تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)4) زندگی نامه شهداي گرانقدر دانشجوي پیرو خط امام / 2)4)31) شهید جلیل شرفی / شرح آخرین روزهای ایثار و مبارزه شهید جلیل شرفی از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام و دانشجوی دانشگاه امیرکبیر و نحوه شهادت از زبان یکی از همرزمانش

شرح آخرین روزهای ایثار و مبارزه شهید جلیل شرفی از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام و دانشجوی دانشگاه امیرکبیر و نحوه شهادت از زبان یکی از همرزمانش

شهید جلیل شرفی سمت چپ و شهید  حسین بسطامی سمت چپ فرمانده سپاه سوسنگرد  دانشجویان پیرو خط امام
شهید جلیل شرفی سمت چپ و شهید حسین بسطامی سمت چپ فرمانده سپاه سوسنگرد دانشجویان پیرو خط امام

شرح آخرین روزهای ایثار و مبارزه شهید جلیل شرفی از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام و دانشجوی دانشگاه امیرکبیر و نحوه شهادت از زبان یکی از همرزمانش

 

شرح آخرین روزهای ایثار و مبارزه شهید جلیل شرفی از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام و دانشجوی دانشگاه امیرکبیر و نحوه شهادت از زبان یکی از همرزمانش

 

در وحله اول شهادت برادرمان را به خانواده شان تبریک و تسلیت میگویم.

نحوه آشنایی من با برادر شهیدمان جلیل شرفی بدین نحو بود که ما در سر پل ذهاب مشغول فعالیت بودیم و بما خبر دادند که باید برویم به طرف کردستان ، دیگر نگفتند کجای کردستان. توی راه در بوکان بود که برادر عزیزمان جلیل شرفی در شهر جا ماند. ما رفتیم و ایشان هم نمی توانستند برگردند چون جایی را بلد نبودند ولی ایشان هر طور شده راه را پیدا کردند و مجددا به ما پیوستند. و این یکی از نشانه های است که عشق ایشان را به لقاءالله و شهادت نشان میداد همانطور که میدانیم این راهها خیلی خطرناک است و در شب نمیشود در آنها حرکت کرد ، فقط در روز باید حرکت کرد چون درکردستان راهها شبها بسته میشود. در هر حال من توی پادگان پیرانشهر با ایشان آشنا شدم و قبلا آشنایی آنچنانی با ایشان نداشتم. حدود یک هفته به عملیات مانده بود که ما را به چند گروه تقسیم کردند. ما با ایشان بودیم و با یکی از برادران بنام برادر تهرانی. یک شب مانده بود به عملیات که بما گفتند منطقه را شناسایی کنید که نیرو بیاوریم. ما تا آنجایی که میتوانستیم شناسایی کردیم ولی آن شب بخواست خدا عملیات نشد. شب بعدش هم دوباره به ما گفتند بروید منطقه را شناسایی کنید که شب بعد عملیات میشود شب با ایشان و یکی دیگر از برادران یعنی همان برادر تهرانی راه افتادیم و رفتیم. ساعت ۵/۹ شب از سنگرهای خودی حرکت کردیم و حدود ساعت دوازه بود که به منطقه دشمن رسیدیم. منطقه ای بود که بالای سرمان سنگرهای دشمن بود. دست راست ما سنگری بود که مطمئن بودیم که در آنجا نیرو هست. دست چپ مان را نمیدانستیم. یک سری گفتند نیرو هست و یک سری میگفتند نیرو نیست. بعد ایشان گفتند چکار کنیم ؟ برویم بالا ؟ من گفتم بیاندازیم دست چپ که بطرف نیروهای خودمان باشد. ایشان به حرف من توجه نکردند و همین طور مستقیم رفتند بالا روبروی سنگرهای عراقی ها. من در اینجا واقعا در برابر شجاعت و شهامت ایشان خودم را هیچ میدانم. واقعا خیلی شجاع بود. و این شهامت را از سرور شهیدان حسین ابن علی (ع) به ارث برده بود.

حرکت کردیم و ایشان افتادند جلو و اسلحه اش روی دوشش و دوربین مادون قرمز هم دستش و ما هم پشت سرش. حرکت کردیم رفتیم بالا. بحمدالله توی آن سنگرها نیرو نبود که ما را ببینند. آنجا را کاملا شناسایی کردیم بعد تپه هایی دست راستمان بود (تپه های کله قندی) که از طرف آنها نمیشد بالا رفت. با دوربین به آنها نگاه کردیم و برگشتیم به طرف سنگرهای خودمان.

شهید  جلیل شرفی دانشجوی پیرو خط امام شهادت در سوسنگرد
شهید جلیل شرفی دانشجوی پیرو خط امام شهادت در سوسنگرد

روز استراحت کردیم تا شب بعد عملیات را شروع کنیم. شب در ساعت ۵/۱۰ بود که ما حرکت کردیم با نیروهای امام زمان (ع) بطرف بعثیون کافر. در ساعت ۵/۱۰ حرکت کردیم و در ساعت ۳۰/۱۰ به سنگرهای عراقی رسیدیم. برادر شرفی با دو نفر دیگر (برادر تهرانی و برادر بهاری) یک گردان نیرو را از دست راست بردند و من یک گروهان و دو دسته نیرو را از سمت چپ بردم که از پشت باید سرازیر میشدیم روی سر نیروهای دشمن. نیروهای سمت ر است کارشان خیلی خطرناکتر بود چرا که از زیر پای دشمن میرفتند به سمت بالا. بالاخره شب را خداحافظی کردیم و از همدیگر حلالیت طلبیدیم انشاءالله خدا روحش را شاد کند. آن شب شور و عشقی داشت. در ساعت ۵/۱۰ حرکت کردیم ایشان رفتند و ما هم از طرف دیگر رفتیم. طرف ما اصلا درگیری نشد. عراقی ها که فهمیده بودند ما حرکت کرده ایم فرار کرده بودند. بدون درگیری سنگرها را گرفتیم ، ولی طرف اینها مقاومت کردند. حدود نیم ساعت مقاومت کردند که برادران شجاع بسیج با زدن آرپی جی به سنگرهای تیربار و کالیبر، آنها را فراری دادند. عده ای کشته شدند و عده ای فرار کردند ساعت حدود سه بود که کار تمام شد.

کار ما این بود که نیروها را برسانیم زیر پای دشمن و عملا کار ما (نیروهای شناسایی) تمام شده بود و راه را نشان دادیم. ما نمیتوانیم وارد درگیری بشویم و باید برگردیم عقب ، یعنی مسئولین تیپ به ما گفته بودند که مسئولیت شرعی دارد اگر ، وارد درگیری شویم و ما از این لحاظ ناراحت بودیم. ولی خوب بعضی جاها ما هم مجبوریم وارد درگیری شویم مثل همین دفعه که نیروهای ما راه را گم کرده بودند و ما تا صبح مجبور بودیم پیش آنها بمانیم. ایشان هم مجبور شده بودند بخاطر یک سری مسائل وارد درگیری بشوند و از آنجا که فرمانده گردان گفته بود که ما راه را بلد نیستیم و باید شما پیش ما بمانی ایشان هم مانده بودند. من ساعت شش بود که دیگر مطمئن شدم نیروهای ما همه جا را گرفته اند ، و لذا خیال برگشت به سرم زد. به فرمانده گردان گفتم ، گفت که شما اگر می خواهید بروید. بعد ساعت هفت من حرکت کردم آمدم عقب. نیروهای کمکی هم ساعت هفت بحمدالله رسیده بودند. راه را به نیروهای کمکی نشان دادم آنها هم آمدند بالا. اما در ساعت ۹ به نیروهای خودی رسیدم بعد رفتم مقر که پشت خط مقدم است (مقر فرماندهی تیپ) رفتم آنجا. جریان کار را به مسئول واحدمان گزارش دادم. مسئول واحدمان گفت از برادرهای دیگر چه خبر ؟ گفتم خبری ندارم. صبح تا ظهر آنجا استراحت کردم بعدازظهر رفتم پادگان ، تا شب هم در پادگان پیرانشهر استراحت کنم. توی پادگان برادرهای واحد گفتند آن سه برادر دیگر نیامده اند. (یکی از برادرها به نام بهاری آمده و دو نفر دیگر بنام برادر شرفی و برادر تهرانی نیامده بودند. بعد رفتم در لیست آمار شهدا و زخمی ها برخوردم و دیدم که دو نفر زخمی بنام برادر شرفی و برادر تهرانی در لیست بود ولی توجه به اسم کوچک و اسم پدرشان نکرده بودند. گفته بودند که زخمی شدند و ما هم باور کردیم و برگشتیم. بعد ما گفتیم بحمدالله بخیر گذشته. آنها زخمی شدند و رفته اند تهران برای مداوا. صبح ما دوباره رفتیم خط. دیدیم برادر تهرانی که با ما بود برگشته آمده. گفتم از برادر شرفی چه خبر ؟ گفت من تا دیروز ظهر با او بودم به او گفتم بیا برویم عقب گفت : نه ، من امشب اینجا می مانم چون که امشب نیروها می خواهند از این طرف حمله کنند بروند جلو. ایشان آمده بود ولی برادر شرفی مانده بود.

شهید  جلیل شرفی دانشجوی پیرو خط امام شهادت در سوسنگرد
شهید جلیل شرفی دانشجوی پیرو خط امام شهادت در سوسنگرد

بعد ساعت یازده صبح بود که مسئول واحدمان گفت که شما بروید دنبال برادر شرفی و ببینید که چطور شده ایشان نیامده شاید خدای ناکرده اتفاقی افتاده باشد. من با یکی از برادرها راه افتادیم رفتیم آنجا که عملیات شده بود. ساعت ۱۱ حرکت کردیم. چون روز بود و راه را هم بلد بودیم نیم ساعته به خط رسیدیم. در وهله اول چشم مان به یک سری جنازه شهید افتاد. گفتیم برویم اول آنها را بگردیم ، شاید خدای نکرده شهید شده باشد. رفتیم طرف شهیدها. همین طور سطحی که دید می انداختم و از بغلشان رد می شدم ، چشمم به برادر عزیزمان افتاد. البته آنجا جلوی برادرهای دیگر احساس ضعف از خودم نشان ندادم. ولی خدا را شاهد می گیرم که من خیلی ناراحت شده بودم چون من به این برادر خیلی علاقه پیدا کرده بودم. در ضمن من اصلا نمی دانستم که ایشان دانشجو هستند و خودشان به ما نگفته بودند که من دانشجو هستم بعد آنجا نشستم و سریع حمایل کمرش را باز کردم ، فانوسقه اش را باز کردم و از تنش درآوردم که راحت تر بخوابد. جیبهایش را خالی کردم. توی جیب شلوارش یک قیچی و یک چاقو بود که آنها را با خودم آوردم و آمدم جیب پیراهنش را بگردم نمی شد چون پیراهن خونی شده بود. طرف چپ سینه اش خونی شده بود. مثل اینکه ترکش به طرف چپ سینه و به احتمال زیاد به قلبشان گرفته بود. بطوری که معلوم بود سه تا چهار تا ترکش به سمت چپشان خورده بود و احتمالا یکی به قلبشان گرفته بود. بعد یک ترکش دیگر هم به دهانشان گرفته بود که سه چهار تا دندان جلوی ایشان خرد شده بود. جیب های پیراهنش را خالی کردم.

زیارت عاشورایی ایشان داشت من زیارت عاشورا را برداشتم و بدست آن برادری که همراهم بود دادم. که ایشان روی یکی از سنگها در یک محلی که برای استراحت ایستاده بودیم جا گذاشته بود. البته بعدا نتوانستیم دوباره برگردیم برویم آن را بیاوریم ، چون منطقه طوری بود که ممکن بود بر اثر یک سهل انگاری زخمی یا شهید شویم چون آتش خیلی شدید بود. تازه حمله تمام شده بود و آتش دشمن شدید بود می خواستند تک بزنند.sharafi jalil

بعد جیب سمت چپش را باز کردم. قرآنش بود که قرآنش هم الان همراهم است. قرآن هم خونی شده بود. دستش را نگاه کردم. انگشتر در دستش بود. انگشتر را هم بیرون آوردم. معلوم بود تازه شهید شده ، یعنی ایشان در بعدازظهر روز پانزدهم شهید شده بود که ما روز شانزدهم رفتیم سراغ ایشان. بعد دستشان به حالت مشت بود که باز کردم و انگشتر را درآوردم. در همان موقع یک هلی کوپتر خودی آمد که گفتیم حتما آمده برای جمع آوری شهدا و زخمی های خودمان. ما سریع منطقه را ترک کردیم. گفتیم بخاطر اینکه هلی کوپتر را دیده اند و فورا منطقه را می کوبند ، برگردیم عقب آمدیم عقب و به مسئول واحدمان و به برادرهای دیگر گفتیم ، برادرها واقعا ناراحت شدند یعنی بیشتر ناراحتی ما بخاطر این بود که برادرمان را نشناختیم. ایشان بعضی مواقع یک کارهایی می کرد که به ما درس می داد مثلا یک کارهایی میکرد که در ظاهر خیلی ذلیل و خوار بود اما از نظر خدا خیلی عظیم و بزرگ است. مثلا توی همین پادگان یا توی سنگر که بودیم ایشان جارو می کرد ، ظرف می شست. یک سری کارهایی می کرد که جلوی چشم اکثر مردم خوار بود. ولی او با این کارش نشان داد که این کارها خوار نیست. بلکه خودش عبادت خیلی بزرگی هست. دیگر سکوت او بود. او بی خودی حرف نمی زد و وقتی که حرف می زد پرمحتوا حرف می زد. خلاصه من نتوانستم در آن آشنایی کوتاه مدتی که با ایشان داشتم ایشان را کاملا بشناسم. بعد از شهادتش هم هنوز نمی توانم ایشان را درست بشناسم. و این را اضافه کنم ، جدا می گویم، از ته قلب می گویم ، ریا نیست ، عاجزم که از این برادر بخواهم صحبت کنم. چون واقعا مخلص بود ، واقعا عاشق بود. ایشان از هر لحاظ تکمیل بودند. امیدوارم که خداوند به خانواده ای شهید صبر عنایت فرماید و از همه خواهرها و برادرها التماس دعا داریم.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

جملات وصیت گونه شهيد جليل شرفي از دانشجويان مسلمان پيرو خط امام و دانشجوي دانشگاه اميركبير و قدردانی از والدین

جملات وصیت گونه شهيد جليل شرفي از دانشجويان مسلمان پيرو خط امام و دانشجوي دانشگاه اميركبير و قدردانی از والدین

جملات وصیت گونه شهيد جليل شرفي از دانشجويان مسلمان پيرو خط امام و دانشجوي دانشگاه اميركبير و قدردانی از والدین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *