تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)9) خبر / آن 52 نفر (1) ـ روزهای فراموش نشدنی

آن 52 نفر (1) ـ روزهای فراموش نشدنی

ـ روزهای فراموش نشدنی

پژوهشگر: محمد عرب زاده

علیرغم اینكه كارتر مدعی است پیش از اثبات شدت بیماری شاه، با سفر وی به آمریكا مخالف بوده است، اما ویكتور تام‌ست (افسر ارشد سیاسی سفارت در تهران) می‌گوید وزارت خارجه‌ی این کشور، دو بار در تابستان 1358 (چند ماه پیش از طرح مسئله‌ی بیماری) تبعات ورود شاه به آمریكا را از سفارت استعلام كرده بود. آیا قرار بوده شاه به آمریكا برود؟

اشاره
سیزدهم آبان هر سال مصادف است با سالروز تصرف سفارت آمریكا در تهران به دست دانشجویان مسلمان پیرو خط امام. واقعه‌ای كه بر خلاف تصور و توقع ابتدایی آفرینندگان آن، به سرعت ابعادی گسترده یافت، تا حدی كه رهبر کبیر انقلاب آن را «انقلاب دوم» نامید و اثرات و تبعات آن برای سالیانی طولانی در ابعاد مختلف داخلی و خارجی، امتداد و تداوم پیدا كرد. این تداوم و استمرار به گونه‌ای بوده كه امروز نیز علیرغم گذشت بیست و چند سال، هم‌چنان در معادلات جاری كشور، خصوصاً در بعد خارجی و بین‌المللی، عاملی مهم و موثر است.
تصرف سفارت آمریكا در سال 58، نمادی از استعمارستیزی ملت ایران و نفی سلطه‌ی قدرت‌های استكباری بود و از همین رو، به عنوان روز مبارزه با استكبار نام‌گذاری شد[1].

آن‌چه پیش روی شماست، چكیده‌ای است از بخشی از كتاب خاطرات جیمی كارتر، رییس‌جمهور وقت ایالات متحده، كه به موضوع گروگان‌گیری می‌پردازد. تحلیل‌ها و نظرات وی، اگر چه در همه‌ی موارد پذیرفتنی نیست، اما با توجه به جایگاه او در عرصه‌ی سیاست‌خارجی آن روز آمریكا، از ارزش بالایی برخوردار است. با توجه به حجم نسبتاً زیاد یادداشت‌ها، این مقاله، در سه بخش ارایه می‌گردد.

یادآوری چند نكته را لازم می‌دانیم:
· كتاب خاطرات كارتر، با عنوان «444 روز»، متن اصلی است و هر جا كه ضرورت داشته، نكاتی به نقل از منابع دیگر به صورت پانویس بیان شده است.
· پانویس‌هایی كه با [و] مشخص شده‌اند، و نیز عناوین ابتدای بندها، از سوی ویراستار اضافه شده است.
· هرچند متن اصلی ویرا یش شده است، اما تلاش شده به محتوای اصلی ـ چه در متن و چه در پانویس‌ها ـ لطمه وارد نشود.
· مطالبی كه درون گیومه «» قرار دارد، بدون كوچك‌ترین تغییر استخراج شده‌اند.
· سعی شده از صحت و بطلان آن‌چه نوشته شده آگاهی حاصل شود؛ اما با این همه، مسوولیت مطالبی كه از منابع دیگر نقل شده، به عهده‌ی نویسندگان آن‌هاست.


یك روز فراموش‌نشدنی

هنگامی كه به پادشاه ایران، محمد رضا پهلوی و همسرش فرح خوش‌آمد می‎گفتم، باد نامناسبی وزید و گاز اشك‌آور پلیس را به سوی ما آورد. سعی كردم وانمود كنم هیچ اتفاقی نیافتاده است؛ اما اشك از چشم همه جاری شده بود. به هر تقدیر، بیست و چهارم آبان 1356[1]، روز سرنوشت‌سازی بود[2]. من نیز مانند دیگر روسای جمهور ایالات متحده، باور داشتم كه شاه هم‌پیمان قدرتمندی برای ماست[3]. روابط حسنه با مصر و عربستان سعودی و هم زمان فروش نفت‌ به اسراییل[4] ـ كه از سوی اعراب با تحریم مواجه شده بودـ، حكایت از قابلیتی ستایش‌آمیز در وجود شاه داشت[5]. دو سال بعد از آن روز، كشور ما برای چهارده ماه متوالی در غمی واقعی فرو رفت.


آغاز درگیری‌ها

هفدهم شهریور 1357[6]، ده ما پس از این دیدار، شاه در سراسر ایران حكومت نظامی اعلام كرد و بین پلیس و عده‎ی كثیری از مسلمانان، برخوردی خونین روی داد[7]. این كشتار نه تنها كمكی به شاه نكرد، بلكه موجب افزایش قدرت و جمعیت تظاهركنندگان شد تا جایی كه ایشان خواستار بركناری وی شدند.
هرچند سفارت ما در تهران گزارش‎های متعددی از وخیم‌شدن اوضاع ارسال می‎كرد، ولی هم سولیوان[8] و هم شخص من و مشاورینم، براین باور بودیم كه شاه بهترین امید ما برای حفظ ثبات ایران است. او را ترغیب كردیم كه از سلطنت كناره‌گیری نكند و با قدرت به كارش ادامه دهد و روی پشتیبانی ما نیز حساب كند. اما او دیگر هم‌چون یك رهبر قاطع و قدرتمند عمل نمی‎كرد و اعتماد به نفس خود را از دست داده بود. در چنین شرایطی، طی پیامی به وی اطمینان دادم ‌از هر تصمیم وی ـ حتی تشكیل حكومت نظامی ـ حمایت خواهم كرد.
هرچند شناخت ما از نیروهای مبارز بسیار اندك بود،‌ ولی اظهارات ضدآمریكایی آن‎ها، دلیل خوبی بود برای این‌كه ما در حمایت از شاه راسخ‌تر شویم.


بر سر یك دوراهی

سولیوان معتقد بود با توجه به شرایط موجود، باید با رژیم جدید كنار بیاییم و از شاه قطع امید كنیم. برسر یك دوراهی قرار گرفته بودم كه آیا آن‌چنان كه خود باور داشتم،‌ از شاه كاملاً پشتیبانی كنم یا بنا به نظر سولیوان، فقط به حمایت لفظی اكتفا كنم؛ و البته شاه در هر صورتی تسلیم پیشنهادهای ما می‎شد. پس از تشكیل دولت بختیار، سولیوان پیشنهاد كرد با نظر شاه مبنی بر باقی‌ماندن وی در تهران مخالفت كنیم و از او بخواهیم ایران را ترك كند. هم‌چنین با آیت‌الله خمینی نوعی دوستی و هم‌پیمانی برقرار كنیم. با این پیشنهاد مخالفت كردم، زیرا شاه به حمایت مداوم ما نیاز داشت. حالا دیگر به نظر می‎رسید سولیوان توانایی فراهم ساختن اطلاعات نظامی و مشورتی كافی را ندارد؛ لذا من و هارولد براون[9] ، به این نتیجه رسیدیم كه به نماینده‎ی قوی‌تری در تهران نیاز داریم. با مشورت دیگران، ژنرال رابرت هایزر[10] را انتخاب كردم.


ماموریت

هایزر به ایران رفت و كار خود را آغاز كرد. گزارش‌های وی، حمایت فرماندهان نظامی از بختیار را تایید می‎كرد. سولیوان كه به نظر می‎رسید دیگر به كلی كنترل خود را از دست داده است، روز بیستم دی[11] ‌طی تلگرافی تند و با الفاظی چون «اشتباه جبران‌ناپذیر» و «درخواست برای رفتار عقلانی» به درخواست من از ژیسكاردستن ـ رییس‌جمهور فرانسه ـ، برای این‌كه به جای من با آیت‌الله خمینی دیدار كند، اعتراض كرد. دیگر مطمئن شده بودم كه او نمی‎تواند بی‌طرفانه قضاوت كند و نیز تمایلی برای اجرای دستورات من نشان نمی‎دهد[12]. از آن پس بیش‌تر به گزارش‎های هایزر، كه همیشه ضمن رعایت بی‌طرفی، نظریات متعادلی هم ارایه می‎كرد، اتكا می‎كردم. سولیوان نهایتاً در فروردین 1358[13] استعفا داد[14].


ارتباط با تازه‌واردها

شاه كه از ایران خارج شده بود، ‌مایل بود به مصر برود و از آن‌جا به مراكش سفر كند تا وانمود كند كه این دوری از كشور موقتی است[15]؛ اما این سفر در واقع پایان‌بخش سلطنت سی و هشت ساله‎ی وی شد. آیت‌الله خمینی نیز، ‌روز دوازدهم بهمن[16] ‌در میان استقبال صدهاهزار تن از طرفدارانش وارد تهران شد.
سفارت ما در تهران، سخت مشغول كمك‌رسانی به آمریكاییانی بود كه قصد خروج از ایران را داشتند. بیش از دوهزار و پانصد نفر را خارج كرده بودیم و حدود ده‌هزار نفر هم باقی مانده بودند[17]. هرچند آیت‌الله تصویر ما را به زشتی شیطان بزرگ مجسم می‎كرد[18]، ولی هنوز هیچ آمریكایی مورد حمله واقع نشده بود. مهدی بازرگان و اعضای كابینه‌اش هم اكثراً تحصیلكرده‎ی غرب بودند و با ما همكاری می‎كردند[19]. آن‎ها از سفارت ما و از ژنرال فیلیپ گاست[20] كه جانشین هایزر شده بود، مراقبت می‎كردند؛ برای ما هم پیام‎های دوستانه‌ای فرستادند.


اولین حمله

باخبر شدیم پایگاه‎های اطلاعات نظامی ما در شمال شرق ایران كه وظیفه‎ی بررسی آزمایش‎های موشكی شوروی را برعهده داشته، اشغال شده و توانایی بهره‌برداری از آن‎ها را از دست داده‌ایم. توقیف و دستگیری كاركنان آمریكایی،‌ از ناراحت‌كننده‌ترین اتفاقاتی بود كه فكر مرا همواره به خود مشغول می‎كرد. سفارت ما در تهران، در بهمن 1357[21] برای مدتی كوتاه اشغال شد[22]، بیست نفر از كاركنان نیروی هوایی مستقر در یكی از پایگاه‎های اطلاعاتی ما نیز برای چند روز بازداشت شدند. با توجه به این وقایع و در حالی كه شعارهای ضدآمریكایی افراطیون شدت می‎یافت، بی‌سر و صدا مشغول خارج كردن چندهزار آمریكایی باقیمانده بودیم.[23]


آواره

هر چند از شاه دعوت كردیم به آمریكا بیاید، اما او تصمیم داشت در مراكش بماند و در نهایت با توجه به این‌كه شاه‌حسن به صورت محترمانه از او خواست مراكش را ترك كند، به باهاما رفت. از آن‎جا نیز به علت هزینه‎های سرسام‌آورش راهی مكزیك شد. هنری كیسینجر[24] و دیوید راكفلر[25]، معتقد بودند بایستی او را به آمریكا دعوت كنیم. به نظر می‎رسید كیسینجر، راكفلر و برژینسكی[26]، مشتركاً این طرح را پیگیری می‎كردند. من و سایروس ونس[27]، با توجه به خطر بالقوه‌ای كه ورود شاه به آمریكا برای اتباع ما در ایران ایجاد می‎كرد با این پیشنهاد مخالفت كردیم. شرایط نسبت به زمانی كه من پیشنهاد حضور شاه در آمریكا را مطرح كرده بودم، تغییر كرده بود و اكنون تعداد زیادی از اتباع ما در ایران مورد تهدید قرار گرفته بودند. كادر سفارت نیز هشدار می‎دادند كه شاه به آمریكا دعوت نشود.
برای اطمینان بیش‌تر، كادر دیپلماتیك خود در ایران را از هزار و صدنفر قبل از انقلاب به كم‌تر از هفتاد و پنج‌نفر تقلیل داده بودیم و ترتیبات حفاظتی را نیز به كلی دگرگون كردیم[28].


هم‌چنان آواره

روز نهم مهر 1358[29] از بیماری شاه مطلع شدم[30]. ونس در گزارش عصر خود نوشته بود راكفلر پزشك شخصی خود را برای معاینه‎ی وی فرستاده و ممكن است لازم باشد او را برای درمان به آمریكا منتقل كنیم. در عین حال اضافه می‎كرد بر اساس نظر بروس لینگن[31]، دعوت شاه به آمریكا حتی برای مقاصد انسانی هم ممكن است با واكنش مذهبیان و مردم ایران، به مراتب شدیدتر از گذشته مواجه شود. روز بیست و پنجم مهر[32]، ونس به نقل از راكفلر عنوان كرد شاه شدیداً بیمار است و برای درمان سرطان احتمالی وی، باید او را به مركز پزشكی دانشگاه كرنل نیویورك منتقل كنیم. در نهایت قرار بر این شد كه پزشك برجسته‌ای از دانشكده‎ی پزشكی كلمبیا، روز بیست و ششم مهر[33] شاه را معاینه نماید و به همراه رییس بخش پزشكی وزارت امور خارجه، نظر خود را مشتركاً درباره‎ی بیماری او و نحوه‎ی درمانش ابراز كنند.
با پیشنهاد ونس و موافقت من، تصمیم گرفتیم برای جلوگیری از بروز هر گونه مشكلی، مساله را به اطلاع ایرانیان هم برسانیم. این وظیفه به دوش بروس لینگن و هنری پرشت[34] كه به طور اتفاقی در ایران به سر می‎برد، گذاشته شد. موضوع به اطلاع مهدی بازرگان ـ نخست‌وزیر ـ و ابراهیم یزدی[35] ـ وزیر امور خارجه ـ رسید و آن‎ها علیرغم پیش‌بینی واكنش شدید مردم، حفظ جان اتباع آمریكا را ضمانت كردند[36].


پایان داستان شاه

به نظر پزشكان معالج، ،‌بیماری شاه نوعی سرطان بدخیم لنفاوی بود كه به درمان‎های شیمیایی پاسخ نمی‎داد و باید او را به آمریكا منتقل می‌كردیم. در نهایت، شاه وارد نیویورك شد و علیرغم اعتراضاتی كه صورت گرفت،‌ دلیلی برای نگرانی ما در مورد حفظ جان اتباع‌مان نبود. پزشك شاه، شانس زنده‌ماندن وی تا هجده‌ماه آینده را پنجاه درصد می‎دانست؛‌ و معتقد بود اگر تا این مدت زنده بماند، چند سال دیگر نیز دوام خواهد آورد. ولی بالاخره، روز پنجم مرداد 1359[37]، شاه در مصر در گذشت.


هجوم

صبح روز یک‌شنبه سیزدهم آبان 1358[38] را هیچ‌گاه فراموش نمی‎كنم. اوایل صبح، ‌برژینسكی گزارش داد سه‌هزار نفر از افراطیون، اعضای سفارت ما در تهران را كه حدود پنجاه یا شصت‌نفر بوده‌اند، بازداشت كرده‌اند[39]. شدیداً نگران شدم ولی اطمینان داشتم مقامات ایرانی به زودی اشغال‌كنندگان را از محوطه‎ی سفارت خارج و اتباع ما را آزاد خواهند كرد. نخست‌وزیر و وزیر امور خارجه‎ی ایران صراحتاً ‌تعهد داده بودند از كادر و اموال ما محافظت كنند. با این حال علیرغم این‌كه بازرگان همه‎ی تلاش خود را به كار برد ولی به نتیجه‌ای نرسید و به این ترتیب نگرانی ما رو به افزایش گذاشت. اشغال‌كنندگان سفارت،‌ یك‌شبه تبدیل به قهرمان شده بودند و آیت‌الله خمینی آن‎ها را ستایش كرد. هیچ مقام دولتی هم حاضر نبود در مقابل ایشان بایستد. بازرگان و یزدی با حالتی توام با ناامیدی استعفا كردند[40]. به نظر می‎رسید گروگان‌گیران هدف مشخصی در مورد ادامه‎ی ماجرا نداشتند، جز این‌كه بازگشت شاه و استرداد اموال او را مطالبه كنند[41].


واكنش

روز پانزدهم آبان 1358[42] در دفتر خاطرات خود نوشتم: «اقدامات تلافی‌جویانه را مورد بررسی قرار داده‌ایم … و از الجزایر، سوریه، تركیه، پاكستان، لیبی و سازمان آزادی‌بخش فلسطین، درخواست كرده‌ایم مداخله كنند[43]. البته در هر صورتی شاه را به ایران باز نمی‎گردانیم.»
سلامت گروگان‎ها به صورت مهم‌ترین مساله درآمده بود و به هر پیشنهادی از جمله بازگرداندن شاه یا بمباران اتمی شهر تهران، گوش می‎دادم[44]. هرچند نمی‎توانستم شیوه‎ی آیت‌الله خمینی را پیش‌بینی كنم ولی سعی می‎كردم منطقی رفتار كنم. هم‌زمان با گفتگوی [نماینده‌ی] پاپ ژان پل دوم با آیت‌الله خمینی، اقدامات نظامی را هم بررسی كردیم[45]. عكس‎های ماهواره‌ای آماده و موقعیت هواپیماهای نظامی و مناطق راهبردی ایران بازبینی شد. هرچند تمایلی به خونریزی نداشتم[46]، ولی چنانچه كوچك‌ترین آسیبی به گروگان‎ها می‎رسید، این عمل اجتناب‌ناپذیر می‎شد. البته با توجه به تهدید گروگان‌گیران مبنی بر كشتن گروگان‎ها در صورت هرگونه اقدام نظامی، هر حمله‌ای نیز بی‌حاصل می‌نمود. این‌كه سفارت در نقطه‎ی پرجمعیتی واقع شده بود و فاصله‎ی زیاد آن از نزدیك‌ترین محل مناسب برای فرود هواپیما، از مشكلات اساسی‌مان بود[47]. به هر حال تصمیم گرفتیم در صورت محاكمه‎ی علنی گروگان‎ها، كلیه‎ی راه‎های تجاری ایران را مسدود سازیم. شیوه‎های مختلف این اقدام نیز بررسی شد.


شروط آزادی

ایرانی‌ها شرایط زیر را برای آزادی گروگان‌ها اعلام كرده بودند:
· بازگرداندن شاه به ایران برای محاكمه، كه بی‌شك به اعدام وی منجر می‎شد؛
· بازگرداندن اموال شاه به ایران؛
· عذرخواهی آمریكا برای جنایاتش علیه مردم ایران و پرداخت خسارت[48].
هیچ گاه این خواسته‎ها را جدی تلقی نكردم، زیرا حیثیت و شرافت ما را لكه‌دار می‎كرد.


شش نفر

شش دیپلمات ما موفق شده بودند از معركه رهایی یابند و در سفارت كانادا پنهان شوند[49]. هرچند بعضی از خبرگزاری‎ها از این موضوع مطلع بودند، به درخواست من از افشای این اطلاعات خودداری كردند. با آرام شدن خیابان‎ها در ماه‌های دی و بهمن، زمان نجات این شش نفر فرارسید. عوامل مخفی ما كه قرار بود وارد عمل شوند، با تغییر قیافه و اسناد جعلی، راهی ایران شدند. روز هشتم بهمن[50] ‌باخبر شدم كه دیپلمات‌ها به سلامت از ایران خارج شده‌اند. با توجه به مسایل امنیتی، خبر این ماجرا را روز یازدهم بهمن[51] منتشر كردیم. ابوالحسن بنی‌صدر هم هشتم بهمن به ریاست‌جمهوری انتخاب شد.

——————————————————————————–

[1] پانزدهم نوامبر 1977.
[2] بازدید رسمی شاه از آمریكا در این سال، نه فقط به واسطه‌ی تظاهرات خشونت‌بار و بی‌سابقه در برابر كاخ سفید و ماجرای پرتاب گاز اشك‌آور از طرف پلیس كه اشك همه را جاری ساخت، بلكه به واسطه‌ی برخورد شاه و كارتر و جلسه‌ی ملاقات رسمی بین آنان جالب و به‌یادماندنی است. در این جلسه، جز كارتر و خود شاه كس دیگری حضور نداشت. [جردن، 69] [3] تمام روسای جمهور آمریكا، از زمان حكومت ترومن به بعد، محمدرضا پهلوی را به عنوان قوی‌ترین متحد آمریكا می‌شناختند و اعتقاد داشتند كه دوستی با او، برای منافع آمریكا در منطقه‌ی خلیج فارس اهمیت حیاتی دارد. [ولز، 17] [4] یكی از نشریات آمریكایی، ضمن چاپ خاطرات آیزنهاور (از روسای جمهور مشهور آمریكا)، این جملات را از او نقل كرده است: «در قطعه زمین پربركت و خوبی دولت اسراییل را به وجود آوردیم. مصالح استراتژیك آمریكا، با این سرزمین كه موسوم به خاورمیانه است گره خورده و مرتبط است. ایالات متحده باید از نظر عمومی نیز به آن متصل شود.» [ستوده و كاویانی، 27] [5] محمدرضا شاه در سال 1973 میلادی [1351 شمسی] می‌گوید: «اروپا، آمریكا و ژاپن، خلیج فارس را جزو لاینفک امنیت خود می‌دانند، ولی نمی‌توانند امنیت آن را تضمین كنند. از این رو ما به جای آنان این امر را به عهده گرفتیم.» [ستوده و كاویانی، 29] [6] هشتم سپتامبر 1978.
[7] «الله اكبر»؛ این تنها سلاحی است كه ملت ایران برای دفاع از خود با استعانت از گذشته‌ی خویش یافته است. الله اكبر همان ساروجی بود كه توانست در میدان شهدا و شهرهای دیگر، رودرروی ارتش شاه، دیواری از انسان‌ها بسازد. [كیه‌زا، 74] [8] به پیوست مراجعه كنید.
[9] Harold Brown. او وزیر دفاع ایالات متحده در آن زمان بود.
[10] Robert Huyser. او جانشین الكساندر هیگ(Alexander Haig) ، فرمانده‌ی نیروهای ناتو بود. هیگ به من گفت كه به شدت با اعزام هایزر به ایران مخالف است و او را فرد مناسبی برای انجام این ماموریت نمی‌داند. [سولیوان، 160] هیگ پس از این‌كه با نظر وی مخالفت شد، از سمت خود استعفا داد. [و] [11] دهم ژانویه.
[12] سولیوان نیز در كتابش، كارتر و همكارانش را به بی‌كفایتی و بی‌فكری متهم می‌كند. [و] [13] آوریل 1979.
[14] بنا بود ویلیام كاتلر جانشین سولیوان شود كه ورودش به علت وخامت اوضاع داخلی ایران به تعویق افتاد و با ماجرای گروگان‌گیری، مساله به كلی منتفی شد. [ولز، 42] به دنبال موضع‌گیری حضرت امام علیه آمریكا، دولت بازرگان مجبور شد روابط با آمریكا را به سطح كاردار تنزل دهد و به آمریكایی‌ها اعلام كند كه اعزام سفیر جدید خودشان را تا روشن شدن جو سیاسی بین ایران و آمریكا، به تعویق بیاندازند. [ستوده و كاویانی، 48] [15] من به شاه پیشنهاد سفر از ایران به آمریكا را كردم كه با استقبال او و موافقت دولت آمریكا، مقدمات امر انجام شد. در این میان انور سادات هم از شاه برای یک سفر كوتاه به مصر دعوت كرد كه شاه آن را پذیرفت، به شرط این‌كه پس از یك روز اقامت، عازم ایالات متحده شود. [سولیوان، 165] ولی اقامتش در مصر را تمدید كرد و از آن‌جا نیز رهسپار مراكش شد. اطرافیان او معتقد بودند این‌كار به امید حركتی از سوی نیروهای نظامی برای بازپس گرفتن تاج و تخت انجام شده است. [سولیوان، 190] [16] اول فوریه.
[17] در آغاز سال 1978 [زمستان 1356] حدود سی و پنج‌هزار آمریكایی در ایران زندگی می‌كردند. با آغاز تشنجات، این تعداد رو به كاهش نهاد. [سولیوان، 148] [18] [آیت‌الله] خمینی، حتی افكار بچه مدرسه‌ای‌های آمریكا را هم تحت تاثیر خود قرار داده بود. [جردن، 54] [19] قسمت سیاسی سفارت، به صورت فعال با نهضت آزادی تماس داشت و از چگونگی فعالیت این گروه در جریان انقلاب كاملاً مطلع بود. [سولیوان، 143] در یكی از اسناد لانه‌ی جاسوسی آمده است: «مناسبات حسنه با ایالات متحده از اعتقادات شخصی نخست‌وزیر است. هنگامی كه دادن پست وزیر امور خارجه به یزدی مورد بحث بود، نخست‌وزیر از یزدی درباره‌ی این نكته پرسیده بود تا اینكه اطمینان حاصل كرد كه یزدی از مناسبات دوستانه با ایالات متحده پشتیبانی می‌كند. بازرگان معتقد بود كه ایالات متحده در این‌كه خواستار مناسبات حسنه با ایران است، صمیمیت [!] دارد.» [ستوده و كاویانی، 45] [20] سرپرست كل اداره‌ی مستشاری و كمك‌های نظامی ایالات متحده. [و] [21] فوریه 1979.
[22] حمله‌ی اول به سفارت در تاریخ چهاردهم فوریه 1979 [بیست و پنجم بهمن 1357] توسط چریک‌های فدایی خلق انجام شد كه بدون تلفات جانی برای آمریكایی‌ها و با دخالت نیروهای دولت موقت به سرپرستی ابراهیم یزدی ـ وزیر امور خارجه ـ خاتمه یافت. تصویری از این سولیوان پس از این حمله را در بخش پیوست مشاهده می‌كنید. [و] [23] سی و سه نفر از اعضای سفارت اسراییل را كه در ایران باقی مانده بودند، پس از تماس سفیر اسراییل و درخواست كمكشان، در یكی از پروازها جا دادیم و به سلامت از ایران خارج شدند. [سولیوان، 186] [24] به پیوست مراجعه كنید.
[25] .David Rockefeller خانواده‌ی راكفلر، ثروتمندترین خانواده‌ی دنیاست كه البته روابط بسیار خوبی با یهودیان نیز دارد. شاه با اعضای این خانواده، روابط دوستانه‌ای داشت. [و] [26] به پیوست مراجعه كنید.
[27] .Cyrus Vance او وزیر امور خارجه‌ی ایالات متحده بود كه به لحاظ خط مشی سیاسی با برژینسكی مخالف بود و بالاخره به علت مخالفت با عملیات طبس استعفا داد. او معتقد بود برای حل بحران گروگان‌گیری باید به راهكارهای سیاسی و دیپلماتیك اولویت داده شود. ادموند ماسكی جانشین وی شد. [و] [28] در طول تابستان 1979 [1358]، ایالات متحده به كوشش برای عادی ساختن روابط خود با دولت موقت ادامه داد و در این راستا، به تدریج بر تعداد اعضای سفارت افزود تا جایی كه در اواخر تابستان، عده‌ای حدود 75 آمریكایی به عنوان كادر سفارت مشغول خدمت بودند. [ولز، 45] [29] اول اكتبر 1979.
[30] علیرغم اینكه كارتر مدعی است پیش از اثبات شدت بیماری شاه، با سفر وی به آمریكا مخالف بوده است، اما ویكتور تام‌ست (افسر ارشد سیاسی سفارت در تهران) می‌گوید وزارت خارجه‌ی این کشور، دو بار در تابستان 1358 (چند ماه پیش از طرح مسئله‌ی بیماری) تبعات ورود شاه به آمریكا را از سفارت استعلام كرده بود. آیا قرار بوده شاه به آمریكا برود؟ [و] [31] .Bruce Laingen او كاردار سفارت و عالی‌مقام‌ترین دیپلمات آمریکایی در زمان حمله‌ی دانشجویان بود. او روز سیزدهم آبان 57، به همراه دو تن از اعضای سفارت به وزارت امور خارجه رفته بود كه پس از فتح سفارت، در همان محل به صورت گروگان باقی ماند. [و] [32] هفدهم اكتبر.
[33] هجدهم اكتبر.
[34] Henry Precht. او رییس وقت اداره‌ی ایران در وزارت امور خارجه آمریكا بود.
[35] ابراهیم یزدی كه سال‌ها قبل به آمریكا مهاجرت كرده و در شهر هوستن در ایالت تگزاس زندگی می‌كرد، تبعه‌ی آمریكا شده بود [!] ولی در فعالیت‌های ضدرژیم هم شركت داشت و در پاریس به جمع مشاوران و نزدیكان آیت‌الله خمینی پیوسته بود. [سولیوان، 143] [36] بروس لینگن می‌گوید: «پاسخ ایران بسته به افراد مختلفی كه در این مساله صاحب‌نظر بودند، تفاوت داشت. ولی خود بازرگان به عنوان نخست‌وزیر و شخصیت اصلی، به من اطمینان داد كه دولت موقت ایران، تمام سعی خود را به كار خواهد برد تا امنیت كافی را برای سفارت آمریكا فراهم كند. من هم عین همین اطمینان خاطر نخست‌وزیر را به واشنگتن منعكس كردم.» [ولز، 59] [37] بیست و هفتم جولای 1980.
[38] چهارم نوامبر 1979.
[39] اخبار منتشرشده پس از جریان اشغال سفارت، هیچ‌گاه آمار دقیق تعداد گروگان‌ها را مشخص نمی‌كرد و در این مورد با بررسی گزارش‌های مختلف، می‌شد حدس زد كه عده‌ای بین 45 تا 75 نفر، در سفارت آمریكا بازداشت شده‌اند. البته بعداً مشخص شد كه تعداد دقیق گروگان‌ها 63 نفر بوده كه با احتساب سه نفر محبوس در وزارت امور خارجه (بروس لینگن، ویكتور تام‌ست و مایك هاولند)، در واقع آمار گروگان‌های آمریكایی، در روزهای اول تصرف به 66 نفر رسیده است. [ولز، 250] روز هفدهم نوامبر [26 آبان 1358]، آیت‌الله خمینی دستور داد گروگان‌های زن و سیاه‌پوست را به شرطی كه علیه ایران دست به جاسوسی نزده باشند، آزاد كنند. ایشان با انتشار بیانیه‌ای، علت صدور آزادی این افراد را احترام اسلام به زنان و نیز یک عمر زندگی سیاه‌پوستان زیر فشار و ظلم آمریكا اعلام كرد. [ولز، 288] صبح روز نوزدهم نوامبر‌، كتی گروس (منشی بخش بازرگانی) به اتفاق گروهبان لادل میپلز و گروهبان ویلیام كوارلز (تفنگداران دریایی سیاه‌پوست) آزاد شدند. صبح روز بعد نیز، ده گروگان دیگر، آزاد شدند. ولی چارلز جونز (سیاه‌پوست و مامور مخابرات) و دو زن كه دانشجویان آن‌ها را متهم به جاسوسی می‌دانستند، در اسارت ماندند. [ولز، 298] بعدها مشخص شد كه سه نفر از گروگان‌های آزادشده، (یك مرد و دو زن) ماموران سیا بوده‌اند. [ابتكار، 119] یك گروگان (ریچارد كویین) نیز به علت ابتلا به نارسایی سامانه‌ی عصبی مركزی و احتمالاً MS، با كسب اجازه از امام در تاریخ بیست و یكم تیر 1359، آزاد شد. در میان گروگان‌ها، دو فیلیپینی، یك بنگلادشی، یك پاكستانی و یك نفر اهل كره‌ی جنوبی هم حضور داشتند كه روز بیست و دوم نوامبر 1979 [اول آذر 1358] آزاد شدند. [و] [40] دولت بازرگان، ظاهراً به علت اعتراض به اشغال سفارت آمریكا استعفا داده بود و این خبر بدی برای ما بود. زیرا این بازرگان بود كه در فوریه‌ی گذشته [بهمن 1357]، با تلاش و پیگیری، به اشغال اولیه‌ی سفارت ما خاتمه داده بود. و این‌بار هم برای حل مشكل پیش‌آمده، به او امید بسته بودیم. تماس ما با سفارتمان قطع شده بود و با استعفای دولت بازرگان معلوم نبود با چه كسی باید طرف صحبت شویم؟ [جردن، 22] با توجه به این‌كه بازرگان، پیش از آن نیز به دفعات تقاضای استعفای خود را به امام تقدیم كرده بود و با نگاه به شرایط و قراین، تردیدی نمی‌توان داشت كه تصرف سفارت آمریكا، تنها به صورت عاملی تسریع‌كننده در این موضوع موثر بوده است. [ستوده و كاویانی، 122] [41] یكی از اعضای اصلی طرح اشغال می‌گوید: «قرار این بود كه یک گروه به عنوان اعتراض داخل سفارت آمریكا شود و كاركنان سفارت را به گروگان بگیرد و حدود چهل و هشت تا هفتاد و دو ساعت در آن‌جا بماند. بعد از آن‌كه صدای اعتراضش به همه‌جا رسید، گروگان‌ها را آزاد و سفارت را ترك كند.» [ستوده و كاویانی، 91] محمد نعیمی‌پور كه به عنوان مسوول روابط عمومی دانشجویان انتخاب ‌شد، می‌گوید: «با اعلام نظر حضرت امام و تایید ایشان و تاكید بر این كه همان‌جا بمانید، ابعاد قضیه به كلی تغییر پیدا كرد و به جریانی تبدیل شد كه در نهایت «انقلاب دوم» نام گرفت.» [ستوده و كاویانی، 113] [42] ششم نوامبر 1979.
[43] یکی از دانشجویان می‌گوید: «در یكی از بیانیه‌های خود اعلام كردیم با هیچ گروهی مذاكره نمی‌كنیم. شرایط ما برای آزادی گروگان‌ها روشن بود.» [ابتكار، 112] [44] گفته می‌شود اولین حركت نظامی برای نجات گروگان‌ها، در زمانی كمتر از هفتاد و دو ساعت پس از اشغال سفارت صورت گرفته، ولی به دلایلی كه منبع خبر از ذكر آن‌ها خودداری می‌كند، در میانه‌ی راه لغو شده است. پنتاگون از ارایه‌ی هرگونه تفسیری درباره‌ی این خبر خودداری كرده است. [كیه‌زا، 13] [45] یك صفحه از شماره‌ی امروز نیویورك‌تایمز (یك‌شنبه هجدهم نوامبر 1979 [بیست و هفتم آبان 1358]) به درج سخنان آیت‌الله خمینی خطاب به نماینده‌ی پاپ اختصاص یافته بود. آیت‌الله در بیانات خود، تقاضای رهبر كاتولیك‌های جهان برای آزادی گروگان‌ها را رد كرده و واتیكان را به علت سكوت در برابر جنایات دوران شاه مورد انتقاد قرار داده بود. [جردن، 47] امام هم‌چنین نامه‌ای برای پاپ می‌نویسد كه برای خواندن آن، به پیوست مراجعه كنید. [و] [46] همان‌گونه كه سرهنگ بك‌ویث می‌گوید، آن‌چه بنا بود در عمل محقق شود، به طور كلی با ادعای جناب كارتر متفاوت است. [و] [47] راه‌های متفاوتی برای ورود نیروی دلتا به محل پیشنهاد شد، از حركت با دوچرخه به سمت سفارت و نیز فرود چتربازها، تا حمل افراد با كامیون از مرز تركیه به سمت تهران. اما در نهایت، استفاده از بالگرد مورد موافقت همه واقع شد. [بك‌ویث، 336] [48] مجلس شورای اسلامی نیز، كه به دستور امام پرونده‌ی گروگان‌گیری را دنبال می‌كرد، محورهای زیر را جهت انجام مذاكرات به دولت وقت (دولت شهید رجایی) ابلاغ كرد:

· آزاد گذاشتن تمامی سرمایه‌های ایران

· لغو تمام ادعاهای آمریكا علیه ایران

· تضمین عدم دخالت سیاسی و نظامی آمریكا در ایران

· بازپس دادن اموال شاه.

مهندس بهزاد نبوی كه در آن زمان مشاور نخست‌وزیر در امور اجرایی بود، مسوول انجام مذاكرات از طریق دولت جمهوری الجزایر با آمریكا شد. [ستوده و كاویانی، 148] [49] این شش نفر، به دلیل این‌كه زمان تصرف سفارت در مكان‌های دیگری حضور داشته‌اند، موفق می‌شوند به دور از چشم دانشجویان، با كمك سفارت انگلستان و كانادا از ایران خارج شوند. [و] [50] بیست و هشتم ژانویه.
[51] سی و یكم ژانویه.

درباره ی مدیریت

مطلب پیشنهادی

چرا قرارداد 1975 مرزی الجزایر میان عراق و ایران ، متزلزل شد؟

  چرا قرارداد 1975   مرزی  الجزایر میان عراق و ایران ، متزلزل شد؟ گر چه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *