‌ها و در تمام قشرها، نفوذ کرده بود. کشتن یک پاسبان نگهبان، که شاید در درون خود داشت آخرین رشته‌های پیوستگی با شاه را نیز پاره می‌کرد، در ذهنم عملی زشت جلوه‌گر ‌شد و زمانی که از مقابل این کلانتری عبور ‌کردم و چشمم به  ساختمان کلانتری و محل کشته شدن نگهبان افتاد، از کشته شدن او و ناراختی بازماندگان او که اینک به عزایش نشسته اند و یقیناً از قشر مستضعف جامعه میباشند، به شدّت متأسّف شدم.

راهپیماییهای بزرگ مردم مسلمان در روزهای حماسه آفرین انقلاب اسلامی
راهپیماییهای بزرگ مردم مسلمان در روزهای حماسه آفرین انقلاب اسلامی

دعوت به راهپیمایی در روز تاسوعا

کشتار  عزاداران حسینی در شب و روز اوّل محرّم، جوّ تهران را ملتهب نموده بود. بر دل همه غم سنگینی سایه افکنده بود و در قیافه های مردم آثار سنگین این شهادتها به خوبی مشاهده می شد.

در چهارمین روز محرّم آیت‌الله طالقانی اطّلاعیه‌ای صادر کردند و مردم را برای راهپیمایی در روز تاسوعا دعوت نمودند و جامعة روحانیّت مبارز تهران آن را تأیید کرد و این مطلب در حقیقت نشان ‌دهندة این بود که حضرت امام نیز راهپیمایی را تأیید کرده بودند. اطّلاعیة آیت‌الله طالقانی با «بسم‌الله القاصم الجبارین» و جملة معروف سالار شهیدان یعنی «هَیهات مِنّا ‌الذِّله»، آغاز شده بود و عنوان آن «حماسة حسینی» بود.

اعلام این راهپیمایی راه جدیدی را در مبارزات ملّت ایران گشود. همه در انتظار آمدن تاسوعا لحظه ‌شماری می‌کردند. آقای فیّاضی[6] صاحب خانة ما، که معلّم ابتدائی و فرزند روحانی محل نیز بود، با توجّه به تعطیلی مدارس، تمام وقت در کار بسیج جوانان بود و مسجد پدرش، مسجد صاحب‌الزمان (عج)، مرکز فعّالیّت‌های او محسوب می‌شد، هر روز پیشاپیش نوجوانان راه می‌افتاد و با شعار «مرگ بر شاه» آنان را بسیج می‌کرد و تظاهرات راه می‌انداخت و شب‌ها نیز با برپایی مراسم تکبیر در پشت‌بام، قبل از همه سکوت محل را می‌شکست.

او برای گرم نگهداشتن مسجد پدرش و تجمّع و آگاهی بخشی به جوانان از دانشجویان نیز جهت سخنرانی دعوت می‌کرد. با اعلام راهپیمایی روز تاسوعا او برای بسیج اهالی محل که چندین خیابان اطراف مسجد را در برمی‌‌گرفت، به فعّالیّت شدیدی پرداخت.

با واقعة کشتار اوّل محرّم و دستور امام برای فرار سربازان از پادگان ها، فرار سربازان از سربازخانه‌ها ابعاد جدیدی به خود گرفت و به صورت مشهودی بروز کرد.

در محلّة نظام‌آباد بیش‌تر خانواده‌ها برخلاف خیابان ‌آپادانا و مهناز، شب‌ها به پشت‌بام‌ها می‌آمدند و فریاد «الله‌اکبر» و «مرگ بر شاه» و «توپ، تانک، مسلسل دیگر اثر ندارد» فضا را پر می‌کرد. گروهی نیز برای به سخره گرفتن حکومت نظامی به خیابان‌ها می‌رفتند و لاستیک آتش می‌زدند و به شعار دادن می‌پرداختند. گشت‌های حکومت نظامی نیز با وجود سرکشی به خیابان‌ها نمی‌توانستند هیچ کاری انجام دهند و با پیدا شدن سر وکلّة آنها افراد با سرعت خیابان‌ها را تخلیه می‌کردند و به پشت‌بام‌ها رفته و شعار می‌دادند.

در جوی‌ها رنگ قرمز می‌ریزند

در ششمین روز محرّم که با 15 آذر مصادف بود، تیمسار ازهاری رئیس دولت نظامی، طی یک سخنرانی در مجلس سنا در حالی که تلویزیون مراسم مجلس را مستقیماً پخش می‌کرد با حالت حق به جانبی بیان داشت: «من دیشب به پشت‌بام رفتم و هر چه دوربین انداختم کسی را در پشت‌بام‌ها ندیدم. آقا! عدّه‌ای فریب خورده رفته‌اند پشت‌بام‌ها، بلندگو گذاشته و از ضبط صوت نوار «الله‌اکبر» پخش می‌کنند. مردم با ما مخالف نیستند و عدّه‌ای شب‌ها در جوی‌های آب، رنگ قرمز می‌ریزند تا مردم فکر کنند خون در آنها جریان دارد.»

 او در حالی این مطالب را بیان می‌کرد که تمام نقاط تهران بخصوص، نقاط جنوبی آن، شب‌ها شاهد فریاد عاشقانة صدها هزار انسان فداکاری بود که فریاد الله اکبر و مرگ بر شاه آنان فضای تهران را می پوشاند. این مطالب جز تمسخر این نظامی بی شرافت که برای رسیدن مطامع دنیایی دست او تا مرفق به خون مردم کشور  و بخصوص تهران آغشته شده بود، در پی نداشت.

یکی از دوستان که در روستای نیاوران زندگی می‌کرد می‌گفت تمام مردم این منطقه سعی دارند که با برگزاری مراسم «شعار در شب و در پشت بام» فریاد خود را مستقیماً  به گوش شاه برسانند و به یقین، اگر شاه صدای مردم پایتخت را نمی‌شنید، مجبور بود فریاد روستائیان منطقة شمیران بخصوص نیاوران را بشنود و بر خود بلرزد.[7] و حال این نخست‌وزیر غافل او داشت چنین ادّعای کذبی را در مقابل چشم و گوش یک ملّت بیان می‌کرد و اصولاً معلوم نبود چگونه با دوربین دید در شب، می‌شد پشت‌بام‌های شهر بزرگی چون تهران را دید؟! یا در حالی که در همین ساعات برق تهران قطع است چگونه می‌تواند این همه بلندگو در تهران کار گذاشته شده باشد.

شب‌ها صدای گلوله و شعار «الله‌اکبر» و «مرگ بر شاه» در هم ‌آمیخته می‌شد و فضایی پر از معنویّت و شور و هیجان را در آن سرمای شبانگاهی در انسان به وجود می‌آورد.

 روزهای اوّل محرّم به این ترتیب گذشت و تاسوعا و عاشورای حسینی نزدیک شد. تهران حالت خاصی به خود گرفته بود. در چهره‌های مردم که در مجالس عزا یا در مقابل دانشگاه تهران تجمّع می‌کردند، انتظار و امید به خوبی دیده می‌شد؛ انتظار حادثه‌ای بزرگ و امید به پیروزی. بر روی دیوارهای تهران شعارهای خاصی نوشته شده بود که روزهای قبل از آن اثری دیده نمی‌شد:

ـ محرّم پایان کار است

ـ درود بر آنکه به ما چگونه زیستن و چگونه مردن آموخت

ـ هر مردن رفتن نیست، هر ماندن بودن نیست

ـ ‌آن‌قدر در دریای خون شنا می‌کنیم تا به ساحل آزادی برسیم

ـ درود بر شهیدان راه آزادی

ـ سینه‌ها را گر شکافد تیرها، خون شود پیروز بر شمشیرها

ـ مکتبی که شهادت دارد اسارت ندارد

ـ عاشورا روز تعیین سرنوشت

ـ دریای خون شهیدان، ساحل آزادی را نوید می‌دهد

ـ عاشورا، یا مرگ، یا پیروزی

ـ سرچشمه، کربلا شد. الله‌اکبر

ـ در راه برقراری دین از شهادت چه باک

ـ شهیدان راه حق ‌آسوده بخوابید، راهتان ادامه دارد

و شعارها نیز رنگ عاشورا و کربلا و شهادت به خود گرفت:

ـ عاشورای حسینی، پیروزی خمینی

ـ مردم به ما ملحق شوید، شهید راه حق شوید

ـ ضامن اجرای حق، خون شهیدان ماست

ـ از خون ما جوانان، ایران شده گلستان، برخیز ای مسلمان

ـ این ماه، ماه خون است، شاه سرنگون است

ـ ایران کربلا شده، هر روز عاشورا شده

ـ خمینی،‌ خمینی، تو وارث حسینی

ـ فرمودة روح خدا چنین است: سکوت و سازش کار خائنین است

ـ زنده و جاوید باد راه شهیدان ما

ـ تنها ره سعادت ایمان، جهاد، شهادت

ـ نهضت ما حسینیه، رهبر ما خمینیه

ـ مردم به ما محلق شوید، راه خدا پیروز است

ـ چین، شوروی، آمریکا دشمنان خلق ما

ماجرای شعار علیه چین نیز از غوغا و هیاهوهایی بود که بعضی گروهک‌های مارکسیستی مائوئیستی برپا کرده و در مقابل انقلاب صف بسته بودند و از آن مهم‌تر این بود که چین هم چون سایر ابرقدرت‌ها از شاه حمایت کرده بود. رهبر این کشور در هفتم شهریور به ایران سفر کرد و به ملاقات شاه رفت و از او حمایت نمود و این در حالی بود که مردم ما قتل‌عام می‌شدند و به خاک و خون می افتادند. بر دیواری در خیابان ‌آزادی با اشاره به همین سفر نوشته شده بود:

مائوئیست‌ها! رهبرتان از روی اجساد شهدای مسلمین عبور کرد.

انقلاب با سلاح «الله‌اکبر»

شب تاسوعا در پشت‌بام‌ها مراسم شعار شبانه، شورانگیزتر از هر شب برگزار شد. فضای شهر از «الله‌اکبر» پر شده بود و شعار دیگری نیز بر شعارهای هر شب افزوده شد: «تاسوعا قرار ما، عاشورا قیام ما». در پشت‌بام در حال شعار دادن همراه آقای فیّاضی و همسایه های ایشان، به خاطرم آمد که سال‌های گذشته در رؤیاهای خود تصوّری که از انقلاب داشتم، یک انقلاب مسلّحانه بود و خود را سربازی که در پشت ضدهوایی نشسته و به سوی هواپیماهای آمریکایی و یا هواپیماهای نظام شاه شلیک می‌کند، می‌دیدم و این برترین تصوّر بود، تصوّری که فقط در گوشة آرزوهای دست نیافتنی‌ام می‌دیدم و حال در انقلابی که آغاز شده بود در پشت‌بام خانة یکی از افراد مبارز و در کنار خانوادة او و هزاران همسایة او ایستاده بودم و با سلاح «الله‌اکبر» و «مرگ بر شاه» در بزرگ‌ترین، مردمی‌ترین و مظلوم‌ترین انقلاب قرن شرکت می‌کردم و به رؤیاهای گذشته‌ام می‌خندیدم.

 بالاخره صبح تاسوعا رسید.

روز 22 بهمن و پیروزی مردم مسلمان ایران
روز 22 بهمن و پیروزی مردم مسلمان ایران

راهپیمایی تاسوعا

آقای فیّاضی برای راهپیمایی وضو گرفت و به دیگران نیز توصیه کرد که با وضو حرکت کنند. با اهل خانه بیرون رفتیم و همراه با تعدادی از جوانان محل به سمت مسجد راه افتادیم. شماری از آنان نام و آدرس خود را در جیب گذاشتند و بعضی اظهار کردند مشخّصات خود را بر بدن‌شان نوشته‌اند تا در صورت شهادت، هویّت آنان معلوم باشد.

 جمعیّت زیادی در نزدیک مسجد تجمّع کرده بود که به آنان پیوستیم و به راه افتادیم. هنوز به ابتدای مجیدیه نرسیده بودیم که جمعیّت‌های زیادی که از سایر محلّه‌ها راه افتاده بودند، به ما پیوستند و سپس با طی مسافتی از طریق خیابان شریعتی به سمت خیابان انقلاب به راه افتادیم.

رهبری تظاهرات با آقای فیّاضی بود. او با شور و هیجان و شهامت در حالی که شعار می‌داد،‌ جمعیّت را به جلو می‌برد. وقتی به تقاطع عباس‌آباد رسیدیم، نمی‌دانستم که ایشان در آنجا چه خواهد کرد؟ آیا جمعیّت را به سکوت امر خواهد کرد؟ یا با همین شعارها جمعیّت را به جلو خواهد برد؟ ساختمان بسیار بلند ستاد ارتش در آن نزدیکی بود، امّا با کمال تعجّب او نه تنها سکوت نکرد بلکه شعارها را تندتر کرد و حتّی شخصاً به جلوی دیوارها و نرده‌ها رفت و در حالی که سربازان، گلنگدن سلاح هی خود را کشیده و با سر و صدا آن را مسلّح نمودند و مقابل جمعیّت ایستادند، رو به آنها به شعار دادن پرداخت.

در هر صورت با توجّه به تعجیلی که برای رسیدن به خیابان انقلاب وجود داشت، جمعیّت با سرعت از آنجا عبور کرد و سرانجام چون رودخانهای خروشان در دریای موّاج جمعیّت موجود در این خیابان غرق شدیم.

 جمعیّت عظیم و منظّم راه‌پیمایان تاسوعای حسینی به سمت میدان آزادی در حرکت بود و هر لحظه از خیابان‌های فرعی، دسته‌های جدیدی به آن می پیوست.

آن روز همه چیز رنگ و بویی دیگر داشت. حجم انبوه پلاکاردها که هر کدام پیامی را از گروهی بر سینة خود داشت، اعجاب‌انگیز بود. شعارها از حالت هر روز خارج شده و به سبک تازه‌ای در آمده بود. چیزی شبیه نوحه‌های عزا و شعارهای حماسی و آهنگین:

– ای مرد جهان، خمینی جان           دل به تو بستیم، محبان تو هستیم

نظر کن تو به ایران                       به این خلق مسلمان

حسین راه تو را با دل و جان     به برگزیدیم، گرفتار یزیدیم

نظر کن تو به ایران                       به این خلق مسلمان

هر بندی از این ابیات را گروهی از جمعیّت، در حالی که چون سیل در حرکت بود، با صدای رعدآسای خود تکرار می‌کرد.

استعداد و ذوق و قریحة شعری یک ملّت به عنوان یک سلاح کاری به کار گرفته شده بود تا در این روز تاریخ‌ساز و سرنوشت‌ساز بر قلب دشمنان ضد دین و ضد فرهنگ و ضدانسانیّت فرود آید. این پدیدة جدید و کثرت آن، آن‌چنان جالب توجّه بود که انسان را به اعجاب و شگفتی وا می‌داشت:

الف: مرام پیروان دین، حسینی است

رهبر ما در این قیام خمینی است

مرگ بر خائنین، خائنین ضد دین

الله الله، نصر من الله

ب: دین خدا را حافظ و حامی‌ام

خواهان جمهوری اسلامی‌ام

مرگ بر خائنین، خائنین ضد دین

الله الله، نصر من الله

ـ ما لشکر خمینی، با نهضت حسینی از پا نمی‌نشینیم

تا لحظة شهادت، جز این ره سعادت راه نمی‌گزینیم

الف: الله‌اکبر الله‌اکبر

پرچم خونین قرآن    در دست مجاهد مردان

مانده به عالم جاویدان

تا خون مظلومان به جوش است آوای عاشورا به گوش است

فتح اسلام در جهاد است

فتح اسلام در جهاد است

ب: هر کس که عدالت‌خواه است

هر کس که عدالت‌خواه است

از قتل حسین آگاه است

این منطق ثارالله است

باید با هم یاری نماییم

از دین طرفداری نماییم

فتح اسلام در جهاد است

فتح اسلام در جهاد است

ج: بشنو ز مرشد فرزانه

این نغمة جاودانه

مرگ شرافتمندانه

بهتر بود زین زندگانی

بنما ز قرآن پشتیبانی

بنما ز قرآن پشتیبانی

فتح اسلام در جهاد است

فتح اسلام در جهاد است

ـ الله‌اکبر! الله‌اکبر!

پرچم! پرچم! پرچم! پرچم خونین قرآن، در دست مجاهد مردان

تا خون مظلومان به جوش است    آوای عاشورا به گوش است

هدف مسئولان برگزارکنندة راه‌پیمایی، بیش‌تر نشان دادن وحدت مردم و شکوه و عزّت حضور آنان بود، نه تهاجم مستقیم به دشمن. شعرها و نوحه‌ها نیز بیشتر حالتی مذهبی داشتند و به دنبال نشان دادن راه انقلاب بودند و شعارها برای ندادن بهانه به دست نظام شاه به شدّت کنترل شده بود و هدف در شعارها، بیشتر ابراز وجود و حضور بود تا ابراز سرنگونی و مخالفت با شاه و نظام شاهنشاهی وابسته و کوبیدن آن. شعارهای کوتاه نیز چنین حالتی داشت:

پهلوی، پهلوی، حیا کن سلطنت رو رها کن

ـ درود بر خمینی، رهبر آزادگان مرگ بر این پهلوی، نوکر بیگانگان

ـ زنده و جاوید باد یاد شهیدان ما

ـ تنها ره سعادت: ایمان،‌ جهاد، شهادت

ـ نهضت ما حسینیه رهبر ما خمینیه

ـ فرمودة روح خدا چنین است      سکوت و سازش کار خائنین است

ـ تا خون در رگ ماست       خمینی رهبر است

ـ نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی

ـ استقلال آزادی جمهوری اسلامی

ـ مرگ بر سه مفسدین         کارتر و سادات و بگین

و برادران شعار می‌دادند: در راه حق و قرآن (2) می‌میرم ای خواهر عزیزم

و خواهران در پاسخ می‌گفتند: رسالتت بدوشم (2) ای برادر شهیدم

از جالب‌ترین شعارهای هجوگونة آن روزها  شعاری بود که رئیس دولت نظامی را مورد تهاجم قرار می‌داد و او را خوار و ذلیل و مفتضح می‌ساخت و در آن روزِ عزای «سالار شهیدان و پرچمدار با وفای او» و روز عزای «کشتگان مظلوم شب و روز اوّل محرّم»،‌ لبخند را بر لبان راه‌پیمایان عزادار نشاند:

ـ ازهاری گوساله، پیرمرد شصت ساله، ژنرال چارستاره، بازم بگو نواره، نوار که پا نداره، چشمای تو خماره.

ـ ازهاری، ازهاری، شنیده‌ایم که هاری، می‌بندیمت به گاری، می‌فرستیمت بیگاری.

بدین‌گونه با راهپیمایی تاسوعا، برگ جدیدی در تاریخ مبارزات ملّت ایران ورق خورد و دوران جدیدی از احساس عزّت و وحدت و شور و هیجان و خودباوری آغاز شد، اگر چه این راهپیمایی فقط نصف روز طول کشید و وسعت زمانی راه‌پیمایی‌های شهریور ماه را نداشت و قطعنامه ای نیز برای آن صادر نگردید.

انقلاب اسلامی انقلاب مردم مسلمان
انقلاب اسلامی انقلاب مردم مسلمان

تعداد جمعیّت حاضر در این راهپیمایی تا آن زمان در تاریخ ایران و جهان بی‌نظیر بود. اگر چه بعضی خبرگزاری‌های خارجی و داخلی سعی کردند با دادن آمارهای دروغین، از بزرگی و عظمت آن بکاهند، امّا نمی‌دانستند دربارة حماسة بزرگی که خود مردم در آن حضور داشته و خود آفرینندة آن بوده‌اند، نمی‌توان به آنان دروغ گفت و واقعیّت را به صورت دیگر جلوه‌گر ساخت. حدس زده می‌شد راهپیمایان بیش از سه میلیون نفر بوده‌اند.[8] از اعجاب‌انگیزترین مسائل این راهپیمایی نداشتن قطعنامه بود؛ زیرا اعلام شد قطعنامة این راهپیمایی در راهپیمایی اصلی که در  روز عاشورا است، خوانده خواهد شد و از مردم دعوت شد که فردا در این راهپیمایی شرکت نمایند. شعارهای راهپیمایی تاسوعا چندان کوبنده نبود و شاه و رژیمش را به‌طور مستقیم مورد تهاجم قرار نمی‌داد به همین دلیل جمعیّت عظیم راهپیمایان تاسوعا از محدودیّت‌های حاصل شده از جانب مسئولان راهپیمایی ناراضی بودند. آنان می‌خواستند حرف آخر خود را در این راهپیمایی بزنند، امّا در هر صورت، این راهپیمایی نظم و انضباط و قانون‌پذیری و فرهنگ و درک و شعور بالای سیاسی ملّت ایران و لیاقت‌شان برای ادارة امور خود را به نمایش گذاشت و در حالی که نیروهای نظامی به کل، در صحنه حضور نداشتند و بیشتر در مناطق شمالی شهر مستقر شده بودند تا میان مردم و کاخ شاه حایل باشند و آنها را از تهاجم احتمالی مصون دارند، کوچک‌ترین حادثه‌ای اتّفاق نیفتاد و این، اعجاب تمام جهانیان را که گزارش‌های این راهپیمایی عظیم را پی می گرفتند؛ برانگیخت.

 جمعیّت عظیم راهپیمایان تاسوعا به امید حضور عظیم‌تر و کوبنده‌تر در روز عاشورای حسینی، به خانه های خود بازگشتند و پراکنده شدند.

شب عاشورا را در پشت‌بام و در حالی که شهر تهران در تاریکی مطلق‌ فرو رفته و فریاد «الله‌اکبر» و «لااله‌الا‌الله» از پشت‌بام خانه‌ها به آسمان برخاسته بود گذراندم. صحنه‌های مختلف تظاهرات عظیم تاسوعا در خاطرم موج می‌زد و احساس می‌کردم که جمعیّتی به آن عظمت هم‌ اینک نیز در پشت‌بام‌ها حضور دارند و مشغول شعار دادن هستند.

گاهی به طعنه شعاری نیز به بعض خانواده‌هایی که به پشت‌بام‌ها نیامده بودند و یا به‌ گونه‌ای از همراهی خودداری می کردند، داده می‌شد: «سکوت هر مسلمان، خیانت است به قرآن»

 شماری از جوانان و نوجوانان که حکومت نظامی و مقرّرات منع رفت و‌ آمد را به تمسخر گرفته بودند، در کوچه و خیابان لاستیک آتش زده و در نزدیک آن به شعار دادن مشغول بودند و هرگاه جیپ‌های ارتشی که معمولاً  با چراغ خاموش سعی میکردند به آنان نزدیک شوند با فریاد دیگران متوجّه می شدند و به سمت خانه‌های اطراف می گریختند. و به همین دلی هر از چند مدّتی به یکباره صدای شلیک گلوله‌ها و ماموران  بلند می‌شد. امّا خوشبختانه کسی در کوچه حضور نداشت و قبل از رسیدن آنان محل را ترک کرده بودند.

و به دنبال آن شعارها با صدای بلندتری فریاد می‌شد و مردم خطاب به سربازان فریاد می‌زدند:

«توپ،‌ تانک، مسلسل دیگر اثر ندارد، حتّی اگر شب و روز بر ما گلوله ببارد

ـ حکومت نظامی دیگر اثر ندارد،      این شاه آمریکایی مگر خبر ندارد

ـ ارتش دنیا دشمن‌کش است،       ارتش ایران برادرکش است

ـ ارتشی ارتشی، تا کی برادر کشی؟»

بدین‌گونه در برابر گلوله‌های مأموران حکومت نظامی، شعارهای ملّت از تمام پشت‌بام‌ها بر سر آنان باریدن می‌گرفت و آنان که به جان تایرهای مشتعل می افتادند و به علّت نداشتن وسائل لازم  از خاموش کردن آن عاجز می شدند، زیر باران شعارها که لحظه‌ای از بارش فرو نمی‌ماند، و به هر جا که می‌رفتند به استقبالشان می‌آمد، خیابان را ترک می‌کردند. لحظاتی بعد دو باره جوانان به خیابان می ریختند و با  ریختن مقداری نفت، که آن روزها به سختی به دست می‌آمد، تایرها را مجدّداً مشتعل مینمودند و بر گرد آن به دادن شعار می‌پرداختند.

بدین ترتیب مردم تهران شب عاشورای 57 را تا دیر وقت در پشت‌بام‌ها گذراندند. یاران امام خمینی در اقتدا به سالار شهیدان و یاران باوفایش در میان تاریکی شب، از یاری او دست برنداشتند و اعلام کردند که در حمایت از راه معلّم و امام ‌آزادگی و شجاعت و شهامت و شهادت و ایمان و با دست خالی، حتّی اگر در تاریکی مطلق باشد ماندن عزّتمندانه را بر رفتن ذلیلانه ترجیح میدهند و از امام حق و مسیر او حمایت مینمایند.


[1]. در بیانیه سازمان ملّی دانشگاهیان به مناسبت هفتة همبستگی ملّی آمده بود: «هفتة همبستگی ملّی که از جانب سازمان ملّی دانشگاهیان ایران برپا شده، بیش از هر چیز نمایشگر ارادة مستحکم و عزم راسخ ملّت ایران است که می‌خواهد یکپارچه و متّحد، همة سنگرهای استبداد و استعمار را فرو ریزد و همة عوامل تباهی و فساد و خودکامگی را براند. ملّت ایران بار دیگر نشان داد که می‌خواهد با حداکثر فداکاری، جامعه‌ای آزاد و سرافراز به وجود آورد، جامعه‌ای که در آن حقوق هر فرد محترم شمرده شود و دستخوش میل هر متجاوزی نگردد.

هفتة همبستگی ملّی نمایشگر رشد عمیق، وسیع و انضباط احترام‌انگیزی است که همواره همة مبارزان در راه مبارزة مجدّانه‌ای که در پیش گرفته‌اند، نشان داده‌اند.

در هفتة همبستگی ملّی پیوند جامعة دانشگاهی، یعنی استادان و دانشجویان و کارکنان دانشگاه‌ها با مردم بیشتر از پیش مستحکم شد و مردم نشان دادند که دانشگاه را خانه و دانشگاهیان را برادر و همگام خود می‌دانند.

هفتة همبستگی ملّی فرصتی بود برای نشان دادن ارادة همة شرکت کنندگان در راه ساختن دانشگاه‌های آزاد و مستقل، تا در آنجا بتوان فرهنگ ملّی را شکوفا ساخت و زمینه را برای برخورد آزاد و عقاید گوناگون ممکن گردانید.

هفتة همبستگی ملّی فرصتی بود برای نشان دادن انزجار عمیق مردم نسبت به تحمیل افکار، عقاید، مراسم فرمایشی و برای نشان دادن این‌که فقط با آزادی عقیده، بیان، قلم و اجتماعات است که فرهنگ ملّی را می‌توان در راه اعتلای ملّت و مملکت هر روز غنی‌تر و سرشارتر می‌کرد.

هفتة همبستگی ملّی فرصتی بود برای نشان دادن احترام عمیق همة مردم ایران به همة شهدای راه آزادی و تبعیدشدگان سیاسی و همة کسانی که سال‌های بسیاری از عمر خود را در زندان‌ها و سیاه‌چال‌ها و تبعیدگاه‌ها با تحمل شکنجه‌ها به سر بردند.

هفتة همبستگی ملّی فرصتی بود برای بیان روشن نیاز ملّت ایران به یک تغییر اساسی و همه جانبه در ساخت‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جامعة امروز ایران.

هفتة همبستگی ملّی فرصتی بود برای ظهور و بروز ارادة قاطع مردم ایران برای لغو حکومت نظامی، آزادی بی‌قید و شرط همة زندانیان سیاسی و بازگشت همة تعبیدشدگان سیاسی و طرد هر گونه دخالت بیگانگانه در امور کشور.

هفتة همبستگی ملّی فرصت بود برای نشان دادن ارادة خلل‌ناپذیر و راسخ ملّت ایران برای مبارزه با هر گونه کوششی که در جهت تحمیلی هر گونه دولت استبدادی اعم از نظامی و غیرنظامی به عمل ‌آید». (کیهان، ش 10602، 11 آبان 1357، ص 16)

[2]. مطالب این سخنرانی در کتاب پیرامون «جمهوری اسلامی»، انتشارات صدرا با عنوان «اهداف روحانیّت در مبارزات» به چاپ رسیده است.

[3]. نام فیلمبردار «پرویز نبوی» بوده است و خاطرات او در سروش 12 آبان 1358 و روزنامة اطلاعات 12 آبان 1358 چاپ شده است.

[4]. قبل از انقلاب لباس پاسبان‌ها و نیروهای شهربانی سرمه‌ای رنگ بود و با تشکیل نیروی انتظامی (متشکل از نیروهای شهربانی و ژاندارمری و کمیتة انقلاب اسلامی) لباس سبز رنگ برای آنها برگزیده شد.

[5]. ویلیام سولیوان، سفیر آمریکا در خاطرات خود دربارة وقایع روز 14 ‌آبان آورده است: روزی که حریق تهران آغاز شد پارسونز، سفیر انگلیس،‌ برای مذاکرات دربارة اوضاع جاری و احتمال تشکیل یک دولت نظامی به دفتر من آمده بود. به پارسونز گفتم که قبلاً دستورالعمل صریحی از واشنگتن در این مورد دریافت داشته‌ام…!

[6]. ایشان از همان زمان مشغول خواندن درس‌های حوزوی بودند و پس از انقلاب ملبس به لباس روحانیّت شدند و پس از مرحوم پدرشان پیش‌نماز همان مسجد شدند و پسر ارشد و گرانقدر ایشان محمّد باقر فیّاضی ـ دانشجوی دانشگاه علم و صنعت ـ پس از انقلاب در جنگ تحمیلی به شهادت رسید.

[7]. فریده دیبا در خاطرات خود: در این رابطه آورده است: … «در مصر و مراکش احساس می‌کردیم در کشورهای قرون وسطایی هستیم. وقتی موقع نماز ظهر و عصر صدای «الله‌اکبر» از بلندگوهای مساجد بلند می‌شد، محمدرضا و همة ما به وحشت می‌افتادیم زیرا در تهران آشوب‌زده، ماه‌ها بانگ «الله‌اکبر» را که انقلابیون سر می‌دادند شنیده و لرزیده بودیم. (ر.ک.به: دخترم فرح، انتشارات به‌آفرین،‌ ج 3، تهران 1380، ص 430.

و احسان نراقی در مصاحبه‌ با رادیو بی‌بی‌سی گفته است: «چهارمین روز محرم یکی از ملاقات‌های من با شاه بود که الله‌اکبرها روی پشت‌بام‌ها شروع شده بود و الله‌اکبرها صدایش می‌آمد و شاه گفت: دیشب شما هم شنیدید؟ گفتم: بله! گفت:‌ اینجا هم داشت می‌اومد، همون ده نیاوران، خوب اصلاً گیج شده بود. دیگه الله‌اکبر اعصابش را داغون کرده بود.

[8]. قره‌باغی در کتاب «اعتراقات ژنرال» گفته است که در روز تاسوعا شمار راه‌پیمایان تهران بیش از دو میلیون نفر و روز عاشورا از آن بیشتر بوده است و نظیر همین راهپیمایی در شهرستان‌ها انجام شد. (ر.ک.به: اعترافات ژنرال، صص 72، 73).

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دوازدهم

عذاب وجدان!     فرماندهي در كار نبود. سازمان رزم تقريباً به هم خورده بود. بچّه­هاي …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *