دوشنبه , ۲۹ آبان ۱۳۹۶
قالب وردپرس درنا توس
خانه / بخش 1) مطالب از مسئول سایت تسخیر / 1)3) کتاب های تألیفی مسئول سایت تسخیر / کتاب خاطرات دوران انقلاب اسلامی تا پیروزی آن در 22 بهمن 1357- خاطرات سیّد محمّد هاشم پوریزدانپرست – قسمت اول

کتاب خاطرات دوران انقلاب اسلامی تا پیروزی آن در 22 بهمن 1357- خاطرات سیّد محمّد هاشم پوریزدانپرست – قسمت اول

بسم الله الرحمن الرحیم

سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام - حج سال 1364 ، عرفه در کنار آیت الله سید روح الله خاتمی امام جمعه یزد و نماینده حضرت امام
سید محمد هاشم پوریزدانپرست دانشجوی پیرو خط امام – حج سال 1364 ، عرفه در کنار آیت الله سید روح الله خاتمی امام جمعه یزد و نماینده حضرت امام

مقدمه

انقلاب اسلامی انقلاب مردم مسلمان
انقلاب اسلامی انقلاب مردم مسلمان

 

در آغاز سال 1353 پس از شرکت در امتحان نهایی و قبولی در آن، آمادة شرکت در کنکور شدم.[1] در خرداد ماه همان سال پس از شرکت در کنکور و اعلام نمرات آن، با وجود این‌که هر داوطلب می‌توانست پنج رشتة دانشگاهی را انتخاب کند، تنها سه رشتة مهندسی در دانشگاه‌های تهران را انتخاب کردم و پس از اعلام نتایج، نام خود را در لیست قبول‌شدگان نیافتم. این در حالی بود که در مقایسه با نمرات قبولی هر رشته که اعلام شده بود، نمرة قبولی بسیاری از آنها را کسب کرده بودم.

یکی از برادرانم که مهندس متالورژی و شاغل در ذوب آهن اصفهان بود به من وعدّه داد بود در صورت قبول نشدن در رشته‌های مورد علاقه، من را برای ادامة تحصیل به آمریکا خواهد فرستاد و این علّت چنین انتخابی بود.

امّا دست روزگار حوادث دیگری را پیش آورد و مشکلات مالی او وعدة اعزام را منتفی نمود. چند روزی از اعلام نتایج کنکور گذشته بود که یکی از دوستان، روزنامه‌ای را در اختیارم گذاشت که در آن ارتش پذیرش بورسیه در کلیّة رشته‌های مهندسی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) را اعلام کرده بود. نمرة کنکور من بسیار بالاتر از نمره‌های بورسیه‌ها بود. امّا با وجود این که پدرم فردی نظامی بود و سی سال در ارتش شاه خدمت کرده بود، به علّت تنفّری که از ارتش شاهنشاهی و خدمت در آن داشتم و پدرم در به وجود آمدن آن تأثیر اساسی داشت؛ به راحتی بر وسوسة مهندس ارتش شدن غلبه کردم و از تقاضای بورسیه شدن خوداری نمودم، همان طور که پیش از آن آرزوی خلبان شدن را به همین دلیل کنار گذاشته بودم.

مدّتی بعد با شرکت در امتحان ورودی انستیتوی تکنولوژی شیراز در رشتة کاردانی برق شرکت کردم و هدفم این بود که برای کنکور سال ‌آینده خود را آماده کنم، امّا با قبول شدن در این دوره از مهر ماه در رشتة برق مشغول تحصیل شدم.

در انستیتو، برنامه‌های انجمن اسلامی دانشجویان را با برپایی جلسات هفتگی و تهیّة روزنامة دیواری پر کردیم و به ‌آگاه کردن دانشجویان دیگر پرداختیم.

اوّلین فعّالیّت‌های سیاسی

اوّلین بار در سال اوّل دبیرستان وارد فعّالیّت‌های سیاسی شدم. با توجّه به شرایط زمان، معمولاً بسیاری از دانش‌آموزان مسلمان از سال‌های نخست دبیرستان وارد فعّالیّت‌های اسلامی می‌شدند و انجمن‌های اسلامی تشکّلی بود که دانش آموزان مسلمان تحت نام آن به فعّالیّت‌های سیاسی نیز می‌پرداختند.

در آن زمان پدرم از شیراز به اهواز و لشکر زرهی آن منتقل شده بود[2] و ما در یکی از محلات اهواز زندگی می‌کردیم.

مرحوم حضرت آیت‌الله سیّد علی بهبهانی در شهر اهواز و به طور کل در خوزستان، وزنه‌ای دینی و علمی و سیاسی بودند. ایشان از عالمان و سخنرانان در ماه‌های محرّم و صفر و رمضان و نیز به مناسبت‌های دیگر دعوت می‌کردند و آنان به گسترش آگاهی‌های اسلامی و سیاسی مردم می‌پرداختند. با توجّه به این که پدرم از اصحاب مسجد ایشان و از مشتریان پر و پاقرص این مجالس بود و یکی دو سالی را که به تنهایی در اهواز زندگی می‌کرد به این مجالس جذب شده بود، با آمدن خانوادة ما به اهواز من نیز همراه برادرانم به این مجالس کشیده شدیم. محیط اهواز بسیار پرتحرّک‌تر از محیط شیراز بود و فوتبال مهم‌ترین تفریح جوانان و نوجوانان بود. من نیز با بچه‌های محل و دو برادرم تیم فوتبال تشکیل دادیم و اوقات فراغت را با فوتبال و مسابقة محلی می‌گذراندیم.

اوّلین جلسه‌ای که به طور مرتب همراه پدرم در آن شرکت می‌کردم، جلسه‌ی هفتگی قرائت قرآن در مسجد آیت‌الله بهبهانی بود که روزهای شنبه برگزار می‌شد و شماری از قشرهای مختلف و نیز جوانان و نوجوانان در آن حضور می‌یافتند. پس از مدّتی از شنونده‌های دائمی جلسات سخن‌رانی‌ها بودم و پس از یکی دو سال، با رفت و آمد به کتابخانه جزو اداره‌ کنندگان آن نیز شدم. در مساجد شیراز، شب‌های جمعه براساس یک رسم تاریخی دعای کمیل برگزار می‌شد. امّا در اهواز چندان خبری از دعای کمیل نبود و برعکس به برپایی دعای ندبه تأکید و توجّه می‌شد و پدرم که در شیراز در جلسات دعای کمیل شرکت می‌کرد، مشتری جلسات دعای ندبه نیز شده بود و ما نیز به مرور صبح‌های جمعه به این جلسات نیز جذب شدیم.

در سال 1348 اختلافات مرزی بین شاه و البکر، رییس جمهوری عراق، به درگیری‌های لفظی شدید بین آنها منجر شد و رادیوهای دو طرف به پخش برنامه‌ علیه یکدیگر پرداختند و رادیو اهواز نیز به طور دایم تفسیرهای سیاسی مرتبط با این اختلافات را با صدای هیجان‌انگیز گوینده پخش می‌کرد.

با توجّه به این که خوزستان در کل عاری از مناطق کوهستانی به‌ویژه در مناطق مرزی است، لشکر خوزستان به همین دلیل یک لشکر زرهی بود و به همین دلیل تمام دشت‌های مرزی پر از تانک و زره‌پوش شده بود و سستی دوران صلح به تحرّک تغییر یافته بود و کنجکاوی باعث شده بود مرتب از پدرم دربارة مسائل جنگ سؤال کنم.

پرواز دائمی هواپیماها در آسمان اهواز و حرکت همیشگی ستون‌های نظامی و آماده‌باش دائمی، زندگی ما را نیز به طور کامل تحت‌تأثیر قرار داده بود. سرانجام در یکی از روزها شاه تصمیم گرفت یک کشتی را با پرچم ایران وارد اروندرود (شط‌العرب) کرده و ادّعای عراق مبنی بر حاکمیّت و مالکیّت بر کل آن را نفی کند. با حرکت این کشتی که با اطّلاع قبلی و تبلیغات گسترده انجام شد و عدم عکس العمل عراق، جنگ فروکش کرد و تبلیغات نیز به یک باره قطع و دوباره آرامش برقرار شد.

امام خمینی در دوران انقلاب اسلامی
امام خمینی در دوران انقلاب اسلامی

عضویّت در انجمن اسلامی

با توجّه به اینکه مؤسّس دبیرستان تازه تأسیس ملّی جعفری اسلامی اعلام کرده بود تعدادی از نوجوانان فعّال در مسجد را بدون گرفتن شهریه می‌پذیرد، پدرم به من پیشنهاد کرد به این دبیرستان بروم. با ورود به این دبیرستان با چند تن از دوستان دانش‌آموز که در مسجد با هم ‌آشنا شده بودیم، به تأسیس انجمن اسلامی اقدام کردیم و به عنوان اوّلین فعّالیّت به مرحوم حجّت‌الاسلام علی حجّتی کرمانی[3] که توسط آیت‌الله بهبهانی برای سخنرانی به اهواز دعوت شده بود، مراجعه کردیم. ایشان پس از شنیدن مشکلات دبیرستان، با کمال میل دعوت ما را پذیرفتند و با وجود مخالفت مدیر دبیرستان که از جانب آموزش و پرورش تعیین شده بود، به علّت اصرار ما و مؤسّس دبیرستان که پیرمردی نیکوکار و با تقوا و اهل اصفهان به نام آقای فصیحی بود، مجلس سخنرانی برگزار شد.

هدف مؤسّس دبیرستان ایجاد یک دبیرستان نمونة اسلامی و تربیت دینی نسل جوان بود و معمولاً هفته‌ای یک جلسه در کلاس‌ها حضور می‌یافت و احکام شرعی را به دانش‌آموزان می‌آموخت.

فعّالیّت در انجمن اسلامی دبیرستان، شرکت در مجالس دینی از جمله شرکت در جلسات دعای ندبه، رفت و آمد به مدرسة علمیّة ‌آیت‌الله بهبهانی و خواندن درس‌های طلبگی و شرکت در نماز جماعت مسجد ایشان و جلسة قرآن و نیز ادارة کتابخانة آن و مطالعة کتاب‌ها و مجله‌های اسلامی به‌خصوص مجلة «مکتب اسلام» و نشریات «نسل جوان» که توسط آیت‌الله مکارم شیرازی منتشر می‌شد، با سرعت مرا با مسائل سیاسی و در رأس آن فعّالیّت‌های سیاسی روحانیّت و ماجرای 15 خرداد و تبعید مرجع بزرگ تقلید شیعه، آیت‌الله خمینی آشنا کرد. به صورتی که من و بسیاری از دانش‌آموزان انجمن اسلامی از ایشان تقلید می‌کردیم.

در سال سوّم دبیرستان، تعدادی از اعضای انجمن از حضور در مراسم بزرگداشت رضاشاه سرباز زدند و همگی به کلاس رفتند که قضیه با سرعت لو رفت و مدیر دبیرستان با زرنگی و زیرکی از بزرگ شدن موضوع و مسأله شدن آن جلوگیری نمود.

آتش در سیرک بین‌المللی

در همین ایّام یک سیرک بین‌المللی وارد اهواز شد که آگهی‌های تبلیغاتی آن دارای تصاویری مستهجن بود، و همین امر موجب گردید تعدادی از اعضای انجمن اسلامی دبیرستان ما آگهی‌های تبلیغاتی را که بر دیوار خیابان‌های شلوغ شهر نصب شده بود، پاره کنند. با توجّه به اینکه این عمل در مقابل چشم مردم انجام می‌شد، تأثیر بسزایی بر روی آنان داشت، ولی در نهایت به دستگیری چند تن از دوستان و تنبیه بدنی‌شان منجر شد. چند روز بعد سیرک با ناباوری آتش گرفت. بعدّها مشخّص شد مرحوم شهید حسین علم‌الهدی[4] که آن زمان یک نوجوان 14 ـ 13 ساله بود، با شماری از دوستانش به این‌کار اقدام کرده‌اند.

جلسات سخنرانی مذهبی

سخن‌رانانی که به اهواز دعوت می‌شدند به طور معمول تلاششان این بود که زمینة بیداری مردم مسلمان را فراهم آورند. در ماه‌های محرّم و به‌ویژه ده شب اوّل، حسینیة اعظم این شهر شاهد سخنرانی مرحوم حجّت‌الاسلام رضا گلسرخی[5] بود. این سخنرانی‌ها طرفداران فراوانی داشت و با توجّه به این که در دو شب تاسوعا و عاشورا حتّی مردمی که در ظاهر توجّهی به امور دینی نداشتند، در مجالس سخنرانی و عزاداری شرکت می‌کردند و جمعیّت عظیمی در این حسینیّه تجمّع می‌نمودند به صورتی که پشت‌بام‌های آن نیز از جمعیّت پر می‌شد؛ این دو شب از اهمیّت فراوانی برخوردار بود و سخنران سعی می‌کرد مطالب مهم‌تر را در این دو شب با ظرافت برای مردم بیان کند.

پیرمردی از مقلّدان حضرت امام نیز در این دو شب برمی‌خاست و برای سلامتی امام از حاضران طلب صلوات می‌کرد و این موجب دستگیری و اذیّت و آزار او توسط ساواک می‌شد و او با وجود این برخوردها و زندانی شدن‌ها از این کار دست برنمی‌داشت و موجب زنده نگه داشتن نام حضرت امام می‌شد.

ظهرهای ماه رمضان نیز معمولاً مسجد یا مدرسة آیت‌الله بهبهانی شاهد برگزاری سخنرانی مرحوم حجّت‌الاسلام علی دوانی[6] و حضور جمعیّت زیادی از مردم مشتاق بود.

بسیاری از طلاب جوان قم نیز به مناسبت‌های مختلف به اهواز دعوت می‌شدند و موجبات آشنایی مردم با مسائل مختلف اسلامی و سیاسی را فراهم ‌می‌آوردند. من به شدّت به این جلسات سخنرانی جلب شده بودم، به صورتی که کمتر سخنرانی‌ای را از دست می‌دادم. در یکی از شب‌ها، سخنرانی حجّت‌الاسلام گلسرخی پیرامون خطبة حضرت سجاد (ع) در مجلس یزید چندین ساعت طول کشید و با توجّه به این‌که خانواده از حضور من در جلسه اطّلاع نداشتند، به شدّت نگران شده بودند، امّا پس از آگاهی از حضور من در این جلسه و یافتن علاقة من به این جلسات، این واقعه موجب شد که از آن پس با اعتمادی که به من پیدا کرده بودند، به راحتی بتوانم در هر ساعتی از شبانه‌ روز در هر جلسه‌ای و محفلی شرکت کنم.

این جلسات علاوه بر آشنایی من با مسائل اسلامی، موجب آشنایی با بسیاری از افراد فعّال در شهر اهواز نیز شد.

تأثیر دبیر ادبیات

در دبیرستان جعفری اسلامی، دبیر ادبیات که نام او ‌ابوالاحراری بود و عشق وافری به رشتة خود داشت، تأثیر زیادی بر من و شماری از دانش‌آموزان گذاشت. او در شیراز به علّت فعّالیّت سیاسی توسط ساواک دستگیر و مدّتی زندانی و سپس به اهواز تبعید شده بود و این واقعه باعث جدایی همسرش از او نیز گشته بود. علاقه و جدّیت او در ادبیات و تشویق دانش‌آموزان به آموختن شعر به‌خصوص شعر نو، موجب شد که آنها حجم عظیمی از اشعار نو را حفظ کنند و با شاعران نو ‌آشنا شوند. من هم که به علّت هم‌شهری بودن بیشتر مورد توجّه او بودم، اشعار طولانی بعضی شاعران نو را با قدرت حافظة نوجوانی حفظ کردم و با شاعران نو به خوبی آشنا شدم. همچنین ضرب‌المثل‌های زیادی را حفظ نمودم و با قواعد و دستور زبان فارسی و بعضی متون ادبی به خصوص ادبیات دوران مشروطه آشنا شدم. متأسّفانه آموزش و پرورش تحت فشار ساواک او را در بدترین دبیرستان‌های اهواز به خدمت مأمور می‌کرد و موجب آزار او می‌شد، امّا در دبیرستان ما به دلیل جو اسلامی آن و به دلایل مختلف بسیار مورد توجّه دانش‌آموزان انجمن اسلامی و دانش‌آموزان درس‌خوان بود و سخنان او بر روی آنان تأثیر می‌گذاشت.

در سال سوّم دبیرستان، تصمیم گرفتم درس‌های طلبگی را همراه با درس‌های دبیرستان آغاز کنم، به همین علّت نزد یکی از طلبه‌های مدرسة آیت‌الله بهبهانی خواندن کتاب جامع‌المقدمات را آغاز کردم. عصرها پس از پایان کلاس فاصلة یک کیلومتری دبیرستان تا مدرسة علمیّه را طی می‌کردم و پس از خواندن کتاب فوق به مسجد آیت‌الله بهبهانی رفته و در نماز جماعت به ایشان اقتدا می‌کردم و سپس حدود یک ساعت کتاب‌خانه را اداره می‌کردم و کتاب‌ها را در اختیار جوانان مراجعه کننده می‌گذاشتم و سپس فاصلة دو و نیم کیلومتری بین مسجد تا خانه را (در این سال در خانه‌های سازمانی ارتش زندگی می‌کردیم) پیاده طی می‌کردم.

مذهب در خانواده های ارتشی

برخلاف ذهنیّت بسیاری از مردم، در میان خانواده‌های ارتشی جلسات قرآن و جلسات دینی برقرار بود و در ایّام عزاداری نیز در محوطة بازی که میان خانه‌های سازمانی ارتش وجود داشت، چادر عزا زده می‌شد و مراسم سخنرانی و عزاداری برقرار می‌گردید.

در نهایت نیز فشار همین افراد موجب شد برای خانه‌های سازمانی ارتش در منطقه لشکر زرهی خوزستان، مسجد بزرگی ساخته شود که البتّه یکی از درجه‌داران که در این امر دخالت داشت و مصالح ساختمانی مسجد را با تلاش بسیار با ماشین‌های ارتشی تهیّه می‌کرد، بر اثر اشتباه سرباز راننده زیر گرفته شد و جان این انسان شریف، فدای ساختن مسجدی شد که هنوز در آن منطقه چون گوهری شب‌تاب می‌درخشد و در دوران دفاع مقدّس محل تجمّع پرسنل این لشکر و محل برپایی مراسم دینی و بسیج نیروهای این لشکر بود.

 با پایان چهارمین سال دبیرستان و ششمین سال حضور در شهر اهواز، با انتقال محل خدمت پدرم به شیراز و با این تجربیّات گران‌بهای اسلامی و سیاسی، از دوستان دبیرستان و مسجد و حوزه و سایر دوستان خداحافظی کردیم و شهر زیبای اهواز و رودخانة زیباتر کارون که روزی دو بار از پل معلّق آن عبور می‌کردم را با هزاران خاطرة شیرین و تلخ ترک و بار دیگر به شهر شیراز نقل مکان کردیم.

راهپیمایی مردم در دوران انقلاب اسلامی
راهپیمایی مردم در دوران انقلاب اسلامی

دنیای روشن‌فکری

در شیراز در دبیرستان شاپور (ابوذر) نام‌نویسی کردم و در همان روزهای اوّل، وارد انجمن اسلامی این دبیرستان شدم. اعضای انجمن افراد بسیار فعّالی بودند و با دانشجویان دانشگاه پهلوی (شیراز) نیز ارتباط داشتند و معمولاً شماری از آنها در جلسات هفتگی دانشجویان نیز شرکت می‌نمودند و همین موجب شد با این‌گونه فعّالیّت‌ها آشنا شوم و هر هفته در جلسات دانشجویی شرکت کنم. به‌ویژه در جلسات هفتگی تفسیر قرآن که یکی از دانشجویان به نام احمد جلالی آن را اداره می‌کرد. جو فکری حاکم بر انجمن اسلامی این دبیرستان، زمین تا آسمان با جو فکری انجمن اسلامی در دبیرستان جعفری اسلامی اهواز تفاوت می‌کرد. تعدادی از دانش‌آموزان تحت‌تأثیر تفکّرات روشن‌فکر مأبانه، با روحانیّت تماس و میانة خوبی نداشتند. آشنایی با این قشر موجب آشنایی بیشتر من با فضای روشن فکری کشور شد و حجم بالایی از کتاب‌ها و مجله‌های آنان را مطالعه کردم.

کتاب‌های آل‌احمد، ساعدی، صمد بهرنگی، گاهنامه‌های روشن‌فکرانة چپ و نمایش‌نامه‌های گوناگون ایرانی و خارجی و داستان‌های صادق هدایت و بسیاری از داستان‌های نویسندگان مشهور جهان از جمله ویکتورهوگو، داستایوفسکی، همینگوی و سایر داستان‌نویسان غربی را مطالعه کردم. در مطالعات بیشتری که داشتم با شخصیّت‌های ضداستعماری نیز آشنا شدم. از جملة شخصیّت‌هایی که بر من تأثیر فراوان گذشت، مرحوم «شهید سیّدجمال‌‌الدین اسدآبادی» بود که موجب شد با مسأله‌ای به نام استعمار بیشتر آشنا شوم و مطالعاتی نیز در این زمینه انجام دهم. آشنایی با زندگی «پاتریس لومومبا» و نجات کشور کنگو و ماجرای انسان خودفروخته‌ای به نام «موسی چومبه» که موجب شکست پاتریس لومومبا و کشته شدن او و بازگشت استعمارگران بلژیکی در زیر سایة سازمان ملل گردید و مطالعة مبارزات ملّت الجزایر در کتابی که مرحوم حسن صدر بنام «الجزایر و مردان مجاهد» نگاشته بود و آشنایی با رهبر انقلاب این کشور اسلامی، « احمد بن بلا» و قهرمانان بزرگ انقلاب ضداستعماری آن کشور چون «محمّد عربی» و« جمیله بوپاشا» و مقاومت‌های شگفت‌انگیز آنها در زندان‌های استعمارگران فرانسوی و کشتار یک میلیون نفر از مردم قهرمان این کشور توسط فرانسویان استعمارگر که تا آن موقع آنان را ملّتی متمدّن میپنداشتم، تأثیرات فراوانی بر روی تفکّر سیاسی من گذاشت.

با توجّه به این که در دانشگاه شیراز گروه‌ها و انجمن‌های فیلم وابسته به گروه‌های چپ نیز فعّال بودند و فیلم‌هایی با محتوای روشن‌فکری و انقلابی‌گری نشان داده می‌شد، همراه این دوستان به تماشای این فیلم‌ها هم می‌رفتیم و من که در زندگی تنها دو فیلم، آن هم در دوران دبستان و از طریق مدرسه مشاهده کرده بودم، به تماشای حجم عظیمی از این گونه فیلم‌ها ‌نشستم؛ نکتة جالب توجّه این بود که در این سال‌ها هنوز تلویزیون عمومی نشده بود و در بیشتر خانواده‌ها تلویزیون وجود نداشت و سینما نیز متعلّق به یک قشر خاص از جامعه بود. خانواده‌های مذهبی تقریباً سینما را تحریم کرده بودند و به خود و فرزندان‌شان اجازة رفتن به سینما را نمی‌دادند. دلیل آن نیز کاملاً روشن بود. زیرا بسیاری از فیلم‌های به نمایش در آمده خارجی و بیشتر آنها مبتذل بود و فیلم‌های فارسی نیز دست کمی از آنها نداشت.

در هر صورت سالن نمایش فیلم دانشکدة پزشکی دانشگاه شیراز و جوّ دانشجویی آن موجب شد به تماشای این فیلم‌ها بروم و با دنیای فیلم روشن‌فکری آشنا شوم.

گروه دیگری از دانش‌آموزان انجمن، اهل مسجد و ارتباط با روحانیّون بودند و در دنیایی غیر از گروه اوّل سیر می‌کردند و مجموعه‌ای را تشکیل داده بودند و علاوه بر حضور در مساجد و سخن‌رانی‌هایی که در مساجد شیراز برگزار می‌شد، ایّام تعطیل نیز به مناطق تفریحی اطراف شیراز می‌رفتند و ضمن دوری از فضای نامناسب شهر، دانش‌آموزان انجمن را متشکّل می‌کردند و موجبات دوستی و آشنایی آنان با یکدیگر را فراهم می‌آوردند. این گروه نیز موجب ارتباط من با مساجد و شرکت در فعّالیّت‌های تفریحی‌شان شدند. با همین مجموعه از دوستان نزد یکی از علمای شیراز به خواندن کتاب عربی آسان پرداختیم.

در این میان با یکی از دانش‌آموزان که برادرش از رهبران سازمان مجاهدین خلق بود آشنا شدم و او با بیان سرگذشت برادرش (عبدالرسول مشکین‌فام[7]) که همراه چند تن دیگر از کادرهای این سازمان، هواپیمایی را ربوده و به عراق برده و سپس از آنجا به فلسطین رفته و زیر نظر سازمان آزادی‌بخش فلسطین آموزش نظامی دیده و پس از بازگشت، دستگیر و همراه تعدادی دیگر از رهبران این سازمان اعدام شده بود، زمینة آشنایی و علاقة من به این سازمان را فراهم آورد.

طرفدار افراطی

آشنایی با کتاب‌های مرحوم دکتر شریعتی در اوّلین سال ورود به شیراز نیز موجب شد با دنیای جدیدی آشنا شوم و به شدّت تحت‌تأثیر افکار او قرار گیرم، به صورتی که بیشتر کتاب‌های او را خواندم و آن‌چنان تحت‌تأثیر او قرار گرفتم که بسیاری از جملات کتاب‌ها را از حفظ می‌خواندم و به عنوان یکی از طرفداران افراطی او شناخته می‌شدم و دنیا را از دید مطالبی که او بیان می‌کرد، می‌دیدم. با به دست آوردن کتاب‌های او بلافاصله به مطالعة آن می‌پرداختم و تا نیمه‌های شب این کار ادامه می‌یافت و تا کتاب را تمام نمی‌کردم از مطالعة آن دست برنمی‌داشتم و گاهی در کلاس درس نیز به مطالعة این کتاب‌ها مشغول بودم و بسیاری از اعضای انجمن نیز دست کمی از من نداشتند.

محدودیّت‌ها توسط ساواک

به علّت بعضی فعّالیّت‌های سیاسی تعدادی از اعضای انجمن توسط ساواک دستگیر شدند و پس از شکنجه‌های فراوان، آن سال را در زندان گذراندند. این افراد بیشتر قشر روشن‌فکر مآب انجمن بودند و به علّت احساسات و جوانی و ارتباط نداشتن با روحانیّون شیراز دچار افراط‌هایی بودند و این زندان رفتن و شکنجه‌ها بر روی آنان تأثیرات سوئی نیز گذاشت و موجب انحراف بعضی از آنان شد، امّا با وجود این، سایر اعضا به فعّالیّت هفتگی خود ادامه دادند و در سطح شهر نیز در مجالس سخنرانی و هیأت‌ها و سایر فعّالیّت‌ها شرکت می‌نمودند.

 همچنین با چند تن از دوستانی که در مساجد شهر آشنا شده بودیم ادارة کتابخانة یکی از مساجد ـ که محل رفت و آمد جوانان بود ـ را به عهده گرفتیم. رفت و آمد به مساجد موجبات آشنایی بیشتر با روحانیّون شیراز را نیز برایم فراهم آورد.

دادگاه خسرو گلسرخی

اعدام دو نفر با گرایشات مارکسیستی به جرم شرکت در ترور نافرجام شاه و پخش دفاعیّات آنان در دادگاه، از تلویزیون موجب گرایش و علاقة جوانان به آنان شد. یکی از این افراد به نام خسرو گلسرخی[8] ضمن دفاعیّات خود از حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) نیز تمجید و تعریف کرد و این موجب شد که بسیاری از جوانان مسلمان به شخص او علاقة ویژه‌ای پیدا کنند. با توجّه به این که او در زمینة شعر و ادبیات نیز فعّال بود، گروه‌های چپ برای تبلیغ مرام خود از این فرصت استفادة خوبی کردند و نشریه‌ها و گاهنامه‌های آنان به چاپ اشعار و مقالات او پرداختند و از او یک قهرمان ساختند. با توجّه به علاقه‌ای که به شعر نو و مقالات ادبی داشتم اشعار او را که محتوایی انقلابی نیز داشت پی می‌گرفتم و بعضی از آنها را حفظ می‌نمودم و همچنین مقالات ادبی او را دنبال می‌کردم.

تحجًر

گروه دیگری از اعضای انجمن گرایشاتی به انجمن مبارزه با بهاییت داشتند. از طریق آنان به جلسات علنی سخنرانی این انجمن نیز جذب شدیم. سخنرانان در این جلسات سعی می‌کردند که مسائل کلی را مطرح کنند و حتّی از مبارزة با بهاییت نیز در این جلسات علنی خبری نبود و مبارزه با نظام شاه هم اصولاً در برنامة آنان جایی نداشت.

شرکت در این جلسات موجب ‌آشنایی با فعّالان انجمن ضدبهاییت در شهر شیراز شد، امّا به دلیل مبارزه نکردن آنان با شاه و طرح مسائل دست چندم و با توجّه به افکار شریعتی که در ذهن ما مبارزه را اصل نموده بود، به شدّت به آنان بدبین بودیم و نوعی تحجًر که در بعضی از اعضای رسمی آنان وجود داشت، موجب زدگی ما نسبت به آنان را فراهم آورد.

خودسازی و خودآگاهی طبقاتی

با توجّه به مطالعة کتب روشنفکری و آشنایی با افکار مارکسیستی و با توجّه به مقدّس شمردن قشر کارگر در این مکتب و تکیّه به کار و تقدیس آن، برای خودسازی تصمیم گرفتم در تابستان با کار و تلاش شخصیّت خود را بهتر بسازم! به همین دلیل پس از مدّتی جست‌وجو، یکی از دوستان مرا راهنمایی کرد و از وجود کارخانة تولید روغن که کارگرها را روزانه‌ به کار می‌گرفت، خبر داد.

صبح زود به آنجا رفتم. تعداد زیادی داوطلب در صف ایستاده بودند و خواهان کار بودند. با تلاش زیاد آن روز را مشغول کار شدم و هشت ساعت به جابه‌جایی حلب‌های روغن که توسط دستگاه بی‌وقفه پر می‌شد، پرداختم. تازه پس از پایان کار معلوم شد چند روز بعد باید برای دریافت مزد خود که فقط صد ریال بود مراجعه کنم.

در هر صورتی با این وضع و با سختی کار مدّتی در آن کارخانه که بعدّها متوجّه شدم متعلّق به یک یهودی صهیونیست بوده است و برای ندادن حق بیمة کارگران، روزانه کارگر می‌گیرد و هیچ‌گونه امنیّت شغلی و شرایط مناسب برای پیشگیری از خطرات کار وجود ندارد، به کار مشغول شده و با افرادی که برای تأمین زندگی خود و خانواده‌شان تن به چنین شرایط کاری می‌دادند، ‌آشنا شدم و خودآگاهی طبقاتی‌ام نیز افزایش پیدا کرد!

پس از مدّتی کار کردن، متأسّفانه به علّت لیز بودن کف کارخانه به زمین خوردم و ستون فقراتم به شدّت آسیب دید که تا سال‌ها از آن رنج می‌بردم و از فردای آن روز به اجبار نتوانستم کارم را ادامه دهم و فقط پس از چندبار مراجعه توانستم دستمزد ناچیز خود را دریافت کنم. بدین‌گونه خودسازی در نهایت به مریضی و ناراحتی و درد منجر شد.

روز 22 بهمن و پیروزی مردم مسلمان ایران
روز 22 بهمن و پیروزی مردم مسلمان ایران

صلوات در کلیسا

به پیشنهاد بعضی از دوستان انجمن که بیشتر گرایشات انجمن ضدبهاییت داشتند، برای سر در آوردن از فعّالیّت‌های میسیونری و تبشیری مسیحیّت و آشنایی با شیوة کار آنان، به کلیسای شیراز هم سر می‌زدم. در آن زمان این میسونرها بیمارستانی‌ به‌نام مرسلین را در شیراز تأسیس کرده و به معالجة بیماران فقیر و بی‌چیز می‌پرداختند و با ایجاد یک کلیسا در کنار آن و با سوءاستفاده از معالجة بیماران، به تبلیغ مسیحیّت مبادرت می‌ورزیدند و روزهای یک‌شنبه بیماران بستری را از بیمارستان به کلیسا می‌بردند. بعضی بیماران که از روستاهای دوردست آمده بودند افراد بسیار مستضعفی بودند و با توجّه به وضعیّت وحشتناک روستاها در آن زمان و بی‌سوادی و فقر و فلاکتی که بر آنها حاکم بود، شماری از آنها در دام این گروه‌های تبشیری می‌‌افتادند.

بعضی از روستاییان حتّی تفاوت کشیش و روحانی را نمی‌دانستند. روزهای یک‌شنبه که من معمولاً به کلیسا می‌رفتم کنار آنها می‌نشستم. کشیش که دعا می‌خواند آنها آمین می‌گفتند؛ گاهی هم زیر لب صلوات می‌فرستادند و این برای من که حدود 18 ـ 17 سال داشتم، بسیار جالب و خنده‌دار بود. اتّفاقاتی از این‌گونه را که برای دوستان انجمن تعریف می‌کردم، موجب خندة آنان می‌شد. رفت‌وآمد من به گونه‌ای بود که کشیش کلیسا و همسر انگلیسی‌اش یقین داشتند من در حال مسیحی شدن هستم. به همین دلیل در خانه‌شان که در محوطة کلیسا بود برای من جلسات خصوصی ‌گذاشتند و کشیش کلیسا از تاریخ مسیحیّت در ایران و آیین مسیحیّت مطالب زیادی برایم بیان ‌کرد.

کشیش کلیسا در یکی از جلسات از سفرهای خود به بیت‌المقدّس نیز سخن گفت و با توجّه به علاقه‌ای که برای یادگیری زبان انگلیسی نشان می‌دادم، کتاب‌هایی در رابطه با مسیحیّت به زبان انگلیسی که دارای چاپ رنگی زیبا همراه با تصاویر بسیار جذّابی بود را در اختیارم گذاشت، امّا به خاطر دو چیز شخصیّت او و حرفهایش  بر رویم تأثیری نمی گذاشت و برایم هیچ جذّابیتی نداشت. اوّل همسر انگلیسی او که گاهی نیز او را در خانه‌اش می‌دیدم و دوّم سفرهایش به اسراییل و بیت‌المقدّس و این هر دو از تنفّری که از اسراییل و انگلیس داشتم، سرچشمه می‌گرفت.

در هر صورت کلیسا رفتن در سال‌های آخر دبیرستان موجب کسب تجربیّات زیادی شد و غیر از توصیة دوستان، شاید این کنجکاوی که دیگران چه فکری می‌کنند و اطّلاع از چگونگی فعّالیّت آنها، علّت اصلی رفتن به کلیسا بود.

با چنین پیشینة فکری در در انستیتو تکنولوژی شیراز به فعّالیّت می‌پرداختم. امّا این فعّالیّت‌ها روح تشنة مرا سیراب نمی‌کرد. بزرگ‌ترین آرزوی من این بود که در سال ‌آینده بار دیگر در کنکور شرکت کنم و در یکی از دانشگاه‌های تهران پذیرفته شوم. هدفم نیز این بود که بتوانم در تهران وارد جریانات سیاسی و فعّالیّت‌های دانشجویی شوم و به همین علّت و با وجود کلاس‌های انستیتو که بعد از ظهر و شب برگزار می‌شد، معمولاً تا نیمه‌های شب به مرور درس‌ها و آماده ساختن خود برای کنکور می‌پرداختم.

در کوچه پس کوچه‌های قدیمی شیراز

با توجّه به اختلافات ایران و عراق، هر روز، ساعت دو رادیو بغداد به پخش برنامه‌هایی علیه شاه و رژیم او می‌پرداخت. قسمتی از برنامه که توسط حجّت‌الاسلام سیّدمحمود دعایی و با صدای بسیار گرم و گیرای ایشان پخش می‌شد، به مبارزات روحانیّت اختصاص داشت و موجب آشنایی بیشتر من با امام و روحانیّت انقلابی و شهدای روحانیّت و روحانیّون مبارزی  که در زندان بودند، می شد.

دوّمین قسمت برنامه به معرفی سازمان مجاهدین خلق ایران و رهبران آن و سوّمین بخش برنامه نیز به معرفی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران که یک گروه مارکسیستی بود و نیز تلاش‌های آن اختصاص داشت.

تمام تلاش هر دو برنامه این بود که از اعضا و رهبران کشته شدة خود قهرمانان بی‌نظیری بسازند و بنابراین بیش‌ترین حجم برنامه‌ها به معرفی آنها اختصاص داشت. از آنجا که شنوندة پروپاقرص این برنامه‌ها بودم، آموزش‌های مختلف سیاسی و ایدئولوژیک آنان را با علاقه پی‌گیری می‌کردم و یادداشت برمی‌داشتم. همچنین ‌آموزش‌های چریکی شهری از جمله عملیات تعقیب و ضدتعقیب و شناسایی مناطق و خیابان‌ها نیز جزو برنامه‌ها بود، این برنامه‌ها را در شهر شیراز تمرین می‌کردم و کوچه پس کوچه‌های قدیمی شیراز را که تا آن تاریخ یک بار هم از آن عبور نکرده بودم، با دوچرخه شناسایی می‌کردم.

این رادیو بالاخره براساس توافقات شاه و رییس جمهوری عراق، حسن‌البکر، تعطیل شد. با تعطیلی این رادیو متوجّه شدم که دولت عراق فقط برای دشمنی با شاه و برای منافع خود این رادیو را راه انداخته و هدفش تحریک شنوندگان بوده است و هیچ‌گونه هماهنگی فکری میان ما و آن دولت وجود ندارد، به‌خصوص که احساس می‌کردم میان سه برنامة فوق، توجّه بیشتر به برنامة مارکسیست‌ها بود و این برای من تجربة گران‌بهایی بود و باعث شد که به‌شدّت از عامل دست این و آن شدن متنفّر شوم.

با اعلام این که در سال ‌آینده علاوه بر نمرة کنکور معدل دیپلم هم یکی از معیارهای قبولی خواهد بود و با توجّه به اینکه من بیشترین وقت خود را در سال‌ قبل برای آمادگی در کنکور گذاشته بودم و معدل بالایی نداشتم، تصمیم گرفتم که در کنکور غیر متمرکز دانشگاه‌ها که در بهمن ماه برگزار می‌شد، شرکت کنم.

با شرکت در کنکور رشتة اقتصاد دانشگاه ملّی و اعلام نتیجة قبولی و خوشحالی خانواده و خودم از انستیتو تکنولوژی استعفا کردم و با پس دادن کمک هزینه‌ای که به علّت نمرة اوّل بودن در امتحان ورودی، دریافت می‌کردم، پس از دو سال زندگی در شیراز عازم تهران شدم.

زنان قهرمان مسلمن در تظاهرات دوران انقلاب اسلامی
زنان قهرمان مسلمن در تظاهرات دوران انقلاب اسلامی

سازمان‌دهی دانشجویان مسلمان

با توجّه به حجم عظیم درآمد نفتی در این سال و اعلام سیاست اقتصادی درهای باز توسط هویدا (نخست‌وزیر شاه) و با توجّه به سرمایه‌گذاری‌های عظیمی که قرار بود در بخش‌های صنعتی مونتاژ و سایر صنایع و نیز در زیرساخت‌های کشور چون: سدها و نیروگاه‌ها و اسکله‌های کشور انجام شود و نیز نوع خاصی از توسعه که در تجدیدنظر برنامة پنجم قرار بود پی‌گیری شود، شمار بسیاری دانشجو در دانشگاه‌های کشور پذیرفته شدند و برای حضور تعداد بیشتری دانشجو، از ترم دوّم که ما وارد دانشگاه شدیم به همة دانشجویان کشور کمک هزینة تحصیلی معادل 250 تومان و برای دانشگاه‌هایی که خوابگاه نداشتند کمک هزینة مسکن معادل 200 تومان پرداخت می‌شد و دانشگاه ملّی نیز از همین تاریخ شهریة سالیانة 4000 تومانی خود را لغو کرد و به صورت یک دانشگاه دولتی در آمد و همین باعث شد بسیاری از دانشجویان طبقات پایین جامعه بتوانند وارد دانشگاه‌ها شوند. شاید یکی از علل پرداخت این کمک هزینه‌ها که مبلغ نسبتاً قابل توجّهی بود، جلوگیری از سیاسی شدن دانشجویان و بی‌انگیزه نمودن آنان و جلو گیری از مخالفت انان با نظام شاه و بی‌تفاوت کردن آنان نسبت به آنچه در کشور می‌گذشت، بود.

این کمک هزینه‌ها از ترم دوّم سال 53 که مصادف با ورود ما به دانشگاه بود، به دانشجویان پرداخت می‌شد. این مبلغ نه تنها کفاف اجارة یک اتاق که معمولاً با یکی دو نفر از دانشجویان دیگر به طور مشترک اجاره می‌کردیم، می‌داد، بلکه بعد از تمام خرج‌های دانشجویی و خرید کتاب و لوازم‌التحریر و هزینة ایاب و ذهاب شهری و بین شهری، مبلغی نیز اضافه می‌ماند.

دانشکدة ما دارای دو رشتة اقتصاد و علوم سیاسی بود و تعدادی از اساتید آن از تئورسین‌های نظام شاهنشاهی و به‌شدّت غرب‌زده و بیشتر فرزندان اشراف و ملاکین بزرگ کشور بودند. از جملة آنان می‌توان از: دکتر اکبر، دکتر احمد قریشی، رئیس هیأت اجرایی حزب رستاخیز، دکتر میرزا صالح و دکتر جزنی نام برد.

بسیاری از دانشجویان دانشکده نیز از خانواده‌های اشرافی و مسئولان سیاسی و وزیر وزرا و وکلای مجلسین و سرمایه‌داران بزرگ بودند. با ورود ما به آنجا برای اوّلین بار افرادی در کلاس‌ها حضور می‌یافتند که شهریة کلان آن دانشگاه را پرداخت نکرده بودند و فرهنگ و حتّی پوششی غیر از دانشجویان سابق داشتند و در جلسات درس برای اوّلین بار افرادی پیدا می‌شدند که به مطالب اساتید اعتراض می‌کردند، به صورتی که خود اساتید از این موضوع و تفاوت جوّ دانشجویی با سال‌های گذشته سخن می‌گفتند و ما به خوبی نگرانی آنان را درک می‌کردیم.

در همان روزهای اوّل، دانشجویان مسلمان با توجّه به این که دانشجویان رشتة اقتصاد و رشتة سیاسی درس‌های مشترکی داشتند، یکدیگر را پیدا کردند و به فعّالیّت‌های سیاسی و اسلامی در دانشکده روی آوردند. آشنایی با تعدادی از دانشجویان سال‌های بالاتر به فعّالیّت‌های اسلامی ابعاد تازه‌ای بخشید. یکی از دانشجویان مسلمان به نام محمّدستاری‌فر که آخرین ترم درسی خود را می گذراند،‌ با مشاهدة این جوّ و به دلیل گرایشات اسلامی که داشت در حالی که برای ادامة تحصیل عازم آمریکا بود، سفر خود را به تعویق انداخت تا ما را متشکّل کند. با این فداکاری فعّالیّت‌های ما نیز به صورت سازماندهی شده در آمد و حضور دانشجویان مسلمان در فعّالیّت‌های سیاسی کاملاً نمود پیدا کرد.

متأسّفانه بسیاری از دانشجویان مسلمان به‌شدّت تحت‌تأثیر تفکّرات و فعّالیّت‌ گروه‌ها و سازمان‌های مارکسیستی بودند و آنها به دلیل قدرت و تجربة کار تشکیلاتی و توان جذب نیرو، بسیاری از دانشجویان مسلمان را به سمت افکار و تشکیلات خود جذب کرده بودند.

اتاق کوه، کتاب‌خانة دانشجویی، تعاونی دانشجویی و فعّالیّت‌های هنری دانشگاه‌ها در دست ‌آنان بود. آنان علاوه بر این با تهیّة خانه برای دانشجویان شهرستانی که تازه وارد دانشگاه می‌شدند، با آنان آشنا می‌شدند و سپس به جذاب آنان اقدام می‌کردند.

17 شهریور جمعه خونین لحظاتی قبل از کشتار مردم انقلابی و مسلمان در میدان شهدا
17 شهریور جمعه خونین لحظاتی قبل از کشتار مردم انقلابی و مسلمان در میدان شهدا

 


[1]. در این سال هنوز نظام قدیم حاکم بود و تا عید دروس کلاس ششم دبیرستان خوانده می‌شد و پس از آن دانش‌آموزان تا زمان برگزاری کنکور که خرداد ماه بود، تعطیل می‌شدند.

[2]. ماجرای انتقال پدرم به اهواز و لشکر زرهی نیز جالب توجّه است. ایشان در پادگان کازرون متوجّه دزدی‌های فراوان فرماندة پادگان می‌شود و با توجّه به سر و صدایی که شاه در آن زمان (حدود سال 38) برای مبارزه با فساد به راه انداخته بود و از همه خواسته بود که او را در جریان موارد فساد قرار دهند، نامه‌ای برای شخص شاه می‌‌نویسد و طی آن اسناد این دزدی‌ها را ارائه می‌نماید. متأسفانه فرماندة پادگان از طریق یکی از افراد پادگان در جریان نوشتن نامه قرار گرفته و نامه را با کمک رئیس ادارة پست آن شهر پیدا میکند و به تلافی آن، از هر کاری که می‌توانست، فروگذاری نکرد. یک‌سال بعد نیز که پدرم خود را به شیراز منتقل کرده بود، یک درجه‌دار ارتش که در جنگ با عشایر فارس به کوتاهی و قصور و خیانت متهم و به اعدام محکوم شده بود و البتّه آن‌گونه که پدرم تعریف می‌کرد گناهی نیز مرتکب نشده بود، درست در شب اجرای حکم اعدام طی یک توطئة حساب شده توسط همان فرمانده و با همکاری برادر درجه‌‌دارش کلیّة نگهبانان با قرص خواب‌آور به خواب می‌روند و در حالی که آن شب نوبت نگهبانی پدرم نیز نبود، پای ایشان نیز در قضیه کشانده می‌شود و پس از محاکمه در دادگاه، (من نیز در حالی که فقط پنج سال داشتم به همراه مادرم در آنجا حضور یافته بودم و شاهد این محاکمه بودم)، به 9 ماه زندان و کاهش حقوق به نصف محکوم گردید. طی مدت زندان نیز مادر ایشان که سه فرزند خردسال خود را پس از فوت شوهر به تنهایی بزرگ کرده بود، از ناراحتی فوت کرد.

پس از آزادی از زندان، حکم انتقال ایشان به اهواز نیز صادر شد تا از مزاحمت‌های احتمالی آینده برای آنها جلوگیری شود. در اهواز نیز پدرم را از مسئوولیّت‌های نظامی دور نگه داشتند و به کارهایی از قبیل ادارة نانوایی لشکر و غیره گماشتند. این ظلم‌ها و ستم‌ها که همة اعضای خانوادة ما نیز در تحمّل آن شریک بودند و همچنین اعتقادات پاک اسلامی و نیز پاک‌زیستی و مخالفت با ناپاکی‌ها جز خیر و برکت در زندگی ایشان و ما نداشت و در نهایت، منجر به یافتن منشأ تمامی ناپاکی‌ها که شخص شاه بود و دلبستن به مرجع تقلید مجاهد و رهبر آزادگان زمان امام خمینی شد و موجب شد ایشان در دوران انقلاب با فداکاری در آن شرکت کنند و پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز پس از 34 سال خدمت و با وجود بازنشستگی، به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمدند و پس از شش سال حضور در صحنه‌های گوناگون دفاع از انقلاب و شرکت در عملّیات‌های مختلف جنگ تحمیلی، در عملّیات کربلای 5 و در سن 67 سالگی به فوز عظمای شهادت نایل شدند.

[3]. حجّت‌‌الاسلام علی حجّتی کرمانی در سال 1316 در کرمان متولد شد. وی پس از اتمام تحصیلات ابتدایی و متوسطه جهت فراگیری علوم اسلامی به حوزة علمیّة نجف اشرف رفت و پس از 2 سال وارد حوزة علمّیة قم شد. و ضمن تحصیل و تحقیق در حوزة علمیّة وارد حلقه‌ای از علمای نواندیش و مبارز حوزة شد که تا زمان رحلت در سال 1379 به فعّالیّت‌های علمی و دینی خود ادامه داد. ایشان در سال 79 در سفر کربلا رحلت نمودند.

[4]. شهید سیدحسین علم‌الهدی در خانواده‌ای روحانی در اهواز به دنیا آمد. وی از کودکی با امور مذهبی و سیاسی آشنا شد و از نوجوانی به فعالیت‌های مبارزاتی علیه رژیم شاه روی آورد. در همان دوران نیز دستگیر و تحت شکنجه شدید قرار گرفت. علم‌الهدی همزمان با ورود به دانشگاه مشهد و تحصیل در رشته تاریخ از نزدیک با روحانیون مبارز این شهر از جمله حضرت آیت الله خامنه ای به همکاری پرداخت. او بعدها با همکاری تعدادی از دوستانش گروه موحدین را با خط مشی اسلامی در استان خوزستان تشکیل داد. با پیروزی انقلاب اسلامی حسین علم‌الهدی در خدمت به انقلاب و نظام نوپای آن لحظه‌ای از پای ننشست و سرانجام مظلومانه در 16دی ماه 1359 در بیابانهای اطراف شهر هویزه و در حالی که مقاومتی دلیرانه را در مقابل ارتش متجاوز عراق از خود نشان داد با تعدادی از دانشجویان خط امام به شهادت رسید. محل شهادت و قبور ایشان و یارانش زیارتگاه عاشقان آزادی و استقلال و سربلندی ایران اسلامی است.

[5]. حجّت‌‌الاسلام غلامرضا گلسرخی در سال 1311 در شهر کاشان به دنیا آمد. وی پس از گذراندن دروس مقدماتی در کاشان وارد حوزة علمیّة قم شد. گلسرخی از جوانی به فداییان اسلام پیوست و از نزدیک به همکاری با مرحوم نواب صفوی پرداخت. او از بیان و قلمی توانا برخوردار بود و به همین مناسبت با مجلة مکتب اسلام نیز همکاری داشت. گلسرخی مقالات مختلفی تالیف نمود که شرح عهد‌نامة مالک اشتر از آن جمله است. وی طی سالهای نهضت اسلامی بارها تحت تعقیب و بازداشت قرار گرفت و سرانجام در سال 1369 درگذشت.

[6]. حجّت‌‌الاسلام علی دوانی در سال 1308 در یکی از روستاهای شهرستان کازرون متولد شد. وی یکی از پرکارترین نویسندگان و محقّقان حوزة علمیّة قم بود که در طول حیاتش 110 جلد کتاب را تصنیف، ترجمه و تألیف کرده است. آن مرحوم از همراهان آیت‌ا… کاشانی در نهضت ملّی شدن صنعت نفت بود. در جریان نهضت امام خمینی نیز با سایر روحانیّون در پیشبرد انقلاب همراهی داشت. وی در دی ماه 1385 رحلت نمود.

[7]. مهندس عبدالرسول مشکین‌فام، مهندس کشاورزی بود که متأسفانه پس از بازگشت از سفر فلسطین دستگیر و همراه سایر رهبران سازمان اعدام شد. وی مسلمانی دین‌مدار بود و خانواده ایشان اعتقاد راسخ به دین داشتند و یکی از برادران او روحانی و از معتقدان انقلاب اسلامی است. در شیراز خیابانی به نام آن شهید وجود دارد.

[8]. خسرو گلسرخی در بخشی از دفاعیّات خود گفت: «انّ الحیاه عقیده و جهاد. سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین، شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم. من که یک مارکسیست ـ لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم. من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم و حتّی برای عمرم. من قطره‌ای ناچیز از عظمت و حرمان خلق‌های مبارز ایران هستم. آری من برای جانم چانه نمی‌زنم چرا که فرزند خلق مبارز و دلاور هستم. از اسلام سخنم را آ‌غاز کردم. اسلام حقیقی در ایران همواره ادای دین خود را به جنبش‌های رهایی‌بخش ایران پرداخته است. سیّد عبدالله بهبهانی، شیخ محمّد خیابانی‌ها نمودار صادق این جنبش‌ها هستند و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبش‌های آزادی‌بخش ملّی ایران ادا می‌کند. هنگامی که مارکس می‌گوید: «در یک جامعة طبقاتی ثروتی در سویی انباشته می‌شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سویی دیگر، در حالی که مولد ثروت طبقة محروم است.» و مولا علی می‌گوید: «قصری بر پا نمی‌شود مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند.» نزدیکی‌های بسیاری وجود دارد. چنین است که می‌توان در این تاریخ از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان پارسی‌ها و اباذر غفاری‌ها. زندگی مولا حسین نمودار زندگی اکنونی ماست که جان بر کف برای خلق‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم. او در اقلیّت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید، گوشه‌اي از تاریخ را اشغال کرد ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایداری او بود نه حکومت یزید. آنچه را خلق تکرار کردند و می‌کنند، راه مولا حسین است. بدین‌گونه است که در یک جامعة مارکسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسین و اسلام علی را، تأیید می‌کنیم.» (کیهان 30 بهمن 1357‌). پخش چند بارة این دفاعیّات آن هم در شرایط خفقان سال 52 و سپس اعدام دو تن از چهار نفر متهمان این جریان یعنی خسرو گلسرخی و کرامت‌الله دانشیان که او نیز از مارکسیسم در دادگاه دفاع نمود از توطئه‌ای عمیق برای انحراف انقلاب اسلامی در شرف وقوع خبر می‌داد.

رضا علامه‌زاده یکی از متهمان این پرونده پس از انقلاب از ماهیّت جریان تا حدودی پرده برداشت:

«ما نه به خاطر اعمال‌مان بلکه تنها به خاطر فکرمان محاکمه می‌شدیم و موضعی که در آن دادگاه اتخاذ می‌کردیم، جرم اصلی ما تلقی می‌شد. این مسئله را بار دیگر تأیید می‌کنم که این پرونده کاملاً جعلی بود، امّا نه به این مفهوم که این پرونده از بنیاد ساختگی بود. بلکه به این معنا که شکل ارائة پرونده و ‌آنچه که روزنامه‌های تحت سانسور آن زمان نوشتند و رادیو تلویزیون پخش کردند، مغایر با واقعیّت بود و این پرونده صرفاً در اتاق‌های شکنجة‌ اوین تدوین شده بود. در آغاز سال 50 خسرو گلسرخی یک گروه مطالعاتی مارکسیست ـ لنینیست تشکیل داده بود اگرچه به دلایلی بعداً از هم پاشید، امّا در فروردین سال 52 او به همین دلیل بازداشت شد. در همین زمان بود که فیلم من برندة جایزه شد و من و دو تن از دوستانم تصمیم گرفتیم از این فرصت استفاده نموده و فرح را به گروگان بگیریم و خواستار آزادی زندانیان سیاسی شویم. به علّت بی‌تجربگی تصمیم گرفتیم با سازمان چریک‌های فدایی خلق تماس بگیریم. در حین همین تدارکات بود که ما دستگیر شدیم؛ زیرا در آن سال‌ها ساواک شدیداً ریشه دوانیده بود و به خصوص برای کسانی که قصد تهیة‌ اسلحه داشتند تله‌های فراوانی می‌گذاشت. ما با کرامت الله دانشیان تماس گرفتیم. خسرو گلسرخی در این میان نقشی نداشت و ماه‌ها قبل دستگیر و زندانی شده بود. امّا چرا پرونده‌های جدا این‌گونه به هم پیوست؟ دلیلش این بود که دو سال قبل در گروه مطالعاتی، خسرو گلسرخی از اعدام شاه سخن گفته بود و یکی از همراهان ما در زیر شکنجه این موضوع را فاش کرد و پای آنها به پروندة ما کشیده شد و آنها متهم به ترور شاه شدند…» ساواک این پرونده را چنین ساخت و حتّی تصمیم به علنی کردن دادگاه آن گرفت تا از آن بهرة‌ تبلیغاتی بگیرد. (کیهان، پنج‌شنبه 3 اسفند 1357، ص 4).

شایان ذکر است هیچ‌گاه شاه و ساواک او به خود اجازه ندادند که دفاعیّات یکی از نیروهای مسلمان و متعهد به اسلام پخش شود و در همین دوران است که بردن نام امام و کشف رساله‌ای از ایشان جرمی نابخشودنی بود و موجب شکنجه و زندانی شدن می شد، اعدام این شخص که اصلاً جرمی هم مرتکب نشده بود و پخش چند بارة این دفاعیّات آن هم در زمانی که آثار التقاط فکری سازمان منافقین آشکار شده بود و بسیاری از جوانان مسلمان را به کام خود کشیده بود و شاه ‌آنان را مارکسیست اسلامی می‌نامید، از توطئه های عمیق ساواک و تئوریسینهای پشت پردة نظام شاه حکایت میکرد.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

۴ دیدگاه

  1. بسیار عالی

    سپاسگذار شما: مرجع برق قدرت
    http://powerd.blogfa.com

  2. بسیار عالی
    سپاسگذار شما: مرجع برق قدرت
    http://powerd.blogfa.com

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *