تیتر خبرها
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / کتاب خاطرات دوران انقلاب اسلامی تا پیروزی آن در 22 بهمن 1357- خاطرات سیّد محمّد هاشم پوریزدانپرست – قسمت اول

کتاب خاطرات دوران انقلاب اسلامی تا پیروزی آن در 22 بهمن 1357- خاطرات سیّد محمّد هاشم پوریزدانپرست – قسمت اول

بسم الله الرحمن الرحیم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام - حج سال 1364 ، عرفه در کنار آیت الله سید روح الله خاتمی امام جمعه یزد و نماینده حضرت امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام – حج سال 1364 ، عرفه در کنار آیت الله سید روح الله خاتمی امام جمعه یزد و نماینده حضرت امام

مقدمه

انقلاب اسلامی انقلاب مردم مسلمان
انقلاب اسلامی انقلاب مردم مسلمان

 

در آغاز سال 1353 پس از شرکت در امتحان نهایی و قبولی در آن، آمادة شرکت در کنکور شدم.[1] در خرداد ماه همان سال پس از شرکت در کنکور و اعلام نمرات آن، با وجود این‌که هر داوطلب می‌توانست پنج رشتة دانشگاهی را انتخاب کند، تنها سه رشتة مهندسی در دانشگاه‌های تهران را انتخاب کردم و پس از اعلام نتایج، نام خود را در لیست قبول‌شدگان نیافتم. این در حالی بود که در مقایسه با نمرات قبولی هر رشته که اعلام شده بود، نمرة قبولی بسیاری از آنها را کسب کرده بودم.

یکی از برادرانم که مهندس متالورژی و شاغل در ذوب آهن اصفهان بود به من وعدّه داد بود در صورت قبول نشدن در رشته‌های مورد علاقه، من را برای ادامة تحصیل به آمریکا خواهد فرستاد و این علّت چنین انتخابی بود.

امّا دست روزگار حوادث دیگری را پیش آورد و مشکلات مالی او وعدة اعزام را منتفی نمود. چند روزی از اعلام نتایج کنکور گذشته بود که یکی از دوستان، روزنامه‌ای را در اختیارم گذاشت که در آن ارتش پذیرش بورسیه در کلیّة رشته‌های مهندسی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) را اعلام کرده بود. نمرة کنکور من بسیار بالاتر از نمره‌های بورسیه‌ها بود. امّا با وجود این که پدرم فردی نظامی بود و سی سال در ارتش شاه خدمت کرده بود، به علّت تنفّری که از ارتش شاهنشاهی و خدمت در آن داشتم و پدرم در به وجود آمدن آن تأثیر اساسی داشت؛ به راحتی بر وسوسة مهندس ارتش شدن غلبه کردم و از تقاضای بورسیه شدن خوداری نمودم، همان طور که پیش از آن آرزوی خلبان شدن را به همین دلیل کنار گذاشته بودم.

مدّتی بعد با شرکت در امتحان ورودی انستیتوی تکنولوژی شیراز در رشتة کاردانی برق شرکت کردم و هدفم این بود که برای کنکور سال ‌آینده خود را آماده کنم، امّا با قبول شدن در این دوره از مهر ماه در رشتة برق مشغول تحصیل شدم.

در انستیتو، برنامه‌های انجمن اسلامی دانشجویان را با برپایی جلسات هفتگی و تهیّة روزنامة دیواری پر کردیم و به ‌آگاه کردن دانشجویان دیگر پرداختیم.

اوّلین فعّالیّت‌های سیاسی

اوّلین بار در سال اوّل دبیرستان وارد فعّالیّت‌های سیاسی شدم. با توجّه به شرایط زمان، معمولاً بسیاری از دانش‌آموزان مسلمان از سال‌های نخست دبیرستان وارد فعّالیّت‌های اسلامی می‌شدند و انجمن‌های اسلامی تشکّلی بود که دانش آموزان مسلمان تحت نام آن به فعّالیّت‌های سیاسی نیز می‌پرداختند.

در آن زمان پدرم از شیراز به اهواز و لشکر زرهی آن منتقل شده بود[2] و ما در یکی از محلات اهواز زندگی می‌کردیم.

مرحوم حضرت آیت‌الله سیّد علی بهبهانی در شهر اهواز و به طور کل در خوزستان، وزنه‌ای دینی و علمی و سیاسی بودند. ایشان از عالمان و سخنرانان در ماه‌های محرّم و صفر و رمضان و نیز به مناسبت‌های دیگر دعوت می‌کردند و آنان به گسترش آگاهی‌های اسلامی و سیاسی مردم می‌پرداختند. با توجّه به این که پدرم از اصحاب مسجد ایشان و از مشتریان پر و پاقرص این مجالس بود و یکی دو سالی را که به تنهایی در اهواز زندگی می‌کرد به این مجالس جذب شده بود، با آمدن خانوادة ما به اهواز من نیز همراه برادرانم به این مجالس کشیده شدیم. محیط اهواز بسیار پرتحرّک‌تر از محیط شیراز بود و فوتبال مهم‌ترین تفریح جوانان و نوجوانان بود. من نیز با بچه‌های محل و دو برادرم تیم فوتبال تشکیل دادیم و اوقات فراغت را با فوتبال و مسابقة محلی می‌گذراندیم.

اوّلین جلسه‌ای که به طور مرتب همراه پدرم در آن شرکت می‌کردم، جلسه‌ی هفتگی قرائت قرآن در مسجد آیت‌الله بهبهانی بود که روزهای شنبه برگزار می‌شد و شماری از قشرهای مختلف و نیز جوانان و نوجوانان در آن حضور می‌یافتند. پس از مدّتی از شنونده‌های دائمی جلسات سخن‌رانی‌ها بودم و پس از یکی دو سال، با رفت و آمد به کتابخانه جزو اداره‌ کنندگان آن نیز شدم. در مساجد شیراز، شب‌های جمعه براساس یک رسم تاریخی دعای کمیل برگزار می‌شد. امّا در اهواز چندان خبری از دعای کمیل نبود و برعکس به برپایی دعای ندبه تأکید و توجّه می‌شد و پدرم که در شیراز در جلسات دعای کمیل شرکت می‌کرد، مشتری جلسات دعای ندبه نیز شده بود و ما نیز به مرور صبح‌های جمعه به این جلسات نیز جذب شدیم.

در سال 1348 اختلافات مرزی بین شاه و البکر، رییس جمهوری عراق، به درگیری‌های لفظی شدید بین آنها منجر شد و رادیوهای دو طرف به پخش برنامه‌ علیه یکدیگر پرداختند و رادیو اهواز نیز به طور دایم تفسیرهای سیاسی مرتبط با این اختلافات را با صدای هیجان‌انگیز گوینده پخش می‌کرد.

با توجّه به این که خوزستان در کل عاری از مناطق کوهستانی به‌ویژه در مناطق مرزی است، لشکر خوزستان به همین دلیل یک لشکر زرهی بود و به همین دلیل تمام دشت‌های مرزی پر از تانک و زره‌پوش شده بود و سستی دوران صلح به تحرّک تغییر یافته بود و کنجکاوی باعث شده بود مرتب از پدرم دربارة مسائل جنگ سؤال کنم.

پرواز دائمی هواپیماها در آسمان اهواز و حرکت همیشگی ستون‌های نظامی و آماده‌باش دائمی، زندگی ما را نیز به طور کامل تحت‌تأثیر قرار داده بود. سرانجام در یکی از روزها شاه تصمیم گرفت یک کشتی را با پرچم ایران وارد اروندرود (شط‌العرب) کرده و ادّعای عراق مبنی بر حاکمیّت و مالکیّت بر کل آن را نفی کند. با حرکت این کشتی که با اطّلاع قبلی و تبلیغات گسترده انجام شد و عدم عکس العمل عراق، جنگ فروکش کرد و تبلیغات نیز به یک باره قطع و دوباره آرامش برقرار شد.

امام خمینی در دوران انقلاب اسلامی
امام خمینی در دوران انقلاب اسلامی

عضویّت در انجمن اسلامی

با توجّه به اینکه مؤسّس دبیرستان تازه تأسیس ملّی جعفری اسلامی اعلام کرده بود تعدادی از نوجوانان فعّال در مسجد را بدون گرفتن شهریه می‌پذیرد، پدرم به من پیشنهاد کرد به این دبیرستان بروم. با ورود به این دبیرستان با چند تن از دوستان دانش‌آموز که در مسجد با هم ‌آشنا شده بودیم، به تأسیس انجمن اسلامی اقدام کردیم و به عنوان اوّلین فعّالیّت به مرحوم حجّت‌الاسلام علی حجّتی کرمانی[3] که توسط آیت‌الله بهبهانی برای سخنرانی به اهواز دعوت شده بود، مراجعه کردیم. ایشان پس از شنیدن مشکلات دبیرستان، با کمال میل دعوت ما را پذیرفتند و با وجود مخالفت مدیر دبیرستان که از جانب آموزش و پرورش تعیین شده بود، به علّت اصرار ما و مؤسّس دبیرستان که پیرمردی نیکوکار و با تقوا و اهل اصفهان به نام آقای فصیحی بود، مجلس سخنرانی برگزار شد.

هدف مؤسّس دبیرستان ایجاد یک دبیرستان نمونة اسلامی و تربیت دینی نسل جوان بود و معمولاً هفته‌ای یک جلسه در کلاس‌ها حضور می‌یافت و احکام شرعی را به دانش‌آموزان می‌آموخت.

فعّالیّت در انجمن اسلامی دبیرستان، شرکت در مجالس دینی از جمله شرکت در جلسات دعای ندبه، رفت و آمد به مدرسة علمیّة ‌آیت‌الله بهبهانی و خواندن درس‌های طلبگی و شرکت در نماز جماعت مسجد ایشان و جلسة قرآن و نیز ادارة کتابخانة آن و مطالعة کتاب‌ها و مجله‌های اسلامی به‌خصوص مجلة «مکتب اسلام» و نشریات «نسل جوان» که توسط آیت‌الله مکارم شیرازی منتشر می‌شد، با سرعت مرا با مسائل سیاسی و در رأس آن فعّالیّت‌های سیاسی روحانیّت و ماجرای 15 خرداد و تبعید مرجع بزرگ تقلید شیعه، آیت‌الله خمینی آشنا کرد. به صورتی که من و بسیاری از دانش‌آموزان انجمن اسلامی از ایشان تقلید می‌کردیم.

در سال سوّم دبیرستان، تعدادی از اعضای انجمن از حضور در مراسم بزرگداشت رضاشاه سرباز زدند و همگی به کلاس رفتند که قضیه با سرعت لو رفت و مدیر دبیرستان با زرنگی و زیرکی از بزرگ شدن موضوع و مسأله شدن آن جلوگیری نمود.

آتش در سیرک بین‌المللی

در همین ایّام یک سیرک بین‌المللی وارد اهواز شد که آگهی‌های تبلیغاتی آن دارای تصاویری مستهجن بود، و همین امر موجب گردید تعدادی از اعضای انجمن اسلامی دبیرستان ما آگهی‌های تبلیغاتی را که بر دیوار خیابان‌های شلوغ شهر نصب شده بود، پاره کنند. با توجّه به اینکه این عمل در مقابل چشم مردم انجام می‌شد، تأثیر بسزایی بر روی آنان داشت، ولی در نهایت به دستگیری چند تن از دوستان و تنبیه بدنی‌شان منجر شد. چند روز بعد سیرک با ناباوری آتش گرفت. بعدّها مشخّص شد مرحوم شهید حسین علم‌الهدی[4] که آن زمان یک نوجوان 14 ـ 13 ساله بود، با شماری از دوستانش به این‌کار اقدام کرده‌اند.

جلسات سخنرانی مذهبی

سخن‌رانانی که به اهواز دعوت می‌شدند به طور معمول تلاششان این بود که زمینة بیداری مردم مسلمان را فراهم آورند. در ماه‌های محرّم و به‌ویژه ده شب اوّل، حسینیة اعظم این شهر شاهد سخنرانی مرحوم حجّت‌الاسلام رضا گلسرخی[5] بود. این سخنرانی‌ها طرفداران فراوانی داشت و با توجّه به این که در دو شب تاسوعا و عاشورا حتّی مردمی که در ظاهر توجّهی به امور دینی نداشتند، در مجالس سخنرانی و عزاداری شرکت می‌کردند و جمعیّت عظیمی در این حسینیّه تجمّع می‌نمودند به صورتی که پشت‌بام‌های آن نیز از جمعیّت پر می‌شد؛ این دو شب از اهمیّت فراوانی برخوردار بود و سخنران سعی می‌کرد مطالب مهم‌تر را در این دو شب با ظرافت برای مردم بیان کند.

پیرمردی از مقلّدان حضرت امام نیز در این دو شب برمی‌خاست و برای سلامتی امام از حاضران طلب صلوات می‌کرد و این موجب دستگیری و اذیّت و آزار او توسط ساواک می‌شد و او با وجود این برخوردها و زندانی شدن‌ها از این کار دست برنمی‌داشت و موجب زنده نگه داشتن نام حضرت امام می‌شد.

ظهرهای ماه رمضان نیز معمولاً مسجد یا مدرسة آیت‌الله بهبهانی شاهد برگزاری سخنرانی مرحوم حجّت‌الاسلام علی دوانی[6] و حضور جمعیّت زیادی از مردم مشتاق بود.

بسیاری از طلاب جوان قم نیز به مناسبت‌های مختلف به اهواز دعوت می‌شدند و موجبات آشنایی مردم با مسائل مختلف اسلامی و سیاسی را فراهم ‌می‌آوردند. من به شدّت به این جلسات سخنرانی جلب شده بودم، به صورتی که کمتر سخنرانی‌ای را از دست می‌دادم. در یکی از شب‌ها، سخنرانی حجّت‌الاسلام گلسرخی پیرامون خطبة حضرت سجاد (ع) در مجلس یزید چندین ساعت طول کشید و با توجّه به این‌که خانواده از حضور من در جلسه اطّلاع نداشتند، به شدّت نگران شده بودند، امّا پس از آگاهی از حضور من در این جلسه و یافتن علاقة من به این جلسات، این واقعه موجب شد که از آن پس با اعتمادی که به من پیدا کرده بودند، به راحتی بتوانم در هر ساعتی از شبانه‌ روز در هر جلسه‌ای و محفلی شرکت کنم.

این جلسات علاوه بر آشنایی من با مسائل اسلامی، موجب آشنایی با بسیاری از افراد فعّال در شهر اهواز نیز شد.

تأثیر دبیر ادبیات

در دبیرستان جعفری اسلامی، دبیر ادبیات که نام او ‌ابوالاحراری بود و عشق وافری به رشتة خود داشت، تأثیر زیادی بر من و شماری از دانش‌آموزان گذاشت. او در شیراز به علّت فعّالیّت سیاسی توسط ساواک دستگیر و مدّتی زندانی و سپس به اهواز تبعید شده بود و این واقعه باعث جدایی همسرش از او نیز گشته بود. علاقه و جدّیت او در ادبیات و تشویق دانش‌آموزان به آموختن شعر به‌خصوص شعر نو، موجب شد که آنها حجم عظیمی از اشعار نو را حفظ کنند و با شاعران نو ‌آشنا شوند. من هم که به علّت هم‌شهری بودن بیشتر مورد توجّه او بودم، اشعار طولانی بعضی شاعران نو را با قدرت حافظة نوجوانی حفظ کردم و با شاعران نو به خوبی آشنا شدم. همچنین ضرب‌المثل‌های زیادی را حفظ نمودم و با قواعد و دستور زبان فارسی و بعضی متون ادبی به خصوص ادبیات دوران مشروطه آشنا شدم. متأسّفانه آموزش و پرورش تحت فش