تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)6) طبس و حمله نظامی آمریکا / 2)6)3) خاطرات و مصاحبه های شخصیتها و مردم ایران پیرامون تسخیر لانه جاسوسی / بررسی سخنان حجت الاسلام موسوی خوئینیها: روایتی توصیفی- تحلیلی از تسخیر لانه جاسوسی (بخش چهارم)

بررسی سخنان حجت الاسلام موسوی خوئینیها: روایتی توصیفی- تحلیلی از تسخیر لانه جاسوسی (بخش چهارم)

بررسی سخنان حجت الاسلام موسوی خوئینیها: روایتی توصیفی- تحلیلی از تسخیر لانه جاسوسی (بخش چهارم)

تاریخ : ۲۱ آبان, ۱۳۹۰

روایتی توصیفی-تحلیلی از تسخیر لانه جاسوسی(بخش چهارم):

۱- اشغال لانه ، کار آمریکا یا شوروی؟

۲- رابطه با آمریکا، آری یا نه؟

۳- اشغال لانه، سبب حمله عراق به ایران!

۴- تبلیغات انحرافی آمریکا

این اتفاق افتاد با این شرح و توضیحات که گفتم (که عرض کردم فرصت هم نیست به جنبه های مثبت آن بپردازم). یک توضیحاتی هم در رابطه با ایرادات بیخود! البته شما اگر این ایرادات را بگیرید طبیعی است، چون خیلی اطّلاع ندارید از وضعیت آن موقع؛ ولی بعضیها حرفهایی را می دانند و از واقعیّت آن اطلاع دارند ولی بی جهت به صورت اشکال مطرح می کنند:

اشغال لانه علّت حمله عراق به ایران!

اول اینکه اگر اشغال لانه نبود جنگ ایران وعراق اتفاق نمی افتاد؛ یعنی ظاهرا این عدّه هیچ اطّلاعی از اوضاع عراق و ایران و اهداف حزب بعث ندارند و گمان می کنند که حزب بعث یک حزب دست نشاندۀ آمریکائی بوده مثل رژیم شاه، فقط منتظر بوده که آمریکائیها بگویند حمله کن به ایران؛ و گوئی حمله کردن یک دولت، یک کشور، یک ارتش، به یک کشور چیزی است که اگر امروز بگویند فردا انجام می شود! مگر می شود؟. اگر یک ارتشی هم بخواهد حمله کند به جای دیگر، اینطور نیست که هر لحظه تصمیم بگیرد که این کار را انجام دهد و آن هم به دستور آمریکا[1]. همه می دانیم که در آن زمان با همه روابطی که رژیم بعث با آمریکا داشته اما کاملاً وابستگی اش به شوروی بود و اینطور نبود که مثل حکومت شاه باشد در برابر آمریکائیها، ولی نکته مهم اینست که قبل از اشغال لانه عراقی ها علامتهائی داده بودند که همه می فهمیدند که عراق در پی حمله به ایران است، عراق از زمان شاه هم دنبال حمله به ایران بود؛ عراق همیشه از قدیم الایّام مشکل ارتباط دریایی داشت، حال حزب بعث هم آمده در منطقه و ادّعای بزرگی هم داشته، همیشه دنبال چنین چیزی بوده؛ همیشه مشکل ارتباطات دریایی داشته که فکر میکرده از طریق گرفتن خوزستان خودش را به خلیج فارس برساند، نکته دیگر هم اینکه خب یک منطقه نفت خیزی را به اشغال خودش درآورد و در زمان شاه هم این اقدام را کرد؛ من خاطرم هست که در قم بودیم، ارتش شاه حرکت کرد که برود به مرزهای ایران و عراق ( چون عراق تهدید کرده بود ) در آن زمان حضرت امام یک سخنرانی دارد – گویا که بعضیها گمان کرده بودند حالا که روحانیون و علما با شاه در حال مبارزه هستند، لابد اگر عراق حمله کند ما همه جانب عراق را میگیریم- امام در آنجا جمله ای دارد که اگر کسی کوچکترین طمعی به خاک ایران بکند، ما طلبه ها با همین عباهایمان خاک آن کشور را به توبره می کشیم؛ یک سخنرانی بسیار تندی علیه عراق دارد زمانیکه عراق می خواست حمله کند به ایران و از تهران هم بعضی از لشگرها به سمت مرزها حرکت کردند، ولی طولی نکشید شاه در یک سفری در الجزایر با صدام نشستند و بالاخره صدام را راضی کرد که جنگ اتّفاق نیفتد. به هر حال رژیم بعث از قبل از انقلاب اسلامی هم طمع به خاک ایران داشت[2]. همچنین بسیاری از حوادث دیگر که چون زمانشان بعد از اشغال لانه بوده همه را ارتباط می دهند به این حادثه و می گویند از آثار همان حادثه است.

تبلیغات انحرافی آمریکا

از این نکته هم به سرعت عبور میکنم، وقتی این حادثه رخ داد غربی ها و بخصوص آمریکا در دنیا شروع کردند به پخش یک سلسله مطالب به این خاطر که هم به مردم آمریکا و هم به دنیا بگویند که این حرکت عظیمی که رخ داده و این موج عظیمی که در سراسر ایران علیه آمریکا به راه افتاده مربوط به مردم ایران نیست

اشغال لانه نقشه شوروی ها وبه تحریک آنها بوده است!

——————–

و این را یک گروه مارکسیست وابسته به شوروی که از طرف سفارت شوروی تحریک می شود انجام داده است. شروع کردند به منتشر کردن این مطلب در مجلات و روزنامه هایشان؛ البته این را هم عرض کنم که به خاطر ندارم در مجلات معتبر غربی باشد، ولی بهرحال بود؛ و در این میانه فکر کردند من رهبر دانشجویان هستم، در حالیکه این اشتباه بود و من رهبر دانشجویان نبودم؛ من همراه دانشجویان بودم – شما میدانید دانشجویان اصلاً رهبر پذیر نیستند!! شما خودتان را میشناسید!(البتّه منظورم این است که فردی مثل بنده را به عنوان رهبر نمی پذیرند)

من همراه آنها بودم، بعضی از آنها پیش از انقلاب با من ارتباط داشتند، در جلسات تفسیر من می آمدند، همینطور بعد از پیروزی انقلاب با من مرتبط بودند؛ این قضیه را هم اول تصمیمش را گرفته بودند وقتی آمدند پیش من ، گفتند شما بروید با امام در میان بگذارید؛ من همراه و مشاورشان بودم و مثل آنها وقتی این مسئله را شنیدم به نظرم خیلی کار پسندیده ای آمد. از نظر من خیلی کار جالبی بود،

غربی ها آمدند و گفتند این کار شوروی هاست، کار کمونیست هاست و فلانی – یعنی بنده – این روحانی سرخ در مسکو تحصیل کرده – حتی نام دانشگاه و جای کلاس را هم گفته بودند!!- و از نظر خانواده هم نوشتند پدر او عضو دموکراتهای آذربایجان بوده و در آن حادثۀ اشغال آذربایجان کشته شده و از این چیزها! و این هم یک عنصر وابسته به کا گ ب است، اسمش اینست و ارتباط هم دارد؛ ( نام آن طرف ما را هم گفته بودند!!) بنده اولین سالی که به عنوان نماینده حضرت امام در أمر حج و امیرالحاج رفتم حج، به محض اینکه وارد عربستان شدیم روزنامه های عربستان شروع کردند و همین مطالب را پخش کردند که این روحانی که به عنوان سرپرست حجاج آمده اینجا، یک روحانی کمونیست است و…خب اقدامات ما هم در عربستان که بنا به دستور امام بود داستانی شنیدنی دارد…

این مسئله آن موقع اتفاق افتاد و ما گفتیم که غربی ها دشمنند و باید همه از این حرفها بزنند؛ بالاخره وقتی به کسی مشتی بزنند او یک آخ که می گوید! مشتی خوردند و حالا آخ میگویند؛ رفتیم و وارد عربستان شدیم و گفتیم خب با این اقداماتی که ما داریم آنجا انجام می دهیم، هردولت دیگری جز عربستان بود هم همین کارها را علیه ما می کرد.

مطبوعات زردغربی اسناد معتبرمخالفان اصلاحات!

—————–

ولی ناگهان دیدیم مسلمانها در داخل کشور همین حرفها را کتاب کردند؛ من نمیدانم این غربی ها که اینقدر بدند و اینقدر نامسلمانند و اینقدر چنین و چنانند که آن آقا بالای منبر می گفت این کلمه “دموکراسی” چون غربی است من حالم به هم می خورد از آن، یعنی غربی که آنقدر آلوده است که حتی کلمات و الفاظش هم حال آنها را به هم می زند، حالا چطور شده این نویسندگان غربی که آقایان یک در میان می گویند اینها همه صهیونیستند، ( البتّه همین طور قربة الی الله (!) میگویند بدون اینکه بدانند نویسنده کیست، به صرف اینکه این نویسنده غربی است و چیزی بگوید که به مذاق این آقایان خوش نیاید، می گویند اینها صهیونیستند و حتی بعضی هاشان نمی دانند صهیونیست یعنی چه! ) ولی همان نویسندگان غربی وهمان مطبوعات غربی به اینجا که میرسد آنقدر معتبر میشوند که حتی مطبوعات زردشان اسناد معتبری میشود برای محققینشان! همین آقایان یک آقایی را که سالها در این مملکت خدمت کرده و از پاکی و طهارت به یک قدّیس می ماند، چون سخنش واقداماتش به مذاقشان خوش نیامده می گویند صهیونیست است!. در این مملکت اتفاقات عجیب و غریبی رخ داده! از شدّت تقوای این آقایان یه خدا باید پناه برد، به هر حال دیدیم کتابی را منتشر کردند و این مطالب را آنجا پخش کردند که فلانی چنین بوده و چنان بوده؛ گفتیم خب اینها که ما را می شناسند و می دانند ما کجا بودیم و کجا نبودیم! آنقدر در این کتابهایشان وقاحت و گستاخی به خرج دادند که گفتند این فرد از طرف شوروی مطالبی را به امام خمینی القا کرده است! یعنی می خواستند در ذهن مردم جا دهند که مواضع ضد آمریکایی امام خمینی تحت تأثیر القائات این شخص بوده که او هم وابسته است به کا گ ب و شوروی ها! من نمیدانم دعواهای ما در داخل مملکت، در داخل یک خانواده چه بوده است که آقایان را تا این حد بی تاب کرده است؟ مگر حرفی که ما زدیم، کل آن حرف چه بوده؟ این بوده که رأی مردم را به آنها بدهید، این را هم من نگفتم بزرگترها گفتند؛ آیا پاسخش اینست که شما حتی امام خمینی را هم زیر سؤال ببرید که مواضع ضد آمریکائی امام هم تحت تأثیر القائات این شخص بوده؟ در ابتدا عرض کردم، امروز هیچ پروایی از دروغ گفتن ندارند که دروغ بگویند و فردا معلوم شود! بالاخره من سوابقم در این کشور معلوم است و شاید در میان همه کسانی که بعد از پیروزی انقلاب مسئولیت داشتند کمترین مسافرت های خارجی را من داشتم، عمده ترین مسافرت من حج بوده است. آنوقت یک بیچاره ای را وادار میکنند که کتاب بسازد ودر آن کتاب بنویسد که فلانی تحصیلاتش در مسکو بوده است ودر برلن شرقی چه میکرده است و… خب آمریکائیها که این حرفها را میزنند و می گویند من کمونیستم، آنها دشمن ما هستند، ولی این نویسنده، آنکس که پول به او داده است، آن کسانی که امروز او را به عنوان یک محقق معرفی میکنند وهر روز اراجیف تازه ای از او یا بنام او در سایتهاشان مینویسند در باره اینها چه باید گفت؟

اگر من هم خدای نخواسته به تقلید از ادبیّات آنها بخواهم بگویم یابنویسم باید بگویم آنان ایادی استکبار جهانی ومزدوران آمریکا هستند، ولی من چنین چیزی نمیگویم، من میگویم چرب وشیرین قدرت چنان آنان را از خود بیخود کرده است که – نَسُوا اللهَ فَأَنساهُم أَنفُسَهُم – – خدا را فراموش کرده اند خدا هم آنان را از خود بیخود کرده است. باید خدمت آقای جنّتی گفت چشم شما روشن با این دستپختتان[3].

اشغال لانه طرح خود آمریکائی ها بوده است!

اما ناگهان دراین یکی دو سال اخیر، در همین سال ۸۸، دیدیم یک تحلیلگری که معلوم نیست کجا این تحلیل ها را یاد گرفته، آمده است و میگوید اشغال سفارت آمریکا طرح خود آمریکا بوده!! یعنی این داستان به این درازی که تا حال همه از بزرگ و کوچک و امام و مأموم در این مملکت از آن به عنوان یک حرکت توفنده علیه آمریکا و شکستن بت آمریکا و به تعبیر امام انقلاب دوم و… یاد کرده و میکنند حالا ناگهان معلوم شده این طرح دستپخت خود آمریکائیها[4] بوده است! تا دیروز میگفتند کار شورویها بوده امروز میگویند کار خود آمریکائیها است ! یعنی این آمریکائیها یک مشت محکمی به دهان خودشان زده اند! چیزهای عجیب و غریبی دیده وشنیده می شود و مانده ایم این آدمها از کجا آمده اند؟ ولی همانطور که عرض کردم نه به آنها میگویم نوکر آمریکا ونه به اینها میگویم … آنچه میشود گفت این است که چرب و شیرین قدرت آنچنان را آنچنانتر کرده است .

بهرحال، این آدم آمده و گفته که فلانی وابسته به آمریکائیها است؛ چرا؟ می گوید چون این روش اشغال سفارتخانه ها را در دانشگاههای آمریکا تدریس می کنند؛ چی را تدریس میکنند؟ حالا شما دانشجویید، من نبودم، ببینید این که این آدم می گوید اصلاً چیست، یک ترمی است ؟ یک واحد درسی از دروس دانشگاهی؟ است، چه چیزی است؟؛ می گوید هر گاه آمریکائیها می خواهند حملۀ نظامی به جایی بکنند اول به ایادیشان می گویند بروند سفارتش در آن کشور را بگیرند و بعد این بهانه شود برای حملۀ نظامی و این را در آمریکا تدریس می کنند! من نمیدانم این کار دستور می خواهد یا تدریس؟! این عملیات تدریس نمی خواهد دستور می خواهد؛ خب فرض کنیم اصلا این را تدریس می کنند؛ خب چرا موقعی که آمریکا می خواست به افغانستان حمله کند از این درسها استفاده نکرد؟ یعنی الکی پول خرج کردند و در دانشگاه هاشان واحد درسی گذاشتند و درس خواندند ولی هیچ از این درسها استفاده نکردند؛ خب در عراق چی؟ چطور آن نظامیان آمریکائی که آن درسها را خوانده اند و اصلاً روحشان هم خبر ندارد که این سردار ما از تحصیلات و آموزشهای آنان مطّلع است (!)، چرا موقع حمله نظامی به عراق، اول نرفتند سفارت آمریکا در عراق را اشغال بکنند؟ آمریکا فقط در ایران به ایادیشان گفت بروید سفارت آمریکا را اشغال کنید؟ چرا؟ چون ما قصد حمله به ایران داریم، مگر آمریکا حملۀ نظامی کرد به ایران؟ آن بیچاره ها آمدند با چند هواپیما در طبس و مخفیانه آمدند که گروگانها را ببرند، و آن هم نشان از عمق بی تدبیری آمریکا بود، من همیشه فکر می کردم که آخر آنها چطور چنین نقشه ای را کشیدند در حالیکه آن زمان اطراف سفارت همیشه پر از آدم بود؛ چطور می خواستند وارد آنجا شوند و آن گروگانها را از دست دانشجویان خارج کنند؟ احتمال نمی دانند که در همان لحظه گروگانها کشته شوند؟ بهرحال یک کار بی تدبیرانه انجام دادند، ولی حملۀ نظامی نکردند به ایران؛ یعنی ایران جنگی با آمریکائیها آغاز نکرد، ولی آن سردار گفته که بله این طرح خود آمریکائیهاست؛ بعد دیده که این حرف خیلی حرف بدی است، و گویا این حرف را همانجا و در همان جلسه خلقش کرده و از خودش در آورده، یعنی قبلاً ننشسته اند با هم فکر کنند که آیا این حرف را بزنیم یا نه! بعد با خود گفته اند که خب امام که خیلی حمایت کرد از این کار پس چه کنیم؛ گفته بله امام تا دید این کار اتفاق افتاده و دارد انقلاب را از بین می برد (چون طبق توضیحات خودش می گوید این اتفاق زمانی رخ داد که دولت و ملت آماده نبودند و برای مملکت احتمال خطر عظیمی بود و این حادثه می توانست کار انقلاب را یکسره کند!) بهمین دلیل امام متوجه شد و بلافاصله پرید و سوار بر موج شد! و این موج را به دست گرفت؛ یعنی کاری که اینقدر خطرناک بوده را بلافاصله امام تبدیل کرده به کاری به نفع انقلاب. خب اگر چنین بود دیگر چرا امام آنهمه تعریف و تجلیل کرد؟ یعنی یک سردار باید کارش به جائی برسد که این تعابیر را بگوید و آنرا جسارت به امام نداند؟، اینها چطور فکر می کنند ومیگویند که امام را قبول دارند و حرفهایی غلیظ تر از ما در وصف امام می زنند ولی امام را کسی معرفی می کنند که تا دیده موجی به راه افتاده سوار بر موج شده؟! و بعد هم خوب حالا این موج به راه افتاده، تا یکسال، تا دو سال،تا کی می خواهید موج سواری کنید؟ شما دوستان همین سال گذشته (۸۸) موج سواری آقایان را دیدید؛ حالا می گویید امام آن موقع چاره ای نداشته و حمایت کرده، شما چرا موج سواری می کنید؟ شما که تحلیلتان اینست که این کار، کارِ آمریکائیها بوده، خب بیایید و بس کنید، تمام کنید! مردم اگر از این اطلاعات ناب ودست اول شما خبر نداشتند در آن روزها و آمدند به اطراف لانه و از این حرکت حمایت کردند، شما که تازه امروز اطلاع پیدا کرده اید و برملا می کنید حالا شما چرا موج سواری می کنید؟ این بندۀ خدا در آن تحلیل ناآگاهانه (یعنی فکر می کنم متوجه نبوده!) یک اعترافاتی کرده است و یک سری جرائمی را پذیرفته است و فکر کرده است دارد شیرین کاری هایش را نقل می کند؛ گفته است بله ما در انتخابات چنین کار را کردیم و چنان کار را کردیم و نگذاشتیم چنان شود و پدرشان را درآوردیم و…کم کم متوجه شده است خیلی حرفهای عجیب و غریبی زده و خب فردا می گویند که پس تو آقای سردار قرار است از مملکت حفاظت کنی یا انتخابات برگزار کنی؟ پس وزارت کشور چه کاره است؟شورای نگهبان چه کاره است؟ متوجه این نکته شده و سعی کرده است با یک گنده گویی هایی که از قد و قوارۀ خودش و اعوان و انصارش هم بزرگتر است ذهنها را از حرفهای قبلی منحرف کند؛ گفته است بله این آقایان همه از اوّل وابسته به آمریکا بوده اند؛ و از بس که در این فرافکنی دست پاچه بوده است، متوجه نبوده که بگوید مثلاً اینها پارسال وابسته شده اند! این را هم عقلش نرسیده و گفته اینها از اول وابسته بودند. بعد با خود می گوید که خب یعنی این انقلاب از اول دست کسانی بوده است که وابسته بودند؟! باز متوجه میشود که بدتر شد، میگوید آقای هاشمی ، مهندس موسوی خاتمی همه از اول وابسته به آمریکا بوده اند !…

خدا رحمت کند مرحوم آقای خلخالی را میگفت آدم وقتی یک دروغ میگوید میبیند بد شد، دروغ دوم را میگوید که اولی را پنهان کند میبیند باز هم نشد دروغ سوم را میگوید وهمینطور تا هزار تا دروغ میگوید ولی می­بیند نه تنها دروغ اول پنهان نشد بلکه نهصد و نود و نه دروغ دیگر هم گفت.

من نمیدانم این اشخاص می فهمند چه می گویند؟ نمی فهمند؟ چون این حرفها خیلی تحلیل های بدی دارد؛ آن آمریکائیها، آمریکائی بودند و ما را نسبت می دادند به شوروی؛ اینها را باید بگوییم کجایی هستند که ما را می گویند آمریکائی؟ و این حرکت مگر چیست که شما از آنهایی که انجامش دادند و امروز هم ادعایی ندارند، یا در زندانند و یا رفتند پی زندگی شان و یا مثل بنده در کنج اتاقی نشسته اند و کاری به کسی ندارند چرا اینقدر عصبانی هستید؟، آخر ما که جایی دستمان نیست که اینقدر نگرانید و فکر می کنید باید یک جوری این چهره ها را تخریب کنید و از نظر مردم ساقطشان کنید؟ من نمیدانم اینها کیستند؟ خودشانند و یا کسان دیگری هستند؟ بهرحال هیچ چیز نمیتوان گفت.یک روز میگویند این کار(اشغال لانه) کار شوروی ها است وروز دیگر میگویند این کار ، کار آمریکائی ها است، معلوم نیست در این اردوگاه چه اتفاقی افتاده است که تا این حد بی تابند تا این حد ضد ونقیض حرف میزنند وبرای تخریب هر چیزی وهر کسی که مطابق خواسته ها وهواهاشان نیست هر رطب ویابسی میگویند[5] وبه هر چیزی چنگ میزنند؟

همیشه ما(ملت)راتحقیر کردند ومتهم کردند

در اینجا نکتۀ دیگری هم خارج از بحث وجود دارد؛ شما عزیزان همه در سن و سال فرزندان من هستید، یک نکته ای را من به شما بگویم، و آن اینکه خارجیها به ما خیلی جفا کردند، بدتر از همه ی آن کارهایی که گفتم اینکه به ما القا کردند واینطور فهماندند که شما خودتان هیچ چیز نیستید! یعنی ما هر کار بزرگی که در این مملکت دیدیم انجام شده، بعد از مدتی زمزمه هایی و تبلیغاتی و تحلیلهائی شد که فلان دولت این کار را کرد و یا فلان کشور این کار را کرد و یا این وابسته به فلان دولت بوده، یعنی مثلا دوران مصدق را که من تا حدودی دیدم، با آنهمه شور و هیجانی که نسبت به او بود، سالها بعد بیایند و بگویند او اصلا وابسته بوده و فراماسونر بوده[6] و …! یعنی در میان شما مردم ایران اصلا هیچ شخصیتی نیست که بتواند کاری کرده باشد و آن هم آن کار عظیمی که مصدق کرد[7]؛ همیشه، من هرچه به گذشته ها هم نگاه می کنم، می بینم هر آدمی که آمده است و یک تأثیری گذاشته است، هر مقطعی که مردم ایران یک کاری کرده اند همینطور بوده؛ همین مشروطۀ ایران را امروز دست بر نمی دارند؛ یعنی یک ملّتی از ستم ناصرالدین شاه – نمیدانم چه بگویم درباره اش!- و این قاجاریۀ خبیث به تنگ آمدند و بالاخره آمده اند و اول گفته اند ما عدالتخوانه می خواهیم، بعد کم کم گفته اند ما قانون می خواهیم، بعد چیزهایی در دنیا دیده بودند، از آنها یاد گرفتند و گفتند ما مشروطه می خواهیم و علماء برجسته و طراز اول شیعه هم حمایت کردند و بهرحال یک حرکت عظیم بود جنبش مشروطه؛ به نتیجه هم رسیده، بهرحال پیروز شدند[8]، ولی امروز چه حرفهائی برای تحریف آن حرکت عظیم گفته میشود، ما فکر میکنیم وقتی حرکتی در یک مقطعی پیروز می شود باید همیشه الی الابد به دنبال آن پیروزی باشد و هیچ حادثۀ تلخی هم رخ ندهد، خب بعد از مشروطه و پیروزی آن، داستان رضاخان پیش آمد، ولی رضاخان چه ربطی به مشروطه[9] دارد؟ انگار اگر نهضت مشروطه نبود پدیدۀ رضاخان هم پیدا نمی شد؛ قاجاریه در معرض زوال و سقوط بود و قابل علاج هم نبود اما این چه ربطی دارد به نهضت مشروطه؟ بعد از گذشت این همه سالها یکی آمده و می گوید که این انگلیسی ها مشروطه را به ایران آوردند…هرکس چیزی می گوید، یعنی این مردم ایران خودشان این درک و فهم و این شخصیت و توانایی را نداشتند که یک نهضتی را و یک جنبشی را سرو سامان دهند؛ همیشه همینطور بوده و نسبت به مردم ایران این جفا شده است؛ زمانی هم کسی آمد بنام مرحوم دکتر شریعتی، اینهمه در این مملکت شورآفرینی کرده، فکر داده و بهرحال یک نسلی را متوجه اسلام کرده، و خب بله آن اسلامی که مثلاً در مهدیۀ مرحوم کافی بود را به مردم نمیگفت، جور دیگری بود. تحلیل و تعریف و تفسیرش طور دیگری بود[10]. وقتی مدتی می گذرد، باز شروع می کنند که شریعتی هم اصلاً وابسته بوده، اصلاً ساواک او را آورده!! و این حرفهای عجیب و غریب. خب بگوئید شریعتی اشتباه داشته تحلیل درستی از اسلام نداده . من بیش از اینکه دلم به حال آن شخصیتها بسوزد، دلم به حال خودمان می سوزد که معنای این حرفها اینست که شما مردم اصلاً لیاقت انجام این کارها را ندارید – و من عذرخواهی میکنم که از این بیان استفاده می کنم – و معنای این حرفها این است که شماها هیچ وقت نمی توانید کاری به این بزرگی بکنید و در همه ی این کارها دستی از خارج بوده؛ ( قدیمها رواج داشت بین مردم که همیشه می گفتند انگلیسیها هستند) این خیلی بد است، مگر مردم ایران چه کم دارند؟ چرا نمی توانند خودشان کاری[11] کنند؟ در همین سالهای اخیر هم این موضوع را دیدیم، تا یک اتفاقی می افتد که خود مردم هم می بینند شاهکار کردند، سریع می گویند این کار از خارج است[12]، پولش هم از خارج است، عدد و رقمهایی هم می گویند که مثل همان آقای سردار این اعداد و ارقام را هم نمی دانند چقدر است! ما یک همسایه حجره ( اتاق خواب وزندگی طلبه مجرد ) داشتیم که میگفت :”صد میلیارد” (!!!) شیعۀ مرتضی علی…” حالا اینها هم می آیند یکباره می گویند که یک میلیون دلار از عربستان سعودی به دستور آمریکا گرفته اند، قرار است پنجاه میلیون دلار(!!!) دیگر هم بگیرند؛ آخر مرد مؤمن عدد و رقم نمیدانی؟ یا میلیون و میلیارد دلار را نمیدانی؟! – به قول یکی از نویسنده ها- تو فکر کردی آنجا هم ایران است که هرکس هرچقدر بخواهد پول بگذارد در جیبش؟! همین طور پول خرج کند؟ پنجاه میلیون دلار؟!! من واقعاً متأثّر می شوم که این حرفها را می زنند، یعنی می خواهند بگویند که ما مردم ایران برای انجام یک کاری – حالا فزض کنیم اصلا کارِ ما غلط باشد- خودمان عرضه نداریم انجام دهیم؟ حتماً باید پول از کسی بگیریم تا کار غلط را انجام دهیم؟ خب بگو این کار غلط است، بگو شما اشتباه می کنی و کارت درست نیست، چه دلیلی دارد که بگویی نه اصلاً شما کسی نیستید که بتوانید کاری انجام دهید و حتی کار غلط را هم باید از خارج به شما کمک کنند؛ اگر درست باشد هم شما می گویید خارجی ها بودند و غلط باشد هم همینطور، مگر ما مردم ایران چه گناهی کرده ایم که همیشه باید تحقیر شویم؟ آمریکائیها کم تحقیرمان کردند؟ اینها هم گویا از آمریکائیها یاد گرفته اند! ببخشید که از بحث دور شدیم.

من در اینجا مایل هستم که نظر خودم را هم عرض کنم، همیشه در این سالها بدلیل اینکه من سکوت کرده ام، البته [در ابتدای جلسه مجری] گفتند ده سال، ولی خیلی بیشتر از ده سال است، من در روزنامه سلام شاید تنها یک بار یک سرمقاله به نام خودم نوشتم، آن هم چون خیلی ها مخالفش بودند من نام خودم را گذاشتم که معلوم باشد اگر اشتباه است ، اشتباه از من باشد؛ و آن هم ظاهرا در انتخابات مجلس چهارم بود، در آن انتخابات ما بدجوری شکست خوردیم و رقبای ما هم خیلی خوب جوری پیروز شدند؛ دعواها شروع شد و گفته شد تقلب شده و از این قبیل حرفها، من گفتم که به بودن یا نبودن تقلب کاری ندارم ولی نه پیروزی آنها و نه شکست ما ناشی از تقلّب نبود[13]، بله اگر تقلّب نبود (ما کمی بیشتر رأی داشتیم و آنها هم کمی کمتر، ولی نه ما به پیروزی می رسیدیم و نه آنها شکست می خوردند؛ بلافاصله یادداشتی نوشتم و تبریک گفتم به طرف مقابل و گفتم دستتان درد نکند، بالاخره انتخابات را برگزار کردید و ما هم امیدواریم از این به بعد انشاءالله از این اتفاقاتی که رخ داده دیگر رخ ندهد، و این دعایمان هم مثل بقیۀ دعاهایمان مستجاب نشد!

آن موقع هم بنا نبود من مطالب را با نام خودم بنویسم، این سکوت گاهی باعث می شود در رابطه با بعضی از مواضع من هم خلط مبحث شود.

رابطه با آمریکا آری یا نه؟

من در رابطه با موضوع ارتباط با آمریکا یک نظر شخصی دارم؛ اما در مورد اینکه راجع به این موضوع در سطح کشور چگونه باید تصمیم گرفت هم یک نظر دار.

در رابطه با آمریکا شخصاً معتقدم تا آمریکا به یک نحو قابل قبولی برای مردم ایران این ستمهای گذشته را جبران نکند، من هیچ نظر مثبتی نسبت به آمریکا ندارم، من همچنان آمریکا را ستمگر و ظالم می دانم ممکن است بفرمایید خب دیگران هم ظالم اند، بله درست است اما آمریکا اولاً در سال ۱۳۳۲ با کودتا علیه یک دولت ملّی و باز گرداندن یک دیکتاتور به ایران سرنوشت سیاهی را برای ما رقم زد واین دخالت ظالمانه را تا سال ۵۷ ادامه داد، از سرکوب خونین قیام پانزده خرداد سال ۴۲ حمایت کرد ودر سال ۵۷ با تمام توان برای جلوگیری از پیروزی انقلاب از شاه حمایت کرد و پس از پیروزی انقلاب تا امروز همچنان ستمکارانه با ما رفتار کرده است و بنای هیچ رابطۀ معقول و انسانی با ما ندارد، این هم بر میگیرد به همان خصلتی که گفتم، آمریکائیها – البته مردم آمریکا را نمی گویم، حاکمیت آمریکا – آنقدر مغرور و متکبر هستند که خودشان را آقای دنیا می دانند، معتقدند این آقای دنیا با مردم دنیا هرگونه رفتار کند حق دارد و آقا هم بنا نیست که از کسانی که آقا نیستند عذرخواهی کند و بگوید که ببخشید مثلا فلان روز به شما سیلی زدم؛ آمریکائیها اصلاً بنا ندارند که نسبت به آن گذشته ای که داشتند و ستمهایی که به ما کردند و آن تحقیرهایی که کردند، ذره ای عذرخواهی و عقب نشینی کنند؛ می خواهند بگویند ما همچنان همان آمریکا هستیم و شما هم همان ایران زمان شاه باشید و آن وقت ما با هم دوست هستیم!

من با ملاحظه آنچه گفتم معتقدم آمریکائیها باید ستمهایی را که بر ما کرده اند جبران کنند.از همه مهمتر از تحقیرهایی که نسبت به ما داشتند باید عذرخواهی کنند و در حال حاضر هم کاری به کار ما نداشته باشند ما مشکلاتمان را خودمان در داخل باید حل کنیم و بخواست خدا حل خواهیم کرد.

اما این نظر شخصی من است؛ اینکه ما باید با آمریکا رابطه برقرار کنیم یا نه، اگر من در جایگاه چنین تصمیم گیری بودم، به خود اجازه نمی دادم براساس نظر شخصی خودم تصمیم بگیرم؛ من البته روش بر گذشته ها صلوات را نمی پسندم، من می گویم که اگر با هم دوست بودیم و در عالم دوستی کسی جفا کرد، خیلی راحت بلافاصله می توان گفت بر گذشته ها صلوات؛ اما وقتی دشمن، دشمنی می کند، بعد از آن همه ظلم و ستم و جنایت، وبعد از آنهمه تحقیر (برای مثال من یک خاطره هرگز از یادم نمی رود، زمانی که شاه را در یک سفری در کنار رئیس جمهور آمریکا که یادم نیست کدامیک بودند دیدم تلویزیون نشان می داد؛ آنقدر این منظره تحقیر آمیز بود که علیرغم همۀ نفرتم از شاه خیلی به من برخورد، بهرحال این شاه یک مملکت است، چرا در برابر رئیس جمهور آمریکا آنقدر ذلیل ایستاده و او هر چه می خواهد می گوید؟) خب این همه تحقیرها را ما بیاییم و بگوییم بر گذشته ها صلوات؟! و در ضمن او (آمریکا) آدم هم نشده! یعنی کاش اینطور بود که اگر می گفتیم بر گذشته ها صلوات از فردا با ما مثل آدم رفتار می کردند؛ باز همان غرور و تحقیر و خصلت ها را دارند؛ ولی اگر من در جایگاه تصمیم گیری بودم به خود اجازه نمی دادم که نظر شخصی ام را بر مردم ایران تحمیل کنم[14]؛ من الآن نمیدانم که مردم ایران اکثراً چه چیزی را می خواهند[15]، اما معتقدم که باید جلوی این بحث را باز کرد، مردم و نخبگان و صاحبنظران و آنهایی که اهل تحلیلند، بیایند در رسانه های عمومی این موضوع را بشکافند، همین حرفی که من زدم گفته بشود، طرف مقابل هم حرف مقابل را بگوید؛ آنقدر این بحث در میان جامعه مطرح بشود تا به شکلی معلوم شود مردم ایران نظرشان چیست، یا مخالفند با رابطه با آمریکا، یا نه، می گویند ما علیرغم همۀ این گذشته ها می خواهیم رابطه برقرار کنیم. در آن صورت من و امثال من اصلاً حق نداریم به مردم بگوئیم چرا میخواهید رابطه برقرار کنید، این حقّ مردم ایران است که در رابطه با سرنوشت خودشان تصمیم بگیرند و این بزرگترین چیزی است که امام همیشه رویش تأکید داشته، اولین حرف امام است و آخرین حرف امام هم همین بوده که مردم باید تصمیم بگیرند؛ هیچکس حق ندارد بر مردم چیزی را تحمیل کند[16]. امام جمله ای دارد که من آن را به بعضی از دوستان می گویم تعجّب می کنند و باورشان نمی شود، امام می گوید اگر مردم چیزی را بخواهند و ما آن چیز را به زیان مردم دانستیم، حق نداریم جلوی آن را بگیریم، ولو اینکه میدانیم به زیانشان است. مردم خودشان حق دارند که چیزی را بخواهند یا نخواهند. اگر به زیانشان هم باشد خودشان می خواهند؛ این خیلی بهتر است از اینکه تو آنچه را که مردم می خواهند به آنان ندهی و آن چیزی که فکر میکنی به نفعشان است را بدهی ولو واقعا هم به نفعشان باشد؛ چون در این صورت مردم هیچ قدمی جلو نمی روند و پیشرفت نخواهند کرد، لذا آنچه را که مردم خودشان می خواهند به همان باید برسند و اگر هم بد بود خودشان به این برسند که بد بوده است و آنگاه قدم بعدی را درست بردارند. من در این مسأله معتقدم باید این بحث را آزاد بگذارند، اگر کسی آمد و حرفی زد مثل حرف من آزاد باشد و اگر هم کسی آمد و گفت نه این حرف بیخود است و در روابط بین کشورها فراز و نشیب وجود دارد و منافع را باید در نظر گرفت و امروز منافع چیز دیگری است، علیه او هم حرفی نزنیم که تو ضعف نشان دادی و ترسو هستی و مرعوب آمریکائیها هستی[17] و از این چیزها به او نگوییم، اصلا در عالم سیاست این حرفها جایی ندارد، یعنی چه که مرعوب آمریکا هستی؟ خب او میگوید من بررسی میکنم می بینم منافع ما در برقراری این رابطه است؛ این نظر اوست، بگذارید همه، حرفهایشان را بزنند، اگر برآیندش این بود که مردم خواستار رابطه با آمریکا هستند، ما کی هستیم که جلویش را بگیریم؟ اگر هم گفتند ما نمی خواهیم با چنین حکومتی رابطه برقرار کنیم باز هم حق مردم است[18].

سؤال: شما که در ارتباط تنگاتنگ با دانشجویان بوده اید توصیه تان به ما دانشجویان نسل سوم خط امام در انجمن اسلامی چیست؟

پاسخ: من قبلا هم خدمت عزیزان گفته ام، حرفم تکراری است؛ اما ابتدا خاطره ای عرض می کنم؛ یادم میآید با مرحوم آقای مطهری قبل از پیروزی انقلاب جلوی مسجد قبا ایستاده بودیم برای رفتن به یک جائی، در همانجا که منتظر بودیم به مناسبتی صحبت از آقای بازرگان شد، آقای مطهری هم همانطور که میدانید به آقای بازرگان خیلی علاقمند بود و یکی از کسانی که توصیه اش در حضرت امام برای انتخاب آقای بازرگان خیلی مؤثر بوده مرحوم آقای مطهری بود، چون امام هم به علم و هم به تقوای مرحوم آقای مطهری خیلی اطمینان داشت ، آقای مطهری جمله ای گفت که “تفاوت آقای بازرگان با فلان آقای روحانی – که نام نمی برم- اینست که آقای بازرگان سیاستش را از دل مذهبش بیرون می آورد و مذهب او را وادار می کند که وارد فعالیتهای سیاسی و اجتماعی بشود و این خیلی فرق دارد با کسی که مذهبش از درون سیاستش بیرون بیاید”؛ یعنی می خواهد بگوید که آقای بازرگان یک انسان مذهبی و متدین و پایبند به اعتقادات دینی و آداب و مناسکش است و در پی انجام همان وظایف مذهبی اش جایی هم احساس می کند باید در سیاست هم وارد شود؛ یعنی هم نمازش را بعنوان یک وظیفۀ دینی می خواند، هم روزه اش را میگیرد، قرآن هم می خواند و یا هر کار دیگر دینی، در امر سیاست هم دخالت می کند؛ این به نظر من خیلی نکتۀ مهمی است[19].

من همیشه در جلسات سالانۀ هیئت مرکزی انجمن این را عرض می کردم که شما انجمن “اسلامی” هستید و ورودتان به سیاست و تلاشتان در عرصۀ سیاست آن موقعی روح و رونق و نتیجۀ مثبت و خداپسندانه دارد که از انگیزه های مذهبی سرچشمه بگیرد؛ یعنی از دیانتتان بجوشد، چون مسلمان هستید تلاش سیاسی می کنید، چون می خواهید بندۀ خدا باشید کار سیاسی می کنید و نه اینکه چون می خواهیم ما هم در این دنیا عرض وجود کنیم، کار سیاسی میکنیم از این نکته غافل نباشید[20].

به نظر من اگر انجمن های اسلامی – که از خیلی سالهای پیش احساس می کردم که لازم است این توصیه را مکرر تأکید کنم- اگر همۀ انجمن های اسلامی در دانشگاهها این پایۀ دینی را ابتدا محکم کنند، یعنی از فعالیتهای مذهبی همیشه شروع کنید، -مثلاً همین مرحوم مهندس بازرگان که از مؤسسین انجمن اسلامی بودند، از جلسات قرآن شروع کردند و آنها به قول خودشان چون در آنجا در انجام مناسک دینی شان در غربت بودند اول برای اینکه هویت دینی خودشان را پیدا کنند این انجمنها را تشکیل دادند و بعد وارد کارهای سیاسی شدند- لذا من همیشه این را به روشنی می بینم و می دانم و بر آن تأکید دارم که تلاش برای افزیش دانش مذهبی و دینی و پایبند بودن به اعتقادات دینی، و گذشته از آن هر تلاشی که دانشجو را پایبند به “مناسک” دینی بکند، – یعنی از مذهب و دین صرفاً اعتقادات نباشد[21]، مثل اینکه در قدیم بعضیها که می خواستند کمی راحت باشند می گفتند باید قلبت پاک باشد!- قلبتان باید پاک باشد اما اگر فقط قلبتان پاک باشد کافی نیست به مناسک هم باید توجه کنید، یعنی در دانشگاهها نماز و آداب اسلامی و شعائر دینی را رونق دهید، از رونق آنها به کار سیاسی هم بپردازید؛ شاید مقداری به لحاظ تجربی این حرف ملموس نباشد اما من حتما به شما عرض می کنم که آثار کار سیاسی که خاستگاه دینی داشته باشد بسیار بیشتر است تا اینکه ما آدمهایی باشیم که فقط بخواهیم کار سیاسی انجام دهیم؛ به این توجه کنید و پایه های کار سیاسی تان را هم محکم کنید. در حوادث و فراز و نشیب ها هم یأسی به شما دست نخواهد داد. انسان نه در پیروزی ها باید خیلی شاد شود و نه در شکستها باید مأیوس شود، هرگز؛ هیچگاه به این فکر نکنید که روزی هم می رسد که هیچ کار نباید بکنید، یعنی باید فقط نماز بخوانیم و درس بخوانیم و همین، هرگز ما چنین روزی را نداریم؛ مسلمان چنین روزی را ندارد. البته باید به مقتضای شرایطی که وجود دارد با عقل و منطق و تدبیر کار انجام دهید، لزومی ندارد که انسان فکر کند هر کاری را در هر شرایطی می شود انجام داد و باید انجام داد و به نتیجه هم می رسد؛ نه اینطور نیست و هر شرایطی اقتضائات خودش را دارد، گاه تند باید رفت و گاهی آرام؛ ما در زندگی پیشوایانمان الگوهای همۀ اینها را هم داریم. در زندگی امیرالمؤمنین نگاه کنید، امیرالمؤمنینی که از بچگی اش در کنار پیغمبر آرام نداشت و از زمانی که هفت هشت ساله بود در جمع سالخوردگان تا صحبتی می شد اول کسی بوده که بلند می شده و حرفی میزده، بالاخره او در آن موقع یک کودک هشت ساله بوده و از ابتدا آن حضرت علی قَدَر سی ساله نبوده، او از روزی که پیامبر دعوت خود را آغاز کرد آرام نداشت؛ امّا زمانی هم می رسد که رفتارش را متناسب با آن زمان تنظیم می کند و نه به خود یأس راه می دهد و نه اجازه می دهد به دیگران یأس راه پیدا کند.

بهرحال این فراز و نشیب ها هست؛ زمانی با جمع زیادی –ظاهراً مجلس خبرگان- خدمت حضرت امام بودیم، ظاهراً هم آقای مشکینی صحبت کرد، خیلی هم یأس آور صحبت کرد؛ بعد که امام شروع کردند به صحبت، فرمودند بر خلاف آقا (یعنی آقای مشکینی) که بسیار مأیوس بودند، قلب من پر از امید است. بعد فرمودند شما اگر دوران رضاخان را دیده بودید هیچگاه مأیوس نمی شدید. یعنی انسان هیچوقت نباید مأیوس شود، باید همیشه کار خود را انجام دهد، میتواند همیشه هم وظایف سیاسی و هم وظایف مذهبی خود را انجام دهد؛ مجال نیست من بشکافم اما اگر انجمن های اسلامی روی رشد و ارتقاء سطح باورهای دینی و هم تعبّد به مناسک دینی بیش از گذشته کار بکنند و از همان پایگاه هم به سیاست بپردازند، انشاءالله حتماً هم موفق می شوند.

در آخر هم از همگی متشکرم که حوصله کردید، چون از من با این سنم بعید نیست که حوصله کنم و چند ساعت جایی بنشینم و صحبت کنم، اما اگر جوانها این چند ساعت را تحمل کنند، معجزه کرده اند!

و السّلام علیکم و رحمة الله.


[1] – جریان حمله صدام به ایران تصمیمی جهانی و مشترک بین ابرقدرتها و نه فقط آمریکا بود! چون انقلاب اسلامی که به دنبال بیداری تمام مسلمانان و به دنبال ازادی قدس و عزت تمام مسلمانان بود، منافع مشترک تمام آنها را به خطر انداخته بود و آنان میدانستند که به زودی با بقا و پیشرفت انقلاب اسلامی باید دست از منافع کلی خود بکشند و لذا میخواستند قبل از اینکه انقلاب بتواند بر سر پای خود بایستد آن را از پای در آورند. همان گونه که آیت الله مطهری فرمودند: کمونیسم و سرمایه داری علیرغم تمام اختلافاتی که با هم دارند وقتی موضوع اسلام مطرح میشود در دشمنی مشترک با آن چون دو تیغه قیچی عمل نموده و در این نقطه با هم به وحدت میرسند تا ریشه اسلام را از بن بر کنند! قابل توجه است که تمام امکانات تسلیحاتی عراق چه هوایی و چه زمینی در آغاز تهاجم به ایران، روسی بود، اما به تدریج تمام امکانات نظامی و نسلیحاتی غرب از جمله اگزوست و میراژ و سلاحهای شیمیایی با پولهای باد آورده عربستان و کویت و نیروهای نظامی تمام کشورهای مرتجع عرب وابسته به غرب در اختیار او قرار گرفت و حتی منافقین به عنوان ابواب جمعی و نیروهای پیاده نظام صدام این ولیده استعمارگران از ایران به آن کشور گسیل داده شدند.

[2] – عامل اصلی تجاوز صدام به ایران این مطالب نبود بلکه علت اصلی به  شکست کشاندن انقلاب بود و هدف ثانوی در صورت عدم توفیق در آن ، وارد کردن ضربه به انقلاب اسلامی از طریق جدایی خوزستان از ایران بود. صدام در مرداد ماه 58 و چهار ماه پس از پیروزی انقلاب برای جلوگیری از گسترش انقلاب اسلامی به کشور عراق و آغاز جنگ بر علیه انقلاب اسلامی توسط ابرقدرتها و بخصوص حامیان حزب بعث  که توسط میشل عفلق ارمنی و وابسته به فرانسه  بنیانگذاری شده بود، بر سر کار آمد و بلافاصله انقلابیون شیعه عراقی را سرکوب و بسیاری از آنان از جمله آیت الله قبانجی و یارانش را به جوخه اعدام سپرد و شروع به ارسال سلاح و مهمات برای ضد انقلابیون در کردستان و خوزستان نمود و در روز 12 ابان 58 روابط خود با ایران را خصمانه اعلام نمود و خواستار استرداد سه جزیره ایرانی تنگه هرمز به عراق شد!

[3] – این مطالب دو سه پاراگراف گذشته کلاً از موضوعات دعواهای باندی و خطی است و لذا ربطی به این سایت ندارد و فقط برای اطلاع خوانندگان آورده شده است!

[4] – طرح این مطالب واقعا اعجاب انگیز بود! و نویسنده  این سطور در هر جا این مطالب را محکوم نموده است و آن مطالب را موجب هتک حرمت امام و دانشجویان پیرو خط امام میدانسته و میداند و لذا گوینده این مطالب و این تهمتها  به هر دلیل که آنها را بیان نموده باید  مطالعه بیشتر و در این نظرات تجدید نظر نماید!

[5] – متاسفانه بازیهای باندی و خطی  انقدر تنورش گرم گردید که هر کس هر چیزی به نظرش رسید به خط و جریان مقابل خود نسبت داد! و این جریان سر دراز دارد! بطور مثال تهمت تقلب در انتخابات و اظهار نظر ناشیانه در مورد  جریان قتل عام خونین حرم امن الهی که به دستور آمریکا و به دست آل سعود اتفاق افتاد و امام بیان داشتند که اگر ما از صدام بگذریم از آل سعود نخواهیم گذشت را به گردن تند روی محسن میردامادی و حجت الاسلام کروبی انداختن بسیار ناشیانه و از موضع بی اطلاعی کامل و موجب بی گناه جلوه دادن آل سعود و موجه نمودن این جنایت تاریخی و بی نظیر میباشد! و این نوع اظهارات نیز یقینا از سر بی اطلاعی و عدم تحلیل درست وقایع تاریخی و بطور ضمنی به زیر سؤال برنده امام و خط او و خط اصیل انقلاب میباشد.

[6] – در فراماسونر بودن او شکی نیست و دستخط خود او موجود است و تا حالا کسی از دوستان او در عدم صحت آن سخن نگفته است!

[7] – سخنان آیت الله کاشانی در باره این شخص و نیز سخنان امام  که او را مسلم نمی دانست  و بیان میداشت او میخواست به اسلام سیلی بزند پس چیست!؟ آنان هم از موضع بی اطلاعی در مورد او سخن گفته اند! اشتباهات تاریخی او در بر پایی یک رفراندوم غیر قانونی و بستن مجلس و عدم مقابله با کودتاگران در رروز 28 مرداد و استفاده از افراد وابسته به بیگانه در مناصب گوناگون آنهم علیرغم اینکه همه به او تذکر دادند و بعدا هم به او خیانت نمودند نیز از همین مقوله است!؟

[8] – ظاهرا تسلط عوامل انگلیس مانند اسعد خان سهامدار شرکت نفت انگلیس و محمد ولی خان تنکابنی که در دروازه های تبریز با مشروطه طلبان واقعی میجنگید و با یک کودتا از رشت و اصفهان به تهران رفتند و اولین کارشان اعدام شیخ فضل الله نوری بود را پیروز مشروطه دانستن و همکاری همین عناصر با انگلیس برای بر سر کار آوردن رضا خان را به فراموشی سپردن را باید چه نامید، معلوم نیست! حتما سخنان امام در مورد شهید شیخ فضل الله نوری و مشروطه نیز غلط و از موضع بی اطلاعی بوده است!

[9] – ظاهرا عدم مطالعه کافی در مورد این حادثه بزرگ ایشان را به این موضع انداخته است که چنین نظراتی را ابراز دارند! رضا خان را اسعد خان و محمد ولی خان تنکابنی و حسن تقی زاده و محمد علی فروغی و شیخ رضا زنجانی امضا کننده قتل شیخ فضل الله و سایر عوامل مرتبط با سفارت انگلیس بر سر کار آوردند!

[10] – آیا اختلافات ایندو فقط در حد تعریف و تحلیل بوده است!؟ یا نقش عوامل دشمن و عوامل منحرف مانند میناچی و سایر افرادی که به دنبال ایجاد اختلاف در جامعه  و سوء استفاده از جو اختلاف بودند و ساواک نیز در بر انگیختن آنان نقش به سزایی داشت و نیز اشتباهات  و خطاهای فکری هر دو بزرگوار را باید نادیده گرفت!؟

[11] – ضرباتی که دشمن از طریق نفوذ در جریانات اسلامی به انقلاب مشروطه و جنگل و نهضت ملی شدن صنعت نفت و در اوایل انقلاب ، ازجمله شهادت آیت الله بهشتی زد آیا قابل فراموش شدن است!؟ بی اعتمادی به مردم کشور یک جرم و بی توجهی به توطئه های دشمنان جرمی دیگر است!

[12] – این فرهنگ که همه اشتباهات و ندانم کاریهای خود را به گردن خارج و ابر قدرتها بیندازیم، فرهنگی زشت و مفری نا درست است! اما فرهنگ زشت تر از آن طرح «توهم توطئه» و پذیرش فرهنگ سر را زیر برف نمودن و دشمن را ندیدن است آنهم تا جایی که  سروش و گوگوش و جرج بوش و محسن کدیور  و اکبر گنجی و عبدالعلی بازرگان و محسن  سازگارا  و محسن مخملباف را در زیر یک سقف جمع نمودن میباشد که آن را هم نباید نادیده گرفت!

[13] – کاش اینکار را برای سال 88 هم نموده بودید! روزگار خیلی بالا و پائین دارد  و خیلی ها را بالا و پائین می آورد! اما حیف، کاش حقایق تلخ این دوره را نیز پذیرفته بودید! دشمنان بد جوری استفاده نمودند و بد جوری به نظام و آبروی آن ضربه زدند!

[14] – با فرض اینکه کسی در جایگاه چنین تصمیم گیری باشد، یقینا به دلائل قانونی و یا شرعی و یا به دلیل پشتوانه مردمی، صلاحیت چنین تصمیم گیری را دارد و لذا نظر شخصی چه معنایی دارد!؟ مثلا امام اگر تصمیم میگرفت او در چنین جایگاهی بود و دیگر نظر شخصی یعنی چه!؟ خط امام پس یعنی چه!؟ پیروی از خط امام یعنی چه!؟

[15] – وای به حال کشوری که کسی در مقام تصمیم گیریهای کلی آن قرار گرفته باشد و خواست مردم کشور را نداند چیست!

[16] – این تحلیل بسیار سست و بی ­پایه میباشد! امام چنین مطلبی را در مورد انتخابات گونااگون کشور بیان داشته اند. از تعیین غیر مستقیم رهبری با انتخاب خبرگان تا تعیین اعضای شوراهای شهر و روستا و از تعیین ریاست جمهوری گرفته تا تعیین نمایندگان مجلس. اما اینکه کسی در موضع تصمیم گیری  انهم با انتخاب مردم قرار گرفته باشد و تصمیمی را اتخاذ نماید و ما  به آن نظر شخصی بگوییم، مطلبی غیر منطقی و مطلبی اعجاب انگیز است. به عبارت دیگر ایشان به زبان بی زبانی دارند بیان میفرمایند که باید برای رابطه با آمریکا و یا عدم آن رفراندوم برپا نمود و حتی اگر به اشتباه باشد و مردم اشتباها و با تلبیس ابلیسها اشتباه تصمیم گرفتند، رهبر جامعه تصمیم انها را بپذیرد! پس  قانون اساسی چه شد!؟ پس خط امام چه شد!؟ پس نایب امام زمان و تعیین سیاست کلی نظام توسط رهبری چه شد!؟ ایا میشود برای اسلامی بودن و یا نبودن نظام هم رفراندوم برقرار نمود!؟ و یا هر تصمیم کلی را اینگونه در موردش تصمیم گرفت!؟

[17] – اگر افرادی واقعا مرعوب آمریکا بودند و یا اصلا نفوذی آنها بودند و با همکاری آنها و با خط دهی آنان خواستند افکار مردم را عوض نمایند چه!؟ نباید مردم را از توطئه آنها مطلع نمود!؟ آیا اگر کسی نظر سازی جعلی نمود و به دروغ از جانب مردم اعلام نمود که مردم ایران خواهان ارتباط ذلیلانه با آمریکا هستند، همانگونه که یک نویسنده روزنامه سلام  و از دوستان نزدیک جنابعالی یعنی عباس عبدی چنین کرد نباید با او برخورد نمود!؟ و نباید جلو او را گرفت و نباید ماهیت او را برای مردم روشن نمود!؟ ماجرای ارتباط مستقیم با آمریکا مطلبی بود که عطاء الله مهاجرانی در سرمقاله روزنامه اطلاعات در اواخر دهه 60 مطرح نمود و رهبری، او و همفکرانش را  مرعوب آمریکا خواندند! و حال آن شخص و سایر دوستانش  سرانجامشان به کجا کشیده است، همه میدانند!

[18] – پس قانون اساسی چه شد!؟ پس تعیین سیاست کلی از مسئولیتهای رهبری است چه شد!؟ پس ولایت فقیه چه شد!؟ پس تشکیل حکومت از وظایف فقیه عادل  در دوران غیبت است، چه شد!؟ پس خط امام چه شد!؟

[19] – اما یک نکته مهم را نباید فراموش نمود که آقای بازرگان دخالت در سیاست را از وظایف دینی میدانست، اما سیاست را دینی نمیدانست! و به حکومت مبتنی بر دین اعتقادی نداشت و بیشتر به افکار مصدق و لیبرالیسم غربی و تفکرات ملی گرایانه گرایش داشت تا به نظرات امام خمینی! و به تشکیل نظام جمهوری اسلامی. همانگونه که در برابر نظام جمهوری اسلامی ، نظام جمهوری دموکراتیک اسلامی را مطرح نمود و و در برابر سیاست انقلابی امام سیاست گام به گام را و به همین دلیل مورد اعتراض حضرت امام قرار گرفت و امام با طرح این موضوع از زبان رئیس دولت انقلاب که  خود ایشان آن را تعیین نموده بودند، فرمودند جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد!

[20] – متآسفانه یک مطلب و یک توصیه در سخنان ایشان کم میباشد و آن این است که شرکت در سیاستی که از دیانت بر نخاسته باشد، جز انحراف چیز دیگری نیست! همانگونه که مهندس بازرگان اینگونه میاندیشید وبا التقاط فکری با لیبرالیسم در مقابل امام و انقلاب به تقابل رسید! و متأسفانه چرا جناب حجت الاسلام خوئینیها به این نکته اشاره نمی کنند، تعجب انگیز است زیرا طرح خط امام توسط دانشجویان خط امام یکی از دلائل عمده اش اعلام مخالفت با خط و تفکرات سازشکارانه و غیر مکتبی مهندس بازرگان و همفکرانش بود!

[21] – الگوی اینگونه اسلام مهندس بازرگان است! یک انسان مذهبی و معتقد به احکام شخصی و شرکت کننده در سیاست با انگیزه دینی اما بدون اعتقاد به سیاستی مبتنی بر عقاید اسلامی. و اختلاف او با دانشجویان خط امام نیز بر این اساس بود! دخالت در سیاست مبتنی بر اعتقادات اسلامی ما را به ولایت فقیه و حکومت بر مبنای احکام اسلامی و در نهایت به جمهوری اسلامی میکشاند و دخالت در سیاست فقط با انگیزه مذهبی ما را به جمهوری دموکراتیک اسلامی! و این تفاوت را چرا ایشان که بارها و بارها در گذشته از آن برای دانشجویان پیرو خط امام در لانه جاسوسی در دوران تسخیر سخن گفته اند، اینجا اشاره نمی نمایند موجب تعجب است! امام سخن آیت الله شهید مدرس را بارها و بارها تکرار کردند که «دیانت ما عین سیاست ما و سیاست ما عین دیانت ماست!» و گرفتن نیمه اول کلام و به فراموشی سپردن قسمت دوم این سخن مانند کلوا و اشربوا را گوش کن ولا تسرفوا را فراموش کن میباشد! الگوی انقلاب اسلامی و دانشجویان پیرو خط امام، امام است و نه مهندس بازرگان لیبرال که خواهان جامعة ایده آلی چون جامعه سوئیس بود! و تمدن غرب را همان راهی میدانست که انبیا به دنبال آن بودند و آن را «راه طی شده» توصیف نمود بود! و از دل تفکرات او نهضت ازادی و سازمان مجاهدین خلق و رهبران آن با تفکرات التقاطی با مکاتب غربی در میآمد و نه مجاهدان دفاع مقدس و دانشجویان فداکار پیرو خط امام! چون شهید رجب بیگی و شهید وزوایی و شهید عباس ورامینی! و  از دل آن تفکرات سیاست گام به گام و سازش با ابرقدرتها در می آمد و نه خط نورانی و قدرتمند امام در برابر ابرقدرتها. و از دل تفکرات او بود که شعار «نه غزه و نه لبنان» و نیز شعار «جمهوری ایرانی» در آمد و نه از درون خط امام و نه از درون سیاست عین دیانت و دیانت عین سیاست! ازدرون تفکرات امام شهید مهدی رجب بیگی و محسن وزوایی و از درون تفکرات او علی افشاری و محسن سازگارا و اکبر گنجی و محسن کدیور! و مسعود رجوی که همه اینک ساکن سرزمین و جامعه باز ملحد پوپری! و در خدمت نظام سرمایه داری یک درصدی! در آمده اند!

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

بازخوانی یک عملیات: پنجه عقاب (شکست نیروهای نظامی متجاوز آمریکایی در طبس)

طبس – بازخوانی یک عملیات: پنجه عقاب (شکست نیروهای نظامی متجاوز آمریکایی در طبس)

بازخوانی یک عملیات: پنجه عقاب (شکست نیروهای نظامی متجاوز آمریکایی در طبس) 31 فروردين 1387 …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *