دوشنبه , ۲۹ آبان ۱۳۹۶
قالب وردپرس درنا توس
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / کتاب خاطرات دوران انقلاب اسلامی تا پیروزی آن در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷- خاطرات سیّد محمّد هاشم پوریزدانپرست – قسمت سوم

کتاب خاطرات دوران انقلاب اسلامی تا پیروزی آن در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷- خاطرات سیّد محمّد هاشم پوریزدانپرست – قسمت سوم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

جلسات الهام‌بخش قرآن

بدین صورت نظام شاه سرمست از جام پیروزی و ما نسل جوان معتقد به اسلام، مأیوس از شکست‌ها و ناامید و سردرگم در انتظار آینده به سر می‌بردیم. دوران سختی آغاز شده بود و دانشجویان مسلمان وظایف سختی را به عهده داشتند که در مرحلة اوّل حفظ خود از انحراف و در مرحلة بعد جلوگیری ازا انحراف دیگران بود.

17 شهریور جمعه خونین لحظاتی قبل از کشتار مردم انقلابی و مسلمان در میدان شهدا
17 شهریور جمعه خونین لحظاتی قبل از کشتار مردم انقلابی و مسلمان در میدان شهدا

امّا در عین حال به عنوان یک وظیفة اسلامی فعّالیّت‌ها را ادامه دادیم. وجود مشکلات و سردرگمی‌ها موجب شد در میان دانشجویان مسلمان جریان اصیلی به وجود ‌آید و کم‌کم به این نتیجه برسند که رمز شکست‌ها، انحراف‌ها و نداشتن توفیق در فعّالیّت‌های گذشته، خودسری برخی گروه‌های سیاسی و بی‌توجّهی آنان به روحانیّت به عنوان کسانی که آگاهی خالصانه و عالمانه از اسلام دارند، بوده است. به طور طبیعی این امر موجب شد توجّه بیشتری نسبت به شناخت اسلام و رجوع به قرآن و شرکت در جلسات روحانیّونی که از اسلام آگاهی کافی داشتند، معطوف گردد. در این زمینه یکی از کسانی که مورد توجّه قرار گرفت یکی از روحانیّون با سابقه و دلسوز به‌نام حجّت‌الاسلام سیّدمرتضی شبستری بود. ایشان بسیار ساده‌زیست، متواضع و باخلوص و تقوی بود. ایشان در دوران نهضت ملّی شدن صنعت نفت نمایندة مجلس از تبریز بودند و در حسینیة ارشاد نیز تا اواخر و زمانی که حسینیه توسط ساواک بسته شد، حضور داشتند. مستمعین تفسیر قرآن ایشان نیز بیشتر دانشجویان مسلمان دانشگاه‌ها بودند و با این‌که ایشان سن بالایی داشتند، احترام ویژه‌ای به جوانان می‌گذاشتند و توجّة خاصی به آنان داشتند. ایشان شب‌های جمعه در مسجد ارک تفسیر قرآن می‌گفتند و پس از پایان تفسیر نیز در گوشه‌ای از مسجد می‌نشستند و به سؤالات پاسخ می‌دادند. ایشان جلسات فراوانی نیز برای بانوان تهران داشتند و زمینة آگاهی سیاسی و اسلامی آنها را فراهم آورده بودند.

جلسات مسجد ارک به‌ظاهر سیاسی نبود؛ امّا در تفسیر آیات نکات جالبی بیان می‌شد و معنویّتی خاص وجود داشت و همین امر موجب جلب دانشجویان،‌ که در آن شرایط فکری دانشگاه‌ها به شدّت نیازمند شناخت اسلام بودند، می‌شد.

 در ادامة این جلسات با تعدادی از دوستان به قم رفتیم و در جلسات «شیوة تفسیر قرآن» ایشان که هفته‌ای یک بار در دارالتبلیغ اسلامی برگزار می‌شد نیز شرکت کردیم.

آموزش عربی و زبان قرآن نیز در بین دانشجویان به راه افتاده بود و در این رابطه هم تلاش‌های فراوانی مشاهده می‌شد و معمولاً کتاب‌های صرف و نحو عربی در دست دانشجویان مسلمان دیده می‌شد.

از روحانیّون دیگری که مورد توجّه قرار گرفت حجّت‌الاسلام سیّدمحمّد موسوی خوئینیها بود. ایشان همان‌ طور که بیان شد امام جماعت مسجد قریة جُوِستان در منطقة جماران و در مجاورت خیابان نیاوران بود و معمولاً تفسیر قرآن ایشان بسیاری از دانشجویان دانشگاه‌های تهران را جذب می‌کرد.

آن روزها ایشان سورة بقره را تفسیر می‌کردند امّا به علّت دستگیری ایشان معمولاً مباحث نیمه تمام می ماند و با ‌آزاد شدن از زندان، دوباره آن را ادامه میدادند. تفسیر ایشان تفسیر انقلابی آیات قرآنی بود و ما دست‌نویس آن را در اختیار دانشجویان می‌گذاشتیم و این به دلیل خفقان حاکم در آن زمان بود که امکان تکثیر و تایپ وجود نداشت. البتّه سخنرانی و تفسیر منظم نبود و معمولاً در ماه رمضان چند جلسه صحبت می‌شد و سپس ایشان دستگیر می شد. اگر چه چند ماهی نیز به طور منظّم هفته‌ای یک جلسه برقرار شد.

در سال 56 ایشان دستگیر شدند و ما نیز از شنیدن سخنرانی‌ها کلاً محروم شدیم و شایعاتی نیز به سر زبان‌ها بود که ایشان در زندان به شهادت رسیده است.

سخنرانی‌های ایشان موجب جذب دانشجویان به این مسجد و آشنایی آنان با یکدیگر شد و باعث شد برنامه‌های مشترک دانشجویی در دانشگاه‌های تهران شکل بگیرد.

شاه در رفت 26 دی 1357
شاه در رفت 26 دی 1357

دختری در برزخ

طی سال‌های 54 و 55 و تا حدود کمی در سال 56 هنوز ریزش نیروهای مسلمان و جذب آنان به گروه‌های چپ وجود داشت. به طور مثال یکی از خانم‌های فعّال که از دانشجویان دانشکدة علوم بود و در فعّالیّت‌های ما شرکت می‌کرد، برادری داشت که در دانشکدة ما درس می‌خواند و قبل از ورود ما جذب گروه‌های مارکسیستی شده بود. این دو در دو جبهة مقابل یکدیگر فعّالیّت می‌کردند و زمانی که مسائل فوق‌الذکر اتّفاق افتاد و اسلام روشن‌فکر مآبانة خودباخته، نشان داد که نمی‌تواند مبارزه‌ای را سازماندهی نماید و موجب سردرگمی نسل جوان و انقلابی شده بود، برادرش سعی ‌کرد او را جذب نماید و متأسّفانه تا حدّی نیز موفّق شد. پدرشان که آدم مسلمانی بود و متوجّه تغییر رویة دخترش شده بود از آذربایجان به تهران آمد که جلوی انحراف دخترش را بگیرد[1] ، او به ما مراجعه کرد و از ما راهنمایی خواست. به او توصیه کردیم که دخترش را به مسجد جوستان بیاورد و در سخنرانی آقای خوئینیها شرکت کند. پدرش به توصیة ما عمل کرد و همراه دختر به این مجلس آمد، امّا متأسّفانه این مجلس هم نتوانست بر روی او تأثیری بگذارد و پس از مدّتی دختر نیز چون برادرش جذب گروه‌های مارکسیستی شد. در نتیجه او چادر را از سر خود برداشت و بی‌حجاب به دانشکده می‌آمد که این موضوع موجب تأسّف ما و بیشتر از ما پدرش شد.

با وجود تمام این مسائل روز به روز تفکّرات اسلامی خالصانه‌تر می‌شد و افراد جدیدی در دانشگاه‌ها به این دیدگاه می‌پیوستند. افرادی که حس می‌کردند بدون یک رهبری خالص و آگاه، هر گونه فعّالیّت سیاسی و نظامی به شکست و انحراف محکوم خواهد بود.

روحانیّت آگاه به‌خصوص آیت‌الله مطهری و آیت‌الله بهشتی و آیت‌الله مفتح،  تأثیر عظیمی در این رابطه داشتند، اگر چه نمی‌شد آشکارا تأثیر آنها را دید، ولی نمی‌توان جایگاه آنها را از این نظر دور داشت.

مأمور سرشماری

در سال 1355 که سال سرشماری بود، تعدادی دانشجو را برای آمارگیری به همکاری دعوت کردند. با برادرم که در دوران سربازی در سپاه دانش و در یک روستای محروم خدمت کرده بود و به دلیل خدماتش یک ترم قبل از من بدون کنکور وارد دانشگاه شده بود و در مدرسة عالی بازرگانی درس می‌خواند، مراجعه کردیم و به عنوان مأمور آمارگیری در جنوب شهر انتخاب شدیم و قرار شد با هم به این کار بپردازیم. با این جریان موقعیّتی طلایی برایم پیش آمد تا از نزدیک با زندگی مردم آشنا شوم.

با توجّه به این‌که برای گرفتن جواب سؤالات فراوان موجود در فرم‌ها لازم بود به خانه‌ها مراجعه کنیم، این امر سبب آشنایی ما با زندگی مردم و افکار آنها از نزدیک شد. بسیاری از مردم با محبّت فراوان با ما برخورد می‌کردند، امّا بی‌ اعتمادی به نظام شاه در کلام و گفتار آنها کاملاً مشهود بود. در جواب آنها به سؤالات حس می‌کردم به بسیاری از مطالب به‌خصوص مطالبی که به امور مالی و درآمدی مرتبط است، پاسخ درستی نمی‌دهند. فقر و فلاکت بعضی از خانواده‌ها که بیشتر افراد روستایی مهاجر بودند، به شدّت بر ما تأثیر گذاشت و همین موجب شد که روزهای بعد از آمارگیری برای رفع مشکل آنها به منزل‌شان مراجعه کنیم. به یکی از آنها که یک جوان روستایی ترک‌زبان بود، پیشنهاد کردم در یک دورة آموزش تعمیر پیکان که خودم نیز در آن شرکت می‌کردم، شرکت کند و سپس در یک کارگاه تعمیر ماشین مشغول کار شود. امّا به علّت این‌که من مأمور سرشماری بودم و در هر صورت از جانب دولت آمده بودم، نتوانست اعتماد کند و درخواست من را نپذیرفت.

حضور در سرشماری و آشنایی بیشتر با زندگی مردم جنوب شهر، موجب شد که به آگاهی بیشتر در این رابطه علاقه‌مند شوم و از آن پس به همین مناطق، به خصوص زاغه‌ها و حلبی‌آباد‌ها و گودها سر بزنم و وضعیّت فلاکت‌بار مردم را از نزدیک مشاهده کنم. در بعضی از این محلّه‌ها، آن‌چنان فقر و فلاکت‌ بیداد می‌کرد که به‌شدّت از آن متأثّر می‌شدم. خانه‌های این محلّه‌ها عبارت بود از تعدادی پیت‌های روغن که با خاک پر شده بود و با کنار هم چیدن آنها یک چهار دیواری درست شده بود و سقف آن نیز از حلبی و پلاستیکی که بر روی آن کشیده بودند، تشکیل شده بود. مجموعه‌ای از این خانه‌ها بدون فاضلاب و آب و طرح و نقشه، یک محلّه را تشکیل می‌دادند. هر کدام از این خانه‌ها نیز پر از کودک و زن‌ و گاه پیرمرد و پیرزن‌هایی بود که پدربزرگ و مادربزرگ بچّه‌ها بودند. بیشتر ساکنان این حلبی‌آبادها،‌ روستاییان فقیری بودند که پس از اصلاحات ارضی و به هم‌ریختن شیوة قدیم تولید کشاورزی یعنی نظام ارباب ـ رعیتی و تقسیم زمین‌های ارباب در روستاها براساس حق نسق (یا حق آباء و اجدادی کشاورزی از زمین و یا حق ریشه) و کوچک شدن زمین‌های زیر کشت و نبود سرمایه و مدیریت کشاورزی در روستاها، برای انجام دادن اموری از قبیل لای‌روبی قنات، که از عهدة کشاورزان مستقل امّا کم زمین وکم در آمد برنمی‌آید، به اجبار راهی شهرها می شدند و به عنوان کارگران ارزان صنایع مونتاژ به خدمت سرمایه‌داران وابسته در می‌آمدند.

در این تاریخ حداقل حقوق کارگران روزانه 280 ریال و ماهیانه 540 تومان بود، در حالی که به ما دانشجویان ماهیانه 550 تومان پرداخت می‌کردند. شماری از دانشجویان دیگر نیز به سرکشی به این محلّه‌ها علاقمند شده بودند.

 =---89 - Copy

نمایشگاه فقر و فلاکت

مهدی صفایی[2] با توجّه به این که در رشتة معماری تحصیل می‌کرد و با عکاسی به خوبی آشنا بود، مقداری عکس و اسلاید از زاغه‌ها و حلبی‌آبادهای جنوب شهر و مردم ساکن در آن تهیّه کرد و این موجب شد در این رابطه نمایشگاهی تشکیل دهیم. با توجّه به این‌که سالنی در اختیار ما قرار داده نشده بود، با مراجعه به ریاست دانشکده که آدم سرشناسی به‌نام دکتر منوچهر فرهنگ بود و احساس می‌شد که می‌خواهند از او برای به سکوت کشاندن دانشجویان سوءاستفاده نمایند، یکی از کلاس‌های درس را در اختیار گرفتیم و با وجود بزرگ بودن کلاس و مناسب بودن ‌آن برای الصاق قاب‌های عکس، برای نشان دادن اسلاید فضای کافی در آن وجود نداشت. بنابراین با ساختن یک اتاقک چوبی و الصاق کاغذ کالک در یک طرف آن، اسلاید را از فاصلة‌ دو متری و از پشت بر روی کاغذ کالک می‌انداختیم. این نمایشگاه بسیار مورد توجّه قرار گرفت و تعداد زیادی از دانشجویان دانشکده‌های مختلف از آن بازدید کردند و از وضعیّت فقر و فلاکت مردم در حالی که شاه ادّعا می‌کرد ما داریم به دروازه‌های تمدّن بزرگ می‌رسیم، پرده برداشت. بازدید شماری از استادان طاغوتی دانشکده از نمایشگاه نیزجالب توجّه بود و به خوبی حس می‌شد که بر آنان نیز تأثیر گذاشته است.

انسان‌ها و خرچنگ‌ها

بازدید از زاغه‌ها و حلبی‌آبادها و آشنایی با زندگی فلاکت‌بار مردم، مرا به مطالعه در این رابطه نیز علاقمند کرد و با توجّه به رشتة درسی‌ام و درس «توسعة اقتصادی» که داشتم، تعدادی از کتاب‌های ترجمه شده به فارسی را در رابطه فقر و گرسنگی و زاغه‌ها در جهان مطالعه کردم. از کتاب‌هایی که مطالعه کردم «جغرافیای گرسنگی[3]»،‌ بود که تحقیقی پیرامون گرسنگی و حجم عظیم آن در جهان آن زمان بود و نویسنده، میزان گرسنگان جهان در دهة 1960 را حدود دو سوّم جمعیّت جهان می‌دانست و کتاب دیگر او «انسان‌ها و خرچنگ‌ها»،‌ بود که سرگذشت مردمی است که در یکی از کشورهای آمریکای لاتین در زاغه‌ها و باتلاق‌های حواشی آن به دنیا می‌آیند و برای رشد خود از خرچنگ‌ها تغذیه می‌کنند و پس از مرگ، خود به غذای خرچنگ‌ها تبدیل می‌شوند و خرچنگ‌ها از خوردن آنها زاد و ولد می‌نمایند و به این وسیله غذای نسل آیندة انسان‌های بخت برگشتة این حلبی‌آبادها و زاغه‌ها تأمین می‌شود.

مشاهدة سرنوشت مشترک مردم ایران و بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین و حضور و سلطة آمریکا در کشور ما و در آن منطقه موجب برانگیخته شدن احساس تنفّر شدید نسبت به آمریکا شد و موجب شد که دربارة حضور و سلطة این ابرقدرت بر ایران حسّاس‌تر شوم.

در یکی از روزها در خیابان انقلاب نزدیک دانشگاه تهران یک مرد میان‌سال آمریکایی در کنار خیابان به درختی تکیه زده و به انتظار ایستاده بود از صحبتی که با یک ایرانی کرد، متوجّه شدم به خوبی فارسی می‌داند. جنایات آمریکا در ویتنام و سایر نقاط جهان و حسّاسیتی که در این رابطه داشتم باعث شد به او دربارة جنایت‌های رؤسای جمهوری آمریکا و سربازان آمریکایی و بی‌تفاوتی ملّت آمریکا در این رابطه اعتراض کنم، امّا او به جای پاسخ‌گویی، ملّت ایران را آماج اهانت‌های خود قرار داد! جوّ خفقان حاکم بر کشور از یکسو و نحوة برخورد او نشان می‌داد که او یک فرد عادی آمریکایی نیست و احتمالاً از آمریکایی‌های بلند پایة ساکن ایران است، نمی‌دانستم باید در برابر او چه عکس‌العملی نشان بدهم و همین امر باعث شد به شدّت خود را در برابر این ذلّتی که به آن دچار شده بودم سرافکنده بیابم، طوری که از شدّت ناراحتی تا سه روز در آتش تب می‌سوختم و دستان خود را به دندان می‌گرفتم و از ذلّتی که ملّت ما دچار آن است که یک بیگانه به خود اجازه می‌دهد در پایتخت کشور به آنها اهانت کند و حتّی من هم ـ از ترس لو رفتن و دستگیری و شکنجه ـ نتوانم به او پاسخ بدهم، به شدّت ناراحت بودم و از زندگی سیر شدم. حتّی از شدّت عذاب وجدان با خود حرف می‌زدم و از این‌که پاسخی مناسب به او نداده‌ام به خود بد می‌گفتم.

ستارة پنجاهم

یکی از دانشجویان دانشکدة ما که از کارمندان نیروی هوایی بود (همسرش نیز از آشنایان فامیلی او و از فعّالان در انجمن اسلامی بود و با توجّه به شناختی که از آن خانم داشتیم، با شوهرش نیز آشنا شده و به او اعتماد پیدا کرده بودیم) از قول یکی از خلبانان که در آمریکا دوره دیده بود نقل می‌کرد که بعضی از خلبانان که در آمریکا دوره دیده بودند نقل ‌کرده اند که در آمریکا بعضی از خلبانان آمریکایی با تمسخر به دانشجویان خلبانی ایرانی ستارة پنجاهمی می‌گفته‌اند و مقصود آنان این بوده است که با توجّه به این‌که پرچم آمریکا 49 ستاره به نشان 49 ایالت آمریکا دارد، ایران ستارة 50 پرچم و در نتیجة ایالت پنجاهم آمریکاست و این برای ما بسیار تأسّف‌برانگیز و ناراحت‌کننده بود.

به یاد دارم که مدّتی از یکی از دانشجویان آباده‌‌ای به نام مجید، خبری نداشتیم و سرانجام از طریق خانوادة او متوجّه شدیم که ساواک او را دستگیر و به چهار سال زندن محکوم کرده است. علّت محکومیّت و زندانی شدن او مُشرِف بودن پنجرة اتاق اجاره ای او به منزل مسکونی چند آمریکایی بود که آنها به او مشکوک شده و ساواک نیز با شکایت آنان او را دستگیر و به چهار سال زندان می‌کنند.

حضور و نفوذ گستردة آمریکایی‌ها در ایران پدیده‌ای بود که گرچه در ظاهر سعی می‌شد حسّاسیّت‌انگیز نباشد، امّا آثار حضور آنان که خود را مالک مطلق سرنوشت کشور و ملّت ایران می‌دانستند، به هر صورت پیدا بود.

تعداد مستشاران آمریکایی به حدود صدهزار نفر می‌رسید که چهل و سه هزار نفر از آنان مستشاران نظامی بودند و ارتش ایران توسط آنان اداره می‌شد و بدون اجازة این مستشاران، فرماندهان ارتش ایران به اصطلاح آب هم نمی‌توانستند بنوشند. حقوق‌های گزاف[4] آنان از جیب ملّت ایران پرداخت می‌شد و از آن بدتر حق توحّشی بود که به علّت حضور در میان ملّت ایران دریافت می‌کردند و این مطلبی نبود که وقتی انسان از آن مطّلع می‌شد، توان تحمّل و بی‌خیالی در برابر آن را داشته باشد. جوّ حسّاس دانشجویی بیش از همه در برابر این حواث تأثیر می‌پذیرفت و کینه‌ای عمیق از آمریکایی‌ها را در دل خود انباشته می‌کرد.

امام خمینی در روز 12 بهمن 57 هنگام ورود به ایران در فرودگاه مهر آباد
امام خمینی در روز 12 بهمن 57 هنگام ورود به ایران در فرودگاه مهر آباد

دست‌شویی‌های سرامیکی

در همین ایّام از فرصت پیش آمده در دانشکده به خوبی استفاده می‌کردیم و ریاست دانشکده را که ادّعای همراهی با دانشجویان و ادّعای مردمی بودن داشت را تحت فشار گذاشتیم. از او برای تهیّة کتاب، کمک مالی دریافت کردیم و از او خواستیم که برای بازدیدهای علمی ما را کمک نماید.

حسن اجاره‌دار از دانشجویان بسیار فعّال دانشکده که بارها دستگیر و زندانی شده بود و به همین دلیل مدّت تحصیل او بسیار طولانی بود، اجازة بازدید از یکی از معادن سرب و نیز یک معدن خاک سرامیک را گرفت. با چند مینی بوس عازم آنجا شدیم و به همین علّت از این دو معدن و تأسیسات کنار آنها که دو خارجی امتیاز آنها را در اختیار داشتند و با استفاده از نیروی کار ارزان ایرانی از آنها بهره‌برداری می‌کردند، بازدید نمودیم. صاحب امتیاز معدن علاوه بر استخراج معدن با ساختن سنگ توالت و دست‌شویی‌های سرامیکی و صادرات آن به خارج و با توجّه به مزد کمی که به کارگران ایرانی پرداخت می‌کرد، سود کلانی را به دست می‌آورد و با توجّه به تفاوت زیاد میزان مالیات پرداختی به دولت ایران و درآمد او، ما  به شدّت از این بابت ناراحت شدیم. این بازدید‌ها تأثیر زیادی بر ما گذاشت و ذهن ما، به‌شدّت به مسائلی از این قبیل که در کشور ما داشت می‌گذشت، معطوف شد.

سوّمین بازدید ما از ذوب‌آهن اصفهان بود که ریاست دانشکده با اصرار و درخواست ما، از یکی از مقامات برای بازدید نامه گرفت و دانشجویان را با دو دستگاه اتوبوس به اصفهان بردیم و با توجّه به نامه‌‌ای که در اختیار داشتیم در هتل متخصّصان روسی ساکن شدیم و سپس به بازدید کارخانه رفتیم. بازدید از ذوب آهن اصفهان و مشاهدة عظمت آن، چند روز چون رؤیایی شیرین از مقابل چشمم دور نمی‌شد و با خود می‌اندیشیدم آیا روزی خواهد شد که کشور ما روی توسعة واقعی ـ در تمام زمینه‌ها ـ را ببیند.

عصا یعنی ایدئولوژی

با توجّه به این‌که سعی شده بود براساس برنامه‌‌ای زیرکانه دانشجویان در ایّام تعطیل تابستان و عید به سفرهای خارجی که معمولاً اروپا و آمریکا بود، فرستاده شوند و تسهیلات این امر نیز برای آنان فراهم شود تا زمینة به فساد و انواع انحرافات کشیده شدن بسیاری از دانشجویان فراهم شود؛ دانشجویان مسلمان دانشگاه‌ها توانستند با زیرکی از این سفرها استفادة بسیار خوبی ببرند و به جای رفتن به اروپا و آمریکا برنامه‌های سفر زمینی به سوریه و از آنجا به مکّه و انجام دادن اعمال عمرة مفرده را برخلاف نظر طراحان این سفرها، اجرا کنند و زمینة ایجاد معنویّت و همبستگی و تشکّل دانشجویان مسلمان را فراهم آورند. با آمدن عید سال 56، دانشجویان دانشکدة ما به جای عزیمت به غرب، عازم کشورهای همسایة شرقی شدند و علّت آن توصیّة یکی از استادان دانشکده، دکتر حسن توانایان فرد بود که تازه از خارج آمده بود و در دانشکدة ما تدریس می‌کرد و مقداری نیز به علّت مواضع به ظاهر اسلامی و انقلابی شهرتی به هم زده بود و در بعضی مساجد و محافل تهران نیز سخنرانی می‌کرد. او قبل از سفر به خارج و ادامة تحصیل، با اعضای بالای سازمان مجاهدین مرتبط بود و اگر چه به اقتصاد مارکسیستی انتقاد داشت، امّا به دلیل این‌که گسترش علم و تکنولوژی را یک امر اجتماعی و مولود تلاش دسته‌جمعی بشر و ماشین و ابزار تولید را نیز حاصل آن می‌دانست، بنابراین به همان مالکیّت اجتماعی ابزار تولید مارکسیست‌ها می‌رسید و مالکیّت خصوصی را نفی می نمود.

تفسیرهای او از بعضی آیات قرآن جالب توجّه بود. به طور مثال او اعتقاد داشت که عصای حضرت موسی (ع) یک تمثیل است و مقصود قرآن از عصا، ایدئولوژی حضرت موسی (ع) است که حضرت موسی (ع) به وسیله‌ی آن فرعون را از میان برداشت.

و یکی از دوستان به‌نام مجید معارف که بر آیات قرآن نسبتاً مسلّط بود می‌گفت: در قرآن خداوند از موسی (ع) می‌پرسد در دست تو چیست؟ و او پاسخ می‌دهد: «هیَ عصایَ اَتَوَکَؤُا عَلَیها وَ اَهُشُّ بِها عَلی غَنَمی وَ فیهِ مَأرِبٌ اُخری»[5] و این با آن تفسیر من درآوردی نمی‌خواند. امّا با وجود این‌گونه مطالب که این استاد بیان می‌کرد به علّت تواضعی که نسبت به دانشجویان مسلمان داشت و شرکت او در جلسات خصوصی ‌آنان در بیرون از دانشگاه و حتّی وادار کردن دانشجویان به تحقیق در موضوعات اسلامی و دعوت جمعی آنان به منزل خود، مورد توجّه آنان قرار ‌گرفته بود. از سوی دیگر چون کارمند سازمان برنامه و بودجه بود و دوستی نزدیکی که میان او و حسن اجاره‌دار وجود داشت، اطّلاعات جالبی از اوضاع اقتصادی مملکت و مسائلی که در سازمان برنامه و بودجه می‌گذشت، به‌واسطة او در اختیار ما می گذاشت.

یک راهپیمایی در دوران انقلاب اسلامی
یک راهپیمایی در دوران انقلاب اسلامی

سفر به افغانستان

تعدادی از دوستان به‌خصوص حسن اجاره‌دار برنامة سفر به افغانستان را تدارک دیدند و با گرفتن پاسپورت و ویزا و کرایة اتوبوس، آن هم با وجود مشکلات فراوانی که در راه تهیّة آنها بود، عازم افغانستان شدیم و از شهرهای مختلف که در مسیر کابل وجود داشت مثل: هرات و قندهار، بازدید کردیم و با فقر و فلاکت و عقب‌ماندگی ملّت افغانستان نیز آشنا شدیم. در کابل به بازدید از دانشگاه رفتیم و حتّی در کلاس‌های آن حضور یافتیم و با استادان و دانشجویان آن به ‌گفت‌وگو پرداختیم و با مسائل فرهنگی و سیاسی و اجتماعی آن کشور آشنا شدیم. تعدادی از دانشجویان شیعه نیز مخفیانه با ما تماس گرفتند و ما را از مسائل مختلفی که به راحتی امکان آشنایی با آن برای ما وجود نداشت، مطّلع کردند. سفر ما در دورة ژنرال داودخان که در سال 1352 با یک کودتا رژیم سلطنتی افغانستان را ملغی و ظاهر شاه را از کار برکنار کرده بود، اتّفاق افتاد.

در این دوره، کمونیست‌ها به شدّت در دانشگاه نفوذ داشتند و شوروی نیز در حال محکم نمودن جای پای خود در این کشور بود و این به خوبی از کارهای مختلف آنها از جمله کشیدن جادة کمربندی در افغانستان که از بتن ساخته شده و در تمام ایران نمونه‌ای از آن وجود نداشت، قابل درک بود.

بازدید از قبر سیدجماالدین اسدآبادی، (و به قول افغان‌ها سیدجمال‌الدین افغانی[6]) آثار تاریخی افغانستان و موزة کابل و آشنایی با گذشتة این کشور که در 200 سال قبل جزیی از کشور ما بوده است،‌ تأثیر بسیار زیادی بر ما گذاشت. این سفر در کل موجب شد دید ما از دنیای کوچک گذشته و نگاه به محدودة کشور خودمان بیرون برود و سرنوشت مردم مسلمان دیگر کشورها نیز در ذهن ما جایگاهی خاص پیدا کند.

این سفرها در سال‌های بعد نیز ادامه یافت و در ادامة آن ابتدا به کشور پاکستان و سپس از طریق زمینی به هندوستان سفر کردیم و از شهرهای مختلف پاکستان و هند از جمله کراچی، کویته، تاج‌محل، دهلی و علیگره و دانشگاه‌های این دو شهر بازدید نمودیم و با دانشجویان این دانشگاه‌ها نیز به گفت‌وگو نشستیم. در این دو سفر نیز هر بار از طریق افغانستان به ایران باز می‌گشتیم.

این بازدید‌ها و آشنایی‌ با ملل دیگر به خصوص قشر جوان آن و تفاوت اساسی که بین شرایط خفقانی ایران با این کشورها به خصوص هندوستان و پاکستان وجود داشت برای ما بسیار جالب و آموزنده و روشن‌کننده بود و کوله‌باری از تجربه برای ما به همراه داشت. با وجود تمام تلاشی که حسن اجاره‌دار برای راه‌اندازی این سفرها داشت، خود در آن شرکت نمی‌کرد و ما بعدّها به راز آن پی بردیم. ایشان ممنوع‌الخروج بود و با زیرکی و درک سیاسی و مبارزاتی بالایی که داشت این سفرها را راه انداخته بود تا از میزان حسّاسیت ساواک در مورد خودش آگاه شود و با کشف ممنوع‌الخروج بودن، برنامه‌های جدیدی برای سردرگمی آنان تدارک دیده بود.

روزنامه خوانی در حین حمالی

بازدید از پاکستان در دورة نخست‌وزیری «ذوالفقار علی بوتو» بود و ملّت پاکستان را در آن دوره به شدّت ملّتی سیاسی یافتیم و برای ما که در کشور خود جز خفقان و سکوت و سرکوب و شکنجه چیزی نمی‌دیدیم، بسیار جالب توجّه بود. صحنه‌ای که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم روزی بود که در کراچی برای خرید با تاکسی‌های سه‌چرخه به بازار رفتیم. در بازار، مرد حمّالی را دیدم که بستة بسیار بزرگی را بر پشت خود حمل می‌کرد و در همان حال روزنامه‌ای را باز کرده و مشغول مطالعة‌ آن بود. دیدن این صحنه‌ها و فضای نسبتاً آزاد حاکم بر جامعه و دانشگاه‌های پاکستان و هندوستان و مقایسة آن با شرایط سیاسی حاکم بر ایران و بی‌توجّهی مردم به اوضاع سیاسی کشور به علّت فضای خفقا‌ن‌آلود آن، برای ما بسیار درس‌آموز بود.

مسلمان اروپایی

در سفر به پاکستان یکی از اساتید دانشکدة که تازه از فرانسه آمده بود و از خود چهره‌ای اسلامی ترسیم می‌نمود ما را همراهی ‌کرد. متأسّفانه رفتارهای او طی سفر موجب تعجّب و ناراحتی ما شد. به‌طور مثال با به وجود آمدن کوچک‌ترین مشکلی پیشنهاد می‌کرد نماز را به جا نیاورید و بعدّها قضای آن را بخوانید. یا در گمرک که به اجبار باید ماشین بازرسی می شد و وقت زیادی تلف میگردید، ایشان می‌خواست با دادن رشوه موضوع را حل کند که این موجب ناراحتی مأموران گمرک آن کشور افغانستان و در نتیجه برخورد نامناسب آنها با ما شد. او در جواب اعتراضات ما می‌گفت که اسلام باید با روزگار و شرایط انطباق یابد و مسلمانان اروپا هم این‌گونه عمل می‌کنند. و چنین اموری را انطباق با زمان تفسیر می‌نمود.

پس از پایان سفر با توجّه به سخن ایشان در میان دانشجویان مسلمان، به طنز اصطلاح جدیدی رواج یافت: «مسلمان اروپایی»!

17 شهریور 57 میدان شهدا لحظاتی پس از قتل عام راهپیمایان انقلابی
17 شهریور 57 میدان شهدا لحظاتی پس از قتل عام راهپیمایان انقلابی

جُنگ اطهر

حسن اجاره‌دار مدّتی توسط ساواک دستگیر شد و ما پس از آزادی وی از آن مطّلع شدیم. او بیان می‌کرد که در این بازداشت‌ آخر، ابهّت ساواکی‌ها در پیش من ریخته شده است و دیگر اصلاً برایم ابهّتی ندارند. او دلیل این مسئله را چنین بیان می‌کرد: «در تهاجم به منزل ما، آنها تنها توانستند یک کتاب به‌نام «جُنگ اطهر» را به دست آورند که یک جُنگ ادبی بود. بعد از چند روز شکنجه و بازجویی که این کتاب را از کجا آورده‌ای؟ و پاسخ من که از مقابل دانشگاه خریده‌ام، تازه متوجّه شدم تمام شکنجه‌هایی که دیده‌ام به خاطر این است که آنان فکر کرده‌اند نام کتاب «جَنگ اطهر» می‌باشد؟! و از بی‌سوادی آنها متعجّب شدم و به میزان فهم و درک آنان پی بردم.»

رفت هدایت کند، هدایت شد!

شاه پس از ماجرای سازمان مجاهدین و فروپاشی آن، اصطلاح «مارکسیست‌های اسلامی» را برای نشان دادن مرام آنها به کار برد و دوستان انجمن نیز، به طنز، آن را برای فرزند آیندة خانمی که در برابر پیشنهاد ازدواج یک دانشجوی مارکسیست به بهانة این‌که می‌خواهم از طریق ازدواج، او را به سمت اسلام هدایت نمایم به کار می‌بردند. متأسّفانه آن خانم با وجود تذکّرات بسیار دانشجویان مسلمان و این‌که زنان معمولاً تحت‌تأثیر شوهران خود قرار می‌گیرند و بعید است با ازدواج شما او هدایت شود، به این کار اقدام کرد و پس از ازدواج نیز متأسّفانه منحرف شد و حجاب خود را نیز برداشت. دوستان با طنزی تلخ می‌گفتند فرزند آنان مارکسیست اسلامی! خواهد بود.

اسلام تأسّف‌انگیز

اصطلاح «اسلام انقلابی» نیز آن روزها ورد زبان نسل‌ جوان شده بود و سردمداران آن نیز افرادی با ادّعای انقلابی‌گری و شناخت متفکّرانه از اسلام! و با صلاحیّت علمی بسیار اندک بودند. یکی از دوستان فعّال در انجمن اسلامی دانشکدة معماری به نام بهمن[7] نیز از آن طرف بام افتاده بود و خانم او نیز که دانشجوی همان دانشکده بود،‌ کاملاً بی‌حجاب و با پوشش بسیار بدی به دانشکده می‌آمد در ظاهر او توان هدایت خانمش را نداشت. در میان انواع اسلام‌هایی که آن روزها مطرح شده بود، این هم نوع جدیدی از اسلام بود، یعنی اسلام تأسّف‌انگیز!

تداوم کوهنوردی‌ها

اتاق کوه دانشگاه‌ها کاملاً بعد سیاسی پیدا کرده بود. در دانشگاه ملّی، دانشکده‌های مختلف با یکدیگر قرار می‌گذاشتند که کوهنوردی مشترک راه بیندازند و دانشگاه‌های دیگر نیز به همین کار مبادرت می‌ورزیدند و این امر موجب می‌شد صف‌های طولانی دانشجویان در کوه‌ها به وجود آید. به طور مثال در یکی از برنامه‌های کوهنوردی حدود سیصد نفر شرکت کرده بودند.

برخلاف سال‌های گذشته که به علّت تسلّط گروه‌های مارکسیستی بر اتاقهای کوهنوردی، در برنامه‌ها سرودها و شعرهایی با محتوای به‌ظاهر انقلابی خوانده می‌شد، شعارها جهت اسلامی پیدا کرد و بعضی از دعاها به صورت سرود در آمد و در هنگام حرکت و صعود این سرودها خوانده می‌شد. مثلاً یک ترجیع‌بند از یکی از سرودها: «لااله‌الاالله حسبی ربی جلّ الله» بود.

آن‌قدر به کوهنوردی اهمیّت می‌دادیم که تقریباً کلیّة قلّه‌های شمیران را فتح کرده بودیم و تعدادی از آنها را بیست سی بار بالا رفته و با کلیّة راه‌ها و پناهگاه‌های کوهستانی آشنا شده بودیم. برنامة کوهنوردی در گرمای تابستان و یخبندان زمستان با وجود تمام خطراتی که وجود داشت، ادامه می‌یافت. حتّی یک بار در راه بازگشت و در حالی که با بارش روزهای قبل، برف همه جا را سپید‌پوش کرده بود و سرما بیداد می‌کرد و همه جا نیز یخ‌زده بود، به‌دلیل تاریکی هوا، راه را گم کردیم،‌ امّا خوشبختانه روستاییان منطقة «دربند» از سروصدای گروه متوجّه شدند و در آن سرمای طاقت‌فرسا و یخ‌بندان با چراغ فانوس بالا آمدند و ما را پیدا کردند و به سلامت پایین بردند. یک بار نیز دانشجویان دانشگاه تهران در سرما و یخ‌بندان گم شده و از ناحیة پا دچار یخ‌زدگی شده بودند و ژاندارمری منطقه پس از این‌که توسط یکی از دانشجویان، نجات یافته، از جریان مطّلع شده بود آنها را نجات داد، امّا به دلیل این که آنان را در پاسگاه معطّل کرده بودند؛ پاهای آنها سیاه شده و انگشتان پای چند نفر از آنان از جمله یکی از دانشجویان شیرازی به‌نام «داستان» را به ناچار قطع کردند. همان زمان با یکی از دوستان دانشگاه پلی‌تکنیک به‌نام «حسین ناجیان» قرار گذاشتیم که در برنامة کوهنوردی آنان که فتح قلة شاه‌نشین بود شرکت کنیم. در جریان صعود و در میانة راه متوجّه شدم تمام اعضای گروه روزه هستند. آنان برای خودسازی به این امر مبادرت کرده بودند و این،‌ انسان را سخت تکان می‌داد. آ‌نان این رنج‌ها و سختی‌ها را به جان می‌خریدند تا خود را آمادة سرنگونی رژیم وابستة شاه و تشکیل یک حکومت براساس قوانین اسلامی نمایند.[8]

پیوستن به طبیعت!

همان زمان یکی از دانشجویان مارکسیست حین کوهنوردی سقوط و فوت کرد. به دلیل بی‌اعتقادی آنان به اسلام حتّی برای او مراسمی در حد یک ختم در مسجد نیز برگزار نکردند، چون برگزاری ختم با هیچ یک از اصول و مبانی مارکسیستی هم‌خوانی نداشت. تنها اطّلاعیه‌ای در سلف سرویس دانشگاه نصب شد که در آن نوشته شده بود: «رفیق فلانی به طبیعت پیوست.» و این جز تمسخر کسانی که آن را می‌خواندند چیزی در پی نداشت. بریدن از فرهنگ و اعتقادات خودی و پیوستن به مکاتب بیگانه و بریدن از پیامبر اسلام (ص) و علی (ع) و پیوستن به یک یهودی عاشق پیشة ناکام یعنی؛ مارکس جز از خودبیگانگی و سردرگمی چه چیزی می توانست در پی داشته باشد؟

متأسّفانه یکی از دانشجویان مسلمان اصفهانی دانشگاه صنعتی هم حین کوهنوردی سقوط و از دنیا رفت. به اتّفاق دوستان قرار گذاشتیم از تمام دانشگاه‌های تهران به اصفهان برویم و مراسم او را با شکوه برگزار کنیم. با اتوبوس‌های متعدّد به اصفهان رفتیم و پس از حضور در خانة آن مرحوم و تسلیت به پدر و مادرش، در مراسم ختم او که در یکی از مساجد اصفهان برپا شده بود شرکت کردیم. امّا برنامة اصلی ما راهپیمایی در اصفهان بود. راهپیمایی صدها دانشجو در صف‌های منظم و با شعارهای اسلامی و نیز الله‌اکبر و سرودهایی از دعاها و به خصوص دعای وحدت، پدیدة جدیدی بود که بسیار مورد توجّه مردم اصفهان قرار گرفت و زمانی که پس از طی مسافت طولانی به تخت فولاد رسیدیم، قبرستان را ساواک و ارتش محاصره کردند و همه به دام افتادیم. پس از برگزاری مراسم و قرائت فاتحه و زمانی که می‌خواستیم از قبرستان خارج شویم،‌ متوجّه شدیم می‌خواهند با جدا کردن ما از یکدیگر با باتوم پذیرایی مفصّلی از همة ما به عمل بیاورند. هدف آنان این بود که از تکرار راهپیمایی جلوگیری نمایند. به افسری که توصیه می‌کرد گروه گروه باید بیرون بیایید، اعتراض کردیم. امّا او گفت که هدف ما این است که تجمّع نکنید و راهی جز خروج دسته‌دستة شما نیست. به ناچار ابتدا یک جمع ده پانزده نفره بیرون رفتیم. که خیلی زود به اشتباه خود پی بردیم، امّا کار از کار گذشته بود و در دام آنها افتادیم و تعدادی از دوستان کتک مفصلی‌ نوش جان کردند. با چند نفر از آنها به سمت کوچه‌ای که در مقابل قبرستان بود دویدیم و خود را نجات دادیم. امّا در انتهای کوچه که بسیار طولانی بود و پس از این‌که از ساختمان نیمه تمامی عبور کردیم، من و یکی دیگر از دانشجویان که با هم همراه بودیم در دام گشتی‌های ساواک افتادیم. با توجّه به این که در تهران چند بار گرفتار این گشتی‌ها شده بودم، راه‌ حل برخورد با آنها را می‌دانستم، امّا تنها نگرانی‌ام تعدادی کاغذ بود که در آستین‌ گذاشته بودم و بر روی آنها شعار «مرگ بر شاه» نوشته بودم و در مسیر آنها را پخش می‌کردم.

این‌بار نیز لجهة غلیظ شیرازی و ساده‌بازی به دادم رسید و دوست همراهم که هاج و واج مانده بود با تعجّب به دروغ‌های شاخ‌داری که برای مأموران ساواک می‌بافتم گوش می‌داد. خوشبختانه مأموران ساواک نیز از برادر یاد شده هاج و واج‌تر شدند و کارت دانشجویی مرا که گرفته بودند، پس دادند و مسئول آنها رو به بقیه کرد و گفت: «ببینید! چه ‌آدم‌هایی را گول می‌زنند» و به حالت دلسوزانه رو به من کرد و گفت: «به صلاح تو نیست در این امور وارد شوی.» و من هم با گفتن یک چشم! و این‌که فقط دل ما برای پدر و مادرش سوخت و آمدیم تسلیت بگوییم، قضیه را تمام کردم و به حرکت خود ادامه دادیم. هنگام دور شدن به دوستم اشاره کردم ممکن است مواظب ما باشند. فعلاً باید عادی راه برویم تا من بتوانم این کاغذ‌ها را از بین ببرم. پس از این‌که کاغذها را پاره پاره کردم،‌ همان‌طور که حرکت می‌کردیم کم‌کم آنها را در جوی ‌آب ریختم و پس از طی مسافتی به یک کوچة فرعی پیچیدیم و با سرعت پا به فرار گذاشتیم و پس از یکی دو ساعت پیاده‌روی در خیابان‌ها با تاکسی به سر قرار رفتیم و با دوستان به تهران بازگشتیم.

17 شهریور جمعه خونین لحظاتی قبل از کشتار مردم انقلابی و مسلمان در میدان شهدا
17 شهریور جمعه خونین لحظاتی قبل از کشتار مردم انقلابی و مسلمان در میدان شهدا

حوادث مبارک

گروه‌های چپ به علّت سابقة طولانی حضور در صحنة سیاسی ایران و داشتن قدرت تشکیلاتی و تجربة کافی،‌ دانشجویان را به دسته‌های هنری و به خصوص تئاتر و نمایش فیلم و نمایشگاه‌های هنری جذب و از احساس مسئولیّت آنان به‌خصوص دانشجویانی که گرایشات اسلامی داشتند، برای اهداف خود استفاده می‌کردند، امّا گروه‌های اسلامی از چنین امکاناتی کاملاً محروم بودند. در سال‌های 55 و 56 دانشجویان مسلمان نیز به بهره‌گیری از تجربیّات گذشته به تشکیل چنین گروه‌هایی اقدام نمودند.

گروه‌های چپ معمولاً از جهت داشتن پیس (piece) و متن نمایش‌نامه مشکلی نداشتند. نمایش‌نامه‌های تئاترنویسان غربی و یا شرقی در اختیار آنان بود و با اجرای یکی از آنها به خصوص نمایش‌نامه‌های «برشت»، طی یک ترم به راحتی به اهداف سیاسی خود در جذب نیرو و تبلیغات و گرم نگاه داشتن فعّالیّت گروه‌های وابسته به خود در دانشگاه نایل می‌شدند. متأسّفانه تعدادی از دانشجویان سال اوّل که برای هنرمند شدن به این گروه‌های هنری مراجعه می‌کردند، در دام آنها می‌افتادند و پس از مدّتی جذب تشکیلات ‌آنها می‌شدند.

خود من هم به این امور علاقه داشتم و از دوران دبیرستان تعداد زیادی نمایش‌نامه خوانده بودم و گاهی نیز برای تماشای نمایش‌نامه‌های اجرا شدة روشن‌فکرانة چپ و گاهی روشن‌فکرانة بی‌خط که در سالن دانشگاه‌ها برقرار می‌شد،‌ می‌رفتم. امّا با همة علاقه‌ای که به کار تئاتر داشتم به دلیل جوّ حاکم بر این گروه‌ها از حضور در این کلاس‌ها و گروه‌ها خودداری ‌کردم و هوس هنرمند شدن را در خود سرکوب می‌نمودم.

محل اجرای عمدة این نمایش‌نامه‌ها سالن رودکی در خیابان 16‌ آذر بود. اگر چه در بسیاری از دانشگاه‌ها نیز سالن‌های تئاتر‌، شاهد اجرای چنین نمایش‌نامه‌هایی بود. این علاقه باعث شد با بیش‌تر کتاب‌های نمایش و نویسندگان آن، آشنا شوم و بسیاری از این کتاب‌ها را از نمایشگاه‌های کتاب که معمولاً در همین سالن‌ها برپا می‌شد، تهیّه و مطالعه نمایم و با دنیای هنری گروه‌های چپ به خوبی آشنا شوم.

در سال 55 حوادث مبارکی در دنیای هنری دانشجویان مسلمان اتّفاق افتاد و تعدادی از دانشجویان مسلمان دانشکدة هنرهای دراماتیک دانشگاه تهران به نوشتن متن نمایش‌نامه‌های اسلامی اقدام کردند و این جای خوشحالی بسیار داشت که افرادی از این دانشکده در دنیای دین قدم نهاده‌اند، زیرا بیشتر دانشجویان این دانشکده به شدّت در دنیای هنر مبتذل و بی‌تعهد غرق شده بودند و بسیاری از آنها در اعتیاد غوطه‌ور بودند و جوّ دانشکده به فساد شهرت داشت و دانشجویان آن از این جهت از  دانشجویان تمام دانشگاه ها گوی سبقت را ربوده بودند. رژیم شاه تمام امکانات لازم را فراهم کرده بود که دانشگاه‌های کشور به فساد آلوده شوند. متأسّفانه تا حدی نیز در این امر توفیق یافته بود و این دانشکده در این زمینه گل سر سبد همة آنها بود. گاهی برای دیدن نمایشگاهی به آن دانشکده می‌رفتیم و از جوّ نامناسب آن و تصاویر مستهجنی که بر در و دیوار و تابلوهای آن کشیده شده بود، به شدّت آزرده می‌شدیم. آن طور که آشکار بود رئیس دانشکده فردی بهایی بود و تمام تلاش خود را در آلوده کردن دختران و پسران دانشجو به کار می‌برد و مشهور بود که دانشجویان سال اوّل در اوّلین روز ورود خود باید برای ثبت‌نام که در سالن دانشکده انجام می‌شد، از صف دانشجویان سال‌های بالاتر عبور کنند و به بهانة این‌که دانشجوی رشتة هنر باید کم‌رویی و خجالت و حیا را کنار بگذارد، دانشجویان سال‌های بالاتر موظّف بودند با شوخی‌ها و حرکات مبتذل و دست انداختن، آنان را همرنگ خود سازند و دانشجوی دختر و پسر تازه‌وارد،‌ زمانی که به میز ثبت‌نام که رئیس دانشکده نیز در آنجا نشسته بود می‌رسید؛ دیگر چیزی از شرم و حیا برایش باقی نمی‌ماند.

به هر صورت افرادی از این دانشکده مانند «حسین قشقایی» این حرکت مبارک را ‌آغاز کردند. نمایش‌نامه‌ای پیرامون شخصیّت زن و حضرت زینب (س) و فداکاری بی‌نظیر ایشان نوشته شده بود و توسط تعدادی از دانشجویان دختر و پسر همین دانشکده اجرا ‌شد. این نمایش‌نامه که یکی از بازیگران با صدای بسیار سوزناک و دلنشین شعر: «مژده‌ ای دل که مسیحا نفسی می‌آید / که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید» را می‌خواند، آن‌چنان مورد توجّه دانشجویان و مردم و خانواده‌های مسلمان قرار گرفت که مدّت‌های طولانی بر روی صحنه‌ بود و این در حالی بود که در میان خانواده‌های مسلمان و بسیاری از جوانان تحصیل کردة مسلمان،‌ تئاتر مساوی با فساد و ابتذال بود امّا، با این تحوّل در محتوای تئاترها، استقبال از آن اعجاب‌انگیز بود و خود من دو بار به تماشای آن رفتم. تعدادی از شخصیّت‌های اسلامی از جمله آقای «فخرالدین حجازی» نیز برای تشویق بازیگران و نویسنده و کارگردان آن به دیدن نمایشنامه آمدند و این نشان می‌داد که در عمق جامعه دارد چه می‌گذرد و انسان با تمام وجودش حس می‌کرد که دارد حوادثی نو اتّفاق می‌افتد، حوادثی که کسی از چگونگی آن اطّلاع نداشت. با این استقبال اعجاب‌انگیز و شکسته شدن بعض محدودیّت‌هایی که فضای آلودة کشور برای مردم معتقد و مسلمان به‌وجود آورده بود، حس می‌کردم به زودی حوادث بزرگی در شرف وقوع است، همانند آتشی که در زیر خاکستر ناگهان شعله‌ور می‌شود.

 

 

[1] . شایان ذکر است که متأسّفانه بسیاری از افرادی که جذب گروه‌های مارکسیستی می‌شدند، به‌خصوص آقایان، به‌شدّت در انواع فسادها غوطه‌ور می‌شدند.

[2]. وی از دانشجویان تهرانی بسیار معتقد بود و متأسفانه در سال 56 در یک سانحة رانندگی در جادة مشهد ـ تهران همراه تعدادی از اعضای خانوادة خود چشم از جهان فرو بست.

[3] . نوشتة ژوزوئه دوکاسترو ، ترجمة‌ منیر جزنی، انتشارات امیر کبیر

[4]. به‌طور مثال خبرگزاری فرانسه گزارش داد 850 آمریکایی فقط در یک سال 190 میلیون دلار حقوق و فوق‌العاده دریافت کرده‌اند که به طور متوسط به هر نفر 224 هزار دلار در سال می‌رسد. شایان تذکر است که در همین تاریخ جمع حقوق و مزایای بیست و هشت هزار و پانصد نفر کارکنان شرکت مخابرات کمتر از این مقدار و معادل 180 میلیون دلار بوده است. کیهان ـ شمارة 10664 یکشنبه 27 اسفند 1357.

[5]. سورة طه، آیة 17« این عصای من است که بر آن تکیه می‌زنم و گوسفندانم را با آن می‌رانم و نیازهای دیگری را با آن برطرف می‌کنم.»

[6]. پنجاه سال پس از شهادت سیدجمال‌الدین اسدآبادی و در سال 1324 و براساس یک سازش پنهانی میان پادشاهی افغانستان و جمهوری ترکیه پس از نبش قبر سید، استخوان‌های او را از قبرستان مشایخ اسلامبول به بصره و سپس کراچی حمل کردند و از آنجا به کابل فرستادند و پس از ساختن مقبرة مجللی، در محل کنونی دانشگاه کابل به آنجا منتقل شد.

[7] – این شخص بعد از انقلاب منحرف و جزو منافقین گردید. او ظاهراً نگهبان یکی از رهبران این سازمان بود و در یک در گیری مسلّحانه کشته شد.

[8]. در دوران جنگ تحمیلی شهید حسین ناجیان از سرداران بزرگ جهاد سازندگی و مسئول پشتیبانی جبهه و جنگ جنوب بود و پس از انجام دادن خدماتی بزرگ به شهادت رسید.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *