تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)6) طبس و حمله نظامی آمریکا / 2)6)1) اخبار و مطالب مرتبط با واقعة طبس و تهاجم نیروهای نظامی آمریکا به ایران / طبس – سردار تنها و شکوه شهادت . روایتی از مرحوم حسن منتظر قائم، برادر شهید محمد منتظرقائم فرمانده سپاه یزد و تنها شهید تجاوز نظامی آمریکا به ایران

طبس – سردار تنها و شکوه شهادت . روایتی از مرحوم حسن منتظر قائم، برادر شهید محمد منتظرقائم فرمانده سپاه یزد و تنها شهید تجاوز نظامی آمریکا به ایران

سردار تنها و شکوه شهادت . روایتی از مرحوم حسن منتظر قائم، برادر شهید محمد منتظرقائم فرمانده سپاه یزد و تنها شهید تجاوز نظامی آمریکا به ایران

سردار تنها و شکوه شهادت . روایتی از مرحوم حسن منتظر قائم، برادر شهید محمد منتظرقائم فرمانده سپاه یزد و تنها شهید تجاوز نظامی آمریکا به ایران
سردار تنها و شکوه شهادت . روایتی از مرحوم حسن منتظر قائم، برادر شهید محمد منتظرقائم فرمانده سپاه یزد و تنها شهید تجاوز نظامی آمریکا به ایران

مرحوم حسن منتظرقائم برادر شهید محمد، به عنوان یکی از بانیان نشریه کیهان فرهنگی یادداشتی در سالگرد شهادت یک سالگی برادرش نوشته بود.  در این نشریه [شماره ششم] با عنوان “شکوه شهادت” . برادر در غم برادر:

شکوه شهادت

بلندگو كه صدايم كرد از پله ها با اكراه  بالا رفتم . صبح زود بود و صبحانه مي خوردم . از پشت گوشي صداي لرزاني گفت:”عباس … هستم از يزد . پدر- مادرتون تهرونند ؟” گفتم : بله . بغض توي گلويش گره خورده بود ، ادامه  داد:” محمدآقا، زخمي شده است، زودتر بيائيد”. دردي كه از صدايش مي باريد خبر دارم كرد . بي مقدمه و محكم پرسيدم : شهيد شده ؟ آهسته جواب مثبت داد! انگار پاسخي كه داد مثل سنگ سنگيني در درياي اشك يا اقيانوس حيرت پرخروش غرق مي شد كه خفه و گنگ بود يا از ته چاه ناباوري و حسرت برمي آمد كه كوتاه بود . اما من تعجب نكردم ، اصلاً گويا خبري را كه مدتها منتظرش بودم دريافته ام ، خبري كه كاملاً آماده شنيدنش بودم فقط گفتم : « به خدا مي دانستم او بالاخره شهيد خواهد شد » .

برايم توضيح داد كه به جنگ آمريكائيهاي متجاوز رفته بوده و مرز هراس ارتشيان  و پاسداراني كه منطقه  را از 3 كيلومتري محاصره كرده بودند و پيش نمي رفتند شكسته و موتورهاي آمريكايی ها وجيپ آنها را با كمك ديگر برادران پاسدارش به كنار جاده آورده و بعد درون هليكوپتر رفته است وغنايم و اسناد جنگ « شيطان بزرگ » را با خدا براي  « بيت المال » مي آورده است كه از بالا بمباران شده و دستش قطع و قلبش بر خاك تفته كوير پريشان گشته و اين واقعه عصر جمعه ساعت 5/5 بوده است . رفته اند بالاي بلند و خون گرفته اش را بياورند و من مي بايست پدرومادر و خواهر و برادر را كه در پي  « خواستگاري عروس » به تهران آمده بودند ،  به سرعت به استقبال شهيد بروم و اين  سنگين تر از خود خبر بود ، چراكه محمد را مي شناختم ، برادرمن است و مي دانستم كه با شهادت چه انسي دارد و چه اشتياقي و مي دانستم  به همان گونه  كه مادري 9 ماه فرزند خويش را همه جا با خود ، و درخود به همراه مي برد و با او سخن مي گويد و شوخي مي كند و از خويش پاسداري مي كند تا او رشد و تكامل يابد و (برسد) به همان گونه كه همواره در انتظار آن لحظه موعود – آن لحظه  ظهور – آن لحظه تولد فرزند ، دلش پرمي زند و گاهي از ياد و شوق آن ، قلبش مي تپد وگونه اش گل مي اندازد و تنش گرم مي شود  و به آن آينده پس از « زادن » فكر مي كند و فخر مي كند و براي آن هر رنجي را به جان مي خرد و هر دستوري را كه براي نيكوتر شدن و ارجمندتر شدن فرزندش لازم است ، عمل مي كند و همه « نه ها » و مواظبت ها و احتياط ها را به جا مي آورد و انتظار مي كشد و انتظار مي كشد و زيرلب براي فرزندش زمزمه مي كند و در اين 9 ماه و 9 روز حركتهايش را در جهت او تنظيم مي كند ودر جذبه او به خواب مي رود و با ياد او  برمي خيزد و به خاطر او غذا مي خورد  يا نمي خورد …

« محمد» هم به همين  گونه 12 سال با « شهادت » سخن گفته بود و رشد كرده بود ودر تب اشتياق  آن لحظه موعود سوخته بود و آن « لحظه سرخ تولد- آن لحظه زادن شهيد » آن « واقعه » آن « رسيدن » آن « چشمه جوشيدن » آن  « به اصل پيوستن » را انتظار كشيده بود همه مراقبت هاي لازم و احتياط ها را مي كرد تا اين « ميلاد خونين »  شايسته و پاك و الهي باشد .

سالها با شهادت رازونياز  كرده بود ، شوخي كرده بود ، برايش شعر خوانده بود ، با او تغزل كرده بود – و خود را در دامان او و او را در دل خويش پرورانده بود . بارها نيز به گمان همان لحظه موعود مشتاق و پرجذبه براي پريدن و جهيدن و رسيدن و زادن ، آغوش گشوده بود و در هوايش بال زده بود ، و حتي بارها به درد نشسته بود ، به خود آغشته بود و دستهاي گرم و مهربان شهادت را فشرده بود ولي تا « ميلاد» هنوز فاصله بود . ولي هرچه زمان بيشتر مي گذشت ، دلش در اين « شوق ديدار » بيشتر مي تپيد و قلبش براي رسيدن آن لحظه شكوهمند بيشتر مي كوفت و « شرح درد اشتياق » را بهتر مي شنيد .

من مي ديدم كه چگونه آنچه را كه خداي شهادت گفته بود ، با دقت مراعات مي كرد تا در تولد اشكالي پيش نيايد ، ناقص تر نباشد ، معلول نشود . كسر و كمبود نداشته باشد و اين جز با رژيم سخت و توانفرساي روحي ، جز با تزكيه و خودسازي و پاكسازي درون از رنگ و ريا و مكر و فريب و خودخواهي و مقام طلبي و خودنمايي و جز با گام نهادن آن هم بلند و پرتوان در سرزمين عشق و ايثار و نفي وابستگي و خلوص و وارستگي و شجاعت ، امكان نداشت و او چنين كرد و گام نهاده بود و عاشقانه مي پيمود …

از هرچه براي « شهادت » بد بود پرهيز مي كرد . مي دانست كه ريا و خودنمايي و … دشمن شهادت است و شهادت را با آن چهره خونين و گشاده و خندان ، با آن قامت دلاور بلند پرتحرك و پرافتخار و هميشه در ميدان ، به مرگ ، به مردن با قيافه اي پژمرده و زرد و درهم تكيده و سوگوار و در بستر خفته ، تبديل مي كند حتي اگرسرخ و درميدان باشد – لذا با نفرت  از آن فرار مي كرد و دل به درياي صداقت و خلوص و يكرنگي زده بود و از ميان هرآنچه بود و نبود « رضاي خدا » را انتخاب كرده بود .

مي دانست كه مقام طلبي و تن پروري و تسليم و ضعفهاي غريزي و خودخواهي و… را ، با چنگ يازيدن به شاخه هاي بكر فلق  كه بر شانه سپيده دمان روييده است و در نور و رهايي و عظمت پر از شكوفه هاي شكفته است ، فاصله بسيار است و راه ديگر گونه و درجهت خلاف ، و براين اساس براسب تيزتك « تقوي » و « بينش » و « يقين » از اين ظلمت ها به تاخت فرار كرده بلود و به نشانه قلب كوره خورشيد پيش رفته بود .

او را مي شناختم و مي دانستم كه چگونه اين لحظه ر ا انتظار كشيده بود و همه حركتهايش را  همه انتخابها و عكس العمل هايش  را در رابطه با « آن » تنظيم كرده بود و مي ديدم كه چگونه خدا نيز در اين « مهم » او را ياري مي داد و اين اواخر سباب و وسايل رسيدن و خوب رسيدن به « نيستان » را برايش فراهم مي كرد و مشكلات او را برمي داشت كه البته  در اين ميانه گردباد ، به آزمايشهاي سخت نيز دچار مي شد  ولي هربار پيراسته ترو پاك تر ، سربرمي كشيد ، انگار به جاي رودررويي با سخيتها در چشمه زلالي فرورفته و برآمده است .

با اين شناخت بود كه مي دانستم او در انتظاري طولاني و پيمودن راهي گران و در اشتياق اينك به قله رسيده و به ميلاد ايستاده است : « ميلاد سرخ مجاهد » در راهپويي به لقاء الله ، و پيوستن به ازليت و ابديت و اطمينان و آرامش و رشد الهي . اما پدرومادرم و مخصوصاً خواهرم را نمي دانستم چگونه بگويم ، و چگونه درحالي كه عازم خريد و مقدمات عروسي هستند و فعلاً هيچ قصد رفتن به يزد را ندارند ، بناگاه برگردانم …

البته مي دانستم كه « محمد» تا آن جا كه در توان داشته است آنان را بر این حادثه بر این میلاد مهیا کرده است

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

خون شهید محمد منتظر قائم فرمانده سپاه یزد موجب رسوایی دوستان ایرانی سلطه گران آمریکایی گردید

خون شهید محمد منتظر قائم فرمانده سپاه یزد موجب رسوایی دوستان ایرانی سلطه گران آمریکایی گردید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *