مطالب تصادفی
Home / / 4)1) رهبران و شخصیت های انقلاب اسلامی / 4)15) شهداي دانشمند غني سازي هسته اي / مصاحبه خواندني با خانواده شهيد احمدي روشن، دانشمند شهيدي كه ولايت فقيه خط قرمزش بود

مصاحبه خواندني با خانواده شهيد احمدي روشن، دانشمند شهيدي كه ولايت فقيه خط قرمزش بود

مصاحبه خواندني با خانواده شهيد احمدي روشن،  دانشمند شهيدي كه ولايت فقيه خط قرمزش بود

هميشه براي ما نسل سومي ها سؤال بوده كه به راستي همت و باكري و باقري و خرازي و كاوه و جواناني از اين دست، در آن سن و سال چگونه به آن جايگاه رسيدند كه لشگر قلوب را فرماندهي مي كردند و خاكريزهاي حماسه را فتح. آيا افسانه نبودند؟
و رسالت مصطفي اين بود كه پاسخي زنده باشد براي اين سوال. جواني كه دانسته بود امروز صحنه نبرد حق و باطل كجاست و در خط مقدم اين ميدان بود.
آنهايي كه گمان مي كنند انقلاب پير و خسته شده بايد مصطفي را بشناسند. او كه همنام چمران است و يادش را زنده كرد؛ مرد علم و جهاد.

و چه كوته نگر است آن دشمني كه گمان مي كند با گلوله مي توان اين حركت مجاهدانه را متوقف كرد. آري! مصطفي ها نمي ميرند.
از همان روزهاي اول حاج حسين گفته بود برويم و با خانواده شهيد گفت و گو كنيم. مشتاق بوديم و عجله داشتيم اما آنها بشدت درگير بودند و هر روز يك جايي مراسمي بود. بالاخره توفيق رفيق راه شد و دو روز بعد از تشريف فرمايي حضرت آقا به خانه مصطفي، مهمان خانه پدر اين دانشمند شهيد شديم و آنچه مي خوانيد ماحصل گفت و گوي ما با رحيم احمدي روشن، صديقه سالاريان و فاطمه بلوري كاشاني -پدر، مادر و همسر شهيد- است. تذكر اين نكته لازم است كه بخش انتهايي گزارش، يعني روايت ديدار امام خامنه اي با خانواده شهيد به نقل از پايگاه اطلاع رساني ايشان است.
محمد صرفي، سرويس سياسي

بعد از ظهر بود كه رسيدم منزل پدر شهيد. با آن تصوير بزرگي كه از شهيد روي ديوار ساختمان نصب بود، پيدا كردن خانه شان در كوچه كار دشواري نبود. خانه ساكت بود. نيم ساعتي زودتر از قرارمان رسيده بودم. قاب عكس مصطفي گوشه پذيرايي بود و لبخند مي زد. تا مادر خانواده بيايد، كمي با آقا روح الله حرف زدم. دوست صميمي شهيد كه هر قدر هم مي خواست خودش را عادي نشان بدهد، چشمهايش داد مي زد كه چقدر داغدار است. داغ مصطفي…
¤
مصطفي فرزند دوم خانواده است و سه خواهر دارد. خواهر بزرگ تر كارشناسي ارشد اصلاح نباتات از دانشگاه تربيت مدرس، خواهر بعدي كارشناسي ارشد اقتصاد و آخرين خواهر هم دانشجوي كارشناسي ارشد پليمر در دانشگاه امير كبير. علم و دانش در خانواده احمدي روشن اپيدمي است!
خودش هم كه دانش آموخته نخبه دانشگاه شريف در رشته شيمي. دوستش مي گويد مصطفي دنبال دكترا و مقاله ISI و اين جور حرف ها نبود. «بعضي ها دنبال اين هستند كه مقالات و تحقيقاتي داشته باشند كه از دانشگاه هاي خارج دعوتنامه بگيرند اما مصطفي نگاه مي كرد ببيند نياز واقعي كجاست، مي رفت سراغ همان.»
مادر خانه دار است و مي گويد: «خودم را وقف تربيت و تحصيل بچه ها كردم و خيلي چيزهاي ديگر كه براي بعضي ها مهم است، براي من مهم نبود.»
پدر مي گويد: «با هم رفيق بوديم. مثل دو تا دوست. هميشه مترصد بود به نحوي ما را خوشحال كند.»
¤
پدر مصطفي چند سال پيش از انقلاب وارد شهرباني مي شود. اما چون زير بار حرف زور و اوامر طاغوت نمي رفته، اغلب در زندان و زير شكنجه بوده است. اصليت پدر همداني است. مي فرستندش يزد. خانه اي مجردي اجاره مي كند. همانجاست كه صديقه خانم را كه آن روزها مدرسه مي رفته، مي بيند.
آقا رحيم اهل مسجد محل هم هست. همان مسجدي كه مادر صديقه مي رود. شنيده پدر صديقه خانم به رحمت خدا رفته و مادرش شيرزني است كه چهار دختر را با آبرومندي بزرگ مي كند. اينها را كه مي فهمد، مصمم تر مي شود و خواستگاري مي كند. مادر از اينكه يك آدم نظامي اهل مسجد و مومن است، خوشش مي آيد و اينطور مي شود كه ازدواج مي كنند. شغل رحيم تعقيب و سركوب مخالفان رژيم است اما خودش هم جزء همين مخالفان است و اطاعت نمي كند. هر روز يك دردسر و داستاني برايش درست مي كنند و بيش از آنكه در محل كار باشد در زندان و بازداشت است. بعد از پيروزي انقلاب برمي گردند همدان، محله امام زاده عبدالله. اولين و آخرين پسر خانواده احمدي روشن در همين محله متولد مي شود. اسمش را مي گذارند مصطفي. چه كسي فكرش را مي كرد اين نوزاد نحيف كه موقع تولد فقط دو كيلو وزن داشت، يك روز چنان خار چشم دشمنان اين آب و خاك مي شود كه…
جنگ كه شروع مي شود، رحيم هم عازم جبهه مي شود. آقا رحيم از حضورش در جبهه حرف چنداني نمي زند و عمداً طفره مي رود. مي پرسم در كدام عمليات ها بوديد؟ مي گويد؛ ما آن عقب ها بوديم!
¤
از روش تربيتي مصطفي كه مي پرسم، مادرش مي گويد؛ «مصطفي در خانواده اي تقريباً مذهبي به دنيا آمد.» توضيحات بعدي معلوم مي كند كه تقريباً مذهبي داريم تا تقريباً مذهبي! جد پدري و مادري مصطفي، هر دو مجتهد بوده اند. از طرف پدري، جدش ملامصطفي همداني است و از طرف مادري هم جدش مي رسد به آيت الله سيد مهدي مهدوي اردكاني كه هم دوره و هم درس آيت الله نخودكي بوده و در حوزه عليمه نجف درس مي خوانده و مزارش در يزد زيارتگاه است.
پدر از همان اول هر جا مي رفت او را هم با خودش مي برد؛ مسجد، تشييع شهدا. بزرگ تر كه شد، خودجوش به اينطور مجالس مي رفت.
هميشه خنده رو و بذله گو بود و اين موضوع در تمام عكس هايش هم هويداست كه لبخندي بر لب دارد.
مصطفي علاقه عجيبي به مادر و پدرش داشت و همين علاقه بين مصطفي و عليرضاي چهار ساله اش هم بود.


¤
عموي مصطفي هم همان اوايل جنگ در سال 60 در كردستان مفقودالاثر شد. وقتي همرزمانش مجبور شدند تركش كنند، مجروح اما هنوز زنده بود. پيكرش هرگز بازنگشت. اسمش ابوالمحسن بود. مي گفت چشم هاي اين بچه نشان مي دهد مرد بزرگي خواهد شد. راست مي گفت. مصطفي آنقدر بزرگ شد كه رفت پيش عمويش.
¤
بعضي ها فكر مي كنند شهدا قديس هستند اما مصطفي زندگي را دوست داشت. شغلش را دوست داشت. همسر و بچه اش را دوست داشت. پدر و مادرش را هم دوست داشت. مسائل مادي زندگي اش را هم درست تامين مي كرد. با همه اينها، صادقانه خدمت مي كرد. هميشه مي گفت وجدانم راحت است كه در مقابل اين حقوقي كه مي گيرم، چندين برابر كار مي كنم. پست هاي مهمي هم به مصطفي پيشنهاد كرده بودند. از مديرعاملي ايران خودرو تا پست هاي كليدي در وزارت نفت و …
اينها را مي آمد خانه و به من مي گفت؛ مامان! الان محل خدمت اينجاها نيست. محل خدمت فقط در انرژي اتمي است. چيزي كه مظلوم واقع شده، اين است. من نمي توانم كارم را آنجا نيمه كاره بگذرام و بروم دنبال اين پست ها. بچه هايي كه با خودم بردم آنجا، آن بيست – بيست و پنج نفر را كه در خط رهبري هستند، نمي توانم رهايشان كنم و بروم.
¤
خط قرمز مصطفي، ولايت فقيه بود. به ندرت عصباني مي شد و آن موارد نادر هم زماني بود كه كسي مي خواست از اين خط قرمز عبور كند.
خيلي وقت شركت در راهپيمايي نداشت. اما اگر يك روزي احساس مي كرد كه حضورش ضروري و امر رهبر است حتماً مي رفت، با همسرش. عليرضا را هم مي گذاشت روي دوشش و مي برد. حتي اگر شبش دير وقت از نطنز رسيده و خسته بود. مثل 9 دي.
مادر مي خنديد و مي گفت؛ اين بچه را ديگر كجا مي بري؟ مصطفي جواب مي داد: نه مادر! عليرضا هم بايد ياد بگيرد.
¤
مصطفي شب امتحاني بود. آنقدر خوب درس را در كلاس مي گرفت كه نيازي نبود به او بگوييم درس بخوان. مي گفت رتبه ام سه رقمي مي شود و فقط هم مهندسي شيمي شريف. همين هم شد؛ 729 مهندسي شيمي شريف. چيزي هم كه باعث شد بعد از دانشگاه برود در انرژي اتمي، نه درس خواندن زياد كه كارهاي تحقيقاتي و عملي اش بود. مصطفي بيشتر از آنكه در كتابخانه و كلاس باشد، در آزمايشگاه بود. از اين آزمايشگاه به آن آزمايشگاه.
در دانشگاه خيلي فعال بود. در كنار اين فعاليت ها به مسائل سياسي هم خيلي حساس بود. در زمينه مسائل علمي ادعايي نداشت. ادعايش در سياست بيشتر بود! بينش و بصيرتش بالا بود. مثل 9 دي.
علاقه خاصي هم به سردار بي نشان احمد متوسليان داشت. عضو شوراي مركزي بسيج دانشجويي بود. كتابخانه و نوارخانه راه انداخته بود. مسئول فرهنگي بسيج بود. همانجا هم با خانمش آشنا شد.
¤
خواستگاري كه رفتند، نه سربازي رفته بود و نه كار داشت. خانواده دختر گفتند سربازي ات را كه رفتي و كار پيدا كردي بيا حرف بزنيم. يك سال نشد كه به خاطر قد و وزن معاف شد. شغل هم پيدا كرده بود. محرمانه بود و نمي توانست بگويد كار دارم. بالاخره راضي شدند.
از همسر شهيد مي پرسم؛ مصطفي چه داشت كه براي همسري انتخابش كرديد؟
– دو خصوصيت اصلي داشت. صداقت و ايمان واقعي. وقتي با هم صحبت كرديم، درسش تمام نشده بود، سربازي نرفته بود و كار هم نداشت. اما فهميدم آدمي است كه روي اهدافش پايبند است و اهل كوتاه آمدن نيست. مهرباني اش هم كه جاي خود داشت. طوري برخورد و رفتار مي كرد كه جايي براي دغدغه هاي مادي و اينجور نگراني ها باقي نمي ماند.
مصطفي هيچوقت براي پول كار نمي كرد. او از اصلي ترين افرادي بود كه سايت نطنز را راه اندازي كردند اما هرگز انتظار پاداش نداشت. خانواده اش هم همينطور. مي گفت ما هيچ چشم داشتي نداريم. و نداشت كه اگر داشت مستاجر نبود.
¤
همسر مصطفي از اول هم مي دانست عاقبت اين راه را. حتي خوابش را هم ديده بود؛ «هنوز عقد هم نكرده بوديم. خواب ديدم هوا باراني است و من سر قبري نشسته ام كه روي سنگش نوشته شده شهيد مصطفي احمدي روشن…»
به خودش هم گفته بود اما مصطفي با شوخي و خنده ماجرا فيصله مي داد و مي گفت بادمجان بم آفت ندارد.
يك بار كه خيلي پاپي اش مي شود خود مصطفي هم مي گويد؛ من در 30 سالگي شهيد خواهم شد…
¤
مي پرسم به اين همه كار و مشغله اعتراض نمي كرديد؟
همسر مصطفي مي گويد؛ سخت بود اما وقتي بود چنان بود كه آن نبودن ها جبران مي شد. گاهي سه بار در هفته مي رفت و مي آمد. يك شبي كه فردايش در نطنز جلسه داشت آمد. گفتم مگر شما فردا جلسه نداريد و نبايد آنجا باشيد؟مصطفي گفت بله. مي روم. آمدم شما را ببينم. دلم برايتان تنگ شده بود.
¤
آدم توداري بود. برخي كارها و فعاليت هاي مصطفي بعد از شهادتش براي خانواده آشكار مي شود. اسرار شغلي اش را به خوبي حفظ مي كرد. آن روزي كه قرار بود خبر غني سازي اعلام و جشن هسته اي گرفته شود، مصطفي چند دقيقه قبلش تماس مي گيرد و به مادرش مي گويد؛ «تلويزيون را روشن كنيد. تا چند دقيقه ديگر رئيس جمهور خبر مهمي مي دهد.»
مادر فقط مي داند كه مصطفايش در سايت نطنز كار مي كند. 12 روز در محل كار است و يك روز مي آيد خانه. همين.
¤
عاشق مادربزرگش بود. هر وقت كارشان گره مي خورد، به مادرش زنگ مي زد و مي گفت؛ «مادر به ننه بگو برايمان نماز بخواند و دعا كند.»
مصطفي حج تمتع هم رفته بود و حاجي بود. فقط پدر بود كه گاهي حاجي صدايش مي كرد اما مادربزرگش هميشه مي گفت؛ «حاج مصطفي».
¤
سرعت پيشرفت مصطفي آنقدر زيادي بود كه گاهي به شوخي مي گفتيم با اتوبوس تندرو مي رود! هر چند ماه يك بار، يك پست بالاتر و مهم تر مي گرفت. خواهرش شوخي مي كرد و مي گفت؛ اينجوري كه مي رود، دبير كل سازمان ملل مي شود!
خانمش گاهي به شوخي مي گفت؛ اينقدر برايش دعا نكنيد كه بالاتر برود. يك وقت آنقدر بالا مي رود كه ديگر ماه ها و سال ها خانه نمي آيد و نه شما مي بينيدش و نه من.
¤
مصطفي هم با خيلي سرشناس ها رفت و آمد داشت و هم با قشر محروم و پايين. شايد روابطش با بالايي ها كمتر اما با پايين دستي ها بيشتر و گرمتر مي شد. هر چقدر بالاتر مي رفت، متواضع تر مي شد.
خيلي ريزبين بود. يك روز مهمان داشتند. آمده بودند خواستگاري خواهرش. مادرش را صدا زد و آهسته گفت؛ مادر انگشترت را دربياور.
مادر با تعجب مي پرسد چرا؟! اين انگشتر هميشه دست من است!
مصطفي مي گويد: شايد فكر كنند اين انگشتر براي فخرفروشي است و ماديات براي ما ارزش است.
¤
حريت داشت. وقتي در جلسات خيلي عصباني مي شد، بلند مي شد و آستين هايش را مي زد بالا و مي گفت؛ به اين دست ها نگاه كنيد! اين پوست و استخوان مال طبقه سه جامعه است. من لاي پر قو بزرگ نشده ام و نمي گذارم شما اينطور و آنطور كنيد.
هميشه مي گفت؛ من به باباي پير و زحمت كشم و مادري كه مرا تربيت كرده، افتخار مي كنم.
مثل پدرش بود. زير بار حرف زور و ناحق نمي رفت. پدر مصطفي مي گويد: دو تا از بچه هاي نطنز را اخراج كرده بودند، به ناحق. ايستاد و آنقدر مقاومت كرد تا آنها را برگرداند. تحمل نمي كرد در حق زيردست اجحاف شود.
¤
بيابان هاي نطنز در زمستان سرماي وحشتناك و در تابستان، گرماي وحشتناكي دارد. ماه رمضان كه از نطنز بر مي گشت، لبهايش از تشنگي خشك شده و شكمش به گرده اش چسبيده بود اما باز هم حاضر نبود روزه نگيرد. هيچوقت در زمينه مسائل معنوي ادعايي نداشت. جهادش در كار بود.
آرام و قرار نداشت. خانه هم كه بود، دائم به موبايلش زنگ مي زدند. بعضي وقت ها كه مي خوابيد، يواشكي مادرش موبايلش را از كنارش برمي داشت تا مصطفي كمي بتواند استراحت كند.
¤
به بيت المال به شدت حساس بود. بعضي از پيمانكارهايي كه با آنها كار مي كرد، گاهي مي گفتند مصطفي تو ديگر داري از رفاقت و آشنايي با ما سوءاستفاده مي كني! اينقدر كه طرف بيت المال را مي گيري.
مصطفي هم جواب مي داد؛ عوضش من دنبال حق شما هستم. كسان ديگر شايد پيشنهادهاي بالاتري بدهند اما در پول دادن اذيتتان مي كنند. اما من سعي مي كنم سروقت حق و حقوقتان را بدهم. من در پول دادن با شما راه مي آيم و شما هم جنس خوب و ارزان تر و سروقت بدهيد.
در يك معامله اي، يك سوم قيمت كالا را تخفيف گرفته بود. يكي از فروشنده ها مي گويد شما فلان قدر به سازمان سود رساندي.
مصطفي مي گويد: سازمان نه! بيت المال مردم. سازمان كه از جيبش پول نمي دهد. اين پول براي مردم است.
ماشين زير پايش يك پژو 405 بود. با همين ماشين مي رفت نطنز و مي آمد. گاهي هم با ماشين پدرش مي رفت. به شوخي مي گفتيم؛ ببخشيد! لااقل پول بنزينش را بده! مي خنديد و به شوخي مي گفت؛ اين لگن بنزين هم مي خواهد؟! اصلاً برداريد و ببريد. مال خودتان!
¤
چند سالي بود كه مادر دلشوره و استرس داشت. حتي قبل از اينكه ترورها شروع شود. مصطفي هم مي گفت: مادر جان! من كاره اي نيستم.
يك هفته پيش از شهادتش بود كه مادر و خواهر به خانه مصطفي رفته بودند. وقتي بيرون مي آيند، مصطفي هم پشت سرشان بيرون مي آيد. مادر و خواهر بدون اينكه مصطفي متوجه شود سايه به سايه او مي روند و تعقيبش مي كنند تا برود مغازه و برگردد. نزديك خانه آنها را مي بيند و شروع مي كند به اعتراض! مگر شما خانه و زندگي نداريد كه دنبال من راه افتاده ايد؟!
مصطفي اسلحه هم داشت. پدرش حمايل هم برايش خريده بود اما هيچوقت همراهش نبود. مادر معترض بود و او در جواب مي گفت؛ مادر! اين ماسماسك است! اين را ما دستمان مي گيريم كه دل شما خوش باشد والا آن كسي كه بخواهد مرا ترور كند فرصت استفاده به من نخواهد داد. اگر قرار باشد اجازه استفاده به من بدهد كه ديگر تروريست نيست!
راست مي گفت. آنهايي كه مصطفي را ترور كردند، بدون شك او را خوب مي شناختند. مصطفي جوان چالاكي بود. اگر اندازه بمب هاي ترورهاي قبلي، وقت داشت حتماً نجات پيدا مي كرد. اما بمب طوري بود كه چهار-پنج ثانيه اي منفجر شد.
مصطفي خوب مي دانست در چه راهي پا گذاشته است اما اهميتي نمي داد.
مادر براي آنكه به همسرش دلداري بدهد مي گفت؛ همان خدايي كه در جبهه ها هست در شهر هم هست و تا چيزي مقدر نباشد اتفاق نخواهد افتاد.
وقتي دلشوره ها زياد مي شد، مادر با خودش مي گفت اگر پسرم را از اين راهي كه مي رود منصرف كنم، پيمان شكني است. ما اينقدر شعار داديم و فريا زديم «انرژي هسته اي حق مسلم ماست» ، وقتي آن سه دانشمند را ترور كردند گفتيم بچه ها كوتاه نياييد و ادامه بدهيد، حالا كه موقع امتحان خودمان است چطور جا بزنيم و خودمان را كنار بكشيم.
¤
آخرين باري كه مصطفي رفته بود خانه پدرش، شب دوشنبه بود. دو روز پيش از اتفاق. ساعت 8 بود و هنوز نيامده بودند. مادر با اعتراض تماس مي گيرد و مي گويد مگر اينجا رستوران است كه بيايي و شام بخوري و بروي! مي خواهيم ببينيمتان. مصطفي زود خودش را مي رساند.
فردايش مي رود نطنز و دو روز بعد بر مي گردد. صبح چهارشنبه مادر مي خواهد برود مصطفي را ببيند. با آقا رحيم مي روند بيرون. جايي كار دارند و از آنجا قرار است بروند پيش مصطفي.
خبر دادن دوستان هم براي خودش ماجرايي است! دو مامور رفته اند منزل مصطفي و همسرش را سوال پيچ كرده اند! دو نفر هم آمده اند جلوي منزل پدرش. گفته بودند دكتر مصطفي احمدي روشن جلوي دانشگاه علامه ترور شده و با شما چه نسبتي دارد؟!!
سراسيمه برمي گردند خانه. يكي از دخترها مي گويد مادر نگران نباش. مي گويند دكتر مصطفي احمدي روشن. مصطفي كه دكتر نيست! مادر مي گويد چقدر ساده اي دختر! مصطفاي ماست.
مادر به هر كدام از دوستان زنگ مي زند، كسي جوابگو نيست. فقط موفق مي شود يكي را پيدا كند. مي پرسد: مهندس! فقط يك كلمه بگو. مصطفاي من زنده است؟ و او مي گويد: ان شاالله.
پدر و مادر در آن شلوغي و ترافيك نمي فهمند چطور خودشان را مي رسانند خانه مصطفي. پدرخانم مصطفي جلوي در است و مي گويد نترسيد چيزي نشده. مادر مي گويد راستش را بگو حاجي.
بغض مي تركد… شب دل مادر آرام ندارد. نيمه شب مي زند بيرون و در آن سرما در خيابان هاي اطراف خانه مصطفي راه مي رود.
تا اينجاي حرف ها، مادر مصطفي آرام است اما …
«دلم مي خواست مصطفي را در همان لباس هاي خوني خودش و با همان وضع ببينم…» بغض و گريه امان نمي دهد…
در معراج شهدا هم فقط يك لحظه طاقت ديدن صورت مصطفي را دارد. مصطفايي كه آنقدر دلبستگي به مادر داشت كه حتي زمان دانشجويي هم مثلا اگر مي خواست دكتر برود با مادرش مي رفت و رفقايش به او مي گفتند بچه ننه!
¤
از پدر مي پرسم اگر يك بار ديگر مصطفي را ببيني به او چه مي گويي؟
آقا رحيم آهي از ته دل مي كشد كه سوز آه همچون تيري به مغزم فرو مي رود و مي گويد؛ «ايشان الان هم حاضر و ناظر است. اين حرف من نيست، حرف خدا در قرآن است. ولا تحسبنّ الّذ ين قت لوا ف ي سب يل اللّه أمواتًا بل أحياأ ع ند رب ّه م يرزقون.
به او مي گويم مصطفي جان! خوش به حالت. خوش به سعادتت كه در اين چند روز بي ارزش دنيا زحمت كشيدي و خدا مزد زحمتت را با شهادت داد.
ممكن بود هزار اتفاق برايش بيفتد. خدا خيلي مصطفي را دوست داشت كه در ايام اربعين آقا امام حسين(ع) به فيض شهادت رسيد. شهادت در اين ايام چيز ديگري است.
¤
شب جمعه، دانشگاه شريف مراسمي در چيذر و سر مزار مصطفي گرفته بود و همه خانواده اش آنجا بودند. رهبر انقلاب اول رفته اند خانه شهيد رضايي نژاد و بعدش مي آيند اينجا. يك تيم هم رفته چيذر و دارد توي گوش خانواده آنها مي خواند كه يك مسئولي در راه منزل شماست! يك چيزي در مايه هاي رئيس بنياد شهيد يا سرداري از سپاه. و معلوم است خانواده مقاومت مي كنند كه: خوب بگوييد آنها هم بيايند اينجا سرمزار.
تيمي كه رفته بود چيذر بالاخره موفق مي شود و معلوم نيست با چه ترفندي راضي شان مي كند به آمدن. بالاخره آنها آمدند و ما هم رفتيم بالا. خانه شهيد يك آپارتمان حدود 80 متري و دو اتاقه بود و ساده. دو تا كامپيوتر روي ميزي بزرگ در سالن خانه و دو عكس از رهبر به ديوارها و خانه پر از خانمهاي چادري جوان و مسن و دو مرد ميانسال -باجناق و برادرزن- و دو مرد مو سپيد كرده.
¤
همه قيافه هاي خسته داشتند و معلوم بود خواب درست و حسابي نداشته اند در اين چند روز ولي كسي شكسته نبود. گهگاهي هم لبشان به لبخند باز مي شد و البته هنوز نمي دانستند چه كسي به خانه شان خواهد آمد.
مسئول همراه ما به پدر و مادر و همسر شهيد آرام گفت مهمانشان كيست و خواهش كرد كمك كنند تا همه موبايل ها جمع و خاموش شود. پدر شهيد بلند شد و رفت براي گرفتن وضو.
¤
مادربزرگ همه نشانه ها را جمع مي كند. تنها يك عكس كه روباني مشكي گوشه آن بوده مي ماند. عليرضا كه عكس را ديده و كنجكاو شده، مدام مي پرسد بابا كجاست؟ و مادربزرگ مي گويد؛ ماموريت است. اما عليرضا دست بردار نيست و باز هم مي پرسد. مادربزرگ مي گويد: «خدا بابات رو فرستاده ماموريت…»
پسر مي پرسد: كي برمي گرده؟
– شايد برنگرده…اگه برنگشت ما مي ريم پيشش…
¤
وقتي ميهمان وارد خانه شدند پدر مصطفي از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمديد و او را بغل كرد. وقتي آقا هم دست به گردن پدر مصطفي انداختند، من پشت سر ايشان بودم و صورت پدر مصطفي را مي ديدم. انگار دو پدر فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتي مي دادند. مادر شهيد شيواتر سلام كرد: «سلام آقا» و بعد عليرضا را گرفت سمت رهبر و ادامه داد: خيلي وقته منتظرتونه. پدر مصطفي كه از آغوش رهبر جدا شد، عليرضا دست انداخت به گردن رهبر. فكر كردم الان غريبي مي كند ولي نكرد. مادر مصطفي گفت: علي! آقا را ببوس مادر!
و عليرضا رهبر را بوسيد. آقا به محافظي كه كنارشان بود گفتند: عصاي من را بگيريد. عصا را كه دادند، عليرضا را بغل كردند. عليرضا كه جاخوش كرد در بغل رهبر، زن ها نتوانستند صداي گريه شان را مثل اشك ها پنهان كنند. هرچند مادر و همسر شهيد هنوز مقاومت مي كردند.
آقا تا برسند به صندلي شان، اسم پسر را پرسيدند و حالش را و سلامي كردند به حاضرين. وقتي نشستند روي صندلي، عليرضا هم روي پاي رهبر آرام گرفت، بي كلافگي و بي غريبگي.
¤
هنوز يك دقيقه نشده بود از ورود رهبر به منزل كه ايشان گفت: خوب! خدا درجات اين شهيد عزيز ما را متعالي كند، با شهداي صدر اسلام، با شهداي بدر و احد، با شهداي كربلا محشور كند ان شاءالله.
اين خلاف رويه ايشان بود كه اينقدر بي مقدمه شروع كنند در خانه شهيدي به صحبت. اول معمولاً مي نشستند و مي شناختند و گپ و گفت مي كردند ولي اينجا نه. بعد هم برايم جالب شد كه نگفتند «شهيدتان»، گفتند «شهيد ما.»
¤
«دو ارزش در جوان شما به خوبي تبلور پيدا كرد كه هركدام به تنهايي مايه ي افتخار است. يكي جنبه ي علم و تحقيق و تسلط بر كار مهمي كه زير دستش بود… اين يك بعدش است كه مايه ي افتخار است هم براي خانواده و اطرافيان، هم براي ما.
بعد دوم اهميتش بيشتر است كه همان بعد معنوي و الهي است. بعد دوم همان چيزي است كه او را آماده مي كند براي شهيد شدن. حالا البته شهيدشدن براي ما كه اهل دنيا هستيم، براي شما كه پدر و مادر و همسر هستيد و محبت داريد نسبت به او، تلخ است چون در عرصه ظاهر زندگي فقدان است؛ از دست دادن است؛ اين پوسته شهادت است… لكن اصل شهادت چيزي غير از اين است، برتر از اين حرف هاست. اصل شهادت اين است كه انسان ناگهان از درجات عاليه الهي سر دربياورد و مقامش از فرشتگان بالاتر برود. آن زندگي اصلي كه همه ما بعد از چند سال بالاخره واردش مي شويم خواه ناخواه، در آن زندگي ابدي جايگاهش عالي بشود، رتبه اش عالي بشود، مورد توجه باشد، فيض او در روز قيامت به ديگران برسد: يسعي نورهم بين أيد يه م و ب أيمان ه م؛ در ظلمات قيامت وقتي بندگان خوب كه از جمله آنها جوان شماست، حركت ميكنند آنجا را روشن مي كنند. در آن روز منافقان مي گويند از نورتان به ما هم بدهيد و اينها جواب مي دهند: ق يل ارج عوا وراءكم فالتم سوا نورًا؛ برويد پشت سرتان را نگاه كنيد، زندگي دنيايي تان را نگاه كنيد، اگر نوري قرار است داشته باشيد از آنجا بايد داشته باشيد. اين بعد دوم شخصيت جوان شما و همه شهداست.»
عليرضا همچنان روي پاي رهبر نشسته بود و با انگشتان كوچكش بازي مي كرد. همه مبهوت صحبتهاي عميق و بي مقدمه رهبر شده بودند و فقط صداي چيليك چيليك دوربين عكاس مي آمد.
¤
«اينها در راه خدا و پيشرفت اسلام شهيد شدند. مسأله اينها فقط اين نيست كه ما مي خواهيم از دنيا عقب نباشيم به لحاظ علمي، اين تنها نيست يعني، اين هست به علاوه يك چيز مهمتر و آن اينكه ما با حركت علمي مان اسلام را سربلند مي كنيم. از اول انقلاب يكي از بمباران هاي شديدي كه عليه ما شده اين بوده كه اسلام انقلابي كه در يك كشوري حاكم شد و مردم متعبد شدند ديگر راه علم و تمدن بسته مي شود، اين جزو تهمتهايي بوده كه از اول به ما مي زدند. خوب اوايل كار هم كه ما راهي نداشتيم براي رد اين تهمت.
سالهاي اول و دهه شصت، هنر جوان هاي ما مجاهدت بود، ايمان بود. خوب دنيا قبول كرد، گفت: بله ايمانشان خوب است، ولي پيشرفت علم و تمدن و زندگي امكان ندارد. اين جوانها اين ادعا را باطل كردند. چه اين شهيد چه سه شهيد قبلي، جوانهايي كه عرصه هاي علمي را تصرف كردند و در آنجا حرف نو به ميدان آوردند و هويت پيشرونده و استعداد برتر خودشان را و قابليت ها و استعداد هاي خودشان را نشان دادند، اينها آبرو درست كردند براي نظام جمهوري اسلامي. اين بخش دوم فضيلت اينهاست و همين هم موجب شد خدا به اينها توفيق شهادت بدهد و درجاتشان را عالي كند.
…براي شما هم شهيد از دست نرفته؛ مثل پولي كه در بانك است. پول در خانه نيست ولي هست. مثل پولي كه گم مي شود يا دزديده مي شود نيست. شهيد شما پيش شما نيست، در خانه نيست، ديگر نميبينيدش، ولي هست و كجا به دردتان مي خورد؟ روزي كه انسان از هميشه فقيرتر است. خدا ان شاءالله بهتان صبر بدهد.»
¤
آقا بعد از اين صحبت ها، رو به پدر شهيد كردند و گفتند: چند سالش بود؟ پدر مصطفي گفت: 32 سال. پدر و رهبر هردو مكث كردند. پدر ادامه داد: خدا انشاءالله شما را براي ما نگه دارد. ايشان ارادتمند شما بودند من هم همينطور.
آقا جواب دادند: «سلامت باشيد» و تازه برگشتند به روال گذشته شان با خانواده هاي شهدا؛ و از حاضرين در جلسه پرسيدند و نسبت هايشان با مصطفي و لابه لاي حرفها هم دعا مي كردند.
¤
«راه مجاهدت باز است، راه خدمت باز است. هر كسي در هر جايي مي تواند خدمت كند و وقتي خدمت صادقانه شد، خدا اينجور پاداش ها را هم به بهترين ها مي دهد. حالا شنيدم من بعد از شهيد مصطفي، دانشجوهاي شريف و جاهاي ديگر نامه نوشتند و درخواست كردند تغيير رشته بدهند به اين رشته. اين بركت است. هم زندگي شان بركت داشت هم از دنيا رفتنشان كه شهادت بود پربركت بود.»
عليرضا سريده بود و از بغل رهبر درآمده بود و رفته بود بغل مادرش نشسته بود.
¤
آقا قرآن خواستند و مثل هميشه با طمأنينه در صفحه اولش نوشتند: تقديم به خانواده شهيد مصطفي احمدي روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفي. پدر مصطفي قرآن را گرفت و گفت: ما از اين اتفاق هيچ ناراحت نيستيم شما هم غم به دلتان راه ندهيد آقا.
رهبر سر از روي قرآن دوم كه داشت در آن براي همسر مصطفي چيزي به يادگار مي نوشت، برداشت و گفت: غم داريم! اين جور حوادث مثل تير به دل انسان است. منتها غم نبايد انسان را از پا بيندازد. اين حوادث علاوه بر اينكه اراده انسان را تقويت و به خدا نزديك مي كند يك نتيجه ديگر هم دارد. ما قبلاً از اهميت كار خودمان آگاه بوديم ولي آيا از اهميت آن براي دشمن هم آگاه بوديم؟ اين شهادت ها ميزان اهميت اين فعاليت ها براي دشمن را هم براي ما روشن كرد. معلوم شد نتيجه كار اينها مثل پتك توي سرشان خورده كه ديگر كارشان به اينجا كشيده كه هزينه مي كنند تا اين همه جوان هاي ما را شهيد كنند.
¤
مادر شهيد گفت: آقا مصطفي از ياران خيلي خيلي صديق شما بود. واقعا پيرو شما بود.
رهبر گفت: «بله مي دانم.»
… و اين موضوع را همه كساني كه او را مي شناختند، فهميده بودند؛ حتي سرويس هاي اطلاعاتي بيگانه.
آقا ادامه دادند: اهل معنويت و سلوك هم بود، با آقاي خوشوقت هم ارتباط داشتند مثل اينكه.
عليرضا جلو رفت يك بار ديگر و بي هوا رهبر و محاسن سپيدش را بوسيد.
¤
وقتي آقا داشتند قرآني به رسم هديه به همسر شهيد مي دادند، زن جوان لبش لرزيد و بعد چشم هايش. شايد داشت فكر مي كرد اي كاش مصطفي بود و اين روز باشكوه را مي ديد كه رهبر چانه كوچك عليرضايشان را مي گيرد و مي بوسد و قرآن مي نويسد به يادگار و هديه مي دهدشان.
وقتي قرآن را گرفت آرام گفت: مصطفي خواب ديده بود بالاي تپه اي شما به سرش دست كشيديد. رهبر پرسيد: كي؟
همسر شهيد جواب داد: 20 روز پيش حدوداً. و بعد يك خواهش كرد از رهبر: آقا توي نماز شب هاتون عليرضا را دعا كنيد، براي صبرش!
و رهبر قول داد.
¤
مادر مصطفي هم رفت پيش رهبر و آرام گفت: آقا دعا كنيد خدا به من صبر بده. من تا حالا عيان گريه نكردم.
آقا گفتند: نه؛ گريه كنيد.
مادر شهيد گفت: نه گريه نمي كنم نمي خوام اونها خوشحال بشن.
آقا ابرو در هم كشيدند و گفتند: غلط مي كنند خوشحال بشوند. گريه براي مادر هيچ اشكالي ندارد. گريه كنيد و دعا كنيد هم براي اون شهيد كه الحمدلله درجاتش عاليست و از خدا بخواهيد دعاي او را شامل حال شماها و ما و همسر و فرزندش بكند.
آقا حرفش تمام شده و نشده چشم هاي مادر مصطفي خيس شد.
¤
رهبر انقلاب جمله معروف پايان جلساتشان با خانواده شهدا را گفتند: خوب مرخص فرموديد؟ و بلند شدند از روي صندلي. رهبر براي آنها دعا مي كردند و آنها براي رهبر. اين وسط چفيه را براي عليرضا خواستند و گرفتند. مادر مصطفي رهبر را دعوت كرد خانه شان و آقا گفتند: آمدن من زحمت زياد دارد براي شما. شما تشريف بياوريد. پدر مصطفي چشمي گفت و رهبر را بدرقه كردند تا كنار در. رهبر كه رفتند چهره هاي اهل خانه خندان بود.

 

About سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>