تیتر خبرها
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / کتاب خاطرات دوران انقلاب اسلامی تا پیروزی آن در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷- خاطرات سیّد محمّد هاشم پوریزدانپرست – قسمت دوم

کتاب خاطرات دوران انقلاب اسلامی تا پیروزی آن در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷- خاطرات سیّد محمّد هاشم پوریزدانپرست – قسمت دوم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام

نماز در کنار چشمه

در همان روزهای اوّل ورود به دانشگاه، من نیز با دیدن اطّلاعیة کوهنوردی به اتاق کوه دانشکده مراجعه و ثبت‌نام کردم و روز جمعه با شوق و ذوق و پوشیدن کفش و جوراب و بر دوش انداختن کوله‌ای که تحویل گرفته بودم، در گوشه‌ای از میدان انقلاب و در محل قرار ایستادم و پس از تجمّع دانشجویان و آمدن مسئولان اتاق کوه، با اتوبوس واحد به کرج رفتیم و صعود خود را به سمت یکی از قلّه‌های آن آغاز کردیم و پس از حدود پنج ساعت به قلّه رسیدیم. در مسیر صعود، مسئولان کوهنوردی سعی می‌کردند با رفتارهای پسندیده و انقلابی‌گری، روی ما تأثیر بگذارند که تا حدّی نیز در این کار موفّق بودند.

با رسیدن به قلّه، قمقمه‌ای آب را برداشتم تا با آن وضو بگیرم و نماز بخوانم،‌ امّا چند تن از مسئولان پیشنهاد و اصرار کردند که بهتر است نماز در پایین خوانده شود و عجله لازم نیست و وقت کافی وجود دارد. در ابتدا فکر کردم اصرار آنها به دلیل کم بودن مقدار آبی است که همراهمان بود، امّا پس از این که ناهار ساده‌ای که عبارت از نان و پنیر و خرما بود را خوردیم و حرکت به سمت پایین آغاز شد، متوجّه شدم مقدار زیادی آب هنوز باقی مانده است و بنابراین تصمیم گرفتم که در اوّلین جایی که برای استراحت توقّف می‌کنیم، به هر صورت شده است، نمازم را بخوانم و فکر می‌کردم که در میان دانشجویان فقط من هستم که نماز می‌خوانم. دلیل آن هم این بود که متوجّه شدم مسئولان کوهنوردی مارکسیست هستند و حدس زدم افرادی که با آنان به کوه آمده‌اند، باید همگی در همین خط باشند. زمانی که گروه در نزدیکی چشمه‌ای ایستاد، کوله را به کناری انداختم و به سرعت کفش و جوراب خود را در آوردم و مشغول وضو گرفتن شدم و به تذکّر و اصرار ‌آنان که تا رسیدن به پایین نماز قضا نخواهد شد، توجّه نکردم و زمانی که خواستم به نماز بایستم، متوجّه شدم تعداد زیادی از دانشجویان مشغول وضو گرفتن هستند. در اینجا بود که به علّت اصرار آنها که می‌خواستند نماز را به تأخیر بیندازند پی بردم. آنها می‌خواستند من در میان جمع نماز نخوانم تا موجب تشویق بقیة دانشجویان نگردد و برنامه‌هایی که برای جذب آنان داشتند با مشکل مواجه نشود.

آیت الله طالقانی مجاهد نستوه و مفسر قرآن که از بندی به بند دیگر منتقل میشد تا انقلاب اسلامی در جان و روح مردم ریشه بدواند.
آیت الله طالقانی مجاهد نستوه و مفسر قرآن که از بندی به بند دیگر منتقل میشد تا انقلاب اسلامی در جان و روح مردم ریشه بدواند.

با ارتباط بیشتر با آنان و شناخت ماهیّت مارکسیستی‌ای که داشتند و همچنین با توجّه به شناسایی افراد نمازخوان دانشگاه و آشنایی ما با یکدیگر و ارتباط با سایر دانشجویان مسلمان که تعداد قابل توجّهی بودند و تعدادی از آنها بسیار سیاسی و فعّال و باانگیزه به نظر می‌رسیدند، تصمیم گرفتیم در هر شرایطی بعد از عید اتاق کوهنوردی ویژة دانشجویان مسلمان را راه‌اندازی کنیم که خوشبختانه این کار انجام شد و آیة: «قل سیروا فی‌الارض فانظروا کیف کانوا فی الارض…» را بر بالای اتاق کوه نوشتیم و اطّلاعیه‌های خود را با آن تزیین نمودیم تا کسانی که گرایش‌های اسلامی دارند در برنامه‌های ما شرکت کنند.

کفر صریح و آشکار

اعتقادات اسلامی ما از یک سو و شناخت بیشتر از مارکسیست‌ها و بعضی امور اخلاقی که در میان آنان رواج داشت و توسط بعض دوستانشان برای ما نقل می‌شد، موجب گردید با وجود یک نوع خودباختگی مبارزاتی و انقلابی که نسبت به آنها داشتیم، موضع‌‌مان در برابر آنان سخت‌تر شود. به دلیل اینکه معتقد به کفر صریح و آشکار آنها و در نتیجه نجاست آنان بودیم، اگر در مقابل ما دست به اهرم آب سردکن می‌زدند، جز با ریختن آب و طاهر کردن آن، دست به آن نمی زدیم و آب نمی‌خوردیم.

تشکیل اتاق کوه اوّلین اقدام عملی ما در این رابطه بود. جالب توجّه این بود که از جانب تعدادی از دانشجویان مسلمان که تحت‌تأثیر افکار سازمان مجاهدین خلق بودند، مورد انتقاد قرار می‌گرفتیم و استقلال‌طلبی‌ ما محکوم می‌شد. علّت خودباختگی دانشجویان و حتّی مبارزان مسلمان نسبت به مارکسیسم،‌ بیش از هر چیز به دلیل انقلاب‌های ضدامپریالیستی و ضدآمریکایی در جهان که بیشتر از جانب مارکسیست‌ها برپا می‌شد، بود. مقاومت فیدل کاسترو در برابر ‌آمریکا، پیروزی مائو در چین و قیام‌های افرادی چون «چه گوارا» و کشته شدن او در آمریکای لاتین نیز در این رابطه بی‌تأثیر نبود.

همچنین مقاومت دلیرانة ملّت کوچک و فقیر ویتنام در برابر ابر قدرت خشن و سر تا پا مسلّح آمریکا که با تبلیغات گسترده و دروغین، کمونیست‌ معرفی می‌شدند تا بدین‌وسیله زمینة سرکوب آنان در افکار عمومی جهانیان و نیز مردم آمریکا فراهم شود، در این زمینه تأثیر مهمی داشت.

رژیم شاه دریافته بود که برای مبارزه با خطر بزرگی که از ناحیه مردم مسلمان ایران و بیداری اسلامی، او را تهدید می‌کرد، بهترین راه حمایت از مارکسیست‌ها و به این وسیله جلو گیری از رشد انقلاب اسلامی متّکی به توده های مردم، می باشد و تئوریسین‌های آنان فعّالیّت‌های بسیار زیرکانه‌ای را در این رابطه آغاز کرده بودند. از جملة این فعّالیّت‌ها همان‌طور که پیش از این بیان شد پخش دفاعیّات خسرو گلسرخی از تلویزیون بود که موجب انحراف بسیاری از جوانان و گرایش آنان به سمت مارکسیسم و دوری از اسلام و روحانیّت شد.

17 شهریور جمعه خونین لحظاتی قبل از کشتار مردم انقلابی و مسلمان در میدان شهدا
17 شهریور جمعه خونین لحظاتی قبل از کشتار مردم انقلابی و مسلمان در میدان شهدا

مبارزات انتخاباتی

در هر صورت با پایان ترم اوّل اتاق کوه بسیار مجهزی تشکیل دادیم و با توجّه به تأثیر بسیار زیاد آن در تشکّل دانشجویان مسلمان، هر هفته برنامه‌های کوهنوردی را اعلام و پس از ثبت‌نام و تهیّة ملزومات و غذا عازم یکی از قلّه‌های شمالی تهران می‌شدیم.

هزینة خرید و تهیّة تجهیزات لازم کوهنوردی از جمله: کفش و گِتر و کوله و سایر وسایل نیز از دانشجویان جمع‌آوری می‌شد و آنان قسمتی از کمک هزینه‌های دریافتی خود را به این امر اختصاص می‌دادند.

با توجّه به این که کتابخانة دانشجویی مشترکاً توسط دانشجویان مسلمان و دانشجویان مارکسیست اداره می‌شد، حضور آنان و کتاب‌های الحادی آنان در کتابخانه برای ما پذیرفتنی نبود. آنها با سوءاستفاده از این موقعیّت از راه‌های گوناگون سعی می‌کردند دانشجویان را به سمت خود جلب کنند. متأسّفانه با اطّلاعاتی که به دست آوردیم متوجّه شدیم بیشتر رهبران آنها نیز به همین طریق یعنی از طریق کتابخانه و یا سایر روش‌ها جذب شده و به فعّالیّت‌ برای آنها پرداخته بودند و بیشتر آنها نیز در گذشته افرادی مسلمان بوده‌اند که در دام این تشکیلات افتاده و ایمان خود را از دست داده‌اند. به طور مثال یکی از فعّالان آنها (ماشاءالله ـ م) پدرش روحانی و پیش‌نماز یکی از مساجد شوشتر بود. این افراد که تا زمان ورود به دانشگاه دارای اعتقادات اسلامی بودند و از طریق ریاضت‌های اسلامی، مانند روزه، مقداری با سختی‌ها آشنا بودند، پس از جذب شدن به این گروهها به شدّت در خدمت آنها و تعالیم مارکسیستی قرار می‌گرفتند.

در حقیقت آنها افراد مرتدی بودند که با تکیه بر مارکسیسم می‌خواستند با شاه مقابله کنند و در این راه عاملی برای انحراف جوانان مسلمان و جذب آنها به تشکیلات خود بودند. با عنایت به این امر تصمیم گرفتیم کتابخانه را نیز در اختیار بگیریم و از حضور آنان جلوگیری نماییم. تنها راه آن، پیروزی در انتخابات دانشجویی بود، بنابراین جلسات منظمی برای این کار برپا شد و مدّت‌ها تا پاسی از شب‌ مشغول برنامه‌ریزی و صحبت در این رابطه بودیم. مشکل بزرگ نیز این بود که کتاب‌خانه باید روزی 8 ساعت اداره و کتاب در اختیار دانشجویان گذاشته می‌شد و این کار ساده‌ای نبود.

شعارهای تبلیغاتی آماده شد و از آنجا که خط من تا حدودی خوب بود، نوشتن آن بر عهدة من گذاشته شد. با فعّالیّت گستردة ما جوّ انتخاباتی به نحو چشم‌گیری عوض شد و کتاب‌خانه با حمایت گستردة دانشجویان به دست ما افتاد و این مشکل بزرگ نیز حل شد و با توجّه به برنامه‌ای که از پیش تعیین شده بود، از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر، کتاب‌ها در اختیار دانشجویان گذاشته می‌شد و تعداد زیادی از دانشجویان در این رابطه به همکاری دعوت شدند، تا در امور کتاب‌خانه خللی ایجاد نشود. با جمع‌آوری کمک از دانشجویان و خرید کتاب، تعداد کتاب‌های اسلامی به سرعت افزایش یافت و با توجّه به علاقه‌ای که به این امر داشتم، مسئولیّت خرید کتاب را هم پذیرفتم و برای تهیة کتاب به تمام کتاب‌ فروشی‌های جلوی دانشگاه تهران و خیابان ناصر خسرو سر ‌زدم و همین کار موجب آشنایی من با بازار و دنیای کتاب شد.

حجم کتاب‌های کتابخانه در مدّت کوتاهی به چهارهزار جلد رسید و تعداد مراجعان به شدّت افزایش یافت.

برای تکمیل زمینه‌های مطالعات اسلامی به سایر کتابخانه‌های دانشجویی دانشگاه‌های تهران هم سر می‌زدم و اگر کتاب یا نشریه‌ای می‌دیدم نمونه‌ای از آن را برای کتابخانه خودمان تهیّه می‌کردم. در بعضی مواقع در این کتابخانه‌ها نشریّات و یا مطالبی دست‌نویس نیز وجود داشت که آن را به امانت می‌گرفتم و با کمک بعضی از دوستان از آن رونویس تهیّه می‌شد و در جریان همین کار بود که به جزوه‌های دست‌نویس تفسیر سورة‌ بقره دسترسی پیدا کردم و معلوم شد مطالب آن پیاده شدة سخنرانی یک روحانی به نام سیّدمحمّد موسوی خوئینیها[1] است. کنجکاوی من موجب شد که به دنبال شناخت ایشان باشم که پس از تحقیق از این و آن متوجّه شدم در منطقة نیاوران و در قریه‌ای به نام جُوِستان پیشنماز و هر از چند گاهی سخنرانی می‌کند، امّا در مراجعات متعدّد به مسجد از سخنرانی خبری نبود و علّت آن دستگیری ایشان توسط ساواک بود.

پیروزی در رقابتی دیگر

بوفة دانشکده که توسط دانشجویان اداره می‌شد هم در اختیار نیروهای چپ قرار داشت و مسئولان آن در پوشش فروش چای و ساندویچ و نوشابه هر از گاهی نمایشگاه کتاب هم برپا می‌کردند و انواع کتاب‌های مارکسیستی و روشن‌فکر مآبانه را در اختیار دانشجویان قرار می‌دادند و با به کارگیری دانشجویان در ادارة آن،‌ به جذب آنان می‌پرداختند.

برای به دست گرفتن بوفه نیز به پیروزی در انتخابات نیاز بود و باید جوّ دانشکده آماده می‌شد و این احتیاج به تبلیغات داشت. بار دیگر اطّلاعیه و پلاکارد و شعار تهیّه و بر در و دیوار دانشکده نصب شد و با تماس با دانشجویانی که احساس می‌کردیم تمایلاتی به سمت نیروهای مسلمان دارند، اهداف خودمان و نیز اهداف گروه‌های چپ را تبیین می کردیم. با کمال شگفتی در این انتخابات نیز این گروه‌ها تن به شکست دادند و به ناچار بوفه را در اختیار ما گذاشتند.

مسئولیّت ما سنگین‌تر شد و وقت زیادی برای ادارة این مجموعه لازم بود که به هر صورت با برنامه‌ریزی و جذب دانشجویان، ادارة آنها ممکن ‌شد و با برپایی نمایشگاه کتاب، فعّالیّت‌ها رنگ و بویی تازه ‌یافت.

اذان دلنشین

با ‌آغاز سال تحصیلی 54 ـ 55 برنامه‌های گسترده‌ای را برای دانشجویان ورودی تدارک دیدیم تا با جذب آنان از انحراف و افتادن آنان در دام گروه‌های مارکسیستی جلوگیری کنیم. مسجد دانشگاه که با معماری بسیار زیبایی در بلندترین نقطة تپّههای اوین ساخته شده بود، در تشکّل و شناسایی نیروهای مسلمان تأثیر بسیار زیادی داشت. مسجد دارای کتابخانه‌ای بود که توسط دانشجویان دانشکدة علوم فعّال شده بود و اداره می‌شد. ظهرها معمولاً نماز جماعت توسط یکی از دانشجویان برگزار می‌شد و دلیل آن هم این بود که دانشجویان رابطه‌ای با روحانیّت نداشتند و نماز در تمام دانشگاه‌ها توسط خود دانشجویان برگزار می‌شد، امّا با وجود این بر پایی نماز جماعت در این مسجد و سخنرانی‌های دانشجویی باعث می‌شد دانشجویان یکدیگر را بشناسند و با هم در ارتباط باشند.

 از مسجد دانشگاه محوطة زندان اوین کاملاً قابل رؤیت بود و هر روز ظهر اذان بسیار جذّاب و دلربایی[2] از گلدستة مسجد پخش می‌شد و در محوطة وسیع دانشگاه و نیز زندان اوین می‌پیچید. با توجّه به زندانی بودن آیت‌الله طالقانی و بسیاری از روحانیّون و اشخاص مبارز معمولاً در زمان پخش اذان با یاد آنان و با حسرت از بالای تپّهها به تماشای محوطة زندان اوین و رفت و آمد ماشین‌ها در داخل حیاط آن که از آن بالا به خوبی معلوم بود، می‌پرداختیم و از این که صدای زیبای اذان مسجد دانشگاه به گوش زندانیان نیز می‌رسدّ لذّت می‌بردیم.

از طریق شناسایی دانشجویان مسلمان تازه وارد و دعوت آنان برای همکاری و شرکت در برنامه‌های مختلف سعی می‌کردیم قبل از آنکه دیگران به سراغ آنان بیایند، آنها را با مسائل سیاسی و خطراتی که بر سر راه‌شان وجود دارد، آشنا نماییم.

یکی از دانش‌جویان اصفهانی به نام «سیّدهدایت‌الله طالقانی» با توجّه به تسلّطی که بر نهج‌البلاغه داشت هفته‌ای یکی دو بار پس از نماز برای دانشجویان سخنرانی می‌کرد و در بین دو نماز نیز گاهی مقاله یا مطلبی خوانده می‌شد.

شعبان جعفری و لشکر نوچه های او که تاجبخش لقب گرفتند و بزرگترین خدمت را به آمریکا برای کودتا نمودند
شعبان جعفری و لشکر نوچه های او که تاجبخش لقب گرفتند و بزرگترین خدمت را به آمریکا برای کودتا نمودند

سالروز حادثة 16 آذر 32 در  دانشکدة فنی دانشگاه تهران

در هر سال با رسیدن آذر ماه، گروه‌های چپ سعی می‌کردند حادثة 16 آذر سال 1332 را به خود منتسب کرده و به این مناسبت مراسمی بر پا نمایند. در حالی که این افراد هیچ نوع وابستگی به حزب توده و یا گروه‌های چپ نداشتند.

در حادثة روز 16 آذر دانشجویان دانشکدة فنی دانشگاه تهران در اعتراض به سفر معاون رییس جمهوری وقت آمریکا، ریچارد نیکسون، درست سه ماه ‌و نیم پس از کودتای 28 مرداد، دست به تظاهرات می‌زنند و با شلیک گلولة نظامیان شاه سه تن از آنان کشته می‌شوند.  سه دانشجویی که به دانشگاه آمده بودند تا جاودان در آنجا بمانند. آنها در خون خود غلطیدند و هدایت‌گر نسل‌های پی در پی دانشگاهی شدند.

بنابراین تصمیم گرفتیم قوی‌تر از آنها این مراسم را بر پا کنیم و طبق هماهنگی انجام شده قرار شد حدود ساعت 12:30 که شلوغ‌ترین ساعت حضور دانشجویان در سلف سرویس دانشگاه بود، تظاهرات گسترده‌ای را در آنجا برپا کنیم.

طبق قرار پس از به صدا در آمدن ظروف غذا و با دادن شعارهای اسلامی مانند «مرگ بر این حکومت یزیدی» و «الله‌اکبر» و شکستن شیشه‌های سلف و در میان ازدحام حاصل از تجمّع دانشجویان، از محوطة دور شدیم و به این وسیله اعتراض خود را نسبت به کشتار دانشجویان و قربانی کردن آنان در پیش پای معاون رییس جمهوری آمریکا که سه ماه بعد از کودتای 28 مرداد رخ داده بود، اعلام کردیم.

روباهی در پوست شیر

امّا در سال 54 یک حادثة باور نکردنی اتّفاق افتاد و انحراف سازمان مجاهدین خلق ایران و مارکسیست بودن بیشتر اعضای آن آشکار شد. در آن زمان تقریباً کلیّة دانشجویان مسلمان یک نوع وابستگی فکری و عاطفی به این سازمان داشتند. این سازمان با توجّه به وجهة به ظاهر اسلامی که داشت، نفوذ گسترده‌ای در میان دانشجویان و قشرهای مختلف پیدا کرده بود. موضوع انحراف آن نیز به این صورت مطرح شد که عدّه‌ای از افراد مارکسیست در سازمان نفوذ کرده و نیروهای مسلمان را تصفیه و سازمان را از درون متلاشی نموده اند و تعدادی از افراد مسلمان سازمان از جمله مهندس مرتضی صمدیّة لباف و مهندس مجید شریف واقفی[3] را به شهادت رسانده اند.

این موضوع برای دانشجویان مسلمان بسیار تلخ و مصیبت‌بار بود،‌ زیرا امیدهای فراوانی به این سازمان داشتند و تعدادی از دانشجویان نیز با آن مرتبط بودند و گاه‌گاهی بعضی جزوات آنها را در اختیار ما می‌گذاشتند.

اخبار از هم پاشیدن سازمان وقتی به ما رسید مثل پتک بر سرمان فرود آمد، بخصوص روزی که خبری پخش شد که پیش‌نماز مسجد دانشکدة فنی دانشگاه تهران، که معمولاً از دانشجویان بود، بعد از خواندن نماز ظهر و عصر در مقابل دانشجویان نمازگزار ایستاده و اعلام کرده که این جانب از این لحظه با توجّه به این که اسلام را دین انقلاب و مبارزه نمی‌دانم و راه و رسم مبارزه را در مکتب مارکسیسم یافته‌ام، مارکسیست بودن خود را اعلام می‌دارم! این خبر برای دانشجویان مسلمان جوانی که وارد دانشگاه می‌شدند و متأسّفانه با روحانیّت نیز تماس کمی داشتند، مأیوس کننده و خرد کننده بود. جوّ عمومی دانشگاه جوّ انقلابی‌گری و مبارزه‌جویی بود و حال یکی از امیدهای بزرگ مبارزه که برای خود ایجاد کرده بودند، از میان ‌رفته بود.

اوّلین بار که خبر از هم پاشیدن سازمان و ترور افراد مسلمان آن را شنیدم روزی بود که از مرحوم علامه محمّد تقی جعفری برای سخنرانی در دانشگاه دعوت کرده بودیم و با دو سه تن از دوستان عازم منزل ایشان بودیم و من با شنیدن خبر، بغضم ترکید و حالم به شدّت دگرگون شد و وقتی ایشان سوار ماشین شدند، متوجّه حال من شدند و نصیحت کردند که انسان باید در زندگی صبور باشد و حوادث نباید روی او اثر فوق‌العاده بگذارد. ایشان فکر می‌کردند که یکی از نزدیکان من فوت کرده است،‌ امّا از بازگو کردن موضوع خودداری کردیم. ایشان پس از پایان سخنرانی بار دیگر از من احوالپرسی و دلجویی نمود.

 در هر صورت این موضوع تعدادی از دانشجویان را منحرف کرد  و به سمت نیروهای چپ کشاند و جوّ ناامیدی را بر تعدادی از دانشجویان مسلمان حاکم نمود که باعث فعّال شدن دوبارة مارکسیست‌ها و جذب گستردة نیروهای ریزش نمودة مسلمان، توسط آنان شد..

خیاط هم در کوزه افتاد

مجید- م که برادرش از رهبران سازمان بود و در دوران دبیرستان موجب ‌آشنایی من با سازمان شده بود و حال، دانشجوی دانشکدة اقتصاد دانشگاه تهران بود، جذب گروه‌های چپ شد و متأسّفانه به علّت آگاهی نداشتن ما از این موضوع مدّت‌ها به خانة ما می‌آمد و از اعتماد ما سوءاستفاده می کرد و از فعّالیّت‌ها و برنامه‌های ما مطّلع می‌شد و آن را در اختیار گروه‌های رقیب قرار می‌داد و زمانی که ما ‌آگاه شدیم کار از کار گذشته بود. تعدادی از دوستان دیگر نیز به همین سرنوشت مبتلا شدند، دوستانی که امیدهای فراوانی به ‌آنها بسته بودیم.

راهپیماییهای بزرگ مردم مسلمان در روزهای حماسه آفرین انقلاب اسلامی
راهپیماییهای بزرگ مردم مسلمان در روزهای حماسه آفرین انقلاب اسلامی

سعدی از دست دوستان فریاد

متأسّفانه در سفرهایی که به شیراز می‌کردم، متوجّه شدم تعدادی از دوستان دوران دبیرستان که در دانشگاه پهلوی درس می‌خواندند، جذب گروه‌های مارکسیستی شده‌اند و این جریان آن چنان برای من تأسّف‌انگیز و باور نکردنی بود که وقتی آنها را می‌دیدم، در مقابل آنها می‌ایستادم و به چهره‌شان خیره می‌شدم و علّت آن نیز این بود که نمی‌توانستم انحراف آنان را درک و هضم کنم. بعضی از آنان از خانواده‌های بسیار مذهبی و معتقد بودند، امّا با خواندن چند کتاب مارکسیستی بسیار ساده مثل «علم اقتصاد»[4] و یا «اصول علم اقتصاد»[5]، ، دچار تزلزل می‌شدند و دست از اسلام می‌شستند و متأسّفانه به افکار مارکسیستی پناه می‌بردند و به عنوان گسترش و تبلیغ راه و مرام خود، بعضی از نزدیکان و ‌آشنایان خود را نیز منحرف و حتّی به فساد، که روال عادی افراد جذب شده به این تفکّرات بود،‌ آلوده می‌کردند. در اینجا بود که به سطحی بودن ایمان و دین‌داری بعض دوستان قدیم پی بردم.[6]

تفکّر ترجمه‌ای

در مطالعاتی که از کتاب‌های روشن‌فکران مارکسیست داشتم و بحث‌هایی که با دانشجویان چپ می‌کردم به نکتة جالبی برخوردم. آن نکته این بود که آنان بیشتر تکرارکنندة افکار مارکس بودند و حرف تازه‌ای از خود برای گفتن نداشتند و بیشتر ترجمه‌ای فکر می‌کردند و در اینجا بود که به نعمت بزرگی که خداوند به ما مسلمانان عطا کرده بود، پی بردم. رهبران اسلامی با توجّه به تکیه‌شان به دین اسلام و اجتهاد اسلامی، بیشتر انسان‌های متفکّر و اندیشمند هستند و در اصل، اسلام به تفکّر و تدبّر و تعمیق دریافت‌ها دعوت می‌کند و این موجب تعمیق فکر و تدبّر و عمق بخشیدن به هستی او می‌شود. چیزی که مکتب‌های فوق و طرفدارانش از آن محروم بودند.

فی قلوبهم مرضٌ فزادهمُ الله مرضاً

سازمانی که از اعضای منحرف شدة «سازمان مجاهدین خلق» به وجود آمده بود و با حذف آیة: «فضّل اللهُ المجاهدینَ علی القائدینَ اجراً عظیما» از بالای آرم سازمان،‌ خود را «بخش مارکسیست لنینیستی سازمان مجاهدین خلق ایران» می‌نامید، فعّالانه وارد صحنة فعّالیّت در دانشگاه‌ها شده بود و بسیاری سمپات‌های آنان از دانشجویانی بودند که پیش‌تر در انجمن اسلامی دانشگاه‌ها فعّالیّت می‌کردند و حال به صورت افراطی به مارکسیست بودن و بریدن از اسلام و دین تظاهر می‌کردند.

متأسّفانه با به وجود آمدن این جریان تعداد زیادی از دانشجویان مسلمان به علّت ضعف عقیدتی و احساس کمبود در برابر مارکسیسم و انقلابی گری آنها و نیز نبودن منابع غنی اسلامی که بتواند از جهت اعتقادی و فلسفی و سیاسی آنان را قانع سازد و ارتباط نداشتن آنان با علمای روشن‌بین، به اصطلاح از دین بریدند و جذب گروه‌های مارکسیستی شدند.

کتاب‌های دکتر شریعتی نیز که می‌توانست در میان دانشجویان تأثیر بگذارد، بیشتر مطالب انتقادی نسبت به تفکّرات دینی حاکم در آن زمان بود و مطالبی نبود که بتواند موجبات تعمیق مبانی اعتقادات اسلامی، آن هم در نسل دانشجوی مسلمان که با مکاتب مختلف ‌آشنا بود را فراهم آورد و خود به دلیل ‌آگاهی دادن به دانشجویان نسبت به مکاتب غربی و القای اصل بودن مبارزه و قانع نکردن آنان نسبت به سؤالات اساسی و پایه‌ای دینی، موجبات ایجاد زمینة مناسب برای جذب‌ آنان به گروه‌های روشن‌فکری چپ را در این شرایط مأیوس‌کننده فراهم می‌آورد.

خود ما هم که ادّعای فعّالیّت سیاسی اسلامی داشتیم، دچار سردرگمی شده بودیم، چون حجم عظیمی از مطالعات ما را کتاب‌های روشن‌فکری تشکیل می‌داد و در ذهن ما مخلوطی از مکاتب مختلف ساخته شده بود که نه مارکسیسم بود و نه اسلام و نه مکتب دیگری.

راهپیمایی مردم در دوران انقلاب اسلامی
راهپیمایی مردم در دوران انقلاب اسلامی

انتقام

دوران سختی آغاز شده بود، دوران انتخاب؛ از سویی عشق به پیامبر (ص) و علی (ع) و امام حسین (ع) و قرآن و از سویی سردرگمی در شناخت کافی از دین و سردرگمی سیاسی و مبارزاتی و این اختصاص به من نداشت. این سردرگمی در بیشتر دانشجویان مسلمان مشاهده می‌شد.

شاید تنها پناهگاه من در این شرایط، خواندن روزانة قرآن که از دوران دبیرستان به آن انس داشتم بود و با آمدن به دانشگاه، تنها خواندن تفسیر جزء سی قرآن آیت‌الله طالقانی نیز به آن اضافه شده بود. امّا خواندن قرآن با درک کامل معانی همراه نبود و بیشتر با مراجعه به ترجمه تا حدودی از معانی آن مطّلع می‌شدم که این میزان اطّلاع، در این شرایط کفایت نمی‌نمود.

دانشجویان چپ تقریباً جوّ سیاسی و مبارزاتی دانشگاه‌ها را دوباره در اختیار گرفتند و به شدّت با جذب‌ نیروهای ریزش کردة مسلمان که انگیزة مبارزاتی و فعّالیّت‌های سیاسی نیز داشتند، فعّال شدند و نسبت به نیروهای مسلمان حالتی تهاجمی به خود گرفتند. به‌طور مثال به خاطر یک بحث دانشجویی و پس از پایان جلسه، برای زهر چشم گرفتن از دانشجویان مسلمان، در خیابان مقابل دانشگاه ملّی کمین کردند تا دانشجوی مسلمانی به نام صادق را که با آنان بحث کرده بود و موجب رسوایی آنها شده بود را به مکافات عملش! برسانند و با نیافتن او و دیدن من که با ماشین همراه چند تن از دوستان عازم خانه بودیم، دشمن بزرگ خلق را پیدا کردند و حمله را آغاز نمودند، من چون دنبال درگیری نبودم در ماشین نشستم و حاضر به بیرون آمدن نبودم. امّا اهانت‌های آنان بالاخره صبرم را لبریز کرد و از ماشین بیرون آمدم و به دفاع از خودم پرداختم. در ابتدا به دلیل تمرین یکی دو ساله و حضور در کلاس کاراته دانشگاه توانستم مقداری از خود دفاع کنم، امّا به علّت تعداد زیاد آنها و خستگی، سرانجام گرفتارشان شدم و در حالی که دستهایم را گرفته بودند و کاملاً بی‌دفاع بودم‌، یکی از آنان مشت محکمی به صورتم زد که چشم و صورتم را خونین کرد. با رسیدن سایر دانشجویان عضو انجمن اسلامی که کمی دیرتر حرکت کرده بودند، درگیری شدّت گرفت و همین موجب شد که من از دست آنان نجات یابم و در نهایت، با یکی دو نفر از دوستان دیگر از جمله دانشجویی که در جلسه مقابل آنان ایستاده بود و او نیز به شدّت مجروح شده بود،‌ به بیمارستان منتقل شدیم. خبر این جریان همان شب میان دانشجویان مسلمان پیچید و فردا با آمدن ما به دانشگاه و با مشاهدة سرهای شکسته شده و صورت‌های سیاه شده و بخیه خورده و چشمان خونین جوّ دانشگاه به شدّت متشنّج شد و به تجمّع دانشجویان مسلمان دانشگاه در دانشکدة ما انجامید و موجبات وحدت گستردة آنان را فراهم آورد، به صورتی که بسیاری از دانشجویان  مارکسیست تا چند روز از ترس و وحشت از حضور در کلاس‌ها و به طور کامل در دانشکده خودداری کردند.

در نهایت، به این تحلیل رسیدیم که به احتمال زیاد ساواک در این قضیه دست داشته است و هدفش ایجاد درگیری میان دانشجویان دانشگاه‌ها و صف‌بندی میان دانشجویان مسلمان و مارکسیست بوده است که اینک با جریان از هم‌پاشی سازمان مجاهدین و ترورهایی که شده بود، زمینة بدبینی و درگیری کاملاً فراهم شده است و در این میان ساواک و نظام شاه برندة آن خواهند بود. این تحلیل برای من از سایر تحلیل‌ها بیشتر جا افتاد، زیرا دانشجویی که با مشت به صورت من کوبید از فاسد الاخلاق‌ترین دانشجویان در دانشکدة بود و من حتّی باورم نمی‌شد که او جذب گروه‌های مارکسیست شده باشد. متأسّفانه گروه‌های مارکسیست در دانشگاه‌ها مأمن ساواک بود و بسیاری از جریان‌های مارکسیستی از همین طریق لو می‌رفتند و به دست ساواک گرفتار می‌شدند.

تماشاگه راز

در این میان روشن‌فکران و قلم‌ بدستان چپ نیز با توطئه‌های مختلف سعی می‌کردند جوانان مبارز مسلمان را به سمت خود جذب نمایند. کتاب‌های مختلفی به بازار عرضه شد تا شخصیّت‌های تاریخی مسلمان را بی‌دین نشان دهند. حتّی این واقعه به حوزة‌ شخصیّتی چون حافظ نیز کشیده شد و احمد شاملو با نوشتن کتابی او را کافر کیش مُلحِد نامید، کافر و ملحدی که کتابش در هر خانه‌ای در کنار مفاتیح و قرآن یافت می‌شود! نهضت سربداران، نهضت پشمینه‌پوشان و حتّی منصور حلاج، بی‌دین و کافر و ماتریالیست معرفی شدند، به صورتی که آیت‌الله مطهری برای تطهیر حافظ ضمن یک سخنرانی در دانشگاه تهران به این امر اعتراض نمود و متن سخنرانی ایشان بعدّها به‌نام «تماشاگه راز» به چاپ رسید.

وسوسة خنّاسان

توطئة دیگری که از همین زمان آغاز شد، نوشتن کتبی برای معرفی اسلام بود،‌ امّا در عمق این کتاب‌ها چیزی جز معرفی مارکسیسم و ماتریالیسم در زیر پوشش اسلام وجود نداشت. متأسّفانه تعدادی از دانشجویان مسلمان نیز تحت‌تأثیر این کتاب‌ها قرار گرفته بودند و به کام التقاط کشیده یا به طور کامل منحرف شدند.

از جملة این کتاب‌ها، کتاب «توحید و ابعاد گوناگون آن» متعلّق به یک روحانی نما بود که ظاهراً محفیانه تکثیر و در اختیار دانشجویان قرار داده می‌شد. این کتاب آیات قرآن را تفسیر ماتریالیستی و به اصطلاح  نویسندة آن ، آیات قرآن را تفسیر انقلابی می‌نمود.

گروهی از دانشجویان رشتة حقوق و رشتة تاریخ نیز که ساختمان دانشکده‌های آنان کنار یکدیگر واقع شده بود و با هم مراودات نزدیکی داشتند، نیز تصمیم گرفتند جلساتی تشکیل دهند و با یک سیر مطالعاتی با این انحرافات مقابله کنند. لیستی از کتاب‌های گوناگون که در یک جزوة دست‌نویس به نام «سیر مطالعاتی» در اختیار دانشجویان مسلمان دانشگاه‌ها قرار گرفته بود، شامل: کتاب‌های مهندس بازرگان،‌ دکتر شریعتی و کتاب‌های سازمان مجاهدین و تعداد زیادی کتاب‌های روشن‌فکری، بود. پس از گذشت مدّتی از تشکیل این جلسات،‌ اخبار ناگواری به گوش ما رسید و پس از تحقیق متوجّه شدیم که متأسّفانه تعدادی از این افراد منحرف شده یا به مارکسیست گرویده‌اند و یا این‌که به گروه‌های التقاطی روشن‌فکری که زیر پوشش اسلام، مارکسیسم را تبلیغ می‌کردند، متمایل شده‌اند.

شاه و همسزش در سفر به آمریکا برای ابراز تسلیم و بردگی در برابر آمریکا
شاه و همسزش در سفر به آمریکا برای ابراز تسلیم و بردگی در برابر آمریکا

تک تک شکار!

یأس و ناامیدی و سردرگمی موجب سقوط بسیاری شده بود و هر روز اخبار آن به ما می‌رسید و موجب یأس،‌ ناامیدی و سردرگمی ما نیز می‌شد؛ زیرا ما هم در همین جو تنفّس می‌کردیم.

خود من هم که در دوران دبیرستان به مساجد می‌رفتم و در سخنرانی‌های بسیاری از آقایان روحانی شرکت می‌کردم، با ورود به دانشگاه ارتباطاتم با علما به حداقل رسیده بود.

گروه‌های مارکسیستی از این فرصت استفاده ‌کردند و به شکار تک تک افراد مسلمان که فکر می‌کردند امکان جذب آنان وجود دارد، ‌پرداختند. از جملة این افراد خود من بودم که یکی از رهبران آنان (مراد صالحی) از من دعوت کرد که به بحث بنشینیم و پس از دو سه ساعت بحث و درک این که نتوانسته است من را جذب کند، با متهم نمودن من به داشتن «تعصب دینی» به دنبال کار خود رفت. این واقعه و آشکار شدن بی سوادی و عدم اطّلاع او حتّی از مکتب خودش، باعث شد بیشتر به پوچ بودن اعتقادات آنان پی ببرم و در اعتقادات اسلامی خود مصرّتر  شوم.

روحانی‌نمای منحرف

در همین شرایط بود که بعضی از روحانی‌نمایان منحرف نیز از موقعیّت استفاده کردند و در بعضی از مساجد تهران به سخنرانی و تبلیغ افکار خود پرداختند و تعدادی از جوانان مسلمان را جذب خود کردند. به طور مثال جلال گنجه‌ای[7] در مسجدی در خیابان تاج (ستارخان) سخنرانی می‌کرد که با دعوت یکی از دانشجویان مدّتی در این مجلس شرکت کردم و این حضور موجب آشنایی من با تفکّر مارکسیست زدة او شد.

 روحانی‌نمای دیگری که فعّال شده بود، شخصی به نام آشوری بود که با چاپ کتاب‌های انحرافی سعی در جذب نیروهای مسلمان داشت. او در کتاب‌هایش که با ماشین تایپ، تایپ شده بود، از مبارزه و برپایی انقلاب و نیز سرنوشت مستضعفان سخن می‌گفت و دیدگاه‌های مارکسیستی خود را با آیات قرآن توجیه می‌کرد.

دیدار با استاد مطهری

در این میان یکی از دوستان دانشجو به‌نام همایون امیر خلیلی که اهل تهران بود و از طریق دوستانی که در دانشکدة الهیّات دانشگاه تهران داشت از برنامه‌های کلاسی آیت‌الله مطهری مطّلع شده بود، ما را دعوت کرد در این کلاس‌ها شرکت کنیم. به دانشگاه تهران رفتیم و در کلاس ایشان حاضر شدیم. موضوع بحث کلاس در آن روز، شخصیّت علمی ملاصدرا و نظرات فلسفی او بود. اگر چه آیت الله مطهری شخصیّت مشهور و شناخته شده ای بود، امّا اوّلین بار بود که ایشان را از نزدیک می‌دیدم.

متأسّفانه بعد از آن جلسه ایشان از تدریس در دانشگاه محروم شدند؛ زیرا تئوریسین‌های رژیم شاه دریافته بودند که حضور وی در دانشگاه چگونه نقشه‌های شوم و پیچیدة آنان را نقش بر آب می‌سازد. عدم حضور ایشان باعث شد از حضور مجدّد در کلاس محروم و این نقطة امید نیز از دست ما گرفته شود.

انقلاب اسلامی انقلاب مردم مسلمان
انقلاب اسلامی انقلاب مردم مسلمان

احساس آرامش

با این شرایط، سردرگمی ما هر روز بیشتر و بیشتر می‌شد تا این‌که یکی از روزها بار دیگر همایون خبر داد که امشب آیت‌الله مطهری در مسجد صاحب‌الزمان سخنرانی دارند. آن شب با تعدادی از دوستان با شوق و ذوق به آن مسجد رفتیم. با هم قرار گذاشته بودیم از ایشان برای سخنرانی در دانشگاه خودمان دعوت کنیم.

در سخنرانی 45 دقیقه‌ای ایشان مطالبی بیان شد که ما به شدّت تشنة آن بودیم. ایشان با توجّه به شناختی که از جوّ فکری حاکم بر دانشگاه‌ها داشتند و از تهاجم شدید گروه‌های چپ و چپ زدة مسلمان‌نما آگاه بودند،‌ بدون ابراز آن از جانب خود ما،‌ به سؤالات، پاسخ دادند. آن شب احساس کردم که پس از مدّت‌ها اضطراب و سردرگمی مسیر تازه‌ای در زندگی‌ام پیده شده است و در فکر و اندیشة خود احساس راحتی و آرامش می‌کردم و در آنجا بود که به راز جلوگیری از تدریس ایشان در دانشگاه بیشتر پی بردم.

پس از سخنرانی به ایشان مراجعه و درخواست کردیم که دعوت ما را برای سخنرانی در دانشگاه ملّی بپذیرند، امّا ایشان در جواب ما دفتر یادداشت خود را در آوردند و به ما نشان دادند و فرمودند که تا 25 روز آینده، روزی سه سخنرانی دارند و اگر پس از آن توفیقی بود مانعی ندارد.

فردا شب نیز که به مسجد آمدیم تا در سخنرانی ایشان حضور پیدا کنیم متأسّفانه مطّلع شدیم که از سخنرانی ایشان نیز جلوگیری شده و به طور کامل ممنوع‌المنبر شده‌اند.

از سویی ارتباط افرادی چون ایشان، با دانشجویان و جوانان قطع می‌شد و از سوی دیگر به افراد منحرف میدان داده می‌شد تا جوانان را از اسلام دور و به افکار انحرافی خود جذب نمایند.

توفان بی‌بنیاد

از زیرکانه‌ترین کارهایی که ساواک در آن زمان انجام داد ماجرای گروه مارکسیستی توفان بود که این سازمان توسط بعضی مارکسیست‌های خودفروخته به ساواک متّصل شد و با اشراف ساواک به فعّالیّت پرداخت. فعّالیّت‌های این سازمان در شرایط خفقان سال 54 و به خصوص 55 تعجّب‌انگیز بود. اطّلاعیه‌های تند و تیز آنها در بسیاری از روزها صبح زود قبل از آمدن دانشجویان در دانشکدة ما نیز توزیع می‌شد.

 پس از جذب تعداد زیادی از جوانان ساده‌دل به خصوص دانشجویانی که در دانشگاه‌های سراسر کشور تحت‌تأثیر تفکّرات مارکسیستی قرار گرفته بودند، ساواک در موقعیّت مناسب همة آنها را دستگیر کرد.

طغیان فرعون

شاه که در جشن‌های متعدّد گذشته، خود را آریامهر (خورشید آریایی‌ها) نامیده بود و چاپلوسان بی‌شخصیّت بر دستان او بوسه می‌زدند و در برابر او تعظیم می‌کردند و در مراسم نظامی او را به القاب اعجاب‌انگیز «اعلی حضرت، خدایگان، شاهنشاه آریامهر» ملقب می‌کردند، در سال 54 پس از درهم کوبیده شدن سازمان‌هایی که به قیام مسلّحانه اقدام کرده بودند و پس از فرو پاشیدن درونی سازمان مجاهدین خلق، در حالی که همواره سعی می‌کرد چهره‌ای مسلمان و شیعه از خود نشان بدهد و عکس‌های او در لباس احرام و یا در حال زیارت ضریح امام رضا (ع) در همه جا پخش می‌شد،‌ در تلویزیون همراه با رییس جمهوری یکی از کشورهای نفتی آمریکای لاتین که به ایران سفر کرده بود، به طور علنی به سلامتی یکدیگر شراب نوشیدند. وقتی این صحنه را در منزل یکی از آشنایان از تلویزیون مشاهده کردم به شدّت از غرور و سرکشی او متعجّب شدم. او دیگر ظاهر را هم رعایت نمی‌کرد و چون فرعون ندای أنا ربّکم الاعلی برداشته بود.

در همین سال نیز شاه تاریخ هجری شمسی را به تاریخ شاهنشاهی تغییر داد و همه را موظّف ‌کرد که آن را به کار ببرند و به هیچ کتابی بدون ثبت این تاریخ در پشت آن، اجازة چاپ نمی‌داد و کلیّة اسناد رسمی باید براساس این تاریخ نوشته می‌شد و سال 1354 به 2534 تغییر یافت. او کشور را تک حزبی اعلام کرد و چند حزب موجود در کشور نیز که به‌وسیلة ایادی او اداره می‌شد را منحل نمود و حزب رستاخیز را تأسیس و همه را موظّف کرد که یا در حزب ثبت‌نام کنند و یا از ایران خارج شوند. پخش اذان نیز از رادیو تلویزیون متوقّف گردید.

امام خمینی با صدور اعلامیّه‌ای عضویّت در این حزب را تحریم کردند.[8] این فتوا موجب شد علی‌رغم همة تهدید‌ها بسیاری از مردم از ثبت‌نام و عضویت‌ در آن خودداری کنند و نقشه‌های خام و مغرورانة شاه و تئوریسین‌های نظام شاهنشاهی با شکست مواجه گردد.

نکتة قابل ذکر دیگر، خفقان حاکم بر جوّ فکری و سیاسی جامعه بود. چنانچه یک کتاب سیاسی و به خصوص کتاب‌های اسلامی و از همه بالاتر کتابی مربوط به امام، حتّی در حد رساله،‌ نزد کسی یافت می‌شد، باید آمادة زندان رفتن برای مدّت‌های طولانی می‌شد و با وجود این خطرات بود که در دانشگاه‌ها کتابخانه به وجود می آمد و کتاب‌ها در اختیار دانشجویان قرار داده می‌شد.

اطّلاعات تاریخی و سیاسی و اسلامی جامعه بسیار کم بود و کسانی که در وضعیّت بعد از انقلاب زندگی کرده‌اند و شاهد انفجار اطّلاعات بعد از انقلاب بوده‌اند و از این نعمت بزرگ که در کمتر کشوری به خصوص در جهان سوّم می‌توان نمونه‌ای برای آن یافت برخوردار شده‌اند، امکان درک آن وضعیّت برایشان وجود ندارد.

نام ساواک معادل شکنجه و جنایت بود و این وضعیّت و ترس از شکنجه و دستگیری و زندان باعث شده بود اطّلاعات در حداقل ممکن پخش شود. حتّی از نهضت امام خمینی اطّلاع چندانی وجود نداشت و از تاریخ و گذشتة کشور و به‌خصوص حوادث انقلابی و ضداستبدادی و ضداستعماری آن نه کتابی در اختیار بود و نه مقاله‌ای مشاهده می‌شد و حداقل ها نیز با تلاش و کوشش فراوان و از طریق تعداد اندکی کتاب قاچاق و بیشتر از طریق شنیده‌ها منتقل می‌شد و تماس با عالمان جرم محسوب می‌شد و بسیاری از آنان حق سخن گفتن نداشتند و بسیاری در زندان و تبعید به سر می‌بردند و همین باعث شده بود بینش اسلامی و سیاسی در قشرهای مختلف مردم و حتّی در میان دانشگاهیان در حد بالایی نباشد و دانشجویان یا دچار انحراف‌های فکری گوناگونی باشند و جذب گروه‌های سیاسی اعم از گروه‌های چپ مارکسیستی و یا مسلمان نمای مارکسیست شوند و یا دچار سردرگمی باشند که از آن سخن گفته شد.

ظِفار، قربانگاه سربازان ایرانی

با شروع قیام مسلّحانة مارکسیست‌های عُمانی که در حمایت شوروی بودند در منطقة ظِفار این کشور، ارتش ایران به فرماندهی افسران آمریکایی و انگلیسی براساس دکترین نیکسون[9]، وظیفة سرکوب آنان را به عهده گرفت. ارتش ایران با وجود استفاده از جدیدترین امکاناتی که آمریکا در اختیارش گذاشته بود از جمله هلی‌کوپترهای کبری به دلیل وضعیّت خاص منطقة ظفار و کوهستانی بودن آن و وجود غارهای فراوان کوهستانی‌، تلفات سنگینی از جهت تجهیزات و نفرات برای حفظ منافع آمریکا در این منطقه متحمّل شد.

هر روز جسدهای سربازان و افسران ایرانی که بعضی به اجبار و بعضی به طمع جایزه و ماشین و پول به آنجا رفته و کشته شده بودند، به ایران و شهر شیراز که مرکز ارتش سوّم شاه بود حمل می‌شد و از طریق ستاد ارتش که در میدانی به همین نام (فلکة ستاد) واقع شده بود، در سراسر ایران بی‌سرو صدا به خانوادة آنان تحویل داده می‌شد[10]. هنوز هم پس از گذشت چند دهه با مشاهدة قبرهای این کشته‌شدگان مفلوک که در بعضی قبرستان‌های قدیمی قابل مشاهده است، از قربانی شدن آنان برای منافع آمریکا و انگلیس به شدّت متأسّف می‌شوم.

به این صورت سربازان و افسران ایرانی برای حفظ منافع آمریکا توسط شاه به ظفار فرستاده می‌شدند و به جای جوانان آمریکایی که افکار عمومی این کشور پس از جنگ ویتنام دیگر تحمّل کشته شدن آنها را نداشت، قربانی شدند. در چنین شرایطی شایعه اعزام دانشجویان فارغ التحصیل ایرانی بویژه دانشجویان و فارغ‌الحتصیلان رشته‌های پزشکی به ظفار موجب نگرانی بسیاری از دانشجویان شده بود.

عباس هنردوست از دانشجویان مسلمان و فعّال رشتة دندان‌پزشکی که فارغ‌التحصیلان شده بود و همسرش که یکی از دانشجویان فعّال انجمن اسلامی دانشکدة ما بود،‌ از موضوع اعزام به ظفار بسیار ناراحت و نگران بودند و این ناراحتی و نگرانی در روحیّه و کلام آنها کاملاً هویدا بود و ما را نیز شدیداً متأثّر می‌نمود.

 اعزام جوانان ایرانی به ظفار آن‌چنان تأسّف‌آور بود که وجدان هر انسانی را بیدار می‌کرد و نشان می‌داد نظام وابستة شاه به علّت نداشتن پایگاه مردمی برای حفظ خود به چه ذلّت و خواری تن داده است و کشور و ملّت خود را به حاکمان آمریکا که دست آنان تا مرفق به خون مردم کشورهای مختلف جهان آغشته شده، فروخته است و این موجب می‌شد نفرت و کینة عمیقی نسبت به این نظام و سردمداران وابستة آن در دل هر انسان بیدار به خصوص دانشجویان که قشر آگاه‌ جوانان این مرز و بوم را تشکیل می‌دادند، انباشته شود.

گشت‌های خیابانی ساواک

در پی افزایش مخالفت‌ها و فعّالیّت گروههای مبارز و جهت سرکوب قیام مسلّحانه، ساواک در خیابان‌ها گشت گذاشته بود و شهر تهران را کاملاً تحت پوشش قرار داده بود و کوچک‌ترین تحرّک در هر نقطه را سرکوب می‌کرد و هر فرد مشکوکی را به سرعت محاصره و دستگیر می‌نمود. از حوادثی که برای دوستان اتّفاق می‌افتاد و اخبار آن به ما می‌رسید، متوجّه این موارد و شدّت مراقبت ساواک شدیم و خود را آمادة برخورد با آنان کردیم.

محمّد باطنی از دانشجویان دانشکدة علوم دانشگاه ما در حالی که کوله پشتی‌اش را به همراه داشت و با گروهی از دوستان عازم سفر به یکی از مناطق اطراف تهران بود و از به هم خوردن برنامه اطّلاعی نداشت، در میدان خراسان توسط ساواک دستگیر شد و به شدّت زیر انواع شکنجه‌ها قرار گرفت. او پس از چند هفته آزاد شد و ما را در جریان قضایا گذاشت. دانشجویانی که برنامه را طراحی و سپس،‌ بدون اطّلاع به همة افراد، آن را به هم زده بودند، مورد انتقاد شدید قرار گرفتند، امّا در هر صورت اتّفاقی که نباید رخ می‌داد به وقوع پیوست و یکی از دانشجویان قربانی آن شد.

روز 22 بهمن و پیروزی مردم مسلمان ایران
روز 22 بهمن و پیروزی مردم مسلمان ایران

هم فال هم تماشا

سال‌های اوّل ورود به دانشگاه معمولاً ساعاتی را در اتاق زیراکس دانشکده به عنوان کار دانشجویی کار می‌کردم و در یک دبیرستان نیز در شرق تهران، هفته‌ای چند ساعت درس آمار دبیرستان را تدریس میکردم. امّا در این سال تصمیم گرفتم، کمی در بیرون از دانشگاه کار کنم که به همین دلیل با برادرم در یک مؤسّسة تایپ کتاب که به سیّدهدایت‌‌الله طالقانی ـ از دانشجویان دانشکدة علوم ـ مربوط بود، مشغول کار شدیم و کتاب‌هایی را که معمولاً کتاب‌های اسلامی بود، تایپ می‌کردیم. دستگاه تایپ کامپیوتری بود و پس از تایپ‌ کتاب‌ مطالب را اصلاح و به راحتی با دستگاه خودکار، صفحه‌بندی می‌کردیم. در هر صورت هم سرگرمی، هم مطالعه، هم کار سیاسی و هم موجب به دست آوردن درآمد مختصری بود.

تعداد زیاد و حجم بالای کارهای سفارش شده موجب شد حتّی در روزهای تعطیل نیز گاهی مشغول کار باشیم و برادرم که بسیار به تعهدات خود پای‌بند بود،‌ گاهی غذای چند روز خود را همراه می‌برد و تقریباً شبانه‌روز مشغول کار می‌شد. کار در این مؤسّسه‌ ما را از نزدیک با نویسندگان کتاب‌ها و شخصیّت آنها و نیز با بسیاری از صاحبان مؤسّسات انتشاراتی تهران آشنا کرد.

لهجة غلیظ شیرازی

در یکی از شب‌ها، دیر وقت پس از کار در مؤسّسه و تایپ کتاب «شهادت و پس از شهادت» دکتر شریعتی در حالی که خستگی از سر و رویم می‌بارید از پاساژ، که نزدیک میدان بهارستان قرار داشت، بیرون آمدم و به انتظار اتوبوس در ایستگاه ایستادم. آن‌چنان خسته بودم که به اطراف خود هیچ توجّهی نداشتم. ناگهان دو نفر با سرعت دست‌هایم را گرفتند. مقداری ترسیدم و آمادة دفاع شدم. امّا چشمم به ماشین پیکانی در چند متری افتاد که لولة مسلسل از آن بیرون آمده بود. خیلی زود متوجّه ماجرا شدم، چون درست چند روز قبل چنین ماجرایی برای برادرم اتّفاق افتاده بود و او نیز جزییات آن را برایم تعریف کرده بود. آرامش خود را حفظ کردم. به خاطرم آمد که صفحات تایپ شدة‌ کتاب فوق را برای تصحیح همراه خود آورده‌ام و اگر این صفحات به دست‌ آنان بیفتد اوضاع وخیم خواهد شد. تمام تلاشم این بود که در برابر سؤالاتی که می‌کنند پاسخ‌هایی بدهم تا کار به بازرسی نکشد و اگر کشید،‌ کلاسور خود را به صورتی نشان بدهم که متوجّه آن نشوند.

خوشبختانه با ساده‌بازی و با صحبت کردن با لهجة غلیظ شیرازی و این‌که من دانشجو هستم و فقط در این پاساژ کار می‌کنم و دارم به خانه می‌روم، سر و ته قضیه به هم آمد و کار به جایی رسید که مأمور ساواک از این‌که مرا به جای یک قاچاقچی گرفته است‌، عذرخواهی کرد. در وضعیّت و لباس‌های خود دقّت کردم. دلیل شکّ آنها به خود را داشتن کلاسور، کفش راحتی و پیراهن چینی که آن را روی شلوارم انداخته بودم، دیدم. با خود گفتم درست مانند کسی هستی که می‌خواهد عملیات نظامی چریکی انجام دهد و اسلحه با خود حمل کند. از آن به بعد سعی کردم از داشتن قیافة انقلابی مآبانه خودداری نمایم.

سیدهدایت‌الله طالقانی ـ صاحب مؤسّسه ـ از دانشجویان دانشکدة علوم بود و دانشجویان مسلمان که با او دوست بودند به او «هَدا» می‌گفتند. او در مسجد دانشگاه نیز هر از گاهی نهج‌البلاغه درس می‌داد و بسیاری از وقایع سیاسی دانشگاه از جمله راهپیمایی‌ها را او برنامه‌ریزی می‌کرد. خانم ایشان زهرا عطارزاده که اهل خرمشهر بود نیز در رشتة جامعه‌شناسی درس می‌خواند. روزهای اوّلی که به دانشگاه آمده بودیم، او تنها خانمی بود که با چادر در دانشگاه ملّی حاضر می‌شد. این موضوع هم نشانگر اعتقاد قوی او به اسلام و احکام دینی بود. آنها دختری هم به نام لیلا[11] داشتند.

در یکی از روزها هدایت‌الله هنگام ورود به دانشگاه توسط گارد دانشگاه که برای سرکوب دانشجویان مبارز تربیت شده بودند، دستگیر شد و به علّت پیدا شدن اعلامیّه‌های حضرت امام در کلاسورش، به چند سال زندان محکوم گردید.

خانم ایشان ادارة موسسه را به عهده گرفت که البتّه ما سعی کردیم خودمان کارها را انجام دهیم تا برای خانوادة ایشان مشکلی به وجود نیاید.

به هر صورت، مؤسّسه با نبود هدایت‌الله طالقانی اداره شد و در ملاقات‌هایی که پس از مدّتی به خانم و خانوادة ایشان داده بودند، هر پیغامی داشت به ما می‌داد.


[1]. سیّدمحمّد موسوی خوئینیها در سال 1320 در شهر قزوین متولّد شد. وی از نوجوانی تحصیلات حوزوی را از زادگاه  خود آغاز نمود و سپس با حضور در حوزة‌های علمیّة قم و نجف اشرف آن را پی گرفت. وی از آغاز نهضت امام به همکاری با سایر مبارزین پرداخت و در آستانه پیروزی انقلاب مدّتی را در زندان  گذراند. موسوی خوئینیها با حضور در مسجد جوستان منطقة شمیران فعّالیّتهای سیاسی و مذهبی خود را گسترش داد که مورد توجّه بسیاری از جوانان قرار گرفت. وی با هجرت امام به پاریس راهی نوفل لوشاتو شد و همراه امام به ایران بازگشت. موسوی خوئینیها پس از پیروزی انقلاب در سمتهای نمایندگی مجلس، نمایندگی امام در صدا و سیما، سرپرستی حجاج ایرانی تا دادستانی کل کشور، عضویّت در شورای بازنگری قانون اساسی، مدیر مسئولی روزنامة سلام و عضویّت در مجمع تشخیص مصلحت نظام به فعّالیّت پرداخته است.

[2] – اذان با صدای مرحوم  صبحدل

[3]. شهید مهندس مجید شریف واقفی از فارغ‌الحتصیلان دانشگاه صنعتی آریامهر بود (بعدها دانشگاه «شریف» نامیده شد). او در سال 48 به سازمان پیوسته بود و پس از اعدام رهبران اوّلیّه توسط ساواک جزو کادر رهبری سازمان شد. در سال 53 پس از تغییر مواضع سازمان و مارکسیست شدن رهبران جدید آن، شروع به سازماندهی افراد مسلمان سازمان نمود. امّا توسط رهبران منحرف سازمان ترور و جسد او در بیابان‌های مسگرآباد تهران سوزانده شد. مرتضی صمدیّة لباف نیز از دانشجویان دانشگاه صنعتی بود. او با وجود مجروحیّت توانست از محلی که قرار بود او را ترور کنند فرار کند. لکن به دست ساواک افتاد و برخلاف رهبران خائن و منحرف سازمان، در زیر شکنجه‌های ساواک مقاومت کرد و از لو دادن افراد سازمان (حتی افراد منحرف آن) خودداری نمود. در نهایت، او به اعدام محکوم شد و پس از شکنجه‌های فراوان به شهادت رسید.

[4] . نوشتة پ ـ نیکیتین، ترجمة ناصر زرافشان

[5] .ترجمه و تألیف نوشین

[6]. این افراد دچار سرنوشت‌های مختلف شدند، به طور مثال پس از کشف کودتای حزب توده معلوم شد که یکی از آنان برای این حزب و در نتیجه برای شوروی جاسوسی می‌کرده است.

[7]. روحانی‌نمایی که مدّعی انقلابی‌گری بود و اطرافیانش او را از شاگردان امام معرفی می‌کردند. امّا این دروغی بیش نبود. بعد از انقلاب مشخّص شد که او جزو سازمان منافقین و از رهبران فکری آن بوده است.

[8]. اعلامیّة امام به این شرح بود: «نظر به مخالفت این حزب با اسلام و مصالح ملّت مسلمان ایران، شرکت در آن بر عموم ملّت حرام و کمک به ظلم و استیصال مسلمین است و مخالفت با آن از روشن‌ترین موارد نهی از منکر است. دربارة این حزب به اصطلاح رستاخیز ملّی ایران باید گفت این عمل با این شکل تحمیلی، مخالف قانون اساسی و موازین بین‌المللی است و در هیچ یک از کشورهای عالم نظیر ندارد. ایران تنها کشوری است که حزبی به امر ملوکانه تأسیس کرده و ملّت مجبور است وارد آن شود و هر کس از این امر تخلف کند سرنوشت او با حبس و شکنجه و تبعید و یا محروم شدن از حقوق اجتماعی است، مردم محروم این کشور مجبورند موافقت خود را با نظام شاهنشاهی اعلام کنند، نظام پوسیده‌ای که از نظر اسلام مردود و محکوم به فنا است، نظامی که هر روز ضربة تازه‌ای بر پیکر اسلام وارد می‌آورد و اگر خدای نخواسته فرصت یابد اساس قرآن را بر می‌چیند، نظامی که هستی ملّت ایران را به باد فنا داده و تمام ‌آزادی‌ها را از او سلب کرده است.

بر مراجع اسلام است که ورود در این حزب را تحریم کنند و نگذارند حقوق ملّت مسلمان ایران پایمال شود و بر سایر طبقات است که با مبارزات پی‌گیر و همه‌جانبه و مقاومت منفی خود، اساس این حزب را ویران کنند و مطمئن باشند که رژیم در حال فرو ریختن است و پیروزی با آنهاست.»

[9] . پس از پایان جنگ ویتنام که با شکست آمریکا پایان یافت و خانواده های آمریکایی به دلیل تلفات 57 هزار نفری سربازان آمریکایی به اعتراضات گسترده ای بر علیه این جنگ دست زدند، نیکسون رئیس جمهور آمریکا دکترین منطقه ای شدن جنگهای آمریکا را طرح نمود بر اساس این دکترین باید جنگهای آمریکا منطقه ای شده و در هر نقطة از جهان برای حفظ منافع آمریکا نیروهای وابستة بومی باید به نفع آمریکا در جنگ با دشمنان آمریکا وارد شوند تا از تلفات سربازان آمریکایی جلو گیری شود. بر اساس همین دکترین بود که در هر گوشه از دنیا یکی از حکومتهای وابسته، به ژاندارمی آمریکا بر گزیده شد. در منطقة خلیج فارس،شاه به عنوان ژاندارمی این منطقه برگزیده شد و وظیفة سرکوب نهضتهای ضد آمریکایی بر دوش او و ارتش ایران گذاشته شد و سیل سلاحهای گوناگون، البتّه با هزینة ملّت ایران به سوی او سرازیر شد.

[10] . این موضوع را یکی از افسران آن ستاد که از نزدیکان من بود، برایم نقل کرد..

[11]. لیلا طالقانی در سال 59 در شهر ماهشهر در آتش کینة منافقین سوخت و به شهادت رسید. ماجرا از این قرار بود که پدر و مادر او برای انجام امور فرهنگی، از طرف جهادسازندگی به آن شهر رفته بودند و شب‌ها در کانتینری، که به عنوان دفتر امور فرهنگی از آن استفاده می‌شد، می‌خوابیدند. صبح‌گاه که برای وضو گرفتن از آن خارج می‌شوند تیم منافقین وارد کانتینر شده و در حالی که لیلا در خواب بوده و آنان از حضور او مطّلع میگردند، به همة نقاط داخل کانتینر بنزین ریخته و آن را به اتش میکشند و سپس با وجود فریادهای جانکاه دخترک درب آن را بسته و در حالی که او مظلومانه به دیوارة کانتینر مشت می‌کوبیده است، از آن دور میشوند. و لیلا در میان شعله‌های ‌آتش با این وضع تأسّف‌انگیز به شهادت می رسد. برای اطّلاع بیشتر به کتاب بارقه، ناهید طیّبی، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزة علمیة قم، 1379،‌ مراجعه شود.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

خاطرات سید محمد هاشم پوریزدانپرست از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام از عملیات پیروزمند و حماسه بزرگ شکست حصر آبادان ( عملیات ثامن الائمه ) – قسمت دوازدهم

عذاب وجدان!     فرماندهي در كار نبود. سازمان رزم تقريباً به هم خورده بود. بچّه­هاي …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *